درس طبیعیات شفا - استاد محمدحسین حشمت‌پور

99/08/01

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)/فصل پنجم در تشریح امعاء /موقعیت و ویژگی‌های روده مستقیم (معی مستقیم)

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

فن هشتم طبیعیات شفا (حیوان)، صفحه ۳۰۶، سطر هشتم

«و المعاء المستقيم و هو آخر الأمعاء و يتصل بأسفل القولون ثم ينحدر منه على الاستقامة فيتصل بالسرم متوكئا على ظهر القطن، متوسعا»[1]

موقعیت و ویژگی‌های روده مستقیم (معی مستقیم)

گفتیم که روده انسان شش قسمت دارد؛ درباره پنج قسمتش بحث کردیم و تمام شد. حالا آخرین قسمتش را که «روده مستقیم» است می‌خواهیم ذکر کنیم.

روده مستقیم از طرفی مثل بقیه روده‌ها دو دهانه دارد؛ مثل اعور نیست، دو دهانه‌ است. از طرف بالا به قولون وصل است و از طرف پایین هم که انتهای خودش است، مخرج است.

درباره این روده می‌فرمایند که تکیه می‌کند بر پشت قطن. «قطن» آن بین‌الوركین را می‌گویند؛ قطن یعنی آن‌جا که دیگر تقریباً بعد از انتهای ستون فقرات واقع می‌شود، آن‌جا قطن است. این روده مستقیم به آن‌جا تکیه می‌کند و وسیع می‌شود؛ یعنی گشادتر از بقیه روده‌هاست. می‌فرماید از جهت وسعت شبیه معده است؛ یعنی بقیه روده‌ها وسعتشان کم و باریک است نسبت به این، ولی این از همه‌شان وسیع‌تر است، به‌طوری‌که به نظر می‌رسد شبیه معده است.

منافع و فواید روده مستقیم

بعد هم منفعتش را ذکر می‌کنند؛ منفعتش این است که ثفل را — یعنی آن اضافه آمده از غذا را — به بیرون هدایت می‌کند و از بدن خارج می‌سازد.

البته قبلاً هم اشاره شد که یک فایده دیگر هم دارد و آن این است که آن ثفل در این‌جا جمع می‌شود و بعد که پر شد تخلیه می‌گردد. این‌طور نیست که این قسمت نتواند ثفل را جمع کند تا انسان متصلاً احساس تخلیه داشته باشد؛ بلکه ثفل در آن‌جا جمع می‌شود و انسان مدت‌ها احساس تخلیه ندارد، بعد که کاملاً ثفالت‌ها جمع شدند و کل این روده پر شد، آن‌وقت احساس تخلیه حاصل می‌شود. پس هم این‌که به انسان مهلت می‌دهد که تخلیه را دائماً انجام ندهد این فایده را دارد، و هم این‌که ثفل را خارج می‌کند این هم فایده دارد.

این‌جا فقط یک فایده را ذکر می‌کند؛ این‌ها فایده‌های دیگر را بیان نمی‌کنند.

سوال: این فایده در قولون هم بود؟

پاسخ: بله، در بقیه هم بود؛ در قولون بود، حتی در معاء صائم هم بود. این فایدهِ مکث غذا که باعث می‌شد انسان دائماً احساس تخلیه نداشته باشد، این فایده هم در اول بود، هم در قولون بود، و هم در این هست. حالا منافات ندارد؛ منافات ندارد که این فایده‌ای که ما برای روده مستقیم ذکر می‌کنیم جای دیگر هم وجود داشته باشد. بالاخره این فایده برای روده مستقیم هست؛ حالا دیگری هم با این فایده شریک هست یا نه، ولی بالاخره این فایده هست. حالا به قول شما شاید این‌جا در مستقیم چون وسعتش بیشتر است مکث غذا بیشتر است؛ شاید علتش — علت این‌که مثلاً این جدا مطرح می‌شود — این است که مکث این‌جا بیشتر از بقیه است. شاید این‌طوری باشد؛ البته لزومی هم ندارد، اگر مکث مثل بقیه هم نباشد عرض کردم این فایده برای روده مستقیم هست، حالا بقیه روده‌ها هم این فایده را داشته باشند مهم نیست داشته باشند؛ یکی از فواید روده مستقیم این هست.

بعد از این‌که این گفته می‌شود، دیگر تقریباً دو تا مطلب دیگر باقی می‌ماند که ان‌شاءالله وقتی رسیدیم بیان می‌کنم:

۱. یکی ماهیچه‌هایی که این روده مستقیم دارای آن ماهیچه‌ها هست و کار آن ماهیچه‌ها بیان می‌شود.

۲. یکی هم این‌که چرا خدا این را مستقیم آفرید؟ بقیه پیچ داشتند و دور می‌زدند، این دور نمی‌زند و مستقیم می‌آید.

این دو تا مطلب باید بیان بشود: ماهیچه‌هایی که احاطه کرده‌اند روده مستقیم را چند تا هستند و کارشان چیست؟ این یک مطلب؛ یک مطلب دیگر این‌که این روده چرا مستقیم آفریده شد؟ این دو مطلب باقی می‌ماند که من حالا این تکه را بخوانم، وقتی به آن‌ها رسیدیم توضیح داده می‌شود.

بررسی عبارت متن کتاب

صفحه ۳۰۶ هستیم، سطر هشتم:

«و المعاء المستقيم»

کتاب ما دارد: «و هو آخر الأمعاء»؛ من گمان می‌کنم «واو» نباید باشد، چون «المستقیم» مبتدا است و اگر «هو آخر الأمعاء» نیاید و خبرش نباشد دیگر بعداً خبر نمی‌آید، مگر بگوییم «المستقیم» عطف بر سابق است، مگر معطوف‌علیه مناسب پیدا نمی‌کند؛ بنابراین به نظرم می‌رسد «المستقیم» مبتدا باشد و «هو آخر الأمعاء» بدون واو خبر باشد. شما نسخه‌تان را نیاوردید؟ بله، حالا خیلی مسئله مهمی نیست.

معی مستقیم آخرین امعاء است؛ یعنی آخرین قسمت روده‌هاست.

«و يتصل بأسفل القولون»

از طرف بالا متصل می‌شود به انتهای قولون.

«ثُمَّ يَنْحَدِرُ مِنْهُ»

بعد از قولون به سمت پایین می‌آید،

«عَلَى الِاسْتِقَامَةِ»

اما به سمت پایین می‌آید و دور نمی‌زند، مستقیم می‌آید پایین؛ به همین جهت هم به آن می‌گویند مستقیم.

«فَيَتَّصِلُ بِالسُّرْمِ»

«سُرم» یعنی مخرج؛ البته گاهی به خود مستقیم هم سُرم می‌گویند ولی غالباً اطلاق می‌شود بر مخرج. «فیتصل بالسرم» یعنی انتهایش آن‌جاست.

«مُتَّكِئاً عَلَى ظَهْرِ الْقَطَنِ»

این جایگاه روده مستقیم را می‌گوید؛ روده مستقیم این‌طور نیست که توی آن فضا ول باشد، بلکه تکیه می‌کند. «متکئاً» یعنی معتمداً علی ظهر القطن؛ بر پشت قطن تکیه می‌کند. قطن بیان کردم یعنی زیر کمر یا ناحیه کمر. علت تکیه‌اش هم این است که بالاخره جایش محکم بشود و در وقت حرکت جابه‌جا نشود، به‌خصوص در وقت خروج ثفل جابه‌جا نشود؛ چون کارش با بقیه فرق می‌کند، بقیه ذره‌ذره می‌فرستند تا این پر بشود، این می‌خواهد یک‌جا تخلیه کند و حرکت شدید می‌شود؛ به خاطر این شدت حرکت ممکن است جابه‌جا بشود، خداوند برایش معتمد درست کرده که حرکت نکند.

«مُتَوَسِّعاً»

یعنی این متوسع عطف بر متکئاً است؛ یعنی فضای درونی این روده را هم خدا وسیع آفرید.

«يَكَادُ يَحْكِي الْمَعِدَةَ وَ خُصُوصاً أَسْفَلُهُ»

یعنی به خاطر وسعت نزدیک است که حکایت کند معده را؛ یعنی شباهت به معده دارد به لحاظ وسعت، خصوصاً قسمت پایینش. قسمت پایینش وسعتش بیشتر از قسمت بالاست.

«وَ مَنْفَعَةُ هَذَا الْمِعَى قَذْفُ الثُّفْلِ إِلَى خَارِجٍ»

منفعت این روده این است که ثفل را به سمت خارج قذف کند، یعنی پرتاب کند، یعنی خارج کند. عرض کردم منفعت دیگری هم دارد که ابوعلی سینا با کلمه «متوسعاً» به آن منفعت اشاره کرده است؛ یعنی خداوند این روده را وسیع آفرید تا بتواند آن ثفل‌هایی که از قسمت‌های بالا می‌آید در این جمع بشود و انسان دائماً احساس تخلیه نداشته باشد.

عضلات و ماهیچه‌های روده مستقیم و مقعد

خب، حالا ایشان می‌فرماید خداوند چهار تا عضله برای این روده آفریده است؛ این چهار تا عضله را توضیح می‌دهد. بعد در صفحه بعد کل مسیر غذا را تذکر می‌دهد که از حنجره شروع می‌شود تا مخرج؛ کل مسیر غذا این است. بعد می‌گوید در این مسیر آن قسمت متحرک دو جاست: یکی حنجره است که ابتدای مسیر است، یکی مقعد است که انتهای مسیر است. بعد می‌گوید که ما می‌خواهیم این دو تایی را که متحرک هستند توضیح بدهیم؛ یک بخشش را که حنجره است قبلاً توضیح دادیم، بخش دیگر را — یعنی آن قسمت دوم را که انتهای این مسیر است یعنی مقعد است — آن را هم باید توضیح بدهیم. بعد عضلات مقعد را بیان می‌کنیم. همین چهار تایی که عضلات روده مستقیم هستند، عیناً در عضلات مقعد بیان می‌کنیم؛ تمام، مثل این‌که البته یک ذره عبارت‌ها فرق می‌کند ولی مطلب همان مطلب است؛ یعنی الان در این قسمت از فصلی که ما داریم این چهار تا عضله دو بار مطرح می‌شوند: یک بار در حالی که مرتبط به روده مستقیم دیده می‌شوند، یک بار هم در حالی که عضلات مقعد شمرده می‌شوند.

خب، این چهار تا:

اولی‌اش را می‌گوید که از پایین شروع می‌کند می‌آید بالا؛ می‌گوید اولی‌اش ماهیچه‌ای است که دور مقعد است و این کارش این است که می‌تواند راه را بر ثفل ببندد. چون ماهیچه کارش انقباض است؛ البته اگر رها کند انبساط درست می‌شود، اگر قبض کند انقباض درست می‌شود. کار اصلی ماهیچه انقباض است و الّا وقتی بیکار می‌شود ول می‌کند این می‌شود انبساط؛ آن کار نیست، کار شاید حساب نشود، آن رها کردن است، اصل کارش انقباض است. خب انقباض که می‌کند راه ثفل را می‌بندد.

بعد می‌فرماید که این ماهیچه با مقعد چنان آمیخته است که تشخیص داده نمی‌شود؛ این ماهیچه از نظر امتیازی داده نمی‌شود. شبیه این را در لب داریم؛ لب هم یادتان هست قبلاً ایشان می‌گفت ماهیچه‌های لب چنان با خود لب آمیخته هستند که معلوم نیست این لب است یا ماهیچه لب است، این‌جوری خدا آفریده. در مقعد هم ایشان همین را می‌گوید؛ می‌گوید که ماهیچه اول چنان آمیخته است با خود مقعد که روشن نمی‌شود که این ماهیچه است یا خود مقعد است.

بالاتر، به سمت بالا، ماهیچه دوم قرار گرفته که آن هم کارش همین است؛ همین دو تا کار را انجام می‌دهد. دو تا کار برای ماهیچه اول است و برای ماهیچه دوم هم دو تا کار است. بعد از لب هم، در لب فصل دهم صفحه ۲۶۹ از همین چاپ ما، صفحه ۲۶۹ بحث لب را مطرح کرد و گفت ماهیچه‌های لب با خود لب امتیازشان مشخص نمی‌شود از بس که مخالطت ماهیچه با لب شدید است.

خب، بعد در مورد ماهیچه دوم هم می‌فرماید که همان دو عملی را انجام می‌دهد که ماهیچه اول انجام می‌دهد:

۱. یکی این بود که قبض می‌کند مقعد را و باعث می‌شود که ثفل خارج نشود.

۲. دوم این‌که با قبض کردنش فشار می‌آورد که ثفل در وقت اخراج با فشار خارج شود و روده بزرگ، روده مستقیم تنقیه — یعنی پاک — شود؛ چون با همین فشار است که ثفل را اخراج می‌کند. پس هم قبض می‌کند که راه خروج ثفل را ببندد، هم در وقتی ثفل می‌خواهد خارج بشود فشار می‌آورد تا ثفل راحت خارج بشود.

این دو تا کار آن ماهیچه اول است. می‌فرماید ماهیچه دوم هم همین دو تا کار را انجام می‌دهد؛ پس در واقع می‌شود گفت ماهیچه دوم مُعینِ ماهیچه اول است. فقط توضیحی که می‌دهد و فرقی که می‌گذارد این است که ماهیچه دوم «أدخل» است؛ أدخل یعنی بیش از ماهیچه اول داخل در بدن است. ماهیچه اول گویا که خارج بدن است، یعنی دیگر به قسمتی وصل است که انتها به حساب می‌آید؛ اما این ماهیچه دوم نه، این‌که می‌رود به سمت بالا أدخل می‌شود در بدن، به قول خودش به سمت رأس می‌رود؛ یعنی یک ذره می‌رود بالا می‌شود أدخل.

سؤال: خب یک ذره که نیست، بالاخره یک مقدار معتنابهی هست دیگر؛ حالا یکی مقعد است که می‌خواهد چیز بشود، یکی از آن بالا به پایین که می‌خواهد بیاید...

پاسخ: بله دیگر، ایشان هم همین را می‌گویند؛ می‌گویند بالای همین ماهیچه اول، ماهیچه دوم قرار دارد و کارش هم همان کاری است که ماهیچه اول انجام می‌دهد، لذا ما معینِ ماهیچه اول قرارش می‌دهیم؛ منتها أدخل است یعنی بالاتر است. این‌طور نیست که دور ماهیچه اول چرخیده باشد؛ آخه معین غالباً به این صورت است که دور آن مستعان می‌زند و کمک می‌کند به او، این دور نیست، این بالاست. این‌طور نیست که آن عضله اول محاط باشد به این عضله دوم که این عضله دوم فشار بیاورد و کمک کند آن محاطِ خودش را، یعنی عضله اول را بلکه بالاست؛ بالاتر از این عضله اول است و در عین بالا بودن کمک می‌کند.

بعد یک نکته دیگر هم برای این عضله دوم و اول ذکر می‌کنیم که غیر از این‌که این دو تا قبض می‌کنند و نمی‌گذارند ثفل خارج بشود، و بعد در حین خروج ثفل عَصْر دارند — یعنی فشار دارند و ثفل را راحت خارج می‌کنند — علاوه بر این یک فایده دیگر هم دارند که آن فایده را الان می‌خواهیم ذکر کنیم. فایده سوم به حساب نمی‌آید، همان فایده اول است، یعنی همان فایده قبض است؛ منتها در یک زمان خاص، در زمانی که قضیب انتصاب پیدا می‌کند، یعنی در شَرَف انزال می‌شود، حالا در حین مواقعه یا در حالات دیگر که قضیب می‌خواهد انزال را انجام بدهد، این دو تا ماهیچه به مقعد فشار می‌آورند که مقعد کاملاً بسته بشود و مطروح در آن هنگام خارج نشود. چون در وقتی که انزال می‌خواهد انجام بشود بدن رو به سستی می‌رود؛ وقتی بدن رو به سستی رفت، ماهیچه‌ها شاید نتوانند کارایی خودشان را... نتوانند کار خودشان را انجام بدهند. خداوند این‌چنین این دو ماهیچه را قرار داده که در آن هنگام قبض شدید ایجاد می‌کنند و باعث می‌شوند که انزال همراه با خروج مطروح واقع نشود.

این هم کار سوم است؛ ولی خب توجه کردید این فایده سوم که برای این دو ماهیچه ذکر شده همان فایده اول است که عبارت از قبض مقعد بود. کار و فایده اولشان این بود؛ حالا همین را هم باز فایده سوم گرفتیم، منتها در یک زمان خاصی. ابن‌سینا این را فایده سوم قرار نمی‌دهد، می‌گوید این کار را هم انجام می‌دهند.

سؤال: این آن‌وقت مختص به بعضی از انسان‌هاست نه همه؟ فقط مردهاست یا زن‌ها هم هست؟

پاسخ: ظاهراً در مورد مردها ایشان... فرقی نداشته، بله.

عضلات مورّب (عضله سوم و چهارم)

بعداً دو تا ماهیچه دیگر را ذکر می‌کنیم که گفتیم چهار تا ماهیچه هست؛ دو تایش را الان ذکر کردیم، دو تای دیگر باقی می‌ماند. آن دو تا را ایشان می‌گوید «زوج» است؛ یعنی یک دانه زوج است که جدا از هم نیستند، با هم می‌آیند و مُوَرَّب هم هستند، یعنی از بالا همین‌طور به‌طور مورّب احاطه می‌کنند روده مستقیم را تا می‌رسند به این ماهیچه دومی که گفتیم. این دو تا هم که عضلات مورّب هستند کارشان این است که مقعد را به سمت بالا حرکت می‌دهند؛ و چون حرکت دادن به سمت بالا سخت‌تر از حرکت دادن به سمت پایین است، خدا این معی را زوج آفریده که با هم همکاری کنند و کار سختی را که بالا بردن مقعد است انجام بدهند. ذیل موضوع مورّب یک توضیح دیگر هم داریم که آن را وقتی رسیدم به متن بیان می‌کنم ان‌شاءالله.

بررسی عبارت متن کتاب

«و قَدْ خَلَقَ اللَّهُ تَعَالَى لَهُ»

«لهُ» یعنی برای این معی مستقیم،

«أَرْبَعَ عَضَلَاتٍ»

چهار تا عضله برایش درست کرده است،

«لِتَدْعَمَهُ وَ تُمْسِكَهُ»

تا ستون بشوند برای این روده مستقیم، و «تمسکه» او را حفظ کنند و امساک کنند، نگهش دارند؛ چون بالاخره ماهیچه خودش یک ضخامتی تولید می‌کند، یک استحکامی درست می‌کند، وقتی که در این روده قرار می‌گیرد این ماهیچه این استحکام را ایجاد می‌کند و حالت ستون می‌شود برای این روده.

«وَاحِدَةٌ مِنْهَا مُشْتَمِلَةٌ عَلَى فَمِ الْمِعَى الْمُسْتَقِيمِ»

یکی «منها» یعنی از این عضلات، مشتمل است بر دهانه این معی مستقیم. کدام دهانه؟ معی مستقیم دو دهانه دارد؛ یکی از بالا که به قولون وصل است، یکی هم از پایین که عبارت از مخرج است. ایشان می‌گوید:

«الَّذِي عِنْدَ الْمَقْعَدَةِ»

این «الذی» صفت «فم» است؛ یعنی آن دهانه‌ای که عندالمقعده هست، نه دهانه‌ای که عندالقولون است. این ماهیچه اولی که ما می‌گوییم در دهانه پایین هست نه در دهانه بالا.

«وَ تُخَالِطُ لَحْمَهَا»

تخالطُ این عضله لحمَ آن مقعده را؛ یعنی این عضله که خودش یک نوع گوشت است با لحم آن مقعد مخلوط می‌شود به‌طوری‌که حس نمی‌تواند تشخیص بدهد که این عضله است،

«مُخَالَطَةً شَدِيدَةً شِبْهَ مُخَالَطَةِ عَضَلِ الشَّفَةِ»

همان‌طور که عضله لب با خود گوشت لب و لحمه لب مخلوط می‌شود و آدم تشخیص نمی‌دهد که این لحمه لب است یا عضله است، همچنین در مقعد.

«وَ الْمَنْفَعَةُ فِيهَا»

یعنی در این عضله، منفعت در این عضله اول دو تاست:

یک: «قَبْضُ الشَّرْجِ وَ شَدُّهُ»

«شرج» همان مقعد است؛ شرج و مقعد و این‌ها همه یک معنا دارد. قبض و شد؛ مقعد را قبض می‌کند و شدّ می‌بندد.

دوم: «وَ قَدْ تُعِينُ»

این‌که می‌گوید «قد»، آن منفعت اولی خب همیشه هست؛ همیشه مقعد بسته است که آن فضولات خارج نشود، اما این یکی گاهی هست. گاهی کمک می‌کند؛ آن وقتی که شخص می‌خواهد ثفل را خارج کند این ماهیچه کمک می‌کند به اخراج، یعنی فشار وارد می‌کند و بر اثر فشار این ثفل خارج می‌شود و روده مستقیم پاک می‌شود.

«فقد تعین»، و گاهی این ماهیچه اول کمک می‌کند،

«على تنقية ما يجتمع هناك بالعصر»

بر پاک کردن آن‌چه که تمکن یافته «هناک»، یعنی در روده مستقیم. چه‌جوری پاک می‌کند؟

«بِالْعَصْرِ»

این «بالعصر» را متعلق به هشتُم نگیرید، متعلّق به تنقیه بگیرید؛ وسیله پاک کردن فشار دادن است، یعنی با فشار پاک می‌کند آن ثفلی را که در این روده مستقیم جمع شده است.

این عضله اول بود: «واحدة منها».

«وَ أُخْرَى»

یعنی و عضلةٌ اخری، عضله دوم،

«فَوْقَ هَذِهِ»

بالای این عضله اولی است. خب «فوق» ممکن است کسی فکر کند فوق از آن طرف. ابن‌سینا یک بار می‌گوید که برای این‌که اشتباه نشود و بلکه فوق از آن طرف به حساب بیاید، یک بار می‌گوید «أدخل منها»؛ یعنی این ماهیچه دوم از ماهیچه اول در بدن داخل‌تر است، یعنی بیشتر توی بدن رفته و بیرون بدن نیست. یک بار این‌طوری می‌گوید، یک بار دیگر در صفحه ۳۰۷ سطر دهم می‌گوید «فوقها»؛ آن‌جا که عضلات مقعد را توضیح می‌دهد می‌گوید این ماهیچه دوم فوق ماهیچه اول است، نمی‌گوید أدخل، می‌گوید «بالقیاس الی رأس الانسان»؛ یعنی اگر به سمت سر بروی می‌بینی که ماهیچه دوم بالاتر است به سمت سر انسان. پس یک بار تعبیر به «أدخل» می‌کند یعنی توی بدن داخل‌تر است، یک بار هم تعبیر به این می‌کند که فوق است به سمت رأس. در هر دو حال می‌خواهد بیان کند که منظور از فوق، فوق از آن‌ور است نه فوق از این‌ور.

«أدخل منها»، یعنی این ماهیچه دوم أدخل است منها، از آن ماهیچه اول أدخل است یعنی داخل‌تر است در بدن. خب:

«وَ كَالْمُسَاوِيَةِ لَهَا فِي الِاشْتِمَالِ»

هر دو عضله، چه عضله اول چه این عضله دوم، اشتمال دارند بر روده مستقیم؛ اشتمال دارند یعنی احاطه کرده‌اند او را، دور تا دورش را بسته‌اند. ایشان می‌گوید که در اشتمال، این دومی مثل اولی است، ولی نمی‌گوید مثله، می‌گوید «کالمساویة لها»؛ مساوی نیست، مثل مساوی است. یعنی درست همان احاطه‌ای که اولی دارد برای دومی حاصل نیست، ولی یک احاطه‌ای است که شبیه احاطه اولی است؛ لذا نمی‌گوییم مساوی است با اولی، می‌گوییم شبیه این است که مساوی با اولی باشد، مثل این‌که مساوی با اولی است، چون اشتمالش آن مقدار شدید نیست ولی خب نزدیک به اشتمال اولی هست.

«کالمساویة لها»، یعنی این دومی مساوی است لها با اولی؛ در چه مساوی است؟ «فی الاشتمال»، یعنی فی الاشتمال علی فم المعی المستقیم. اشتمال بر خودِ معی مستقیم کاف نمی‌خواهد، مساوی است؛ آن هم اشتمال دارد، این هم اشتمال دارد؛ آن هم احاطه دارد، این هم احاطه دارد؛ هر دو در احاطه‌شان مساوی‌اند، یکی کالمساوی با دیگری نیست، هر دو مساوی‌اند. اما اشتمال بر فم: آن اولی کاملاً اشتمال بر فم دارد، دومی این است که یک خرده بالاتر است، کالمساوی است در اشتمال بر فم این روده. روشنه؟ پس چون کاف آورده، اشتمال در هر دو هست، اشتمال در هر دو مساوی است، ولی اشتمال بر فم در آن ماهیچه اول کامل‌تر است از اشتمال بر فم در ماهیچه دوم. به این جهت ماهیچه دوم را می‌گوید کالمساوی است با اولی، نه در اصل اشتمال بلکه در اشتمال بر فم روده مستقیم. لذا این‌جا «فی الاشتمال» را این‌جوری معنا می‌کنیم: فی الاشتمال علی فم المعی المستقیم.

«وَ هِيَ مُعِينَةٌ لِتِلْكَ»

این دومی معین است با آن اولی؛ در چه؟ در هر دو کار: هم در قبض، هم در عصر؛ هم در قبض مقعد که نمی‌گذارد ثفل دائماً بیرون بیاید، هم در عصر یعنی فشار دادن که باعث می‌شود ثفل در وقت اخراج راحت‌تر خارج بشود. این دو تا فایده: یکی قبض بود، یکی عصر بود؛ این هر دو فایده برای هر دو ماهیچه وجود داشت.

حالا یک فایده سومی هم ذکر می‌کنند که باز هم برای هر دو ماهیچه موجود است، اما این را دیگر فایده سوم نمی‌گویند، چون عرض کردم این تقریباً همان فایده اول است که در یک زمانی دارد انجام می‌شود، شاید حالا یک خرده شدیدتر است که فایده قبض است:

«وَ طَرَفَا هَاتَيْنِ الْعَضَلَتَيْنِ يَتَّصِلَانِ بِأَصْلِ الْقَضِيبِ»

دو طرف این دو عضله متصل می‌شود به بیخ قضیب؛ «اصل» در این‌جا یعنی بیخ. طرف‌ها یعنی آن انتهاشان؛ خب ابتدا به قضیب کار ندارد، انتهاشان به بیخ قضیب وصل می‌شود و وقتی قضیب حالت انتصاب پیدا می‌کند این دو تا ماهیچه فعالیت می‌کنند و مقعد را به‌شدت قبض می‌کنند و باعث می‌شوند که در حین انزال ثفلی از مقعد خارج نشود. بیان کردم علتش هم این است که در حین انزال بدن سست می‌شود و با سست شدن، ماهیچه‌ها آن کارایی خودشان را از دست می‌دهند، ولی این دو تا ماهیچه کارایی‌شان شدیدتر می‌شود؛ علتش هم این است که آن قضیب وقتی که انتصاب پیدا می‌کند این ماهیچه‌ها را خودبه‌خود به قبض وادار می‌کند. «و طرفا هاتین العضلتین یتصلان بأصل القضیب».

این دو تا ماهیچه بود که توضیح دادیم. این دو تا ماهیچه احاطه کرده بودند روده را، حالت مورّب بودن هم نداشتند. اما:

«وَ فَوْقَ هَاتَيْنِ الْعَضَلَتَيْنِ زَوْجٌ يَتَوَرَّبُ على المعاء المستقيم »[2]

زوجی وجود دارد؛ یعنی یک دانه ماهیچه نیست، دو تا ماهیچه با هم هستند که ما جدا جدا حسابشان کردیم، گفتیم چهار تا ماهیچه؛ دو تای اولی بودند، این دو تا با هم می‌شوند سومی و چهارمی. «و فوق هاتین العضلتین زوجٌ» که این زوج «یتورب اشتماله علی المستقیم». به عبارت توجه کنید چطوری من معنا می‌کنم: مورّباً روده راست را، روده راست را در بر می‌گیرند، مورّباً روده راست را می‌گیرند. یعنی احاطه می‌کنند قسمت‌های بالای روده راست را، ولی احاطه‌شان احاطه مورّب است، نه مثل آن دو تا ماهیچه‌های دیگر که آن‌ها مورّب نیستند، آن‌ها احاطه می‌کنند و مدوّرند؛ این دو تا احاطه می‌کنند مورّباً. «

سؤال: ببخشید، این «فوق» این‌جا هم به همان معنای فوق است دیگر؟

پاسخ: بله، این «فوق» هم که می‌گوید یعنی فوق به سمت أدخلِ بدن یا فوق به سمت سر. این‌جا فوق را دوباره معنا نمی‌کند، چون یک بار آن فوق را معنا کرد دیگر شخص متوجه می‌شود که مرادش از فوق، فوق به سمت داخل بدن است نه فوق به سمت خارج بدن.

اعتماد می‌کند بر فهم مخاطب و تکرار نمی‌کند و الّا این «فوق» هم مثل همان فوق قبلی باید به سمت بالا باشد.

منفعت و کارکرد زوج مورّب

«وَ مَنْفَعَتُهُ»

یعنی منفعت این زوج،

«إِشَالَةُ الْمَقْعَدَةِ إِلَى فَوْقُ»

بلند کردن مقعد است به سمت فوق (بالا). گاهی ملاحظه می‌شود که مثلاً ریحی می‌خواهد خارج بشود یا این‌که ثفلی می‌خواهد خارج شود، انسان احساس می‌کند که مقعد را به سمت بالا کشید و جلوی خروج ریح را گرفت؛ آن بالا رفتن مقعد، خب این یک عمل اختیاری است. اما مقعد بدون توجه هم به سمت بالا کشیده می‌شود؛ آن هم کار همین زوج مورّب است. چه آن وقتی که با اختیار، انسان برای جلوگیری از خروج مدفوع یا جلوگیری از ریح این مقعد را به سمت بالا می‌کشد، چه آن وقتی که بدون اختیار این مقعد به سمت بالا کشیده می‌شود، در هر دو حال این زوج مورّب این کار را انجام می‌دهند.

این‌که بیان می‌کنم بی‌اختیار: در یک زمان‌هایی، حالا یا انسانی که مثلاً تازه ثفل را اخراج کرده یا ممکن است مثلاً مبتلا به بواسیر باشد، این مقعد بیرون می‌زند یعنی به سمت بیرون می‌آید؛ ماهیچه نمی‌تواند... آن ماهیچه در این صورت کار خودش را درست انجام نداده است، این زوج کار خودش را انجام نداده و شل کرده و مقعد آمده بیرون. آن وقتی که کار انجام می‌دهد، مقعد را به سمت بالا می‌کشد ولو آن‌که اختیاری نباشد؛ یعنی در حالی که انسان متوجه هم نیست این کار دارد انجام می‌شود، آن زوج مورّب این مقعد را به سمت بالا می‌کشد و مقعد افتادگی پیدا نمی‌کند.

و ایشان می‌فرماید:

«وَ عِنْدَ اسْتِرْخَاءِ هَاتَيْنِ»

و منفعت، إشالة المقعدة [است]؛ «و عند استرخاء هاتین»، «هاتین» در این‌جا آن زوج را باز می‌گوید. تا حالا مفرد می‌آورد: منفعته، یتورب، همه‌اش مفرد بود و به زوج برمی‌گشت؛ حالا دارد تثنیه می‌آورد، چون زوج است بالاخره جا دارد تثنیه بیاورد. می‌گوید: و عند استرخاء هاتین، وقتی که سست می‌شوند این دو ماهیچه مورّب — یعنی رها می‌کنند خودشان را و فعلشان را کنار می‌گذارند.

«أَنْ تَبْرُزَ»

«تَبْرُزَ» را دو جور معنا می‌کنند:

۱. یکی این‌که «بِروز» پیدا کند، آشکار شود، خارج شود؛ یعنی آن مقعد آشکار می‌شود. آشکار می‌شود دیگر این‌طور نیست که فقط خارج مقعد دیده بشود، آن قسمت داخلی‌اش هم دیده می‌شود؛ این یک معنا.

۲. دیگر این‌که «تُبْرِزَ» یعنی بُراز ایجاد کند، اخراج کند؛ بُراز یعنی مدفوع، یعنی خارج کند مطروح را؛ یعنی مقعد امکان باز شدن و اخراج ثفل را پیدا می‌کند.

این دو جور معنا برای این عبارت هست. ولی عبارت بعدی ابن‌سینا که همین زوج مورّب را به عنوان عضلات مقعد — نه به عنوان عضله روده مستقیم — ذکر می‌کند، حالا عبارتش را نگاه کنید در صفحه ۳۰۷ سطر دوازدهم:

«و إنما يعرض خروج المقعدة لاسترخائها»

یعنی استرخای این عضله مورّب؛ به «خروج المقعدة» تعبیر می‌کند نه خروج مدفوع، خروجِ خود مقعد. و این نشان می‌دهد که «تبرز» را در این‌جا به معنای اول بگیریم بهتر است؛ یعنی آشکار شدن. یعنی وقتی این زوج مورّب سست می‌شود مقعد آشکار می‌شود، نه این‌که آن بُراز خارج می‌شود. پس «تبرز» که در این‌جا آمده اگرچه به ظاهر دو احتمال دارد، ولی به قرینه عبارت بعدی ایشان احتمال اول تأیید می‌شود که تَبَرُّز به معنای آشکار شدن و خارج شدن [مقعد] باشد.

این مطلب اول بود از آن دو مطلبی که بیان کردم باقی مانده، که گفت عضلات این روده بزرگ را می‌خواهیم بگوییم.

علت مستقیم آفریده شدن این روده

اما مطلب دوم: مطلب دوم این است که خداوند این معاء را مستقیم آفرید؛ چرا مستقیم آفرید؟ ایشان می‌فرماید برای این‌که ثفل از آن راحت خارج بشود. در قسمت‌های قبلی روده بالاخره غذا باید یک مقداری مکث می‌کرد و مواد غذایی جذب می‌شد، بعد خارج می‌شد؛ اما در این قسمت که می‌آید دیگر تقریباً جذبی انجام نمی‌گیرد و فقط برای اخراج می‌آید، بنابراین روده را خداوند مستقیم آفرید تا این مواد در آن راحت‌تر خارج بشوند، مواد از آن راحت‌تر خارج بشوند.

«و إنما خلق هذا المعا مستقيما ليكون اندفاع الثفل عنه»

تا ثفل از این روده بزرگ، روده مستقیم، راحت‌تر خارج بشود.

عضلات معین در دفع (عضلات مَراق)

خب، حالا چهار تا ماهیچه گفتیم کمک می‌کنند؛ یک ماهیچه [دیگر هم] هست که کمک می‌کند بر دف

ماهیچه‌ای هست که کمک می‌کند بر دفع این ثفل، آن ماهیچه چیست؟ می‌فرماید آن ماهیچه، ماهیچه شکم است، آن عضلات مراق است. عضلات مراق کمک می‌کنند برای اخراج؛ یعنی خود شکم فشار می‌آورد و ثفل خارج می‌شود.

«مَراق» به معنای پوست شکم است؛ ولی ابن‌سینا وقتی می‌خواهد مراق را معنا کند می‌گوید: پوست شکم با صِفاقی که زیرش است با عضلاتی که در کنارش هست، هر سه با هم مجموعش را می‌گوید مراق. در این‌جا چون می‌گوید «عضل المراق»، عضله را جدا کرده و مراق را به معنی پوست شکم می‌گیرد، که عضله‌ای که مربوط به مراق است آن فشار می‌آورد و روده مستقیم، ثفل را خارج می‌کند.

«المعينة له على الدفع»

عضله‌ای که کمک می‌کند «لهُ» یعنی به معی مستقیم در دفع؛ یعنی دفع ثفل.

«لَيْسَتْ فِيهِ»

آن عضله، عضله معین در خودِ معاء نیست؛

«بَلْ الَّتِي عَلَى الْمَرَاقِّ»

بلکه عضله‌ای است که بر مراق واقع است. مراق اصلاً پوست شکم است؛ بعضی این‌طوری معنا کرده‌اند: پوستی که احاطه می‌کند احشاء را. احشاء را من سابقاً بیان کردم؛ احشاء عبارتند از آن‌چه در جوف سوم است. جوف اول سر بود، جوف دوم سینه بود، جوف سوم شکم بود. آن‌چه در جوف سوم است به آن می‌گویند احشاء: روده‌ها و معده و طحال و کلیه و کبد و این‌ها همه مجموعاً، مثانه و این‌ها، همه احشاء هستند. آن پوستی که احشاء را احاطه می‌کند آن پوست را می‌گویند مراق، که همان پوست شکم می‌شود دیگر. البته ابن‌سینا اضافه کرده: پوست شکم با صفاق زیرش — صفاق آن پوست نازک است — و با ماهیچه‌ای که زیر صفاق است؛ هر سه تا را با هم می‌گویند مراق.

«و هي ثمان عضل»

آن عضله‌ای که به پوست شکم چسبیده هشت تا عضله است؛ این هشت تا باعث می‌شوند که پوست شکم فشار بیاورد به این روده مستقیم و ثفل راحت‌تر خارج بشود. خب:

فليكن هذا المقدار كافيا في تشريح المعاء و ذكر منفعته»

ابن‌سینا در فصل گذشته درباره معاء بحث کرد، درباره روده بحث کرد، اما بحث خاص درباره روده نداشت؛ بحثی بود همراه با بقیه مباحث. در این فصلی که الان داریم می‌خوانیم و نزدیک است تمام بشود، در این فصل گفت بحث در معاء را خاص‌تر می‌کند، یعنی بحث در معیِ تنها می‌کند. حالا هم بحث مشترک داشت در فصل قبل، هم بحث مخصوص داشت در این فصل؛ حالا می‌گوید بس است دیگر، این مقدار بحث در مورد معاء فکر می‌کنم کافی باشد: «فلیکن هذا المقدار»؛ هذا المقدار یعنی این مقداری که در این فصل گفتیم، به انضمام آن مقداری که در فصل قبل گفته بودیم، کافیاً فی تشریح روده و همچنین ذکر منفعت روده کافی است.

این بحث تمام شد.

مقدمه بحث جلسه آینده (عضلات متحرک مسیر غذا و عضلات مقعد)

حالا همان بحثی که بیان کردم ایشان شروع می‌کند که تمام مسیر غذا از حنجره تا مقعد، تمام این مسیر ساکنند و دو بخشش حرکت می‌کند: یکی اول، یکی آخر؛ یکی حنجره حرکت می‌کند، یکی مقعد حرکت می‌کند، و خوب است که ما این دو تا را بیان کنیم. بعد می‌گوید که حرکت حنجره را قبلاً بیان کردیم، حرکت مقعد باقی مانده است. وارد حرکت مقعد می‌شود و ذکر می‌کند که مقعد دارای چهار تا عضله است و این عضله‌ها باعث حرکت می‌شوند؛ این عضله‌ها عیناً همین چهار تا عضله‌ای است که برای روده مستقیم گفتیم. همین را عیناً برای مقعد ذکر می‌کند که ان‌شاءالله در جلسه آینده باید مطرح بشود.

 


[1] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص306.
[2] الشفاء - الطبيعيات، ابن سينا، ج3، ص307.