درس رساله سبیل الرشاد- استاد محمدحسین حشمت پور

92/10/24

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: رساله سبیل الرشاد/وضعیت نفس و بدن پس از مرگ /تبیین مفهوم ولوج روح و برهان بر اتحاد وجودی نفس و بدن

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

رساله سبیل‌الرشاد فی اثبات‌المعاد، صفحه 106، سطر پانزدهم. «قوله (ع) وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيه»[1] ؛ قال فى القاموسولَجَ يَلِجُ وُلُوجاً: دَخَلَ وهو ولِيجَتُهُمْ، أي: لَصِيقٌ بِهِمْ»[2] [3] .

امام فرمودند وقتی که حشر واقع می‌شود، بدن به سمت نفس می‌رود و حالا می‌فرمایند: «وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيه»[4] یعنی روح در آن بدن داخل می‌شود. مرحوم آقا علی «تلج» را معنا می‌کنند و بعد نحوه ارتباط روح با بدن را ذکر می‌نمایند.

«تلج» به معنای «دَخَلَ»[5] است، آن به معنای «تَدخل» است. آن مطلب خیلی مهمی نیست و من از روی متن می‌خوانم. اما می‌فرمایند که ارتباط روح به بدن به ظاهر به یکی از دو صورت است؛ به ظاهر، ولی این ظاهر را ما نباید اراده کنیم. به ظاهر یا به معنای این است که نفس داخل در بدن می‌شود، همان‌طور که کلمه «تلج» می‌فهماند، یا اینکه به معنای این است که نفس به بدن می‌چسبد، داخل نمی‌شود بلکه می‌چسبد؛ چون «ولِيجَتُهُمْ» یعنی «لَصِيقٌ بِهِمْ».

معانی لغوی و ظاهری ولوج روح در بدن

فلانی «ولیجه» است یعنی دوست صمیمی است، گویی که به او چسبیده است. پس خودِ ولیجه دو معنا دارد: یکی داخل شدن و دیگری چسبیدن. اگر ما بخواهیم ظاهر عبارت را اراده کنیم، باید بگوییم که روح در بدن داخل شده یا روح به بدن چسبیده است، ولی هیچ‌کدام از این دو مورد را نمی‌توانیم اراده کنیم؛ چون ارتباط روح با بدن نه ارتباط حلولی است و نه ارتباط مجاورت است، بلکه ارتباط، ارتباطی اتحادی است.

بعد بیان می‌کنند که چرا ارتباط اتحادی است؟ خب پیداست؛ اگر ارتباط، اتحادی باشد، دیگر نه می‌تواند حلولی باشد و نه مجاورتی. دو امری که هر دو بالفعل هستند، ممکن است در هم حلول کنند و ممکن است با هم چسبندگی درست کنند و مجاورت داشته باشند. اما در ترکیب اتحادی، دو امر این‌گونه است که یکی قوامش به دیگری است؛ یعنی یکی بالقوه است و آن دیگری بالفعل است و آن امر بالفعل به این امر بالقوه قوام می‌دهد و ترکیب اتحادی برقرار می‌شود.

ترکیب اتحادی در جایی است که یکی کاملاً محتاج باشد؛ آن وقت ترکیب اتحادی برقرار می‌شود. اگر بخواهد حلول حاصل شود، هر دو یعنی «حالّ» و «محل» هر دو بالفعل می‌شوند. وقتی بالفعل شدند، نمی‌توانند ترکیب اتحادی برقرار کنند. در مجاورت هم همین‌طور است. در مجاورت نیز دو امر مجاور هر دو بالفعل هستند و آن وقت نمی‌توانند ترکیب اتحادی برقرار کنند. ترکیب اتحادی در صورتی برقرار می‌شود که یکی بالفعل باشد و یکی بالقوه باشد.

تبیین ترکیب اتحادی و نقد نظریه حلول

یکی باید مجعول ‌بالذات باشد و دیگری مجعول ‌بالعرض باشد. اگر هر دو مجعول هستند، یکی باید بالذات مجعول باشد و دیگری بالعرض مجعول باشد؛ یعنی یکی را جعل کنند و دیگری به عرض آن اولی جعل می‌شود که این‌ها را حالا ان‌ شاء الله بعداً توضیح بیشتری عرض می‌کنیم. بالاخره رابطه نفس و بدن رابطه اتحاد است، نه رابطه مجاورت و نه رابطه دخول و حلول. پس نباید ظاهر این عبارتِ امام را حفظ کنیم، بلکه باید ظاهر را توجیه کنیم.

بگوییم مراد از ولوج، دخول نیست و لصوق و چسبندگی هم نیست، بلکه همان اتحاد است. منتها چون اتحاد یک نوع ارتباط قوی است، امام از این ارتباط قوی به حلول و دخول تعبیر فرموده‌اند؛ چون حلول و دخول یک نوع ارتباط قوی را بین حالّ و محل بیان می‌کند.

دانش پژوه: یعنی حلول در بیان، حکایت از ارتباطی قوی‌تر از اتحاد دارد؟

استاد: نه، قوی‌تر از اتحاد نیست. حلول در امور جسمانی، شاید به منزله اتحاد حساب شود؛ یعنی خودِ حلول می‌تواند اتحاد را افاده بکند، نه اینکه حلول به معنی اتحاد باشد. به خاطر اینکه حلول یک چسبندگی شدیدی بین حالّ و محل ایجاد می‌کند، ممکن است بتواند کنایه از اتحاد باشد.

حالا من این قسمتی را که از خارج گفتم، بخوانم. صفحه 106 هستیم، سطر پانزدهم. قول امام علیه‌السلام که فرمودند «وَ تَلِجُ الرُّوحُ فِيه»[6] ، می‌خواهیم این را بیان بکنیم. «قال فى القاموس:«ولَجَ يَلِجُ وُلُوجاً یعنی دَخَلَ»[7] [8] پس ولوج به معنی دخول می‌آید. از طرف دیگر داریم «وهو ولِيجَتُهُمْ»، مثلاً فلان کس ولیجه این قوم یا ولیجه این گروه است، «أي: لَصِيقٌ بِهِمْ» یعنی به آن ‌ها چسبیده است؛ یعنی کاملاً مرتبط با آن‌هاست که به دوست صمیمی هم ولیجه می‌گویند.

بررسی آراء لغوی و فلسفی پیرامون ولوج

خب، پس الان دو معنا برای ولوج داشتیم: یکی دخول و دیگری چسبندگی و مجاورت. درباره روح هم باید یکی از این دو معنا را اراده کنیم؛ یا دخول را یا لصوق را، که حالا این‌ها را بعداً ان ‌شاء الله می‌گوید. «قال صاحب منتخب اللغة «ولوج بضم»[9] یعنی به ضم باء، به معنای «درآمدن چیزی در چیزی» است. بعد ولیج یعنی چه؟ «وليج آنچه در ميان چيزى بوده باشد كه از جنس او نباشد» که در ولیج هم توجه می‌کنید که «در میان بودن» را دارد می‌گوید که همان حلول و همان دخول است. «انتهی».

بعد مرحوم آقا علی می‌گوید با توجه به این معنایی که برای ولوج داشتیم، ولوجِ روح را معنا می‌کنیم. می‌گوییم «و ولوج الروح اما بمعنى دخولها فيه» یعنی دخول روح «فی البدن» که می‌شود حلول، «او بمعنى لصوقها به»[10] یعنی لصوق نفس و لصوق روح به بدن که می‌شود مجاورت. یا دخول و ولوج در اینجا به معنای حلول روح در بدن است یا مجاورت روح با بدن و چسبندگی روح به بدن است، ولی «كل واحد من المعنيين» خط بعد «لا يناسب علاقة الروح بالبدن».

هیچ‌یک از این دو معنا، یعنی نه دخول و نه لصوق، هیچ‌کدام با علاقه روح به بدن مناسب نیستند. علاقه روح به بدن یعنی ارتباط روح به بدن. ارتباط روح به بدن ارتباطی اتحادی است و نه با حلول مناسب است و نه با لصوق مناسبت دارد. البته «كل واحد من المعنيين بظاهرهما»، یعنی اگر این معناها را توجیه کنیم، می‌توانیم آن را با ارتباط بدن با نفس و ارتباط نفس و بدن تطبیق دهیم، ولی اگر بخواهیم این دو معنا را که یکی دخول و یکی لصوق است به ظاهرشان حفظ کنیم، با ارتباطی که بین روح و بدن است سازگار نیست.

نسبت اتحادی نفس و بدن در دنیا و آخرت

«و كل واحد من المعنيين بظاهر هما لا يناسب»؛ آن «کل واحد» مبتدا می‌شود و «لا یناسب» که بعدش می‌آید خبرش است. بعد این عبارتِ «و هو على وجه المباينة» جمله معترضه است. «و هو» به ظاهر برمی گردد. یعنی این معنای ظاهری در این دو معنا که گفتیم، «على وجه المباينة» است. «على وجه المباينة» یعنی در مقابل اتحاد. مباینتی که اینجا می‌گوید در مقابل اتحاد است. ما برای نفس و بدن قائل به اتحاد هستیم و قائل به مباینت نیستیم. حالا اگر این دو معنا را که حلول و لصوق باشد اراده کنیم و به ظاهرشان هم تحفظ نماییم، باید مباینت بین نفس و بدن را ببینیم، یعنی اتحاد را نفی کنیم.

آن وقت این دو معنا مناسب با ارتباط روح و بدن نمی‌شوند. «و هو» یعنی این معنای ظاهری «على وجه المباينة» است، مثل دخول جسم فی جسم یا مثل لصوق جسم بجسم؛ یعنی معنای ظاهری دخول و معنای ظاهری لصوق این‌گونه است که دخولش مثل دخول جسم فی جسم و لصوقش مثل لصوق جسم بجسم است. هیچ کدام از این دو معنای ظاهری ولوج هستند «لا يناسب علاقة الروح بالبدن»، با علاقه روح با بدن مناسبت ندارند. علاقه یعنی ارتباط. ارتباط روح و بدن ارتباطی اتحادی است، نه ارتباط «على وجه المباينة».

در حالی که چه حلول بگویید و چه لصوق بگویید، ارتباط «على وجه المباينة» را درست می‌کند نه ارتباط بر وجه اتحاد را؛ و ارتباط «على وجه المباينة»، ارتباط نفس و بدن نیست. «اذ نسبتها الی البدن» یعنی نسبت روح به بدن «فى الدنيا او الاخرة»، چه در دنیا و چه در آخرت، نسبت اتحادی است. خب تا اینجا را من از خارج توضیح داده بودم و مطلب روشن است. حالا دارد بیان می‌کند که چرا نسبت، نسبتی اتحادی است؟ توجه کنید.

نقش تصرف ایجابی نفس و اعداد بدن

نفس، تصرف ایجابی در بدن دارد. تصرف ایجابی یعنی چه؟ یعنی بدن را وادار می‌کند که بالحتم و الوجوب این تصرف را قبول کند و امتناع و اباء نکند. از طرف نفس کاری انجام می‌گیرد که بدن موظف است آن کار را امتثال کند. پس از طرف نفس، ایجاب است؛ یعنی کار الزامی، کار حتمی و کار واجب که بدن نمی‌تواند از آن امتناع کند. از طرف بدن، اعداد است؛ یعنی آمادگی. اگر هر دو کارشان ایجاب بود، این‌ها ترکیب اتحادی برقرار نمی‌کردند؛ چون یک نوع استقلالی در هر کدامشان بود و آن استقلال باعث می‌شد که نتوانند با هم ترکیب اتحادی برقرار کنند.

ولی اگر از یک طرف ایجاب باشد و از یک طرف اعداد و اظهار آمادگی باشد، اتحاد برقرار می‌شود. منتها اعدادی که از جانب بدن است دو قسم است. یک اعدادی است که از ناحیه معدات خارجی می آید.

دانش پژوه: ببخشید؛ اعداد از جانب بدن می آید.

استاد: بله، اعداد از جانب بدن است ، من اشتباه گفتم نفس، کلمه نفس را اشتباه گفتم. اعدادی که از جانب بدن است دو قسم است: یا اعدادی است که از طریق مُعدّات خارجی می‌آید، یا اعدادی است که به صورت خودکفا از خود نفس حاصل می‌شود.

دانش پژوه: از خود بدن حاصل می شود

استاد: از خود نفس حاصل می شود یا بگویید از خود بدن حاصل می‌شود؛ حالا آن را توضیح می‌دهم.

اعدادی که از طرف معدات خارجی می‌آید مثل این است که بدن در ابتدای گرفتن نفس باید برای پذیرش نفس آماده شود و این آمادگی را معدات خارجی به بدن می‌دهند. مثلاً حرارت رحم، غذایی که مادر می‌خورد و امثال ذلک که این‌ها معدات خارجی هستند، این نطفه را برای پذیرش نفس آماده می‌کنند. بعد از آن هم که نفس آمد، باز برای اینکه این مرکب که بدن است بتواند باقی بماند و وظیفه مرکب بودنش را انجام دهد، باز معدات خارجی باید وارد این بدن شوند تا اینکه این بدن را در همان حد آمادگی نگه دارند. این قسم اول از اعدادی بود که برای بدن است.

حرکت جوهری و استکفاء در کمال نفس و بدن

قسم دوم قسمی است که احتیاج به معدات خارجی ندارد. نفس، بدن را به مرتبه‌ای از کمال می‌رساند، چون نفس مدبّر بدن است. وقتی مدبر بدن است، باید بدن را به مرتبه‌ای از کمال برساند. بعد بدن که به مرتبه‌ای از کمال رسید، کمک می‌کند که نفس به حرکت جوهری پیش برود. نفس که به حرکت جوهری پیش رفت و یک درجه بالاتر رفت، دوباره برمی‌گردد و بدنِ خودش را کامل‌تر می‌کند. بدن که کامل‌تر شد، باز به نفس اجازه داده می‌شود که به حرکت جوهری پیش برود. به نوبت، این‌ها مدام با هم پلکان ترقی را طی می‌کنند.

بدن یک پله بالاتر می‌رود و نفس برای ترقی آماده می‌شود؛ نفس که ترقی کرد، بدن را دوباره برای ترقی آماده می‌کند و همین‌طور به همدیگر برای پیشرفت کمک می‌کنند. این دیگر مُعدّ خارجی نمی‌خواهد؛ خودِ نفس دارد بدن را آماده می‌کند و بدن هم بعد از آماده شدن، وضع را چنان فراهم می‌کند که نفس بتواند به حرکت جوهری به کمال برسد. این هم یک نوع اعداد است. هر دو اعداد برای بدن است؛ پس بدن نقشی جز آمادگی ندارد و نفس هم که ایجاب می‌کند. این دو به منزله این هستند که یک امر بالقوه‌ای باشد که فقط بپذیرد و یک امر بالفعلی باشد که آن پذیرنده را مجبور به پذیرش کنند. در چنین حالتی، ترکیب اتحادی است مثل ترکیب ماده وصورت. ماده پذیرنده است و آمادگی برای پذیرش را اعلام می کند.و صورت هم او را وادار به پذیرش آنچه این صورت به او می‌دهد، می کند.

این‌گونه ترکیب اتحادی برقرار می‌شود. بین چیزی که حالت اعداد دارد و چیزی که حالت ایجاب دارد، حتماً پیوند اتحادی برقرار است. منتها اعداد در بدن را توجه کردید که دو قسم است.

دانش پژوه: توقف شیء علی نفسه که پیش نمی آید

استاد: چرا؟

دانش پژوه: چون نفس بدن را مهیا می‌کند، بعد بدن دوباره...

استاد: توقف شیء علی نفسه نیست، این‌طور نیست که همان چیزی را که بدن به نفس می‌دهد، دوباره نفس به بدن بدهد. این‌طور نیست. نفس به بدن اجازه می‌دهد یک درجه بالاتر برود در طیِ خودش، آن بدن هم راه را فراهم می‌کند که نفس یک درجه بالاتر برود. هیچ‌ وقت چنین نمی‌شود که بدن و نفس در یک مرتبه به هم کمک کنند و بر هم متوقف باشند.

رابطه ذاتی و وجودی نفس و بدن

حالا به عبارت توجه کنید: «اذ تصرفها» این می خواهد اثبات کند که ارتباط نفس و بدن ارتباط اتحادی است، و ترکیبشان ترکیب اتحادی است. که عرض کردم ترکیب اتحادی حتما بین یک بالقوه و بالفعل برقرار می شود. یا بین محتاج و محتاج الیه برقرار می شود. دو تا مستقیم، ترکیب اتحادی برقرار نمی کنند. دو تا متحصل، ترکیب اتحادی برقرار نمی کنند. یکی باید متحصل باشد و یکی باید بالعرض و المجاز مرتبط باشد تا ترکیب اتحادی برقرار کنند. نفس و بدن این چنین است که یکی متحصل است یعنی نفس و یکی بالقوه و محتاج است یعنی بدن. آن وقت بینشان ترکیب اتحادی برقرار می شود. این را الان ایشان می خواهد بیان کند. «اذ تصرفها فی البدن» یعنی تصرف نفس در بدن «اما تصرف ایجابی منها و اعدادی و استعدادی من البدن». این «اما» را که می‌آورد، همه جا این‌چنین است. همه جا تصرف نفس در بدن، تصرف ایجابی است. «اما» را که می‌آورد به اعتبار آن اعدادی است که بدن دارد ظاهر می‌کند؛ یا اعدادی است که از معدات خارجی گرفته یا اعدادی است که از ناحیه خودِ نفس آمده است. «اذ تصرفها فی البدن» یا تصرف ایجابی است از نفس و اعدادی است و استعدادی است از بدن «اما بحسب المعدات الخارجیه کما فی الدنیا»؛ یا ایجابی است از نفس و استعدادی و اعدادی است از بدن، اما نه از طریق معدات خارجیه بلکه «بنحو الاستکفاء».

استکفاء را شنیده‌اید که موجود را تقسیم می‌کنند به ناقص و مستکفی و تام. ناقص آن است که ندارد و باید از بیرون بگیرد. مستکفی آن است که ندارد اما از درون تأمین می‌کند. تام آن است که دارد. مستکفی خلاصه آن است که ندارد ولی از درون تأمین می‌کند. اینجا هم «بنحو الاستکفاء» یعنی به نحو دارایی که خودجوش است، نه دارایی که از جای دیگری تأمین شود. «من دون مدخلية معد خارجى» توضیحِ «بنحو الاستکفاء» است؛ یعنی معد خارجی نمی‌خواهد و از همان درون این مرکب، امداد و اعداد حاصل می‌شود.

«بل یکون اعداده لها» یعنی آمادگی بدن برای نفس «بحصول مرتبة له منها» به اینکه مرتبه‌ای برای بدن از جانب نفس حاصل شود که «یعدها لمرتبه اخری لها»

دانش پژوه: آن «ها» ها به نفس برمی‌گردد؟

استاد: بله. که آماده کند نفس، بدن را برای مرتبه دیگری آماده کند «لها» برای خود نفس. همان‌طور که عرض کردم بدن را ترقی می‌دهد و بدن وقتی ترقی کرد، آمادگی خود را برای ترقی نفس اعلام می‌کند. که «بها» یعنی به واسطه این مرتبه اخری که برای نفس حاصل می‌شود، دوباره نفس با داشتن این مرتبه اخری «توجب مرتبة اخرى للبدن».

تداوم ارتباط نفس و بدن تا حشر

یعنی نفس بعد از اینکه مرتبه اخری را از طریق بدن کسب کرد و به حرکت جوهری پیش رفت، حالا نوبت این است که مرتبه بالاتری را به بدن بدهد. که این مرتبه اخری که به بدن داده می شود و «تعدها» باز نفس را آماده می‌کند «لمرتبة اخرى» که برای نفس است. به همین ترتیب، آن مدام بدن را بالاتر می‌برد و زمینه برای بالاتر رفتن خودش فراهم می‌شود. وقتی خودش بالاتر رفت، دوباره برمی‌گردد و بدن را بالاتر می‌برد و زمینه جدید برای بالاتر رفتن نفس فراهم می‌شود «و هكذا». خودش می‌گوید: «و هكذا يدور الامر بينهما الى ما شاء الله».

«الی ما شاء الله» یعنی تا وقتی که حشر حاصل شود و بدنِ کامل شده، به سمت نفس مسافرت کند. نه تنها در دنیا این کار انجام می‌شود، بلکه در عالم برزخ هم به نظر ایشان این قضیه ادامه پیدا می‌کند. «و هذا التصرف على اى واحد من الوجهين»، چه به نحو اعدادی باشد که به حسب معدات خارجی است و چه به حسب اعدادی باشد که به نحو استکفاست، به هر کدام از این دو وجه که باشد، این تصرف، تصرف ذاتی وجودی است. یعنی چه؟ یعنی تصرفی است که اثرش به ذات و وجود برمی‌گردد. تصرف ذاتی و وجودی است، یعنی تصرفی مربوط به ذات و مربوط به وجود، نه تصرفی در عوارض.

دانش پژوه: ذات نفس، نه عوارض نفس

استاد: فرقی نمی‌کند، ذات نفس و بدن. یعنی الان ذات‌ها و وجودها با هم دارد مرتبط می‌شوند. خب، این تصرف احتیاج دارد که علاقه ذاتی بین این متصرف و متصرف‌ فیه باشد؛ یعنی علاقه ذاتی و وجودی بینشان باشد. اگر علاقه ذاتی نباشد، این تصرفات ذاتی و این تصرف وجودی انجام نمی‌شود. علاقه ذاتی همان علاقه ‌ای است که عرض کردم در ترکیب اتحادی بین نفس و بدن انجام می‌شود.

دانش پژوه: علاقه ذاتی بین نفس و بدن مراد است دیگر؟

استاد: بله، بین نفس و بدن؛ علاقه ذاتی بین نفس و بدن حاصل می‌شود و با همین علاقه، هر کدام به کمال می‌رسند. با این علاقه و تصرف، هر کدام به کمال می‌رسند.

تفاوت علاقه ذاتی با روابط عرضی

خب حالا مطلبی را می‌خواهم بگویم؛ در تتمه بحث.

دانش پژوه: این تمام شد؟ یک سئوال کوچک بپرسم. آن نکته علاقه ذاتی، یک نکته خیلی مهم و عجیبی است. وقتی می‌گوییم علاقه ذاتی بین هر نفس و بدنش وجود دارد (بین نفس و بدن من، نفس و بدن ایشان و نفس و بدن فلان و الی آخر)، به این معناست که نمی‌شود فردی ادعا کند که نفس من در آینده می‌تواند به هر بدنی تعلق بگیرد. نه، پس به هر بدنی نمی‌تواند تعلق بگیرد. درست است؟

استاد: حالا شما تحمل کنید، من همین فرمایش شما را با عبارت‌های دیگری تبیین می‌کنم.

دانش پژوه: استاد، ایشان هنوز دلیلی برای این علاقه ذاتی نیاورده‌اند. صرفاً یک ادعاست که رابطه نفس و بدن علاقه ذاتی است و رابطه‌شان فعل و قوه و ترکیب اتحادی است. دلیلی ما هنوز نداریم.

استاد: این نحوه تصرفی که الان بیان کردیم، دلیل بر همین علاقه است.

دانش پژوه: خب استاد، این خودش یک ادعا نیست؟ بگوییم بدن صرفاً اعداد است و آن هم مثلاً می‌آید تأثیر می‌گذارد و الی آخر.

استاد: خب، این‌ها را که ما در جای خودش قبول کردیم. بدن نسبت به نفس اعداد دارد و نفس نسبت به بدن ایجاب دارد؛ این‌ها را قبول کردیم و بر اساس این‌ها داریم حرف می‌زنیم.

ببینید، من مقابلِ آن علاقه ذاتی را عرض بکنم تا علاقه ذاتی روشن‌تر شود. دو چیز ممکن است با هم ارتباط داشته باشند، اما اثر ارتباطشان مثلاً یک «عرض» باشد؛ در این صورت علاقه ذاتی بینشان نیست. مثلاً فرض کنید که شما آبی را روی آتش می‌گذارید. بالاخره الان یک ارتباطی بین آب و آتش دارد برقرار می‌شود. آن آتش در آب تصرف می‌کند. آتش چون علت شده برای ایجاد حرارت، تصرفش هم به نحو ایجاب است. آن آب هم اعلام آمادگی می‌کند و حالت اعدادی دارد، ولی آب مستقل است و آتش هم مستقل است. آن‌طور نیست که آب، ذاتش را به آتش سپرده باشد. آب می‌گوید من کیفیت را از تو قبول می‌کنم، اما در ذاتم که تصرفی نمی‌توانی بکنی. آتش هم در کیفیتِ آن تصرف می‌کند و به او حرارت می‌دهد. هیچ وقت آتش در ذات آب اثر نمی‌کند که ذات آب را قوام بدهد، عوض کند یا ترقی بدهد؛ هیچ کاری نمی‌تواند بکند. این علاقه ذاتی بینشان نیست.

کمال ذاتی در سایه ارتباط نفس و بدن

اما نفس این‌گونه نیست؛ نفس، بدن را به لحاظ ذاتش کامل می‌کند، نه اینکه فقط فرضاً یک حرارتی به بدن بدهد؛ بلکه بدن را به لحاظ ذات تقویت می‌کند و خودش هم از طریق بدن تقویت می‌شود. یعنی ذات‌ها به کمال می‌روند و وجودها به کمال می‌روند؛ پس علاقه، علاقه ذاتی است و تأثیر و تأثر در همین ذات است، نه اینکه تأثیر و تأثر در عرض باشد. بین آتش و آن آبی که ارتباط برقرار کردیم، علاقه ذاتی نیست، ولی بین نفس و بدن علاقه ذاتی هست. پس علاقه ذاتی روشن شد که چیست. این علاقه ذاتی که روشن شد، دیگر لازم نیست برایش دلیل بیاورید؛ وقتی ترکیب بین نفس و بدن را به این صورت قرار دادید که یکی ایجاب است و یکی اعداد است، و اعداد را هم آن‌طور معنا کردید که نفس می‌تواند بدن را تقویت کند، یعنی ذاتش را تقویت کند نه اینکه عارضی به او بدهد.

و بدن وقتی ذاتش تقویت شد، به نفس اجازه دهد که حرکت جوهری کند، یعنی در وجودِ خودش را به کمال برساند؛ این‌ها معلوم است که علاقه، علاقه ذاتی است. علاقه، علاقه در عرض نیست. حالا ممکن است یک عرضی هم از نفس به بدن یا از بدن به نفس برسد، آن هم مانعی ندارد، ولی این‌ها در ذات دارند در همدیگر تصرف می‌کنند؛ یعنی باعث می‌شوند که ذات به کمال برسد. آن نفس، بدن را بالایجاب به کمال می‌رساند و بدن آمادگی را برای کمالِ نفس درست می‌کند. بدن به نفس کمال نمی‌دهد، بلکه آمادگی درست می‌کند که نفس بتواند با بدن به کمال برسد؛ منتها تلاشِ خودِ نفس است که به حرکت جوهری پیش برود، ولی نفس، بدن را بالایجاب کامل می‌کند و بدن نمی‌تواند تخلف کند و نمی‌تواند آن را از جای دیگری تأمین کند. یا معدات خارجی باید بیایند یا باید نفس آن را به کمال برساند.

پس از طرف نفس ایجاب است و از طرف بدن اعداد است؛ یعنی بدن نمی‌تواند نفس را به کمال برساند و فقط می‌تواند زمینه را برای کمالِ نفس فراهم کند، اما نفس بدن را به کمال می‌رساند و در آن تصرف می‌کند. خلاصه این یک نوع ارتباط ذاتی است که این‌طور تصرفات را درست می‌کند.

پرسش در خصوص ماهیت بدن و امکان تعویض اعضا

دانش پژوه: آقا معذرت می‌خواهم، این دو سوال من هم مهم بود و جوابش را می خواهم الان بدهید، چون نمی‌دانم بعداً به آن می‌پردازید یا نه، اگر بعدا به آن می پردازید الان نگویید، فقط سوال را بگویم که خاطرجمع شوم به آن می‌پردازید؛ چون ارتباط است. سوال این است که خب، ما داریم از علاقه ذاتی نفس و بدن صحبت می‌کنیم؛ خب آن یک سوالی که شما فرمودید بعد می‌پردازید. سوال دومم این است که مراد از بدن چیست؟ چرا این اهمیت دارد؟ به این دلیل که شما فرض کنید یک فرد را، می‌توانیم دست و پایش را می‌توانیم فرض کنید قطع کنیم؛ دو تا دستش را، دو تا پایش را، قلبش را، کلیه‌اش را، کبدش را می‌دهیم و برای یکی دیگر را جای آن می‌گذاریم. شاید علم پیشرفت کند، گوش‌هایش را، چشم‌هایش را، خیلی چیزهای دیگر را؛ و یک نفر از جانبازها در بیمارستان ساسان بود، دو تا دست و دو تا پا نداشت، بعد شکمش هم و روده‌اش هم کیسه ای شده بودند. جانباز است. خب. بعد حالا فرض کنید که شاید علم پیشرفت کند و بتواند سر را هم عوض کند. نمی‌توانیم بگوییم نمی‌شود، شاید بتواند سر را هم عوض کند. خب حالا اینجا می‌گویید که پس این بدنی که ما صحبتش را می‌کنیم، نفس علاقه‌ی ذاتی به کدام بدن دارد؟ چه شد بالاخره؟ شاید مثلاً علم پیشرفت کند و بتواند یک بدنی را ایجاد کند، اصلاً از خودِ بدن...

استاد: حالا چرا این‌طوری مثال می‌زنید؟ همین سلول‌های بدن خود ما عوض می‌شود.

دانش پژوه: بله.

استاد: سلول‌های بدن خود ما عوض می‌شود؛ کدام بدن است؟ این را در جلسه‌ی گذشته توضیح دادم. در جلسه‌ی گذشته این‌طور گفتم که همین بدن ما مستمراً دارد پیش می‌رود. ما در وقت مرگ متوقفش نمی‌کنیم. مستمراً دارد پیش می‌رود؛ یعنی از اول طفولیت تا برسد به جوانی، جوانی برسد به میان‌سالی، میان‌سالی برسد به پیری، پیری برسد به مرگ، مرگ عالم برزخ را بگذرانند، همین‌طور ما بدنمان، رو به تکامل دارد می‌رود. سلول عوض می‌شود، عوض که می‌شود آن جانشینش ذخایر قبلی را می‌گیرد.

نقش نفس در جایگزینی سلول‌ها و تداوم هویت بدن

دانش پژوه: این کارِ نفس است که سلول عوض می‌شود؟

استاد: بله، سلول‌ها که دارد عوض می‌شود، ماده که عوض می‌شود، سلول بعدی که می‌آید همان ذخایر قبلی را می‌گیرد؛ لذا گفته می‌شود این بدن همان بدن قبلی است.

دانش پژوه: خب آن احتیاج به استدلال دارد که...

دانش پژوه دیگر: اشکال ایشان را تقویت می‌کنم؛ آنجا ما یک وحدت استمراری داریم که می‌گوییم که این استمرار مصححِ شخصیتش است، درست است؟ ولی اینجا که حالا این مثالی که ایشان می‌زند، استمرار نداریم ما، بلافاصله سلول را مثلاً چی کردیم...

استاد: چه فرقی می‌کند یک دانه سلول بیاورید یا یک سر بیاورید یا یک قلب بیاورید یا یک گوش بیاورید خارجی پیوند می‌زنیم. شما می‌گویید پیوند می‌زنیم، یک دانه گوش می‌آوریم. خب خدا پیوند می‌زند، یک سلول جای سلول قبلی می آورد. مگر فرقی بین سلول و گوش هست؟ همان‌طوری که آن سلول می‌آید جزء بدن ما قرار می‌گیرد، این گوش هم می‌آید جزء بدن قرار می‌گیرد و نفس ما در آن تصرف می‌کند.

دانش پژوه: در خودش هضم می‌کند دیگر.

استاد: همین روند استمراری ادامه پیدا می‌کند و ذخیره‌هایش در آن می‌آید. چه فرقی می‌کند شما سلول را عوض کنید جایگزین کنید یا گوش را عوض کنید جایگزین کنید؟ چه فرقی می‌کند؟ یکی بزرگتر است، یکی کوچکتر است، ولی مطلبش یکی است.

دانش پژوه: خب ولی می‌خواهیم، پس یک همچین ادعایی نمی‌شود کرد که من یک بدن آماده بسازم؛ پس حاصل صحبت شما این است که من نمی‌توانم یک بدنِ آماده بسازم، با پیشرفت علمِ شبیه‌سازی یک بدن کامل بسازم، روح این را منتقل کنم به روح این. اگر بتوانم این کار را بکنم دیگر این نظر شما مخدوش می‌شود دیگر در کل.

استاد: البته این که من عرض کردم سلول عوض می‌شود و بعد ما پیوند را هم به عوض شدن سلول قیاس کردیم، این‌ها ظاهراً با نظر آقاعلی سازگار نیست. آقاعلیِ حکیم اگر یادتان باشد، ایشان در غذا خوردن فرمودند که بدن با سلول‌های جدید ترمیم نمی‌شود. شبهه‌ی آکل و مأکول را این‌طوری حل کردند دیگر. همان بخشی که برای ما مبهم ماند این بود که ایشان برخلاف، به ظاهر خلاف بقیه‌ی فلاسفه، فرمودند که بدن ما چیزیش عوض نمی‌شود. بنابراین آن توضیحاتی که من از خارج دادم حرف‌های خودم بود. حرف آقاعلی نیست. در زمان ایشان که پیوند اعضاء نبود، تعبیر سلول هم که ظاهراً از این که ما از کلام ایشان برداشت کردیم، خیلی مطرح نشده در کلام ایشان. فقط ایشان می‌فرماید که این بدن ما که ثابت می‌ماند، همواره رو به تکامل می‌رود. و حالا این اشکالی که الان شما می‌کنید، یک اشکال جدیدی است که مرحوم آقاعلی باید جواب مستقل به آن بدهد. ما از خودمان ممکن است بتوانیم جواب بدهیم، از حرف‌های ایشان آن جواب را من استفاده نکردم. حالا شاید خودمان بتوانیم یک جوابی جور کنیم و بگوییم.

چالش ذخایر نفسانی در اعضای پیوندی و نقد تناسخ

منتها این مطلب، در آن جوابی که من دادم، این اشکال ممکن است مطرح شود که اگر گوش را پیوند زدند مثلاً انگشت را پیوند زدند و نفس توانست ذخایر را منتقل کند به این عضو جدید، ممکن است یک کسی اشکال کند بگوید آقا خب کل بدن را عوض کنند، نفس بیاید ذخایر را به این بدن جدید تعلق بدهد. خب درست می‌شود، یعنی دوباره همان جوابی که ما دادیم در اینجا می‌آید. اگر آن اشکال ندارد، این هم اشکال ندارد. جواب این است که بدن جدید از کجا می‌آید؟ بدن جدید از کجا می‌آید؟ البته من دو مرتبه برمی‌گردم به پیوند اعضا هم توجه می‌کنم ولی حالا آن بدن جدیدی که الان به قول شما یک بدن کامل در اختیار نفس من قرار می‌گیرد، نفس من از آن بدنِ خودش منتقل می‌شود به این بدن جدید. حالا از اشکال تناسخ بگذریم، از اشکالِ این که آن بدنِ خودش در اختیار چه نفسی قرار می‌گیرد بگذریم، از این اشکالات بگذریم، حالا این مطلب پیش می‌آید که این بدنِ جدیدی که الان در اختیار نفس قرار داده شده، بدنِ کسِ دیگری بوده، یک بدنِ تازه که نبوده، بدنِ کسی بوده پر از ذخایر. خب چطوری نفس می‌خواهد ذخایرِ خودش را به این بدن منتقل کند؟ نمی‌تواند منتقل کند. چون این بدن خالی که نیست، بدنِ پُر ذخیره است. مگر بدنِ یک طفل باشد که هیچ ذخایری از نفسش در آن قرار نگرفته. آن وقت اگر بدنِ او باشد، نفسِ او چه می‌شود؟ نفسی که قبلاً به این بدن تعلق داشته برای آن طفل، آن چه می‌شود؟ آن را دوباره می‌دهیم مثلاً به بدنِ این آدم؟ نفس تازه‌کار را از بدن طفل می‌کنیم می‌دهیم به بدن این پیرمرد و نفس این پیرمرد هم به بدن طفل تعلق می‌گیرد. این‌طوری گفته می‌شود؟ هیچ‌کس این را نمی‌گوید. یعنی حتی تناسخی‌ها این را نمی‌گویند که نفس طفل منتقل می‌شود به بدن پیرمرد. نفس پیرمرد ممکن است منتقل شود به بدن طفل، اما عکسش را کسی نمی‌گوید.

حالا ما به تناسخ، عرض کردم، کار نداریم، ولی آیا می‌شود بدنی که پر از ذخیره است، ذخیره‌ی جدید بگیرد؟ ظاهراً نمی‌شود. نه ظاهراً، واقعاً نمی‌شود. آن ذخایر بعضی‌هایش با این ذخایر اصلاً نمی‌سازد. فرض کنید آن آدم شریری بوده، حالا نفس خیری می‌خواهد به آن تعلق بگیرد. خب این دو تا ذخیره، خلاف هم و مضاد هم می‌خواهد با هم در این بدن بیاید. اگر بدن همان‌طوری که عرض کردم بدن طفل بوده و هیچ چیزی نداشته، هیچ ذخیره‌ای نداشته، باز انتقال نفس از آن، نفس طفل به بدن پیرمرد مشکل پیدا می‌کند. علی ای حال این راه‌ حلی ندارد، این انتقال اصلاً درست نیست. از اینجا برمی‌گردیم به بحث پیوند اعضا. در آن هم بحث می‌کنیم. این‌طور نیست که وقتی که عضوی از بدن کسی کنده می‌شود و به بدن نفری جدید داده می‌شود، آن عضو خالی از ذخایر باشد. آن هم دارای ذخایر است. آن هم مشکل پیدا می‌کند. حالا این که من عرض کردم همین‌طور یک احتمالی بود، ولی حالا داریم به این احتمال رسیدگی می‌کنیم، می‌بینیم مشکل دارد. این از شبهه‌ی آکل و مأکول به ظاهر بدتر است. شما عضو یک نفر دیگر را دارید می‌آورید عضو بدن این می‌کنید.

دانش پژوه: چه اشکالی پیش می‌آید؟ الان دارد اتفاق می‌افتد پیوند.

استاد: اشکالش این است که، نه، از نظر معاد جسمانی دارم عرض می‌کنم، مشکل درست می‌کند. مشکلش این است که این بدن جدیدی که حالا داده‌اند به زید، قبلاً برای عمرو بود؛ عذابش می‌کنند یا ثوابش می‌دهند؟

دانش پژوه: استاد، این بدن جدید که مثلاً قبلاً برای یکی دیگر بوده

استاد: برای یکی دیگر بوده مثلاً فرض کن مستحق عذاب بوده، حالا بدنِ نفسِ زید را بدن کردندش برای زید که زید هم آدم خوبی است. حالا به این بدنی که یک عمری معصیت کرده و باید حالا عذاب بکشد، پُر از ذخایر شرور هست، می‌خواهند حالا نفس زید را تعلق بدهند و این بدن دیگر عذاب نشود و خیرات زید هم در این بدن بیاید. استاد مشکلات زیاد می‌شود، ظاهراً نمی‌توانیم بیاییم.

دانش پژوه: می‌توانیم بگوییم که این مثلاً بدن حالا بعد از مرگ، یعنی بدنی اصلی برمی‌گردد به آن طرف...

استاد: بعد از مرگ را نمی‌گوییم، ما الان داریم پیوند را می‌گوییم.

دانش پژوه: پیوند و همین طور دنیا را می‌گوییم دیگر؛ در همین دنیا الان این که دست پیوند خورده، بالاخره یک دستی داشته، از بین رفته. این خودش یک دستی داشته...

دانش پژوه دیگر: منظورتان این است که آقا این منسوب می‌شود به همان بدن و همان بلایی که سرِ بدن اصلی هست به آن می‌آید؟ آن دنیا تفکیک می‌شود. این دنیا چسباندن با یک زحمتی، آن دنیا از هم جداشان می‌کنند؟

داوری میان اعمال و ذخایر در اعضای مشترک در قیامت

استاد: اگر ما بخواهیم بگوییم ذخایر، آن بیانی که من عرض کردم، می‌گویم مشکل دارد. من بیانم این بود که ذخایر را نفس در این بدن جدید قرار می‌دهد. این احتمالی بود که من دادم. الان دارم آن احتمال را رد می‌کنم که ممکن نیست نفس به این بدن جدید یا به این بخشی از بدن جدید ذخیره بدهد. آن پُر ذخیره است، این نمی‌تواند ذخیره‌اش را بدهد.

دانش پژوه: ذخایر را چه می‌دانید استاد مثلاً چه چیزهایی؟

استاد: هر چه هست، ما که نمی‌دانیم؛ از نظر علمی و عملی، هر عملی که کرده، هر علمی آموخته، بالاخره اثرش در بدن ذخیره شده.

دانش پژوه: ولی ما مثلاً اگر این‌طور بگوییم، به نظر می‌آید که آن آثاری که از نفس بالاخره ذخیره می‌شود، در اعضای رئیسه ذخیره می‌شود، نه مثلاً در اعضای فرعیه.

استاد: نه، آن حرف متکلمین است؛ مرحوم آقاعلی این را نمی‌گوید. آن که شما می‌فرمایید در اعضای رئیسه ذخیره می‌شود و در اجزای فرعیه ذخیره نمی‌شود، ایشان می‌گوید حتی اجزای فرعیه هم در حشر می‌آید. می‌آید، با ذخیره می‌آید، نه اجزای فرعیه‌ی جدید به بدن در حشر می‌دهند، همان اجزای فرعیه‌ی قدیمی که فعلا به کمال رسیده می‌آید. پس باید همه‌ی ذخیره باید در کل بدن پخش شود نه فقط در اعضای فرعی.

دانش پژوه: یک نکته‌ی دیگر استاد می‌گوید، یک نکته حالا این به ذهنم می‌آید؛ مثلاً بر فرض آن که آن دنیا از آن می‌خواهند، این بالاخره یک برهه‌ی زمان مثلاً دست زید بوده، بعد شده دست عمرو. تا آن برهه‌ی زمان مثلاً دو جور از آن سؤال شود. یک بخش ذخایری که از آن عمرو به جا گذاشته، بخشی‌اش هم از آن زمانی که آمده در بدن مثلاً زید قرار گرفته، از آن به بعدش هم برایش سؤال می‌کند به عنوان این دستِ مثلاً بدن زید.

استاد: شما می‌فرمایید که مثلاً ۱۰ سال این دست برای زید بود، ذخایری داشت. ۱۰ سال هم حالا برای عمرو شده، ذخایر جدید می‌گیرد. باز حالا سؤال می‌شود از شما که این دست که الان دو نوع ذخیره در آن هست، یکی از ناحیه‌ی عمرو، یکی از ناحیه‌ی زید، این را فردا به کی می‌دهندش در وقتِ زمان حشر؟ به زید می‌دهند یا به عمرو می‌دهند؟ به هر کی می‌دهند، یک مشت ذخایر غریبه در آن هست. چه به زید بدهند ذخایر عمرو در آن است، چه به عمرو بدهند ذخایر زید در آن است. و این ذخایر بالاخره یا عذاب در پی دارد یا ثواب در پی دارد؛ به این دست چه می‌دهند؟ کدامش را می‌دهند؟ اگر مخالف باشد، یعنی زید آدم شروری بوده، عمرو آدم خوبی بوده، یا برعکس، در این صورت هم شرارت در این بدن هست هم خیرات در این بدن هست؛ کدام ذخیره

دانش پژوه: بر اساس غلبه نمی‌توانیم درستش بکنیم؟ مثلاً می‌گوییم آقا آن ذخیره‌ی غالب.

استاد: حقِ یک کسی ضایع می‌شود. بر فرض که ذخایر غالب را بدهیم، آن ذخایر غیرغالب را به چه کسی می‌دهی؟ مگر این که خدا بفرماید من ذخایر این را برمی‌دارم به بدن خودش می دهم مثلاً به این صورت؛ دست زید قطع شده، به تن عمرو چسبیده، و حالا قرار بر این شده که ذخایر زید و عمرو هر دو در این دست باشد. دست اصلی زید هم که قطع شده، آن از بین نرفته؛ حالا یا به بدن کس دیگر چسبیده یا آن تبدیل شده به خاک با ذخایر خودش. خدا منتقل کند ذخایر جدیدی که زید در این دست جدید کسب کرده، منتقل کند به آن دست قبلی و این دست جدید فقط ذخایر عمرو را داشته باشد. این یک حالت طبیعی نیست. معجزه ممکن است ولی به صورت طبیعی این قضیه اتفاق نمی‌افتد. پس این هم راه‌حل، مشکل نیست.

دانش پژوه: استاد یک اشکال جدید به ذهنم آمد؛ مثلاً می‌خواهم بگویم من ۴۰ سال ۵۰ سال آدم بدی بودم و نفس پلیدی داشتم، ذخایری که اینجا هست ذخایر منفی است. بعد مثلاً ۲ سال ۳ سال آخر توبه می‌کنم، آدم خیلی خوبی می‌شوم. چطور می‌شود که آن ذخایر برداشته می‌شود؟

استاد: هر دویش هست. ذخایر هر دویش هست، منتها خداوند ممکن است ندیده بگیرد. ببینید ما این ذخایر را برای دو قضیه منظور کردیم؛ یکی برای این که نفس شناخته شود و بدن شناخته شود، بدانیم این نفس و بدن برای هم هستند. در این فرق نمی‌کند چه ذخایر شر باشد چه ذخایر خیر باشد. من یک مدتی شر کردم در این بدنم ذخیره کردم، مدتی هم خیر ذخیره کردم، بالاخره ذخایر برای من است، چه خیرش چه شرش. و با همین شناخته می‌شود که بدن، بدنِ من است. این یک بحث است که فرق نمی‌کند از اول تا آخر شر را ذخیره کردم، از اول تا آخر خیر را ذخیره کردم یا مخلوطی از خیر و شر را ذخیره کردم؛ بدن، بدنِ من است. یک بحث دیگر این است که عذاب هست یا این که ثواب هست. خب این را هم می‌توانیم بگوییم عقاب منقطع است، بعدش هم ثواب دایم، اگر شخصی مؤمن باشد. این هم حل می‌شود. منتها این در صورتی که برای خود من باشد، همه‌اش برای خود من باشد. اما حالا اگر شرارت برای من است و خیرات برای کسی است که دست من به بدن او پیوند خورده، اینجا مشکل پیدا می‌شود. این را به کی می‌دهند؟ و با این ذخایر کدام نفس شناخته می‌شود؟ چون هر دو ذخیره در آن هست. کدام نفس شناخته می‌شود؟ اینجا یک مقدار مشکل پیدا می‌شود.

توبه و غفران الهی نسبت به ذخایر گناه در بدن

دانش پژوه: استاد سؤالم این بود مثلاً من ۵۰ سال ۶۰ سال ۷۰ سال اهل گناه بودم، بعد واقعاً توبه حقیقی هم می‌کنم؛ من سوزانده نمی‌شوم یعنی حتی بدنم هم سوزانده نمی‌شود علی‌الظاهر، از آن ظاهر این‌طور برمی‌آید وقتی توبه حقیقی هم باشد. یعنی آن ذخایرِ ظاهر چه می‌شود؟

استاد: پاک می‌شود یعنی نسبت به عقاب بی‌ثمر می‌شود، ولی برای شناختن مؤثر است. این ذخایر در بدن ما هست، خداوند ندیده می‌گیرد این‌ها را. با توبه، آن گناه انجام شده که نیست نمی‌شود، ندیده گرفته می‌شود. لذا گفته می‌شود خدا غفران دارد، غفران یعنی می‌پوشاند. البته جایی هم داریم که محو می‌کند. ولی علی ای حال این یک جا محفوظ می‌ماند که فردای قیامت ﴿فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ﴾[11] یا ﴿شَرًّا يَرَهُ[12] . حتماً یک جا محفوظ می‌ماند که به من نشان می‌دهند فردا. پس این‌ها از بین نمی‌رود. منتها بی‌اثر می‌شود یعنی در عقاب اثر نمی‌گذارد، خداوند ندیده می‌گیرد. و این موجود است و با همین موجود بدن من شناخته می‌شود و گفته می‌شود این بدن توست. پس این ذخایر موجود است منتها ندیده گرفته می‌شود؛ وقتی توبه می‌کنیم به لحاظ عقاب ندیده گرفته می‌شود چون خدا دیگر به این ذخایر، اثر گناه را بار نمی‌کند، عقاب برایش نمی‌آورد. ولی خودِ ذخایر هست و با همین هم شناخته می‌شود. این ذخیره را نمی‌شود از بین برد. در نفس من بالاخره این نشسته است. و خدا ندیده می‌گیرد، ندیده می‌گیرد غیر از این است که نیست.

در هر صورت مسئله پیوند یک مقداری مشکل است؛ با مبنای ایشان مشکل است، با مبنایی که ما از کلام ایشان درآوردیم شاید حالا عرض کردم، آنجا به نظر می‌رسید که کلام ایشان خلاف نظر فلاسفه است. اگر آن ‌طوری که ما فهمیدیم درست فهمیده باشیم، ایشان اجازه نمی‌دهد هیچ پیوندی صورت بگیرد. هیچ تعویض سلولی صورت بگیرد. ایشان اجازه نمی‌دهد چون شبهه‌ی آکل و مأکول اگر یادتان باشد به همین صورت عرض کرد. اگر ما درست فهمیده باشیم که عرض می‌کنم، من مدام می‌گویم اگر درست فهمیده باشیم، چون برایم سخت است، باورکردن این که فرمایش، فرمایش ایشان باشد، آنی که ما توضیح دادیم. علی ای حال مبنای ایشان این است دیگر. حالا همان‌طور که شبهه‌ی آکل و مأکول را حل می‌کند، این را هم حل می کند، دست هم پیوند بخورد، لااقلش این است که بگوییم دیگر بعد از این ذخیره نمی‌پذیرد، و این مبنای خوبی است. این‌طوری بگوییم دست را پیوند زدیم به تن آدم، و آدم دیگر، نفس او در این دست نمی‌تواند تصرف کند. در بقیه اثر می گذارد.

دانش پژوه: اگر اثر نگذارد که دست فاسد می‌شود

استاد: نه، تأثیر طبیعی می‌گذارد؛ تأثیر به این معنا که ذخیره‌ای داشته باشد نمی‌گذارد. دیگر چاره‌ای نیست، این‌ طوری باید بگوییم. ولی این هم نمی‌شود. تأثیر قهری است.

دانش پژوه: ولی یک نکته‌ای هست که مثلاً در بدن انسان هم همین‌طور، دانشمندان تجربی می‌گویند هر ۷ سال تمام سلول‌های بدن کلاً عوض می‌شوند.

استاد: همین. عرض می‌کنم دانشمندان جدید می‌گویند، دانشمندان قدیم گفتند، ولی آن برداشتی که ما از کلام آقاعلی حکیم کردیم اجازه نمی‌دهد که بدن عوض شود. وقتی اجازه نمی‌داد بدن عوض شود، پیوند هم اجازه نمی‌دهد. و خب مشکل اینجا درست می‌شود، باید فکری کرد، حلش کرد. حالا بماند این؛ اگر واقعاً راه‌حلی برایش داشتیم می‌گوییم، اگر هم نداشتیم که هیچ. ادامه بدهیم بحث را.

علاقه‌ی ذاتی تام میان نفس و بدن و بطلان ترجیح بلامرجح

بحث ما این بود که علاقه‌ی ذاتی بین نفس و بدن برقرار می‌شود. این علاقه بین این نفس و بدن دیگر برقرار نمی‌شود. ببینید، الان دارد جواب آن سؤال را هم به نحوی می‌دهد؛ همین سؤالی که الان مطرح بود دارد جواب می‌دهد. می‌گوید علاقه بین این نفس و این بدن برقرار هست، علاقه‌ی ذاتی است، و بین این نفس و بدن دیگر یا بین این بدن و نفس دیگر این علاقه برقرار نمی‌شود. اتمّ از این علاقه هم برقرار نمی‌شود. و الا اگر این علاقه بین این نفس و بدن دوم برقرار شود، در حالی که بین نفس و بدن اول هم برقرار بود، بین این نفس و بدن دوم برقرار شود و علاقه‌ای که بین نفس و بدن دوم برقرار شده مساوی باشد با علاقه‌ای که بین نفس و بدن اول برقرار شده، وقتِ حشر کدام بدن به سمت این نفس می‌آید؟ چه بگویید بدن اول چه بگویید بدن دوم، ترجیح بلامرجح است چون هر دو مساوی‌ هستند در داشتن علاقه‌ی ذاتی. و اگر علاقه‌ای که بین نفس و بدن دوم برقرار شده اتمّ باشد از علاقه‌ای که بین نفس و بدن اول برقرار بود، وقتِ حشر اگر ما بدن اول را بفرستیم سراغ نفس، ترجیح بلامرجح نیست، ترجیح مرجوح است؛ چون علاقه‌ی نفس با بدن دوم اتمّ بود و ما بدن اول را فرستادیم سراغ نفس، ترجیح مرجوح می‌شود. برای این که ترجیح بلامرجح لازم نیاید، ترجیح مرجوح هم لازم نیاید، ناچاریم بگوییم علاقه‌ی ذاتی که بین نفس و بدن بود، بین همین نفس و همین بدن است. بین این نفس و بدن دیگر نیست، بین این بدن و نفس دیگر هم نیست. فقط علاقه بین همین نفس و بدن است؛ علاقه‌ی ذاتی که بین این‌ها بود، بین همین‌هاست.

ببینید، همین کلام هم نشان می‌دهد که ایشان تعویض بدن را اجازه نمی‌دهد، اصلاً بدن دیگر نمی‌تواند جایگزین این بدن کند، عضو دیگر هم نمی‌تواند جایگزین کند. پیداست از حرف ایشان که برمی‌آید علاقه‌ی ذاتی را بین این نفس و این بدن می‌داند به طوری که اگر بخواهد بین شیء دیگری با این نفس یا بین شیء دیگری با این بدن همین علاقه باشد یا اتمّ از این علاقه باشد، یا ترجیح بلامرجح لازم می‌آید در حشر یا ترجیح مرجوح لازم می‌آید. و هر دو باطل است، پس باید علاقه‌ی ذاتی را فقط بین همین دو تا گرفت.

دانش پژوه: استاد، بدن که مُعدّ است، مثلاً این که همین عضو را پیوند می‌زنیم به این بدن، این همان جریان اعداد به وجود می‌آید، این می‌تواند با هم تعلق بگیرند لذا نفس باید تصرف کند.

استاد: اشکالات را عرض می‌کنم چه می‌گویید. خب بله، بدن دوم معدّ می‌شود همان‌طوری که بدن اول معدّ بود، ولی ذخایر چه می‌شود؟ ذخایر قبلی که در این بدن بوده چه می‌شود؟ ذخایر جدید که در این بدن می‌آید به کی؟

دانش پژوه: استاد، این دست تا آن تایمی که برای بدن اول بوده با همان ملاحظه می‌شود.

استاد: یعنی شما می‌خواهید از این دستِ خاک شده تشخیص بدهید برای کدام نفس است؟ الان هر دو نفس در آن ذخیره گذاشتند، به کی، کدامشان می‌دهیدش؟

دانش پژوه: استاد چطور این همه خاک در زمین ریخته و تشخیص می‌دهیم که این خاک برای نفس است؟

استاد: ما تشخیص نمی‌دهیم، خدا تشخیص می‌دهد.

دانش پژوه: خدا تشخیص می‌دهد. خب همین دست هم خدا تشخیص می‌دهد که مثلاً تا این تایم مثلاً برای این بدن بوده لذا باید این‌قدر مثلاً عذاب شود، تا این تایم برای این بدن بوده باید این‌قدر مثلاً عقاب شود. الکلام الکلام؛ وقتی شما همه‌ی بدن‌ها را ریختند، همه‌اش با هم یک خاک شده، خب؟ یکی الان بوده، یکی ۱۰۰۰ سال بعد بوده، یکی ۱۰۰۰ سال بعد بوده...

استاد: بر فرض شما مسئله عقاب و ثواب را به این صورت حل کردید که خداوند می‌داند که چقدر این دست برای آن بوده، چقدر برای این بوده، و می‌داند که ذخایر آن در این دست چقدر است، ذخایر این در این دست چقدر است؛ همه را می‌داند لذا ثواب و عقاب را با عدالت کامل تقسیط می‌کند به طوری که به هیچ کدام از این دو نفس آسیبی وارد نشود. این را قبول بکنیم، آن وقت باز این دست برای کدام نفس است؟ هر دو نفس در این دست ذخیره دارند، ما باید با ذخایر بشناسیمش، ذخایر هر دو در آن هست، به کی می‌دهید؟ مگر این که بگویید همان که عرض کردم، ذخیره را از این منتقل می‌کنند به بدن اصلی خود زید، یعنی بالاخره زید دستی هم داشته دیگر، دستش قطع شده یا شاید هم دست نداشته، دست به آن پیوند زدند

دانش پژوه: به بقیه اعضا منتقل می‌کند...

استاد: به بقیه اعضا منتقل می‌کند. منتقل شود، درست می شود. ولی این انتقال مشکل است؛ خداوند ذخایر را از این بدن منتقل می‌کند، از این دست منتقل می‌کند به بقیه بدن زید که برای خودِ زید باشد.

دانش پژوه: اگر این‌طور بشود، کل مبنا خراب می‌شود؛ آن وقت مثلاً ذخایری که در این بدن است، خداوند همین را منتقل می‌کند مثلاً به یک بدن دیگر مثلاً می‌خواهم بگویم.

دانش پژوه دیگر: حالا اینجا به نظر می‌آید حالا درست می‌شود، همان‌طوری که ذهن آدم می‌پسندد این است که ما مثلاً همین بگوییم که بالاخره نفس به بدن تعلق می‌گیرد دیگر حالا بعد از مرگ. بعد که حالا دوباره بدن بالاخره این نفس است که عذاب می‌کشد ولی آن بدن ابزارش است. درست است؟

دانش پژوه: خلاف معاد جسمانی است

دانش پژوه دیگر: نه، جسم هم هست منتها ابزاری است که دوباره رویش کرده دیگر.

استاد: اگر این باشد که شبهه‌ی آکل و مأکول را همه همین‌طوری جواب می دهند. بگویند این بدن کاره‌ای نیست. بگویند بدن کاره‌ای نیست، خب شبهه‌ی آکل و مأکول همین است که بدنی دیگری آمده جزء بدن ما شده. چه کار می کنید؟ هیچی، آن بدنی که آمده کاره‌ای نیست، نفست را دارند عذاب می‌کنند یا نفست را دارند ثواب می‌دهند. آن بدن وسیله است، وسیله هم که مهم نیست. پس شبهه‌ی آکل و مأکول را همین‌طوری راحت رد کنید

دانش پژوه: ابزار است

استاد: ابزار همین‌طور، در شبهه‌ی آکل و مأکول هم همین را بگویید. بگویید که این بدن از هر جایی آمده، آمده، ابزار است؛ این نفس که تغییر نکرده، نفس که دیگر شبهه‌ی آکل و مأکول در آن نمی‌آید. این نفس که تغییر نکرده، عذاب می‌شود یا ثواب می‌بیند؛ بدن هر چه هست، هست و بدن یک وسیله است.

دانش پژوه: ذخایر فعل در نفس ذخیره می‌شود، یعنی نفس است که در واقع یا ارتقا پیدا کرده...

استاد: این که حرف شماست؛ ایشان می‌گوید در بدن ذخیره می‌شود. شما می‌فرمایید در نفس ذخیره می‌شود. در نفس هم ذخیره می‌شود، قبول، ولی ایشان می‌گوید در بدن ذخیره می‌شود.

دانش پژوه: بله. علی‌الحساب این اشکال ماند.

استاد: بله این اشکال ماند، باید جواب بدهیم.

حالا به عبارت توجه کنید: «و هو لا يكون الا بعلاقة ذاتية تامة بينهما»[13] . «هو» یعنی این تصرف ذاتی؛ تصرف ذاتی و وجودی است «لایکون» تحقق پیدا نمی‌کند «الا بعلاقه ذاتیه تامّه بینهما»؛ یعنی بین نفس و بدن. این علاقه‌ی ذاتی باید وجود داشته باشد تا این تصرف تحقق پیدا کند. علاقه‌ی ذاتی که «لا تکون هی و لا اتمّ منها بین شیء منهما و شیء آخر». ببینید طوری عبارت را خواندم، جای «منها» را با «منهما» عوض کردم. «لا اتمّ منهما» نوشته، «بین شیء منها» نوشته. من جای «منها» را با «منهما» عوض کردم. «لا تکون» آن علاقه، «و لا اتم» از آن علاقه «بین شیء من النفس و البدن و شیء آخر» که «یغایرهما». عبارت کاملاً خوب می‌شود. جای «منها» و «منهما» را عوض کنید درست می‌شود. «منها» مقدم است، «منهما» مؤخر. عبارت این‌طور معنا می‌شود: علاقه‌ی ذاتی بین نفس و بدن هست که یک چنین علاقه‌ای، یعنی مساوی این علاقه و اتمّ از این علاقه، بین هیچ کدام از نفس و بدن و شیء دیگری که مغایر این‌هاست نیست؛ یعنی بین این نفس و بدن دیگر، بین این بدن و نفس دیگر، این علاقه یا اتمّ از این علاقه نیست. «و الا» یعنی اگر خودِ این علاقه بین این نفس و بدن دیگر یا بین این بدن و نفس دیگر باشد، «لزم الترجیح بلا مرجّح»؛ کی لازم می‌آید؟ آن وقتی که این بدن می‌خواهد به این نفس تعلق بگیرد در حشر. می‌گوییم که این علاقه هم بین این بدن و نفس، هم بین آن بدن و نفس بود. چرا شما علاقه‌ی بین این بدن با نفس را رعایت کردید و علاقه‌ی بین آن بدن و نفس را رعایت نکردید، با این که این دو تا علاقه ‌ها مساوی بوده‌اند؟ می‌شود ترجیح بلامرجح. یا لازم می‌آید ترجیح مرجوح بر راجح؛ این در وقتی است که علاقه‌ی نفس با بدن دوم اتمّ باشد از علاقه‌اش با بدن اول. آن وقت ما در قیامت بگوییم بدن اول می‌رود سراغ نفس. خب بدن دوم که علاقه‌ی اتمّ داشته، آن وقت لازم می‌آید که اینی که علاقه‌ی اتمّ داشته و راجح بوده کنار بگذاریم و آن که علاقه‌اش ضعیف‌تر بوده و مرجوح بوده ترجیح بدهیم. می‌شود ترجیح مرجوح بر راجح. خب تا اینجا مطلب تمام شد. مطلب بعدی را شروع می‌کنیم.

ضرورت ترکیب اتحادی و نقد تباین نفس و بدن

ما این علاقه‌ی ذاتی را بین نفس و بدنی که متحد شده‌اند برقرار کردیم. یعنی روی ترکیب اتحادی پافشاری داشتیم که نفس و بدن ترکیب اتحادی دارند. حالا اگر همین علاقه را شما بین نفس و بدن برقرار کنید ولی نفس و بدن را متحد حساب نکنید و متباین بگیرید، تباین در مقابل اتحاد که عرض کردم اول بحث. چه پیش می‌آید؟ دو تا اشکال پیش می‌آید. توجه کردید چه عرض کردم؟ نفس و بدن را دارای علاقه‌ی ذاتی بگیرید ولی قائل به ترکیب اتحادیشان نشوید، قائل به تباینشان بشوید. خب، این چه اشکالی دارد؟ جواب می دهند که دو تا اشکال دارد.

اشکال اول این است که بین نفس و بدن چون ترکیب اتحادی نیامده و تباین هست، کأنّه جای خالی است؛ یعنی مرتبه‌ای خالی می‌ماند که این مرتبه‌ی خالی را یک مرتبه ای می‌تواند پر کند که این مرتبه ممکن است به نفس نزدیک‌تر باشد تا بدن، و ممکن است به بدن نزدیک‌تر باشد تا نفس. اگر به نفس نزدیک‌تر است، آن علاقه‌ی ذاتی که بین بدن و نفس بود، بین بدن و این مرتبه‌ی جدید قوی‌تر است؛ چون این مرتبه‌ی جدیدی است که بین این دو تا واقع می‌شود دیگر. این مرتبه‌ی جدید اگر به نفس نزدیک بود، با نفس علاقه برقرار می‌کند و مناسب ‌تر می‌شود از آن بدن قبلی. اگر به بدن نزدیک‌تر بود، با بدن ارتباط برقرار می‌کند و مناسب‌تر می‌شود با...

دانش پژوه: با نفس قبلی

استاد: با نفس، نفسِ قبلی که ما فرض کردیم که نفس یکی باشد. و این مشکل به وجود می‌آورد و این خلف است؛ چون فرض این بود که علاقه فقط بین نفس و همین بدن است، بین چیزی دیگر نیست. پس مرتبه‌ی دیگری شما نمی‌توانید بین نفس و بدن فاصله کنید. چون نمی‌توانید فاصله کنید، پس بگویید نفس و بدن تباین ندارند بلکه اتحاد دارند. این اشکال اول بود. اشکال دوم را بعدا عرض می کنم.

«و لو فرُضت تلك العلاقة بينهما»، یعنی همین علاقه که علاقه‌ی ذاتی است، «بينهما» یعنی بین نفس و بدن فرض کنیم، اما نه «على صورة الاتحاد»، بلکه «على صورة التباين».

اشکال این است: «لتصوّرت بينهما مرتبة»، یعنی بین نفس و بدن مرتبه‌ای تصور می‌شود که این مرتبه أقرب است «إلى كل واحد منهما من كل واحد منهما». «من كل واحد منهما» «من» آن، متمم اقرب تفضیلی است؛ یعنی این مرتبه مثلاً به بدن نزدیک‌تر است از نفس، به نفس نزدیک‌تر است از بدن. پس به «کلّ منهما» نزدیک‌تر است از «کلّ منهما». متوجه شدید چه عرض کردم؟ «من کل واحد منهما» را متمم بگیرید، «إلی» هم که معنای خودش را دارد. مرتبه‌ای که به نفس نزدیک‌تر است از بدن، به بدن نزدیک‌تر است از نفس؛ پس به «کلّ واحد منهما» نزدیک‌تر است از «کلّ واحد منهما». «فيكون» این مرتبه «أتمّ مناسبةً لكل واحد منهما». آن عبارت را یک تکه‌اش را جا انداختم؛ «فيكون أتمّ مناسبةً لكل واحد منهما».

برهان امتناع واسطه و ابطال تسلسل در روابط متباین

نسبت به هر یک از نفس و بدن مناسبتش تمام‌تر است؛ یعنی مناسبت این مرتبه با بدن اتمّ است از مناسبتش با نفس. مناسبتش با نفس اتمّ است از مناسبتش با بدن. «فيكون» این مرتبه «أتمّ مناسبةً من كل واحد منهما»؛ «من کل واحد منهما» متمم افعل تفضیل است، «لكل واحد منهما». این «لكل واحد منهما» متعلق به مناسبت است. آن «من» متعلق به «أتمّ» یعنی متمم «أتمّ» است، «لام» متعلق به مناسبت است. عبارت این‌طور معنا می‌شود: «فيكون» این مرتبه مناسبتش با هر یک از نفس و بدن مناسبتش تمام‌تر است از مناسبت هر یک از این دو؛ یعنی مناسبت هر یک از این دو با هم و مناسبت این مرتبه با هر یک از این دو. مناسبت این مرتبه با هر یک از این دو اتمّ است از مناسبتی که خودِ نفس و بدن با هم دارند. چون بالاخره نزدیک می‌شود با یکی از این دو دیگر. «هذا خلف»؛ یعنی مناسبتی که بین نفس و بدن است پایین‌تر می‌آید، مناسبتی که بین هر یک از نفس و بدن با این مرتبه است بالاتر می‌رود.

دانش پژوه: استاد خُلفش چه می‌شود؟

استاد: خُلف فرض است چون فرض کردیم که این مناسبت، نظیرش یا اتمّش بین نفس و بدن و چیز دیگری نیست. همان دو خط قبل گفتیم: «لا تكون هي ولا أتمّ منها بين شيء منهما و شيء آخر يغايرهما». همین‌جا فرض کردیم دیگر.

دانش پژوه: استاد یعنی شیء است، یک وقت است می‌گوییم مثلاً یک جسم است خب این منطقی و این که صحبت کردیم؛ ولی وقتی می‌گوییم آقا بین این دو تا، بین نفس و بدن یک مرتبه‌ای مثلاً باشد. اولاً چرا باید مرتبه باشد؟ اگر رابطه‌شان تباین باشد، اینجا من متوجه نشدم چطور یک مرتبه‌ای حتماً؛ لزوم یک مرتبه چیست؟ که آقا اگر بر فرض بین‌شان تباین باشد چرا باید اینجا یک مرتبه تصور بکنیم؟ دلیلش چیست؟

استاد: ببینید اگر اتحاد برقرار باشد خب این‌ها به لحاظ تشبیه معقول به محسوس بین‌شان فاصله‌ای نیست؛ اما اگر اتحاد نباشد بین‌شان فاصله هست. از باب تشبیه معقول به محسوس می‌گوییم. فاصله هست یعنی چه؟ یعنی این دو تا نتوانستند با هم متحد بشوند. یعنی نتوانستند با هم متحد بشوند پس بین‌شان فاصله است. اگر نتوانستند با هم متحد بشوند یعنی مرتبه‌شان با هم چنان نیست که این دو تا را ترکیب اتحادی کرده باشد؛ پس بین آن‌ها مرتبه دیگر تصور می‌شود. حالا کار نداریم به اینکه آن مرتبه یعنی بدن نیست، مرتبه نفس نیست. یعنی مرتبه بین نفس و بدن یک علاقه‌ی ذاتی هست و مرتبه‌ی دیگری آنجا راه نمی‌دهیم. حالا اگر مرتبه‌ی دیگری را راه دادید، که یعنی مرتبه‌ای از علاقه. الان مرتبه‌ای که گفتیم یعنی یک علاقه‌ی ذاتی بین‌شان هست. حالا اگر تباین بین‌شان بود، یک مرتبه‌ای قوی‌تر از این علاقه‌ای که هست یا ضعیف‌تر از این علاقه‌ای که هست تصور می‌شود. آن وقت یک علاقه ای برقرار می شود که ضعیف تر از علاقه قبل یا قوی تر از آن است.

دانش پژوه: استاد این فقط یک‌طور درست می‌شود که اصلاً چرا این مرتبه را نیاز داریم؛ مثلاً بگوییم آقا اگر بگوییم فقط این وسط یک واسطی است، بعد دوباره کلام منتقل می‌شود می‌گویند رابطه آن واسطه با بدن یا مثلاً با نفس چیست؟ ترکیب بین‌شان تباین است.

استاد: آن اشکال بعدی است. عرض کردم اینجا دو تا اشکال داریم. اشکال اولی همین بود که توضیح دادم. اشکالی که الان شما می‌فرمایید اشکال دوم است که الان می‌خواهم توضیحش بدهم.

دانش پژوه: خب دوم را بگویید استاد بعد ادامه دهیم.

تناهی واسطه‌ها در حریم حاصرین و اثبات اتحاد

استاد: اشکال دوم این است که اگر بین نفس و بدن اتحاد نباشد بلکه تباین باشد، واسطه‌ای وجود پیدا می‌کند. آن وقت این واسطه با بدن یک علاقه درست می‌کند، با نفس یک علاقه‌ی دیگر درست می‌کند؛ باز هم اتحاد حاصل نمی‌شود. ببینید چند تا شد؟ نفس شد، بدن شد، وسط این دو تا مرتبه‌ای آمد. این مرتبه با نفس علاقه درست کرد، با بدن علاقه دیگر درست کرد. الان شدند چند تا. دو مرتبه این علاقه‌های جدید باز اتحاد که حاصل نیست یا حالا علاقه نگوییم واسطه بگوییم. بین این نفس و بدن یک چیزی واسطه می‌شود که این واسطه هم با نفس ارتباط برقرار می‌کند، هم با بدن ارتباط برقرار می‌کند. الان چه شد؟ شد سه تا. اول نفس و بدن بود و بین‌شان رابطه بود، حالا یک واسطه بین نفس و بدن آمد، آن دو تا رابطه درست کرد؛ یک رابطه با بدن، یک رابطه با نفس. بعد دو مرتبه اتحادی صورت نمی‌گیرد، باز هم تباین است. آن وقت باز دوباره یک واسطه‌ی دیگر بین نفس و واسطه، و یک واسطه‌ی دیگر بین بدن و واسطه به وجود می‌آید. همین‌طور هی واسطه‌ها تکرار می‌شوند و لازم می‌آید بی‌نهایت واسطه بین نفس و بدنی که حاصرند واقع بشود. یعنی لازم می‌آید نامتناهی بین حاصرین. واسطه‌های نامتناهی بین نفس و بدن که دو طرف را بستند؛ و واسطه شدن نامتناهی بین حاصرین باطل است. این هم اشکال دوم.

دانش پژوه: استاد حالا حرف اول، اشکال دوم درست است؛ می‌خواهد بگوید بین این‌ها نمی‌تواند تباین باشد که اگر تباین باشد واسطه‌های نامتناهی پیش می‌آید و عملاً علاقه‌ی ذاتی وجود ندارد. این را می‌خواست بگوید؟

استاد: البته این هم هست که اگر آن واسطه بیاید متحد بشود با نفس و بدن، آن وقت مشکل برطرف می‌شود. اگر متحد نشود واسطه ها تکرار می شود.

دانش پژوه: اگر متحد بشود عملاً دیگر واسطه‌ای وسط نیست.

استاد: بله، اگر متحد بشود، دیگر واسطه‌ نیست.

دانش پژوه: استاد؛ اگر متحد بشود عملاً دیگر واسطه نیست.

استاد: بله اگر متحد بشود واسطه نیست. یعنی اگر واسطه آمد و متحد شد با نفس و بدن، این واسطه تازه نقش لولا بازی می‌کند که نفس و بدن را با هم متحد می‌کند. مطلوب ما درمی‌آید. ما اول گفتیم نفس و بدن با هم متحد می‌شوند، حالا یک واسطه می‌گذاریم آن واسطه این دو تا را متحد می‌کند.

دانش پژوه: استاد پس این‌طوری درست می‌شود.

استاد: این اشکالی پیدا نمی‌کند. ولی در صورتی که نفس و بدن متحد نشده باشند، این واسطه هم بیاید بین این دو تا قرار بگیرد متحد نشود، دو مرتبه باز بین نفس و واسطه و بین واسطه و بدن دوباره باز دوباره واسطه بیاید؛ همین‌طور واسطه‌ها تکرار می‌شوند. این در صورتی است که واسطه‌ها متحد نشوند. اگر متحد بشوند مشکل برطرف می‌شود.

دانش پژوه: ایشان می‌گوید بین نفس و بدن یک علاقه‌ی ذاتی وجود دارد و این علاقه‌ی ذاتیه وجودی، چرا مثلاً وجود دارد علاقه‌ی ذاتی وجودی ؟ به این خاطر است که آقا این‌ها ترکیب‌شان ترکیب اتحادی است. حالا اگر شما ترکیب اتحادی را قبول نکنی بگویی بین این‌ها تباین است، می‌گوییم خب دو چیز متباین که نمی‌توانند بین همدیگر علاقه‌ی ذاتی داشته باشند مگر اینکه یک واسطه‌ای بخورد. واسطه را که می‌گذارد وسط، اشکال دوم را هم این می‌فهمم؛ چون می‌گوید آقا آن واسطه با این چیست رابطه‌شان؟ دو مرتبه یک واسطه‌ای می‌خواهد، دو مرتبه واسطه‌ای می‌خواهد. اگر ترکیب‌شان هم ترکیب اتحادی باشد که همان می‌شود عملاً واسطه‌ای نیست. اما بحث اول گفت این خُلف فرض می‌شود. این را نفهمیدم استاد؛ مثلاً می‌گویم آقا اولیه اگر واسطه‌ای مثلاً ما داشته باشیم، آن واسطه می‌گوید تعلقش به بدن مثلاً شدیدتر است؟ می‌گوییم آره. می‌گوید خب اگر تعلق‌اش به بدن شدیدتر باشد از نفس دور می‌شود. بعد این می‌شود خُلف فرض

استاد: یعنی علاقه‌ی ذاتی بین نفس و بدن داشتیم، و فرض کردیم که این علاقه بین نفس و شیء دیگر برقرار نمی‌شود، بین بدن و شیء دیگر برقرار نمی‌شود. حالا داریم می‌بینیم بین نفس و یک چیز دیگر برقرار شد، بین بدن و یک چیز دیگر برقرار شد. خُلف فرض می‌شود دیگر.

تبیین حرکت اشتدادی بدن به سوی نفس مخصوص

ما اول فرض کردیم که این علاقه فقط بین نفس و بدن است. حالا ترکیب اتحادی را از نفس و بدن برداشتیم تباین گذاشتیم، لازمش این است که آن علاقه‌ی ذاتی که بین نفس و بدن تنهاست و بین نفس و شیء دیگر یا بدن و شیء دیگری وجود ندارد، حالا بین نفس و مرتبه‌ی دیگری یا بین بدن و مرتبه‌ی دیگری هم آن علاقه باشد.

دانش پژوه: بعد نزدیک‌تر شدن و دور شدن‌اش استاد دیگر الان معنا نداشت.

استاد: اگر نزدیک‌تر باشد علاقه‌اش شدیدتر است، دورتر باشد علاقه‌اش ضعبف تر است.

دانش پژوه: خیلی خب، می‌گوییم این نسبیت معنا نداشت که بگوید. اگر علاقه برقرار بشود حالا ولو اینکه پنجاه، پنجاه دو طرف علاقه‌ هم برقرار بکنند

استاد: بله این هم هست خُلف فرض.

دانش پژوه: خب نزدیک‌تر شدنش خیلی وجهی نشد.

استاد: قهراً مرتبه‌ای داشته باشیم نزدیک به یکی از این دو تا می‌شود دیگر. مرتبه بین نفس و بدن واقع بشود، یعنی نفس خودش مرتبه‌ای، بدن مرتبه‌ای، یک مرتبه فاصله بشود بالاخره به یکی از این دو...

دانش پژوه: استاد بیایید یک‌طور درستش کنم؛ بگوییم اگر بین واسطه و این دو تا علاقه‌ی ذاتی باشد دیگر عملاً نزدیک‌تر شدن و دورتر شدن می‌شود خُلف فرض.

استاد: نه، نمی‌گوید حتماً به یکی نزدیک می‌شود به یکی دور می‌شود. می‌تواند به قول شما مرتبه‌ای باشد در وسط. می‌گوید تصور می‌شود مرتبه این‌چنینی، یعنی مرتبه‌ای که أقرب باشد «إلى كل واحد منهما من كل واحد منهما». نه حتماً این می‌شود؛ این هم می‌تواند باشد. آن وقت این اگر باشد اشکال هست که مناسبت اتمّ درست می‌شود. ببینید مرتبه‌ای را فرض می‌کند، این مرتبه ممکن است رابطه‌اش با نفس و رابطه‌اش با بدن مساوی باشد؛ خب این الان اشکال نمی‌کند. این را مطرح نمی‌کند. ممکن است مرتبه‌ای درست کنید که به یکی نزدیک‌تر باشد از دیگری. اینجا را دارد ایشان مطرح می‌کند. آن وقت شما بین این مرتبه و بین آن نفس یا بدنی که به این نزدیک‌تر است یک مناسبت اتمّ می‌بینید؛ مناسبت اتمّی که اتمّ از این است که بین بدن و نفس بود. و خُلف فرض می‌شود دیگر؛ چون فرض کرده بودیم که مناسبتی مساوی یا حتی مناسبت اتمّ نداریم. الان ما مناسبت اتمّ داریم؛ می‌شود خُلف فرض.

«و نقول أيضاً تلك الواسطة» اگر متحد باشد با طرفین، «فهو المطلوب من البيان». این هم بیان مطلوب ماست یعنی همانی است که ما می‌خواستیم؛ ما می‌خواستیم اتحاد درست کنیم بین نفس و بدن. حالا هم اتحاد درست شد؛ منتها قبلاً واسطه نبود و اتحاد درست می‌کردیم حالا با کمک واسطه اتحاد درست می‌کنیم. علی ‌أی‌ حال اتحادی که می‌خواستیم به دست آمد. «و إلا» یعنی اگر اتحاد نداشته باشیم واسطه با طرفین، لازم می‌آید وجود واسطه‌ای دیگر «بينهما» یعنی بین واسطه و احد الطرفین. «و هکذا» دوباره بین هر واسطه‌ای با واسطه‌ دیگر، هر واسطه‌ای با طرف دیگر، همین‌طور مدام واسطه‌ها می‌آیند. «فلو لم ينته الأمر إلى الاتحاد»، اگر آخر سر به اتحاد منتهی نکنید، اگر منتهی بکنید به اتحاد که دوباره به مطلوبمان می‌رسیم. اگر منتهی نکنید به اتحاد، «لزم وجود أمور» که غیر متناهی‌ هستند و مترتب‌ هم هستند. چون غیر متناهی بودن مشکل ندارد، ترتب وجود داشته باشد به تسلسل محال منتهی می‌شود؛ یعنی بینشان ترتب است. این می‌گوییم واسطه‌ی اول، آن واسطه‌ی دوم، آن واسطه‌ی سوم. آن متوقف بر این است ترتب بین‌شان است. چون مترتب بر هم هستند تسلسل ترتبی درست می‌شود که تسلسل ترتبی مسلماً باطل است. تسلسل تعاقبی را فیلسوف اجازه می‌دهد متکلم رد می‌کند، ولی تسلسل ترتبی را همه باطل می‌دانند.

ماهیت اتحاد نفس و بدن در حشر و قیامت

دانش پژوه: استاد تعاقبی هم بین محصورین معنا داشت؟

استاد: نه اصلاً تسلسل بین محصورین

دانش پژوه: اینجا بین محصورین هم آورده دیگر عملاً.

استاد: نه مشکل بیشتر می‌شود یعنی هم ترتبی است هم بین محصورین است که دیگر مشکل شدیدتر است

دانش پژوه: در تعاقبی.

استاد: در اینجا

دانش پژوه: در ترتبی است.

استاد: لازم می آید وجود أمور غیر متناهی که مترتب هم هستند، در حالی که این امور محصور بین حاصرین‌ هستند. یعنی هم محصور بین حاصرین‌ هستند، هم نامتناهی ترتبی هستند؛ از همه جهت اشکال هست. «و قد علمت من البيانات السابقه» می‌خواهد خلاصه‌گیری کند از آنچه که گذشت. که تقریباً مطالبش قبلاً گفته شده بود. می‌فرماید که بدن به خاطر داشتن خصوصیاتی که در حین همراه بودن نفس از نفس گرفته بود، مربوط می‌شود به این نفس خاص و به همین جهت حرکت می‌کند به سمت همین نفس خاص تا نفس خاص در او حلول کند. ببینید دارد «وَ تَلِجُ الرُّوحُ»[14] را بیان می‌کند؛ اول گفت حلول به صورت دخول نیست، به صورت لُصوق نیست بلکه به صورت اتحاد است. و حالا ثابت کرد اتحاد را هم؛ تباین را رد کرد اتحاد را ثابت کرد. حالا که اتحاد ثابت شده دو مرتبه می‌خواهد ولوج روح را بیان کند که چگونه است.

می‌فرماید که چون بدن دارای ذخایری است که نفس در او نهاده، به خاطر آن ذخایر و خصوصیات به سمت نفس خاص می‌رود. وقتی به سمت نفس خاص رفت با نفس خاص متحد می‌شود. این اتحاد یعنی همان ولوج ؛ این اتحاد یعنی ولوج. دیگر نه دخولی است، نه لُصوقی است بلکه اتحاد است. خب چرا این ذخایر این بدن را به سمت این نفس می‌کشاند؟ می‌فرماید که این ذخایر و خصوصیاتی که در بدن آمده این همان تنزل نفس است؛ تنزل نفس و حاکی نفس است. پس کأنّه خودِ نفس است. کأنّه، نه أنّه، بلکه کأنّه خودِ نفس است. بنابراین این خصوصیات قهراً این بدن را به سمت نفس می‌برد، چون این خصوصیات به منزله‌ خودِ نفس است، تنزل نفس است. «و قد علمت من البيانات السابقه»[15] اینکه بدن حرکت می‌کند به خاطر خصوصیات، «من جهة خصوصيات حاصلة فيه» به جهت خصوصیاتی که حاصل شدند در این بدن. از کجا حاصل شدند؟ «من تلقاء النفس»؛ از جانب نفس خصوصیاتی در این بدن حاصل شدند.

از بیانات گذشته دانستی که بدن به خاطر این خصوصیاتی که دارد «يتحرّك إلى تلك النفس بعینها»؛ به سمت همان نفس مخصوص می‌رود که نفس خودش بود. «إذ هي»، ضمیر «هی» به خصوصیات برمی‌گردد، زیرا خصوصیاتی که این نفس در این بدن همراه خودش دارد، «بعينها» همان نفس ‌هستند منتها «بوجه النزول». یعنی نفس نزول کرد شد خصوصیت؛ یا به عبارت دیگر این خصوصیات تنزل نفس‌ هستند، مرتبه‌ی نازل نفس هستند. «و لا يناسب» این خصوصیات یا بدن با این خصوصیات «لا يناسب نفسا اخرى مناسبة تامه». با نفس دیگر مناسبت ندارد مناسبت تام؛ پس نمی‌تواند محشور بشود با نفس دیگر. «فاذن غاية حركت بدن» اتصال بدن است «بها» یعنی به همان نفس خودش، آن هم نه اتصال به نحو حلول، نه اتصال به نحو لصوق، «بل على نهج الاتحاد». «و إلا» یعنی اگر به آن نفس خودش نرسید و با او متحد نشد، «لم يكن واصلاً إلى غايته». به غایت حرکتش نرسید؛ غایتش آن نفس خودش بود، حالا اگر به نفس خودش نرسیده به غایت نرسیده، در حالی که همه‌ی اشیاء باید به غایت خودشان برسند، مگر مانعی آن‌ها را منع کند و با این منع ضایع‌شان بکند. «و إلا لم يكن واصلاً إلى غايته».

ارکان ترکیب اتحادی و نقش جعل بالذات و بالعرض

خب حالا دارد اتحاد را بیان می‌کند. الان گفت باید نفس با بدن متحد بشود. ولوج به معنی دخول را قبول نکرد، ولوج به معنی لُصوق قبول نکرد، ولوج به معنی اتحاد را قبول کرد. حالا که گفت باید اتحاد پیدا کنند دارد توضیح می‌دهد که اتحاد بین چه چیزهایی برقرار می‌شود. «و الاتحاد بين شيئين لا يكون إلا بأن يكون أحدهما موجوداً بالذات والآخر موجوداً بالعرض»، که آن موجود بالعرض از این موجود بالذات گرفته می‌شود؛ محتاج به این موجود بالذات است و لذا با این موجود بالذات باید متحد بشود. مثلاً فرض کنید ماده با صورت؛ وجود ذاتاً برای صورت است، بالعرض والمجاز برای ماده است. آن وقت آن موجودی که بالعرض است یعنی ماده، با موجودی که بالذات است یعنی صورت اتحاد برقرار می‌کند، ترکیب اتحادی برقرار می‌کند.

«و كذا يكونُ»، یا «کذا یکونَ». داشتیم «إلا بأن يكونَ أحدهما موجوداً»، می‌گوید «كذا يكونَ» يعني کذا بأن يكون «أحدهما مجعولاً بالذات والآخر مجعولاً بالعرض». اول گفت موجود حالا می‌گوید مجعول. بعدش شرط می‌کند «اذا كانا مجعولين». اگر این دو چیز مجعول باشند یکی بالذات مجعول باشد یکی بالعرض. اگر موجود باشند باز یکی موجود بالذات باشد یکی موجود بالعرض. اگر مجعول باشند یکی مجعول بالذات یکی مجعول بالعرض باشد، موجود هم باشند یکی موجود بالذات یکی موجود بالعرض باشد. «اذا كانا مجعولين إذ المتأصلان فی الجعل»، «متأصلان» درست است، «تأصلان» درست نیست. «إذ المتأصلان فی الجعل أو الوجود لا يتحدان». دو چیزی که متأصل‌ هستند در جعل متأصل‌ هستند، یعنی هر کدام مستقلاً جعل شدند. قبلاً گفتیم یکی مجعول بالذات باشد یکی مجعول بالعرض، به این معنا که یکی را جعل کرده، یکی دیگر خود به خود به تبع یا به عرض آن دیگری جعل شده که دو تا جعل نداریم، یک جعل داریم منتها جعل بالذات برای این است، بالعرض برای آن یکی دیگر است. اما الان داریم می‌گوییم متأصلان در جعل یعنی آن‌هایی که دو تا جعل دارند، هر کدام یک جعل اصیل دارد؛ این هم جعل اصیل دارد آن هم جعل اصیل دارد. هیچ‌کدام جعلشان بالعرض و المجاز نیست. این دو تا که متأصل در جعل‌اند «لا يتحدان». یا آن‌هایی که متأصل در وجودند نه در جعل؛ مثلاً فرض کنید جعل لازم نبود، این وجودش مستقل، آن وجودش مستقل، و هر دو وجودشان وجود حقیقی است، هیچ‌کدام وجودشان به عرض نیست. این‌ها با هم متحد نمی‌شوند. پس اتحاد در چنین جایی است که یک چیز محتاج باشد، یکی محتاج ‌الیه؛ یعنی هر دو متأصل نباشند. یکی متأصل باشد یکی غیر متأصل. یکی مجعول بالذات باشد یکی مجعول بالعرض. در غیر این صورت اتحاد برقرار نمی‌شود و در ما نحن فیه چنین است یعنی بدن مجعول بالعرض است و نفس مجعول بالذات. هر دو متأصل نیستند و لذا ترکیب‌شان ترکیب اتحادی است.

دانش پژوه: استاد یک سؤال؛ آن که اگر چیزی ترکیب‌اش اتحادی باشد، این علاقه بین‌شان کم و زیاد می‌شود؟

استاد: بله؟

دانش پژوه: اگر بین دو چیز ترکیب اتحادی باشد بین‌شان علاقه کم و زیاد می‌شود؟

استاد: نه

دانش پژوه: علی‌القاعده نباید باشد.

استاد: دو چیز ترکیب اتحادی داشته باشند

دانش پژوه: علاقه‌ای بین این‌ها کم و زیاد نباید بشود.

استاد: علاقه‌ای بین‌شان هست، علاقه‌ی ذاتی بین‌شان است.

دانش پژوه: خب، پس کم و زیاد هم نمی‌شود.

استاد: خود این‌ها ممکن است ترقی کنند علاقه، علاقه‌ی اتحادی است، نه دیگر کم و زیاد...

دانش پژوه: استاد آن وقت چطور است که ما می‌گوییم آقا مثلاً بدن، نفس، از بدن مفارقت می‌کند و این علاقه، خب هست منتها علاقه مثلاً رقیق می‌شود، کم می‌شود. قبلاً یادم می‌آید این‌طوری گفتید. اگر ترکیب اتحادی است. اساساً نباید بین‌اش علاقه کم و زیاد بشود. ترکیب ترکیب اتحادی است دیگر.

استاد: بله. ترکیب اتحادی هست بینشان هم علاقه هست. خب، نفس گاهی از اوقات مرتبط با این بدن است به ارتباط دنیوی، گاهی هم مرتبط است به ارتباط برزخی. این دو تا ارتباط ها تفاوت دارند. تفاوتش عاملش چیست باید بخوانیم. یکی در «صقع من اللفظ الکلیه» وجود دارد، یکی نفس جزئیه‌ای است که دارد کار انجام می‌دهد بدون اینکه در «صقع من اللفظ الکلیه» قرار گرفته باشد. یک وقت در دنیا نفس دارد مستقل عمل می‌کند. بعد از مفارقت نفس می‌رود در آن نفس کلی و با دستور نفس کلی عمل می‌کند، آن وقت عملش مباشری نیست، عملش قوی نیست؛ لذا رابطه ضعیف می‌شود.

دانش پژوه: ترکیب باز هم اتحادی است آنجا؟

استاد: ترکیب، البته آنجا دیگر معلوم نیست ترکیب باقی مانده باشد.

دانش پژوه: خب اگر ترکیب نمانده باشد که استاد دیگر اوضاع خرابِ خراب می‌شود.

استاد: نه، تدبیر باقی مانده. ترکیب اتحادی هم به مرتبه به آن صورت قدیم باقی نمانده. ترکیب اتحادی به صورت اول باقی نمانده. ممکن است یک مقدار...

دانش پژوه: اساساً ترکیب اتحادی آنجا به افتراق می‌رسد؟

استاد: به چی؟

دانش پژوه: یعنی مثلاً بعد از هم ممکن است این ترکیب مثلاً منجر به تفرقه بشود یک زمانی؟

استاد: نه، مورد تفرقه بشود

دانش پژوه: نه، منجر به تفرقه. یعنی آقا یک زمانی این ترکیب اتحادی از بین برود. این امکان وجود دارد؟ اگر بین دو چیز ترکیب اتحادی اتفاق بیفتد اساساً تفکیک این‌ها امکان دارد؟

استاد: نه تفکیکشان امکان ندارد. دو چیز که بینشان علاقه‌ی ذاتی است، یا به قول شما بینشان ترکیب اتحادی است، این دو چیز از هم جدا نمی‌شوند چون یکی محتاج و یکی محتاج ‌الیه است. جدا بشوند محتاج از بین رفته است.

دانش پژوه: استاد همینطور که دارید می‌گویید آقا می‌رود مثلاً در صقع نفس کلی، آنجا مثلاً شروع می‌کند تدبیر می‌کند، این رابطه که کم می‌شود...

استاد: ضعیف می شود ولی از بین نمی رود

دانش پژوه: اینجا ضعف هم استاد مثلاً معنا ندارد. وقتی شد چیزی ترکیبش اتحادی، ظاهراً ضعف و قوت معنا ندارد. سؤال اصلیم همین بود؛ چون آقاعلی این را ظاهراً دارید می‌گویید یعنی این را می‌پذیرید که آن ارتباط ضعیف می‌شود و اگر ترکیب اتحادی باشد آن حرف با آنجا منافات پیدا می‌کند.

استاد: ترکیب اتحادی منافات ندارد با اینکه یک خرده رابطه ضعیف‌تر بشود، باز هم اتحاد است. یعنی ترکیب اتحادی.

دانش پژوه: اصلاً ضعف و قوت معنا دارد؟

استاد: ضعف و قوت رابطه کار ندارد به ترکیب اتحادی. ترکیب اتحادی به این کار دارد که یکی محتاج است یکی محتاج‌الیه. یکی در وجود است یکی در غیر. این عامل، عامل ترکیب اتحادی است؛ و علاقه را کار نداریم که حالا علاقه ضعیف یا قوی باشد.

دانش پژوه: علاقه واسطه‌ی همان جریان است که به کل قوت و ضعف می‌بخشد.

استاد: خب اتحاد ضعیف و قوی می‌شود، علاقه ضعیف و قوی می‌شود، یا بگویید ارتباط ضعیف و قوی می‌شود.

دانش پژوه: پس داریم.

استاد: بله اتحاد برقرار است.

دانش پژوه: من فکر کردم که در ترکیب اتحادی آن علاقه ثابت است کم و زیاد دیگر نمی‌شود. به عبارت آن ارتباط، ارتباط یکسانی است چون اتحادی دیگر اساساً معنا ندارد که کم و زیاد بشود. تصورم این بود. حالا می‌فرمایید که در ترکیب اتحادی آن ارتباط ممکن است کم و زیاد بشود ولی قطع نمی‌شود.

استاد: همین است دیگر. علاقه‌ی ذاتی که بین نفس و بدن در دنیا هست در برزخ هم هست، در برزخ یک خرده ضعیف‌تر می‌شود. البته آن وقت نفس عرض کردم می‌رود در تسوق نفس کلی از آنجا تدبیر می‌کند. شاید علت ضعیف شدن این علاقه هم همین باشد که نفس کلی مستقیم وارد تدبیر نمی‌شود، می‌رود در نفس جزئی از طریق نفس جزئی تدبیر می‌کند.

دانش پژوه: استاد حالا ان ‌شاء الله جلسه بعد بحث می‌کنیم ولی من ذهنم نمی‌رود آقا مثلاً نفسی که اینجا ترکیب‌اش اتحادی است چطور می‌رود در نفس کلی؟ اگر این‌طور باشد باید نفس کلی هم با این ترکیبش اتحادی بشود؟

استاد: آن هم باید بحث کنیم. حالا آن هم که چطور این می‌آید در نفس کلی، به صورت جسمانی نمی‌رود. حالا ان‌ شاء الله این را بحث می‌کنیم.


[1] الإحتجاج - ط نشر مرتضی، الطبرسي، أبو منصور، ج2، ص350.
[2] القاموس المحيط - ط الرسالة، الفيروز آبادي، مجد الدين، ج1، ص209.
[3] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص106.
[4] الإحتجاج - ط نشر مرتضی، الطبرسي، أبو منصور، ج2، ص350.
[5] القاموس المحيط - ط الرسالة، الفيروز آبادي، مجد الدين، ج1، ص209.
[6] الإحتجاج - ط نشر مرتضی، الطبرسي، أبو منصور، ج2، ص350.
[7] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص106.
[8] القاموس المحيط - ط الرسالة، الفيروز آبادي، مجد الدين، ج1، ص209.
[9] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص106.
[10] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص107.
[11] سوره زلزله، آيه 7.
[12] سوره زلزله، آيه 8.
[13] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص107.
[14] الإحتجاج - ط نشر مرتضی، الطبرسي، أبو منصور، ج2، ص350.
[15] مجموعه مصنفات حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى‌، زنوزى، على بن عبد الله‌، ج2، ص107.