92/11/14
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: وضع/حاشیه 37 /تبیین دیدگاه مرحوم اصفهانی در کیفیت علامت بودن صحت حمل
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۷۹ سطر هفدهم. «قوله [قدّس سرّه]: (وصحة الحمل عليه بالحمل الأوّليّ الذاتيّ)[1] »[2]
بعد از اینکه تبادر به عنوان علامت وضع شمرده میشود، صحت حمل هم مثل تبادر یکی از علامات حقیقت و وضع دانسته میشود. مرحوم آخوند میفرماید صحت حمل به حمل ذاتی. درباره حمل شایع بعداً بحث میکند. ولی در ابتدا حمل ذاتی را مطرح میکند. در حمل ذاتی مفهومها یکی هستند. یعنی مفهوم موضوع با مفهوم محمول اتحاد دارد. آن وقت این حمل ذاتی میتواند بفهماند که بین لفظ و معنی که یکی موضوع قرار داده میشود یکی محمول قرار داده میشود، اتحاد یعنی مفهوماً این دو تا اتحاد دارند. آنچه از لفظ فهمیده میشود همان است که معنا بر او دلالت میکند. پس لفظ با معنا مرتبط است یعنی لفظ بر این معنا وضع شده است. بنابراین اگر حمل ذاتی وجود داشته باشد چون حمل ذاتی به معنای اتحاد مفهومی موضوع و محمول است، قهراً میتواند قرینه باشد بر اینکه آنچه که از لفظ فهمیده میشود همان است که از معنا فهمیده میشود. یعنی این لفظ و معنا با هم چندان ارتباط دارند که مفهومشان یکی است یعنی متفاهم از هر دو یکی است. این کلام مرحوم آخوند.
صحت حمل به عنوان علامت حقیقت و وضع
بعد مرحوم اصفهانی این کلام را توضیح میدهند. مرحوم اصفهانی میفرماید که صحت حمل لفظ و صحت سلب معنا. دو تعبیر میکند: صحت حمل لفظ و صحت سلب معنا. گاهی ما به مثلاً فرض کنید که آب اشاره میکنیم. میگوییم «این آب است». «این» اشاره به معنای لفظ است که در بیرون است. لفظ آب را برایش حمل میکنیم. نمیگوییم «آب این است» که لفظ را موضوع قرار بدهیم معنا را محمول. میگوییم «این آب است». اشاره میکنیم به آب که در واقع معنای لفظ است. آن را موضوع قرار میدهیم، لفظ را برایش حمل میکنیم. میگوییم «این آب است» که لفظ حمل میشود بر معنا. اگر بخواهید معنا را بر لفظ حمل کنید باید اینطور بگویید: «آب اسم این است». یعنی آب را دیگر حمل بر معنا نمیکنید، اسم بودن را موضوع قرار میدهید. میگویید «آب اسم معناست» یا به همین طریقی که عرض کردم جزو محمول قرار میدهید. پس آنجا که حمل میکنید لفظ را بر معنا حمل میکنید. میگویید «این آب است». اگر بخواهید معنا را بر لفظ حمل کنید باید بگویید «آب اسم است برای معنا» برای این (معنا یعنی این). اشاره کنید به آب بگویید «آب اسم است برای این». این هم میشود ولی خب عرض میکنم راحتتر این است که بگوییم لفظ را حمل میکنیم بر معنا.
اما در صحت سلب. در سلب اینطور میگوییم معنا را از لفظ سلب میکنیم. میگوییم که «آب» بعد اشاره میکنیم به کتاب میگوییم «این نیست». «آب این نیست». «آب یک چیز دیگر است». من این توضیحاتی که عرض میکنم برای اینکه مشخص باشد که در حمل چه میکنیم. البته ممکن است شما معنا را بر لفظ حمل کنید. ولی اگر لفظ را بر معنا حمل کنید به این بیانی که گفتم خیلی آسان میشود. لفظ را از معنا سلب کنید. ولی این هم میشود. اما معنا را از لفظ سلب کنید آسانتر میشود. لذا تعبیر میشود حمل لفظ بر معنا. سلب معنا از لفظ. اینها را دلیل میگیرند و قرینه میگیرند برای وضع، علامت میگیرند برای وضع. تا اینجا مطلب روشن است.
مطلب بعدی این است که در دو مورد ما میتوانیم صحت حمل را یا حمل را علامت وضع قرار بدیم. میگویند صحت حمل یا صحت سلب. این دو تا یکی هستند. عرض کردم در یکی حمل لفظ بر معناست. در یکی سلب معنا از لفظ است. دو تا تعبیر است والا در واقع یک علامت بیشتر نیستند.
بررسی انواع حمل و سلب در تشخیص معنای حقیقی
عرض میکنم در دو مورد میتوانیم صحت حمل را دلیل و علامت وضع بگیریم. یکی موردی است که خود من حمل کنم. منی که اهل عرف نیستم، اهل لغت نیستم. پیش من ببینم یک همچین صحت حملی هست. دوم اینکه عند العرف این کار انجام بشود، یعنی من حملی را که در عرف انجام میگیرد بیابم. نه خودم حمل کنم. در هر دو مورد وقتی حمل انجام شد علامت حقیقت هست. علامت وضع هست. اگر بخواهم تشخیص بدم که این موضوعله، موضوعله حقیقی این لفظ است یا باید حمل را خودم انجام بدم یا حمل را در بین عرف ببینم و بیابم. در هر دو حالت کشف میکنم که این معنا، معنای حقیقی این لفظ است. در صحت سلب هم همینطور. پس صحت حمل و صحت سلب در دو مورد اتفاق میافتند. یکی مورد منی که اهل این لغت نیستم ولی میخواهم معنای حقیقی این لغت را بیابم. یکی حملی که در بین عرف و اهل لغت میبینم و مییابم که اینها دارند حمل میکنند. هر دو میشود علامت حقیقت بودن معنا.
عبارت مرحوم اصفهانی این است که گاهی معنایی را من میخواهم کشف کنم که حقیقت است یا مجاز است. حال این معنا یا کشف حال این معنا مقصود من است. مقصود من این است که حال این معنا را کشف کنم. ببینم حالش حقیقت بودن است یا حالش مجاز بودن است. در این صورت من لفظ را بر معنا حمل میکنم یا در نزد عرف حمل لفظ بر معنا را مییابم. از اینکه حمل انجام گرفت یا صحیح بود که انجام بگیرد کشف میکنم که آن معنایی که من در ذهن گرفته بودم و میخواستم ببینم حقیقت است یا مجاز، همان معنایی که من در ذهن گرفتم موضوعله و معنای حقیقی است. این معنای علامت بودن صحتالحمل برای حقیقت بودن معناست.
صفحه ۷۹ هستیم سطر هفدهم. قول مرحوم آخوند که فرمود «صحة الحمل عليه بالحمل الأوّليّ الذاتيّ»[3] [4] این میخواهد توضیح داده بشود. توضیحش را مرحوم اصفهانی اینطوری طرح میکنند: «وهو ان یتصور»[5] «هو» یعنی صحتالحمل. ضمیر هم مذکر برگردانده به اعتبار خبر. چون خبر «ان یتصور» است و مذکر است. این صحت حمل، مرحوم آخوند میگوید «صحة الحمل علیه»[6] یعنی صحة حمل المعنی علی اللفظ یا صحة حمل اللفظ علی المعنی که این دومی را من ترجیح دادم. صحة حمل اللفظ علی المعنی.
تبیین دیدگاه مرحوم اصفهانی در کیفیت علامت بودن صحت حمل
مرحوم اصفهانی هم همین را در کلامشان میآورند: حمل لفظ بر معنا. «وهو»[7] یعنی صحت حمل این است که تصور شود معنایی که «المقصود کشف حاله» این «کشف حاله» نایب فاعل «مقصود» است. آن معنایی که قصد من کشف حال آن معناست که میخواهم ببینم حالش این است که حقیقت است یا حالش این است که مجاز است. دنبال کشف حالش هستم «کانه حقیقی او مجازی». این معنا تصور بشود (یعنی آن معنایی که من میخواهم بیابم که موضوعله هست یا نیست، آن معنا را تصور کنم). بعد «یحمل اللفظ»، لفظ را بر او حمل کنم. لفظِ با چه معنایی؟ لفظِ با همین معنا را؟ خب معلوم میشود این معنا را من کشف کردم. لفظِ با همین معنا را حمل نمیکنم. لفظی را که در ارتکاز من معنایی دارد، این لفظ را با همان معنای ارتکازی حمل میکنم. میبینم حمل شد. میفهمم که این معنای ارتکازی معنای واقعی این لفظ است. یعنی آن معنای مقصود با این معنای ارتکازی من یکی است. چون الان لفظ با این معنای ارتکازی توانست بر آن معنایی که من میخواهم بفهمم موضوعله هست یا نیست حمل بشود. وقتی این لفظ با این معنای ارتکازی توانست بر آن معنا حمل بشود معلوم میشود این معنای ارتکازی همان معنای حقیقی است که من دنبال حالتش هستم. میخواهم ببینم آیا حقیقی است یا مجازی.
«و یحمل اللفظ بما له من المعنی الارتکازی». یعنی با معنای ارتکازی که در ذهن من دارد. من هم از اهل لغت نیستم اما یک معنای ارتکازی از این لفظ دارم. لفظ را با آن معنای ارتکازی بر این معنایی که منظور من کشف حالش هست حمل میکنم. «علیه» متعلق به «یحمل» است. «یحمل اللفظ» با معنای ارتکازی که دارد «یحمل علیه» یعنی بر این معنایی که مقصود کشف حالش هست. دو تا معنا را دارند تصور میکنند. یکی معنای ارتکازی، یکی آن معنایی که من میخواهم کشف حالش کنم، حالش را کشف کنم. بعداً که حمل کردیم میفهمیم این دو معنا یکی هستند. الان نمیگوید دو معنا یکی هستند. اول میگوید یک معنایی داریم که قصدمان این است که حالش را کشف کنیم. یک معنای ارتکازی هم برای لفظ داریم. بعد لفظ را با آن معنای ارتکازی بر این معنایی که مقصود کشف حالش هست حمل میکنیم. میبینیم حمل شد. وقتی میبینیم حمل شد میفهمیم این دو معنا یکی هستند. پس آن معنایی که من میخواهم حالش را کشف کنم همان معنایی است که ارتکازاً از این لفظ به دست میآید. میفهمم که آن معنا، معنای موضوعله این لفظ است و معنای حقیقی این لفظ است. خب اینها در صورتی است که من حمل کنم. منی که اهل لغت نیستم. «أو یجد» اشاره به مورد دوم است. «أو یجد صحة حمل اللفظ بمعناه عند العارفین علیه». «علیه» متعلق به «حمل» است. متعلق به «عارفین» نیست.
یا این شخص مخاطبی که میخواهد کشف کند حال معنا را مثلاً مثل من، بیابد صحت حمل لفظ را «علیه» بر این معنا. کدام لفظ؟ لفظ با معنایی که «عند العارفین» دارد. در مورد اول گفت لفظ با معنای ارتکازیش. در این مورد دوم میگوید لفظ با معنایی که «عند العارفین باللغة» دارد (عارفین یعنی عارفین به لغت یعنی اهل محاوره، عرف همان لغت). پس لفظی را حمل میکنیم بر معنایی. حالا لفظ با معنای ارتکازیش یا لفظ با معنایی که «عند العارفین» به لغت دارد حمل میشود بر معنایی. و میبینیم حمل شد. وقتی میبینیم حمل شد میفهمیم که این معنایی که مقصود کشف حالش هست با این معنای ارتکازی یا در مورد دوم با معنایی که «عند العارفین» حاصل است یکی است. پس از اینجا میفهمیم که آن معنایی که مقصود کشف حالش هست موضوعله حقیقت و معنای حقیقی است. «و صحة الحمل کاشفة» از این که معنای متصور، همان معنایی که من تصور کردم و لفظ را با معنای ارتکازی یا با معنای «عند العارفین» بر آن حمل کردم معلوم میشود که آن معنای متصور معنای لفظ بوده یعنی معنای حقیقی لفظ بوده. «و الا» یعنی اگر معنای حقیقی نبود «لم یصح الحمل» حمل صحیح نمیشد، حمل صحیح نبود. از صحت حمل کشف کردیم که آن معنایی که من موضوعله قرارش دادم که معنای متصور من بود با معنای ارتکازی لفظ یا با معنایی که لفظ «عند العارفین» دارد یکی است. و وقتی یکی شد پس معنایی است حقیقی و موضوعله. خب این بحث تمام شد. یک توضیحی بود برای صحت حمل. یا توضیحی بود برای علامت بودن صحت حمل و اینکه ما چگونه از این علامت استفاده میکنیم.
لزوم تجرد از قرینه و نقد استقلال علامت صحت حمل
حالا میفرماید که ما در وقتی میخواهیم از این علامت استفاده کنیم باید لفظمان خالی از قرینه باشد. در آن صورت اگر حملی اتفاق افتاد کشف میشود که این معنا معنای حقیقی است. ولی اگر لفظمان دارای قرینه باشد آن وقت حمل کنیم، این چنین حملی علامت وضع نیست. چرا؟ چون حمل یکی از دو چیز را نشان میدهد. یکی اینکه میفهماند که بین موضوع و محمول اتحاد است. موضوع چی بود؟ معنا بود. محمول لفظ بود. مگر میشود بین لفظ و معنا اتحاد باشد؟ لفظ مفید معنا هست ولی متحد با معنا نیست. لفظ از مقوله فعل است یا از مقوله کیف است، کیف مسموع است. اگر لفظ را به معنای تلفظ بگیرید از مقوله فعل است. اگر لفظ را همین معنای متداول بین ما باشد چون صوت است کیف مسموع است. حالا ما لفظ را کیف مسموع میگیریم. معنا چیست؟ معنا کیف نفسانی است، صورت علمیه است. کیف نفسانی با کیف مسموع که متحد نیست. پس ما چگونه میگوییم لفظ با معنا متحد است؟ توجه داشته باشید (جواب را دارم عرض میکنم) توجه داشته باشید ما گفتیم «لفظ بما له من المعنی الارتکازی» یا «بما له من المعنی عند العارفین». پس لفظ تنها منظور ما نیست که با معنای متصور که موضوع قرار داده شده متحدش کنیم. لفظ با آن معنا را در نظر میگیریم. آن وقت معنای متصور میشود موضوع، معنای ارتکازی (یعنی یا لفظ با معنای ارتکازی، لفظ با معنای عند العارفین) میشود محمول. این دو تا معنا متحد میشوند. پس از حمل ما اتحاد معنیین را میفهمیم. (ایشان تعبیر به اتحاد معنیین دارد). نه اتحاد لفظ و معنا. چون واقعاً اتحاد لفظ و معنا نیست. اگرچه به ظاهر لفظ دارد حمل میشود بر معنا و اتحاد بین موضوعی که معناست و محمولی که لفظ است واقع میشود ولی در واقع این اتحاد، اتحاد بین دو معناست. لذا ایشان تعبیر به «اتحاد المعنیین»[8] میکنند.
پس حمل دلالت میکند بر اتحاد معنیین. و اضافه بر این دلالتی ندارد. خب اگر قرینه داشتیم این حمل دلالت میکند بر اینکه معنای متصور با آن معنای همراه قرینه متحد است. با همراه قرینه متحد است نه با معنای خالص. آن وقت حال این معنایی که موضوع قرار داده شده مشخص نمیشود. معلوم نمیشود که این حقیقت است یا مجاز است. بله، این با معنایی که همراه قرینه است متحد است. اما آیا با معنای اصلی هم متحد است یا نه؟ معلوم نمیشود با معنای اصلی متحد است. چون معلوم نشد با معنای اصلی متحد است پس حقیقت بودن این معنای متصور که موضوع در قضیه قرار داده شده برای ما روشن نمیشود.
بیان دیگر: وقتی من حمل میکنم لفظ را بر معنای متصور (معنای متصور همانطور که عرض کردیم معنایی است که موضوع قرارش میدهیم تا حالش کشف بشود، ببینیم حقیقت است یا نه). یک معنایی از این لفظ تصور کردیم میخواهیم ببینیم این معنا حقیقت است یا مجاز. آن وقت لفظ را «بما له من المعنی»[9] بر این معنای متصور حمل میکنیم که معنای ارتکازی بر این معنای متصور حمل بشود یا معنای «عند العارفین» بر این معنای متصور حمل بشود، ما آن معنای ارتکازی و معنای «عند العارفین» را نمیخواهیم ببینیم حقیقت است یا نه. آن را کارش نداریم. این معنای متصور را که موضوع قرار دادیم این را میخواهم ببینم حقیقت است یا نه. آن وقت از طریق حمل آن معنای ارتکازی یا معنای «عند العارفین» کشف میکنیم که این معنای متصور حقیقت است. و موضوعله است. یعنی وضع را کشف میکنیم. حالا به تعبیری عرض کردم که «اتحاد المعنیین»[10] داریم به تعبیر دیگر از این حمل ما میفهمیم که لفظ را میتوانیم در این معنا استعمال کنیم. این حمل به ما میفهماند که استعمال انجام میشود. یعنی لفظ میتواند در این معنا استعمال شود. صرف استعمال دلیل بر موضوعله نیست. من میتوانم در موضوعله استعمال کنم میتوانم در غیر موضوعله استعمال کنم. صرف استعمال دلیل بر حقیقت بودن معنا نیست. دلیل بر اینکه آن معنای مستعملفیه موضوعله هست، نیست.
پس اگر استعمال شد قرینه هم بود، ما میگوییم این قرینه به ما اجازه استعمال داد. ولی آیا وضع بود که من توانستم استعمال کنم یا این قرینه به من اجازه داد؟ مشخص نیست. پس باز در این صورت کشف حقیقت نمیشود. در جایی که فقط استعمال باشد یا «اتحاد المعنیین» باشد و قرینه وجود داشته باشد من میگویم بین این لفظِ با قرینه و این معنا اتحاد است. این دلیل بر وضع نمیشود. میگویم این لفظِ با قرینه را بر این معنا میتوانیم استعمال کنیم. استعمال هم دلیل بر حقیقت نیست. استعمال اعم از حقیقت و مجاز است. پس حتماً باید لفظ خالی از قرینه باشد تا این حمل بتواند علامت وضع یا علامت حقیقت بودن معنا بشود. «و اعلم انه لا بد من فرض اللفظ مجرداً عن القرینه و الا»[11] یعنی اگر همراه قرینه باشد «لما کان الحمل فقط» حمل تنها علامت نشده. حمل به همراه قرینه علامت شده. نه حمل، در حالی که ما میگوییم حمل تنها علامت است. شما دارید حمل با قرینه را علامت میگیرید. این دیگر از بحث ما بیرون میرود. «لما کان الحمل فقط علامة الحقیقة» در خط تیره نوشته «او عدم صحة سلب المعنی عنه». که این تعبیر دیگری است از صحت حمل. صحت حمل میگویید یعنی حمل لفظ بر معنا. یا صحت سلب بگویید یعنی سلب معنا از لفظ. هر دو یکی است. ایشان دو تا تعبیر آورده. «لما کان الحمل فقط» به یک تعبیری «او» یعنی به تعبیر دیگر «لما کان عدم صحة سلب المعنی عنه» عن اللفظ «علامة للحقيقة». این دیگر علامت حقیقت نخواهد بود. نه آن حمل علامت حقیقت است نه این سلب. «اذ لا یزید الحمل علی اتحاد المعنیین». عبارت را توجه کنید: حمل با «علی» متعدی میشود، «یزید» هم با «علی» متعدی میشود. اینجا یک مقدار آدم مشتبه میشود برایش. ولی درست این است که «علی اتحاد المعنیین» را در اینجا متعلق به «یزید» بگیرید. نه متعلق به حمل بگیرید. متعلق را حمل بگیرید معنا نمیشود. اینطور بگویید: حمل اضافه ندارد بر اتحاد معنیین. حمل را اول بیاورید قبل از «لایزید» بیاورید بعد «علی اتحاد المعنیین» را به «لایزید» بچسبانید. اینطور میشود: حمل اضافه ندارد بر اتحاد معنیین. یعنی حمل آنچه که میفهماند اتحاد معنیین است. دیگر بیشتر از این نمیفهماند.
آن وقت ما باید از اتحاد معنیین منتقل بشویم به حقیقت. ولی در اینجا قرینه وجود دارد. اتحاد بین این معنا و معنای با قرینه درست میشود. این نمیتواند کاشف از وضع باشد. «و لا یزید»[12] عبارت دیگر میرود: «و لا یزید التعبیر عنه باللفظ علی مجرد الاستعمال». این «علی مجرد الاستعمال» هم متعلق به «لا یزید» است. «التعبیر عنه» یعنی عن المعنی باللفظ. اینکه من مجاز هستم از این معنا به لفظ تعبیر کنم، این اضافه بر این دلالت ندارد «لا یزید علی مجرد الاستعمال». یعنی استعمال را نشان میدهد. نشان میدهد که من استعمالی را دارم یعنی لفظی را در معنا استعمال کردم. اما دیگر حقیقت بودن این معنا را موضوعله بودن این معنا را توضیح نمیدهد، اثبات نمیکند. مگر قرینهای نباشد. «و شیء منهما» هیچ یک از این دو (این دو یعنی «اتحاد المعنیین» یک، «مجرد الاستعمال» دو) هیچکدام «لا یثبت الوضع». وضع را اثبات نمیکند. باید قرینه را بردارید، آن وقت وضع درست میشود. اگر شما قرینه را آوردید فقط فهماندید که این معنای با قرینه با آن معنای متصور یکی است. این لفظ را من توانستم، لفظ با قرینه را توانستم در این معنا استعمال کنم. اینها را توانستید استفاده کنید از این حمل. ولی اینها نمیتوانند دلیل بر وضع باشند و مثبت وضع باشند. «کما ان التحقیق» مطلب دیگری است.
دانش پژوه: بر فرض هم که قرینه نباشد، فقط اتحاد را می رساند و کاری به وضع ندارد
استاد: چرا
دانش پژوه: ایشان گفت این قرینه نیست اصلا، چه با قرینه چه بیقرینه.
استاد: ادعای ایشان این بود که باید لفظ را مجرد از قرینه قرار بدهیم. و اگر با قرینه است دلیل نمیشود بر وضع و حقیقت بودن معنا. دلیلی که ایشان میآورد عامّ است. همانطور که شما اشاره میفرمایید عامّ است. هم در صورتی که لفظ قرینه داشته باشد علامت بودن را نفی میکند، هم در فرضی که قرینه نباشد علامت بودن را نفی میکند. ظاهراً منظور ایشان به هر دو هم هست. ولی عبارتش فقط همانی را میرساند که من از خارج عرض کردم. ایشان میخواهد اصلاً صحت سلب را یا صحت حمل را اشکال کند، حتی در جایی که قرینه نیست. میگوید در حمل اتحاد معنیین فهمیده میشود. در حمل اجازه استعمال فهمیده میشود. نه «اتحاد المعنیین» دلیل بر حقیقت بودن است، نه جواز استعمال دلیل بر حقیقت بودن. اصلاً میخواهد بر اصل این علامت اشکال کند. منتها عرض کردم چون عبارتش کلمه قرینه را آورده من بحث را اختصاص دادم به همان صورت. والا ایشان نظرش این است که اشکال کند بر صحت حمل. و بعد شاهدش هم این است که میگوید «کما ان». این «کما ان» بدون شک اشکال است. حالا بعداً انشاءالله میخوانیم روشن میشود. این «کما ان» بدون شک اشکال بر این علامت است. و این «کما» نشان میدهد که قبلاً یک اشکال دیگر کرده که الان دارد اشکال دوم میکند. پس بر اصل علامت بودن این علامت دارد اشکال میکند. با «کما» اشکال دوم را میکند. منتها اشکال دومش در مورد اول از دو موردی که من ذکر کردم وارد میشود. دو مورد ذکر شد، خودشان دو مورد گفت. یکی اینکه لفظ را «بما له من المعنی الارتکازی»[13] حمل کنیم. یکی «بما له من المعنی عند العارفین» حمل کنیم. اشکال دوم که میکند بر آن فرض اول وارد میشود. بر فرض دوم که «عند العارفین» است اشکال وارد نمیکند. منتها در آنجا میگوید خوب است که دیگر کلمه صحت الحمل را به کار نبرید، حمل را به کار ببرید. نگویید علامت، صحت الحمل است بلکه بگویید علامت حمل است. آنجا هم اشکال میکند منتها اشکالش لفظی است. اشکالش اینجوری است: میگوید نگویید صحت الحمل، بگویید حمل. پس آن مورد اول را که لفظ «بما له من المعنی الارتکازی» میخواهد حمل بشود آن اصلاً مبتلا به اشکال میکند. اما معنای مورد دوم را که لفظ «بما له من المعنی عند العارفین» میخواهد حمل بشود آن را اصلش را اشکال نمیکند. میگوید نگو صحت الحمل، بگو خود حمل. صحت حمل را علامت ندان، خود حمل را علامت بدان. علیایحال اشکال میکند بر هر دو. منتها نحوه اشکالش فرق میکند. این خلاصهای است از «کما ان التحقیق»[14] .
دانش پژوه: شبیه تبادر می شود، در تبادر خود شخص مطرح هست یا عالم به ...
استاد: بله در تبادر هم همین است
دانش پژوه: در تبادر اهل لغت اشکالی نداریم
استاد: بله، در تبادر هم همینه که تبادر عند الشخص یا تبادر عند العارفین. در عند العارفین دور لازم نمیآید. در عند الشخص دور لازم میآید که دیگه توضیح دور را گفتیم. در اینجا هم همینطور است (در اشکال دوم عرض می کنم) عند العارفینش علامت را قبول دارد، عند الشخص علامت را قبول ندارد. اما عند العارفین دوباره یک اشکال دیگر دارد که تعبیر به صحت حمل نکن، تعبیر به حمل بکن. این اشکال بعدی است که از «کما ان التحقیق» شروع میشود تا «فان قلت» تمام میشود. طولانی هم هست. ما وقت خیلی زیادی نداریم. وقت هست منتها دیگه خیلی زیاد نیست. نمیتوانم واردش بشوم، وارد بشوم به نتیجه نمیرسیم. فقط یک اشارهای بکنم. ایشان میگوید صحت الحمل به معنای ارتکازی علامت مستقل نیست. قبل از اینکه این علامت را به کار ببرید باید تبادری، تصریح واضحی، چیزی به دست بیاورید تا با کمک او صحت حمل را پیدا کنید. یعنی صحت الحمل اولین کارتان نیست. اولین کارتان تبادر است. بعد که تبادر حاصل شد، تصریح اهل لغت را به دست آوردید، آن وقت میتوانید از صحت الحمل استفاده کنید. یعنی صحت الحمل دیگر علامت نشد. آن قبل از اینکه این علامت بیاید علامت دیگر آمد کار را تموم کرد، حقیقت را به شما معرفی کرد. دیگر نوبت به این علامت جدید نمیرسد. بله عند العارفین دیگر احتیاج به حمل کنیم معنای عند العارفین را بر معنای متصور، این دیگر احتیاج به تبادر ندارد. چون عند العارفین است احتیاج به تصریح لغت ندارد. این میتواند علامت مستقل باشد. ولی نه صحت حمل علامت مستقل باشد، حملی که بین عارفین انجام میشود آن دلیل و علامت است. نه صحت الحمل علامت باشد. پس در صورتی که غیر عارف بخواهد حمل کند این صحت الحمل اصلاً علامت نیست. قبل از صحت الحمل باید علامت دیگری بیاید و او حقیقت بودن را معرفی کند. بعداً ما بیاییم سراغ صحت الحمل که دیگر صحت الحمل به دردمان نمیخورد و فایدهای برای ما ندارد. اما عند العارفین ما علامت را داریم احتیاج به علامت سابق هم مثل تبادر و امثال ذلک نداریم. خود همین حمل میتواند علامت باشد. اما نه صحت حمل علامت باشد، خود حمل علامت است. یعنی باید ببینیم که عرف این کلام این حمل را انجام میدهد. آن وقت میفهمیم که پس این لفظ حقیقت است در آن معنای متصور. نه ببینیم صحیح است انجام بدهد. باید حمل را ببینیم، بیابیم. بعد که یافتیم آن وقت بگوییم پس لفظ حقیقت است در معنا. این خلاصه اشکال است که من مختصر عرض کردم. ولی همین مختصر شاید مطالعه کنید مطالب از عبارت دربیاید. اگرچه ما انشاءالله در جلسه آینده خواهیم گفت.