92/11/06
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: وضع/حاشیه 36 /اثبات مقتضی بودن علم به ملازمه در انتقال معنا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۷۹ سطر دوم. «وأما وجود المعنى في الذهن ـ كوجوده بعد وجود اللفظ خارجا ـ فهو يتبع وجود علته لذلك السنخ من الوجود»[1]
بحث از تبادر داشتیم که تبادر علامت حقیقت است. اعتراض کرده بودند که علامت بودن تبادر مستلزم دور است. بیان مطلب این بود که تبادر یعنی علم به وضع. کسی که عالم به وضع است معنا به ذهنش تبادر میکند. تبادر یعنی علم به وضع. علم به وضع متوقف بر وضع است. چون تا وضعی نباشد معنا ندارد که من به وضع علم پیدا کنم. پس باید وضع بوده باشد تا من به آن علم پیدا کنم. بنابراین علم به وضع میشود متوقف بر وضع و وضع میشود موقوف علیه.
طرح مسئله تبادر و تبیین اشکال دور
بهتر مطلب را توضیح بدهم دوباره از سر بگویم. تبادر متوقف است بر اینکه من عالم باشم به وضع یعنی عالم باشم به اینکه این معنا موضوعله است. آن وقت تبادر میکند به ذهن من آن معنا. شما میخواهید بگویید که علم به وضع را باید از تبادر تشخیص داد. پس علم به وضع هم متوقف میشود بر تبادر. تبادر متوقف شد بر علم به وضع، علم به وضع هم متوقف شد بر تبادر. و این دور است.
صاحب محجه جواب دادند از این دور و بیان کردند که تبادر یعنی علم به وضع، معلول وضع است. و اگر ما از تبادر به وضع پی ببریم از معلول که تبادر است به علت پی بردیم. و پی بردن از معلول به علت در برهان اِنّ اتفاق میافتد، هیچ دوری هم لازم نمیآید. پس پی بردن از تبادر به وضع یعنی پی بردن از معلول به علت. و پی بردن از معلول به علت دور نیست. پس تبادر مستلزم دور نیست. برای بیان مطلب ایشان به این جمله اشاره کردند که وضع مقتضی انتقال الی المعناست. انتقال الی المعنا همان تبادر است. وضع مقتضی انتقال الی المعناست، یعنی مقتضی تبادر. مقتضی یعنی علت. پس وضع میشود علت، تبادر یا انتقال الی المعنا میشود معلول. آن وقت ما از تبادر به وضع پی ببریم، پی بردن از معلول به علت است.
نقد علیت وضع و تبیین حقیقت وجود تنزیلی
پس در تبیین مسئله وضع را مقتضی گرفتند، انتقال الی المعنا را مقتضا گرفتند یا معلول گرفتند. مرحوم اصفهانی بر همین قسمت اشکال کردند که انتقال الی المعنا مقتضای وضع نیست. مقتضای وضع چیز دیگری است. که این را ما خواندیم. الان من دو مرتبه تکرار میکنم تا بتوانم وارد بحث بشوم. مرحوم اصفهانی از همینجا شروع میکنند ثابت میکنند که انتقال الی المعنا معلول وضع نیست، مقتضای وضع نیست. و بالاخره ادامه میدهند بحث را تا دور دو مرتبه روشن میشود. و معلوم میشود که دور لازم میآید. از همینجا بحث شروع میشود، ادامه داده میشود و نتیجهای که گرفته میشود لزوم دور است. یعنی دو مرتبه اشکال برمیگردد. ایشان در جلسه گذشته خواندیم که توضیح دادند که مقتضای وضع چیست.
من دو مرتبه مقتضای وضع را تکرار میکنم چون وسط مطلب ماندیم باید مطالب قبل تکرار بشود. واضع چه میکند؟ واضع جعل میکند لفظ را وجود تنزیلی برای معنا. یعنی لفظ نازلمنزله معنا میشود. بهطوری که اگر من بخواهم معنا را در ذهن مخاطب ایجاد کنم کافی است که وجود تنزیلی معنا را که لفظ است القا کنم. این القای من به منزله این است که معنا را در ذهن او ایجاد کردم. پس لفظ میشود وجود تنزیلی معنا و نازلمنزله وجود معنا. لفظ وقتی وجود میگیرد به منزله این است که معنا وجود گرفته است. این کار واضع است که لفظ را وجود تنزیلی معنا جعل کند و قرار دهد. منتها وجود تنزیلی بالقوه که با استعمال مستعمل این بالقوه میشود بالفعل. او یعنی واضع فقط میگوید لفظ شأن این را دارد که وجود تنزیلی معنا شود یعنی وجودش به منزله وجود معنا باشد، شأن این را دارد. مستعمل این شأن را تبدیل به فعلیت میکند. یعنی بالفعل کاری میکند یا کاری میکند که بالفعل لفظ وجود تنزیلی معنا شود.
تحلیل نحوه حضور معنا در ذهن و نقش لفظ
حالا این لفظ ممکن است در خارج موجود بشود، ممکن است در ذهن من که دارم حدیث نفس میکنم در ذهن من لفظ حاصل بشود، فرقی نمیکند. این لفظی که مخاطب میشنود چون وجود تنزیلی معناست به منزله این است که معنا را شنیده است. آن وقت معنا در ذهنش میآید. من هم که دارم در الفاظ فکر میکنم حدیث نفس میکنم بدون اینکه متکلمی لفظی را القا کرده باشد، من هم لفظ را میآورم، این لفظ وجود تنزیلی معنا میشود، به دنبال این لفظی که در ذهن من آمده معنا هم در ذهن من میآید. پس گاهی دیگری وجود خارجی به لفظ میدهد و این وجود خارجی لفظ وجود تنزیلی معنا در ذهن من میشود. گاهی هم من وجود تنزیلی به لفظ در نفس خودم میدهم نه در خارج. باز هم در اینجا، در این صورت هم این لفظ وجود تنزیلی معنا در ذهن من میشود. در هر دو صورت معنا در ذهن من میآید با وجود تنزیلی لفظ، حالا چه وجود تنزیلی لفظ در خارج باشد چه در ذهن باشد.
تا اینجا را ما در جلسه قبل گفته بودیم. حالا الان اول بحث امروز است. الان در کلام اخیرم اینطور عرض کردم که اگر لفظ را در ذهن آوردم معنا در ذهن میآید. آن وقت لفظ در این صورت به منزله معنا میشود و واسطه آوردن معنا در ذهن است. اما اگر بدون لفظ معنا آمد در ذهن. بدون لفظ منظورم این نیست که نشستم در مورد معنا فکر کردم؛ بلکه منظورم اعم از این است. یعنی میتوانم همینطوری ذهنم را منتقل کنم به معنا بدون اینکه لفظ را تصور کنم. میشود هم شخصی در بیرون لفظی را القا کند معنا در ذهن من بیاید. الان درباره این معنای به ذهن آمده میخواهم بحث کنم. حالا چه با لفظی که در بیرون گفته شده معنا به ذهن من آمده باشد، چه من خودم معنا را در ذهن آورده باشم، این معنا وجود به ذات دارد در ذهن من یا وجود بالعرض؟
تمایز وجود بذاته و وجود بالعرض در مفاهیم ذهنی
دو مرتبه آن بحثی که گفتم تکرار بکنم. اگر من لفظ را در ذهن آوردم و به دنبال لفظ معنا آمد این لفظ وجود به ذات لفظ است و وجود بالعرض معنا. یعنی معنا در ذهن بالعرض وجود گرفته است، یعنی معالواسطه وجود گرفته است. با واسطه لفظ وجود گرفته است؛ نه بیواسطه. آن لفظ است که بیواسطه وجود گرفته است. پس لفظ در ذهن من وجود به ذات دارد آنجایی که حدیث نفس میکنم، نه آنجایی که شخص در خارج حرف میزند. آنجایی که من حدیث نفس میکنم لفظ در ذهن من وجود به ذات دارد یعنی بلاواسطه، معنا در ذهن من وجود بالعرض دارد یعنی معالواسطه. ولی آنجایی که من مستقیماً میروم سراغ معنا یا با لفظی که دیگری القا کرده معنا در ذهن من حاصل میشود معنا در ذهن من وجود به ذات دارد. دیگر وجود بالعرض ندارد. با واسطه در ذهن من نیست. یعنی اینطور نیست که در ذهن من واسطهای موجود شده باشد.
ممکن است واسطه در خارج موجود شده باشد ولی در ذهن من واسطه موجود نشده است. زیرا آن لفظی که در خارج موجود شده معنا را به ذهن من القا کرده واسطه در خارج است در ذهن من نیست. آنجا هم که من مستقیماً به سمت معنا رفتم که اصلاً واسطهای در کار نیست. در چنین حالتی معنا به ذات در ذهن من موجود است نه بالعرض و بالواسطه. خب این معنا که به ذات در ذهن من موجود است معلول چیست؟ نمیشود گفت معلول لفظ است چون من مستقیم این معنا را آوردم. یا نمیشود گفت آن لفظی که در خارج آمده این معنا را در ذهن من ایجاد کرده است. بلکه باید اینطور بگویم علت شنیدن لفظ به ضمیمه علم به ملازمه است. تمام این مباحث را آوردیم تا علم به ملازمه را هم بیاوریم. علت اینکه این معنا در ذهن من آمده، شنیدن لفظ به علاوه علم به ملازمه بین لفظ و معناست، خب ببینیم در اینجا علت چیست؟ علت اینکه این معنا در ذهن من آمده، علم به ملازمه است. خب لفظ هم دخالت داشت. لفظ هم در مسئله دخالت داشت همانطور که گفتیم. البته در یک فرض. در یک فرض که مستقیم من رفتم سراغ معنا لفظ دخالت نداشت. ولی در یک فرض دیگر لفظ دخالت داشت. آن را چه کار میکنیم؟ شخصی اینطور فکر میکند که لفظ علت باشد برای ترسیم معنا منتها به شرط علم به ملازمه.
اثبات مقتضی بودن علم به ملازمه در انتقال معنا
علم به ملازمه را علت قرار نمیدهد بلکه علم به ملازمه را شرط قرار میدهد. به تعبیر دیگر علم به ملازمه را مقتضی قرار نمیدهد، علم به ملازمه را شرط قرار میدهد. مقتضی را لفظ میگیرد. میگوید علم به لفظ مقتضی است، علم (دقت کنید در تعبیری که عرض میکنم) علم به لفظ مقتضی است علم به معنا را به شرط علم به ملازمه. ما علم به ملازمه را مقتضی گرفتیم. و این برایمان مهم است بعداً از آن استفاده خواهیم کرد. و یادتان هم باشد علم به ملازمه را مقتضی گرفتیم. مقتضی انتقال به معنا یعنی مقتضی وجود معنا در ذهن. ما علم به ملازمه را مقتضی گرفتیم. این آقا میخواهد لفظ را مقتضی بگیرد و علم به ملازمه را شرط بگیرد. ببینیم میتواند این کار را بکند یا نه. مرحوم محقق دو تا اشکال به او میکند که دو اشکال را توضیح میدهم. نتیجه میگیرد پس علم به لفظ نمیتواند مقتضی علم به معنا باشد. علم به ملازمه باید مقتضی باشد. بعد که ثابت کرد که علم به ملازمه مقتضی است آن وقت دربارهاش بحث میکند و کلام صاحب محجه را رد میکند و دور را دو مرتبه آشکار میکند. پس توجه کنید ایشان دارد میرود سراغ این بحث که علم به ملازمه را علت انتقال معنا به ذهن قرار بدهد. علم به ملازمه را. علم به لفظ را کار ندارد، علم به ملازمه برایش مهم است. بعد که به علم به این رسیدیم که علم به ملازمه مقتضی است از آن استفاده خواهیم کرد.
من هنوز آنها را توضیح ندادم. ولی الان توجه کنید ایشان دارد میرود به این سمت که علم به ملازمه را علت کند یا مقتضی کند. و باطل میکند که علم به لفظ مقتضی باشد. به دو دلیل باطل میکند، دو دلیلش را من نگفتم هنوز. انشاءالله برسیم عرض میکنم. میخواهم در عینی که کل بحث اشاره میشود مطالب را تیکه تیکه بخوانم. اگر بخواهم مفصل بگویم گم میشود. مطالب را تیکه تیکه بخوانم فعلاً توجه کنید تا اینجا رسیدیم که علم به ملازمه را علت کردیم یا مقتضی کردیم. بعد احتمال اینکه علم به لفظ علت باشد آن را مطرح میکنیم با دو دلیل رد میکنیم دو مرتبه تثبیت میشود همان مطلبی که گفتیم یعنی تثبیت میشود که علم به ملازمه علت است و مقتضی است. وقتی این را تکمیل کردیم آن وقت بحث را ادامه میدهیم. الان دو تا مطلب باقی مانده. یکی اینکه ثابت کنیم علم به لفظ علت نیست، این را با دو دلیل ثابت میکنیم. یکی اینکه بعد از اینکه تثبیت شد و تقویت شد که علم به ملازمه علت است آن وقت مطلب را ادامه بدهیم تا به نتیجه مطلوب برسیم. نتیجه مطلوب هم رد قول صاحب محجه است هم اثبات اینکه دور لازم میآید.
بررسی معلولیت وجود ذهنی معنا و نقد علیت لفظ
حالا من مقداری که از خارج گفتم از رو بخوانم بعد بقیه را تکمیل کنم.
دانش پژوه: حاج آقا الان فرمایشات شما در واقع اشکال دومی است که اینجا میگیرند؟
استاد: اشکال دوم است. اشکال اول که گفت دور از ناحیه شرط و مشروط درست میشود. اشکال اولش که من در جلسه قبل خواندم این بود که دور از ناحیه شرط و مشروط درست میشود. از آن که گذشت گفت علاوه بر این انتقال الی المعنا معلول وضع نیست. بلکه وضع معنایش جعل لفظ است «وجوداً تنزیلیاً للمعنی»[2] . البته وجود تنزیلی بالقوه که با استعمال وجود تنزیلی بالفعل میشود. این را گفت بعد گفت از ذهن هم لفظ را بیاوری همین وضع است، همین است. حالا میخواهد بگوید معنا اگر در ذهن آمد بدون لفظ آنجا چه میشود؟ که آرام آرام میخواهد خودش را بکشد به سمت اینکه علم به ملازمه را علت و مقتضی کند. صفحه ۷۹ هستیم،سطر دو.
دانش پژوه: در واقع اشکال دور غیر از اینکه شرط و مشروط دور ایجاد میکند ...
استاد: بله، غیر از دور که از ناحیه شرط و مشروط میآید از این ناحیه هم دور میآید.
دانش پژوه: کلاً دور است؟ یعنی دو تا دور است؟ نه که یک دور، دو تا دور.
استاد: آخر آن آقا میخواست از شرط و مشروط درست کند و بین مقتضی و مقتضا دور را بردارد. ایشان میگوید شما خواستی دور را از مقتضی و مقتضا برداری، شرط و مشروط درست کردی که اصلاً دور لازم نیاید، در حالی که تو دوری را که در مقتضی و مقتضا به وجود میآمد بردی در شرط و مشروط موجودش کردی. این اشکال اول.
اشکال دوم خواستی مقتضی و مقتضا را از دور خالی کنی، خالی نشد، دور آنجا هم لازم است. ما اصلاً در شرط و مشروط نرفتیم که دور درست کنیم. ما در مقتضی و مقتضا آمدیم دور درست کردیم. او دور را از مقتضی و مقتضا برداشت فکر نمیکرد که در شرط و مشروط دور است، بحث را برد روی شرط و مشروط ما دور را در شرط و مشروط آوردیم. بعد حالا به او میگوییم که علاوه بر این مقتضی و مقتضا را هم نتوانستی از دور پاک کنی، آنجا هم دور هست. البته یک دور بیشتر نیست، دو تا دور نیست. ایشان خواست دور را از مقتضی و مقتضا بردارد فکر میکرد در شرط و مشروط هم دور نمیآید، ما در شرط و مشروط دور را بردیم. بعد حالا برمیگردیم میگوییم که زحمتی که در مقتضی هم کشیدی بیفایده بود دور در مقتضی هم میآید.
دانش پژوه: تصویر صحیح ارائه میدهیم و دور را اثبات میکنیم.
استاد: بله، تصویر صحیح ارائه میدهیم و دور در همان مقتضی و مقتضا میآید نه در شرط و مشروط. شما بیجهت رفتید در شرط و مشروط. البته آنجا هم که رفتید از دور خلاص نشدید. ولی ما دور را اصلاً در شرط و مشروط قائل نیستیم، ما دور را میبریم در مقتضی و مقتضا. شما خواستید اصلاً از مقتضی و مقتضا پاکش کنید متوجه نبودید که در شرط و مشروط قرارش دادید. این یک اشکال. اشکال دیگر این است که در همان شرط مقتضی و مقتضا هم که پاک کردید موفق نبودید، دور باز لازم میآید. نه که دو تا دور باشد، یک دور بیشتر نیست. ایشان خواست از مقتضی و مقتضا آن دور را بردارد، ما گفتیم خب طوری توضیح دادی که این دور رفت در شرط و مشروط. بعد میگوییم حالا شرط و مشروط هیچ، مقتضی هم که خواستی از دور پاکش کنی پاکش نکردی آنجا هم دور هست.
سنخیت علت و معلول در وجود ذهنی مفاهیم
«و اما وجود المعنی فی الذهن»[3] تا اینجا «وجود اللفظ فی الذهن» را رسیدگی کرد. گفت وجود لفظ در ذهن وجود به ذات لفظ است در ذهن و وجود بالعرض معناست در ذهن. حالا خود معنا را لحاظ میکند. «وجود المعنی فی الذهن» به لفظ کاری نداریم. این «وجود المعنی فی الذهن» وجود به ذات معناست، دیگر وجود بالعرض نیست. چون با واسطه نیست دیگر، خودش است. خود معنا در ذهن موجود است. «و اما وجود المعنی فی الذهن» چه زمانی «وجود المعنی فی الذهن» را داریم؟ عرض کردم در دو جا. یکی این که مستقیم معنا را در ذهن بیاوریم بدون لفظ، حالا شدنی هست با نیست، کار نداریم. دارم توضیح می دهم که همچنین کاری بکنیم. یکی این که نه، لفظی در خارج موجود شود و آن لفظ در ذهن من نیاید و معنا در ذهن من بیاید. آن وقت آنچه الان در ذهن من است، معناست، می خواهیم ببینیم این معنا وجود چیست، وجود لفظ است یا وجود معناست؟ می گوییم وجود معناست بالذات، اصلا به وجود لفظ کاری نداریم.
«و اما وجود المعنی فی الذهن کوجود المعنی بعد وجود اللفظ خارجاً». شخصی در خارج لفظ را القا کرد لفظ در خارج موجود شد بعد این معنا در ذهن من آمد. این معنا چطوری به ذهن من میآید؟ علتش چیست؟ میفرمایند علتش یک چیزی است مسانخ خودش. آن لفظ خارجی علت نیست. یک امر ذهنی باید علت این ذهنی باشد. این معنا ذهنی است، امر ذهنی که علم به ملازمه است آن باید علت باشد. علم به ملازمه باعث شد که از شنیدن لفظی در خارج، ذات معنایی در ذهن من بیاید. و این معنا در ذهن من حضور به ذات بگیرد. اگر علم به ملازمه نبود آن لفظ شنیده میشد هیچی در ذهن من نمیآمد. علم به ملازمه علت شد یا مقتضی شد که معنا در ذهن من وجود به ذات بگیرد. تمام همت ایشان این است که آن لفظ را علت نکند. آن وجود خارجی لفظ را یا وجود ذهنی لفظ را علت نکند. علم به ملازمه را میخواهد علت کند.
«فهو یتبع» یعنی این «وجود المعنی فی الذهن» تابع وجود علت علتش است. «فهو یتبع وجود علته». هر چیزی تابع وجود علت خودش است این هم همینطور. «لذلک السنخ من الوجود» طوری است که آدم به نظرش میرسد که ضمیر «علته» باید حذف بشود. اینطور باشد عبارت «فهو یتبع وجود علة لذلک السنخ من الوجود». ضمیر خوب به نظر نمیرسد. یعنی این وجود معنا در ذهن تابع وجود علتی است «لذلک السنخ من الوجود». «ذلک السنخ من الوجود» یعنی وجود ذهنی. یک علتی باید برای این وجود ذهنی بیاوریم که مسانخ خود وجود ذهنی باشد و آن علم به ملازمه است نه لفظ خارجی. «اذ من البدیهی ان وجود المعنی فی الذهن وجود بالذات له»
دانش پژوه: نسخه شما «انه» دارد؟
استاد: «انه» آن وقت چه میشود؟ خبر میشود مبتدا میشود.
دانش پژوه: «لانه»
استاد: «لانه» باشد باز یک چیزی.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: حالا اگر عبارت ما درست باشد عبارت شما را باید تصحیح کنیم. بله. «اذ من البدیهی» خوب است. حالا من که نسخه ندارم که نگاه کنم ببینم.
دانش پژوه: نسخه هم غلط زیاد دارد.
استاد: آن نسخه شما بله غلط زیاد دارد، خیلی قابل اعتماد نیست.
ابطال علیت لفظ در انتقال به معنا به دلیل تساوی متلازمین
«اذ من البدیهی» این است که وجود معنا در ذهن وجود به ذات است برای معنا. چون وجود به ذات است برای معنا باید علت بیاوریم برای خودش. اگر وجود لفظ بود علت برای وجود لفظ میآوردیم بعد وجود لفظ را علت قرار میدادیم برای وجود معنا. واسطه قرار میدادیم. آن وقت وجود معنا میشد بالعرض و بالواسطه. اما الان بحث در این است که خود وجود معنا در ذهن را میخواهم جستجو کنیم که از چه عاملی است؟ باید علتی مسانخ خودش داشته باشد. آن لفظ خارجی علتش نیست. لفظ ذهنی هم علتش نیست. حالا البته این را بعداً میگوییم که لفظ ذهنی من همینجوری مطرحش کردم شاید گفته نمیشد بهتر بود. علتی برای این وجود معنا باید باشد که آن علم به ملازمه است. «اذ من البدیهی» این است که وجود معنی در ذهن وجود بذات است برای معنی نه وجود بالعرض باشد برای معنا «بتبع وجود اللفظ فی الذهن» که قبلاً این را مطرح کردیم در جلسه گذشته که من این جلسهام تکرارش کردم. گاهی از اوقات شما لفظی را با حدیث نفس در ذهن ایجاد میکنید به دنبالش معنا میآید. آن وجود ذهنی لفظ، میشود مقتضی برای وجود ذهنی معنا. اما در اینجا ما الان داریم خود معنا را ملاحظه میکنیم. معنایی که از لفظی بیرونی آمده این علتش چیست؟ علتش باید مسانخ خودش باشد و عبارت باشد از علم به ملازمه.
«بل هذا الوجود» «هذا الوجود» اشاره دارد به «وجود المعنی فی الذهن» که هم در خط قبل آمد هم در اول بحث امروزمان آمد. «بل هذا الوجود» که وجود معنا فی الذهن است «معلول للعلم بالملازمة الجعلیة بین اللفظ و المعنی». ملازمهای که بین لفظ و معنا جعل شد، نه ملازمه واقعی. ملازمه جعلی. چون بین لفظ و معنا که ملازمه واقعی نیست. ملازمه جعلی است. پس ملازمه جعلیهای بین لفظ و معنا درست شد و من به این ملازمه علم پیدا کردم، آن ملازمه عبارت بود از وضع. و من به وضع علم پیدا کردم. چون به وضع علم پیدا کردم با شنیدن لفظ معنا در ذهنم میآید. علت آمدن این معنا آن علم ملازمه است منتها به شرط شنیدن لفظ. عند شنیدن لفظ. خودشان میگویند «عند تحقق العلم باللفظ». وقتی علم به لفظ حاصل میشود، علم به لفظ یعنی شنیدن لفظ، علم از سنخ شنیدن. وقتی علم به لفظ حاصل میشود، معنا در ذهن میآید. این در ذهن آمدن معنا به خاطر لفظ نیست. اگر ملازمه نبود این لفظ را هم من میشنیدم معنا به ذهن نمیآمد. پس این ملازمه است که باعث آمدن معنا به ذهن میشود. بنابراین ملازمه یا علم ملازمه میشود علت برای وجود ذهنی این معنا. «کما فی جمیع موارد الملازمة» در تمام موارد ملازمه اینچنین است که اگر علم به یکی پیدا کردی علم به دیگری هم پیدا میکنی. این «کما» مربوط به «عند تحقق العلم باللفظ» است. علم به معنا حاصل میشود عند تحقق علم به لفظ چنانکه در تمام موارد ملازمه اینطور است که علم به یک طرف ملازمه پیدا میشود عند تحقق علم به طرف دیگر. در هر ملازمهای اگر علم به یک طرف پیدا کنید علم به طرف دیگر هم برایتان پیدا میشود.
دانش پژوه: موطن این ملازمه کجاست؟
استاد: علم. ملازمه جعلیه. موطنش ذهن واضع است و بعد هم اعلام واضع. علمش موطنش ذهن من است. علم به ملازمه موطنش ذهن من است. خود ملازمه یک ملازمه قراردادی است ابتدا در ذهن واضع تشکیل شده بعد هم اعلام شده.
دانش پژوه: دوباره چطور با لفظ سنخیت پیدا میکند؟ چطور واسطه قرار میدهد لفظ را؟ سنخیتی ندارند.
استاد: واسطه قرار میدهد لفظ را؟
دانش پژوه: بله
استاد: ملازمه یعنی واسطه قرار میدهد؟ نه، ما نگفتیم واسطه قرار میدهد. علم به ملازمه خودش واسطه است یعنی خودش مقتضی است. اگر علم به لفظ حاصل شد علم به ملازمه میآید و علم معنا را میآورد. اگر علم به لفظ حاصل شد علم به ملازمه میآید و تأثیر میکند، علم به معنا را میآورد. پس علم ملازمه میشود علت، علم به معنا میشود معلول. ببینید لفظ میآید. لفظ اگر آمد ملازمه نبود هیچ تأثیری ندارد. چون علم به ملازمه هست این آمدن لفظ تأثیر میگذارد نه خود آمدن لفظ تأثیر بگذارد. علم ملازمه تأثیر میگذارد عند تحقق لفظ معنا حاصل میشود. چون اگر علم ملازمه نبود هیچی نبود. ما علم ملازمه را داریم مقتضی میکنیم. حالا شنیدن لفظ هم فرض کن شرطش بشود.
نمیخواهند علم به لفظ را مقتضی علم معنا قرار بدهند. چون نیست، علم به لفظ مقتضی علم معنا نیست. شما علم لفظ پیدا میکنید اگر ملازمه را ندانید اصلاً معنا در ذهن نمیآید. پس علم به لفظ مقتضی علم به معنا نیست، آن ملازمه مقتضی است. از «و لیس وجود المعنی ذهناً» میخواهد این توهم را دفع کند. دقت کنید الان ما چه گفتیم؟ ما گفتیم ملازمه، علم به ملازمه. علم به ملازمه مقتضی است. ولی «عند تحقق اللفظ». پس لفظ را هم دخالت دادیم. شخصی میگوید که چه عیب دارد که بگویید علم به لفظ مقتضی علم به معناست به شرط وجود علم ملازمه؟ که علم ملازمه را مقتضی نگیریم، علم به لفظ را مقتضی بگیریم. چون الان دقت کردید در توضیحاتی که عرض میشد هر دو دخالت کردند. هم علم به ملازمه دخالت کرد، هم علم به لفظ دخالت کرد. گفتیم علم به لفظ به شرطش علم به ملازمه. گفتیم علم به ملازمه به شرط شنیدن لفظ باعث پیدایش معنا میشود. یعنی لفظ را هم دخالت دادیم، علم ملازمه را هم دخالت دادیم. به تعبیر بهتر علم به لفظ را هم دخالت دادیم، علم ملازمه را دخالت دادیم. منتها ما علم ملازمه را مقتضی گرفتیم. این شخص معترض میگوید چه عیب دارد که علم به لفظ را مقتضی بگیری؟ خب هر دو را که دخالت دادی، چرا این را مقتضی گرفتی، آن را بگیر. آن وقت ایشان بیان میکند به دو دلیل که علم به لفظ نمیتواند مقتضی باشد و حتماً ما باید علم ملازمه را مقتضی بگیریم. دلیل اولش این است. حالا دلیل اول را توجه کنید دلیل دوم شاید نرسیم بخوانیم. دلیل اول این است که اگر ملازمه بین دو شیء برقرار شد، میتوانیم از این شیء به آن شیء پی ببریم و به عکس از آن شیء به این شیء پی ببریم. هر دو شدنی است. هیچکدام را نمیتوانیم علت همدیگر قرار بدهیم. آن ملازمه باید علت بشود نه یکی از طرفین. همانطوری که یکی از طرفین میتواند علت باشد، میتواند معلول باشد. شما الان علم به لفظ را علت میگیرید برای علم به معنا. در حالی که اگر اینطور باشد علم به معنا میتواند علت باشد برای علم به لفظ. چون ملازمه حاصل است و ملازمه باعث میشود که این دو تا متلازم بشوند یعنی علم به لفظ و علم به معنا متلازم بشوند. همه جا ملازمه اینچنین است که دو شیء را متلازم میکند. وقتی دو شیء متلازم شدند از یکی به دیگری پی میبری از دیگری به اولی پی میبری. این قانون تلازم است. اصلاً تلازم این است که از هر کدام از دو طرف بتوانیم پی ببریم. پس اگر علم به لفظ را علت قرار بدهید مثل این است که علم به معنا را علت قرار بدهید. و این درست نیست. ناچارید علم به ملازمه را علت برای هر دو قرار بدهید. چون علم به ملازمه هست من از لفظ به معنا، از معنا به لفظ پی میبرم. اینطوری بگویید. نگویید من با قطعنظر از ملازمه یا با شرط قرار دادن ملازمه از لفظ پی میبرم به معنا، از معنا پی میبرم به لفظ. نگویید علم به لفظ علت علم معناست. چون اگر اینطور گفتید عکسش را هم میتوانید بگویید که علم معنا علت علم به لفظ است. در حالی که هیچکدام از این دو تا نیست. در واقع آن ملازمه علت است. «و لیس وجود المعنی ذهناً معلولاً لوجود اللفظ ذهناً». اینطور نیست که لفظ که در ذهن آمد معنا را در ذهن بیاورد، منتها «بشرط العلم بالملازمة».
دانش پژوه: این فرمایش صاحب محجه بود؟
استاد: بله، دیگر این تقریباً حرف صاحب محجه است. «اذ الانتقال من احد المتلازمین الی الآخر غیر مخصوص باحدهما فقط». انتقال از یک متلازم به متلازم دیگر مخصوص به یکی نیست که حتماً از این به آن پی ببریم عکسش دیگر نشود. بلکه عکسش هم میشود. «فیلزم» اگر عکسش میشود «فیلزم ان یکون کل واحد صالحاً للعلیة و المعولیة معاً». لازم میآید که هر یک صلاحیت داشته باشد برای علیت و معلولیت یعنی هم علم به معنا هم علم به لفظ. در حالی که شما علم به لفظ تنها را علت قرار دادید نه علم به معنا را. پس در واقع باید بگویید که هیچکدام از این دو تا علت دیگری نیستند. آن علم به ملازمه مقتضی هر دو است. این بیان اول ایشان است که در این بیان ثابت کرد که علم به ملازمه منشأ میشود برای انتقال به معنا. پس انتقال به معنا معلول علم به ملازمه است. این دلیل اول، دلیل دوم هم میماند که انشاءالله در جلسه بعد باید بخوانیم. و بعد تثبیت میشود که علم به ملازمه علت است. آن وقت از این علم به ملازمه علت است چه استفادهای میخواهیم بکنیم انشاءالله در جلسه آینده باید توضیح داده بشود.