92/10/17
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: وضع/حاشیه 36 /اشکالات مرحوم اصفهانی بر پاسخِ دور
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
جلد اول نهایةُ الدرایة، صفحه ۷۸، سطر پانزدهم. «وفيه ـ مضافا إلى لزوم الدور ، من ناحية توقف المشروط على شرطه ، والشرط على مشروطه ـ أن الانتقال إلى المعنى لا يعقل أن يكون معلولا للوضع ومن مقتضياته»[1]
مرحوم آخوند فرمودند که تبادر، تبادرِ معنا از لفظ، علامتِ این است که آن لفظ حقیقت است در این معنا. بعد معترضی اعتراض کرد و گفت: اگر ما تبادر را معتبر بکنیم، دور لازم میآید. بیانش این بود که تبادر متوقف است بر علمِ به موضوعله. شما میگویید موضوعله بودنِ یک معنا را هم از تبادر میشود فهمید، یعنی علمِ به موضوعله بودن هم متوقف است بر تبادر و این دور است.
طرح مسئله تبادر و پاسخ به اشکال دور
شخصی جواب داد که جوابش را ما در جلسهی قبل خواندیم، جوابِ دور را داد. ایشان ادعا کرد که وضع مقتضیِ انتقالِ الیالمعناست، علت نیست، مقتضی است؛ و علمِ به وضع شرطِ این است که این مقتضی تاثیر کند. وضع را مقتضی گرفت، یعنی مقتضیِ انتقالِ الیالمعنا. علمِ به وضع را هم شرط گرفت برای اینکه این مقتضی تاثیر کند. آن وقت شرط و مقتضی را که کنار هم بگذارید، میشود علت، علتِ انتقال. یعنی اگر وضع بود، انتقال نیست؛ اگر علمِ به وضع بود، انتقال هست. انتقالِ الیالمعنا همان نوعی تبادر بود. پس تبادر میشد معلولِ وضع اما معلولِ وضعِ معلوم، نه معلولِ وضع؛ معلولِ وضعِ معلوم. نسبت به وضع مقتضا بود نه معلول. وضع هم نسبت به تبادر مقتضی بود نه علت. و ما از معلول که تبادر است یا از مقتضا که تبادر است به مقتضی پی بردیم، به صورتِ دلیل اِنّی؛ پی بردنی که به نحوِ پی بردنِ اِنّی است که از معلول به علت پی میبریم. ما از تبادر پی میبریم به اینکه این وضع هست. این که دور نیست. اگر بخواهد دور باشد همهی پی بردنهای اِنّی میشود دور. پس در واقع ما وضع و علمِ به وضع را شرط و مشروط قرار دادیم. وضع شد مشروط، علم شد شرط. یعنی برای پی بردن به معنا، برای منتقل شدن به معنا، وضع مقتضی است و علمِ به وضع شرط است. پس وضع میشود مشروط، علمِ به وضع میشود شرط. تا اینجا معلوم است.
تحلیل اشکالات مرحوم اصفهانی بر پاسخِ دور
این قائلی که جوابِ دور را داد، دو تا کار کرد: یکی اینکه وضع را مقتضی قرار داد برای انتقالِ الیالمعنا؛ این باید رسیدگی بشود که آیا وضع مقتضیِ انتقالِ الیالمعنا هست یا نیست. دوم اینکه شرط و مشروط درست کرد؛ یعنی وضع را مقتضی قرار داد و علمِ به وضع را شرط قرار داد. این دو مطلب را الان میخواهیم رسیدگی کنیم. مرحوم اصفهانی به هر دو مطلب کار دارند. اولاً میفرمایند که وقتی شما وضع را مشروط قرار دادید و علم را شرط قرار دادید، همینجا دور را درست کردید. آمدید از دور فرار کنید، ولی اینجا خودتان دور را درست کردید. به این بیان که وضع مشروط شد و علم شرط شد. هر مشروطی بر شرط متوقف است؛ این را شما انجام دادید. و در واقع علم هم بر وضع متوقف است. علم که بر وضع متوقف است، تا وضعی نباشد که علمِ به وضع معنا ندارد؛ یعنی تا معلومی نباشد علم به آن تعلق نمیگیرد. وضع متعلقِ علم است و متعلقِ علم موردِ احتیاجِ علم است. علم احتیاج دارد به متعلقش، پس علمِ به وضع احتیاج دارد به وضع. از طرفی شما میگویید علمِ به وضع مشروط است، میگویید وضع مشروط است و علم شرط است. هر مشروطی به شرطش احتیاج دارد، پس وضع به علم احتیاج دارد. علم به وضع احتیاج دارد زیرا که وضع متعلقِ اوست. وضع به علم احتیاج دارد زیرا که علم شرطِ اوست. پس احتیاجِ طرفینی برقرار شد و دور دومرتبه لازم آمد. شما دورِ بینِ تبادر و وضع، دوباره به وجود آوردید، منتها نه به اسمِ علت و معلول، بلکه به اسمِ شرط و مشروط. نگفتید وضع علت، تبادر معلول و برعکسش کنید بگویید و در عین حال تبادر علت، وضع معلول. اگر این کار را میکردید دور در علت و معلول درست میشد. شما آمدید همین کار را کردید منتها در شرط و مشروط. یک بار علم را که شرط است متوقف کردید بر وضع که مشروط است، چون هر علمی به متعلقش متوقف است. یک بار دیگر گفتید که وضع مشروط است، علم شرط است، از بابِ اینکه هر مشروطی متوقف بر شرط است، وضع را هم متوقف کردید بر علم. پس هم علم متوقف شد بر وضع، هم وضع متوقف شد بر علم. این دو تا شرط و مشروط شدند، شرط و مشروط را بر همدیگه متوقف کردید، دور درست کردید. شما خواستید علت و معلول را بر هم متوقف نکنید تا دور لازم نیاید، شرط و مشروط را بر هم متوقف کردید دور لازم آمد. پس شما دور را حل نکردید، دور را تکمیل کردید، تثبیت کردید، منتها عنوانش را عوض کردید. این اشکالِ اولی که ایشان میکنند.
نقد مبنای مقتضی و مقتضا در حقیقتِ وضع
اشکالِ دوم که میکنند این است که شما انتقالِ الیالمعنا را از مقتضیاتِ وضع قرار دادید؛ این هم درست نیست. ما وضع را معنا میکنیم ببینیم آیا مقتضیِ چنین مقتضایی که شما میگویید هست یا نیست. وضع را معنا میکنیم میبینیم مقتضیِ این چنین چیزی که شما میگویید نیست. پس اینکه شما گفتید وضع مقتضی، انتقالِ الیالمعنا مقتضا، این هم اشتباه است. این دیگر کاری به دور ندارد. در بینِ دفعِ دور، این گوینده اینچنین ادعا کرد که وضع مقتضی است و انتقالِ الیالمعنا، مقتضا، و علم هم شرطِ این اقتضا، شرطِ اینکه مقتضی تاثیر کند. این ادعا را کرد. حالا ما به اینکه علم شرط است یا شرط نیست کاری نداریم، بحثش را کردیم و معلوم شد که دور دوباره لازم آمد. ما الان کار به این داریم که گفتی مقتضی عبارت است از وضع، مقتضا عبارت است از انتقالِ الیالمعنا. ما این را الان میخواهیم رسیدگی کنیم: آیا چنین اقتضا و مقتضایی داریم یا نداریم. این هم اشکالِ دومی که ایشان میکنند. دو تا اشکال در واقع دارد بر این شخص وارد میکند: یک اشکال اینکه دور لازم آمد منتها عنوانش عوض شد، دورِ بینِ علت و معلول نبود، دورِ بینِ شرط و مشروط بود. مطلبِ دوم که شما ادعا کردید که وضع مقتضی است و انتقالِ الیالمعنا مقتضاست، آن هم مشکل دارد به بیانی که خواهیم گفت انشاءالله.
صفحه ۷۸، سطر پانزدهم. «وفيه مضافا»
دانش پژوه: این اشکال را بر صاحب محجه وارد کرد؟
استاد: بله، به صاحبِ محجه بود، به این قائل بود که میخواست دفعِ دور بکند. «وفيه» یعنی در این قولِ صاحبِ محجه این اشکال هست: «أن الانتقال إلى المعنى لا يعقل» که از مقتضیات وضع باشد، اشکال دومی که من هنوز آن را نگفته ام. این «مُضافاً» که در خطِ تیره نوشته شده، اشکالِ اول است که من توضیح دادم. «مضافا إلى لزوم الدور»، یعنی بیانِ شما دور را به طورِ کلی از بین نبرد، باز هم مستلزمِ دور هست، منتها نه از ناحیهی علت و معلول، بلکه از ناحیهی شرط و مشروط. «من ناحية توقف المشروط» که تبادر است، «على شرطه» که علمِ به وضع است
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: شرطِ این مشروط. تبادر را متوقف کردی بر علمِ به وضع؛ همینطور است دیگر، در ابتدا تبادر متوقف بر علمِ به وضع است. شرط را بر مشروط متوقف کردی؛ یعنی علم را شرط گرفتی، وضع را مشروط گرفتی، بعد شرط بر مشروط متوقف شد. و از بیرون هم مشروط بر شرط متوقف است، پس دور لازم آمد. «أن الانتقال» اشاره به اشکالِ دوم است. وضع را توجه کنید که چیست. اگر وضع را متوجه بشویم، میبینیم که نمیتوانیم وضع را مقتضیِ انتقالِ الیالمعنا قرار بدهیم.
تبیین حقیقت وضع به عنوان وجود تنزیلی معنا
وضع را اینطوری معنا میکنیم که لفظ را واضع وجودِ تنزیلیِ معنا قرار میدهد. گاهی ما وقتی میخواهیم معنا را احضار کنیم در ذهنِ شخص، میرویم خودِ آن معنا را میآوریم؛ مثلاً میخواهیم بگوییم کتاب، میرویم خودِ کتاب را میبریم نشانش میدهیم. این وجودِ معناست یا ایجادِ معناست واقعاً. یعنی واقعاً در خارج یا در ذهنِ این شخص این معنا را ایجاد میکند. گاهی لفظی را میآوریم تا با این لفظ آن معنا حاضر بشود. چه زمانی میتوانیم با آوردنِ لفظ معنا را حاضر کنیم؟ وقتی لفظ را وجودِ تنزیلیِ معنا قرار بدهیم؛ یعنی بگوییم که این لفظ نازلمنزلهی معناست. وقتی لفظ را آوردیم کأنه معنا را آورده باشیم. کتاب میگویم، دیگر لازم نیست خودِ کتاب را بیاورم؛ در ذهنِ مخاطبِ من این معنا میآید. پس وضع کردن یعنی لفظی را نازلمنزلهی معنایی قرار دادن یا به تعبیرِ دیگر وجودِ تنزیلیِ معنا ساختن. لفظی را وجودِ تنزیلیِ معنایی قرار دادن. وجودِ تنزیلی یعنی به منزلهی وجودِ معنا قرار دادن. کارِ واضع همین است که لفظ را وجودِ تنزیلیِ معنا قرار بدهد. وقتی که واضع این کار را انجام میدهد، لفظ بالقوه میشود وجودِ تنزیلیِ معنا. وقتی من استعمال میکنم لفظ را، لفظ بالفعل میشود وجودِ تنزیلیِ معنا. تا اینجا مطلب روشن است. یعنی وقتی واضع لفظی را وجود تنزیلی معنایی قرار داد، این بالقوه وجود تنزیلی شده است. یعنی می تواند وجود تنزیلی بشود، ولی وقتی من استعمال می کنم لفظ را و اراده می کنم آن معنا را و افاده می کنم؛ در چنین حالتی این لفظ بالفعل وجود تنزیلی معنا می شود.
خب حالا به بالفعلش کاری نداریم. آنجا که بالقوه است، واضع، وضع چه کار کرده؟ وضع لفظی را وجودِ تنزیلیِ معنا قرار داده. آیا از این وجودِ تنزیلی قرار دادن، انتقالِ الیالمعنا حاصل میشود؟ مسلماً نه. یعنی با آمدنِ جعل و با آمدنِ وضع هیچ اتفاقی نمیافتد، چیزی به ذهن حاضر نمیشود، انتقالِ به معنا حاصل نمیشود. بعد از اینکه علم بیاید، آن وقت انتقالِ الیالمعنا حاصل میشود. این قائل یعنی صاحبِ محجه علم را شرطِ این وضع قرار داد، یا شرطِ تاثیرِ وضع قرار داد. ایشان این را هم قبول نمیکند؛ یعنی مرحوم اصفهانی قبول نمیکند. میفرمایند وضع حاصل است چه علم باشد چه نباشد. وجودِ علم و عدمِ علم تفاوتی ندارد؛ در هر صورت وضع حاصل است چون وضع یعنی «جَعلُ اللَّفظِ وُجُوداً تَنْزِيليّاً لِلْمَعنى.» این جعل حاصل است چه من عالم باشم چه عالم نباشم. یعنی چه عالم باشم که واضع این لفظ را وجودِ تنزیلیِ معنا قرار داد و چه عالم نباشم. پس اینکه شما وضع را مقتضی گرفتید و علم را هم شرطِ وضع قرار دادید، این هم درست نیست. گذشته از اینکه نتوانستید دور را برطرف کنید، مرتکبِ این اشتباه هم شدید. البته یک تعبیرِ دیگر هم مرحوم اصفهانی دارند بد نیست که این را هم عرض کنم که میفرمایند که وقتی من تلفظ میکنم، منِ مستعمل تلفظ میکنم لفظی را، این تلفظِ من وجودِ لفظ است و وجودِ معنا. یعنی با این تلفظ هم لفظ را ایجاد میکنم هم معنا را ایجاد میکنم. منتها لفظ بالذات و بلاواسطه ایجاد میشود، معنا بالعرض و معالواسطه ایجاد میشود. این تعبیرِ بالذات و بالعرض هم دارد که وقتی که من لفظ را در خارج تلفظ میکنم، این تلفظِ من وجودِ بالذات است برای لفظ و وجودِ بالعرض است برای معنا. یعنی من لفظ را بالذات و بلاواسطه ایجاد کردم، معنا را هم بالعرض و به واسطهی لفظ ایجاد کردم. این تعبیرِ بالذات و بالعرض را هم ایشان دارد.
بررسی مقتضیات وضع در موطن ذهن و خارج
«وَ فِيهِ أن الانتقال إلى المعنى» که شما مقتضایِ وضع قرارش دادید، گفتید وضع مقتضی است و انتقالِ الیالمعنا مقتضا، این انتقالِ الیالمعنا «لا يعقل أن يكون معلولا للوضع ومن مقتضياته» نمیتوانید این را مقتضای وضع قرار بدهید. چون حقیقتِ وضع را نگاه کنیم معلوم میشود برایمان که این انتقال مقتضای وضع نیست. زیرا حقیقتِ وضع «جعل طبيعيّ اللفظ وجودا تنزيليا لطبيعي المعنى» حقیقتِ وضع این است که واضع جعل میکند طبیعیِ لفظ را، وضع میکند به عنوانِ وجودِ تنزیلی برای طبیعیِ معنا. یعنی این لفظ به وجود طبیعیاش، به وجودِ طبیعیاش یعنی به وجودی که میتواند از این لافظ حاصل شود، میتواند از آن لافظ حاصل شود و هر لافظی میتواند این وجود را درست کند. اما وجودِ شخصی آن است که به این لافظِ تنها درست میشود. واضع وضع نکرده لفظِ به وجودِ شخصی را، بلکه لفظِ به وجودِ طبیعی را وضع کرده که هر کس تلفظ کند کافی باشد، نه فقط یک لفظی را که شخصِ خاص تلفظ میکند که آن وجودِ شخصیِ لفظ است. آن را وضع نمیکند برای وجودِ شخصیِ معنا که بگوییم مثلاً لفظی را که من تلفظ کنم، معنایی که در ذهنِ فلان شخصِ خاص بیاید. این لفظی که من تلفظ میکنم میشود وجودِ شخصیِ لفظ، آن معنای خاصی هم که از این تلفظِ من در ذهنِ شخصِ خاصی میآید میشود معنای شخصیِ این لفظ. واضع این کار را نکرده، یعنی به شخصِ خاصی کار نداشته که لفظِ خاصی صادر بشود و معنای خاصی هم در ذهنِ مخاطب نقش ببندد. به هیچ کدام از این خاصها توجه نداشته. طبیعیِ لفظ را برای طبیعیِ معنا جعل کرده. حالا این طبیعی به وسیلهی این انسان حاصل بشود یا به وسیلهی آن انسانِ دیگر حاصل بشود.
دانش پژوه: حقیقتِ وضع با مقتضیِ وضع یکی نیست
استاد: نه، حقیقتِ وضع با مقتضایِ وضع یکی نیست، ولی در ضمن بحثمان مقتضا را اشاره کردیم، حالا از رو هم میخوانم تطبیق میکنم ان شاء الله. زیرا حقیقتِ وضع جعلِ طبیعیِ لفظ است و من کلمهی طبیعی را هم توضیح دادم که منظور شخصِ لفظ نیست، شخص معنا نیست، بلکه طبیعیِ لفظ و طبیعیِ معناست. حقیقتِ وضع این است که جعل میکند طبیعیِ لفظ را «وجودا تنزيليا لطبيعي المعنى بالقوة». «بالقوة» قید برای «وجود» است. یعنی لفظ بالقوه وجودِ تنزیلیِ معناست. اگر کسی این لفظ را تلفظ کرد، یعنی مستعملی که این لفظ را استعمال میکند، به این لفظ وجودِ بالفعل میدهد. واضع وقتی وضع میکند برای لفظ وجودِ بالقوه درست میکند که برای معنا هم وجودِ بالقوه درست میکند. منتها یکی بالذات یکی بالعرض. اما مستعمل وقتی استعمال میکند، برای این دو وجودِ بالفعل درست میشود. هم برای لفظ وجودِ بالفعل درست میشود هم برای معنا. منتها وجودِ بالذات بالفعل برای لفظ، وجودِ بالعرضِ بالفعل برای معنا. «وبالاستعمال يكون وجود اللفظ خارجا وجودا بالذات لنفس طبيعة اللفظ ، ووجودا بالعرض لنفس المعنى» با استعمال، این وجودِ لفظ در خارج، وجودِ بالذات میشود یعنی وجودِ خودِ لفظ است برای نفسِ طبیعتِ لفظ و وجودِ بالعرض است برای نفسِ معنا، یعنی وجودِ بالواسطه است برای معنا. «بالفعل» قیدِ وجود است؛ یعنی وقتی لفظ تلفظ میشود، این لفظ در خارج وجودِ بالفعلِ بالذات دارد، آن معنا در ذهن وجودِ بالفعلِ بالعرض دارد. هر دو وجود می شوند بالفعل، هم وجودِ لفظ میشود بالفعل، هم وجودِ معنا میشود بالفعل. با تلفظ اینچنین میشود. ولی قبل از این تلفظ، هم وجودِ لفظ بالقوه است هم وجودِ معنا بالقوه است. پس قیدِ بالقوه در آن بالا و قیدِ بالفعل در این پایین مربوط به وجود است. «وهذا هو مقتضى الوضع الذي لا يتفاوت العلم والجهل به» اینجا می نویسیم و هذا للانتقال الی المعنا هو مقتضی الوضع. شما انتقال الی المعنا را مقتضای وضع گرفتید و مقتضای وضع این نیست. مقتضای وضع این است که وجود لفظی را نازل منزله وجود معنا قرار دهیم. یعنی مقتضای وضع پیدایش وجود تنزیلی است، دقت کنید در تعبیری که عرض می کنم، مقتضای وضع پیدایش وجود تنزیلی برای معناست نه انتقال الی المعنا.
دانش پژوه: این در وقتی است که استعمالی صورت بگیرد.
استاد: عند الاستعمال هم همان وجود بالقوه می شود وجود بالفعل
دانش پژوه: ایشان منحصر می کند، چه اشکالی دارد آن مقتضا علاوه بر این ...
استاد: مقتضای هر مقتضی یک چیز است
دانش پژوه: منحصرا یک چیز است؟
استاد: بله دیگر، شما می خواهید دو مقتضا برای آن درست کنید، مقتضی اگر یکی باشد، مقتضای آن یک چیز است
دانش پژوه: الان یک جامع مرکب داشته باشیم
استاد: اگر جامع داشته باشیم عیبی ندارد، ولی باید ببینیم جامع داریم یا نداریم، جامع نداریم، ایشان خودش ظاهرا اشاره به یک جامعی می کند، شاید هم اشاره نمی کند، ولی من در ذهنم هست جامع را یک جا دیدم. نه این کتاب نبود یک جای دیگر بود.
بله، «وهذا هو مقتضى الوضع الذي لا يتفاوت العلم والجهل به» مقتضای وضع که علم و جهل به این مقتضی تفاوت نمیکند این است. قائل گفت «و جَعَلَ العلم به شرط تأثيره» یعنی گفت علمِ به وضع با جهلِ به وضع فرق میکند. الان ایشان میفرمایند که مقتضای وضع این است و در این مقتضا علم و جهل فرقی نمیکند. این «حتى أنه لو وجد اللفظ ذهنا» تکمیلِ بحث است، توضیحِ بحث است در صورتی که لفظ در ذهن بیاید. تا حالا لفظ را در خارج آوردیم و دیدیم که آن وجودِ تنزیلیِ بالقوه، شد وجودِ تنزیلیِ بالفعل. حالا اگر این لفظ را ببریم در ذهن، مثلاً کسی حرف نزند، ما خودمان لفظی را در ذهنمان احضار کنیم، با خودمان حدیثِ نفس کنیم مثلاً. لفظی در ذهنمان احضار بشود، پشتسرش هم معنا بیاید. گاهی آدم با خودش حرف میزند، الفاظ را در ذهن ردیف میکند، معنا هم در ذهن میآید. آنجا هم ایشان میفرمایند همینطور است. آنجا هم این لفظ وجودِ بالذات پیدا کرده، معنا وجودِ بالعرض پیدا کرده، هر دو هم در ذهن. باز هم در آنجا میشود گفت وجودِ تنزیلیِ لفظ وجودِ تنزیلیِ معناست، به صورتی که لفظ خودش وجود گرفته و معنا به توسطِ لفظ. باز هم علم و جهلِ مخاطب دخالت ندارد. «حتى أنه لو وجد اللفظ ذهنا كان هذا الوجود الواحد» ببینید یک وجود بیشتر الان نیست. وقتی که من در ذهنم لفظ را تصور میکنم، یک وجود بیشتر نیست. وقتی منحلش میکنم میگویم دو وجود است: یکی وجودِ لفظ است یکی وجودِ معناست. ولی در واقع یک وجود بیشتر نیست. بعد که منحل میشود میشود دو وجود که باز هم یکیش میشود بالذات یکیش میشود بالعرض. یعنی وجودِ خودِ لفظ است بلاواسطه و وجودِ معناست معالواسطه. ولی در واقع یک وجود بیشتر نیست. «حتى أنه لو وجد اللفظ ذهنا» اگر لفظ در ذهن وجود پیدا کند، «كان هذا الوجود الواحد» همین یک وجود هم وجودِ لفظ است هم وجودِ معناست با اینکه یکی است، ولی در عینِ یکی بودن میبینید که دو تا وجود به حساب میآیند؛ هم وجودِ لفظ است هم وجودِ معناست. منتها وجودِ لفظ است بالذات، وجودِ معناست بالعرض. «كان هذا الوجود الواحد وجودا بالذات للّفظ حقيقة» وجودِ بالذات است برای لفظ حقیقتاً، یعنی حقیقتاً وجود دادیم، اعتبار نیست، حقیقت است. اما خودش را وجود دادیم، خودِ لفظ را در ذهنمان وجود دادیم. این «حقیقة» میخواهد بگوید فکر نکنید که حالا وجود دادنِ لفظ در خارج با وجود دادنِ لفظ در ذهن فرق میکند. همانطور که در خارج ما حقیقتاً لفظ را موجود میکنیم، در ذهن هم حقیقتاً لفظ را موجود میکنیم و در هر دو موطن هم بالذات لفظ ایجاد میشود، یعنی خودش ایجاد میشود، بدونِ واسطه ایجاد میشود. «كان هذا الوجود الواحد وجودا بالذات للّفظ حقيقة ، ووجودا بالعرض لنفس المعنى» نسبت به معنا وجودِ بالعرض است، نسبت به لفظ وجودِ بالذات است. بازم میفرماید «سواء علم السامع بأنه وجود تنزيلي له أم لا» چه سامع بداند که «انّه»[2] یعنی لفظ وجودِ تنزیلی است برای معنا، یا نداند. علم و جهلش تفاوتی ایجاد نمیکند. این لفظ وجود گرفت در ذهن، آن معنا را هم وجود داد در ذهن. حالا چه ما عالم باشیم به اینکه این وجودِ تنزیلی است یا عالم نباشیم. وجودِ تنزیلی یعنی چه؟ «علم السامع بأنه وجود تنزيلي»[3] ، یعنی علمِ سامع به وضع. چون وضع همان وجودِ تنزیلی شد دیگر. علمِ سامع به اینکه وجودِ تنزیلی است یعنی علمِ سامع به وضع. چه سامع عالم به وضع باشد چه نباشد، این لفظ، تلفظِ به این لفظ یا تعقلِ به این لفظ، تصورِ این لفظ، وجودِ لفظ است بالذات و وجودِ معناست بالعرض.
دانش پژوه: وجود بالعرض در صورتی است که سامع عالم باشد، لفظی آمد در ذهنش، آیا اشاره به معنا میکند؟ میگوید نمیدانم، چرا نمی دانی؟ چون علم ندارم. الان یک لفظِ انگلیسی به ما بگویند مثلاً در ذهن، می آوریم باشد، اما منتقل می شویم؟ خیر، چون علم نداریم
استاد: ببینید وضع را دارد بیان میکند. وضع را دارد بیان میکند، وضع هم این است که وجودِ لفظ تنزیلاً وجودِ معناست، و لفظ وجودِ بالذات دارد معنا وجودِ بالعرض دارد، بعد هم بیان میکند که این اتفاق خواهد افتاد، یعنی این شأنیت هست. بالقوه وضع را ملاحظه کنید نه استعمال را. وضع را ملاحظه کنید این شأنیت درش هست که لفظ را موجود کند بالذات و معنا را موجود کند بالعرض. این شأنیت را دارد چه علم داشته باشد چه نداشته باشد. بله اگر بخواهید به معنا منتقل بشوید، علم لازم هست. ولی این وضع بخواهد وجودِ تنزیلی، آن هم شأنیاش را درست کند احتیاج به علم دیگر نیست. معلوم است چه عرض میکنم؟
دانش پژوه: وجودِ بالعرض انتقال در آن هست. تا میگوییم وجودِ بالعرض یعنی انتقال
استاد: انتقال در آن هست بالقوه. انتقال، وضع را داریم رسیدگی میکنیم نه استعمال را.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله، در واقع ما وضع را داریم رسیدگی میکنیم ببینیم وضع چطوری است. میگوید وضع وجودِ تنزیلیِ معناست، یعنی لفظ را نازلمنزلهی معنا قرار میدهیم، بعد هم بیان میکند که علم و جهل درش تفاوت نمیکند چون وضع یعنی شأنِ این وجودِ تنزیلی را داشتن. این شأن هست چه من عالم باشم چه نباشم، چه سامع عالم باشد چه نباشد.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: بله اول بالفعل بود بعداً بالقوهاش کرد. وقتی تلفظ باشد بالفعل است. قبل از تلفظ کلمه بالقوه را آورد وقتی میخواست وضع را توضیح بدهد.
دانش پژوه: بعد از تلفظ سامع عالم باشد، آن وقت وجودِ بالعرض بالفعل میشود؟ این بالفعل شدنش در صورتی است که سامع عالم باشد، اگه سامع جاهل بود و لفظ را شنید، آن بالفعلِ بالعرض به حساب نمیآید؟
ببینید یک ملازمه است، آن ملازمه علم را میخواهد. این را بعداً میگوییم، شاید جلسهی بعد انشاءالله توضیح بدهیم. واضع یک ملازمه هم درست میکند. آن ملازمه علم میخواهد. من هنوز بحث را تکمیل نکردم. چون عبارت آخر با بیانات بعدی باید تکمیل بشود که علمِ به ملازمه اینها را هم توضیح بدهیم انشاءالله بعد همه چی با هم حل میشود. الان من همین مقداری که خواندم توضیح دادم. عبارت در همین مقدار توضیح داده شد روشن شد، ولی هنوز بحث ادامه دارد و باید نتیجهگیری هم بشود. من نتیجهگیری نکردم، ادامهی بحث هم نگفتم. ولی انشاءالله آن در جلسهی بعد ادامه داده میشود، نتیجهگیری میشود، مطلبش انشاءالله روشن میشود.