آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/10/15

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: وضع/حاشیه 36 /پاسخ آخوند و محقق اصفهانی به شبهه دور در مسئله تبادر و علم به وضع

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

جلد اول نهایة الدرایه صفحه ۷۸ سطر هشتم. «قوله [قدس سره]: «لا يقال : كيف يكون علامة مع توقفه على العلم»[1] »[2]

مرحوم آخوند در این بخشی که مرحوم اصفهانی تعلیقه زدند وارد بحث تبادر شدند. قبل از این «لا یقال»[3] این چنین گفتند که یکی از علامات حقیقت بودن تبادر معناست از لفظ. اگر معنایی از لفظ تبادر کرد، این قرینه است یا دلیل است بر اینکه آن لفظ در آن معنا حقیقت است و برای آن معنا وضع شده. یعنی وقتی که ما لفظی را اطلاق می‌کنیم و معنایی از آن لفظ به ذهن خطور می‌کند، این لفظ برای آن معنا می‌شود حقیقت و آن معنا می‌شود موضوع‌له حقیقی این لفظ.

«لا یقال» اعتراضی است بر این مطلب و آن اعتراض این است که تبادر اگر بخواهد دلیل وضع باشد، دور لازم می‌آید. بیان مطلب این است که ما چه زمانی این تبادر را می‌یابیم؟ وقتی که عالم به وضع شده باشیم. اگر من عالم به وضع نشده باشم با شنیدن لفظ معنایی در ذهنم خطور نمی‌کند. بله بعد از اینکه وضع را عالم شدم لفظ گفته می‌شود، چون علم به وضع دارم معنایی که موضوع‌له است در ذهنم می‌آید و تبادر حاصل می‌شود.

تبیین شبهه دور در مسئله تبادر و علم به وضع

توجه کنید من تعبیر به علم می‌کنم چون این تعبیر مهم است در کلمات مرحوم اصفهانی یا در کلمات مرحوم آخوند یا همه جا این دور در علم اجرا شده لذا من هم تعبیر به علم می‌کنم. اینطور می‌گویم علم به معنا متوقف است بر وضع، بلکه متوقف است بر علم به وضع. اینطوری بگوییم بهتر است. علم به معنا متوقف است بر علم به وضع. این عبارت خوب است. یعنی من وقتی علم به معنا پیدا می‌کنم که علم به وضع داشته باشم، این واضح است. حالا شما می‌گویید علم به وضع یعنی علم به حقیقت بودن معنای موضوع‌له.

علم به وضع، متوقف است بر علم به معنا یعنی تبادر. علم به معنا، تبادر است دیگر یا تبادر همان علم به معنا پیدا کردن است عند اطلاق اللفظ. خب این طرفش روشن است علم به معنا متوقف است بر علم به وضع. این روشن است و این توقف هست یعنی در واقع اگر علم به وضع نداشته باشیم علم به معنا پیدا نمی‌کنیم. پس علم به معنا متوقف است بر علم به وضع. اما عکسش را دقت کنید. علم به وضع هم یعنی علم به معنای حقیقی و موضوع‌له متوقف است بر علم به معنا یعنی تبادر. شما الان دارید این را می‌گویید دیگر، می‌گویید علم به وضع هم متوقف است بر تبادر یعنی متوقف است بر علم به معنا.

یک طرف توقف را شما دارید می‌گویید یک طرف هم که واقعاً هست. پس شما با گفتنتان طرف دوم برای این توقف درست می‌کنید یعنی موقوف علیه را موقوف و موقوف را موقوف علیه می‌سازید. پس شما دور درست می‌کنید. آن توقف اولی که حاصل است شما با کلامتان یک توقفی برعکس آن توقف اولی درست می‌کنید که دور لازم می‌آید. با کلام شما دور شروع می‌شود پس کلام شما باطل است. شما اگر علم به وضع را یا علم به معنای حقیقی بودن این معنا را متوقف کنید بر تبادر با توجه به اینکه تبادر هم متوقف است بر وضع، دور لازم می‌آید. این کلام مرحوم آخوند بود.

تحلیل پاسخ‌های مرحوم آخوند و اصفهانی به شبهه دور

بعد آخوند جواب می‌دهد، از این دور جواب می‌دهد. مرحوم اصفهانی اشکال مرحوم آخوند را قبول دارند جواب مرحوم آخوند را هم قبول دارند.

دانش پژوه: هردو؟

استاد: بله. اشکال و جواب مرحوم آخوند را قبول دارند هیچ کدام را رد نمی‌کنند. جواب را که اصلاً درش حاشیه نمی‌زنند چون قبول دارند کاملاً هیچ حاشیه‌ای بهش نمی‌زنند. اشکال هم قبول دارند یعنی دور را با قطع نظر از جواب آخوند وارد می‌دانند با قطع نظر از جواب آخوند دور را وارد می‌بینند. ولی بعضی‌ها خواستند دور را دفع کنند، ایشان دفع را قبول نمی‌کند.

در اینجا حاشیه می‌زند تا ثابت کند آن کسانی که این دوری را که مرحوم آخوند مطرح کرده رد کردند، آن کسان قولشان درست نیست. دور مردود نیست، دور با جواب مرحوم آخوند رد می‌شود نه با جواب آن‌ها. سه جواب از دور داده شده. یکی همین جوابی که با «ربما یقال»[4] ذکرش می‌کنند و بعد باطلش می‌کنند. یکی هم جوابی که خود «ربما یقال» آن جواب را آورده و رد کرده. یکی هم جواب مرحوم آخوند. جواب مرحوم آخوند را مرحوم اصفهانی قبول دارند عرض کردم اصلاً برایش اشکالی نمی‌کنند حاشیه هم برایش نمی‌زنند. اما دو تا جواب دیگر از دور باقی می‌ماند.

یکی جوابی که همین آقا داده که با «ربما یقال» ذکر می‌کنیم، یک جوابی که این «ربما یقال» آن جواب را نقل کرده و رد کرده. پس در این «ربما یقال» تا «و فیه مضافا الی لزوم الدور» که کلام مرحوم اصفهانی هست، دو مطلب می‌آید. یکی جواب از دوری که مرحوم آخوند مطرح کرده، جواب از آن دور می‌دهد. یکی هم جواب دیگری از آن دور نقل می‌کند و رد می‌کند. این دو مطلب را در «ربما یقال» من می‌خوانم. اما جوابی که خود این صاحب محجه می‌دهد، این «ربما یقال» قائلش صاحب محجه است.

دانش پژوه: در جواب آخوند حرف از اجمال و تفصیل مطرح است؟

بررسی مبانی مقتضی و شرط در تاثیر وضع

استاد: بله

دانش پژوه: علم به وضع اجمالا یعنی چه؟

استاد: حالا اگر خواستید من جواب آخوند را بعداً مطرح کنم. آنجایی که خود ایشان می‌گوید «و جوابه ما فی المتن»[5] ، آخر کلام جواب مرحوم آخوند را اشاره می‌کند ولی هیچ توضیحی نمی‌دهد. خواستید من آنجا جواب مرحوم آخوند را توضیح می‌دهم. الان عبارت ایشان را بخوانیم. الان می‌خواهم نقل کنیم جواب دوری را که این صاحب محجه مطرح کرده یعنی جوابی که صاحب محجه مطرح کرده. خود دور که روشن شد. در جوابی که مرحوم صاحب محجه می‌دهد این است که می‌آید که ثابت می‌کند که موقوف و موقوف علیه یک چیز نیست و قهراً دور باطل بشود. وضع علت است برای تبادر. این روشن است. وضع علت تبادر است.

اگر وضع نباشد تبادری پشت سرش نیست. البته ما تعبیر به علت شاید نکنیم تعبیر به علامت می‌کنیم. می‌گوییم وضع علامت تبادر است. البته بعداً هم می‌گوییم تبادر هم علامت وضع است که دور همین جا لازم می‌آید. حالا ما به آن کار نداریم که تبادر هم علامت وضع است. آن را الان کار نداریم. خود همین که می‌گوید وضع علامت تبادر است یا علت تبادر است این را باید توضیح بدهیم. وضع علت تبادر است، البته در تبادر تعبیر به علامت می کنیم و می گوییم تبادر علامت وضع است ولی وضع را علت تبادر می گیریم، وضع علت تبادر است یعنی باید وضع باشد تا تبادر حاصل بشود. خب تا اینجا روشن است دیگر. اما این ادعای ما که وضع علت تبادر است ادعای کاملی به نظر نمی‌رسد چون وضع تمام لغات حاصل شده در ذهن من و شما که عالم به آن لغات نیستیم اصلاً تبادری حاصل نمی‌شود.

پس وضع علت تبادر نیست. اگر وضع علت تبادر بود به محض اینکه وضع حاصل می‌شد باید گفت تبادر هم حاصل بشود در حالی که اصلاً تبادر در ذهن ماها نمی‌آید. پس باید بگوییم که وضع به ضمیمه علم به آن وضع علت تبادر است. نگوییم وضع علت تبادر است باید بگوییم وضع به ضمیمه علم به آن وضع علت تبادر است. پس وضع را به شرط علم، علت تبادر قرار می‌دهیم. وضع به شرط علم. پس وضع چه حکمی پیدا می‌کند؟ وضع می‌شود مقتضی تبادر، علم به وضع می‌شود شرط این تبادر یا شرط تاثیر این مقتضی، بهتر این است که اینطوری بگوییم.

تمایز میان مقام ثبوت و اثبات در دلیل اِنّی

اینطور شد وضع می‌شود مقتضی تبادر و علم به وضع می‌شود شرط این تبادر یعنی شرط تاثیر وضع. این‌ها را من اینطور تشریح می‌کنم تا عبارت‌های مرحوم اصفهانی معلوم بشود. ایشان عبارت‌های مرحوم آخوند را عوض می‌کند مثلاً تعبیر به تبادر نمی‌کند تعبیر به تاثیر وضع می‌کند. خب تاثیر وضع چیست؟ تاثیر وضع همان تبادر است. من باید این را توضیح بدهم لذا یک خرده طول می‌کشد دیگر چاره‌ای نیست. علم به وضع شرط است که وضع تاثیر کند. تاثیر وضع چیست؟ تاثیر وضع این است که معنا را به ذهن من القا کند یعنی تبادر. خب پس وضع شد مقتضی، علم به وضع شد، شرط تاثیر این مقتضی.

آن وقت این مقتضی با این شرط کنار هم جمع می‌شوند علت تامه درست می‌کنند. معلولشان می‌شود تبادر. پس تبادر می‌شود معلول برای وضع یا برای وضع معلوم؟ مسلماً برای وضع معلوم نه برای وضع. تبادر معلول وضع معلوم است. تا اینجا روشن است. ما از این معلول پی به علت می‌بریم. از معلول پی به علت بردن اشکالی ندارد. همه جا این اتفاق می‌افتد. اصلاً دلیل انی یعنی پی بردن از معلول به علت. دلیل لمی یعنی پی بردن از علت به معلول. هیچ جا دلیل انی را مستلزم دور نگرفتند. چرا؟ چون علت و معلول در مقام ثبوت علت و معلول‌ هستند.

آن وقت در مقام ثبوت آن معلول علت نمی‌شود بلکه در مقام اثبات آن معلول علت پی بردن من می‌شود. اگر در مقام ثبوت معلول علت شود دور لازم می‌آید چون در مقام ثبوت علت، علت هست معلول، معلول است. آن وقت در همان مقام هم اگر معلول بخواهد علت بشود برای علتش دور لازم می‌آید. اما در مقام پی بردن، در مقام اثبات اگر معلول، علت شد برای علت اشکالی ندارد. دو تا مقام است. در مقام ثبوت آن توقف حاصل است، در مقام اثبات این توقف دیگه حاصل است. این دو تا توقف‌ها در یک موضوع نیستند تا دور لازم بیاید. و این اتفاق می‌افتد در ما نحن فیه. دارد جواب دور را می‌دهد.

شرح عبارت «ربما یقال» در دفع دور

در ما نحن فیه این اتفاق می‌افتد. گفتیم وضع معلوم، نه وضع، بلکه وضع معلوم علت شد. تبادر معلول شد. این برای مقام ثبوت است. در مقام اثبات ما از تبادر پی می‌بریم که وضع بر این شیء انجام شده. این اشکالی ندارد. این که دور نیست. این مثل هر پی بردنی از معلول به علت است. دور را اینطوری جواب می‌دهد این شخص. خب حالا همین بحث را با عوض کردن عبارات ادامه بدهیم. عوض کردن عبارت نه عوض کردن مطلب. اینطور بگوییم علم به وضع که همان تبادر است توقف دارد بر اینکه وضعی باشد.

علم به وضع توقف دارد بر وضع. وضع توقف ندارد بر علم به وضع. وضع انجام می‌شود؛ توقف بر علم به وضع ندارد. پس دور لازم نمی‌آید. طور دیگر بیان کنیم. تبادر توقف دارد بر وضع معلوم. وضع معلوم توقف ندارد بر تبادر. یا بفرمایید وضع توقف ندارد بر تبادر. وضع معلوم هم بگویید خوب است. این‌ها روشن است در هر صورت تعبیر را من دارم عوض می‌کنم. پس دور لازم نمی‌آید. این شخص همانطور که توجه کردید تمام کارش این بود که وضع را مقتضی کرد علم به وضع را شرط کرد. این دو تا را کنار هم جمع کرد علت تامه درست کرد و بعد هم ادعا کرد که ما از معلول به علت پی می‌بریم و پی بردن از معلول به علت مستلزم دور نیست که همانطور که اشاره کردم مقام اثبات و ثبوت فرق می‌کند. البته من هنوز عبارت ایشان را کامل نکردم. همین مقداری که گفتم از رو بخوانم بعد عبارتش را کامل می‌کنم.

صفحه ۷۸ هستیم سطر هشتم. دیگر من کلام مرحوم آخوند را هم بخوانم: «لا يقال كيف يكون»[6] [7] این تبادر «علامة» یعنی علامت وضع در حالی که توقف دارد این تبادر «علی العلم بانه موضوع‌له». توقف دارد بر علم به اینکه این معنا موضوع‌له است. من وقتی ذهنم تبادر پیدا می‌کند که عالم باشم این معنا موضوع‌له است. اگر وضع را ندانم تبادر اصلاً تحقق پیدا نمی‌کند. «فلو كان العلم به موقوفاً عليه لدار». اگر علم به موضوع‌له بودن توقف داشته باشد «علیه» یعنی بر تبادر «لدار» دور لازم می‌آید.

تبیین نسبت میان اقتضا و معلولیت در وضع

شما دارید این را می‌گویید، می‌گویید علم به موضوع‌له متوقف بر تبادر است. من موضوع‌له را وقتی می‌دانم و می‌فهمم موضوع‌له است که آن موضوع‌له به ذهن من تبادر کند. پس علم به موضوع‌له متوقف بر تبادر است. این را شما ادعا می‌کنید. در خارج هم که تبادر متوقف بر علم به موضوع‌له است. آن توقفی که در خارج هست نمی‌شود دستش زد آن هست. این توقفی که شما ادعا می‌کنید اگر واقع باشد دور لازم می‌آید. و چون دور محال است پس این توقفی که شما ادعا می‌کنید باید برداری. توقف خارجی که نمی‌شود برش داشت. تبادر متوقف بر علم به وضع هست، این خارجی است کاری به حرف‌های ما ندارد. واقعاً هست.

تبادر متوقف است بر علم به موضوع‌له. شما علم به موضوع‌له را می‌خواهید متوقف بر تبادر کنید و مستفاد از تبادر کنید، این را باید بردارید. این درست نیست چون اگه این باشد دور لازم می‌آید. این کلام مرحوم آخوند بود. مرحوم اصفهانی می‌فرماید «ربما يقال»[8] در دفع دور گفته می‌شود. این «ربما یقال» کنارش می‌نویسیم در دفع دور. «معنى كون التبادر علامة كونه دليلاً إنّيّاً على الوضع». اینکه می‌گوییم تبادر علامت وضع است مقصودمان از علامت بودن این است که دلیل انی است بر وضع. دلیل انّی روشن است یعنی چه. یعنی از معلول به علت پی بردن. تبادر می‌شود معلول، وضع هم می‌شود علت. ما از معلول به علت پی می‌بریم.

خودشان هم می‌گوید: «حيث إنّه معلول له». «إنّه» یعنی تبادر، «معلولٌ له»، «له» یعنی للوضع. تبادر معلول وضع است. خب ما اگر از تبادر به وضع پی بردیم از معلول به علت پی بردیم و این دور نیست. «و هو» ضمیر «هو» برمی‌گردد به «کونه دلیلاً انّیّا». اینکه تبادر دلیل انی است بر وضع «لا يقتضي» جز اینکه وضع مقتضی باشد. «مقتضی» یعنی مقتضياً للانتقال إلى المعنى. کنار «مقتضیا» هم این را می‌نویسیم: «للانتقال الی المعنی».

دانش پژوه: نامفهوم

استاد: بله. «للانتقال مقتضیا للانتقال الی المعنی». این جزء متن نیست‌؛ من برای توضیح دارم عرض می‌کنم. اینکه تبادر دلیل انی است بر وضع اقتضا نمی‌کند جز اینکه وضع مقتضی باشد یعنی مقتضی انتقال الی المعنی باشد. وضع وقتی حاصل می‌شود انتقال الی المعنی اقتضا پیدا می‌کند ولی حاصل نمی‌شود.

نقش علم در فعلیت یافتن اقتضای وضع

این اقتضا به وسیله شرط تکمیل می‌شود. شرط این است که من به این وضع عالم بشوم. وضع اقتضای انتقال من الی المعنی می‌کند ولی وقتی من عالم شدم این اقتضا بالفعل می‌شود یعنی انتقال الی المعنی حاصل می‌شود. پس وضع مقتضی انتقال الی المعناست. شرط این انتقال علم است. تاثیر وضع انتقال است. شرط انتقال علم است که یعنی شرط این تاثیر علم است. چون تاثیری که وضع دارد همان انتقال الی المعناست اگرچه تاثیر تام نیست باید به وسیله تمام بشود، ولی تاثیرش، تاثیر وضع همان انتقال الی المعناست. این علم من این تاثیر را کامل می‌کند یعنی بالفعل می‌کند. خود وضع اقتضای این اثر را دارد یعنی اقتضا دارد انتقال را. علم من که می‌آید شرط است و این اقتضا را کامل می‌کند انتقال حاصل می‌شود.

«والعلم به» یعنی علم به وضع «شرط تأثيره» یعنی شرط تاثیر وضع. تاثیر وضع یا اثر وضع عبارت است از تبادر معنا یا انتقال الی المعنی است. خب حالا ما از انتقال پی می‌بریم که وضع حاصل شد، پی می‌بریم که وضع حاصل شد نه انتقال موجد وضع است. وضع مقتضی انتقال شد انتقال دیگر مقتضی وضع نمی‌شود. انتقال ما را راهنمایی می‌کند به اینکه وضعی شده نه اینکه این انتقال باعث پیدایش وضع بشود. باعث عالم شدن من به وضع می‌شود باعث پی بردن من به وضع می‌شود نه باعث خود وضع. وضع باعث انتقال شد منتها باعثیت در حد اقتضا. اما انتقال باعث وضع نمی‌شود یعنی مقتضی وضع نمی‌شود.

دانش پژوه: باعث ثبوتش نمی شود.

استاد: باعث ثبوتش نمی‌شود. راهنما می‌شود نه باعث. اینکه دور نیست. «فلا مجال لتقرير الدور» دیگه جا برای ثبوت دور باقی نمی‌ماند. این جوابی است که این آقا دارد می‌دهد.

دانش پژوه: علم را شرط گرفته؟

استاد: بله، علم را شرط تاثیر گرفته نه علت قرار می‌دهد از آن طرف اقتضا از این طرف شرط. حالا این‌ها را در جواب مرحوم اصفهانی توضیح بیشتر عرض می‌کنم. «حيث أن صفة الاقتضاء والمعلولية غیر موقوفة على العلم». چرا دور لازم نیامد؟ ببینید من چه عرض می‌کنم. علم متوقف است بر اقتضا. اما اقتضا متوقف نیست بر علم. این باید اقتضا کند تا من علم به مقتضی بودنش پیدا کنم. این لفظ باید اقتضا کند، این وضع باید اقتضا کند تا من علم به مقتضی بودنش پیدا کنم. ولی مقتضی بودن او احتیاجی ندارد به اینکه من علم پیدا کنم. مقتضی بودن او احتیاج دارد به اینکه واضع او را مقتضی قرار بدهد که قرار هم داده. پس توقف از دو طرف درست نشد.

ذاتی بودن صفت معلولیت در تبادر

یا معلولیت تبادر، معلولیت تبادر متوقف بر علم من نیست. یعنی اگر وضع واضع حاصل بشود و شرطش هم که علم است بیاید، تبادر حاصل می‌شود معلولیت تبادر متوقف بر این نیست که من عالم بشوم. من عالم بشوم تبادر حاصل می‌شود ولی معلولیت تبادر متوقف بر علم من نیست. اینطور نیست که اگر من عالم بشوم تبادر معلول بشود. تبادر بالاخره معلول وضع هست، معلول وضع معلوم هست و معلول بودن احتیاجی به علم ندارد، احتیاج به این ندارد که من عالم بشوم. صفت اقتضا برای وضع و صفت معلولیت برای تبادر هیچ کدام متوقف بر علم نیست. و چون متوقف بر علم نیست یک طرف توقف دارد از بین می‌رود. یک طرف توقف که از بین رفت دیگه دور لازم نمی‌آید. «حيث أن صفة الاقتضاء» برای وضع و صفت معلولیت برای تبادر موقوف بر علم نیستند. علم موقوف بر وضع هست ولی وضع متوقف بر علم نیست.

خب تا اینجا ایشان یعنی این صاحب محجه به جوابی که خودش داد دوری را که مرحوم آخوند گفته بود رد کرد. اما کسان دیگری هم دور را جواب دادند. صاحب محجه می‌خواهد آن جواب دیگران را رد کند. اول جواب دیگران را ذکر می‌کند بعد ردشان می‌کند. جواب دیگران این است، جواب آسانی است. اگر تبادر عندی دلیل بر وضع باشد دور لازم می‌آید. من جاهلم به وضع. باید عالم به وضع بشوم. علم من متوقف است بر اینکه وضعی شده باشد. حالا اگر همین علم من دلیل شد بر وضع، علامت شد برای وضع، این علم من متوقف بر وضع بود، حالا من می‌خواهم از این علمم وضع را به دست بیاورم یعنی وضع متوقف می‌شود بر علم من. با قطع نظر از اینکه یکی مربوط به مقام اثبات است و یکی مربوط به مقام ثبوت است، با قطع نظر از این.

اینطور می‌شود که علم من متوقف بر وضع بود یعنی تا وضع نبود من عالم نمی‌شدم، باید وضعی می‌شد تا من عالم بشوم. الان شما می‌گویید که وضع هم متوقف بر علم توست یعنی تو از علم خودت می‌توانی وضع را کشف کنی، پس وضع متوقف بر علم توست. خب دور لازم می‌آید. اما ما که تبادر را اینطور معنا نمی‌کنیم که عند شخص جاهل تبادري حاصل شود. بله اگر عند شخص جاهل بخواهد تبادر حاصل بشود باید بگوییم این شخص جاهل باید اول عالم بشود تا بعد تبادر حاصل بشود. خب دور لازم می‌آید. اما ما می‌گوییم «تبادر عند العالم» دلیل است برای جاهل که لفظ بر آن معنا وضع شده. نه عند العالم، نه عند الجاهل دلیل است. «تبادر عند العالم» برای جاهل دلیل است، نه تبادر عند الجاهل برای جاهل دلیل است.

نقد تفاوت میان تبادر عند العالم و عند الجاهل

اگر تبادر عند الجاهل برای جاهل دلیل بود دوری لازم می‌آمد، همانطور که عرض کردیم. من باید وضعی را دانسته باید وضعی وجود داشته باشد تا من بهش عالم باشم و پس علم من متوقف بر وضع است. شما دارید می‌گویید که از علمت می‌توانی وضع را کشف کنی یعنی وضع هم متوقف بر علم توست. این دور می‌شود. اما اگر اینطور شد کشف من متوقف شد بر علمی که آن عالم دارد. علم من متوقف نشد بر علم من. علم من متوقف شد بر علم عالم. یعنی وضع متوقف است بر اینکه عالم علم داشته باشد. پیش من متوقف است بر اینکه عالم علم داشته باشد. علم من متوقف است بر وضع، علم من متوقف است بر وضع. اما وضع متوقف نیست بر علم من، متوقف است بر علم آن عالم. روشن شد؟ دور دیگه از بین می‌رود. این گفته‌ی بعضی‌هاست.

جوابی که ایشان می‌دهد این است که تبادر همانطور که گفتیم معلول است. این صفت معلولیت برای تبادر حاصل است. این صفت یک صفت ذاتی است برای تبادر. به علم و جهل تفاوت نمی‌کند. پس ما باید با قطع نظر از علم عالم و جهل جاهل وارد بشویم ببینیم دوری لازم می‌آید یا نه. اینطور می‌شود تبادر معلول وضع است. روشن است، اگر وضعی نباشد تبادری حاصل نمی‌شود. الان شما وضع را هم دارید معلول تبادر می‌گیرید، با قطع نظر از اختلاف مقام ثبوت اثبات. مقام ثبوت اثبات را خود ما که صاحب محجه بودیم گفتیم. با قطع نظر از آن، که جواب به نظر ما درست نیست به نظر خود ایشان درست است، با قطع نظر از آن نمی‌توانیم، باید اینطوری بگوییم که تبادر معلول وضع است یعنی تا وضعی حاصل نشود تبادر حاصل نمی‌شود.

و اگر شما وضع را هم معلول تبادر بگیرید و مکشوف به تبادر بگیرید دور لازم می‌آید. هیچ قید علم و جهل هم در این مسئله دخالت ندارد. یعنی امر امر واقعی است، امر ذاتی است ربطی به علم و جهل ندارد که شما بگویید اگر جاهل تبادر خودش را مطرح کند دور لازم می‌آید، اگر تبادر عند العالم را مطرح کند دور لازم نمی‌آید. عند العالم و عند الجاهل معنا ندارد. تبادر معلول است خارجاً. کاری نداریم به اینکه عند العالم باشد یا عند الجاهل باشد. تبادر در خارج معلول وضع است. حالا اگر تبادر بخواهد علت وضع باشد دور لازم می‌آید. شما می‌گویید تبادر علت وضع است و کاشف از وضع است. کاشف را علت معنا دارم می‌کنم. من دارم کاشف را معنا می‌کنم به علت چون فرقی بین مقام ثبوت اثبات قرار شد نداریم. خب معلول بودن تبادر للوضع یک امر واقعی است به جاهل عالم کاری ندارد.

رد علیت تبادر برای وضع در تمامی حالات

شما می‌گویید که همین تبادری که معلول وضع است شده علت وضع. خب دور است دیگر. علم و جهل هم نباید مطرح کنی چون معلولیت تبادر متوقف بر علم و جهل نیست. معلولیت تبادر یک امر واقعی است، به علم و جهل کار ندارد. شما اگر علیت تبادر را بیاورید دور را آوردید. معلولیت، معلولیت تبادر امر واقعی است به علم و جهل کار ندارد. اگر شما به تبادر علیت بدهید که دارید می‌دهید دور لازم می‌آید. پس نمی‌توانید فرق بگذارید بین اینکه تبادر عند العالم باشد یا عند الجاهل. چون عالم بودن و جاهل بودن در تبادر دخالت ندارد، در معلولیت تبادر دخالت ندارد. وضع است که تبادر را معلول می‌کند. حالا اگر شما همین تبادر معلول شده را که در واقع معلول است بخواهید علتش کنید می‌شود دور.

پس آن جوابی که بعضی‌ها از دور دادند جواب درستی نیست. این را «ربما یقال» دارد می‌گوید. «کما لا مجال لدفعه» یعنی لدفع الدور «بانه» به اینکه این تبادر «علامةٌ للجاهل» اما «عند العالم». یعنی تبادر عند العالم علامةٌ للجاهل. این «عند العالم» مربوط به «بانه» است اینطور می‌شود عبارت: بانه عند العالم یعنی بان التبادر عند العالم علامةٌ للجاهل. علامةٌ للوضع، علامةٌ للجاهل، علامت است برای وضع. روشن است. که دفع کردن دور را به این صورت. ایشان می‌گوید «لا مجال لدفعه»، این دور، با این بیان دفع نمی‌شود چرا؟ «فان صفة المعلولية للتبادر بالمعنی المذكور»، «بالمعنی المذکور» یعنی معلول بودن تبادر للوضع را قبول نکردیم.

مقتضی بودن تبادر للوضع را قبول داشتیم نه معلول بودنش را. معلول بودن تبادر للوضع المعلوم را قبول داشتیم. تبادر را معلول وضع معلوم قرار دادیم ولی معلول وضع قرار ندادیم. مقتضی وضع قرار دادیم چون وضع را علت نگرفتیم، وضع را مقتضی گرفتیم. بعد تبادر معلول وضع نشد، تبادر معلول وضع معلوم شد. پس تبادر به همان معلولیتی که برای تبادر هست به همان معنایی که ذکر کردیم یعنی معلول بودن للوضع المعلوم. این ثابت است «فی حد ذاتها». «فی حد ذاتها» یعنی «من غیر نظرٍ الی العالم و الجاهل». پس ما نباید بگوییم که تبادر عند العالم و نباید بگوییم تبادر عند الجاهل. اصل تبادر را باید مطرح کنیم. اصل تبادر را مطرح کنید دور برمی‌گردد.

چون تبادر متوقف است بر وضع، شما دارید می‌گویید وضع هم متوقف است بر تبادر. البته این‌ها می‌گویند کشف وضع متوقف بر تبادر است ولی قرار شد اسمی از کشف و واقع نبریم چون فرقی بین مقام ثبوت و اثبات قرار شد نگذاریم. خب اینطور می‌شود که تبادر متوقف است بر وضع چون معلول وضع است، شما می‌گویید وضع هم متوقف است بر تبادر یعنی مکشوف به تبادر است. این دور می‌شود. خب «لا یقال» این «ربما یقال» دور را دفع کرد به نظر خودش و دفع دوری را که دیگران گفته بودند رد کرد به نظر خودش. حالا باید ببینیم که آیا کلام او رفع دور می‌کند یا نه. رفع دوری را که دیگران رفع کرده بودند این «ربما یقال» قبول نداشت ما هم خب درست است، حرفش را قبول می‌کنیم. ولی خودش دور را دفع کرد باید ببینیم این دوری که دفع کرده درست دفع کرده یا نه. ان‌شاءالله جلسه آینده عرض خواهیم کرد.


[1] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص18.
[2] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص78.
[3] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص18.
[4] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص78.
[5] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص79.
[6] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص78.
[7] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص18.
[8] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص78.