92/08/05
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: وضع/حاشیه 33 /مناقشه در دلالت وضعی الفاظ و وابستگی آن به اراده متکلم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین محل نزاع در دلالت الفاظ بر معنا
جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۷۱، سطر سوم. «قوله [قدس سره]: «بل ناظر إلى أن دلالة الألفاظ على معانيها بالدلالة التصديقية»[1] »[2] .
این مطلب را من خوانده بودم، منتها چون توضیح کامل را نرسیدیم بدهیم، دوباره تکرار میکنم. بحث در این است که آیا الفاظ بر معانیای که مراد لافظ هستند دلالت میکنند، یا الفاظ بر معانیای دلالت میکنند که موضوع لها هستند، ولو مراد لافظ نباشند؟
وقتی لافظ گفته است «آب»، باید آب را اراده کند تا این لفظ آن معنا را بفهماند؟ یا اراده کردن لازم نیست؟ همین اندازه که «آب» برای آن معنا وضع شده باشد، اطلاق لفظ «آب» آن معنا را افاده میکند، ولو این لافظ آن معنا را اراده نکرده باشد، در حال غفلت گفته باشد، یا در حال خواب گفته باشد؛ این بحث ماست.
مرحوم آخوند فرمودند که لفظ بر معنا دلالت میکند، نه اینکه بر معنای مراد دلالت کند؛ قید «مراد» را لازم نداریم. همیناندازه که وضعی صورت گرفته باشد و لفظی بر همان موضوعله اطلاق بشود، معنا به ذهن مخاطب میآید، ولو لافظ آن معنا را اراده نکرده باشد. گروهی در مقابل معتقدند که باید معنا مراد باشد تا لفظ دلالت کند؛ اگر معنا مراد نباشد، اصلاً لفظ دلالت هم نمیکند.
بعد این را عرض کردم که برایشان اشکال میشود که اگر لفظ دلالت نمیکند، چطور ما معنا را میفهمیم؟ ما به عنوان مخاطب معنا را میفهمیم؛ یک نفر در حالت خواب میگوید «آب»، او اصلاً معنا را اراده نکرده است، ولی به محض اینکه گفت «آب»، منِ شنونده آن معنا را میفهمم.
پاسخ قائلین به لزوم اراده و توجیه فهم مخاطب
اگر دلالت لفظ بر معنا متوقف بر اراده او بود، با توجه به اینکه او اراده نکرده بود، منِ مخاطب نباید از این لفظ معنایی میفهمیدم، در حالی که میفهمم؛ پس معلوم میشود اراده او لازم نیست. جواب دادند که این عادت ذهن توست؛ چون ذهن تو در مواردی که معنا مراد بوده، لفظ «آب» را شنیده و معنای مراد را هم فهمیده، حالا به این معنا انس گرفته است.
الان که لفظ اطلاق میشود، آن معنا به ذهنش میآید، نه اینکه الان این لفظ دلالت داشته باشد. لفظ دلالت ندارد، بلکه ذهن انس به مدلول پیدا کرده است؛ لذا با این لفظِ بیدلالت، آن مدلول را طبق عادت کشف میکند، نه طبق دلالت. دلالتی در کار نیست، بلکه عادت ذهن است.
مرحوم آخوند بعد از اینکه این مطلب را بیان میکند، میگوید که ابنسینا و خواجه نصیر هم همین حرف مرا زدهاند. آنها هم گفتند که دلالت وضعیه متوقف بر اراده لافظ نیست. دلالت لفظیه حاصل میشود ولو لافظ معنا را اراده نکرده باشد. بله دلالت تصدیقیه احتیاج دارد به اراده لافظ.
آنوقت دلالت تصدیقیه چیست؟ دلالت تصدیقیه این است که منِ مخاطب تصدیق کنم که متکلم این لفظ را در همان معنایی که من فهمیدم به کار برده است؛ یعنی همان معنایی را که من فهمیدم، اراده کرده است. اگر من بخواهم تصدیق کنم به اینکه متکلم همان معنایی را که من فهمیدم اراده کرده، این احتیاج دارد به اینکه لفظ با اراده لافظ صادر شده باشد؛ نه اراده لفظ، بلکه اراده معنا. لفظ را با اراده معنا صادر کرده باشد، آنوقت من میتوانم تصدیق کنم که این آدم همان معنایی را که من فهمیدم از این لفظ اراده کرده است؛ چون ممکن است گاهی از اوقات بگوید «آب» و چیز دیگری اراده کند.
تمایز دلالت وضعی و تصدیقی و نقد مرحوم اصفهانی
آنوقت من نمیتوانم بگویم آنچه که من فهمیدم با آنچه که او اطلاق کرده است یکی است. وقتی میتوانم بگویم آنچه من فهمیدم با آنچه او اطلاق کرده یکی است که بدانم همان معنایی را که واضع در مقابل این لفظ قرار داده، همان معنا را اراده کرده است. آن وقت در آن صورت است که میتوانم بگویم و تصدیق کنم که آنچه من فهمیدم، همان چیزی است که واقع شد. یعنی مقام اثبات مطابق است با مقام ثبوت. در ثبوت، او اراده کرده بود؛ یعنی در واقع، از لفظ «آب» آن معنا را اراده کرده بود. در مقام اثبات هم من دارم همین را میگویم، میگویم من میفهمم که او معنای «آب» را اراده کرده است.
این مقام اثبات تابع مقام ثبوت است. چه زمانی این مقام اثبات درست درمیآید؟ در وقتی که او در مقام ثبوت آن اراده را کرده باشد. پس برای اینکه من تصدیق کنم که این معنای موضوعله مراد لافظ است نه معنای مجازی، برای این تصدیق احتیاج هست که او در وقت اطلاق لفظ، معنای حقیقی را اراده کند. برای دلالت وضعی احتیاج به اراده او نیست، برای دلالت تصدیقی احتیاج به اراده او هست. یعنی اگر من بخواهم چنین تصدیقی کنم که مقام اثباتم با مقام ثبوت مساوی و مطابق باشد، در این صورت لازم است که او همان معنایی را که واضع برای این لفظ قرار داده، اراده کرده باشد؛ آنوقت است که اراده لازم است.
پس ابنسینا و خواجه در دلالت تصدیقی اراده لافظ را دخیل کردند نه در اراده وضعی و نه در دلالت وضعی. دلالت وضعیه بر معنا حاصل است چه لافظ معنا را اراده کند و چه نکند. دلالت وضعیه مشروط به چیزی نیست، اما دلالت تصدیقیه مشروط است به اینکه لافظ اراده کند. پس ابنسینا و خواجه هم مثل منِ آخوند حرف زدهاند؛ همانطور که من گفتم که در دلالت وضعیه اراده لافظ شرط نیست، آنها هم گفتند در دلالت وضعیه اراده لافظ شرط نیست، ولی آنها در دلالت تصدیقیه اراده لافظ را شرط کردند.
دلالت تصدیقیه یعنی دلالت کلام بر اینکه همین معنای ظاهریاش مراد لافظ هست و اینکه منِ مخاطب تصدیق کنم به اینکه لافظ این معنا را اراده کرده است. دلالت تصدیقیه احتیاج به اراده او دارد، احتیاج به اراده لافظ دارد، ولی دلالت وضعی احتیاج به اراده لافظ ندارد؛ این را مرحوم آخوند میگوید. یعنی برای اینکه من کشف کنم که مقام کشف و اثباتم با مقام واقع و ثبوت او یکسان است، باید به دست بیاورم که او معنای موضوع له را اراده کرده است. خب من از این عبارت او، معنای موضوعله را میفهمم و به او نسبت میدهم که او این معنا را اراده کرده و گفت.
بررسی مبانی مرحوم اصفهانی در نقد آخوند خراسانی
خب باید این گفته من دلیلی داشته باشد؛ یعنی این تصدیق من دلیلی داشته باشد. این دلالت تصدیقی من متوقف است بر اینکه او اراده کرده باشد؛ این حرف ابنسینا و خواجه است که مرحوم آخوند میفرمایند. بعد مرحوم اصفهانی میفرمایند خیر، نه خواجه این حرف را زده است و نه ابنسینا این حرف را زده است. آنها اراده را در دلالت وضعیه معتبر کردند؛ یعنی همان چیزی را که مرحوم آخوند گفته معتبر نیست، آنها گفتند معتبر هست. پس حرف آخوند با حرف آنها ناسازگار است، نه آنطور که خود آخوند اصرار دارد که سازگار است. آخوند اصرار دارد که حرف من با حرف آنها سازگار است، اما مرحوم اصفهانی میفرماید خیر، حرف شما با حرف آن دو بزرگوار سازگار نیست که ان شاء الله میرسیم و حرف آن دو نفر را هم میخوانیم. صفحه ۷۱ هستیم، سطر سوم.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: ببینید این را باید توضیح بدهم؛ دلالت وضعیه مربوط به کار واضع است، یعنی واضع، لفظی را برای معنایی وضع کرده است. دلالت وضعیه حاصل میشود؛ شخص خواب هم که تلفظ کند، دلالت وضعیه حاصل میشود (بنا بر نظر آخوند دارم حرف میزنم). دلالت وضعیه حاصل میشود، اما دلالت وضعیه تصوریه؛ یعنی من فقط تصور میکنم، اما نمیتوانم به لافظ نسبت بدهم که او چه اراده کرده است. فقط میتوانم این معنا را تصور کنم اگر آگاه به وضع لغت باشم. اگر آگاه به وضع لغت باشم، از کلام او تصور میکنم یعنی دلالت تصوریه حاصل میشود. دلالت تصوریه به دنبال دلالت وضعیه میآید، اما دلالت تصدیقیه را آخوند میفرماید که نمیآید مگر اینکه لافظ اراده کند.
لافظ معنا را اراده کند، آنوقت منِ مخاطب تصدیق میکنم که لافظ این معنا را اراده کرده است نه معانی مجازی را؛ این معنای موضوعله را اراده کرده است. دلالت تصدیقیه متوقف است بر اراده، اما دلالت تصوریه را کسی نگفته است که متوقف است (حرف آخوند را دارم میگویم). پس دلالت وضعیه وقتی حاصل شد، تصوریهاش مشکلی ندارد، تصدیقیهاش مشروط است. این حرف مرحوم آخوند است، ولی بعداً بیان میکنیم که ابنسینا و خواجه در همان دلالت وضعیهاش شرط گذاشتند، نه در دلالت تصدیقیه. دلالت تصدیقیه واضح است که مشروط است و کسی در دلالت تصدیقیه حرفی ندارد، همه میگویند مشروط است؛ یعنی من اگر بخواهم بفهمم که متکلم چه اراده کرده است، باید ارادهاش را بفهمم، باید بدانم که او اراده کرده است تا تصدیق کنم که این معنا مراد اوست.
در دلالت تصدیقیه حرفی نیست، تمام حرفها سر دلالت وضعیه است. خواجه و ابنسینا میگویند که دلالت وضعیه مشروط است، اما مرحوم آخوند میفرماید دلالت وضعیه مشروط نیست؛ پس اختلاف در دلالت وضعیه است. حالا میخوانیم معلوم میشود.
دانش پژوه: آیا تالیفاسد دارد حرف آخوند که اگر دلالت وضعیه را اعم بگیریم، ما محتاج بشویم به حرف آنها که وضعیه را منحصر در تصدیقیه کنیم؟
استاد: ببینید، خود اینها گفتند؛ گفتند که واضع، الفاظ را برای معنای مراد وضع نکرده است. اگر بگویید برای معنای مراد وضع کرده است، دارد قیدی را که هنوز نیامده، در موضوعله اخذ میکند.
دانش پژوه: حرفهای آخوند است
استاد: بله، حرف های آخوند است.
دانش پژوه: در ظاهر حرفش قوت دارد
استاد: بله. استدلالش این است: اگر واضع لفظ را برای معنا وضع کند، خب مشکلی ندارد، اما اگر بخواهد لفظ را برای معنای مراد وضع کند، هنوز مریدی و ارادهای نیامده است. چطوری میتواند آنچه را که بعداً میآید، در موضوعلهاش اخذ کند؟ الان لفظ را برای معنایی وضع میکند که این معنا بعداً مراد متکلم واقع میشود؛ آن اراده بعدی را چطور در موضوعله خودش دارد اخذ میکند؟ چیزی که هنوز موجود نیست، چطور در موضوعله اخذش میکند؟ این اشکال آخوند است.
بررسی کلام خواجه نصیر و علامه حلی در شرح منطق تجرید
خب، بعد باید به یکی از آن دو نحوی که مرحوم اصفهانی تصویر کرد، اخذش کند. مرحوم اصفهانی گفت اخذ اراده در موضوعله اشکالی ندارد؛ هم به بیانی که آخوند گفت میتوانیم اخذ کنیم و هم به بیانی که ما گفتیم میتوانیم اخذ کنیم (دو وجه قبلاً ذکر کرد). در پایان همین حاشیه هم در صفحه ۷۵ خط دوم میگوید: «لا مناص من تصحیحها بأحد الوجهین المتقدمین»[3] . باز هم اشاره میکند که واضع میتواند اراده مستعمل را در موضوع له و در مستعمل فیه اخذ کند و دوری و مشکلی پیش نمیآید، چنانچه آخوند ادعا کرده است؛ منتها میتواند «بأحد الوجهين المتقدّمين» اخذ کند.
پس اینکه گفتند اشکال دارد، مرحوم آخوند میگوید اشکال دارد اما مرحوم اصفهانی میگوید خیر، دو وجه برای تصویرش هست و اشکال ندارد. حالا حق با کیست، آن یک بحث دیگری است. شما پرسیدید که تالیفاسد دارد؟ عرض کردم بله، آخوند میگوید اگر اخذ کند، تالیفاسد دارد، اما مرحوم اصفهانی میگوید خیر، تالیفاسد ندارد.
دانش پژوه: هر دو احتمال مساوی است
استاد: این را باید خودتان ترجیح بدهید. اجتهاد را برای این گذاشتهاند، شما باید ترجیح بدهید. هر دو احتمال در ذهن شما مساوی بود؛ آخوند این را گفت و اصفهانی آن را گفت و هر دو به نظر شما مساوی است، باید بنشینید فکر کنید و با دلایل بعدی، یکی از این دو طرف را تقویت کنید؛ این دیگر بستگی به خودتان دارد.
صفحه ۷۱ هستیم، سطر سوم. «بل ناظر»[4] [5] . مرحوم آخوند میفرماید: «أما ما حکی عن العلمین (الشیخ الرئیس و المحقق الطوسی) فلیس ناظراً»[6] به اینکه الفاظ وضع شدند برای معانی مراد، «بل ناظر إلى أن دلالة الألفاظ على معانيها بالدلالة التصديقية تتبع إرادتها منها»[7] . البته من بعضی از جملات مرحوم آخوند را جا میاندازم، آن جملاتی که لازم است دارم عرض میکنم. ناظرند به اینکه دلالت الفاظ بر معانی به دلالت تصدیقیه -نه به دلالت وضعیه که توضیح داده شد- به این دلالت، «تتبع ارادة المعانی منها» یعنی «من الالفاظ»؛ متن آخوند را دارم میخوانم. پس بین کلام منی که آخوندم و کلام این دو نفر تهافت نیست، زیرا من که نفی میکنم تقید معنا به اراده را، ناظرم به دلالت وضعیه، و اینهایی که اثبات میکنند تقید معنا به اراده را، ناظرند به دلالت تصدیقیه. پس حرف ما دو تا در دو موضوع است و با هم اختلافی نداریم؛ این فرمایش مرحوم آخوند است.
مرحوم اصفهانی میفرماید: «ما افاده لا یوافق صریح هذین العظیمین»[8] . «ما افاده» را به صورت جمله معترضه توضیح می دهد که مصحح هم در خط تیره گذاشته است. «ما افاده» عبارت است از اینکه مرادهما یعنی مراد ابن سینا و محقق طوسی این است که مقام اثبات از مقام ثبوت موخر است. یعنی من که می خواهم بفهمم متکلم چه اراده کرده است، این فهم من موخر است از اراده او. اراده او در مقام ثبوت به چیزی تعلق گرفته است و من در مقام اثبات، آن چیز را میفهمم. این مقام اثبات، مؤخر از مقام ثبوت و مطابق با مقام ثبوت و متفرع بر مقام ثبوت است. اگر او این معنا را که معنای حقیقی است اراده کرده باشد، من میتوانم بگویم کلامش دلالت میکند بر اینکه او این معنای حقیقی را اراده کرد. چه زمانی میتوانم بگویم کلامش دلالت میکند بر اینکه آن معنای حقیقی را اراده کرد؟ وقتی او معنای حقیقی را اراده کرده باشد. اثبات و کشف من متفرع است بر ثبوت و واقعیت؛ که در واقع او اراده کرده باشد تا من بتوانم بگویم که او اراده کرده است.
نتیجهگیری پیرامون دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
پس این دلالت تصدیقیه که مربوط به مقام اثبات است، متفرع بر این است که او در مقام ثبوت اراده کرده باشد. اراده او شرط است برای کشف من، نه اینکه اراده او شرط باشد برای دلالت وضعیه. اراده او شرط است برای این کشفی که من کردم، یعنی دلالت تصدیقیه. «و تبعیة خصوص الدلالة التصدیقیة للارادة». مراد ابنسینا و خواجه این است که فقط دلالت تصدیقیه تابع اراده است. «للارادة» متعلق به «تبعیته» است. «خصوص» را من معنا نکردم و به جای آن کلمه «فقط» گذاشتم؛ عبارت اینطور معنا شد: فقط دلالت تصدیقیه تابع اراده است، نه اینکه دلالت وضعیه تابع اراده باشد. این دو بزرگوار گفتند دلالت تصدیقیه تابع اراده است نه دلالت وضعیه، و من که گفتم دلالت وضعیه تابع اراده نیست، با اینها مخالفت نکردم. این «ما افاده» آنچه مرحوم آخوند افاده کرد که برداشتش از کلام ابنسینا و خواجه بود، «لا یوافق صریح هذین العظیمین».
موافق صریح کلام این دو بزرگ نیست و «غیرهما» موافق صریح کلام غیر این دو هم از اعاظم نیست که ما کلام این دو را ذکر میکنیم؛ یعنی کلام خواجه و ابنسینا را میآوریم، کلام غیر این دو تا را هم میآوریم، کلام قطب رازی و قطب شیرازی هر دو را میآوریم. این چهار شخصی که ماهر در فن هستند، هر چهار نفرشان یا سه نفرشان تصریح میکنند به اینکه دلالت وضعیه مقید و مشروط است، نه فقط دلالت تصدیقیه. دلالت تصدیقیه را که همه مقید میدانند، اینها در دلالت وضعیه هم قائل به تقیدند. سه نفرشان این را میگویند: ابنسینا، خواجه و قطب شیرازی. از قطب رازی هم مطلب نقل میشود، منتها بحث او جور دیگری است. «صریح هذین العظیمین و غیرهما» چیست؟ «من انحصار الدلالة الوضعیة فی التصدیقیة». صریح کلمات آنها این است که دلالت وضعیه هم منحصر است به دلالت تصدیقیه؛ یعنی این که وقتی دلالت وضعیه حاصل میشود که آن دلالت تصدیقیه حاصل شود.
یعنی آن وقتی که من بتوانم بگویم این متکلم این معنای حقیقی را از لفظ اراده کرد، آن وقتی که من میتوانم این را بگویم، آن وقت است که لفظش بر معنا دلالت وضعی میکند. اگر من نتوانم بگویم که او این معنای حقیقی را اراده کرد، نمیتوانم لفظی را که تلفظ کرد، دال بر آن معنای حقیقی بگیرم. «منحصر است دلالة وضعیه به دلالة تصدیقیه»؛ یعنی منحصراً در آنجایی که دلالت تصدیقیه اتفاق میافتد، در آنجا منحصراً دلالت وضعیه اتفاق میافتد. از آن بگذرید، دلالت وضعیه را ندارید. آنجا که دلالت تصدیقیه حاصل است (یعنی منِ مخاطب تصدیق میکنم که متکلم معنا را اراده کرد)، آنجاست که دلالت وضعی هم تحقق پیدا میکند. یعنی اینطور نیست که بتوانید بین دلالت وضعیه و دلالت تصدیقیه فرق بگذارید و بگویید در دلالت وضعیه شرطی نیست اما در دلالت تصدیقیه شرط هست؛ بلکه منحصراً در همانجا که دلالت تصدیقیه هست، دلالت وضعیه میآید. خب اگر دلالت تصدیقیه مشروط است، دلالت وضعی هم که فقط در ظرف دلالت تصدیقیه میآید، او هم باید مشروط باشد.
پس بنابراین کلام ابنسینا و خواجه، دلالت وضعیه را هم مشروط میکند، نه تنها دلالت تصدیقیه را؛ و وقتی دلالت وضعیه مشروط شد، کلامشان با کلام مرحوم آخوند که دلالت وضعیه را مشروط نمیکرد، متفاوت میشود. «صریح هذین العظیمین» عبارت است از انحصار دلالت وضعیه در تصدیقیه؛ یعنی دلالت وضعیه حاصل نمیشود مگر همانجا که دلالت تصدیقیه حاصل شده باشد. وقتی دلالت تصدیقیه مشروط است، پس دلالت وضعی هم مشروط میشود. «قال العلامة فی شرح منطق التجرید بعد ما اورد اشکال انتقاض الدلالات الثلاث». خواجه بیان میکند که دلالت لفظ بر تمام معنا «مطابق» است، دلالت لفظ بر جزء معنا «تضمن» و دلالت لفظ بر لازم معنا «التزام» است. لفظ را میگوییم و معنا میآید؛ اگر ما لفظ را بر تمام آن معنا اطلاق کرده باشیم، دلالت لفظ بر آنچه گفتیم میشود دلالت مطابقه. اگر لفظ را بر جزء معنا اطلاق کردیم، دلالتی که از لفظ ما درمیآید دلالت تضمن است و اگر بر لازم اطلاق کردیم، دلالت التزامی است.
مرحوم علامه میفرمایند که بعضی از الفاظ دو بار وضع شدند؛ یک بار بر تمام معنا و یک بار بر جزء معنا. مثلاً فرض کنید «انسان» (مثال میزنیمها، در مثل مناقشه نیست)، «انسان» را یک بار وضع کرده باشند برای «حیوان ناطق» و یک بار وضع کرده باشند برای «ناطق» تنها؛ شدنی است دیگر، عیبی ندارد. خب حالا من اگر «انسان» را اطلاق کردم، این لفظ «انسان» چون دو بار وضع شده و در واقع دو معنا دارد، اگر اطلاق بشود بر «حیوان ناطق»، مسلماً مطابق است و در این شکی نیست. اما اگر رفت و منطبق شد بر «ناطق»، «ناطق» یک بار جزء المعناست و یک بار تمام المعناست؛ چون «انسان» دو بار وضع شد دیگر. یک بار برای «حیوان ناطق» که در این وضع، «ناطق» شد جزء المعنا، و یک بار هم وضع شد برای خود «ناطق» که در این وضع، «ناطق» شد تمام المعنا. حالا الان من لفظ «انسان» را بر «ناطق» اطلاق کردم؛ شما «ناطق» را تمامالمعنا میگیرید که دلالت بشود دلالت مطابقه، یا جزءالمعنا میگیرید که دلالت بشود دلالت تضمن؟ اینجا دو دلالت از هم منفک نمیشوند، اینجا چه میکنید؟ یک جا مشخص است که لفظ بر تمام المعنا اطلاق شده که مطابقه است؛ مشخص است که لفظ بر جزءالمعنا اطلاق شده که مطابقه است؛ یک جا روشن نیست، ما هم تمامالمعنا را داریم و هم جزءالمعنا را داریم. یعنی «ناطق» هم تمامالمعناست و هم جزءالمعنا، لفظ هم میدانیم بر «ناطق» اطلاق شده است، اما به این عنوان که تمامالمعناست یا به این عنوان که جزءالمعناست، برایمان روشن نیست؛ پس نمیدانیم دلالت مطابقه است یا تضمن.
اینجور جاها چطوری تشخیص میدهید که دلالت مطابقه است یا تضمن؟ مرحوم علامه در شرحش یعنی در «جوهر النضید» میگوید سرِ درس، من این اشکال را به خواجه گفتم؛ خواجه دلالت را توضیح داد و من هم این اشکال را به او گفتم. خواجه جواب میدهد؛ جوابش را دقت کنید، میگوید لفظ «انسان» مثلاً دلالت نمیکند، نه بر ناطقی که تمامالمعناست و نه بر ناطقی که جزءالمعناست، مگر اینکه گوینده اراده کند. از گویندهای که میگوید «انسان»، باید بپرسیم تو «ناطق» را که معناست، تمامالمعنا را اراده کردی یا «ناطقی» که جزءالمعناست را اراده کردی؟ بعد از اینکه او مرادش را تعیین میکند، تازه دلالت وضعیه انجام میگیرد و این لفظ بر آن مرادِ او دلالت میکند. نمیگوید توِ مخاطب آگاه میشوی که او چه اراده کرده است؛ بحث در دلالت تصدیقیه نداریم، میگوید این لفظ اصلاً دلالت نمیکند. لفظ «انسان» اصلاً دلالت نمیکند مگر اینکه تو بدانی لافظ چه اراده کرده است. وقتی لافظ تمامالمعنا را اراده کند، یک دلالت حاصل میشود و آن دلالت مطابقه است؛ وقتی هم جزءالمعنا را اراده کند، یک دلالت حاصل میشود و آن دلالت تضمن است. تا اراده نکرده، هیچکدام از دلالتها حاصل نمیشود که تو بگویی خلطِ دو اراده شد؛ این جواب را خواجه به علامه میدهد.
خب این جواب صریح در این است که دلالت وضعیه متوقف است بر اراده معنا؛ نه تنها دلالت تصدیقیه، بلکه دلالت وضعیه هم. البته بعد مرحوم علامه بعد از اینکه کلام را نقل میکند، میگوید: «و فیه نظر»[9] ؛ قبول نمیکند و رد میکند که ما به آن کار نداریم، ما میخواهیم ببینم خواجه چه گفته است. خواجه در این کلامش -حالا درست یا غلط- اینچنین گفته است که تا مرادِ لافظ کنار معنا نیاید، دلالت حاصل نمیشود؛ نه مطابقه و نه تضمن، یعنی منظورش دلالت وضعیه است نه دلالت تصدیقیه.
دانش پژوه: نامفهوم
استاد: در هر صورت خواجه در الفاظ مشترک که این حرف را میزند و در همان الفاظ مشترک دارد دلالت وضعیه را مشروط میکند؛ همین کافی است، دلالت وضعیه را دارد مشروط میکند. مرحوم آخوند دلالت وضعیه را هیچجا مشروط نکرده است و اسناد میدهد که خواجه هم مشروط نکرده، در حالی که خواجه مشروط کرده است. نسبت داد به خواجه که خواجه مشروط نکرده، حالا داریم میبینیم به نقل علامه، خواجه مشروط کرده است. نقل علامه، نقل دقیقی است، شاگرد خواجه بوده است. «قال العلامة فی شرح منطق التجرید بعد ما أورد إشكال انتقاض الدلالات الثلاث»[10] را که البته دلالات ثلاث، نقصهای متعددی دارند، یک نقصش را من گفتم؛ آنجا که خلط پیش میآید بین دلالت مطابقه و دلالت تضمن، آن را من فقط گفتم چون همان هم فعلاً مورد بحث ماست. گفته: «و لقد اوردت علیه قدس الله روحه هذا الاشکال»[11] [12] ، این اشکال را به خودِ مصنف در زمان حیاتش گفتم «فأجاب». جواب را دقت کنید، «فأجاب بأن اللفظ لا یدل علی معناه بذاته». «بذاته» یعنی به تنهایی؛ خود لفظ را نگاه کنید دلالت نمیکند، مراد و اراده لافظ را هم باید ضمیمه کنید. «اللفظ لا یدل علی معناه بذاته». پیداست که این دلالت وضعیه را دارد میگوید نه دلالت تصدیقیه را. لفظ بر معنا دلالت نمیکند «بذاته» یعنی خود معنا به تنهایی، «بل باعتبار الارادة و القصد». بلکه لفظ بر معنا به اعتبار -یعنی با لحاظ اراده و قصدی که لافظ نسبت به معنا دارد- دلالت میکند. آنوقت تو باید ببینی که تمامالمعنا را اراده کرد بگویید دلالت مطابقه است، یا جزءالمعنا را اراده کرد بگویید دلالت تضمن است؛ هیچوقت خلط نمیشود چون تو میدانی که کدام را اراده کرده است. هرکدام را اراده بکند، دلالتِ مربوط به همان حاصل میشود، پس خلط بین دلالتین لازم نمیآید.
«و اللفظ حین یراد منه معناه المطابقی لا یراد منه معناه التضمنی». آن لافظ هم که در یک تلفظ یا در یک استعمال نمیتواند هر دو را اراده کند؛ هم «ناطق» را به عنوان اینکه جزء است اراده کند و هم «ناطق» را به عنوان اینکه تمام است اراده کند. نمیتواند در یک اراده هر دو را اراده کند، در یک استعمال نمیتواند هر دو را اراده کند؛ بنابراین یا اراده کرده که «ناطق» تمام باشد، آنوقت دلالت میشود مطابقه، یا اراده کرده که «ناطق» جزء باشد که دلالت میشود تضمن، پس خلط ارادتین لازم نمیآید. «و اللفظ حین یراد منه معناه المطابقی لا یراد منه معناه التضمنی». آنوقتی که معنای مطابقیاش اراده میشود، معنای تضمنیاش اراده نمیشود، «فهو لا یدل» یعنی لفظ «لا یدل الا علی معنی واحد لا غیر». بر یک معنا اطلاق میشود؛ یا بر معنای مطابقی اطلاق میشود که خب دلالت میشود دلالت مطابقی، یا بر جزء معنا اطلاق میشود که دلالت میشود دلالت تضمن. پس هیچجا در یک تلفظ، شما دو دلالت را نمییابی که متحیر بشوی دلالت مطابقه است یا دلالت تضمن است؛ همیشه برایتان مشخص است که دلالت مطابقه بود یا تضمن. بعد مرحوم علامه میفرماید: «و فیه نظر»؛ به «فیه نظر» دیگر کار نداریم. ما کلام خواجه را عرض کردیم، میخواستیم ببینیم که دیدیم
دانش پژوه: مشخص نکرده که دلالت بعدی دلالت وضعی است یا...؟
استاد: چرا دلالت وضعی را دارد میگوید. «ان اللفظ لا یدل علی معناه»؛ این دلالت وضعی را دارد میگوید. در دلالت تصدیقیه، دلالت لفظ بر معنا مراد نیست، بلکه دلالت لفظ بر آنچه لافظ اراده کرده مطرح است؛ اما در اینجا دلالت لفظ بر معنا مطرح است که دلالت وضعیه است. در دلالت تصدیقیه، دلالت لفظ بر مراد مطرح است. دلالت تصدیقی یعنی اینکه دلیلی بیاوریم که منِ مخاطب تصدیق کنم متکلم چه را اراده کرد. میبینید اصلاً ربطی به اراده او دارد، ربطی به معنا ندارد. من دلیل بیاورم بر اینکه این متکلم از این لفظی که تلفظ کرد، چه چیزی را اراده کرد؛ همین معنای ظاهریاش را که معنای حقیقی است اراده کرد یا یک معنای مجازی اراده کرد؟ دلالت تصدیقیه این را میفهماند. اما ایشان میگوید «اللفظ لا یدل علی معناه»، نه بر آنچه لافظ اراده کرده است؛ بر معنایش دلالت نمیکند مگر اینکه مراد لافظ را به دست بیاوری. دلالت لفظ بر معنا، همین دلالت وضعیه است و همین را دارد مشروط میکند. خب «وأصرح منه ما أفاده العلامة الطوسي»[13] ؛ ظاهراً نمیرسیم بخوانیم. کلام خود خواجه است در «شرح منطق الاشارات»، که در آن کلام صریح تصریح دارد به اینکه دلالت وضعیه مشروط است که انشاءالله آن را باید در جلسه آینده بخوانیم.