آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/02/08

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: وضع/حاشیه 19 /دیدگاه مرحوم آخوند درباره موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه در حروف و اسماء

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

دیدگاه مرحوم آخوند درباره موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه در حروف و اسماء

جلد اول نهایة الدرایه، صفحه ۵۷، سطر هفتم. «قوله [قدس سره]: «وذلك لأنّ الخصوصية المتوهمة إن كانت ... الخ»[1] . حاصله: أن الماهية ـ مقولية كانت أو اعتبارية ـ في حد ذاتها كلية»[2] .

مرحوم آخوند می‌فرمایند که مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له در حروف مثل مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له در اسماء است. البته بعد از اینکه مطلبشان را اثبات می‌کنند، «إن قلت»[3] ی را مطرح می‌کنند که پس شما فرقی بین حرف و اسم نگذاشتید. در «قلت» جواب می‌دهند که ما فرق گذاشتیم ولی فرقی که می‌گذارند در لحاظ است که در اینجا آن فرق را منعکس نمی‌کنند. در اینجا مابه‌الاشتراک حروف و اسماء را می‌گویند. معتقد می‌شوند که موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه حروف مثل موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه اسماء است.

بعد باید قول مخالف را که می‌گوید در حروف وضع عام است و موضوع ‌له خاص است رد کنند. وارد اشکال می‌شوند، می‌گویند که این خصوصیتی که شما در موضوع ‌له ادعا می‌کنید، این خصوصیت چیست؟ آیا خارجی است یا ذهنی؟ در خارج اتفاقی افتاده است که این موضوع ‌له خاص شده است یا در ذهنتان طوری تصور شده است که خاص باشد؟ هر کدام باشد رد می‌کنیم؛ هر دو را رد می‌کنند و نتیجه گرفته می‌شود که اصلاً خصوصیتی در اینجا برای موضوع ‌له نیست. اولاً تعبیر می‌کنند به خصوصیت متوهمه؛ پیداست که خصوصیت را قائل نیستند. می‌گویند خصوصیتی که شما در اینجا توهم کردید، یا از خارج می‌آید یا از ذهن می‌آید، از هر کدام ادعا کنید باطل است، پس اصلاً خصوصیتی نیست بنابراین موضوع ‌له در حروف خاص نیست، بلکه همان‌طور است که در اسماء است.

مرحوم اصفهانی این بخش را ابتدا توضیح می‌دهند و بعد اشکال می‌کنند. در ابتدای کلام مرحوم اصفهانی ما تمام فرمایشات مرحوم آخوند را می‌خوانیم چون ایشان می‌خواهند کلمات مرحوم آخوند را توضیح بدهند، هیچ کاری نمی‌کنند. از «والجواب ما أسمعناك في الحاشية المتقدمة»[4] نظر خودشان را می‌گویند. خب ما باید ببینیم که مرحوم آخوند چه گفته است تا با فرمایشات ایشان، فرمایشات مرحوم اصفهانی را بفهمیم. به نظر می‌رسد که کلمات آخوند آسان‌تر از کلمات ایشان است، با اینکه این تقریباً شرح بر اوست. ایشان می‌خواهند بگویند مراد آخوند این است، دارد کلام آخوند را شرح می‌دهد. ما باید کلام آخوند را اول بخوانیم تا بفهمیم مرحوم اصفهانی چه گفته است. کار برعکس شده است.

من ابتدا مطالب مرحوم آخوند را توضیح می‌دهم، یعنی نه کامل؛ آنچه که کامل می‌خواهم توضیح بدهم کلمات خود مرحوم اصفهانی است. مرحوم آخوند می‌فرمایند که اگر آن خصوصیت، خصوصیت خارجی باشد اشکالی بیان می‌کند، و اگر خصوصیت ذهنی باشد سه تا اشکال بیان می‌کند. در خصوصیت خارجی یک اشکال دارد، در خصوصیت ذهنی سه تا اشکال دارد. آن وقت مرحوم اصفهانی اشکال اول و دومی را که در فرض خصوصیت ذهنی مطرح شده است، با هم ادغامش می‌کنند و یک اشکال می‌شود. بعد اشکال سوم مرحوم آخوند را اشکال دوم قرار می‌دهند. این کار مرحوم اصفهانی است. خب حالا ما طبق مبنای مرحوم اصفهانی مطلب را توضیح می‌دهیم. فقط توجه کنید یک اشکال مرحوم آخوند در فرض خارجی بودن خصوصیت گفته‌اند، همان یک اشکال را مرحوم اصفهانی می‌آورند. سه تا اشکال در فرض ذهنی بودن آن خصوصیت مرحوم آخوند بیان کرده‌اند، مرحوم اصفهانی هم آن سه تا اشکال را می‌آورند منتها اشکال اول و دوم را تلفیق می‌کنند و اشکال سوم را اشکال دوم قرار می‌دهند. بعد که حرف تمام می‌شود وارد جواب می‌شوند، که حالا ما به جواب مطمئناً نمی‌رسیم، حرف‌های آخوند را بگوییم.

بررسی ماهیت و نقش وجود در تشخص و جزئیت

ابتدای مطلب کلی را مطرح می‌کنیم که تمام فلاسفه و دانشمندان علوم عقلی به آن معتقدند، و آن اینکه ماهیت امری است کلی. اگر بخواهد جزئی بشود باید با وجود، جزئی بشود.[5] این وجود یا وجود خارجی است که ماهیت را جزئی می‌کند یا وجود ذهنی است که باز هم آن ماهیت را ذهنی می‌کند. ابتدا می‌فرمایند ماهیت می‌تواند مقولی باشد، می‌تواند اعتباری باشد و هر کدام که باشد کلی است. ماهیت مقولی، ما از آن تعبیر می‌کنیم به ماهیت، ماهیت اعتباری را تعبیر می‌کنیم به عنوان. از اسمش هم پیداست ماهیتی که می‌تواند حمل شود، این می‌شود ماهیت مقولی. ماهیت اعتباری آن است که ما با ذهن خودمان می‌سازیم و در خارج موجود نیست.

ایشان می‌فرمایند ماهیت به هر قسم که باشد کلی است چون ما ماهیت را عبارت می‌دانیم از کلی طبیعی، و کلی طبیعی واضح است که دیگر کلی است پس ماهیت می‌شود کلی. بعد می‌فرمایند این ماهیت کلی را با وجود باید جزئی حقیقی کنید، یا به تعبیر خودشان جزئی کنید. حالا چه وجود، خارجی باشد چه وجود ذهنی باشد، چون تشخص به وجود است پس اگر بخواهید ماهیتی را شخص کنید یعنی جزئی کنید باید به آن وجود بدهید، با این وجود او می‌شود شخص. اینکه تشخص به چیست، اختلافی است این را خوانده‌اید در فلسفه؛ بعضی معتقدند تشخص به عوارض است، بعضی معتقدند تشخص به فاعل است، بعضی معتقدند تشخص به موضوع شیء است، بعضی معتقدند تشخص به وجود است.

مشاء معتقدند تشخص به عوارض است[6] ، یعنی عوارضی عارض می‌شوند بر یک ماهیتی و آن ماهیت با داشتن این عوارض می‌شود شخص. مثلاً ماهیت انسانی، کلی است ولی وقتی عوارض زید را بر آن وارد می‌کنیم این ماهیت انسانی، می‌شود شخصِ زید. پس این عوارض شخص‌ساز می‌شوند، مشخص می‌شوند. ولی بعضی‌ها معتقدند مثل صدرا، مثل فارابی که تشخص از ناحیه‌ی وجود می‌آید.[7] [8] یعنی اگر بخواهید ماهیتی را که کلی است و قابل صدق بر کثیرین است شخصش کنید باید به آن وجود بدهید. یعنی ماهیت انسانی را اگر وجود زید را به آن دادید می‌شود شخصِ زید، وجودِ عمرو را به آن دادید می‌شود شخصِ عمرو.

با این وجودها شما می‌توانید شخص بسازید. آن اعراض شخص‌ساز نیستند، اعراض امارات تشخص‌ هستند یعنی علامت این هستند که این ماهیت شخص شده است، به توسط وجود شخص شده است، ما چون وجود را نمی‌بینیم این عوارض را می‌بینیم، آن وقت این عوارض را اماره و علامت قرار می‌دهیم برای اینکه ماهیت شخصی به وجود آمده است. پس عوارض مشخص نیستند، امارات تشخصی هستند که آن تشخص به وسیله‌ وجود حاصل شده است. این دو تا قول مطرح درباره‌ تشخص است: یکی اینکه تشخص با عوارض است، یکی اینکه تشخص با وجود است.

آراء مختلف حکما در باب ملاک تشخص

دو تا قول دیگر هم هست که خیلی مطرح نیستند: یکی این که تشخص به فاعل باشد؛ این قول را صدرا توجیه می‌کند[9] و قبول می‌کند، می‌گوید فاعل به مفعول چه عطا می‌کند؟ وجود عطا می‌کند، و وجود مشخص است پس فاعل با عطای وجود می‌شود مشخص. بنابراین این قول که می‌گوید فاعل مشخص است با قولی که می‌گوید وجود مشخص است یکی است. قول چهارم این است که مشخص موضوع است؛ این را هم صدرا قبول می‌کند منتها اختصاص می‌دهد به عوارض[10] . می‌گوید در ماهیات عرضیه مشخص موضوع است؛ چرا؟ چون وجودِ عرض به وجود موضوع است، وجودِ عرض به وجود موضوع است.

وقتی عرض بخواهد موجود بشود، موضوعش باید موجود بشود. پس موضوع می‌تواند وجود را برای عرض درست کند، و چون وجود مشخص است پس موضوعی که زمینه‌ی فراهم شدن وجود برای عرض را فراهم می‌کند آن موضوع نقشی در وجودِ عرض پیدا می‌کند، و چون وجود مشخص است پس موضوع که نقش در وجود دارد نقشی در تشخص دارد. یعنی صدرا قول سوم و چهارم را به قول دوم برمی‌گرداند؛ اینکه تشخص به فاعل است یا تشخص به موضوع است برش می‌گرداند به اینکه تشخص به وجود است. پس بنابراین در مسئله دو قول بیشتر نداریم: یک قول این است که تشخص به عوارض است، یک قول این است که تشخص به وجود است. دیگر قول سه و چهار در قول دوم حل می‌شود.

حالا مرحوم اصفهانی می‌فرمایند که در جای خودش ثابت شده است که تشخص به وجود است، بنابراین ما هم در اینجا طبق آنچه که ثابت شده است حرف می‌زنیم و می‌گوییم که ماهیت امری است کلی که اگر بخواهد مشخص شود باید به وجود مشخص شود، چه وجود خارجی و چه وجود ذهنی.

دانش پژوه: قول چهارم را صدرا نمی‌پذیرند؟

استاد: قول چهارم را هم می‌پذیرند منتها در عوارض

دانش پژوه: عوارض را توجیه‌اش کرده‌اند، برگردانده‌اند به عوارض. قول خود صدرا که فرمودید به وجود است

استاد: بله، صدرا می‌گوید در عوارض هم موضوع را می‌توانید مشخص بگیرید چون موضوع باعث وجود عرض می‌شود.

دانش پژوه: پس قائل به هر دو قول است، فقط قائل به وجود نیست، قائل به عوارض هم هست.

استاد: ایشان فقط قائل هستند به اینکه وجود مشخص است؛ در عوارض هم وجود مشخص است منتها وجودی که از ناحیه‌ی موضوع می‌آید چون تا موضوع نباشد عرض وجود نمی‌گیرد. پس موضوع عرض است که برای عرض زمینه‌ی وجود را فراهم می‌کند، پس موضوع عرض است که برای عرض تشخص را فراهم می‌کند، به توسط وجود تشخص را فراهم می‌کند. یعنی همه جا وجود است که تشخص می‌دهد، منتها باید ببینیم چه چیزی این وجود را آورده است. در قول سوم می‌گوید فاعل آورده است، در قول چهارم می‌گوید موضوع این وجود را برای عرض آورده است، پس موضوع مشخص است چون باعث پیدایش وجود برای عرض شده است، و آن وجود است که مشخص است. در واقع ایشان وجود را مشخص می‌دانند، منتها گاهی از اوقات می‌گویند گفتن فاعل وجود می‌دهد به این مناسبت تشخص می‌دهد.

تحلیل موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه بر مبنای وجود خارجی و ذهنی

دانش پژوه: این موضوع را اصلاً معد می داند؟ چه چیز می داند؟

دانش پژوه دیگر: نه موضوع معد نمی‌شود

دانش پژوه: موضوع آخر در اینجا چه می‌شود؟ موضوع مثلاً معد می‌شود برای تشخص یافتن عرض؟

استاد: نه موضوع معد می‌شود، موضوع وجودِ عرض را تأمین می‌کند نه به معنای فاعل، موضوع را همه‌شان علت می‌دانند برای عرض، منتها می‌گویند علت پنجم. چهار تا علت داریم: صوری، مادی، فاعلی، غایی. موضوع را می‌گویند علت پنجم است ولی آن را جزو علل نمی‌شمرند. می‌گویند به نحوی داخلش می‌کنیم در ماده لذا مستقل نمی‌شمرند، ولی باید مستقل شمرده بشود؛ حاجی این را در نبط چهار اشارات دارد که موضوع یکی از علل است. پنجمین است منتها چون داخلش می‌کنند در ماده می‌گویند ما چهار تا علت بیشتر نداریم. ولی علت پنجم هم داریم که موضوع باشد. موضوع علت وجود عرض است، علت وجود عرض ولی چه نوع علت؟ گفته می‌شود علتی است غیر از این چهار تا؛ علت فاعلی نیست چون معطی وجود نیست، علت قابلی هم نیست چون علت قابلی ماده است ولی باز هم به علت قابلی ملحقش می‌کنند. پس موضوع رابطه‌اش با عرض رابطه‌ علتِ وجود عرض است، علتِ وجود نه مُعِد، منتها علتی است که دیگر نباید تطبیقش کنید با یکی از آن چهار تای دیگر. اگر خواستید تطبیقش کنید با ماده تطبیقش کنید.

خب این ابتدای بحث است. من این ابتدای بحث را تطبیق بکنم، هنوز وارد مطالب آخوند نشدیم. صفحه ۵۷ هستیم سطر هفتم؛ عبارت مرحوم آخوند این است که تحقیق را دارد بیان می‌کند، می‌گوید «أن حال المستعمل فيه والموضوع له فيها»[11] یعنی در حروف «حالهما في الأسماء» حال مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له در حروف مانند حال مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له است در اسماء، یعنی از این جهت فرقی بین اسم و حرف نیست که مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له در هر دو یکسان است. چرا یکسان است؟ «وذلك»؛ «ذلک» دلیل بر یکسان بودن حروف و اسماء است در موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه.

دانش پژوه: از چه حیث موضوع ‌له‌اش معنای حرفی و موضوع ‌له‌اش معنای اسمی؟

استاد: این را من ابتدا اشاره کردم، خودش در «إن قلت»[12] مطرح می‌کند و فرق را بیان می‌کند. می‌گوید به حیث لحاظ با هم تفاوت دارند، یکی فی ‌نفسه لحاظ می‌شود یکی فی‌غیره لحاظ می‌شود؛ از این جهت تفاوت داشتند، از جهات دیگر تفاوت ندارند یعنی معنای اسمی با معنای حرفی یکی است.

اگر شما در اسم وضع کردید برای موضوع ‌له عام، در حرف هم باید وضع کنید برای موضوع ‌له عام. نگویید حرف وضع عام است موضوع ‌له خاص، بگویید حرف هم مثل اسم است. وضع عام موضوع ‌له عام. خب باید کفایه را مطالعه کنید؛ من کفایه را هم اشاره کردم، شما اگر ابهامی برایتان هست به خود متن کفایه مراجعه کنید. «لأن الخصوصية المتوهمة، إن كانت»[13] ؛ خصوصیتی که شما توهم کردید و به خاطرش موضوع ‌له را خاص دیدید، آیا خصوصیت، خصوصیت خارجی است یا خصوصیت ذهنی؟ اگر خصوصیت خارجی باشد یک اشکال دارد، اگر خصوصیت ذهنی باشد سه اشکال دارد. این خلاصه حرف مرحوم آخوند بود بدون اینکه توضیح بدهد مطلب را. حالا مرحوم اصفهانی می‌فرمایند حاصل این کلام آخوند و قول آخوند این است که ماهیت «مقولية كانت أو اعتبارية»[14] ماهیت هر طور باشد می‌خواهد ماهیت مقولی باشد که در خارج داریم یا ماهیت اعتباری باشد که اعتبار ما او را ساخته است، این ماهیت «في حد ذاتها» یعنی با قطع ‌نظر از وجودی که به آن داده می‌شود «كلية».

دانش پژوه: ماهیت که نه کلی است نه جزئی، «فی‌حد ذاتها».

استاد: ماهیت نه کلی است نه جزئی یعنی نه جنسش و فصلش کلی است نه جنس و فصلش جزئی است. ولی وصف کلیت را دارد. دو تا حرف است؛ یکی اینکه وقتی می‌گویند ماهیت نه کلی است نه جزئی یعنی ماهیت من‌ حیث ‌هی‌ هی نه کلی است نه جزئی. یعنی وقتی ذاتش را رسیدگی بکنید در ذات نه وصف جزئی پیدا می‌کنید نه وصف کلی؛ ذات وقتی ملاحظه بشود فقط در آن جنس و فصل پیدا می‌شود، کلی و جزئی و وجود و عدم این‌ها هیچ کدام در ذات ماهیت پیدا نمی‌شود فقط جنس و فصلش پیدا می‌شود. ولی این وصف را حتماً دارد به عنوان وصف خارج از ذات؛ ماهیت وصف کلیت را دارد اما نه اینکه کلیت جزء ذاتش باشد یعنی جنسش باشد یا فصلش باشد، بلکه به این مناسبت که وصف خارجی اوست. ماهیت جزئی نیست چون کلی طبیعی است، ماهیت کلی است و قابل صدق بر کثیرین است. به لحاظ ذاتش یعنی با قطع ‌نظر از وجودش. نه به لحاظ ذاتش یعنی به لحاظ آن اجزایی که کل از آن‌ها تشکیل شده است، به لحاظ این ذات نه کلی است نه جزئی. «وصيرورتها جزئية لا تكون إلا بالوجود»؛ اگر بخواهد این ماهیت جزئی بشود فقط باید از طریق وجود جزئی بشود. حالا «سواء كان عينيا» چه آن وجود عینی باشد یا ذهنی باشد؛ عینی را به تعبیری دیگر می‌گوید حقیقی، ذهنی را به تعبیری دیگر می‌گوید ظلی. پس چه این وجود عینی حقیقی باشد چه ذهنی ظلی باشد. خب وجود حقیقی روشن است، همان وجود خارجی است. وجود ذهنی را می‌گوید ظل وجود خارجی است، برگرفته از وجود خارجی است. گویا وجود خارجی روشنی است که این وجود ذهنی ظل آن روشنی است؛ ظل یعنی تابع.

خب، چرا ماهیت کلی به توسط وجود جزئی می‌شود؟ «إذ التشخص كما حقق في محله بالوجود» چون تشخص بالوجود است بنابراین ماهیت اگر صاحب وجود باشد تشخص پیدا می‌کند و از آن کلیت در می‌آید.

دانش پژوه: وجود هم نه کلی است نه جزئی؟

استاد: بله

دانش پژوه: ماهیت هم نه کلی است نه جزئی وقتی به هم می‌خورند کلیت و جزئیت در می‌آید؟

استاد: نه وجودی که ما می‌گوییم کلی و جزئی نیست، ماهیتی که می‌گوییم کلی و جزئی نیست یعنی در ذاتش کلی و جزئی نیست، ولی می‌تواند به لحاظ وصفش کلی باشد وجود هم به لحاظ وصفش شخص است. وجود شخص است و الّا نمی‌توانست شخص بسازد. ماهیت را می‌گوییم کلی است نه به اعتبار ذاتش، وجود هم می‌گوییم شخص است باز هم نه به اعتبار ذاتش. ذاتش یا بسیط است مثل وجود یا اگر مرکب است مثل ماهیت در آن کلیت و جزئیت نیست، یکی از اجزایش کلیت و یکی دیگر جزئیت نیست. بنابراین ماهیت فی‌ نفسها نه کلی است نه جزئی وجود هم فی‌ نفسه نه کلی است نه جزئی، فی ‌نفسه این‌طوری است.

دانش پژوه: شما با این بیان تشخص را یک طور باید بیاورید که خارج از ذات وجود باشد، وجود فی حد ذاتها تشخص ندارد. مگر این که از خارج بیاید تشخصش؟

استاد: نه از خارج نمی‌آید، می‌خواهم بگویم وصفش است؛ وصفِ وجود تشخص است.

دانش پژوه: موید مشاء نمی شود که عوارض را مشخص می دانند؟

استاد: نه وجود را این کسانی که مشخص می‌دانند عین التشخص می‌دانند. و کلیت و جزئیت را به آن نمی‌دهند. کلیت و جزئیتی که ما در اینجا داریم آن کلیت و جزئیتی است که مفهومی باشد، آن را برای وجود قائل نیستیم. ولی شخصیت به معنای جزئی فلسفی را برای وجود قائل هستیم. جزئی منطقی را پس برای وجود قائل نیستیم؛ جزئی منطقی در مقابل کلی است و مربوط به مفاهیم است یا ماهیات است، این برای وجود نیست هیچ کدام نه کلیت نه جزئیت. اما یک جزئی برای وجود هست که معنای شخص فلسفی و شخص خارجی است.

تبیین تفاوت اخبار و انشاء در کلیت و جزئیت مستعمل ‌فیه

خب حالا که این مقدمه معلوم شد که ماهیت «في حد ذاتها» کلی است و اگر بخواهد جزئی شود باید به وجود جزئی شود، حالا وارد اشکال مرحوم آخوند می‌شویم. می‌گویند شما مستعمل ‌فیه را (آخوند به ما می‌گوید)، مستعمل ‌فیه را یا موضوع ‌له را جزئی می‌دانید یعنی ماهیتی که جزئی است. ماهیت جزئی یا وجود خارجی دارد یا وجود ذهنی دارد. شما وقتی که این مستعمل ‌فیه یا موضوع ‌له را جزئی می‌دانید یا برایش وجود خارجی قائل‌ هستید یا وجود ذهنی قائل‌ هستید، چه وجود خارجی قائل بشوید چه وجود ذهنی قائل بشوید شخصش کرده‌اید. حالا شما کدام را قائل‌ هستید؟ آیا برای موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه وجود خارجی قائل‌ هستید یعنی خصوصیت از ناحیه‌ی وجود خارجی می‌آورید یا از ناحیه‌ی وجود ذهنی؟

اگر بگویید از ناحیه‌ی وجود خارجی می‌آوریم می‌گوییم که گاهی از اوقات، وجود خارجی هست ولی شخصیت نیست؛ یعنی مستعمل ‌فیه گاهی کلی است. مثلاً مثال می‌زنند به «سِر من البصرة إلى الكوفة»؛ یک وقت می‌گوییم «سرتُ من البصرة الی الکوفه»؛ مستعمل ‌فیه «من» در اینجا آن اتفاقی است که افتاده است «سرتُ من البصرة الی الکوفه» و آن اتفاق جزئی بوده است پس مستعمل ‌فیه می‌شود جزئی. اینجا مشکلی نداریم، اینجا خبر است مشکلی نداریم «سرتُ من البصرة الی الکوفه» خبر می‌دهیم از یک اتفاقی که افتاده است و آن اتفاق جزئی و شخصی بوده است پس این «من» هم که اینجا به کار بردیم شخصی است.

اما یک وقت انشاء می‌کنیم «سِر من البصرة الی الکوفه»؛ چیزی اتفاق نیفتاده است، سیری اتفاق نیفتاده است که بگوییم سیرش جزئی است، از او خواسته‌ایم که سیری انجام بدهد و این سیری که ما از او خواسته‌ایم کلی بوده است؛ او خودش در وقت امتثال این کلی را بر یکی از جزئیات منطبق می‌کند آن وقت می‌شود جزئی. ولی الان که من دارم به او دستور می‌دهم می‌گویم «سِر من البصرة الی الکوفه» مستعمل ‌فیه من جزئی نیست مستعمل ‌فیه من کلی است. اگر خبر بود می‌توانستیم بگوییم مستعمل ‌فیه من جزئی است چون خبر دارم می‌دهم از یک اتفاقی که افتاده است و مشخص شده است و جزئی شده است.

دانش پژوه: در خبر از یک ابتدای خاص بالاخره شروع کرده است؟

استاد: بله در خبر از یک ابتدای خاص شروع کرده است من هم الان دارم خبر می‌دهم به همان ابتدای خاص پس مستعمل ‌فیه می‌شود خاص. اما در انشاء من درخواست می‌کنم از او، به او دستور می‌دهم، می‌خواهم که سیری ایجاد کند هنوز سیری ایجاد نشده است بنابراین شخصیت و جزئیتی درست نشده است، من از او به طور کلی می‌خواهم که این سیر را انجام بدهد، بعد او این سیر را تطبیق می‌کند بر یکی از جزئیات، بعد از تطبیق جزئیت درست می‌شود. ولی الان که من می‌خواهم جزئیت نیست. پس مستعمل ‌فیه من الان کلی است. من دارم «من» را قرار می‌دهم بین سیر که هنوز مشخص نشده است، «من» را رابط قرار می‌دهم برای سیری که هنوز مشخص نشده است پس «من» مشخص نیست و در نتیجه مستعمل ‌فیه‌اش فعلاً خاص نیست، موضوع ‌له‌اش خاص نیست، مستعمل ‌فیه‌اش خاص نیست، یا لااقل مستعمل ‌فیه‌اش خاص نیست.

نقد و بررسی مثال‌های «سرتُ» و «سِر» در تبیین کلیت و جزئیت

دانش پژوه: این که از کجای بصره می خواهد سیر کند مشخص نیست؟

استاد: نه کجا را کار نداریم، خود همین سیری که من به او می‌گویم سیر بکن، این چند تا فرد می‌تواند داشته باشد؛ می‌تواند مثلاً فرض کنید که صبح زود برود، یک مقدار بعد برود، می‌تواند از این مکان برود، می‌تواند از آن مکان برود، همه این‌ها سیر است.

دانش پژوه: سیر هم همین‌طور، شما الان دارید از خود سیر اطلاق گیری می کنید؟

استاد: این را اجازه بدهید تمام کنم؛ همین‌ها می‌شود خودش سیر، همه این‌ها سیر است. همین سیری که من می‌خواهم از فلان زمان شروع کنم هنوز شروع نکرده‌ام، همان سیری که می‌خواهم از فلان مکان خاص از فلان زمان خاص، باز هم کلی است چون هنوز واقع نشده است، چون با وجود، جزئی می‌شود هنوز وجود پیدا نکرده است.

همین الان در مقدمه گفتیم هر ماهیتی کلی است مگر وجودش بدهید. فرض این است که الان دستور به سیر داده شده است پس سیری موجود نشده است فقط ماهیتش مطرح شده است باید کلی باشد، دیگر حالا من به لحاظ زمان کلیش کردم به لحاظ مکان کلیش کردم هیچ این‌ها هم لازم نیست اصلاً خود این سیر چون هنوز به وجود نیامده است کلی است. یعنی شما می‌توانید همین سیری که از ساعت فلان از مکان فلان می‌خواهد شروع بشود که به نظرتان می‌رسد سیر شخصی است همان را می‌توانید با سیرهای متعدد ایجاد کنید یعنی با اشخاص متعدد. بعد که ایجاد شد خب شخص ایجاد شده است آن وقت می‌شود شخص. قبل از ایجاد کلی را دارید شخص را ندارید، کلی که می‌تواند در ضمن هر شخصی حادث شود. وقتی شما یکی از این شخص‌ها را ایجاد کردید آن وقت کلی می‌شود شخص، دیگر مشکلی نیست. ولی تا وقتی که شما این سیر را ایجاد نکردید، سیر کلی است جزئی نیست. پس شما می‌گویید مستعمل ‌فیه در خارج همیشه جزئی است، ما الان مورد پیدا کردیم که مستعمل ‌فیه کلی شد. حرفتان که گفتید مستعمل ‌فیه جزئی است درست در نیامد.

دانش پژوه: کلی بودن مستعمل ‌فیه چه ربطی دارد به آن کلی بودن موضوع ‌له؟

استاد: موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه هر دو

دانش پژوه: چه بسا خاص وضع شده باشد و در عام استعمال شده باشد مجازاً

استاد: آن که نمی‌شود، برای خاص وضع بشود در عام نمی‌تواند استعمال بشود، برای عام وضع بشود در خاص استعمال بشود ممکن است.

دانش پژوه: این تصویری که ایشان برای کلیت مستعمل ‌فیه در این مثال آوردند نسبت به درستی است؟

استاد: چه نادرستی به نظر می رسد

دانش پژوه: یعنی حضرتعالی یک طوری بیان فرمودید، توجیه فرمودید کلام ایشان را یا نه واقعاً قبول کردید این حرف را؟ یعنی «سر من البصرة الی الکوفه» واقعاً مستعمل ‌فیه در آن کلی است

استاد: ایشان این طور می گوید، «سر من البصرة الی الکوفه» خودش می‌گوید کلی است.

دانش پژوه: آخر قبلاً می‌گفتیم «من» یعنی کلاً حروف نسبت بین مبتدأبه و مبتدأمنه را می‌رسانند حالا آن مبتدأبه هر چه که باشد

استاد: آن تحقیق مرحوم اصفهانی بود الان کلام آخوند داریم می‌گوییم. مرحوم اصفهانی همین فرمایشات شما را بعداً بر آخوند ایراد می‌گیرند، با کمک همین فرمایشات شما که حرف‌های خود مرحوم اصفهانی بود قبلاً. مرحوم اصفهانی اصلاً در «من» کلیت را اصلاً قائل نیستند چه به صورت انشاء بگویید چه به صورت اخبار بگویید. چرا کلیت قائل نیست؟ به همان بیاناتی که قبلاً گفتیم. آن بیانات قبلی را الان اینجا نیاورید بیانات قبلی برای مرحوم اصفهانی بود ما الان داریم حرف‌های آخوند را می‌گوییم. داریم حرف‌های آخوند را توجیه می‌کنیم.

دانش پژوه: شما کلیت را الان بردید در سیر؟

دانش پژوه دیگر: کلیت را بردید به قبل و بعد

دانش پژوه: بردید در سیر که الان باید توجیه بشود؟

استاد: باشد من کلیت را در سیر بردم در بصره بردم «من» را هم به برکت کلی بودن سیر کلی کردم. این‌ها توجیهاتی است که ما داریم می‌کنیم بعداً همه را خراب می‌کنیم. شما حرف‌های قبل را الان نیاورید اینجا حرف‌های قبل اشکالی است بر آخوند.

دانش پژوه: الان آخوند این‌طور تصویر کرده‌اند.

استاد: آخوند این‌طور تصویر کرده‌اند که ما داریم می‌گوییم. حالا مرحوم اصفهانی با تحقیقات قبلشان حرف آخوند را رد می‌کنند. و حرف آخوند هم این است که سیرتان کلی است بصره‌تان کلی است، حالا بصره را نمی‌گویم سیرتان کلی است، حتی آن نقطه بصره هم کلی است از آن طرف هم کلی است نمی‌دانیم از کدام نقطه شروع می‌شود «من» که بین این کلیین قرار گرفته است و ربط داده است آن هم کلی است. حرف آخوند این است. مرحوم اصفهانی می‌گویند که همه‌اش جزئی است حتی تصحیح می‌کنند چه انشاء باشد چه اخبار فرقی نمی‌کند همه را جزئی می‌گیرند ایشان، کلی نه، همه را جزئی می‌گیرند ایشان. آن اشکالات مرحوم اصفهانی را نیاورید آن‌ها اشکالاتشان است که بعداً بر آخوند وارد می‌کنند.

پس اگر مرادتان از آن جزئی بودن موضوع ‌له یا جزئی بودن موضوع، جزئی خارجی بودن است، ما قبول می‌کنیم بعضی جاها مستعمل ‌فیه جزئی خارجی است موضوع ‌له جزئی خارجی است ولی همه‌جایی نیست. یک جا هم پیدا می‌کنیم که موضوع ‌له کلی است مستعمل ‌فیه کلی است. «فإن اريد بالجزئي ما هو جزئي عيني» اگر مرادتان از موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه که می‌گویید جزئی است مرادتان جزئی خارجی باشد عینی یعنی خارجی، «ففيه» اشکالی که ما بر شما داریم این است که مستعمل ‌فیه خارجی گاهی کلی می‌شود مثل قول تو که می گویی «سر من البصرة إلى الكوفة»؛ اگر می‌گفتی «سرتُ من البصرة الی الکوفه» جزئی بود چون مشخص کرده بودی، اما «سر من البصرة إلى الكوفة» هنوز وجود نگرفته است، ماهیت با وجود جزئی می‌شود. اگر «سرتُ» گفتیم ماهیت سیر را وجود دادی خب با وجود می‌شود جزئی، اما اگر «سِر» گفتی هنوز وجود پیدا نکرده است فقط ماهیت دارد اعلام می‌شود این دیگر کلی است جزئی نیست.

دانش پژوه: «سرتُ» هم می‌شود کلی دیگر؟ زمان سیرش کی بوده؟ مرکبش چه بوده؟ از کجا بوده؟

استاد: همه‌اش مشخص شد دیگر تمام شد. همه وقتی سیر انجام شده مرکبش معلوم، نقطه‌اش معلوم، زمانش معلوم، همه‌چیزش معلوم، این‌ها که لازم نبود تشخص بدهند؛ این‌ها امارات تشخص بودند. زمان و مکان و مرکب و این‌ها همه امارات تشخص بودند. تشخص به وجود بود که وجود هم حاصل شد پس ماهیت کلیه شد شخص. در وقتی شما خبر می‌دهید ماهیت کلیتان موجود شده است، وقتی موجود شده است شخص شده است، آن وقت «من» که رابط شخص به شخص است می‌شود جزئی به شخص. در امر این‌طور نیست در امر وجودی نیست فقط ماهیت است، وجود هنوز حاصل نشده است چون وجود حاصل نشده است تشخص نیامده است، آن وقت در اینجا می‌شود گفت موضوع ‌له و مستعمل ‌فیه خاص نیست بلکه عام است.

دانش پژوه: کلیت «من» کلیت یک طرف کفایت می‌کند یا باید هر دو طرف کلی بشود؟

استاد: هر دو طرف را کلی‌اش کردم من الان؛ من بصره را هم کلی کردم. وقتی می‌گوید «سِر من البصرة» مشخص نمی‌کند از کجای بصره شروع کن، از آن خیابان یا از آن خیابان، از کجا بالاخره از بصره برو بیرون. از بصره شروع کن برو به سمت کوفه، اما از کجای بصره مشخص نکرده است پس باز هم کلی است. ولی وقتی که سیر شروع می‌شود خب هم سیر مشخص شده است هم آن نقطه‌ای که من شروع کردم مشخص شده است. اگر سیر وجود پیدا کند هر دو طرف «من» مشخص شده قهراً خود «من» مشخص می‌شود. اما هنوز که سیر وجود نگرفته است...

دانش پژوه: مستعمل ‌فیه بصره که مشخص است که، ما کاری به خارجش که نداریم؛ اگر از ما بپرسند آقا مستعمل ‌فیه بصره چیست؟

استاد: چیست؟

دانش پژوه: می‌گوییم این جزئیِ بصره که در واقع مشخص هست.

استاد: کجا کدام نقطه‌اش؟

دانش پژوه: شما الان که به کدام خیابان بصره کاری نداریم که

استاد: ما وقتی می‌گوییم «سِر من البصرة» بصره جزئی است یعنی بله یک شهر است. اما کدام قسمتش؟ همه‌اش صدق می‌کند «من البصرة». از هر قسمتی راه بیفتید صدق می‌کند «من البصرة»، از گاراژ راه بیفتید یا از فرودگاه راه بیفتید یا از راه آهن راه بیفتید.

دانش پژوه: به آنجاها نمی‌گویند بصره، می‌گویند راه آهن بصره.

استاد: باشد بصره است دیگر حالا راه آهن بصره می‌گوییم توضیح می‌دهیم، همه‌اش بصره است دیگر.

دانش پژوه: نمی‌گویند که اینجا بصره است می‌گویند اینجا خیابان بصره است. الان شما به این خیابان می‌گویید قم اینجا؟ یا به این می‌گویید خیابان قم؟

استاد: بله اینجا قم است یعنی اگر کسی از اینجا راه بیفتد برود می‌گوییم از قم آمد بیرون. کسی از اینجا بلند شود برود تهران می‌گوییم از قم آمد.

دانش پژوه: آن هم کلیش را در نظر می‌گیریم نه اینکه آن خیابان خاص را در نظر بگیریم.

استاد: علی‌أی‌حال ببینید بر تمام نقطه‌های بصره «بصره» صدق می‌کند. حالا شما وقتی می‌خواهید مشخصش کنید اسم خیابان می‌برید، می‌گویید خیابان قم، خیابان بصره؛ می‌خواهید مشخصش کنید. ولی وقتی در کلام من دارد «سِر من البصرة» من که مشخص نکرده‌ام. این از هر جای بصره شروع کند می‌گوید من امتثال کردم و من حق ندارم حرف بزنم، نمی‌توانم به او بگویم چرا از فلان جا رفتی. می‌گوید تو گفتی، تو گفتی از بصره برو.

دانش پژوه: نفس بصره را شما کلی می‌دانید دیگر؟

استاد: بصره را کلی نمی‌دانیم بصره یک شهر است.

دانش پژوه: می‌گویم نه بصره نسبت به مثلاً سایر شهرها یا بصره نسبت به جزء به خودش. نسبت به جزء به خودش کلی می‌شود دیگر.

استاد: کلی است دیگر بله.

دانش پژوه: با این مبنا که جزئی هم باشد بحث در مورد این جزئی بودن خود بصره نیست هر جزئی هم باشد نسبت به جزئیات خودش کلی است.

استاد: نه، اگر شما این سیر را انجام دادید، از یک نقطه‌ای شروع کردید این نقطه جزئی شده است دیگر.

دانش پژوه: من دارم در تأیید فرمایش استاد می‌گویم، می‌گویم کلی نسبت به جزء خودش کلی است. جزئی هم باشد نسبت به جزء خودش کلی است.

استاد: تا وقتی انجام نگرفته است بله.

دانش پژوه: نه یعنی اصلاً لازم نیست حالا بصره شهر باشد شهر نباشد فلان کاری نداریم چون در قبال جزئش کلی می‌شود.

استاد: بله در صورتی که خبر باشد هم سیر جزئی است هم بصره جزئی است. در صورتی که انشاء باشد هر دو کلی‌ هستند. آن وقت «من» در صورت اول بین الجزئیین واقع شده است می‌شود جزئی. در صورت دوم بین الکلیین واقع شده است دیگر جزئی نیست. پس شما گفتید که مستعمل ‌فیه و موضوع ‌له «من» جزئی خارجی است، معلوم شد نه جزئی خارجی نیست همه‌جا لازم نیست جزئی خارجی باشد. این برای صورتی است که منظورتان از خصوصیت، خصوصیت خارجی باشد که روشن شد نمی‌تواند درست باشد.

دانش پژوه: کلیت و جزئیت به وصف کلام است؟ آن لفظ «سرتُ» آیا کلیِ قابل انطباق بر کثیرین هست یا نه؟ و الا آن سیری که در خارج قبلاً واقع شده است این قطعاً جزئی است. بحث این است که این کلامِ «سرتُ» قابل انطباق بر کثیرین هست یا نیست؟ لذا ما وقتی «سرتُ» هم می‌گوییم اخبار هم که باشد کلام ما کلی است ولو آن مصداقی که در خارج محقق شده است جزئی هست.

استاد: یعنی «سرتُ من البصرة الی الکوفه» که دارید خبر می‌دهید کلی است؟

دانش پژوه: لفظش کلی است. لفظ کلی است، قابل انطباق است. این از آن نقطه هم که شروع کرد...

استاد: لفظ که قابل انطباق نیست اصلاً، آن معنایی که شما اراده کردید. آن معنایی که این لفظ دارد از آن خبر می‌دهد قابل انطباق است؟ لفظ که قابل انطباق نیست لفظ اصلاً صدق نمی‌کند که بخواهد قابل انطباق بدانید. معنا را حساب کنید. وقتی می‌گویید «سرتُ من البصرة الی الکوفه» آن معنایی که شما اراده کردید جزئی است یا کلی است؟ نمی‌تواند کلی باشد. آن که شما دارید به آن اشاره می‌کنید کلی نیست جزئی است. خب، اما اگر مرادتان از جزئی، جزئی ذهنی باشد که سه تا اشکال دارد این را باید بگذاریم جلسه‌ی آینده ان‌ شاء الله توضیح بدهیم.

دانش پژوه: اصل این بحث در اطلاق و تقیید است. ما داریم اطلاق‌گیری می‌کنیم از مفهوم «سرتُ من البصرة الی الکوفه» بعد حالا داریم می‌گوییم که آیا این اطلاق شامل کلام می‌شود یا نمی‌شود؟ اصلش در بحث اطلاق و تقیید نیست؟ که این جمله مطلق است، بصره در همه جای بصره صادق است، آن مرکب هر طور می‌تواند باشد، سیر هر طور می‌تواند باشد.

استاد: یعنی می خواهید «سرتُ من البصرة» را مطلقش کنید؟

دانش پژوه: اطلاق ندارد؟

استاد: نه دارد خبر می‌دهد

دانش پژوه: مفهوم من خبر من، اراده من جزئی است ولی فهم ما کلی است. فهم ما یعنی اطلاق...

استاد: نه آنچه دارید خبر می‌دهید بله شما با قطع ‌نظر از خبر می‌فرمایید مفهوم سیر خب مفهوم سیر کلی است.

دانش پژوه: مثل ﴿أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ﴾[15] است. خدا شاید چند تا بیع را اراده کرده باشد، ولی ما چه می فهمیم؟ ما اطلاق می‌فهمیم، می‌گوییم مطلق بیع‌ها را شامل می‌شود. آنجا هم می‌گوییم مطلق مرکب‌ها مطلق هر جای بصره هر جای کوفه. در این مسئله ، داریم اطلاق‌گیری می‌کنیم و در اطلاق‌گیری هم می گوییم...

استاد: در خبر هم می شود که اطلاق‌گیری بکنی؟ دارد گزارش می‌دهد از یک کاری که انجام شده است چطوری شما اطلاق می‌گیرید؟

دانش پژوه: اراده فرد بله جزئی است.

استاد: آن ﴿أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ﴾ خبری است به منزله‌ی انشاء. اگر این منزله‌ی انشایی‌تان را نداشته باشید آن خبر هم می‌شود جزئی. شما ﴿أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ﴾ را می‌گویید مطلق است بله کلی است، چرا؟ چون به منزله‌ی انشاء است.

دانش پژوه: فرق نمی گذارید بین اراده متکلم و فهم ما فهم مخاطب... یعنی اصلاً امکان ندارد متکلم اراده‌ی جزئی کند ولی مخاطب به کلی بفهمد؟

استاد: نه، یعنی مخاطب نمی‌داند که این از کجا شروع کرده است. نمی‌داند می‌شود کلی.

دانش پژوه: آقا متکلم نداند، شما به بنده می‌گویی «سِر» یا «سیر کردن» در هر جا انشائی یا اخباری، من می‌گویم که خب هر جای بصره هر جای کوفه هر طور سیری. من مخاطبم اینطوری دارم اراده می‌کنم ولو شما اراده کرده باشی از گاراژ خاص...

استاد: خود کلام قابلیت صدق بر کثیرین دارد حرفی نیست، بله خود کلام یعنی معنایی که می‌تواند از این کلام اراده شود. ولی آنچه من اراده کردم چیست؟ آن که نمی‌تواند قابل صدق بر کثیرین باشد.

دانش پژوه: اینکه خود نفس کلام تحمل اطلاق را دارد این در بحث اطلاق‌گیری...

استاد: بله نفس کلام با قطع ‌نظر از خبری که من می‌دهم با قطع ‌نظر از متکلم اراده‌ای که من می‌کنم کلی است حرفی نیست، ولی به چه درد ما می‌خورد؟

دانش پژوه: بحث در این است که ما داریم آن اراده کلی‌مان را بر این بار می‌کنیم. خب آن فهم مخاطب را داریم بار می‌کنیم.

استاد: مستعمل ‌فیه برای مخاطب است یا برای متکلم؟ مستعمل ‌فیه چه ربطی به مخاطب دارد؟ متکلم دارد استعمال می‌کند، متکلم در چه استعمال کرده است؟ نمی‌شود بگویید برای مخاطب است، مخاطب هر چه فهمید فهمید. به مخاطب چه کار داریم؟ مستعمل ‌فیه برای متکلم است متکلم هم اراده کرده است خاص را، پس مستعمل ‌فیه می‌شود خاص اینجا. اما در مثل «سِر من البصرة الی الکوفه»[16] مستعمل ‌فیه خاص نیست.

دانش پژوه: در همان‌جا متکلم می‌تواند اراده کلی بکند؟

استاد: اراده کلی می‌کند، اراده کلی می‌کند، اگر اراده‌ی شخصی داشت توضیح می‌داد. توضیح نداده است دیگر گفته «سِر من البصرة» معلوم شد کلی اراده کرده است. اینجا دیگر جزئی نیست.

دانش پژوه: استاد پس ما در واقع یکی از مشکلات‌مان با آخوند، این بحث تفسیر مطلب است یعنی ایشان از خصوص یک فهمی دارند


[1] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص11.
[2] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.
[3] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص12.
[4] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص58.
[5] جامع الافكار وناقد الانظار، النراقي، المولى محمد مهدي، ج2، ص339.
[6] تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات، بهشتى، احمد، ج1، ص136.
[7] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج9، ص185.
[8] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج2، ص10.
[9] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج2، ص12.
[10] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج2، ص13.
[11] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص11.
[12] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص12.
[13] كفاية الأصول - ط آل البيت، الآخوند الخراساني، الشيخ محمد کاظم، ج1، ص11.
[14] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.
[15] سوره بقره، آيه 275.
[16] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.