آرشیو سال جاری درس نهایة درایة(مرحوم کمپانی)

92/02/07

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: وضع/حاشیه 18 /تبیین رابطه عنوان و معنون در مفاهیم نسبی و تمایز آن با رابطه کلی و فرد

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین مفهوم وضع عام و موضوع ‌له خاص در حروف

جلد اول نهایة ‌الدرایه، صفحه ۵۷، سطر دوم: «فلا ثبوت فعلي للنسب خارجا؛ حتى يكون النسبة الذهنية بالاضافة إليها كالطبيعي بالاضافة إلى أفراده»[1]

گفتیم که برای حرف یا برای نِسب، جامع ذاتی وجود ندارد؛ بلکه جامع عنوانی وجود دارد. اگر جامع ذاتی وجود داشت، می‌توانستیم لفظ را برای جامع ذاتی وضع کنیم؛ یعنی آن جامع ذاتی را لحاظ کنیم و بعداً لفظ را هم برای آن وضع نماییم. در آن صورت، وضع عام و موضوع ‌له نیز عام می‌شد.

اما چون فقط جامع عنوانی داریم، موضوع ‌له را نمی‌توانیم آن جامع عنوانی قرار دهیم. باید معنون ‌ها را موضوع ‌له قرار دهیم و معنون‌ها خاص هستند. پس ما عام را لحاظ می‌کنیم، ولی لفظ را برای عام وضع نمی‌کنیم؛ بلکه لفظ را برای خاص‌ها که معنون هستند وضع می‌کنیم. بنابراین، وضع عام و موضوع ‌له خاص می‌شود.

و گفتیم در زمانی که می‌خواهیم امر عام را لحاظ کنیم، خود آن عنوان را که معنای حرفی است لحاظ نمی‌کنیم؛ بلکه معنای اسمی را آلت قرار می‌دهیم و آن را لحاظ می‌کنیم. به عبارت دیگر، ابتدای آلی را که معنای اسمی است لحاظ می‌کنیم. منتها این ابتدا را آلیاً (آلی با الف) لحاظ می‌کنیم؛ یعنی مشیرا به افراد. پس لحاظ، لحاظِ عام می‌شود؛ منتها نه به این صورت که عنوان لحاظ شده باشد، بلکه معنای اسمی لحاظ شده است.

سپس وقتی می‌خواهیم وضع کنیم، برای عنوان وضع نمی‌کنیم؛ برای همین معنای عام وضع نمی‌کنیم؛ زیرا این معنای عام، معنای اسمی است و ما می‌خواهیم معنای حرفی را به دست بیاوریم؛ لذا لفظ را برای این معنای عام که لحاظ کردیم وضع نمی‌کنیم. برای عنوان هم وضع نمی‌کنیم؛ عنوان چیزی نیست که ما برای آن لفظ وضع کنیم. برای معنون‌های آن عنوان وضع می‌کنیم که آن معنون‌ها خاص می‌شوند. برای همان‌هایی که با ابتدای آلی به آن‌ها اشاره می‌کردیم، وضع می‌کنیم. وضعِ ما عام می‌شود، چون امر عام را لحاظ کردیم؛ ولو آن امر عام اسمی بود و حرفی نبود و موضوع ‌له ما خاص می‌شود؛ یعنی همین معنون‌ها.

تفاوت جامع ذاتی و جامع عنوانی در معانی اسمی و حرفی

به عبارت دیگر، ابتدای آلی داشتیم، ابتدای نسبی داشتیم و مصادیق ابتدای نسبی یا معنون‌های ابتدای نسبی داشتیم. ابتدای آلی همان ابتدای اسمی بود که آلت برای لحاظ حرف قرارش داده بودیم. پس ابتدای آلی می‌شود معنای اسمی. ابتدای نسبی می‌شود معنای حرفی، ولی نه معنای حرفیِ جامعِ ذاتی، بلکه جامع عنوانی؛ یعنی یک عنوان است، یک ماهیت نیست، یک ذات نیست که مشترک باشد بین مصادیقش؛ یک عنوان است.

بعد سومی هم این «مِن» و آن «مِن» و آن «مِن» و آن «مِن» را داشتیم؛ «مِن»ها را داشتیم که همه‌ی آن‌ها معنون به ابتدای نسبی هستند؛ یعنی ابتدای نسبی را افاده می‌کنند. ما این سه تا را داشتیم: ابتدای آلی، ابتدای نسبی و معنون‌های ابتدای نسبی. آن ابتدای آلی را لحاظ کردیم و برای معنون‌ها وضع کردیم. آن عنوان این وسط سمتی پیدا نکرد و کاری با آن نداشتیم؛ یعنی با ابتدای نسبی کاری نداشتیم.

چرا؟ چون ابتدای نسبی ذات نبود، عنوان بود و به کار ما نمی‌آمد. حالا می‌گویم چرا به کارمان نمی‌آمد و بعداً توضیح بیشتری خواهم داد، ان ‌شاء الله.

دانش پژوه: جامع عنوانی متعلق به چیست؟

استاد: جامع عنوانی متعلق به ابتدای نسبی است. ابتدایِ آلی، ابتدای آلی جامع ذاتی است؛ این را قبلاً گفتم. ابتدای آلی جامع ذاتی است بین ابتداهای اسمی، نه بین ابتداهای حرفی. اما چون آلی قرارش دادیم، دیگر ابتداهای اسمی را با آن لحاظ نکردیم، بلکه ابتداهای حرفی را با آن لحاظ کردیم؛ منتها نه ابتدای نسبی را، بلکه معنون‌های ابتدای نسبی را لحاظ کردیم.

دقت کنید؛ ابتدای اسمی را می‌توانستیم لحاظ کنیم و مشیر قرار بدهیم به افراد خودش؛ یعنی به ابتداهای اسمی که جزئی هستند. این ابتدا را مشیر قرار بدهیم به مصادیق خودش؛ یعنی ابتداهای اسمی که مصادیقش هستند و جزئی‌ هستند. آن وقت در این صورت، ابتدای اسمی می‌شد جامعِ ذاتی برای این مصادیق خودش که همگی اسمی بودند و اصلاً کاری به حرف نداشتند. خب این به کار ما نمی‌آمد؛ ما که نمی‌خواستیم معنای اسمی را جعل کنیم، ما می‌خواستیم معنای حرفی جعل کنیم.

نقش معنای اسمی به مثابه آلت در لحاظ معانی حرفی

لذا ابتدای اسمی در نظر نگرفتیم، بلکه ابتدای آلی در نظر گرفتیم. ابتدای آلی که مشیر به معنون‌هاست، مصادیقش و موضوع ‌له‌هایش می‌شود همان معنون‌ها؛ یعنی این «مِن» هایی که در عبارت می‌آید، نه ابتداهای اسمی که در عبارت می‌آید. ابتداهای اسمی جزئی نیستند، بلکه ابتداهای حرفی هستند؛ یعنی همین «مِن»هایی که در عبارت می‌آید، این‌ها معنونِ ابتدای نسبی هستند. ابتدای نسبی نسبت به این «مِن» ها می‌شود عنوان یا جامع عنوانی.

ابتدای اسمی یا بفرمایید ابتدای آلی نسبت به این معنون‌ها سمتی ندارند و فقط آلی هستند؛ نه جامع ذاتی است و نه جامع عنوانی است. جامع عنوانیِ این «مِن»ها، این ابتداهای نسبی خاص، جامع عنوانی‌شان ابتدای نسبی است که ابتدای نسبی معنای حرفی است و فقط عنوان است و در خارج وجود ندارد. این «مِن»ها جامع عنوانی‌شان آن ابتدای نسبی است و جامع ذاتی هم ندارند. آن ابتداهای اسمی که جزئی هستند، جامع ذاتی‌شان آن ابتدای اسمی است که ما اکنون همان را می‌خواهیم آلی قرار بدهیم.

پس توجه کنید؛ دو نوع مصداق داریم: یکی ابتداهای اسمی جزئی، یکی «مِن»ها که ابتداهای نسبی جزئی هستند. ابتداهای اسمی جزئی اصلاً به کار ما نمی‌آیند و وارد کار ما نیستند، آن‌ها هیچ. ابتدای اسمی جامع ذاتیِ آن‌هاست، ولی ما کاری با آن‌ها نداریم. این ابتداهای نسبی که همگی حرف هستند و با «مِن» افاده می‌شوند، این‌ها جامعی دارند که ابتدای نسبی است. این جامع، فقط عنوان است جامع ذاتی نیست.

آن معنای اسمی هم که ابتدای آلی بود، آن جامعِ این معنون‌ها نیست؛ نه جامع ذاتی و نه جامع عنوانی، درست است؟ پس خلاصه‌ مطلبی که ما قبل از «لا يقال»[2] گفتیم این بود که گفتیم نِسب جامع ذاتی ندارند؛ حتی آن معنای اسمی را هم نمی‌شود جامع ذاتی آن‌ها قرار داد. اصلاً جامع ذاتی ندارند، بلکه جامع عنوانی دارند. جامع عنوانی هم همین ابتدای نسبی است که اکنون عرض کردم. پس این‌ها تقریباً با این بیانی که کردم روشن شد که عنوان چیست و معنون چیست.

تحلیل مجدد فرآیند وضع و لحاظ در معانی حرفی

هر دو مصداق را ما مصداق جامع‌ها قرار می‌دهیم؛ منتها «مِن»ها مصداق جامع عنوانی یعنی ابتدای نسبی هستند و ابتداها مصداق جامع ذاتی یعنی ابتدای اسمی هستند. اما ما در زمانی که می‌خواهیم برای حروف وضع کنیم، این‌چنین عمل می‌کنیم: جامع عنوانی را نمی‌آوریم، بلکه جامع اسمی را می‌آوریم که برای معنون‌های حرفی ذاتی نیست. جامع ذاتی نیست. جامع ذاتی است برای مصادیق خودش، جامع ذاتی نیست برای معنون‌های حرفی. معنون‌های حرفی اصلاً جامع ذاتی ندارند.

چه جامع ذاتی‌شان نفسی باشد چه آلی، اصلاً معانی حرفی جامع ذاتی ندارند. فقط جامع عنوانی دارند که ما جامع عنوانی‌شان را هم در لحاظمان نمی‌آوریم. جامعی را که اسمی است می‌آوریم که نسبت به این موارد حرفی نه جامع عنوانی به حساب می‌آید و نه جامع ذاتی. آن را می‌آوریم و لحاظ می‌کنیم، ولی آلت قرار می‌دهیم؛ جامع آلی، اکنون من اسمش را می‌گذارم جامع آلی. نه جامع ذاتی است و نه جامع عنوانی، بلکه جامع آلی است.

جامعی است که ما آلت قرارش دادیم برای ملاحظه‌ی این «مِن»هایی که در خارج استعمال می‌کنیم؛ که این «مِن»هایی که ما در خارج استعمال می‌کنیم معنونِ آن جامع عنوانی هستند. پس ما این معنای اسمی را آلیاً لحاظ کردیم که معنایی است کلی و وضعش کردیم برای این معنون‌های آن جامع عنوانی، که نسبت به این ملحوظ ما خاص هستند.

خب لحاظ ما عام شد که همان ابتدای آلی است؛ موضوع ‌له ما شدند این «مِن»ها که معنون‌های آن جامع عنوانی هستند و ما وضع کردیم ابتدای آلی را، یعنی لفظی که در آن لحاظ شد ابتدای آلی را، وضع کردیم برای این معنون‌ها. و این معنون‌ها چون خاص بودند، موضوع ‌له ما خاص شد. وضع، عام شد چون ابتدای آلی لحاظ شده و ابتدای آلی عام بود. موضوع ‌له، خاص شد چون این «مِن»هایی که استعمال می‌شوند ملاحظه شدند و لفظ بر این‌ها وضع شد و این‌ها خاص بودند؛ پس وضع عام شد و موضوع ‌له آن خاص شد.

علل ترجیح ابتدای آلی بر جامع عنوانی در لحاظ واضع

دانش پژوه: آیا ابتدای اسمی هم می‌تواند جامع عنوانی باشد؟

استاد: ابتدای اسمی جامع عنوانی نیست.

دانش پژوه: ابتدای نسبی

استاد: نسبی جامع عنوانی است، بله.

دانش پژوه: اگر بشود جامع عنوانی قرار بگیرد، پس آن را لحاظ می کنیم و برای خودش وضع می کنیم.

استاد: خب آن را عرض کردم، صبر کنید توضیح می‌دهم. در آنجا یک دفعه اشکال کردید، عرض کردم توضیح می‌دهم. ابتدای نسبی را نمی‌توانیم به طور عام داشته باشیم که بعد بر او وضع کنیم. شما می‌فرمایید که: چرا ما از اول ابتدای نسبی را که عنوان عام است لحاظ نمی‌کنیم؟ آن را لحاظ کنیم و بعد لفظ را با لحاظ این معنای عام برای معنون‌ها وضع کنیم. چرا رفتیم...

دانش پژوه: برای خودش وضع کنیم و بعد مصداق‌هایش را.

استاد: برای خودش وضع کنیم یا برای مصادیقش وضع کنیم. حالا بالاخره حرف شما این است که آن عنوان را اول لحاظ کنیم. خود آن عنوان را لحاظ کنیم، بعد لفظ را برای عنوان وضع کنیم یا برای معنون‌ها وضع کنیم. حالا این مهم نیست. من می‌خواهم عرض کنم خودِ لحاظ مشکل دارد، که بعد توضیح می‌دهم. شما می‌فرمایید که جامع عنوانی را لحاظ کنیم، یعنی ابتدای نسبی را. حالا بعد که لحاظ کردیم برای همین جامع عنوانی وضع کنیم یا برای معنون‌هایش وضع کنیم. اگر برای جامع عنوانی وضع کردیم می‌شود وضع عام موضوع ‌له عام، اگر برای معنون‌ها وضع کردیم، وضع می‌شود عام موضوع ‌له می‌شود خاص. حرف شما این است، نکته اصلی در حرف شما این است که چرا سراغ ابتدای آلی رفتیم؟

اگر از اول سراغ ابتدای نسبی می‌آمدیم چه اشکالی داشت؟ این را می‌فرمایید دیگر. من این را قبلاً جواب دادم، اکنون هم جواب می‌دهم.

دانش پژوه: اول عنوان جامع را به آن نداده بود

استاد: اکنون هم عنوان جامع نداریم مهم نیست. ببینید جوابی که داده بودیم چه بود. شما وقتی می‌خواهید ابتدای نسبی را در خارج ایجاد کنید، یعنی «مِن» را می‌خواهید بیاورید. باید دو طرفش اول بیاید. اول باید دو طرف آن بیاید. من این مطلب را می‌خواستم بعداً عرض کنم ولی خب اشکال شما باعث شد که آن را جلو انداختم. عیبی ندارد، فرق نمی‌کند، چه بعداً بگویم چه اکنون بگویم. در جواب شما عرض می‌کنم، اگر ما بخواهیم این عنوان نسبی را در خارج ایجاد کنیم، عنوان نسبی، یعنی ابتدای نسبی را،که عنوان است اگر بخواهم در خارج ایجاد کنم، به توسط «مِن» ایجاد می‌شود دیگر. اگر بخواهم «مِن» را در خارج استعمال کنم چه کار می‌کنم؟ اول طرفین را می‌آوریم، بعد این «مِن» را رابطه بین طرفین قرار می‌دهیم. سِیر می‌آید، بصره می‌آید، «مِن» رابطه بینهما می‌شود، می‌گوییم «سِرت مِن البصره». این‌گونه است دیگر. تا شما سِیر و بصره را نداشته باشید «مِن» را نمی‌توانید استعمال کنید. «مِن» به چه درد می‌خورد؟ «مِن» همین‌طوری که فایده ندارد؛ چون «مِن» رابطِ مبتدابِه است به مبتدامنه.

یعنی رابط سِیر است به بصره. پس باید این سِیر و بصره باشد تا ربطِ بینهما به وجود بیاید. شما تا سِیر را آوردید، تا بصره را آوردید، دو طرف به وجود شخصی و جزئی موجود می‌شوند، «مِن»‌ای هم که میان این‌ها باقی می‌شود به وجود شخصی و جزئی باقی می‌شود. دیگر «مِن» شما کلی نمی‌تواند باشد. پس آنچه که در خارج است دیگر عنوان نیست، کلی نیست. آنچه که در خارج است کلی نیست. این را شما هم قبول دارید، بحثتان نبود. من همین‌طوری گفتم که مطلب روشن‌تر شود. حالا شما به این کار نداشتید، این را قبول داشتید که کلی نیست، جزئی است.

می‌آیم سراغ ذهن. در ذهن می‌خواهم ابتدای نسبی را بیاورم. معنای حرفی است دیگر. نسبت، معنای حرفی است. ابتدای نسبی هم یکی از مصادیق این نسبت است. آن هم معنای حرفی است. پس در ذهن اگر بخواهیم بیاوریم، مثل معنای حرفی می‌ماند. معنای حرفی «فی ‌غیره‌» است. وقتی «فی ‌غیره‌» بود، یعنی ذاتش «فی ‌غیره‌» است. در ذهن هم بیاید «فی ‌غیره‌» است، در خارج هم برود «فی ‌غیره‌» است؛ این را قبلاً گفتیم. اگر در ذهن «فی ‌غیره‌» است، وقتی در ذهن این معنای نسبی را می‌آورید، حتماً باید طرفین را بیاورید.

وگرنه «فی ‌غیره‌» بودن آن درست نمی‌شود. حتماً باید طرفین را بیاورید. در ذهن باید طرفین را بیاورید. در ذهن وقتی طرفین را آوردید، ابتدای نسبیِ میان این دو طرفِ خاص را آوردید، ابتدای نسبی دیگر عام نمی‌شود، می‌شود خاص؛ چون دو طرف آن خاص است. هر کاری با آن بکنید این ابتدای نسبی را، چه در خارج ببرید چه در ذهن ببرید، خاص است. پس شما عامی ندارید که بتوانید بگویید من آن عام را لحاظ می‌کنم پس وضع می‌شود عام. مگر عرض کردم به نظره‌ی بعدی ملاحظه کنید و یک جامعی درست کنید که این هم نمی‌شود.

دانش پژوه: پس یک وصف جامع عنوانی به آن می دهیم

استاد: جامع عنوانی یعنی به صورت عنوان جامع به آن می‌دهی. یعنی یک عنوان جامع قرارش می‌دهیم، که تحقق اگر بخواهد آن را محقق کنید می‌شود خاص. اگر بخواهید محققش کنید می‌شود خاص. یعنی به عنوان یک عنوان جامع قرارش می‌دهیم، نه به عنوان یک موجود.

تحلیل تشخص مفاهیم حرفی در مقام لحاظ و وجود

یک عنوان عام آن را می‌گیریم، نه یک موجود عام. شما تا لحاظش بکنید موجود می‌شود و خاص می‌شود و شما این خاص را دارید لحاظ می‌کنید. دیگر عام نمی‌شود. بله همین‌طوری با قطع ‌نظر از لحاظ، عامش می‌کنید. یعنی اکنون من دارم می‌گویم دیگر، می‌گویم ابتدای نسبی. خود کلمه اکنون ابتدای نسبی همگی اسم است‌، همگی اسم است؛ منتها ما داریم به زور حرفش می‌کنیم. این می‌شود یک جامع. ولی وقتی دارم لحاظش می‌کنم، همان لحاظ به آن وجود می‌دهد، تا وجود داد شخصی‌اش می‌کند. ذات شخصی هست وجود هم می‌شود شخصی. در بقیه موجودات این اعتراض را نکنید که بقیه موجودات ذهنی چرا عام هستند؛ وجودشان شخصی است چرا عام هستند؟ آن جهتش این است که ذاتشان عام است. یعنی ذاتشان مقید به «فی ‌غیره‌» نیست. ذات می‌تواند عام باشد. وجود ذهنی خاصیتش این است:

که عام می‌کند. اما چیزی را که بتواند عام کند. انسانی که در خارج خاص است و شخص است، وقتی می‌آید در ذهن، وجود ذهنی عامش می‌کند. اما چیزی که ذاتش وابسته به «غیر» است، اگر بیاوریدش در ذهن، وجود ذهنی او را از وابستگی در نمی‌آورد، باز هم وابسته است. اگر باز هم وابسته است، باید طرفینش را بیاورید. بدون طرفین لحاظ نمی‌شود. تا طرفین را آوردید خاصش کردید، خودش می‌شود خاص.

پس هیچ‌وقت شما عنوان را نمی‌توانید لحاظ کنید. مگر چشمتان را از آن طرفین و این‌ها ببندید، فقط لفظِ ابتدای نسبی را لحاظ کنید، که این لفظ هم عرض کردم اسم است. اگر به معنای حرفی بخواهید لحاظش کنید، حتماً طرفین می‌گیرد، حتماً جزئی می‌شود، از حالت عنوان در می‌آید. شما نمی‌توانید این عنوان را، عنوان بودنش را، جامع بودنش را حفظ کنید، بعد لحاظش کنید، بعد بگویید من لحاظ کردم عام را، بعد هم بگویید وضع کردم برای همین عام. اصلاً عامی دیگر ندارید شما که لحاظش کنید یا عامی ندارید که بخواهید برایش وضع کنید. پس اصلاً نمی‌توانید بگویید وضع عام شد موضوع ‌له عام، یا وضع عام شد موضوع ‌له خاص. اصلاً وضع عام را در اینجا نمی‌توانید درست کنید. به محض اینکه لحاظش کردید که می‌خواهد وضع اینجا درست شود دیگر، وضع عام در لحاظ درست می‌شود، به محض اینکه لحاظ کردید جزئی‌اش کردید، دیگر وضع عام ندارید. اینکه ما نگذاشتیم عنوان در وضع دخالت کند، به خاطر همین بود؛ نمی‌توانستیم عامش کنیم. رفتیم قرض

دلیل عدول از جامع عنوانی به ابتدای آلی در مقام وضع

گرفتیم، یعنی ابتدای آلی را که معنای اسمی بود، آن را آوردیم تا آن مشکل ما را حل کند. ابتدای نسبی که عنوان بود تا وجود گرفت در لحاظ ما شد خاص و به عمومیت باقی نماند. دیدیم نمی‌توانیم وضع عام کنیم، آن را رها کردیم. رفتیم سراغ ابتدای آلی، که آن را می‌توانستیم عام لحاظ کنیم تا وضعمان بشود عام. علت این که از اول ما سراغ جامع عنوانی نیامدیم این بود:

که جامع عنوانی به دردمان نمی‌خورد. نمی‌توانستیم عام لحاظش کنیم، تا وضعمان بشود عام. و برای ما مهم بود که وضع را عام کنیم، حالا موضوع ‌له عام شود یا خاص. وضع را ما نتوانستیم عام کنیم، ناچاراً رفتیم سراغ ابتدای آلی، که آن می‌توانست برای ما لحاظ عمومی درست کند و بتوانیم بگوییم وضع عام است. آن می‌توانست برای ما درست کند، سراغ آن رفتیم. بعد که خواستیم وضع کنیم:

برای مصادیق ابتدای آلی که مصادیق اسمی هستند که نمی‌خواستیم وضع کنیم، آن‌ها را کنار گذاشتیم. برای مصادیق و معنونات این عنوان حرفی می‌خواستیم وضع کنیم. این معنون‌ها هم خاص بودند، موضوع ‌له ما شد خاص. دیگر ببینید کامل روشن شد که وضع عام شد موضوع ‌له خاص شد. وضع عام شد چون رفتیم سراغ ابتدای آلی، توانستیم وضع را عام کنیم. موضوع ‌له خاص شد چون نرفتیم سراغ عنوان. عنوان به دردمان نمی‌خورد، رفتیم سراغ معنون. معنون‌ها هم خاص بودند. من در بیانات قبلی‌ام وقتی می‌خواستم ثابت کنم که موضوع ‌له خاص است یا اخص است، این‌طور تصویر کردم که تصویر خوبی نبود، اکنون در حال اصلاح آن هستم. گفتم که، البته تصویر غلطی نبود، ولی خوب نبود، اینجایش کمی خوب نبود. تصویرم این‌طور بود که ابتدا را عام فرض می‌کنیم:

تصحیح خطای گذشته در تبیین نسبت میان موضوع ‌له و ملحوظ

که هم شامل ابتدای آلی شود هم شامل ابتدای نسبی شود، و ابتدای نسبی یکی از مصادیقش می‌شود و او شامل هر دو مصداق می‌شود پس او می‌شود عام و موضوع ‌لهی که ابتدای نسبی آن می‌شود خاص. این خوب نبود این حرف، این حرف را اصلاح می‌کنم. در گذشته گفتم ولی اکنون می‌بینم درست نیست؛ یعنی خوب نیست، نباید گفته می‌شد. به همین نحوی که اکنون دارم عام و خاص درست می‌کنم توجه کنید: ابتدای آلی را عام فرض می‌کنم، معنون‌ها را خاص می‌گیرم. آن‌وقت معنون‌ها می‌شوند موضوع ‌له. آن‌وقت می‌گفتیم که ابتدا را به طور عام تصور می‌کنیم، بعد این ابتدا دو قسم دارد: ابتدای آلی دارد، ابتدای نسبی دارد، ما برای ابتدای نسبی وضع می‌کنیم، که ابتدای نسبی خاص است. عام و خاص را بدین گونه درست می‌کردیم. این اکنون خوب نیست، اکنون این مطلب را انکار کردیم. بلکه ما ابتدای آلی را تصور می‌کنیم به لحاظ عام، بعد برای معنون‌های ابتدای نسبی وضع می‌کنیم، یعنی برای «مِن»‌ها که خاص هستند. این‌ها نسبت به آن عام خاص هستند، آن‌وقت وضع ما می‌شود عام، موضوع ‌له ما می‌شود خاص.

دانش پژوه: آن وقت این‌ها جزئی حقیقی هستند؟

استاد: نه جزئی حقیقی نیستند.

دانش پژوه: معنون‌ها...

استاد: معنون‌ها را نمی‌گوییم جزئی حقیقی، می‌خواهم بگویم اخص هستند. ببینید، می‌خواهم بگویم که معنون‌ها اخص هستند برای نسبت به آن ملحوظِ ما. عبارتِ مرحوم اصفهانی در آنجایی که می‌خواست اشکال کند، که گفت «ميزان عموم الوضع وخصوص الموضوع له ، ليس الوضع للجزئيات الحقيقية»، در آنجایی که می‌خواست اشکال کند، عبارتش این بود که برای ابتدای نسبی وضع کردیم، برای ابتدای نسبی وضع کردیم. یعنی عبارتش این بود. آن‌وقت بعضی‌ها گفتند ابتدای نسبی عام است، پس شما برای عام وضع کردید، برای جزئیات حقیقی هم وضع نکردید.

تبیین حمل شایع در موضوع ‌له و نقد جامع ذاتی در کلام لایقال

یادتان هست دیگر، عبارت این بود که «وميزان عموم الوضع وخصوص الموضوع له ، ليس الوضع للجزئيات الحقيقية ؛ حتى يورد علينا : بأن مجرد الوضع لحقيقة الابتداء النسبي» حقیقت ابتدای نسبی را ایشان در آنجا موضوع ‌له گرفته بود. خب اگر آن موضوع ‌له باشد، این موضوع ‌له می‌شود عام. مستشکل هم همین را می‌گفت. می‌گفت موضوع ‌له را عام گرفتید.

بله، مستشکل گفت این‌که جزئی حقیقی نیست. یعنی ابتدای نسبی جزئی حقیقی نیست، بلکه عام است، پس موضوع ‌له‌تان خاص نشد، عام شد. اگر ابتدای نسبی جزئی حقیقی بود موضوع ‌له‌تان می‌شد خاص، اما چون ابتدای نسبی جزئی حقیقی نیست، پس موضوع ‌له‌تان خاص نشد عام شد. مستشکل این را می‌گفت، که شما موضوع ‌له را ابتدای نسبی قرار دادید. من اکنون در بیاناتم روشن شد که موضوع ‌له ابتدای نسبی نیست. در حالی که خود مرحوم اصفهانی در آنجایی که اشکال را وارد می‌کرد، قبول کرد که موضوع ‌له ابتدای نسبی است.

و لذا گفت ما موضوع ‌له را جزئی حقیقی نمی‌دانیم تا شما بگویید ابتدای نسبی جزئی حقیقی نیست پس موضوع ‌له نیست. ما موضوع ‌له را ابتدای نسبی حساب می‌کنیم، در حالی که شرط هم نمی‌کنیم موضوع ‌له حتماً جزئی حقیقی باشد. از کلامش این‌طور برمی‌آمد که دارد ابتدای نسبی را موضوع ‌له قرار می‌دهد و بعد وقتی هم توضیح می‌داد همین‌طور توضیح داد. ولی بعد که داشت جواب می‌داد، دقت کنید چند خط پایین‌تر گفت «والموضوع له ما هو ابتداء نسبي بالحمل الشائع»، «بالحمل الشائع» مهم بود. یعنی خود ابتدای نسبی موضوع ‌له نیست، ابتدای نسبی به حمل شایع موضوع ‌له است، یعنی معنون ‌ها؛ یعنی همان «مِن»‌ها. خودشان این حرف را توضیح دادند. یعنی همین که اکنون من دارم می‌گویم در کلمات خودشان بود. وقتی خواست جواب آن مستشکل را بدهد، گفت خود ابتدای نسبی مورد موضوع ‌له نیست. ابتدای نسبی به حمل شایع موضوع ‌له است. یعنی عنوان موضوع ‌له نیست معنون‌ها موضوع ‌له هستند. «مِن»‌ها موضوع ‌له هستند، نه عنوان ابتدای نسبی. عنوان ابتدای نسبی که در خارج وجود ندارد، در ذهن هم تا بخواهد تصورش بکنید عرض کردم باید خاصش کنید. مگر به حیله‌ای خاصش نکنید که عنوان بودنش محفوظ بماند، به آن بتوانید بگویید جامع عنوانی. خب مطالب روشن است. دیگر بعضی مطالب قبلی هم با این حرف‌هایی که گفتم تکمیل شد. ایشان در «لا يقال»، این‌ حرف‌هایی که من زدم، همگی تقریباً توضیحاتِ قبل از «لا يقال» بود. اگر چه با «لا يقال» و «لأنا نقول» هم مناسبت داشت، مرتبط بود، ولی در واقع توضیحات قبل از «لا يقال» بود، که آنجا گفته نشده بود، اکنون دارد تکمیل می‌شود. خود مرحوم اصفهانی هم آنجا توضیح کاملی نداده بود. در «لا يقال» گفت یک ابتدای نسبیِ کلی داریم و ابتداهای نسبیِ جزئی هم داریم. یعنی این «مِن»‌ که اینجا استعمال کردیم، آن «مِن»‌ که آنجا استعمال کردیم، همگی ابتدای نسبی هستند. همگی ابتدای نسبی هستند و این‌ها جزئی هستند. در میان همین‌ها یک جامعی وجود دارد که از آن تعبیر می‌کنیم به ابتدای نسبی. آن جامع در تمامی این‌ها مشترک است و یک امر ذاتی هم هست. پس جامع ذاتی است. صادق عبارت است از ابتدای نسبی، مصداق هم عبارت است از جزئیات همین صادق.

نقد مفهوم ربط و نسبت در کلام مرحوم اصفهانی

پس صادق می‌شود جامع ذاتیِ آن جزئیات خودش. این‌طور گفت. مرحوم اصفهانی در «لأنا نقول»، اولاً این ‌را که معنای «مِن» ابتدای نسبی باشد انکار کرد. درست است ما این عنوان را به آن می‌دهیم، ولی منظور از ابتدای نسبی، ابتدای نسبی نیست. ابتدای نسبی خودش معنای اسمی است، حرفی نیست. منظور از ابتدای نسبی ربطِ ابتدا است، نسبة ‌الابتدا است. نه ابتدایی که نسبی باشد. ابتدای نسبی خودش معنای اسمی است. بلکه مراد نسبة ‌الابتدا است، ربط‌الابتدا است، ربطِ «مبتدابِه» به «مبتدا منه». مبتدابِه در مثال «سِرت مِن البصره»، سِیر است، «مبتدا منه» بصره است. ربطی که میان این دو است می‌شود ابتدای نسبی. و این ربط جامع ذاتی نیست. چرا جامع ذاتی نیست؟ به همین بیانی که عرض کردم. وقتی می‌خواهند تصورش کنند، باید طرفین آن تصور بشود.

طرفین که تصور شد، طرفین خاص می‌شود، بعد این هم که در میان آن طرفین تصور می‌شود این هم خاص می‌شود. پس ابتدای نسبی که همان نسبة‌الابتدائیه است از اول خاص درست می‌شود، هیچ‌وقت عام نمی‌شود تا بتوانید بگویید من لحاظ کردم عام را پس وضعم هم عام است. تا اینجا روشن است؟ تا اینجا را گفته بودیم. که من اکنون با تبییناتی که افزودم، مطالب گفته شده هم روشن‌تر شد. مطالبی که در جلسه قبل گفتم روشن‌تر شد. ایشان در همان جا به یک مطلبی اشاره کرد. گفت ابتدای نسبی یک وجود بالقوه دارد، ابتدای نسبی، یک وجود بالقوه دارد یک وجود بالفعل. وجود بالقوه‌اش عام است. یعنی آن وقتی که هنوز وجودش نداده‌ام، هنوز طرفین برایش نیاورده‌ام؛ چون اگر طرفین برایش بیاورم وجود بالفعل پیدا می‌کند. ولی آن وقتی که هنوز برایش طرفین نیاورده‌ام، می‌توانم این را عام لحاظ کنم.

تحلیل تفاوت میان وجود بالقوه و بالفعل در مفاهیم نسبی

آن وقتی که برایش طرفین نیاورده‌ام، عام لحاظش می‌کنم. ولی آن وقت این ابتدای نسبی موجود نشده، بالقوه موجود است، یعنی می‌تواند موجود شود اگر طرفینش بیاید. آن وقتی که هنوز من برایش طرفین نیاورده‌ام و دارم لحاظش می‌کنم، آن وقت عام لحاظ می‌شود. ولی آن وقت وجود ندارد، آن وقت نه در خارج وجود دارد نه در ذهن من. وقتی وجود می‌گیرد که طرفینش موجود بشود، آن وقت وجود بالفعل پیدا می‌کند.

آن وقتی که من به آن طرفین نداده‌ام، نه در خارج نه در ذهن، او را موجود بالفعل نساخته‌ام؛ بلکه در آن حالت موجود بالقوه است. بله در وقتی که موجود بالقوه است عام است؛ حرفی نیست. طرفین ندارد دیگر. چون هنوز وجودش نداده‌ام، می‌توانم بدون طرفین تصورش کنم. اما تا خواستم وجود بالفعلش بدهم، باید طرفینش بیاید؛ چون وجود بالفعل نمی‌گیرد مگر با طرفین. طرفین چه در خارج بیاید، چه در ذهن بیاید، می‌شود خاص. آن وقت دیگر نمی‌توانم عنوانِ عام داشته باشم.

پس این عنوان، عنوانِ عام هست اگر وجود بالقوه داشت، اگر خواستم به آن وجود بالفعل بدهم، از عمومیّت می‌افتد، می‌شود خاص. این هم مطلب دیگری است که در «لا يقال» آمده بود، که من در جلسه قبل شاید کامل نتوانستم توضیح بدهم چون خسته بودم، در این جلسه کامل توضیح دادم. که ان‌ شاء الله روشن شده باشد آنچه که ما در گذشته گفتیم. خب اکنون ایشان دنباله بحث را می‌آورند. دنباله بحث این است که اگر شما همین ابتدای نسبی را لحاظ کنید و بخواهید به آن وجود بالفعل بدهید، می‌شود خاص. تا اینجا را گفته بودیم، می‌شود خاص. دو مرتبه لحاظش کنید، این یک فرد دیگری از ابتدای نسبی خواهد بود و یک وجودِ دیگرِ غیر از آن وجود قبلی خواهد داشت.

در جامع ذاتی ما این حرف را نداشتیم، در جامع ‌های ذاتی این‌طور می‌گفتیم: زید را می‌بینید، انسانیت را لحاظ می‌کنید، خب یک انسانیت در ذهن ما می‌آید، از دیدن زید. خصوصیاتش را می‌اندازیم، انسانیت را نگه می‌داریم. دو مرتبه عَمر را می‌بینید، خصوصیاتش را می‌اندازید، انسانیت را نگه می‌داریم. این انسانیت در ذهن می‌آید. این دو تا انسانیت در ذهن نمی‌شود، هر دو با هم ادغام می‌شوند و می‌شوند یکی. خصوصیت جامع ذاتی این است که وقتی آن را می‌آورید، بارِ دوم که می‌آورید، مثلِ بارِ اول است، دو تا نمی‌شود؛ ادغام می‌شود، با آن بارِ اول یکی می‌شود. یعنی شما اکنون دو تا انسان در ذهن ندارید، دو تا انسانِ جامع عرض می‌کنم، دو تا انسانِ جامع در ذهن ندارید. دو تا انسانِ شخصی آمد در ذهن، ولی وقتی جامعش کردید شد یکی. برخلاف این جامع عنوانی، دو تا ابتدای نسبی آوردید، هر کدام را با طرفینِ خاصِ خودش.

تمایز ادغام در جامع ذاتی و تکثر در جامع عنوانی

آن ابتدای نسبی را می‌خواهید عام بگیریدش، نمی‌شود عام بگیرید، دارید با طرفین ملاحظه می‌کنید. آن که با طرفینِ اول آمد شد یکی، این که با طرفینِ دوم آمد شد یکی دیگر، این دو تا روی هم منطبق نشده‌اند که همگی هر دوشان بشود یکی. جامع ذاتی دو تاشان منطبق می‌شود و می‌شود یکی. این نمی‌شود. این جامع عنوانی این‌طور نیست. آن لحاظ اولتان یک لحاظ است، لحاظ دومتان جدای از لحاظ اولتان است، روی لحاظ اول نمی‌افتد، با لحاظ اول یکی نمی‌شود. به این جهت شما نمی‌توانید عامی درست کنید. در انسان عام درست می‌کردید، مدام این انسان‌ها را روی هم انبار می‌کردید، یک انسانِ فشرده می‌شد که می‌توانست حکایت کند از زید و عَمر و بکر، همان جزئیاتی که شما آن‌ها را دیدید، از همان‌ها داشت حکایت می‌شد. اما این جامع عنوانی یکی نشده، این جدا جدا است، یک بار آوردیدش جدا است، بارِ دیگر آوردید جدا است، هیچ‌وقت این‌ها روی هم ادغام نمی‌شوند که یک کلی بشود و مشیر بشود به افرادشان. پس شما کلی را ندارید که بخواهد لحاظ کند.

به قول ایشان، می‌گوید، این را دقت کنید تعبیر خود ایشان: می‌گوید که ما در خارج و ذهن جزئیاتی نداریم که بالفعل موجود باشند و بعد ما یک جامعی را تصور کنیم و آن جامع را کلیِ این موجودات و عامِ این موجودات قرار بدهیم. ما وقتی می‌خواهیم آن جامع را لحاظ کنیم، تازه یک وجودی، (دقت کنید در این عبارت)، یک وجودِ مجاورِ وجودِ قبلی قرار می‌دهیم؛ نه یک وجودِ جامعی که بیاید آن قبلی‌ها را شامل بشود. یک وجودِ مجاور. یعنی در واقع می‌شود گفت یک مرکبی تشکیل می‌دهیم که اجزایش عبارت است از این لحاظ و این لحاظ و این لحاظ، این اجزا را در کنار هم می‌گذاریم. که این اجزا را در کنار هم می‌گذاریم، همگی می‌شوند اجزایِ یک مرکب؛ مثل افراد که می‌شوند اجزای یک لشکر.

آن وقت این جزءهایی که مجاورِ هم قرار می‌گیرند، هر یک با دیگری مطابقت دارند، ولی صِدق ندارند. هر یک با دیگری مطابقت دارد ولی صِدق ندارد. این جزئی که اکنون من تصور کردم با آن خارجی مطابقت دارد، ولی صادقِ بر خارجی نیست. وقتی می‌تواند صادقِ بر خارجی باشد که اعم باشد. این اعم نیست، این درست مثل خودِ خارجی است. مطابقت دارد، اما صادق نیست. و ما در جامع احتیاج به صادق بودن داریم، آن را نتوانستیم درست کنیم.

تبیین تفاوت میان مطابقت و صدق در مفاهیم مجاور

پس ابتدای نسبی نمی‌تواند جامع ذاتی باشد، نمی‌تواند جامع باشد؛ چون اگر چه مطابق است با این ابتداهای خارجی، ولی بر این‌ها صادق نیست. یکی از خودِ همین‌ها است؛ منتها این ذهنی است، آن‌ها خارجی هستند. صادق نیست نه بر ذهنیات نه بر خارجیات، بلکه یکی از خودِ همین‌ها است. مطابقت دارد با این‌ها، یکی از این‌ها هست، ولی بر این‌ها صادق نیست. فرق است بین این که دو شیء با هم مطابق باشند یا اینکه یکی بر دیگری صادق باشد. ما دنبال صادق می‌گردیم، دنبال مطابق نمی‌گردیم. اگر صادقی پیدا کردیم، می‌توانیم او را لحاظ کنیم، آن وقت بگوییم این صادق عام است، پس لحاظ عام است یعنی وضع عام است. ولی ما این کار را نمی‌توانیم بکنیم. شما که «لا يقال» بودید، خواستید یک عامی درست کنید که جامع بین این خاص‌ها باشد، نتوانستید، موفق نشدید، بلکه یک چیزی درست کردید که همراه این خاص‌ها باشد، نه صادقِ بر این خاص‌ها باشد. شما رفتید عام درست کنید که صادقِ بر این خاص‌ها باشد، نتوانستید عام درست کنید، یک مجاور درست کردید که مثل خود این خاص‌ها است.

عبارت را توجه کنید صفحه ۵۷ سطر دوم، «فلا ثبوت فعلي للنسب خارجا»[3] . در خارج ما ثبوت فعلی برای نسب نداریم، مگر بعد از اینکه دو طرفش را می‌آورید، آن وقت این نسبت ثبوت فعلی پیدا می‌کند. قبل از اینکه دو طرف را بیاورید، ثبوت فعلی ندارید، ثبوت بالقوه دارید، یعنی قبل از اینکه شما طرفین را بیاورید، ابتدای نسبی به صورت کلی به وجود بالقوه موجود است، نه به وجود بالفعل. «فلا ثبوت فعلي للنسب خارجا». خارجاً این نسب وجود فعلی ندارند، مگر شما طرفینشان را بیاورید؛ که اگر طرفینش را آوردید وجود فعلی پیدا می‌کنند ولی دیگر عام نیستند، خاص می‌شوند.

نسب در خارج ثبوت فعلی ندارند تا نسبت ذهنی که من تصور می‌کنم، بالاضافه به آن خارجی‌ها، مثل طبیعی بالاضافه به افرادِ خودش بشود. در خارج شما افرادی دارید، بعد یک کلی تصور می‌کنید، این کلیِ تصور شده صِدق می‌کند بر تمامی این خارجیات، آن وقت می‌توانم بگویم این صادق، طبیعیِ این افراد است. اما در باب ابتدای نسبی ما این‌چنین وضعی نداریم که ابتداهای نسبیِ جزئی در بیرون داشته باشیم یا در ذهن داشته باشیم، بعد یک ابتدای نسبیِ عامی را بیاوریم که شامل این‌ها بشود و بر این‌ها صِدق کنند.

نقد مفهوم نسبت ذهنی و چالش صدق در جامع عنوانی

«وإن كانت النسبة الذهنية تطابق النسبة الخارجية». نسبت ذهنی با نسبت خارجی مطابق است، منتها مطابقت، یعنی این مثل آن است، نه صادقِ بر آن. آنچه که در ذهن من آمده یک جزئی است، آن هم که در خارج است یک جزئی است؛ هر دو مثل هم هستند، منتها یکی وجود خارجی دارد، یکی وجود ذهنی دارد. این دو تا مثل هم هستند، مطابقتِ با هم دارند ولی یکی صادق بر دیگری نیست.

دانش پژوه: جزئیین باید باشد یا جزئین؟

استاد: جزئین، الان می خوانم. «وإن كانت النسبة الذهنية تطابق النسبة الخارجية»، ولو اینکه نسبت ذهنیه مطابقِ نسبت خارجیه هست، ولی صادق نیست. چرا؟ چون مطابقت بین دو جزء حاصل می‌شود. یعنی اگر یک مرکبی داشته باشید که دو جزء داشته باشد، مثل لشکری که چندین انسان در آن است، مطابقت بین اجزا هست، یعنی این جزء مطابقِ او است در قوّت، این جزء مثل او است در قوّت. ولی این جزء صادقِ بر آن نیست. شما چند تا جزء را در کنار هم می‌گذارید، یک مرکب درست می‌شود، آن وقت عنوانِ مرکب را ملاحظه می‌کنید. این عنوانِ مرکب صادقِ بر این‌ها نمی‌شود؛ مثلاً لشکر بر زید صادق نیست؛ یک عنوانِ انتزاعی است. اکنون به آن لشکر کار نداریم، مثال زدم. بین دو جزء محقق می‌شود مطابقت، اما «و هي»، یعنی این مطابقتِ بین دو جزء غیر از صِدق است. آن که ما لازم داریم این است که صِدق کنند. مطابقتِ صادق با مصداق برای ما لازم است، نه اصلِ مطابقت. دقت کنید در این تعبیری که گفتم، تعبیر خوبی بود. مطابقتِ صادق با مصداق برای ما لازم است، نه اصلِ مطابقت. اصلِ مطابقت را در دو جزء هم می‌توانید پیدا کنید که صادق و مصداق هم نیستند. خب، «لا يقال»[4] دوباره برمی‌گردد، می‌گوید که مفهوم نسبت که صادق است. ایشان می‌فرماید مفهوم نسبت عنوان بود، عنوان که به درد ما نمی‌خورد.

جامع عنوانی بود، شما خواستید جامع ذاتی درست کنید. ما که جامع عنوانی را قبول داشتیم و توضیح دادیم که به درد وضع نمی‌خورد. اما مفهوم نسبت فقط «عرفت صادقاً سابقا»[5] که نسبتش به نسب حقیقیه که در خارج هستند، نسبتِ عنوان است به معنون. آن به دردمان نمی‌خورد، شما که «لا يقال»[6] بودید، خواستید جامع ذاتی درست کنید. اکنون جامع ذاتی درست نکردید، جامع عنوانی درست شد. جامع عنوانی که از اول ما قبول داشتیم ولی کار وضع را تمام نمی‌کند. خب این مطلب هم تمام شد، «فتدبّر جيّدا»[7] . ان‌ شاء الله روشن شده باشد، دیگر من توضیح در حد توانم [دادم].


[1] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.
[2] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص56.
[3] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.
[4] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص56.
[5] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.
[6] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص56.
[7] نهاية الدّراية في شرح الكفاية، الغروي الإصفهاني، الشيخ محمد حسين، ج1، ص57.