91/07/21
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقدمه/موضوع علم و عوارض ذاتی /تعریف عرض ذاتی و غریب و اشکال غریب بودن بسیاری از محمولات علوم
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تعریف اول از عرض ذاتی و تفاوت محمول منصمیمه و بهضمیمه
نهایةالدرایه، صفحه ۱۹، سطر دهم: «مع أنهم صرحوا أيضا : بأن العارض للشيء بواسطة أمر أخصّ أو أعمّ ـ داخليا كان ، أو خارجيا ـ عرض غريب ، والأخص والأعم واسطة في العروض»[1]
گفتیم که برای عوارض ذاتی دو تفسیر است. در یک تفسیر گفته شده است که عرض ذاتی، عرضی است که از ذات معروض انتزاع میشود و بر معروض حمل میشود. مثل اینکه مثلاً از نور، روشنی را انتزاع کنید و بر نور حمل کنید. مثلاً بگویید که «الشمس منوّرةٌ»؛ نه منیرةٌ، منوّرةٌ. فعلاش را برایش حمل نکنید، آنچه که دارد برایش حمل کنید. البته فعل هم یک نوع عرض است، ولی الآن داریم بحث میکنیم که عرضی را از ذات انتزاع کنید و بر خودش حمل کنید؛ «الشمس منوّرةٌ». که میگویند محمولِ مِنصمیمه؛ یعنی محمولی که از صمیم، از درون ذات بیرون آمده و بر ذات حمل شده است.
یک بار میگویید «الجدار منوّرةٌ». این را از ذات، نور را از ذات جدار نگرفتهاید؛ بلکه به خاطر اینکه نور خورشید بر جدار افتاده و جدار روشن شده است، به آن توانستهاید بگویید منوّرةٌ. این محمولِ بهضمیمه است، نه محمولِ منصمیمه. یعنی با ضمیمه نوری که بر این دیوار افتاده ما حق پیدا کردهایم که این حمل را، این محمول را بر جدار حمل کنیم. یعنی منوّرةٌ را بر جدار حمل کنیم. منوّر نسبت به جدار، عرض ذاتی نیست؛ ولی نسبت به خورشید عرض ذاتی هست. این بنا بر این تفسیر که عرض ذاتی عبارت است از عرضی است که از ذات شیء انتزاع شود.
دیدگاه مرحوم آخوند و تفسیر دوم از عرض ذاتی
این تفسیر البته تفسیر درستی است، بسیاری از اکابر هم گفتهاند. منتها تفسیری است برای عرض ذاتی و شامل بعض اعراض میشود. تفسیر دیگری برای عرض ذاتی آمده است که أعم از این است. یعنی اعتبار نکرده است که از ذات انتزاع بشود. فقط گفته است واسطه در عروض نداشته باشد، مال خودش باشد. حالا مالی باشد که از ذات آمده یا مالی باشد که به او اعطا شده است، بلاواسطه برایش حمل میشود.
مثلاً بخواهید بیاض را بر یک موجود ابیضی شما مترتب کنید، که آن موجود ابیض ذاتش بیاض نیست، ذاتیاش بیاض نیست. خب بیاض را از ذاتش انتزاع نمیکنید، ولی بدون واسطه برایش حمل میکنید؛ میشود عرض ذاتی. خب توجه میکنید که عرض ذاتی به تفسیر دوم أعم است از عرض ذاتی به تفسیر اول. هر دو تفسیر را قبول داریم، اما تفسیر دوم را أعم میدانیم.
مرحوم آخوند عرض ذاتی در باب علوم را که عبارتند از محمولات موضوع مسائل، به تفسیر دوم تفسیر کردهاند، نه به تفسیر اول. به دو دلیل؛ دلیل اول را در جلسه قبل خواندیم. دلیل اول این بود که وقتی ما محمولات مسائل را ملاحظه میکنیم، میبینیم بعضیهایشان از ذات موضوع گرفته شدهاند، پس عرض ذاتیاند به تفسیر اول. ولی بعضیها از ذات موضوع گرفته نشدهاند، و در عین حال محمول بر موضوع مسئله هستند؛ عرض ذاتیاند به تفسیر دوم ولی عرض ذاتی به تفسیر اول نیستند. بر ذات موضوع حمل میشوند بدون واسطه، اما از ذات موضوع انتزاع نشدهاند. اینها میشوند عرض ذاتی به تفسیر دوم ولی عرض ذاتی به تفسیر اول نیستند.
ضرورت شمول محمولات مسائل و تقسیمبندی انواع واسطه
اگر ما عرض ذاتی را به تفسیر اول تفسیر کنیم، لازم میآید که بسیاری از این محمولاتی که از ذات انتزاع نمیشوند ولی بر ذات حمل میشوند، محمول واقعی مسائل نباشند و علم در آن محمولات از باب طردا للباب بحث کرده باشد. یعنی یک بحث خارجی را مطرح کرده به مناسبت. در حالی که اینطور نیست، این مسئله مسئله علم است، مسئله خارجی نیست که به مناسبت طرح شده باشد. پس باید طوری عرض ذاتی را مطرح کنیم که شامل تمام محمولات مسائل بشود. و آن تفسیر هم همان تفسیر عامی است که مرحوم آخوند انتخاب کرده است. پس جهت اول برای خوب بودنِ تفسیر عرض ذاتی به این تفسیر مرحوم آخوند، این بود که عرض کردیم. البته عرض کردم تفسیر اول هم درست است، منتها در اینجا نمیتوانیم تفسیر اول را تمام بدانیم. در جاهای دیگر، در یک جاهایی ممکن است تفسیر اول را کامل بدانیم. در اینجا تفسیر اول برای ما کامل نیست. این دلیل اول بود که در جلسه گذشته گفته شده بود، من الآن تکمیلش کردم.
دلیل دوم این است: که علماء گفتند اگر چیزی عارض شود بر موضوعی با واسطه، سه حالت پیدا میکند. حالت اول این است که واسطه مساوی است با معروض. عارضی بر معروض حمل میشود با واسطه مساوی. ضحک بر انسان حمل میشود به واسطه تعجب. تعجب هم مساوی با انسان است. یعنی در حیوانات دیگر تعجب نیست، این خاصه انسان است. وقتی انسان تعجب میکند خنده برایش عارض میشود. البته تعجب به دو معناست؛ یکی به معنای شگفتی، یکی به معنای خوش آمدن. بعضیها میگویند که خیلیها را ما میبینیم تعجب میکنند خنده نمیکنند، یا خنده میکنند خندهشان ناشی از تعجبشان نیست. اینجا باید توجه داشته باشیم تعجب به معنای شگفتی نیست همه جا. در بسیاری از موارد به معنای خوش آمدن است. وقتی میگوید «لا یعجبنی هذا» یعنی خوشم نمیآید. آنجا که تعجب به معنای خوش آمدن حاصل بشود، خنده پشت سرش هست. یعنی خندههایی که ملاحظه میکنید یا مربوط به تعجب به معنای شگفتی است یا مربوط به خنده به معنای خوشآمدن است؛ یا مربوط به خوشآمدنه است. حالا این یک توضیحی خارج از بحث بود.
واسطه اخص و اعم در عروض اعراض
ولی آنچه که منظور بود این بود که ضحک بر انسان عارض میشود با واسطه، منتها واسطه، واسطه مساوی است. قسم دوم این است که واسطه أخص باشد. ضحک را ما بر حیوان عارض کنیم، نه بر انسان. واسطه عروضِ ضحک بر حیوان، انسان بودن است. یعنی حیوانی که انسان است ضاحک است. انسان را واسطه قرار میدهیم، به توسط انسان بودن این حیوان میشود ضاحک. اگر این واسطه نباشد، حیوان ضاحک نیست. این واسطه أخص است؛ واسطه که انسان است أخص از حیوان است. اینجا گفته میشود عرض به واسطه أخص عارض شد. گاهی هم واسطه أعم است.
واسطه أعم هم دو قسم میشود. حالا من اول واسطه أعم را مثال بزنم و بعد دو قسمش کنم. گفته میشود که انسان ماشی است، مشی میکند. چرا؟ چون حیوان است. یا گفته میشود انسان متحرک بالاراده است، چون حیوان است. حیوان متحرک بالاراده است، حیوان ماشی است، انسان هم چون فردی و نوعی برای حیوان است میشود ماشی یا متحرک بالاراده. توجه میکنید که ماشی بودن که عرضی از اعراض است بر انسان عارض میشود به واسطه أعمّی که حیوان است. این سه نوع واسطه.
عرض کردم واسطه أعم دو قسم میشود. زیرا آن أعمّی که واسطه میشود یا داخلی است یا خارجی. یعنی یا داخل در معروض است یا خارج از معروض. در این مثالی که من عرض کردم داخل در معروض بود. معروض انسان بود، عارض ماشی بود، واسطه حیوانی است که داخل در انسان است. بالاخره ذاتی انسان است دیگر، جنس انسان است و داخل است.
•(شاگرد): حیوان لابشرط دیگر...
•(استاد): بله؟
•(شاگرد): حیوان لابشرط دیگر، چون حیوان بشرط لا که نمی تواند داخل در حقیقت انسان باشد؟
•(استاد): حیوانی که جنس است را من عرض می کنم.
•(شاگرد): حبوانی که جنس است
•(استاد): بله. جنس لا بشرط است. من احتمال دادم یک چیز دیگر منظور شما باشد که پرسیدید، که آن بعداً انشاءالله میآید.
واسطه اعم خارجی و تفاوت فصل با اخص
قسم دوم عارضِ عامی است که خارجی باشد.
•(شاگرد): تباین باشد هم لا بشرط می شود مگر این که قرینه بر خلاف آن بیاید
•(استاد): تباین باشد بعدا توضیح خواهیم داد. چه باشد تباین؟
•(شاگرد): حیوان که اطلاق می فرمایید همین لابشرط متبادر می شود مگر این که...
•(استاد): مگر قید بیاید... البته من حالا با تباین کار ندارم، قید جنس را آوردم دیگر، گفتم جنس باشد معنایش این است که لابشرط باشد.
خب قسم دوم آنجاست که واسطه أعم باشد و این واسطه أعم خارجی باشد، داخلی نباشد. یعنی عرض عامی بر معروض وارد بشود و به توسط این عرض عام یک چیز دیگر وارد بشود. در مثال فرض اول این بود که جنسی مرتبط میشد به معروض و به توسط آن جنس عارضی عارض میشد. حالا میگوییم عرض عامی (عرض باید عام باشد)، باید وارد شود بر این معروض تا به توسط عرض عام، عرض دیگری وارد شود. گفته میشود که حرکت منشأ حرارت است. وقتی آدم میدود بدنش داغ میشود. اصلاً به طور کلی اگر تند راه برویم داغ میشویم، کند هم راه برویم داغ میشویم، منتها داغی کمتر است، شاید حس نکنیم. اصل راه رفتن یا به تعبیر دیگر اصل حرکت منشأ حرارت است. حالا اگر بر انسان حارّ بودن صدق کند، ذوالحراره بودن صدق کند، نه به توسط اینکه مثلاً بدنش گرم است، به توسط حرکت. یعنی حرارت ناشی از حرکت را بر انسان حمل کنیم. حرکت عرض عام انسان است. عرض است، عرض عام هم هست، خارجی است. به توسط این عرض عام حرارت بر انسان مترتب میشود. در چنین حالتی حرارت میشود عارض بر انسان به واسطه امر عام خارجی.
تحلیل اقسام واسطه و مفهوم عرض غریب
مشی بر انسان حمل میشد به توسط امر عام داخلی، حرارت بر انسان حمل میشود به توسط عام خارجی. پس ملاحظه کنید سه تا واسطه داشتیم، واسطه سوم به دو قسم تقسیم شد، در مجموع میشود گفت چهار قسم واسطه داریم.
•(شاگرد): آن واسطه أخص و أعم و داخلی و خارجی قابل تقسیم هست؟
•(استاد): در أخص، در أخص گفته نمیشود داخلی.
•(شاگرد): اگر با واسطهی فصل باشد داخلی است؟
•(استاد): فصل مختصِ است و أخص نیست. این یک اشتباه بزرگی است که گاهی در منطق میشود. فصل را فکر میکنند أخص است. فصل مختصِ است و أخص نیست. حیوان نسبت به انسان أعم است. دیگر نمیشود گفت فصل أخص است. آخه بعضیها اینطوری میگویند؛ میگویند که جنس أعم است، فصل أخص است. این درست نیست. فصل أخص نیست. فصل باید مساوی باشد با نوع. این کلمه خاصی که در آنجا میآورند به معنای أخص نیست، به معنای مختص است. جنس أعم است، فصل مختص است. آن وقت میگویند خاص. وقتی خاص را بعضیها تعریف میکنند تفسیر میکنند میگویند أخص است، اشتباه میکنند. خاص را باید بگویند خاص به این است، یعنی مختص به این است. پس فصل همیشه مختص است، أخص نیست. نمیتوانید بگویید أخص داخلی است. أخص هیچ وقت داخلی نیست. أخص همیشه خارجی است.
•(شاگرد): با آن نوع مساوی است، با این قاعده که فرمودید؟
•(استاد): أخص تقریباً همان نوع است. آن وقت نوع را نمیشود گفت جزء حیوان است. مصداق حیوان هست، اما جزء نیست. داخلی یعنی جزء. نه جزء. انسان جزئیِ انسان، حیوان است، ولی جزء حیوان و داخل حیوان نیست. بر خلاف حیوان، که حیوان جزء انسان است و داخل انسان است. عام میشود داخلی باشد، خارجی باشد. ولی خاص همیشه خارجی است. مساوی هم خارجی است. مساوی هم خارجی است. مگر مساوی را شما فصل بگیرید؛ اینطور بگویید، تعجب عارض انسان میشود به خاطر ناطقیت. ولی در واقع این باید گفت تعجب عارض انسان میشود بدون واسطه، چون ناطقیت همان انسانیت است. ظاهراً وقتی ما بخواهیم تبیین کنیم ناطقیت را واسطه قرار میدهیم. یعنی مساوی داخلی، مساوی خارجی. مساوی داخلی میشود ناطقیت، مساوی خارجی میشود تعجب. ولی مساوی داخلی که حالا داخلی هم شاید اسمش را نگذاریم، مساوی داخلی خود معروض است. ناطق خود انسان است، چون عرض کردم مختص است، مختص خود انسان است. بنابراین چه تعجب را بگویید با واسطه ناطقیت، چه بیواسطه بر انسان حمل میشود، هر دوی آن درست است. آنجا را ما بیواسطه قرار میدهیم، نه با واسطه. پس عارض یا با واسطه مساوی است، یا با واسطه أخص است، یا با واسطه أعم داخلی است یا با واسطه أعم خارجی است. این شد چهار قسم عارض واسطهدار.
تمایز عرض ذاتی و غریب بر اساس واسطه در عروض
از این چهار قسم، دو قسم را یا سه قسم را عرض غریب دانستهاند. آن که به واسطه امر أخص باشد مثل ضحکی که عارض حیوان میشود به توسط انسانیت، این عارض غریب است. آن دو قسمی هم که واسطه أعم است آن هم عرض غریب است. مشیی که بر انسان به توسط حیوان حمل میشود، حرارتی که بر انسان به توسط حرکت حمل میشود، همه اینها عارض غریب است. از سه قسم از اقسام عارض غریب است. اونی که با واسطه مساوی یا بیواسطه عارض شود عرض ذاتی است. اما اونی که با واسطه أخص یا واسطه أعم عارض میشود عرض غریب است. حالا رسیدگی کنیم. آنجاهایی که واسطه أعم است یا واسطه أخص است، واسطه، واسطه در عروض یا واسطه در ثبوت است. اگر واسطه، واسطه در عروض شد معلوم میشود تعریف عرض ذاتی به اینکه واسطه در عروض نباشد، و عرض غریب به اینکه واسطه در عروض باشد، تعریف کاملی است. چون اگر آنجاهایی که عرض، عرض غریب است، مثل آنجا که واسطه أخص دارد یا واسطه أعم دارد، میبینیم واسطه در عروض است. میفهمیم که باید عرض غریب را تفسیر کنیم به اونی که واسطه در عروض دارد و در نتیجه عرض ذاتی را تفسیر کنیم به اونی که واسطه در عروض ندارد، یعنی به واسطه امر أعم یا واسطه أخص نمیآید. و ما ملاحظه میکنیم که آنجا که واسطه أعم در کار است، آنجا که واسطه أخص در کار است، ما واسطه در عروض داریم.
حالا یکی را من توضیح میدهم. مشی حقیقتاً برای حیوان است. و اگر به انسان نسبت میدهیم به توسط حیوان بودنش است. پس بالحقیقه، یا اولاً و بالذات، این مشی برای حیوان است و بعد به انسان نسبت داده میشود. تعجب اولاً و بالذات برای انسان است. ضحک هم برای انسان است. برای چیز دیگری نیست که ما به انسان نسبتش بدهیم، بعد نسبت بشود نسبت مجازی است، تا واسطه بشود واسطه در عروض. با اینکه واسطه دارد، با اینکه ضحک واسطه دارد و آن واسطه تعجب است، با وجود این شما نمیتوانید بگویید که اینجا واسطه در عروض داریم. چرا؟ چون ضحک را اولاً و بالذات و بالحقیقه میتوانید به انسان نسبت بدهید. اما مشی را به انسان نسبت نمیدهید اولاً و بالذات، اول به حیوان نسبت میدهید بعداً به توسط حیوان به انسان نسبت میدهید.
•(شاگرد): بالحقیقه نسبت میدهید...؟
•(استاد): بالحقیقه نسبت میدهید به اعتبار حیوانیتش.
•(شاگرد): آن که شما میفرمایید در بالعرض، آنجایی که واسطه در عروض است، حملش مجازی است؟
•(استاد): مجازی است. توجه کنید الآن نسبت مشی به انسان با قطع نظر از حیوانیت، مجاز است.
•(شاگرد): با قطع نظر که واسطه در عروض است دیگر، واسطه در عروضش که حیوان است، ثم این میشود ماشی، ولی ماشی بودنش حقیقی است.
•(استاد): ماشی بودن انسان به اعتبار حیوانیتش است، از حیوانیت که سلبش کردید چه می شود؟
•(شاگرد): الانسانِ ماش، حقیقتاً دارد یا نه؟
•(استاد): به اعتبار حیوانیت دارد. پس اولاً این مشی اسناد داده میشود به حیوان، بعداً به انسان. بالعرض معنایش این دوتاست. بالعرض گاهی در مقابل بالذات است گاهی در مقابل بالحقیقه است. هر دو هم معنا میشود. بالعرض یعنی ثانیاً، در مقابل بالذات یعنی اولاً. بالعرض یعنی بالمجاز، در مقابل بالحقیقه. هر دو تعبیر هست. بالعرض را هر دو مدل معنا میکنند.
تبیین واسطه در عروض و پاسخ تعبدی به اشکال
•(شاگرد): واسطه در عروض که میفرمودید در مقابل واسطه در ثبوت، اگر یک شیئی واسطه در عروض داشته باشد بالعرض به معنی مجاز هست یا نیست؟
•(استاد): اگر واسطه در عروض داشته باشد بالعرض به معنی مجاز هست. چطوری به معنی مجاز است بعداً باید توضیح بدهم. این را اجازه بدهید من در دو صفحه یا سه صفحه بعد توضیح بدهم. الآن میخواهد فقط اشاره کند. آنجا که باید شیئی، شیئی شود تا عرضی را قبول کند، واسطه در عروض است. آنجا که لازم نیست چنین باشد واسطه در عروض نیست. حالا بعداً کلام صدرا را میگوییم، نظر خود مرحوم اصفهانی را هم میگوییم، بعد مطلب کاملتر روشن میشود. حالا اینجا به قول خودمان مطلب را بپذیرید و منتظر توضیحش باشید. به عنوان یک اصل موضوعه از ما بپذیرید، منتظر توضیحش باشید. که آنجا که واسطه أعم است یا واسطه أخص است، واسطه در عروض است. کجاها واسطه در عروض است ما فقط کلی گفتیم. گفتیم آنجا که اسناد مجازی باشد، یا اسناد ثانوی باشد نه اولی. اما توضیح کامل ندادیم. توضیح کاملش را بعد که اشکالی به وجود آمد و ما جواب آن اشکال را دادیم خواهیم گفت، آن وقت مطلب کاملاً روشن میشود. الآن یک طوری تعبداً مطلب گفته شد، ولی یک طوری تعبداً بپذیرید تا به تفصیل مطلب روشن بشود انشاءالله.
تطبیق متن
صفحه ۱۹ هستیم، سطر دهم.
«مع أنهم صرحوا»
این دلیل دوم است برای اینکه تفسیر عرض ذاتی به تفسیری که مرحوم آخوند گفته تفسیر خوبی است. «مع أنهم» یعنی اصولیین تصریح کردند «أيضاً بأن العارض للشيء بواسطة أمرٍ أخص» مثلاً ضحکی که عارض حیوان میشود به واسطه امر أخص یعنی انسانیت. یا به واسطه امر أعم، چه این أعم داخلی باشد مثل مشیی که عارض بر انسان میشود به واسطه حیوانی که أعم داخلی است، یا این أعم خارجی باشد مثل حرارتی که عارض بر انسان میشود به توسط حرکتی که أعم خارجی است، عارضِ به واسطه، اما به واسطه أخص یا أعم، «عرضٌ غریب. والأخص والأعم واسطةٌ في العروض.» پس آنجا که واسطه در عروض باشد عرض، عرض غریب است. آخوند هم همین را گفت که عرض ذاتی اونی است که واسطه در عروض نداشته باشد. مفهومش این است که عرض غریب اونی است که واسطه در عروض داشته باشد. الآن ما دیدیم که آنجا که واسطه أعم باشد یا أخص باشد واسطه در عروض است، و آنجا هم عرض عرض غریب است.
•(شاگرد): شما میفرمایید أخص داخلی و خارجی نداریم؟
•(استاد): بله أخص داخلی و خارجی نداریم.
•(شاگرد): اما أخص همان داخلی داریم، اما أخص...
•(استاد): أخص داخلی نداریم. أخصها خارجیاند، داخلی نیستند. مختصِ داخلی داریم، ولی أخص داخلی نداریم. چون داخلی یا جنس است که أعم است، یا فصل است که أخص نیست. داخلی این دوتاست دیگر، پس أخص را ما نمیتوانیم داخلی قرار بدهیم. حتماً أخص باید خارجی باشد.
نسبت عرض بر فصل و نوع و تشریح ناطقیت
•(شاگرد): حالا اگر حمل بکنیم عوارضی را بر فصل تا به واسطه آن بر نوع حمل بشود، این أخصِ داخلی هست یا خارجی؟
•(استاد): این را جواب دادم. اگر شما عوارضی را بر فصل حمل کنید تا با واسطه فصل بر نوع حمل کنید، مثل این است که آن عوارض را مستقیماً بر نوع حمل کرده باشید. چون فصل با نوع فرقی نمیکند، مختص است.
•(شاگرد): آخه نوع که متشکل از جنس و فصل هست...
•(استاد): شما چرا انسان را متعجب میدانید؟ چون ناطق است، نه چون این بدن را دارد. بلکه چون ناطق است. ناطق بودن با انسان بودن یکی است. شما این را میدانید خواندهاید که در فصل اخیر تمام اجناس و فصول قبلی مندرج است. پس وقتی میگویید ناطق، مثل این است که گفته باشید حیوانِ ناطق. حیوانِ ناطق یعنی انسان. ناطق یعنی انسان. منتها ناطق را میگویند حد ناقص، چرا؟ چون حیوانش تصریح نشده است، نه حیوان در آن وجود ندارد، حیوان در آن وجود دارد، تصریح نشده است. در حد باید شما به هر چه هست تصریح کنید. اگر تصریح نکردید حدتان میشود ناقص. ولی در ناطق آن چه به آن تصریح نکردید وجود دارد. وقتی وجود داشته باشد ناطق میشود همان انسان. شما اگر عرضی را بر ناطق حمل کنید این عرض بیواسطه بر خود نوع حمل شده است. نمیتوانید بگویید واسطه أخص داریم یا واسطه مختص داریم. یا واسطه مساوی داریم. ناطق واسطه مساوی هم نمیشود. ناطق واسطه نیست، خود انسان است.
«فيشكل حينئذٍ». فاء «فيشكل» را توجه کنید.
•(شاگرد): بالحقیقه ما رسم ناقص نداریم؟
•(استاد): بله. رسم ناقص هم داریم، خاص تنها...
•(شاگرد): نه، حد ناقص... حد ناقص را قسم میکنند به حسب حقیقت میخواهند تعریف کنند...
•(استاد): چرا؟ اگر جنسشان جنس بعید باشد حدشان میشود ناقص.
•(شاگرد): تعریف به فصل تنها بکنیم؟
•(استاد): تعریف به فصل تنها بکنید حد میشود ناقص.
•(شاگرد): به حد ناقص و به حسب این معانی بخواهید به آن نگاه بکنید این همه حدود هر حدی به حسب ذات تمام است، حد ناقص به حسب آن معنایی...
•(استاد): آن حدی که در آن ناطق ذکر شده است، به قول شما به لحاظ آن چه در باطنش هست حد تام است، ولی ما باطن را قرار نیست حساب کنیم، به تصریح نگاه میکنیم.
نقد تعاریف منطقی و اشکال بر محمولات علوم
•(شاگرد): در کل با معانی بیشتر سر و کار داریم نه با الفاظ...
•(استاد): معانی ضمنی یا معانی مصرح به؟ معانی مصرح بها لازم است خودشان تصریح کردند، باید شما در تعریف هر چه لازم است بیاورید. کنایه، مجاز، حذف، اینها در تعریف جایز نیست. تعریف مخدوش میشود. حتی چیزهایی که واضح به ذهن میآید باید در تعریف ذکر کنید. یعنی اگر معرّف را میآورید معرّف باید کامل باشد.
خب «فيشكل حينئذٍ». توجه کنید هم فاء تفریع آورده است، هم «حینئذٍ» آورده است. معلوم میشود این اشکال وابسته به مطالب قبل است. و از مطالب قبل روی این اشکال افتاده است. اشکال را توجه کنید اولاً، بعداً من ارتباطش را با مطلب قبل و استخراجش از مطالب قبل عرض کنم. اشکال این است که در بسیاری از مسائل محمولاتی را که ما ملاحظه میکنیم، بر نوع موضوع حمل شده است نه بر خود موضوع. موضوع علم حالت جنسی دارد، موضوعات مسائل انواع این جنساند. بعضی از محمولات بر خود موضوع حمل شدهاند. مثلاً در فلسفه تشکیک را ما بر وجود حمل میکنیم. خب وجود موضوع فلسفه است. در مسئله تشکیک ما محمول را بر موضوع فلسفه حمل میکنیم، نه بر نوعی از موضوع فلسفه. اما در یک جای دیگر میرسید که میبینید مثلاً تلازم هیولی و صورت. این برای موجود نیست، برای جسم موجود است، برای نوعی از موجود است.
•(شاگرد): یعنی فردی، ممکنه از فرد...
•(استاد): نوعی از جنس گفته می شود... البته نوع را به لحاظ جنس میتوانید فرد بگویید، ولی فرد اصطلاحی نیست. نوعی از موضوع، موضوع مسئله قرار گرفته است، محمول هم بر همان موضوع مسئله که نوع موضوع علم است وارد شده است. این در بسیاری از علوم اتفاق میافتد که الآن مثالش را عرض کردم. کم است از محمولات در مسائل بر خود موضوع علم حمل میشوند. بسیاری از محمولات در مسائل بر انواع موضوع علم حمل میشوند، که آن انواع موضوع مسائلاند.
استدلال بر غریب بودن بسیاری از محمولات علوم
خب توجه کنید؛ یعنی چه؟ یعنی اینکه محمولات به واسطه أخص حمل میشوند. یعنی به واسطه نوع، و نوع أخص از جنس است. جنس موضوع علم است، این انواعِ جنس موضوعات مسائلاند. محمولات بر موضوعات مسائل حمل میشوند و به توسط موضوعات مسائل به موضوع علم نسبت داده میشوند. پس محمولات نسبت به موضوع علم به واسطه امر أخصاند. و گفتیم که اگر عارضی به واسطه أخص عارض شد میشود عرض غریب، بنابراین بسیاری از محمولات علم باید عرض غریب باشند.
با این بیانی که کردم معلوم شد که «فيشكل» فاء تفریعش به کجا مرتبط است. الآن گفتیم به واسطه امر أخص یا به واسطه امر أعم میشود عرض غریب. اینجا که گفتیم به واسطه امر أخص میشود عرض غریب، این اشکال وارد میشود. واسطه أعم را کار نداریم. به واسطه امر أعم عرض غریب است، آن را کار نداریم، به واسطه امر أخص عرض غریب است آن الآن برای ما مشکل درست میکند. بسیاری از محمولاتی که در مسائل علوم مترتب بر موضوع علم میشوند، به توسط أخصی که موضوع مسائل و انواع موضوع علماند وارد میشوند.
اشکال در علم اصول و مسأله حجیت خبر
و گاهی به واسطه أعم عارض میشود. اینجا دیگر به آن دومیاش هم اشکال دارد. که واسطه گفتید واسطه أعم باشد عرض، عرض غریب است، ما در بعضی علوم میبینیم که محمول مسئله به واسطه أعم بر موضوع علم بار میشود. و آن در علم اصول است، همین علمی که خودمان در آن هستیم. علم اصول موضوعش چیست؟ ادله اربعه. ادله اربعه موضوع علم اصول است. یکی از ادله اربعه حدیث است، خبر است. این را میگوییم «حجةٌ». یک بار به لحاظ سندش، آن را کار نداریم. یک بار به لحاظ ظهورش؛ چرا حجت است؟ «لأن الظاهر حجةٌ». ظاهر أعم از خبر است. ظاهر در کلام من و شما هست، ظاهر در خبر یعنی حدیث هست، در محاورات هم هست.
چون این حدیث به لحاظ متنش ظاهری دارد و «کل ظاهرٍ حجةٌ»، پس این حدیث حجت است. ملاحظه میکنید حجیت بر کل ظاهر حمل میشود، به توسط کل ظاهر بر مصداق ظاهر که خبر است حمل میشود. یعنی اینجا حجیت که محمول مسئله است، به موضوع علم که خبر است مترتب میشود به واسطه أعمّی که مطلق ظهور است. پس در علم اصول بسیاری از(به قول ایشان «جلّ مطالب»)، «جلّ محمولات» و بسیاری از محمولات علم بر موضوع علم حمل میشوند به واسطه أعم. و شما گفتید این چنین حملی، این چنین عارضی عارض غریب است. پس بسیاری از محمولات علم اصول هم عارض غریب میشود.
جمعبندی اشکالات و اشاره به پاسخ ملاصدرا
بنابراین با توجه به اینکه عارضِ به واسطه أخص عرض غریب است، بر بسیاری از علوم اشکال میکند. و با توجه به اینکه عارضِ به واسطه امر أعم عرض غریب است، بر علم اصول اشکال میکند؛ که بسیاری از محمولات به واسطه أخص یا به واسطه أعم حمل میشوند و باید عارض غریب باشند و علم نباید در آنها بحث کند در حالی که بحث کرده است. این شکلی جواب می دهیم،اشکال مهمی است.
• (شاگرد): این اشکال به خود موضوع مسائل هست یا...
• (استاد): موضوع علم را تعریف نمیکنیم. دو تا تعریف داشت؛ یکی برای موضوع علم یکی برای عرض ذاتی. تعریف موضوع علم که تمام شد، اصلاً ما دربارهاش بحث نکردیم. درباره عرض ذاتی ایشان تفسیری کرد، ما آن تفسیر را مطرح کردیم آخر به این اشکال برخوردیم.
• (شاگرد): آخر علیحده نگاه نمیکنیم که عرض ذاتی رو به تعبیر تعریف نگاه میکنیم؟
• (استاد): باشه. علیحده نگاه نکنید، به اعتبار تعریف موضوع نگاه کنید. علیأیحال آیا عرض ذاتی معناش این هست یا نیست که باید واسطه أعم و أخص نداشته باشد؟ این ملاک تعریف ذاتی است. حالا در علمی که ما بحث میکنیم یا واسطه أخص داریم یا واسطه أعم داریم، پس عرض ذاتی نیست. چطوری بحث کردید؟ این اشکال است دیگر.
• (شاگرد): تفسیر دومی که برای عرض ذاتی کردن میخواد این اشکال بهش شامل بشه؟ این ناظر به تعریف اول عرض ذاتیه؟
• (استاد): بله در تعریف اول برای عرض ذاتی این اشکالات شاید پیش نیاد، ولی در تعریف دوم اشکال هست. یعنی آن جا که شما واسطه أعم داشتن را یا واسطه أخص داشتن را منشأ غریب بودنِ عرض قرار می دهید، آن جا اشکال وارد میشود. اشکال وارد میشود که در بسیاری از علوم واسطه أخص داریم، در علم اصول واسطه أعم داریم، پس به اعتراف شما باید این عرضها، عرض غریب شوند. و اگر عرض غریب باشند در علم نباید از اینها بحث کنند، در حالی که دارند بحث میکنند.
«فيشكل حينئذٍ». به اینکه اغلب محمولات علوم (علوم منظور علم اصول فعلاً نیست)، چون علم اصول را جدا بحث میکند. «بأن أغلب محمولات العلوم عارضة لأنواع موضوعاتها». مستقیماً بر انواع عارض میشوند، بعد به توسط انواع بر موضوع که جنس است وارد میشوند. و انواع أخص از جنس هستند. پس عارض، عارضِ به واسطه أخص شد و میشود عرض غریب.
«فتکون أعراضاً غریبةً لها»[2]
؛ اعراض غریب میشوند «لها» یعنی برای موضوعات علوم یا برای علوم. برای علوم باشد بهتر است «لها» رو به علوم برگردونید. «فتکون» این اعراض، اعراض غریب برای علوم است، اگرچه اعراض ذاتی برای انواع هستند. ولی اعراض غریب برای علوم هستند، یعنی اعراض غریب برای موضوع علم. هستند.
«كما أنّ جلّ مباحث هذا العلم يبحث فيها عما يعرض لأمر أعمّ من موضوع هذا العلم». «هذا العلم» یعنی علم اصول که ما در آن داریم بحث میکنیم، علم حاضر. «جُلّ» یعنی اکثر مباحث این علم بحث میشود در آن اکثر مباحث از عوارضی که «یعرض» بر موضوع «لأمرٍ» یعنی «لواسطةِ أمرٍ» که أعم از موضوع این علم است. عرض کردم موضوع این علم ادله اربعه است، آن وقت خیلی از محمولاتی که بر موضوع مسائل بار میشوند ابتدا بر أعم از موضوع علم حمل می شوند بعد به توسط آن أعم به موضوع علم سرایت میکنند. بنابراین آن امور هم در علم اصول میشوند عرض غریب و نباید مورد بحث قرار بگیرند، در حالی که مورد بحث قرار میگیرند..
این اشکال در نوع علوم دارد وارد میشود، چه در فقه و اصول چه در غیر فقه و اصول. این را باید جواب داد.
«وقد ذهب القوم في التفصّي» یعنی تخلّص «عن هذه العويصة» عويصة یعنی مشکله «يميناً وشمالاً»؛ یعنی به طرف راست و چپ رفتن، خیلی این در آن در زدن. در فارسی میگوییم خیلی این در آن در زدن و به نتیجه نرسیدن. ایشان میگوید یمیناً و شمالاً رفتهاند. «ولم یأت أحدٌ منهم بما یشفی العلیل ویروی الغلیل». کسی چیزی نیاورده است که باعث شفای مریض و باعث سیرابی شخص تشنه شود. نه تشنهای را سیراب میکنند نه مریضی را شفا میدهند، یعنی چیزی که به جواب درست به حساب بیاید از جانب کسی گفته نشده است، جوابها همه ناقصاند.
تحلیل آراء اکابر در پاسخ به اشکال عارض غریب
«وأجود ما أفيد في دفع الإشكال ما أفاده بعض الأكابر في جملة من کتبه». بعض بزرگان که صدرا است، در پارهای از کتابهایش به این اشکال جواب داده است. ولی جوابش جواب واضحی نیست، باید تفسیر بشود. مرحوم سبزواری این جواب را تفسیر کرده است، به تفسیری که مرحوم محقق اصفهانی نمیپسندند. بعد خود مرحوم محقق اصفهانی میفرمایند که صدرا گرچه در بعض کتبش این جواب مجمل را گفته است، در بعض دیگر این جواب را تفصیل داده است. خوب است که ما تفصیل خودش را ذکر کنیم.
تفصیل صدرا را ذکر میکنیم و جواب داده میشود. ولی تفصیلی هم که صدرا در جای خودش کرده است، باز یک مقدار ابهام دارد، لذا مرحوم محقق باز توضیح میدهند که مطلب کاملاً روشن بشود. پس آنچه که ما در پیش داریم، حرف مجمل ملاصدرا است، تفسیر اولش به توسط مرحوم سبزواری است، تفسیر دومش به توسط خودش است، تفسیر سوم که همان تفسیر دوم است منتها با تفصیل بیشتر به توسط مرحوم اصفهانی است. این سه مطلب در پیش است که خب ظاهراً نمیرسیم وارد بشویم، باید بگذاریم برای جلسه بعد.