درس شرح حکمت منظومه - استاد محمدحسین حشمت پور

97/09/11

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در هستی صرف بودن حق تعالی /حقیقت وجود منبسط و نسبت آن با واجب‌تعالی و ماهیات

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

حکمت شرح منظومه، صفحه بیست و یک، سطر نهم:

«(ماهيته‌) أي ما به هو هو (إنيته‌) إضافة الإنية إليه تعالى إشارة إلى أن المراد عينية وجوده الخاص الذي به موجوديته لا الوجود المطلق المشترك فيه لأنه زائد في الجميع عند الجميع فهو صرف النور و بحت الوجود الذي هو عين الوحدة الحقة و الهوية الشخصية».[1]

بحث ما در این بود که وجود واجب، عین ماهیت او است یا به تعبیر دیگر، خداوند ماهیت ندارد.

من قبل از این‌که وارد بحث بشوم، نکته‌ای را باید توجه بدهم که این نکته هیچ ارتباطی به بحث امروز ما یا بحث دیروز ندارد. ولی چون مهم بود و شاید کلمات من موهم بوده است، من فکر می‌کنم که الان باید تبیین بشود.

در سابق من وقتی می‌خواستم وجود منبسط را توضیح بدهم، الفاظی به کار می‌بردم که مطلب را روشن‌تر کند. ولی بعداً متوجه شدم که مثل اینکه این الفاظ من نتیجه برعکس داد و مطلب را مخفی‌تر کرد. حالا توضیحی عرض می‌کنم؛ در ذهنتان باشد، در موارد دیگر اگر من تعبیر تسامحی داشتم یا برای توضیح مطلب به چنین تعبیرهایی پرداختم، اصل مطلب در ذهنتان باشد تا خطایی رخ ندهد.

شبهات مربوط به وجود منبسط

من درباره وجود منبسط می‌گفتم که هرکدام از این ماهیات، سهمی از وجود را گرفته‌اند. این عبارت موهم این است که وجود منبسط تکه‌تکه شده است. تذکر می‌دادم که وجود قطعات ندارد، مقدار ندارد، امتداد برای او نیست، بنابراین سهم‌ها به معنای این نیست که تکه‌تکه شده است؛ ولی شاید این تذکرها حق مطلب را ادا نمی‌کرده است. باز هم سوالی دیروز شد که من متوجه شدم باید مطلب را جوری توضیح بدهم که این ابهام برطرف بشود.

گاهی این‌طوری سوال می‌شود که آیا وجود منبسط تکه‌تکه می‌شود یا نه؟ که این سوال دیروز از من شد و من را متوجه کرد که باید عبارت را درست بیاورم. گاهی این‌طور سوال می‌شود که آیا غیر از این وجودهای منبسطی که به ما داده شده است و هرکدام سهمی گرفته‌ایم، یک وجود وسیع و بی‌تعینی هم در خارج داریم یا نه؟ این سوال هم گاهی می‌شود که الان ما همه برخوردار از وجود منبسط هستیم؛ گذشته از این وجودهای منبسطی که الان همه محدودند، یک وجود منبسط نامحدود در یک افق خاصی از جهان داریم یا نداریم؟ گاهی این سوال هم می‌شود. شاید الان ذهن شما هم این سوال در آن باشد که غیر از این وجود منبسط‌هایی که هرکدام داریم، یک وجود منبسط خالیِ خالی، که هیچ تعینی در آن نیست، آن هست یا نیست؟ الان توضیحی که من می‌خواهم بدهم، هم تکه‌پاره شدن وجود منبسط را بیان می‌کند که غلط است، هم وجود یک وجود منبسط دیگری غیر از این وجود منبسطی که در جهان هست را نفی می‌کند. هر دو را جواب می‌دهد، هر دو مشکل حل می‌شود.

وحدت و بساطت وجود منبسط و اتحادش با تمام ماهیات شخصیه

توجه کنید؛ ما یک وجود منبسط در خارج داریم که این وجود منبسط در تمام ماهیات هست؛ چه ماهیت‌های نوعیه که خارجیت ندارند، چه ماهیات شخصیه که خارجیت دارند. در واقع ما باید وجود منبسط را در ماهیات شخصیه ببینیم، چون ماهیت نوعیه هم در ضمن اشخاص‌اند. پس ما ماهیت نوعیه در خارج نداریم، هرچه داریم شخص است. وجودها در اشخاص‌اند. اما آیا این وجودهایی که در اشخاص‌اند یکی‌اند یا چند تا؟ این را دقت کنید؛ تمام نکته همین‌جا است. یک وجود داریم یا چند تا؟

وجود منبسط را تعبیر می‌کنند به «رقّ منشور»؛ یعنی یک صفحه پهن شده. حالا من تعبیر می‌کنم به یک سفره پهن شده؛ یک سفره‌ای که پهن بشود از بی‌نهایت تا بی‌نهایت. این یک دانه است، یکی بیشتر نیست. روی این سفره شما نقوشی بیندازید. این نقوش هر کدام سهم خودشان را از این وجود می‌گیرند، اما وجود را تکه‌پاره نمی‌کند. وجود به صورت یک سفره پهن متصل است. کلمه اتصال هم خوب نیست‌، ولی من ناچارم از باب تشبیه معقول به محسوس این حرف را بزنم تا مطلب روشن بشود. یک وجود واحد من الازل الى الابد داریم. هیچ تکه‌پاره نیست، یکی است. هیچ نقشی هم در آن نیست، بلکه نقوش روی آن هستند. خودش ماهیت ندارد، خودش همراه ماهیت نیست (ماهیتی که برای خودش باشد)، ولی ماهیت‌ها همه با او متحدند. تصور می‌کنید چه دارم می‌گویم؟ یک وجود منبسط داریم مثل یک سفره پهن، که این تکه‌تکه نیست، متعدد هم نیست. نقوشی روی آن افتاده است که اگر این نقوش را پاک کنی، آن زیر اصل وجود می‌ماند؛ اگر نقوش را بگذاری، باز اصل وجود هست. منتها این مهم است که این نقوش هر کدام به اندازه خودشان جا گرفته‌اند، بدون اینکه وجود را تکه‌پاره کنند. همه‌شان به اندازه خودشان جا گرفته‌اند. یعنی هرکدام سهمی از این وجود گرفته‌اند. دیگر یک وجود منبسط دیگر ما نداریم. همین وجود منبسط است در همه ما. ما تعینات هستیم روی این وجود منبسط. که وقتی حضرت اسرافیل در قیامت فوت می‌کند، این تعینات می‌روند و آن سفره خالی باقی می‌ماند.

پس وجود منبسط را تصویر کردید که چیست. وجود منبسط با تمام ماهیات متحد است و هیچ‌کدام از ماهیات نیست. خودش هم ماهیت ندارد، ولی همراه با ماهیات شده است. فردا این همراهی را پاک می‌کنند و وجود منبسط خالی باقی می‌ماند. پس نگویید وجود منبسط تکه‌تکه شده است؛ آیا یک وجود یک‌سره هم غیر از این وجود تکه‌پاره شده داریم یا نداریم؟ نه، همان وجود یک‌سره که قبل از این‌که تعینات بگیرد یک‌سره بود، حالا هم یک‌سره است، به آن وجود می‌گوییم وجود منبسط. پس دو تا وجود منبسط نداریم؛ یکی مطلق، یکی مقید. همان مطلقه است که این قیدها بر آن وارد شده است.

سریان وجود منبسط من الازل الی الابد

صدرا تعبیر جالبی دارد. تعبیر «عروض» نمی‌کند، تعبیر به «سریان» می‌کند.[2] می‌گوید این وجود که یک وجودِ من الازل الی الابد است، سریان پیدا کرده است در ماهیات و در هر ماهیتی به اندازه ظرفیت آن ماهیت وارد شده است. همه ماهیت‌ها الان برخوردار از این وجود شده‌اند. ولی اصل وجود این‌طور نیست که متعدد باشد، یک وجود است که در ماهیت‌ها به اندازه ظرفیتشان وارد شده است. مثلاً ظرفیت ماهیت پیغمبر خیلی وسیع است، وجود شدیدی به آن داده شده است؛ ظرفیت این انسان کمتر است، وجود ضعیف‌تر به آن داده شده است. در انواع هم که نگاه می‌کنید، ظرفیت انسان بالاتر است، وجود شدید و قوی به آن داده شده است. آن یکی مثلاً حیوان است، ظرفیتش پایین‌تر است، به آن وجود کمتر داده می‌شود. سریان پیدا می‌کند وجود در ماهیات و با این سریان، ماهیات موجود می‌شوند.

بعد سوال می‌شود سریان چطوری است؟ می‌گوید این سریان را نمی‌شناسیم. مثل سریان آب نیست. سریان مجهول‌الکنه است؛ یعنی برای ما روشن نیست که چه نوع سریانی است، فقط می‌دانیم که سریان پیدا کرده است. تشبیه هم می‌کنند به نوری که یک نور است، از پشت شیشه‌های رنگی تابیده، آن طرف شیشه شما می‌بینید که نورهای متعددی است. این تعدد برای شیشه‌ها است، برای آن نور نیست. نور واحدی است که سریان پیدا کرده است در شیشه‌ها و با شیشه‌ها متحد شده است، الان شما نورهای رنگی می‌بینید. اگر این شیشه‌ها را بشکنید - که در صور اول اسرافیل شیشه‌ها می‌شکند - همان نور بی‌رنگ واحدی که هیچ تعینی ندارد باقی می‌ماند.

خب با این توضیحاتی که عرض کردم وجود منبسط یک‌خرده بهتر روشن شد. فکر می‌کنم برای بعضی‌ روشن بود. کلمات من موهم بود برای بعضی‌ که توهم می‌کردند. الان توضیح دادم که آن کلمات تسامحی که من گاهی برای توضیح مطلب به عاریه می‌گیرم، یک وقت باعث سوءتفاهم نشود، سوءفهم نشود، وجود منبسط خلاف آنچه هست فهمیده نشود. ما در عالم یک وجود منبسط بیشتر نداریم که آن سریان پیدا کرده است در ماهیات و ماهیات هرکدام به اندازه ظرفیتشان از او واجد شده‌اند و دارای او شده‌اند، بدون اینکه این وجود متعدد بشود. ماهیت‌های متعدد با این وجود واحد موجود شده و هرکدامشان به اندازه ظرفیتشان گرفته‌اند.

آن سفره پهن که نقش روی آن افتاده است در ذهنتان باشد. نقش، سفره را متعدد نکرده است، نقوش متعددند. سفره همان‌طور که واحد بوده است، حالا هم واحد است. فردا واحد بودن این سفره معلوم می‌شود. وقتی نقوش پاک شد، اگر ما باشیم - ما هستیم، وجودمان همان وجود منبسط ماست، تعینمان دیگر نیست - حالا اگر ما باشیم، نگاه می‌کنیم می‌بینیم که یک وجود بیشتر نبود و ما گمان می‌کردیم متعدد است. و این تعدد از تعینات آمد. از خود ما آمد؛ من و او و تو و این‌ها، با این‌ها و با این‌ها وجود متعدد شد، و الا یکی بیشتر نبود.

خب همین مقدار بحث کافی است که ما وجود منبسط را بشناسیم.

شاگرد: در این تشبیهی که شما فرمودید، این نقوش همه سفره را فرا گرفته یا جای خالی هم دارد این سفره؟

استاد: جای خالی ندارد.

شاگرد: این ماهیات جدیدی که موجود می‌شوند...؟

استاد: این‌ها را من احتمالاً یک زمانی در این کلاس گفته باشم. حالا اگر اینجا نگفته‌ام جای دیگر گفته‌ام. اگرچه فایده ندارد که جای دیگر گفته باشم. این نقوش همه‌شان روی وجود قرار گرفته‌اند، آرام آرام دارند ظاهر می‌شوند. تمام ما همه در ازل خلق شده‌ایم، منتها در عالمَی دیگر، در عالم ثبات که الان هم هستیم. در این عالم تدریج، آرام آرام و به نوبت داریم ظاهر می‌شویم. یعنی آن وجودی که خدا به ما داده است الان دارد به تدریج ظاهرش می‌کند در این عالم. وجود زمانی را ظاهر می‌کند. و الا ما در ازل همه‌مان موجود شده‌ایم. لذا در حدیث آمده «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»[3] . قلم قضا خشک شد، یعنی هرچه می‌خواست بنویسد نوشت، تمام شد.

بررسی تعارض حدیث «جف القلم» با آیه «کل یوم هو فی شأن»

آن وقت بعضی‌ گفته‌اند این «جف القلم» با ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[4] چطور می‌سازد؟ مثل اینکه این‌ها را مطرح کرده‌ام، یادم نیست. مطرح نکردم اینجا؟ شاید در منطق مطرح شده است. حالا یادم نیست. ببینید، گفته‌اند اگر «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»[5] را داریم - که داریم، چون حدیث صحیح است - با ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[6] چگونه می‌سازد؟ تمام مفسرین گفته‌اند منظور از یوم، یوم نیست، بلکه منظور از یوم وقت است. این‌طور نیست که هر روزی خدا در یک شأنی و در حال یک ایجادی باشد، بلکه کل وقتٍ و کل لحظهٍ خدا دارد ایجاد می‌کند. نه اینکه کل یوم یعنی امروز یکی ایجاد کند فردا یکی، بلکه کل وقتٍ هو فی شأن.

خب چطور می‌شود؟ خدا می‌گوید من لحظه به لحظه در شأنی هستم؛ یعنی در شأن ایجاد هستم، در شأن اعدام هستم، در شأن شفا دادن هستم، در شأن مریض کردن هستم؛ دائماً دارم کار می‌کنم. از یک طرف می‌گوید دائماً دارم کار می‌کنم، از یک طرف می‌گوید: «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»[7] . دیگر هیچ کاری لازم نیست بکنم، همه را نوشتم و تمام شد. خب این دو تا با هم نمی‌سازد.

اتفاقاً یکی از پادشاهان سلسله طاهریان، یک عالِمی را احضار می‌کند به او می‌گوید سه تا مطلب برای من مبهم است، این را برای من حل کن. یکی‌اش همین بود که این آیه با آن حدیث چطوری می‌سازد؟ «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»، این دو تا با هم چطور می‌سازد؟ او جمع جالبی را می‌کند، جمع عرفانی می‌کند. می‌گوید: «فإنها شؤون يبديها لا شؤون يبتديها»[8] . این شئونی که خدا می‌گوید ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[9] ، شئونی است که دارد اظهار می‌کند، نه شئونی که شروع کند. همه را در ازل شروع کرد تمام شد، حالا یکی یکی دارد اظهار می‌کند. و الا اصل جهان در همان ازل آفریده شد. میرداماد می‌گوید در عالم دهر آفریده شد[10] . صدرا می‌گوید که در عالم قضا، عالم لوح محفوظ، عالم دهر، عالم محو و اثبات در همه آفریده می‌شود. در محو و اثبات تدریج نیست. محو و اثبات را می‌گوید قَدَر علمی. می‌گوید در قدر علمی هم تدریج نیست. فقط در قدر عینی که همین عالم شهادت است تدریج هست. اینجاها به تدریج ظاهر می‌شوند و در عوالم قبل بدون تدریج حاصل شدند، چون زمان در عوالم قبل نبوده است. آنجایی که زمان هست تدریج هست، آنجایی که زمان نیست تدریج نیست، همه بدون تدریج حاصل شدند. در این عالم شهادت که زمان هست، به تدریج ظاهر می‌شوند. در عالم بالا بدون تدریج آفریده شدند، در عالم پایین که عالم شهادت به تدریج ظاهر می‌شوند.

تعبیر به شؤن می‌کند چون ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[11] ، یعنی «کل وقتٍ»، پس شؤن متعدد است. می‌گوید «فإنها شؤون يبديها»[12] ؛ این شئونی که خدا می‌گوید ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[13] ، شئونی است که ظاهر می‌کند، نه«شؤون يبتديها»[14] . «يبتديها» که در قبل انجام شد تمام شد، این «يبديها» است که به تدریج دارد می‌آید. پس «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»[15] یعنی اصل اشیاء ساخته شدند. ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾[16] یعنی این‌ها مدام به تدریج دارند ظاهر می‌شوند در عالم شهادت. در عالم بالا ساخته شدند و غیب‌اند. اگر کسی بتواند در آن عالم برود آن‌ها هم که غیب‌اند پیش او شاهد می‌شوند، مشهود می‌شوند. ولی برای ما فعلاً غیب‌اند. آن‌هایی که در عالم شهادت دارند می‌آیند به تدریج دارند می‌آیند. پس ﴿كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ﴾ برای عالم شهادت است، «جف القلم بما هو كائن الى يوم القيامة»[17] برای عوالم قبل است.

ارتباط نفوس با عوالم بالا و إخبار از غیب

شاگرد: این داستان‌هایی که نقل می‌کنند که شخصی آینده‌اش را دید، مثلاً مرحوم آیت الله خویی در سجده تا مرجعیت را دید...

استاد: اینکه شخصی آینده‌اش را می‌بیند حرف درستی است. اگر به عالم دهر متصل بشود آینده‌اش را می‌بیند. چون ما با تمام خصوصیاتمان در عالم دهر هستیم. منتها به نعت ثبوت نه به نعت تصرم و تجدد. آنجا تجدد و تصرمی نیست، همه ثابت‌اند. پس گاهی ممکن است ما به عالم دهر مرتبط بشویم و آینده‌ خودمان یا آینده‌ هر کسی را در عالم دهر ببینیم. به لوح محفوظ مرتبط بشویم، به عالم قضا مرتبط بشویم؛ ولی این هنر را هر کسی ندارد که مرتبط به آنجاها بشود. بیشتر کسانی که مرتبط می‌شوند با عالم محو و اثبات مرتبط می‌شوند. به لوح محو و اثبات که نفوس فلکی است، یعنی ملائکه مدبر افلاک، با آن‌ها مرتبط می‌شوند. که در ملکوت‌اند، منتها خیلی مقام عالی مثل جبرئیل و این‌ها ندارند. تماس با آن‌ها برای بعضی‌ آسان است.

آن وقت می‌روند آنجا، عکس آنچه که می‌خواهد در جهان شهادت اتفاق بیفتد آنجا موجود است. در عالم شهادت این بعداً می‌آید، ولی آنجا عکس قبل و بعد و حال همه موجود است. عکس بعد را آنجا مشاهده می‌کند، می‌آید و می‌گوید حالت من این است. فردای تو یا فردای من این اتفاقات خواهد افتاد. از کجا فهمیدی؟! از آن عالمی که عالم محو و اثبات است. اینجا کسی نمی‌تواند آینده خودش را ببیند، چون اینجا آینده‌اش نیامده است؛ ولی آینده‌اش جاهای دیگر هست، در عوالم دیگر هست. که بیشتر کسانی که مرتبط می‌شوند با عالم محو و اثبات مرتبط می‌شوند یعنی نفوس فلکی.

شب هم که ما می‌خوابیم و خواب می‌بینیم، غالب ما با همان عالم افلاک مرتبط می‌شویم. گاهی از اوقات خواب آینده را می‌بینیم، بعد هم بلند می‌شویم و می‌بینیم همانی که دیده‌ایم تعبیر شد؛ همان تعبیر شد! گاهی از اوقات نه، متخیله ما آن را عوض کرده است، بلند می‌شویم و به معبّر می‌گوییم، معبّر از آنچه دیده‌ایم عبور می‌کند به اصلی که دیده‌ایم. چون اصلی را به ما نشان می‌دهند، بعد قوه‌ مخیله ما این اصل را تبدیل می‌کند. اگر تبدیل نکرد، احتیاجی به تعبیر نیست؛ اگر تبدیل کرد، احتیاج به تعبیر است. حالا در هر دو صورت می‌بینیم آنچه دیدیم یا آنچه معبّر به ما گفت، بعداً واقع شد. معلوم می‌شود که ما رفته‌ایم به عالم افلاک و با آن نفوس فلکیه که مدبر افلاک بودند تماس گرفته‌ایم، آن‌ها قسمتی را که برای ما لازم بوده به ما نشان داده‌اند و و ما آگاه شده‌ایم. فردا می‌بینیم که همان دارد اتفاق می‌افتد؛ فردا یعنی آینده. پس در خواب هم که گاهی از آینده‌مان خبر می‌دهیم، به خاطر ارتباط به همین عالم است.

بعضی‌ مرتبط نمی‌شوند به نفوس فلکی، بلکه می‌روند مرتبط می‌شوند به رب‌النوع یا به عالم دهر، آن عوالم بالا. ممکن است کسی حتی مثل پیغمبر ما برود با اسماء الهی مرتبط بشود، و آنجا آینده جهان را ببیند. همه جا جهان ثبات ما داریم. فقط این جهان، جهان گذرا است. در جهان ثبات همه‌ موجودات من الازل الی الابد ثابت‌اند و باقی. هم قبل از اینکه ما در این دنیا بیاییم بودند، بعد از این هم که ما از دنیا می‌رویم آن‌ها هستند. آن‌ها وجود عقلی‌ ما هستند که همیشه موجودند. و ما اگر مرتبط به آن‌ها بشویم آینده و گذشته خودمان را می‌بینیم.

ارتباط نفوس خبیثه با شیاطین و إخبار از غیب

کسانی که از غیب خبر می‌دهند، یعنی از گذشته و آینده خبر می‌دهند، این‌ها آن مراتب پایین‌شان با نفوس فلکی مرتبط می‌شود و کسانی که مهم‌ترند با بالاتر. اما می‌بینید که نفوس خبیثه هم گاهی خبر می‌دهند از غیب. آن‌ها با چه مرتبط می‌شوند؟ آن‌ها با اجنه و شیاطین. چون در جهان در این فضای سمای اول، یعنی در ملکوت اسفل، دو موجود هستند؛ یک موجود ملکی داریم، یک موجود شیطانی. هر دویشان هستند. که ملک هم مدبر جهان است به اذن الله، این نفوس شیطانی یا نفوس هرچه، این‌ها مُخِلّ‌ها هستند؛ ولی بالاخره وجود دارند. اگر کسی چشمش باز بشود در فضای سمای اول، [این‌ها را می‌بیند].

در سمای دوم اجنه راه ندارند. قبلاً می‌رفتند، تا سمای هفتم هم می‌رفتند. حضرت عیسی که متولد شد، سه تا آسمان را از این‌ها گرفتند، فقط به آن‌ها اجازه دادند تا سمای چهارم بروند. بعد که پیغمبر ما متولد شد، آن شش تا آسمان از آن‌ها گرفتند، فقط اجازه دادند در آسمان اول باشند.[18] که این‌ها قبلاً می‌رفتند اسرار ملائکه را می‌آوردند به کاهنان می‌گفتند. کاهنان از آن سماوات سبع خبر می‌دادند. ولی بعدها دیگر بعد از تولد پیغمبر ما، دیگر نتوانستند خبر از بالا بیاورند. در سوره جن هم خواندید که می‌گویند یک اتفاقی افتاده که ما را می‌زنند، نمی‌گذارند برویم. این‌ها نشان می‌دهد که اجازه‌شان محدود شد. به آن‌ها گفتند فقط در آسمان اول باشید. الان در آسمان اول جَوَلان می‌دهند برای خودشان، هر کار دلشان می‌خواهند می‌کنند.

شاگرد: بعثت پیغمبر باعث ضرر زدن به اجنه شد؟

استاد: بله دیگر. باعث ضرر شدن شد. نه ضرر، باعث شد که...

شاگرد:...

استاد: باعث ضرر شد یعنی مقامشان روشن شد. تنزل مقام داشتند، تنزل کردند. به آن‌ها اجازه‌ سمع داده نشد. مگر همه چیز باید به نفع آن‌ها تمام بشود؟! آن‌ها اخلال می‌کردند، می‌آمدند اخبار را می‌گفتند و خلل درست می‌کردند. جلوی خلل آن‌ها گرفته شد.

شاگرد: الان که در آسمان اول‌اند، خواب ایجاد می‌کنند برای شخص؟

استاد: نه خواب ایجاد نمی‌کنند. کارشان فقط دروغ گفتن است.

شاگرد: این آیه بود؟ ﴿وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَن يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا﴾.[19]

استاد: بله، همین آیه سوره جن است دیگر. وقتی پیغمبر متولد می‌شود، این‌ها به هم خبر می‌دهند که یک اتفاقی افتاده است ولی نمی‌دانند چیست. اتفاقشان را آیه نقل می‌کند که ﴿وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَاعِدَ لِلسَّمْعِ﴾ ولی ﴿الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهَابًا رَّصَدًا﴾؛ الان تا می‌خواهیم برویم آنجا، شهاب به ما می‌رسد و نمی‌گذارد ما برویم. بعداً متوجه می‌شوند چه اتفاقی افتاده است، اول متوجه نشده بودند. بالاخره جلویشان گرفته می‌شود، الان در آسمان اول جولان می‌دهند و این‌ها خبر دارند. نفوس خبیثه ما با این‌ها تماس می‌گیرند. نفوس خبیثه انسان‌ها با این‌ها تماس می‌گیرند، نفوس خوب با ملائکه تماس می‌گیرند.

شما غالباً به این افراد - که نمی‌دانم اسمشان را چه بگذارم، حالا بگویید جن‌گیر، همین افرادی که به آن‌ها گاهی مراجعه می‌شود - به آن‌ها که مراجعه می‌کنید، خیلی اصرار دارند که ما با ملک تماس داریم و با جن تماس نداریم، حواستان باشد. اول به شما یک هشداری می‌دهند که ما با ملک تماس داریم، اطمینان بیشتری بکنید، اصلاً با جن تماس نداریم. آرام آرام در کلماتشان خودشان تصریح می‌كنند که با جن تماس دارند، مثل اینکه یادشان می‌رود! تماس با هر دو مفید است، منتها نفوس خبیثه با ملک تماس ندارند. ادعا می‌کند که تماس داریم ولی تماس ندارند.

شاگرد: حالا این ماجرای احمد الحسن و این‌ها که خیلی معروف شده است، می‌آیند در خواب اشخاص. این خواب‌ها را چه کسی ایجاد می‌کند؟ یعنی چه نوع ارتباط است؟ با سماء اول با چه چیزی ارتباط پیدا می‌کنند؟

استاد: ببینید، وقتی که می‌خوابیم، نفس ما مفارقت می‌کند از بدن، ولی نه مفارقت تام. این وقتی مفارقت کرد، می‌رود به سمت بالا که تماس پیدا کند با ملکوت. سر راهش این‌ها هستند. سر راهش این اجنه و این‌ها هستند، ملک هست. بالاخره حالا آن جن می‌آید جلو و نشان می‌دهد، با او حرف می‌زند، ملک می‌آید. اینکه خود این انسان برحسب لیاقتش به کدام طرف منتهی می‌شود، این‌ها همه اتفاقاتی است که می‌افتد و ما خیلی خبر نداریم. یعنی ممکن است این آدم طبق لیاقتش برود سراغ جن یا برود سراغ ملک. یا اینکه نه، باز هم طبق لیاقتش جن می‌آید پیش این یا ملک می‌آید پیش این. هر دو پخش هستند در عالم، در فضای عالم هر دو هستند و این نفس ما که مفارقت می‌کند در همان فضا می‌رود و برخورد می‌کند به این‌ها و این‌ها سر راهش هستند و بالاخره یکی‌شان تعلیم می‌دهد؛ یا ملک تعلیم می‌دهد یا جن.

حرمت تسخیر جن و تفاوت آن با همراهی داوطلبانه

اینکه شما می‌فرمایید در خواب که می‌بیند، هیچ مانعی ندارد. یکی از این اجنه که مثلاً در اختیار من است... البته من هیچ‌وقت در احضار جن کار نکرده‌ام، هیچ! با اینکه علوم غریبه به احضار جن ارتباط زیادی دارد. ولی من کار نکرده‌ام، چون کارش حرام است (آزادی یک جن را گرفتن). من در حوزه جن نمی‌توانم وارد بشوم، جن هم در حوزه بشر نمی‌تواند وارد بشود، هر کدام وارد بشوند کار حرام کرده‌اند. لذا احضار جن کار حرامی است. مگر اینکه مثل بحرالعلوم باشد که به او گفتند احضار جن کردی و کار حرام کردی! گفت من نکردم! جن‌ها آمدند پیش من التماس کردند که می‌خواهیم پیش تو باشیم و کارهایت را انجام بدهیم، مثلاً نوکرت باشیم و این‌قدر التماس کردند که من هم قبول کردم. من احضارشان نکردم، من تسخیر نکردم، من قیدی برایشان نگذاشتم، خودشان خواستند. آن عیبی ندارد. خیلی اجنه در اختیار هستند، در اختیار بزرگان و اولیاء هستند، منتها خودشان در اختیار هستند، نه اینکه ما یک کاری بکنیم که بیچاره‌شان کنیم و آن‌ها را بیاوریم پیش خودمان؛ آن خلاف شرع است.

این را داشتم عرض می‌کردم؛ کسی که احضار جن دارد، جنش را احضار می‌کند و می‌گوید حواست باشد شب که این خوابید و نفسش آزاد شد، برو سر راهش و به او تلقین کن آنچه را که باید بکنی. تلقین می‌کند دیگر! این که الان شما فرمودید جریانش این است. این شدنی است و کار خیلی مهمی نیست.

تجسم اعمال و دیدگاه شیخ اشراق درباره جن و ملک

شاگرد: ...هر کسی یک جن معادلی دارد یا نه؟ می‌گوید کسی را قید...

استاد: نه، ببینید، جن از کجا تولید می‌شود؟ بالاخره شیاطین جن را حساب کنید، هر کسی که متولد می‌شود یک شیطان هم با او متولد می‌شود و خدا به ابلیس اجازه داده که این کار را بکند. لذا گفته می‌شود این همزاد توست. به هر انسانی گفته شده یک همزادی داری. بعد، خود انسان هم وقتی معصیت می‌کند خود این معصیت برحسب تجسم اعمال، یک وجودی پیدا می‌کند در خارج. آن وجود می‌شود این نفس شیطانی و آزاردهنده و خود همین را بیچاره می‌کند، خود همین صاحب معصیت را. این نفوس دور این صاحب معصیت می‌آیند و بالاخره همه‌شان خبیث هستند دیگر و این را اذیتش می‌کنند. لذا شخص معصیت‌کار همیشه در عیشِ ضنک است یعنی در یک زندگی تنگی است، این‌ها بر او تنگ می‌گیرند. دوستش هستند دیگر! منتها دوستی هستند که به ظاهر دوست هستند و در باطن دشمن هستند. نه اینکه دشمن باشند، بلکه اصلاً ذاتشان ذات خبیث است و کاری غیر از این از آن‌ها برنمی‌آید؛ جز آزار دادن کاری از آن‌ها برنمی‌آید.

حالا این مطلب را با قول شیخ اشراق تقویت کنید. شیخ اشراق یک مطلبی می‌گوید که اثبات نشده است. ایشان معتقد است که تمام ملائکه، نفوس انسان‌های محسنی هستند که مفارقت کرده‌اند و تمام اجنه نفوس انسان‌های مسیئی هستند که مفارقت کرده‌اند. ما چیزی به نام جن و ملک نداریم؛ همین انسان‌ها هستند که نفسشان مفارقت کرده و رفته است در عالم ملکوت اسفل که عالم مثال است، در آنجا آن بدها و خبیث‌ها شده‌اند جن و خوب‌ها شده‌اند ملک.[20] ایشان این اعتقاد را دارد. البته اعتقادش احتمالاً امضا شده نیست، ولی حرفش این‌طور است که کسانی که بد هستند می‌شوند جن و کسانی که خوب هستند می‌شوند ملک.

خب این تقریباً همین حرفی است که دارم عرض می‌کنم؛ انسانی که معصیت می‌کند، مدام نفوس خبیثه درست می‌شود. تجسم اعمال است دیگر! تجسم اعمال حتماً لزومی ندارد که در قیامت مجسم بشود، در همین دنیا مجسم می‌شود. این اعمال این آدم می‌شود جن و عمل آن آدم می‌شود ملک. یعنی نفوس حسنه و سیئه درست می‌شود. و بعد این نفوس سیئه مضر هستند و این نفوس حسنه مفیدند که دیگر این‌ها همه حل شده است ان‌شاء‌الله.

حقیقت وجود منبسط و رابطه آن با صادر اول

این‌ها مطالبی بود که گفته شد، عرض می‌کنم هیچ ربطی به بحث ما نداشت. من آمدم وجود منبسط را توضیح بدهم که آن هم بی‌ارتباط به بحث بود. منتها احساس کردم که حتماً باید این توضیح داده بشود، چون کلمات من موهم بوده است. بعد کشیده شدیم به حرف‌هایی که آن‌ها هیچ ربطی به بحث نداشت.

شاگرد: اگر صلاح می‌دانید رابطه وجود منبسط با حقیقت محمدیه و صادر اول را توضیح می‌فرمایید؟

استاد: این را قبلاً گفتم که بعضی‌ معتقدند که وجود منبسط خود همین صادر اول است، وجه‌الله است. خود این بزرگواران هم گفته‌اند ما وجه‌الله هستیم.[21] تنزل اسماء است. حالا دیگر حالا هر چه هست. شما می‌فرمایید رابطه وجود منبسط با اولین صادر. گفته می‌شود وجود منبسط خودش اولین صادر است. آن وقت با این توضیحاتی که من عرض کردم، مسئله فنا هم که قبلاً گفتم خوب روشن می‌شود، اگر فنا در وجود منبسط باشد. ببینید، وجود منبسطی که در من است، با تعین من همراه است؛ وجود منبسطی که در شماست، با تعین شما همراه است. من اگر به مرتبه فنا برسم، به حدی می‌رسم که وجود منبسط خودم و شما را می‌بینم، ولی تعین خودم و شما را نمی‌بینم. فانی می‌شوم در آن وجود منبسطی که مطلق است، دیگر تعینات را نگاه نمی‌کنم. این هم یک مقدار روشن می‌شود با آن توضیحاتی که عرض کردم؛ که اگر فنا در وجود منبسط باشد. آن مثالی هم که عرفا می‌زنند روشن می‌شود. می‌گوید فنا مثل این است که قطره‌ای بیفتد در دریا؛ فنا را این‌طور تشبیه می‌کنند. قطره وقتی بیفتد در دریا، از بین نمی‌رود، بلکه تعینش از بین می‌رود. یعنی در دریا دیگر تعین قطره را نداریم، ولی خود قطره هست، ذات قطره هست که ما آن ذات را عبارت می‌گیریم از همان وجود منبسط بنا بر اصالت وجود. تعین از بین رفته است. شما در مرحله فنا در وجود منبسط، دیگر تعین را ندارید. یعنی افتادید در وجود منبسط و دارید دریا را می‌بینید، دیگر قطره را نمی‌بینید. به این می‌گویند فانی.

اگر آن توضیحاتی که من در باب فنا داده بودم در ذهنتان باشد، با این مثالی که الان می‌زنم تطبیق کنید، می‌بینید خوب روشن می‌شود. قطره می‌افتد در دریا، این قطره دیگر تعینش را نمی‌بیند، دریا را می‌بیند. ما وقتی فانی می‌شویم فقط وجود منبسط را که یک دریای وجود است می‌بینیم؛ آن تعین را دیگر نمی‌بینیم. این در وقتی است که فانی در وجود منبسط بشویم. فانی در خدا بشویم – که بعضی معتقد به این هستند – آن هم همین است، آن هم فقط خدا را می‌بینیم.البته وقتی فانی در وجود منبسط می‌شویم، وجود منبسط آینه تمام‌نمای خداست؛ وقتی آن آینه را دارم می‌بینم، خدا دارد دیده می‌شود. در هر دو صورت خدا دیده می‌شود؛ چه فانی در وجود منبسط بشوم، چه فانی در خود خدا بشوم. خدا را دارم می‌بینم. منتها اگر فانی در خدا شوم، بی آینه می‌بینم؛ فانی در وجود منبسط شوم، با آینه تمام قد می‌بینم. خب بگذریم، این‌ها بحث‌هایی است که شاید اینجا دیگر جایش نیست که توضیح داده بشود.

شاگرد:...

استاد: وجود منبسط است بنا بر یک قول. اولین صادر است دیگر؛ اولین صادر وجود منبسط است. حالا این‌ها را باید در بحث‌های عرفانی دنبال کنید. قول دیگر این است که اسماء هستند. اسماء اولین صادر است. آن‌وقت حقیقت محمدیه هم با همان اسماء جور می‌کنند. و لذا پیغمبر تا مرتبه اسماء می‌توانند بروند، چون حقیقتشان آنجاست. عرفا خیلی هنر کنند تا وجود منبسط می‌روند. گاهی اعیان ثابته را هم می‌گویند می‌بینیم، یک خرده بالاتر، ولی به اسماء نمی‌رسند. عرض می‌کنم این‌ها بحث‌های اینجا نیست، بحث‌های عرفانی است. حالا اینجا بخواهید من وارد بشوم و بخواهم توضیح کامل بدهم، طول می‌کشد؛ ناقص بگویم مضر است و مفید نیست. همین وجود منبسط را یک ذره من تشبیه کردم، بالاخره مشکل درست کرد دیگر! سؤال‌های دیروز و بعضی سؤال‌های دیگر نشان می‌دهد که مشکل درست کرده است. باید کامل وارد بشویم تا مشکلی درست نکنیم؛ و الا اگر یک ذره اعتقاد را منحرف کند، کار تمام است.

عرفا خیلی سعی داشتند که مطالبشان را با رمز بگویند که طرف یا نفهمد یا اگر فهمید کامل بفهمد. اگر می‌خواستند آشکار بگویند خب هر کسی می‌آمد و می‌خواند و بعضی نمی‌فهمیدند. نه، بعضی‌ فکر می‌کردند فهمیده‌اند؛ ولی نمی‌فهمیدند. اما الان نه، الان شخص خودش می‌فهمد که نفهمیده است و دیگر دنبال نمی‌کند.

شاگرد: دنبال نمی‌کند، مخالفت می‌کند.

استاد: بله، به قول شما مخالفت می‌کند.

بررسی فلسفی مفهوم ماهیت و اِنیّت در ذات واجب‌تعالی

خب حالا بیاییم در بحث خودمان؛ «ماهيته إنیته»[22] . اولاً ایشان توضیح می‌دهند که مرادمان از ماهیت در اینجا ماهیت بالمعنى‌الأعم است. و الا اگر ماهیت خاص مرادمان بود، نمی‌شد اضافه‌اش کنیم به خدا. نمی‌توانستیم بگوییم «ماهیت خدا»؛ چون خدا ماهیت خاص ندارد. اضافه کردن این ماهیت به خدا یعنی صاحب ماهیت دانستن خدا، ما را راهنمایی می‌کند که مرادمان از ماهیت، ماهیت به معنای عام است. ماهیت به معنای عام به معنای حقیقت شیء است. آنچه این شیء را این شیء می‌کند. حالا ممکن است وجود باشد. برای خدا این‌طور است دیگر، آنچه خدا را خدا می‌کند وجود است. آنچه من را من می‌کند چیست؟ اصالة‌الوجودی می‌گوید وجود است، اصالة‌الماهوی می‌گوید ماهیت است. ولی هر دویشان معتقدند که اگر هم وجود باشد، وجود محدود است. آنچه من را من می‌کند وجودِ محدود است بنابر اصالت وجود.

این می‌شود معنای ماهیت به معنای عام. آنچه شیء را این شیء می‌کند، هر چه هست؛ وجود است، ماهیت است، هر چه هست. آنچه این شیء را این شیء می‌کند می‌شود ماهیت به معنای عام. این در مورد خدا هم صادق است. بالاخره خدا یک چیزی هست. حالا یا وجود یا ماهیت، هر چه هست بالاخره یک چیزی هست. آن چیز می‌شود ماهیت به معنای عام. پس خدا این چنین ماهیتی دارد.

ولی یک ماهیتی داریم (ماهیت به معنای خاص) که کلی طبیعی به آن می‌گوییم و دارای مصادیق و افراد است. اگر هم دارای افراد نیست، قابلیت دارد که دارای افراد باشد. مثل ماهیت انسان که دارای افراد است یا ماهیت شمس که بنابر قول قدیمی‌ها دارای افراد نیست ولی قابلیت دارد که دارای افراد باشد. یا مثلاً ماهیت یک کُره که بیست تا مثلث را احاطه کرده باشد. بنابر نظر کسانی که جزء لایتجزی را قبول ندارند چنین ماهیتی ما نداریم. ولی قابل هست که باشد و افراد کثیری داشته باشد. بنابراین ممکن است ماهیتی وجود نداشته باشد، ولی قابلیت افراد برایش هست. یا ماهیتی یک فرد بیشتر نداشته باشد، ولی قابلیت افراد دارد. ممکن هم هست یک ماهیت باشد اصلاً افرادش بالفعل موجود باشد، مثل ماهیت انسان. ماهیت انسان، ماهیت شمس، ماهیت آن کره‌ای که عرض کردم، این‌ها همه کلی است، این‌ها همه همان کلی طبیعی‌اند. مهم نیست که فرد دارد یا ندارد. مهم این است که می‌تواند افراد داشته باشد.

خدا چنین ماهیتی ندارد که ماهیتش بتواند افراد داشته باشد. بنابراین خدا ماهیت به معنای کلی طبیعی که در جواب «ما هو» واقع می‌شود ندارد، بلکه ماهیت بالمعنى‌الأعم دارد. مرحوم سبزواری هم ماهیت را معنا می‌کند «ای ما به هو هو» تا با این تفسیرش بفهماند که ماهیت عام مراد است و ماهیت خاص مراد نیست.

تبیین عینیت ماهیت و وجود در واجب‌تعالی

بعد می‌گوید ماهیت خدا انیت خداست. خب فرق بین ماهیت عام و ماهیت خاص روشن شد و معلوم شد که برای خدا ماهیت عام هست، ولی ماهیت خاص نیست. ماهیت عام خدا هم همان وجود است. بعد مرحوم سبزواری نمی‌گوید ماهیت خدا انیت است، بلکه می‌گوید ماهیت خدا انیت اوست. اضافه می‌کند و شخصی‌اش می‌کند، خاصش می‌کند تا بفهماند که انیت او خارجیت دارد و شخص است و خاص است؛ مفهوم نیست که عام باشد. آخر انیت یعنی وجود. وجود می‌تواند خارجیت داشته باشد که بشود شخص، می‌تواند مفهوم باشد که بشود کلی. اصالة‌الماهوی‌ها وجود خارجی قائل را نیستند، مفهوم وجود را قائل‌اند. این‌ها شخص برای وجود قائل نیستند، بلکه قائل‌اند که وجود، مفهوم است و ما وجود شخصی در بیرون نداریم. شخص‌ها همه ماهیت‌اند، وجود نیستند.

خب اینجا ممکن است کسی اطلاق انیت بر خدا بکند و بگوید ماهیت خدا انیت است. خب انیت می‌تواند مفهوم باشد، می‌تواند شخص باشد؛ هر دو می‌تواند مراد باشد. مصنف اضافه کرده انیت را به ضمیر تا آن را شخص کند؛ چون ضمیر شخص است. چون ضمیر شخص است و شخص نمی‌تواند مفهوم کلی باشد، اضافه کرده است تا بفهماند که مراد از این انیت، انیت خارجی است نه انیت ذهنی و مفهومی.

پس خداوند مفهوم وجود نیست، بلکه واقع وجود است. با این اضافه ایشان این مطلب را فهمانده است. یعنی یک وجود خارجی است، یک وجود واقعی است، نه یک چیزی که از وجود فهمیده شود. آن را دیگر اضافه نمی‌کنی، اضافه به شخص نمی‌کنی. آن مفهوم وجود اضافه به شخص ندارد و همه اشخاص را شامل است. اینکه اضافه به شخص می‌شود، خودش شخص است. پس مراد از این انیت که در اینجا آمده است وجود شخصی است نه وجود مفهومی. ایشان می‌فرماید من اضافه کردم انیت را به ضمیر تا فکر نکنی که مرادم از انیت مفهوم انیت است. مرادم از انیت واقع انیت است. پس خداوند ماهیتش واقع انیت است نه مفهوم انیت. یعنی یک وجود واقعی است، نه مفهوم وجود.

نقد نظریه عینیت مفهوم وجود با ذات حق

جزء عجایب است! آن‌طور که نقل می‌شود، بعضی گفته‌اند واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است. بعضی از اصالة‌الماهوی‌ها گفته‌اند واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است. اینکه می‌گویم بعضی گفته‌اند، چون خودم مراجعه نکرده‌ام، ولی خب صدرا نقل می‌کند. صدرا عین عبارت را می‌آورد و می‌گوید سید دشتکی گفته است که واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است.[23]

شاگرد: عین مفهوم یعنی خارجیتشان چیست؟ ماهیت است؟

استاد: دیگر این‌طوری گفته است. حالا خود آدم هم می‌ماند که این چه منظوری داشته است؟! حالا مرحوم سبزواری دارد آن را رد می‌کند. می‌گوید نمی‌شود گفت که واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است، بلکه باید بگویی عین واقعیت وجود است. و من این مدعا را با اضافه کردن انیت به ضمیر فهماندم. چون ضمیر شخص است، وقتی وجود را اضافه کردم به شخص، می‌شود وجود خاص. وجود خاص، دیگر مفهوم نیست، وجود خاص خارجی است. پس من با این کلام، قول کسانی که می‌گویند واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است را رد کردم.

حالا آن کسانی که می‌گویند واجب‌تعالی عین مفهوم وجود است، مرادشان چیست؟ باید دید. و الا مثل سید دشتکی به این بزرگواری و با این علم کثیری که داشته است، بگوید واجب یک مفهوم است، این خیلی عجیب است. باید ببینیم مرادش چیست.

شاگرد: چون بعضی‌ هم می‌گویند دشتکی شدیدالذب عن اصالة‌الماهیه‌ بوده است.

استاد: بله درست است.

شاگرد: شاید نظرشان این است که اصلاً وجود در هیچ واقعیتی نیست. و هر موجودی ماهیت است.

استاد: دیگر حالا در همه موجودها آنچه واقعیت دارد می‌شود ماهیت. بعد، وجود انتزاعی است. اگر انتزاعی است، چطور عین ذات است؟! این را هم باید حساب کنید. عرض می‌کنم که کلام ایشان خیلی روشن نیست. گفته شده و ما می‌خوانیم، بیان می‌کنیم، رد هم می‌کنیم؛ ولی مقصودی چیست؟! این ظاهر اگر مقصودش باشد ظاهر البطلان است. ایشان شأنش اجل از این است که چنین چیزی را اراده کرده باشد، باید ببینیم که چه اراده کرده است. از عبارتش چه فهمیده می‌شود؟ اگر از عبارتش هم فهمیده نمی‌شود باید از خودش پرسید. لااقلش این است که سکوت می‌کنیم و الا باور نمی‌کنیم که بگوید خدا مفهوم وجود است.

شاگرد: اگر برای خدا هم ماهیت قائل است، شاید مرادش این است ماهیت خدا عین ماهیت...

استاد: آخر عین مفهوم وجود! خدا ماهیت هم داشته باشد، عین مفهوم وجود نیست. اگر بگوید عین واقع وجود است، یک حرفی است؛ ولی عین مفهوم وجود معلوم نیست. عرض می‌کنم که این احتیاج به توضیح دارد. من نمی‌خواستم بگویم چه کسی گفته، ولی خب چون صدرا نسبت داده، گفتم.

شاگرد: کجا صدرا می‌فرماید؟

استاد: صدرا در جلد شش اسفار.

خب من عبارت را بخوانم یک ذره‌اش را که برای فردا نماند. صفحه بیست و یک هستیم، سطر نهم:

«(ماهيته‌) أي ما به هو هو»[24] آنچه که خداوند با آن چیز خداست. یعنی آن ذاتش «إنيته‌» وجودش هست، وجود خاصش هست. «إضافة الإنية إليه تعالى»که اضافه کردم انیت را به شخص، اشاره است به اینکه عینیت وجود خدا که وجود خاص است مراد من است، نه عینیت مفهوم. من با این اضافه، خصوصیت را لحاظ کردم که مفهوم مراد نشود، از عبارت من مفهوم به دست نیاید. مراد عینیت وجود خداست، یعنی خدا عین این وجود است. ماهیتش عین این وجود است. کدام وجود؟«الخاص الذي به موجوديته». آن وجود خاصی که به همان وجود خاص، موجودیت خدا حاصل است، نه وجود مطلقی که مشترک‌فیه است، آن مراد من نیست. «لأنه زائد في الجميع عند الجميع» یعنی مفهوم وجود...

شاگرد: مشترک‌فیه، وجود عام است؟

استاد: بله، وجود مطلق و مشترک‌فیه همان مفهوم وجود است. مفهوم عام وجود است که مطلق است و مشترک‌فیه هست. مطلق است یعنی قید اینکه وجود چه چیزی باشد و وجود چه چیزی باشد ندارد، مفهوم وجود است. مشترک‌فیه است یعنی برای همه است. هم مطلق است و قید ندارد، هم مشترک‌فیه است یعنی بر همه موجودات صدق می‌کند.

«لأنه» این مفهوم «زائد في الجميع عند الجميع». «في الجميع» یعنی فی الممکن و الواجب. جمیع یعنی جمیع موجودات، اعم از اینکه ممکن باشند یا واجب. «عند الجميع» یعنی عند جمیع العلما حتی سید دشتکی. توجه کنید خود مرحوم سبزواری هم دارد می‌گوید؛ می‌گوید مفهوم وجود نمی‌تواند عین باشد. «عند الجميع» یعنی پیش همه علما نمی‌تواند عین باشد. «في الجميع» نه در واجب عین است نه در ممکن عین است، در همه جا زائد است.

شاگرد: «في الجميع» چطور می‌شود در مورد واجب؟ چون در مورد ممکن، زائد علی ماهيته است اما در مورد واجب زائد علی...

استاد: چرا دیگر! مفهوم وجود زائد است، در واجب هم زائد است.

شاگرد: زائد بر ماهیتش؟

استاد: زائد بر ماهیتش، زائد بر وجودش، بالاخره عین ذاتش نیست. مفهوم وجود عین ذات خدا نیست، زائد بر ذات است. حالا ذات خدا را هر چه گرفتید؛ ماهیت گرفتید، وجود خارجی گرفتید، هر چه باشد عین مفهوم وجود نیست، مفهوم وجود زائد بر این ذات است.

«عند الجميع» یعنی پیش همه حتی سید دشتکی. پس خود مرحوم سبزواری هم باور ندارد که سید دشتکی بگوید خدا عین مفهوم وجود است. «لأنه» یعنی این مفهوم وجود یا به تعبیر خودمان وجود مطلق مشترک‌فیه، «زائد» در جمیع موجودات اعم از ممکن و واجب، «زائد» پیش همه علما و حکما. همه حکم می‌کنند به این‌که مفهوم وجود زائد است. هم زائد است در ممکن، هم زائد است در واجب. بنابراین وقتی ما مفهوم وجود را بیاوریم کسی نمی‌تواند بگوید عین واجب است. ما هم نگفتیم مفهوم وجود عین واجب است، گفتیم انیت خودش که خاص به خودش است و یک انیت خاص است نه مفهوم عام، آن عین ذاتش است. ما انیت او را که خاص است عین ذاتش کردیم، نه انیت را که مطلق است و مفهوم است. آن را که نمی‌شود عین ذاتش کرد، هیچ‌کس عین ذات نکرده که ما بکنیم. «فهو» یعنی خداوند به لحاظ ذاتش «صرف النور» است. منظور از نور، نور اشراقی است که اشراق نور را عبارت از وجود گرفته است.[25] یعنی خود وجود، منتها تعبیر تعبیر اشراقی است. او «صرف النور»[26] است «بحت الوجود» است. بحت هم یعنی صرف یعنی خالص. یک بار تعبیر به نور کرده، یک بار تعبیر به وجود کرده است؛ تعبیر نور تعبیر اشراقی است، تعبیر وجود هم تعبیر مشائی است. یعنی جمع کرده بین هر دو تعبیر، ولی مفادش یکی است.

«الذي هو عين الوحدة الحقة و الهوية الشخصية». این بحت وجودی که عین وحدت حقه و عین هویت شخصیه است.

شاگرد: وجود به معنی الاعم می‌شود؟

استاد: نه، وجود خاص می‌شود. وجود به معنی الاعم یعنی چه؟

شاگرد: یعنی شیئیت شیء...

استاد: آن ماهیت به معن الاعم است.

«الذي هو عين الوحدة الحقة و الهوية الشخصية». این را همین‌طور ترجمه کنم بروم یا توضیح بدهم ؟ بخواهم توضیح بدهم باید بگذاریم برای فردا.

پس تا اینجا رسیدیم که خداوند صرف وجود است و هیچ قید و مرتبه‌ای در آن نیست. وجود خالی، وجود مطلق، ولی وجود خارجی، نه وجود مطلق ذهنی که «زائد ... عند الجميع». حالا اینکه این وجود عین‌الوحدة الحقة است یک مطلب است، عین‌الهویة الشخصیة است مطلب دوم است، که این باید بیان بشود. حالا من نمی‌دانم چقدر بیانش کنم. عین هویت شخصی را باید خیلی توضیح بدهیم. حالا ان‌شاء‌الله به مقداری که لازم باشد عرض می‌کنم، توضیح زیادش مفصل می‌شود، شاید یکی دو روز طول بکشد؛ ولی یک توضیح مختصری ان‌شاء‌الله عرض می‌کنیم.

تمام حدود بیست سی صفحه یا کمتر، یک خرده کمتر، در نمط چهار اشارات دارد که ابن‌سینا ثابت می‌کند که خداوند عین هویت شخصیه است.[27] من اگر بخواهم آن را توضیح بدهم باید آن مقدار عبارات اشارات را بگویم که خودش احتمالاً بیش از دو روز طول می‌کشد. اگر هم بخواهم خلاصه بگویم که ان‌شاء‌الله سعی می‌کنم خلاصه بگویم حل می‌شود با این توضیح.

 


[1] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص100.
[2] ملّاصدرا، الشواهد الربوبية (مشهد، دانشگاه مشهد، 1346)، الاشراق الثالث من الشاهد الاول من المشهدالاول، ص7.
[3] شرح الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج8، ص15.
[4] سوره الرحمن، آيه 29.
[5] شرح الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج8، ص15.
[6] سوره الرحمن، آيه 29.
[7] شرح الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج8، ص15.
[8] شرح أصول الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج4، ص235.
[9] سوره الرحمن، آيه 29.
[10] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص293.
[11] سوره الرحمن، آيه 29.
[12] شرح أصول الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج4، ص235.
[13] سوره الرحمن، آيه 29.
[14] شرح أصول الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج4، ص235.
[15] شرح الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج8، ص15.
[16] سوره الرحمن، آيه 29.
[17] شرح الكافي، المازندراني، الملا صالح، ج8، ص15.
[18] الأمالي، الشيخ الصدوق، ج1، ص360.
[19] سوره جن، آيه 9.
[20] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص495.
[21] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج24، ص192.
[22] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص100.
[23] الحكمة المتعالية في الأسفار العقلية الأربعة، الملا صدرا، ج6، ص74.
[24] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص100.
[25] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص275.
[26] شرح المنظومة ت حسن زاده آملي، السبزواري، الملا هادي، ج2، ص100.
[27] الإشارات و التنبيهات، ابن سينا، ج1، ص99.