97/09/07
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد اول در امور عامه، فریده اول در وجود و عدم/غرر در زیادت وجود بر ماهیت /تبیین حقیقت فنا و اهمیت مراقبه (تتمه مباحث جلسه قبل)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
حکمت شرح منظومه، صفحه بیست و یک، سطر سوم:
«غررٌ فی ان الحق تعالی إنیةٌ صرفة»[1]
نزاع در غایت سیر عارف و حقیقت فنا
قبل از اینکه وارد این فصل بشوم، چند مطلب از فصل قبل باقی مانده است که به آنها اشاره میکنم. مرحوم سبزواری وقتی میخواستند اقسام وجود را بگویند، گفتند سه تا شیء داریم: یکی مفهوم عام، یکی حصه، یکی هم فرد. بعد فرد را تقسیم کردند به دو قسم که یکی حقیقت وجود منبسط بود، یکی هم انحاء وجودات خاصه بود. بعد من وقتی که به حقیقت وجود منبسط اشاره میکردم، گفتم که بعضی معتقد شدهاند که تمامِ تلاش عارف این است که به وجود منبسط برسد و آن وجود منبسط را ادراک کند؛ او تلاشی برای رسیدن به ذات ندارد. ولی بعضی معتقدند که نه، عارف تلاش میکند که به ذات برسد. این نکته را من دیروز نگفتم، حالا ضمیمه میکنم. کسانی که قائل به فنا شدهاند و گفتهاند که انسان میتواند به درجه فنا برسد، بعضی از آنها فنایِ فیالله گفتهاند و بعضی فنایِ در این وجود منبسط گفتهاند. فنایِ فیالله معنایش این است که ما تمامِ توجهمان به خدا باشد، به طوری که هیچ چیزی را غیر خدا نبینیم، حتی خودمان را هم نبینیم. وقتی به خودمان هم توجه میکنیم، به غیر هم توجه میکنیم، به خدا توجه کرده باشیم؛ که کسانی هستند خودشان را عادت دادهاند.
تمرکز بر توحید افعالی و توانمندی نفس در انصراف از کثرات
و این تقریباً شدنی هم هست. حالا مقول به تشکیک است، بعضی قویتر و بعضی ضعیفتر هستند. به هر چه میرسد، ابتدا به خودش تلقین میکند که این ساخت خداست. شیء را به عنوان اینکه مخلوق خداست ملاحظه میکند. کمکم عادت میشود و در هر جا که راه میرود، صدا میشنود، همه جهان بالاخره فعل خداست، همه را به خدا نسبت میدهد؛ چنین حالتی دارد. اصلاً انسان اینطور است دیگر، در یک مسئله وارد بشود، تا عمق آن مسئله میرود. کسانی که در دنیا وارد بشوند میبینید که رها نمیکنند، همینطور مدام در دنیا بیشتر فرو میروند. کسانی که در معنویات میروند همینطور هستند. خداوند این نیرو را در انسان گذاشته است برای اینکه در معنویات فرو برود، ولی خب گاهی از اوقات انسان اینطرفی میرود.
پس این یک صفت نیکی است که خدا در انسان قرار داده است. انسان هم با این صفت میتواند به کمالات برسد، منتها به شرطی که نگذارد این صفت منحرف بشود. اگر منحرف بشود خطرش خیلی زیاد است. ما شاید اسمش را در بدیها میگذاریم حرص؛ در بدیها حرص میگوییم که انسان حرص میزند، طمع دارد. حالا در خوبیها هم همینطور است، منتها در خوبیها دیگر اسمش را حرص نمیگذاریم.
لذت اتصال به اصل و رهایی از تعلقات
انسان وقتی که به یک مطلب توجه کند اینجوری است. مثلاً فرض کنید که شما عادت داشته باشید عبارتهایی که میبینید مدام تجزیه و ترکیب کنید؛ بار اول، دوم، سوم، بعد یک دفعه به یک حالتی میرسد که اصلاً هر عبارتی به شما داده میشود، کسی دارد با شما حرف میزند یا عبارتی را دارید میخوانید، همینجور ناخودآگاه دارید این را تجزیه و ترکیب میکنید. و خب این باعث رنج خودتان میشود، یعنی بعداً متوجه میشوید که چه مبتلا شدهام! اما اگر همین رفتار را نسبت به خداوند داشته باشید و هر موجودی را که ببینید - حالا به تعبیر من - تجزیه و ترکیبش کنید و وصلش کنید به خدا، قهراً این حالت برای شما پیش میآید که هر چه را ببینید خدا را میبینید. و این دیگر ناراحت نمیکند؛ آن تجزیه و ترکیب ناراحت میکند، این نه، چون این لذتبخش است. چون آدم مرتبط میکند به اصل. ارتباط به اصل خودش لذتبخش است، لذا با [این ارتباط] انسان در حین لذت است.
تبیین حقیقت فنا و غفلت از تعینات
گاهی پیش میآید آنقدر انسان پیش میرود که بدون اینکه آیتی از آیات جلویش بیاید، میبینید دوباره وصل شد. حالا ابتدا با آیات خودش را وصل میکند به خدا، ولی بعداً به یک جا میرسد که اصلاً احتیاج به آیات هم نیست. همینطوری خودبهخود وصل میشود. دیگر خودش هم متوجه نیست، به خودش هم توجه ندارد. این انسان به درجه فنا رسیده است. درجه فنا را داشتم توضیح میدادم. این انسان به درجه فنا رسیده است. یعنی توجه تام به خدا دارد و از همه چیزِ دیگر غافل است، حتی از خودش. لذا شاید مثلاً آیتی جلویش بیاید، از او در مورد آن آیت سوال کنی، نمیتواند جواب بدهد. کأنّه اصلاً میگوید ندیدم! ولی انتقالش به سمت خدا انجام شده است. این انسان به درجه فنا رسیده است. حالا ممکن است که در یک لحظه این اتفاق بیفتد، ممکن است که در چند لحظه اتفاق بیفتد، ممکن است که دائمی باشد، برای بعضی دائمی میشود.
خب، حالا این اصل فنا بود. فنای در چه چیز؟ فنا در ذات خدا یا فنا در آن وجود منبسط؟ بعضی میگویند ما نمیتوانیم فانی بشویم در ذات خدا، خیلی هنر کنیم فانی بشویم در وجود منبسط، که وجود منبسط آینه تمامنمای خداست. در آینه فانی بشویم برای ما غنیمت است. بالاخره آن عکس را در آینه داریم میبینیم و همین کافی است برای ما. خب عرض کردم اگر فانی بشویم در وجود منبسط یا اینکه سر و کارمان با وجود منبسط باشد، خیلی راحت است؛ دیگر راحت حرف میزنیم، نگران حرفهایمان هم نیستیم.
عارف میگوید - بعضی عرفا میگویند - ما فانی میشویم در وجود منبسط و وجود منبسط را بیتعین میبینیم. یعنی وقتی که اشیاء را میبینیم، آن وجود منبسطشان را که نور الهی است میبینیم، تعینشان را که ماهیت است نمیبینیم. چه بسا که اصلاً من متوجه نشوم آن چیزی که دیدهام انسان است یا درخت است. فقط میفهمم که وصل شدهام، اما از چه طریق وصل شدهام، نمیفهمم. یعنی آنقدر حواسم جمع خداست، که حتی متوجه نمیشوم از چه طریق وصل شدهام! یعنی تعینها را نمیبینم؛ تعین انسانی، تعین شجری، تعین را نمیبینم، آن وجود را میبینم و وجود را هم مرآت خدا میبینم، از آن طریق به خدا توجه میکنم. پس ما فانی میشویم در وجود منبسط و وجود منبسط را میبینیم.
حالا اگر این فنا برای ما در دنیا اتفاق نیفتد، بعضی میگویند بعداً به شما نشان میدهند - یعنی آن وجود منبسط را - اگر لیاقتش را داشته باشید بعد از مرگ. یعنی بعداً روشن میشود برای ما که تعینات ما هیچ بود. بعداً روشن میشود که ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾[2] . ﴿كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾ یعنی همه این تعینات فانی هستند. نه اینکه بعداً فانی میشوند، بلکه الان هم فانی هستند، منتها ما متوجه نمیشویم. ﴿وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ﴾، وجه رب که همان وجود منبسط است باقی میماند، الان هم باقی است. فقط همان باقی است.
خب ما وقتی فانی میشویم یعنی تعینات را نمیبینیم، یعنی فقط خدا را میبینیم بنا بر قولی، یا وجود منبسط را میبینیم بنا بر قولی دیگر. که فنا را هم بعضی میگویند فنایِ در وجود منبسط است.
تمثیل قطره و دریا و معنای کمالیِ فنا
بعد، مثال قطره و اینها را هم اینجا خوب میشود توضیح داد. من خودم به صورت یک قطره هستم، یعنی وجود متعین هستم. قطره آن آب است، آب را وجود بگیرید؛ وقتی به صورت قطره درمیآید این تعینش است. هر قطرهای آبِ متعین است. میافتد در دریا که آبِ نامتعین است. دریا را بینهایت بگیرید. دریا میشود وجود، وجود من میشود وجود متعین. وقتی این قطره افتاد در دریا آن تعینش گرفته میشود. قطره از بین نمیرود، وجود از بین نمیرود، بلکه وجود میآید در آن وجودهای دیگر تعینش را از دست میدهد، یک وجود بینهایتی که همان وجود منبسط است درست میشود.
شاگرد: با این توضیح شما فنا صرفاً یک مرحلهای از ادراک است، درست است؟
استاد: بله. فنا را هیچکس نمیگوید به معنای فانی شدن است. فنا به معنای ضایع شدن و از بین رفتن نیست. فنا بهترین و بالاترین مرتبه انسانیت است. عدم که اصلاً مرتبه نیست، معدوم شدن که مرتبه نیست! این که نقص کامل است! فنا بالاترین مرتبه کمال است و شما میخواهید بگویید فنا یعنی فانی شدن؟! فنا یعنی فنا از توجه به خویش، فنا از نظر کردن به خویشتن و به اغیار. به طور کلی فنای از توجه به غیر؛ غیر میخواهد آن باشد، میخواهد من باشم؛ غیر خدا هر چه هست. این فناست. یا فنا را به معنای توجه تام الیالله بگیریم یا فانی شدن از توجه به غیر. هر دو یکی است، منتها دو جور در عبارت گفته میشود.
شاگرد: آن چیزی که الان رایج است در حوزه این است که میگویند فنا یعنی خود را عین ربط دیدن، خود را مستقل ندیدن. این اشتباه است دیگر، درست است؟
استاد: یعنی ربط را دیدن، خود را هم ندیدن، فقط ربط را دیدن. یعنی همان فیض خدا را ببینید که خود خداست، نه تعینات ما. حالا آنهایی که این را میگویند ظاهراً همین منظورشان است. یعنی ندیدنِ غیر، فانی شدن از توجه به غیر. همان است که عرض کردم. تعبیر من شاید یک مقدار رساتر باشد، ولی تعبیر آنها هم ظاهراً باطل نیست؛ مگر اینکه یک جور دیگر تفسیر کنند. اگر برگردد به همین چیزی که دارم عرض میکنم، باطل نیست. ولی فنا را به معنای نابود شدن نگیرید. مثال میزند میگوید قطره وقتی میآید در دریا نابود میشود. این اصلاً اشتباه است، مگر قطره در دریا نابود میشود؟! قطره در دریا تعینش نابود میشود، نه خودش.
پس فنا را به معنای نابودی نگیرید. بعضی فکر میکنند ما میرویم در خدا نابود میشویم، بعد هم دنبالش میآورند که پس خدا میشویم. رفتیم آنجا دیگر! رفتیم آنجا شدیم خدا. این «پس» درست نیست. هیچوقت ما خدا نمیشویم، ما همین هستیم که الان هم هستیم. منتها توجه ما آنطوری است. و رسیدن به درجه فنا در یک لحظه امکانش برای همه هست. یک مقدار بالاتر، زحمت میخواهد. دائماً فانی باشد که خیلی زحمت میخواهد، ولی شدنی است.
مداومت بر فکر و پیوستگی با معشوق حقیقی
حالا چه کسی میشود صغرایِ این، آن بحث دیگری است؛ ولی کبرای آن شدنی است. یعنی انسان به آن حالت میرسد با این توضیحاتی که من عرض کردم. حالا یک مقداری و یک مدتی امتحان بکنید؛ هر چه دیدید به خدا وصلش کنید و خودتان هم با خدا وصل بشوید. یک حالتی پیدا میکنید که دیگر نمیتوانید رها کنید.
یکی از عرفا خودش به من میگفت که صبح از خواب بلند میشوم بروم وضو بگیرم برای نماز شب، میبینم یک دفعه یاد خدا افتادم، اصلاً مثل اینکه خدا را دارم حاضر میبینم. دو سه شب آدم بعد از بیدار شدن یک فکری را امتحان کند، حالا فکر خوب یا بد، شب چهارم پنجم میبیند وقتی بیدار شد همان فکر آمد، بدون توجه؛ بدون تعمد، خودِ فکر آمد. اینها هم نه اینکه همه روز و شبشان با خدایند، از خواب که بلند میشود یاد خدا میافتد. گفت یک بار تصمیم گرفتم آنطرفی بروم و اصلاً یاد خدا را فراموش کنم، هر کار کردم نشد! یعنی توجهش به خدا چنان شده است که وقتی میخواهد بِبُرَّد نمیتواند.
میرسد انسان به آنجا، که وقتی بخواهد بِبُرَّد نمیتواند. مثل انسانهایی که عاشق یک کسی هستند، عاشق یک چیزی هستند، این را هر کارش بکنی از فکرش نمیتوانی خارج کنی، آن معشوقش را از فکرش نمیتوانی خارج کنی. انسان به آنجا میرسد. فقط راهش همین است، به او میگویند مدتی فکر نکن، مدتی درباره معشوقت فکر نکن. که البته او نمیتواند، ولی خب اگر یک همت بالایی به خرج بدهد و چند بار بِبُرَّد فکرش را نسبت به معشوقش، آرام آرام فراموشش میکند. خب این میشود فانی در معشوق. حالا اگر کسی معشوقش خدا بشود میشود فانی در خدا.
این فنا را من داشتم توضیح میدادم. حالا یک مقدار عامیانه توضیح دادم، شاید عارفانه توضیح ندادم، ولی خب همین عامیانه مفید است. عرض کردم فقط مَفنیٌفیه مسئله است که خداست یا وجود منبسط.
شاگرد: با این تعبیری که فرمودید فنا فکرِ فنا است، خودِ فنا که نیست...
استاد: نه، شما فنا را نابودی میگیرید؟ نه، فنا یعنی فنای از توجه به غیر. ببینید تعبیر من را دقت کنید: «فنای از توجه به غیر». آن وقت عرفا خلاصهاش میکنند و میگویند «فنا».
شاگرد: یعنی شما فقط عالم ذهن را در نظر دارید؛ کأنّه در عین اتفاقی نمیافتد.
استاد: اصل کار هم همین است دیگر. خود مولوی هم میگوید: «ای برادر تو اندیشهای»[3] . اصلاً ذات من همان اندیشه است. مگر من از عالم ملکوت نیستم؟! عالم ملکوت یعنی تعقل. عالم ملکوت ذاتش عقل است. ذاتش عقل است یعنی ذاتش تعقل است، هر کارش بکنی که تعقل نکند، نمیشود. اصلاً ذات ما تعقل است، ذات ما توجه است. مگر ما غیر از این هستیم؟! حالا اگر توجهمان را وصل کردیم به آن طرف، ذاتمان میشود آنطرفی، میشود فانی دیگر! بله من همه را بردم در ادراک، همه بحث را بردم در ادراک. ولی مگر ذات ما غیر از ادراک چیز دیگری است؟ ذات ما نفس ناطقه است دیگر. نفس ناطقه از عالم ملکوت است، عالم ملکوت هم عالم عقل است؛ عالم تعقل و عالم ادراک است. حالا اگر ادراک من همیشه این باشد - نه ادراک تحمیلی - از اول تا آخر اصلاً ذهن من این باشد، خب میشود فنا دیگر؛ فنای از توجه به غیر.
شاگرد: ...فکرِ حضور و فکرِ فنا، نه خودِ وجود است و نه خودِ فنا. این که اصلاً به کلی انسان را از حضور دور میکند. فکر فنا از فنا دور میکند.
استاد: نه، من عرض میکنم فنای از توجه به غیر. یعنی توجه به غیر نداشته باشی، از این توجه فانی بشوی؛ یعنی این توجه از تو گرفته بشود. چون ما همهاش توجه به غیر داریم، که آن غیر لااقلش خودمان هستیم، به خودمان که توجه داریم. یعنی الان ما همدیگر را میبینیم، به عنوان یک انسان میبینیم همدیگر را. پس توجه به آن تعینها داریم. من لااقل توجه به تعین خودم دارم؛ «من به خودم». خودم تعین هستم دیگر. من تعین هستم، خودم تعین هستم، همهاش توجه به خودم دارم، توجه ارتکازی. این را باید بِبُرّیم؛ یعنی توجه به خودمان نکنیم.
عرض میکنم که کار آسانی نیست و اینکه حالا چه کسی صغرای آن است معلوم هم نیست. خیلیها ادعا میکنند؛ آن هم فنای دائم. حالا فنای لحظهای میشود، گاهی شده است که در یک حالتی برای آدم اتفاق میافتد که فقط توجه به خدا پیدا میکند، حتی خودش را نمییابد. اصلاً برگردد میبیند خودش را نیافته است. همانوقت نه، همانوقت که هیچچیز جز خدا نمیبیند؛ یک ذره برمیگردد میبیند در آن حال مثل اینکه اصلاً یاد خودش هم نبوده است. این لحظهای اتفاق میافتد، خیلی کم برای بعضی، ولی دوامش خیلی سخت است که بتواند آدم کاری بکند که همیشه اینطور باشد. صغرای آن موجود است؟ بله، ائمه ما صغرای آن هستند. حالا عرفا جزء صغریات هستند؟ مدعیاند، خدا میداند که هستند یا نیستند.
شاگرد: عنوان مدرکات عوض میشود. عنوان مدرکاتی که داریم، بگوییم مثلاً این عنوان انسان است، این حیوان است، این عنوان عوض بشود این میشود فنا.
استاد: نه اینکه عنوان عوض بشود. شما انسان را هم ببینید، مثلاً پیغمبر بیاید با من حرف بزند، با من به عنوان اینکه من هستم حرف میزند یا با من به عنوان اینکه مخلوق خدایم حرف میزند؟ خب همین دیگر، پس فانی شده است. او من را بما اینکه من هستم نمیبیند، من را بما اینکه مخلوقی از مخلوقات خدا هستم میبیند.
شاگرد: در عین اینکه شما را میبیند، شما را دارد میبیند.
استاد: بله، چشمش به من است، چشمش ظاهراً به من است، ولی تعین من را نمیبیند، خدا را دارد میبیند. چرا؟ چون حقیقتِ این شیء بالاخره خداست دیگر. حقیقت همه اشیاء خداست. این دارد وقتی من را میبیند، آنقدر درجه دیدش بالا رفته است که دارد حقیقت را میبیند، نه من را. من رقیقهام. ظاهرش این است که منِ رقیقه پیش او هستم، ولی او از منِ رقیقه به حقیقت منتقل میشود.
شاگرد: شما را مستقل نمیبیند به عنوان یک موجود جدا، شما را مرتبط با حق میبیند.
استاد: حالا مرتبط یا بگویید حقیقت را دارد میبیند؛ وجود منبسط را که حقیقت من است - حقیقت یعنی تحقق من - آن را دارد میبیند. عرض میکنم که این را اگر بخواهید وجدان کنید، غالباً مراقب خودتان باشید؛ در یک حالاتی و گاهی از اوقات اتفاق میافتد. آن وقتی که حواستان کامل جمع است، یک لحظه مثل اینکه ربوده میشوید، خیلی سریع. توجه به خدا پیدا میکنید و از خودتان کامل غافلید، از خودتان و همه چیز. لحظهای! مراقب باشید آن لحظه را درک کنید. گاهی پیش میآید، ولی آدم مراقب نیست و نمیفهمد؛ گاهی هم وقتی مراقب است میفهمد و بعد هم بدون شک تعقیب میکند که آن حالت دوباره برگردد و برنمیگردد.
به قول ابن سینا در نمط نهم، باید با ریاضتها یک ذره آن را استدامه بدهید.[4] تازه چقدر ریاضت میکشیم تا یک ذره ادامهاش بدهیم. مثل برق خاطف میآید و میرود. اگر بخواهید آن را نگه دارید خیلی زحمت دارد، یعنی ریاضتهای زیادی میخواهد؛ اگر بخواهید دائمیاش کنید که خیلی بیشتر.
شاگرد: با این چشم چیزهایی که میبینیم، صوری را به ذهن ما میآورد. از این صور که کاری ساخته نیست. شما میگویید شما دارید میبینید و تعین را نبینید. آن نفس یک چشم دیگری میخواهد. و الا با فکر کردن و با صور بازی کردن و یا مثلاً صورتها را عوض کردن و یا متعلق صورتها را عوض کردن که اتفاقی نمیافتد؛ یعنی باز هم ما این شخص را میبینیم. و الا خدا را فکر کنیم و مثلاً این را مخلوق ببینیم، باز هم کأنّه اتفاقی نمیافتد. یعنی چشم دیگری میخواهد، من اینجوری فکر میکنم.
استاد: بله چشم دیگری میخواهد، چشم دیگر هم باز میشود.
شاگرد: خب آنجا فناست. یعنی فنا این نیست که مثلاً ما فکر کنیم و فقط با مدرکات خودمان بازی کنیم یا...
استاد: من دارم مقدماتش را عرض میکنم. مؤخرهاش چه میآید؟ بله، چشم باز میشود، چشم عقل باز میشود، عقل میبیند.
تمثیل آینه در تبیین انصراف از ماهیات و مشاهده صورت حق
شاگرد: یعنی هر دو حالت را نمیبیند؛ هم حالت تعینات را و هم خدا را؟
استاد: توجه نمیکند. ببینید، حالا یک مثال بزنم. گاهی شده یک چیزی را در آینه ببینید، یک عکسی را؟ عکس محبوبتان یا عکس خودتان را؛ یک اتفاقی افتاده، یا مثلاً میخواهید چهرهتان را در آینه ببینید. گاهی چنان توجهتان در این عکس است، که اصلاً آینه را نمیبینید. میشود دیگر. حالا مثال محسوس بزنیم، شدنی است. حالا یا عکسی در آینه افتاده که محبوب شماست و دارد عبور میکند، نگاهش میکنید، یا مثلاً در صورت خودتان یک اتفاقی افتاده، الان یک جوری است که خیلی برایتان مهم است، میخواهید این را نگاه کنید در آینه. رفتهاید نگاه میکنید، اصلاً به آینه توجه ندارید، فقط به آن صورت توجه دارید.
شما وقتی من را میبینید، من آینه خدایم، شما آینه خدایید. اگر آینه را دیدید، معلوم میشود که به درجه فنا نرسیدهاید. اگر آن عکسِ موجود در آینه را دیدید به درجه فنا رسیدهاید. آینه باید دیده نشود. و این شدنی است. عرض میکنم که شما گاهی از اوقات میروید کنار آینه، اصلاً نمیفهمید که این آینه چه بود! بعداً توجه میکنید، ولی اولی که دارید نگاه میکنید، اگر در همان حالت از شما بپرسند آینه چیست؟ توجه میکنید، متوجه میشوید. ولی اگر نپرسند، بیایید کنار و بپرسند آینهاش چطوری بود؟ مربع بود؟ دایره بود؟ اصلاً نمیتوانید بیان کنید! مگر اینکه یک جور توجه به آینه کرده باشید.
ما میگوییم که کسی به فنا میرسد که به آینهها توجه نکند، عکسِ موجود در آینهها را ببیند. خب این شدنی است دیگر. یعنی از ضعیفش شروع کنید میروید بالا. عرض کردم تشکیکی است؛ هیچوقت ما توقع نداریم که به آن درجه برسیم که پیغمبر رسید. ما در حد خودمان میرسیم؛ به این درجه فنا میرسیم که فقط خدا را ببینیم. و این شدنی است و از همین امروز اقدام کنید.
شاگرد: این فنا، آن فنایی نیست که شئون عادی زندگی تعطیل بشود؟
استاد: نه، هیچ چیزی تعطیل نمیشود، فقط دید عوض میشود. یعنی اصلاً ذات ما یک جور دیگری میشود. عرض میکنم که شما شروع کنید، ببینید که شدنی است. هر چیزی را ملاحظه میکنید. من یک روز یادم نیست یک فلفل زرد و یا قرمز را برای یک آقایی بردم. این فلفل سبز را دیده بود، زرد و قرمز را در عمرش ندیده بود. وقتی این را جلویش گذاشتم هیچ چیزی نفهمید، پیدا بود از عکسالعملش. رفت در عالمی و شروع کرد به گریه کردن. هر چه دیگر من با او حرف میزدم، دیدم نمیفهمد. یعنی یک آیتی را که تا حالا ندیده بود آوردیم پیش او، خیلی عکسالعمل شدید نشان داد. ما ببینیم بر فرض هم تعجب کنیم، اما آن عکسالعمل را نشان نمیدهیم. پیدا بود که او رفته بود در یک حالی. مثل مرحوم علامه طباطبایی که گفته میشود یک سیب که به ایشان میدادند، دو سه روز این سیب را نگه میداشتند و فکر میکردند و مثلاً گریه میکردند از شوق، تا آخر سر این را میخوردند.
یا مثلاً من به یک نفر آدرسی را دادم، گفتم فلان گوشه حیاط یک شاپرک هست، ببین. رفت و مدتها آن گوشه نشست، بلند نشد. بعد آمد به من گفت حال من را به هم زدی! این چه بود به من نشان دادی؟! یعنی اینها مثل ما نیستند که پروانه را میبیند، شاپرک را میبیند و معمولی از کنارش رد شود. اینها میروند در یک عالمی که خودشان هستند. و این سابقه داشت، اینهایی که من دارم عرض میکنم افرادی بودند که سابقه داشتند. یعنی اینطور نبود که یک فرد عادی باشد. فردی بود که هر چه به او میدادی یاد خدا میکرد. وقتی آن فلفل را من به او دادم آنجور شد، وقتی شاپرک را به او گفتم آنطور شد. یعنی اینها را پیش میآید برای انسان. اگر تمرین کنید، میشود؛ منتها رها نکنید. این را دقت کنید.
اهمیت مراقبت و پایداری در سلوک معنوی
از مرحوم علامه طباطبایی که روی تخت بیمارستان خوابیده بود، پرسیدند که چه کار کنیم در نماز حواسمان جمع باشد؟ میگویند چشمش باز نمیشد، گفت: «توجه، مراقبت». همین! این دو کلمه را مدام تکرار کرد: «توجه، مراقبت». آن مراقبت خیلی مهم است. یعنی توجه را اول آدم میکند، ولی مراقبت که این توجه را حفظش کند، نمیکند. امور معنوی اگر یک ذره نازشان را نکشید و به سمتشان نروید، میروند، قهر میکنند میروند. امور مادی اینطور نیست، امور مادی پشت پا هم به آنها بزنید گاهی برمیگردند.
شخصی میگفت رفتم قمار کردم در آمریکا، آن طرفِ مقابل من برنده شد. بلند شد و پولها را زد زمین و پرت کرد جلوی من و رفت. گفتم چرا اینطوری کردی؟ گفت اینقدر از قمار پولدار شدهام دیگر خسته شدهام. میخواهم بنشینم و قمار کنم یک خُرده ببازم، اما دوباره میبرم! یعنی ناز دارد میکند برای پول، ولی دوباره میآید. معنویت اینطور نیست که ناز کنید برگردد. وقتی رفت، دیگر رفت؛ با التماس هم نمیتوانید بر گردانید. خیلی مراقبت مهم است. اگر این توجه را شروع کردید، باید مراقبت هم بکنید.
من برای همه اینها نمونه دارم که دارم عرض میکنم. نمونههایی که حالا یا بعضیهایش را خودم تجربه کردهام، بعضیهایش را در دیگران دیدهام. این نازی که میگویم، خودم تجربه کردهام. به یک حدی رسیدم، یک شب کوتاهی کردم. در نماز مغرب یک ذره گفتم حالا رهایش کن. هر دفعه فکری میآمد قطعش میکردم. اما یک روز در نماز مغرب فکری آمد، قطعش نکردم. فکرش هم بیخود بود؛ همه فکرهای در نماز بیخود است. نمیدانم چیست که در نماز آدم از فکر خوشش میآید، بعد که نماز تمام میشود اصلاً میبیند ارزشی نداشت! حاضر نیست دوباره تکرارش کند. در این مغرب آمد، گفتم خب حالا در عشاء حواسم را جمع میکنم. همان شب در عشاء نتوانستم الیالان! دیگر آن حالت به کلی رفت. یعنی مراقبت نکنید خطرناک است، خیلی خطرناک است. وقتی رفتید سراغ این امور معنوی، باید بروید تا آخر. خب یک خُرده منبر رفتیم، اصل مطلب از دستمان رفت.
شاگرد: میگویند آدم هر چه را القا کند به خودش، آرام آرام تبدیل به یک باور میشود و تبدیل میشود به یک چیزی زنده در وجودش. ما که الان فعلاً با مفاهیم سر و کار داریم، خب از کجا بدانیم که آن چیزی که داریم القا میکنیم به خودمان...
استاد: این را که ما میدانیم. میدانیم خدا داریم. نمیدانیم؟! میدانیم خدا داریم، میدانیم خدا مفهوم نیست، میدانیم همهمان وابسته به او هستیم. همین «میدانیم»ها را شما تلقین کنید. که یقین دارید همهاش درست است، همینها را تلقین کنید.
تمایز مفهوم عام وجود از مفهوم وجود منبسط
مطلب بعدی که داشتیم این بود که مفهوم وجود که به آن میگوییم مفهوم عام، آیا با مفهومِ وجودِ منبسط یکی است؟ بالاخره وجود منبسط یک وجود فراگیر است، مفهوم وجود هم یک مفهوم فراگیر است. آیا میتوانیم بگوییم همان مفهوم وجود که گفتیم اشیاء سه قسماند، یعنی وجود سه قسم است، یا مفهوم وجود است یا حصه وجود است یا فرد وجود است، آن مفهوم وجود را میتوانیم تفسیر کنیم به مفهوم وجود منبسط؟ نه! مفهوم وجود عامتر است از مفهوم وجود منبسط. مفهوم وجود شامل وجود خدا هم میشود. چه وجود واجب چه وجود ممکن، همه در مفهوم وجود داخلاند. در حالی که وجود منبسط، وجود ممکن است. فعل خداست و وجود ممکن است. پس مفهوم وجود اعم است از مفهوم وجود منبسط.
وجود منبسط در واقع شخص است. شما اگر مفهومی از وجود منبسط بگیرید، مفهومی از وجود شخص گرفتهاید. مثل اینکه مفهومی از وجود من بگیرید. این مفهومی که از وجود من میگیرید، مفهوم وجود نیست. بله، اگر تعین من و تمام تعیناتی را که میتوانند باشند بگذارید کنار، میشود مفهوم وجود. پس مفهوم وجود اعم است از مفهوم وجود منبسط. این هم مطلب دوم بود.
شاگرد: اینکه شخص باشد با عدم تعین آن ناسازگاری ندارد؟
استاد: نه، گرفته شده است از تعین، ولی ممکن است در ذهن من توسعه داده بشود. من از وجود شما مفهوم وجود را میگیرم، بعد شما را حذف میکنم در ذهن خودم و توسعهاش میدهم. این فرق میکند که وجود را از کجا گرفته باشید. ما وجود را ممکن است از یک شخص بگیریم، ولی توسعهاش بدهیم به طوری که دیگر تعین آن شخص در آن لحاظ نشود. در وجود منبسط هم، وجود منبسط شخص است. شما این مفهوم وجود را میگیرید، بعد توسعهاش میدهید به طوری که شامل وجود خدا هم بشود، یعنی مفهوم وجود خدا. پس هیچ ایرادی ندارد که شما مفهوم وجود را که عامّ است از شخص بگیرید، ولی در عین حال مفهوم عام باشد.
تشخص ذاتی وجود و تبیین تعینات ماهوی به عنوان امارات تشخص
شاگرد: مفهوم وجود منبسط را عرض کردم، اینکه وجود منبسط شخص است با عدم تعین وجود در وجود منبسط ناسازگاری ندارد؟
استاد: نه، وجود اصلاً شخص است، به تعین کاری ندارد. تعینِ وجودی دارد، تشخصِ وجودی دارد. خود وجود شخص است. شما مثل اینکه دارید فکر میکنید که شخصیت وجود را باید از ماهیت گرفت و چون وجود منبسط ماهیت ندارد، پس شخص نیست. نه، شخصیت وجود برای خودش است، آن تعینات ماهوی تعینات دیگرند. خود وجود خود شخص است، هر جا میآید شخص درست میکند؛ شخص است و مشخِّص. وجود منبسط هم همینطور است، خود شخص است. درست است که تعین ندارد، تعین ماهوی ندارد، و الا وجود است و شخص است. با تعینات ماهوی، عقل و نفس و جسم و اینها درست میشود. اینها تعینات ماهویاند که وجود منبسط با این تعینات میشود وجودِ عقل، وجودِ نفس. ولی اگر این تعینات را برداری، میشود وجود منبسط؛ اگر این تعینات ماهوی را برداری، وجود منبسط است. ولی تشخص را نمیشود از وجود منبسط گرفت؛ ذاتیِ وجود است.
شاگرد: اینها از لوازم تشخص است. تعینات ماهوی از لوازم تشخص است. تشخص با وجود است دیگر.
استاد: متحدند؛ تعینهای ماهوی متحدند با وجود. یعنی ماهیت با وجود متحد است.
شاگرد: از لحاظ تشخص از لوازم تشخص است.
استاد: از اماراتاند. بله، بگویید از اماراتاند، یعنی نشان میدهند که تشخص هست.
شاگرد: خب تشخص به وجود است.
استاد: تشخص با وجود است.
شاگرد: پس خود وجود تشخص دارد که ...
استاد: خود وجود تشخص دارد و تشخص میدهد، اما این امارات نشان میدهند که تشخص هست. آن عوارض مشخصه را که مشاء عوارض میدانستند، صدرا گفت عوارض مشخصه نیستند. تشخص به وجود است، به این عوارض نیست. اینها علامتاند که آن مشخِّص یعنی وجود حاصل است. به ما نشان میدهند که تشخص هست، نه اینکه خودشان تشخص بیاورند. اینکه امارات تشخصاند - امارات یعنی علامات - علامات تشخصاند و به ما اعلام میکنند که تشخص هست، نه اینکه خودشان تشخص بیاورند. صدرا عوارض را عوض کرد. آنها گفتند مشخِّص، این گفت امارات تشخص.
تحلیل اجزای حصه و تقید به منزله جنس و فصل
خب آخرین مطلب هم عرض کنم، اگر فرصتی باشد وارد فصل بشوم. آخرین مطلب این بود که ما دیروز اشاره کردیم که حصّه مرکب است از مفهوم وجود به علاوه تقیدی که از مضافالیه میآید، نه خود مضافالیه، تقیدی که از مضافالیه میآید. پس حصّه را مرکب کردیم از دو جزء. یکی مفهوم وسیع وجود، یکی هم تقید که خصوصیتآور بود. و من اشاره کردم که این دو جزء، جزء حصهاند. جزء حصهاند یعنی ذاتیاند. و بعد گفتم که به منزله جنس و فصلاند. گویا مفهوم وجود جنس است برای حصّه، آن تقید هم فصل است. مفهوم وجود در همه جا هست. گاهی تقید به انسان میآید، گاهی تقید به فرس میآید، گاهی تقید به شجر میآید، این تقیدها فصلاند؛ حصههای مختلف میسازند. و همه این حصهها در داشتن مفهوم وجود مشترکاند.
پس مفهوم وجود کالجنس و به منزله جنس است، آن تقید به منزله فصل است. بعد از من سوال کردند چرا میگویی به منزله، بلکه بگو جنس، بگو فصل. هیچ عیبی ندارد بگوییم جنس و فصل. وجود، جنس و فصل ندارد. خود وجود، وجود خارجی، جنس و فصل ندارد؛ ولی حصّه مفهوم است. برای مفهوم میتوانید جنس و فصل درست کنید. وجود است که جنس و فصل ندارد، حصّه میتواند جنس و فصل داشته باشد. بگویید مفهوم وجود جنس است برای حصّه، تقید فصل است. ولی من از باب اینکه در مورد وجود جنس و فصل نمیآوریم، نخواستم در خود حصه وجود هم جنس و فصل را بیاورم. گفتم به منزله جنس و به منزله فصل است.
شاگرد: کیف نفسانی است.
استاد: بله دیگر، مفهوم کیف نفسانی است. خود مفهوم یک ماهیت است. یعنی صورت علمیه متکی به ذات من است. این میشود یک عرض. عرض هم ماهیت است، ماهیت قابل جنس و فصل داشتن هست. عرض کردم که ولی چون حصّه حصّه وجود بود و وجود جنس و فصل نداشت، من نخواستم بگویم جنس و فصل، گفتم به منزله جنس و به منزله فصل.
شاگرد: اینکه تقید به واسطه اضافه عارض شده، نشان نمیدهد که ذاتیاش نیست؟...
استاد: تقید عارض است بر مفهوم، ولی جزء است برای حصّه. مثل اینکه فصل عارض است بر جنس، ولی جزء است برای نوع. عروض درست است، ولی عروض بر چه؟ تقید عارض بر مفهوم است، عارض بر حصّه که نیست، ذاتیِ حصّه است. همانطور که فصل عارض بر جنس است، ولی ذاتیِ نوع است. این دو تا کلیِ خاص را ملاحظه کنید عارض و معروضاند؛ فصل عرضِ خاصِ جنس است، جنس عرضِ عامِ فصل است؛ ولی هر دو ذاتیِ نوعاند. در حصه هم همینطور است. حصه را به منزله نوع بگیرید، دو تا جزء دارد که این دو تا جزء نسبت به هم عارض و معروضاند، ولی هر دوشان نسبت به حصّه ذاتیاند. روشن است مطلب دیگر.
شاگرد: مفهوم حصه وجود، مفهوم ماهوی است؟
استاد: از باب مفهوم بودن دارم عرض میکنم، نه مفهوم ماهوی. مفهوم لازم نیست ماهیت باشد. از این جهت که مفهوم یک وجود ذهنی است، یک امری است که موجود ذهنی است. آن امر است. حالا اگر شما ماهیت گرفتید، جنس و فصل دارد؛ اگر از سنخ وجود گرفتید - چون مفهوم وجود را از سنخ وجود میگیرید، منتها وجودی که نه وجود حقیقی باشد، وجودی که مفهومی باشد - باز بگویید به منزله جنس و فصل. بگویید به منزله جنس و فصل راحتترید. من هم عرض کردم به منزله جنس و فصل به خاطر این بود که دیگر گرفتار این نشوم که فکر کنیم ماهیت است و جنس و فصل دارد. حالا حصّه را شما ماهیت نگیرید. عرض کردم که مفهوم است، هر مفهومی هم لازم نیست ماهیت باشد، مفهوم اعم از ماهیت است.
علت عدم ذکر وجود واجب در تقسیمات وجود توسط سبزواری
شاگرد: خب اگر اینجوری بگوییم، یک سوالی هست. اگر ایشان به سه قسم تقسیم کردند؛ مفهوم عام وجود، دوباره حصص وجود، دوباره رفت روی شخصِ افرادش، خب ذات خدا اینجا وجودش کدام قسم میشود؟ خودِ ذات نه مفهومش؟ یک مفهوم عامِ بدیهی ایشان گرفته، یک حصص گرفته، یک افرادِ خاص؛ خودِ ذات کجاست؟
استاد: بله این هم یک سوالی است. خب این سوال میشود سوال چهارم. من سه سوال را جواب دادم، این سوال چهارم امروز متولد شد، این را هم باید جواب بدهیم. ببینید، چهار تا وجود قرار است داشته باشیم؛ یک مفهوم وجود، یک حصه وجود، یک فرد وجود که فرد را ایشان تقسیم کرد به وجود منبسط و وجودهای خاص که انحاء وجوداتاند. در مورد خدا که انحاء نیست؛ خدا وجودش نحو ندارد. پس وجود خدا را در این چهار تا در کجا گذاشتی؟ در مفهوم وجود که نگذاشتی؛ در حصه وجود هم که نگذاشتی؛ در وجود منبسط هم که نیست؛ در انحاء وجود هم نیست. این را چرا حسابی نکردی؟ چرا مرحوم سبزواری این را نگفت؟
شاگرد: اشکال اول هم از همینجا به وجود آمد...
استاد: حالا جواب بدهم. ببینید، بحث ما چیست؟ زیادت وجود بر ماهیت است. ما باید آنجایی بحث کنیم که یا ماهیت هست یا توهم ماهیت هست. در مورد وجود خدا که اصلاً ماهیت ندارد اصلاً بحثی ما نداریم، آن اصلاً از بحث ما بیرون است، لازم نیست اینجا ذکرش کنیم، اگر مرحوم سبزواری ذکر میکرد اشتباه بود. توجه میکنید؟ اصلاً بحث ما طوری است که وجود خدا را شامل نمیشود. در وجود خدا که نمیگوییم زائد بر ماهیت است یا نیست. اصلاً اینجا ماهیت نیست که بخواهیم بحث کنیم وجود زائد بر ماهیت است یا نیست. پس وجود خدا از بحث ما فعلاً بیرون است، معنا ندارد در این تقسیمی که مرحوم سبزواری آورد وجود خدا لحاظ شود. نباید لحاظ شود و به همین جهت هم نیاورده است.
منتها شما میگویید که اگر اینطور است، وجود منبسط هم نباید میگفت. چون وجود منبسط هم ماهیت ندارد. چرا آن را گفت؟ شما برمیگردید این اشکال را میکنید. میگویید همانطور که وجود خدا مورد بحث نبود چون ماهیت نداشت، وجود منبسط هم ماهیت ندارد، آن را چرا گفت؟
اولاً توجه کنید که ایشان فرد وجود را دارد میگوید و معلوم است که فردهای ممکن را دارد میگوید، به فرد واجب کار ندارد. ثانیاً درست است که وجود منبسط ماهیت ندارد، ولی با ماهیت متحد میشود. باز هم یک جوری است که با ماهیت متحد میشود. سهمی از وجود منبسط با ماهیتِ عقل متحد میشود، سهم دیگر با ماهیتِ نفس متحد میشود، سهمی با شخص من متحد میشود، سهمی با شخص شما متحد میشود. پس در وجود منبسط، ماهیت نیست؛ ولی اینطوری راه پیدا میکند. در وجود خدا هیچ چیزی، اصلاً رایحهای از ماهیت نیست. پس جا نداشت وجود خدا را ذکر کند، ولی جا داشت وجود منبسط را ذکر کند.
تمایز ماهیت بالمعنیالاعم و بالمعنیالاخص
خب ظاهراً بحث تمام شد، سوالها جواب داده شد و وقت هم اجازه نمیدهد من وارد بحث بعدی بشوم، فقط یک اشاره به بحث بعدی بکنم. بحث بعدی این است که آیا خدا ماهیت دارد یا ندارد؟ گاهی همینطوری میگویند: آیا خدا ماهیت دارد؟ این بحث را اینطوری مطرح میکنند. گاهی میگویند: خدا ماهیت ندارد، یعنی مدعا این است که خدا ماهیت ندارد. گاهی میگویند خدا وجودش همان ماهیتش است. هر دو تقریباً یکی است، هر دو تعبیر یکی است. اما وقتی میگویند وجودش ماهیتش است، اراده میکنند از ماهیت، ماهیتِ بالمعنیالاعم را. و من در این جلسه ماهیتِ بالمعنیالاعم و مقابلش را فقط توضیح میدهم که دیگر بعداً اگر گفتم ماهیتِ بالمعنیالاعم روشن باشد.
ماهیتی که مقابل وجود است به آن نمیگویند ماهیت بالمعنیالاعم. ماهیتی است که وجود را قبول میکند. ماهیتی است که به آن میگویند کلیِ طبیعی. آن است که در جواب «ماهو» میآید. آن ماهیت، ماهیتِ مقابلِ وجود است که وجود را قبول میکند. مقابل یعنی غیرِ وجود. این را ما میگوییم خدا ندارد. ولی به ماهیتِ به معنای معمولی «ما یُقال فی جواب ما هو» است. ملاحظه کنید در تعبیر: «ما یُقال فی جواب ما هو». یعنی وقتی که سوالِ به «ما هو» میکنند در جوابش ما چه میآوریم؟ آن میشود ماهیت. میپرسد مثلاً «ماهویِ» این شخص چیست؟ میگوییم انسان. «ماهویِ» آن چیست؟ میگوییم مثلاً شجر و کذا. یا در مورد انسان میگوییم حیوان ناطق. این حیوان ناطق میشود «ماهو»، میشود ماهیت. یا انسان میشود ماهیت. اما یک وقت ماهیت میگوییم یعنی «ما به الشیء هو هو». ببینید در هر دو کلمه «ما» دارد میآید ها، کلمه «ماهو» در هر دو میآید. هم در ماهیت خاص میگوییم «ما یُقال فی جواب ماهو»، هم در ماهیت عام میگوییم «ما به الشیء هو هو». «ماهو» در هر دو هست. ولی در ماهیت خاص میگوییم در جواب سوال از «ماهو» ماهیت خاص میآید. «ما به الشیء هو هو» یعنی آنچه شیء به واسطه آن چیز همان همین شیء میشود. یعنی حقیقت، یعنی ذات. یعنی حقیقت هر شیئی هر چه هست ماهیت اوست. حقیقت ما را نگاه کنید، انسانیت است. حقیقت آن درخت را نگاه کنید، شجریت است. حقیقت خدا را نگاه کنید، وجود است.
پس خداوند هم ماهیت دارد، اما ماهیت یعنی «ما به الشیء هو هو»؛ آنچه به توسط آن چیز این شیء میشود این شیء. «ما به الشیء هو هو» ترجمهاش این است دیگر: آنچه به توسط آن چیز این شیء میشود این شیء، یعنی حقیقت این شیء. حالا اگر حقیقت شیئی انسانیت بود، ماهیتش میشود انسانیت. حقیقت خدا وجود است، ماهیتش میشود وجود. این، چنین ماهیتی را میگویند ماهیت بالمعنیالاعم که شامل وجود هم میشود. یعنی آنچه شیء به توسط او میشود این شیء. حالا آن میخواهد ماهیت خاص باشد، میخواهد وجود باشد. به این میگوییم ماهیت بالمعنیالاعم، به آن میگوییم ماهیتی که کلیِ طبیعی است؛ حالا شاید هم کسی به آن بگوید ماهیت بالمعنیالاخص. آن بالمعنیالاعم است این بالمعنیالاخص. فرق بین این دو تا روشن شد. خدا ماهیتِ بالمعنیالاعم دارد که همان وجود است، ماهیتِ بالمعنیالاخص ندارد. این بحثی است که ما میخواهیم شروع کنیم که خداوند دارای ماهیت نیست به یک تعبیر، به یک تعبیر دیگر ماهیتش همان وجودش است.
ایشان هیچکدام از این دو عبارت را نیاورده است، یعنی مرحوم سبزواری هیچکدام از این دو عبارت را نیاورده است. عبارت سوم را آورده است که خداوند وجودِ خالص است. وجودِ خالص یعنی وجودِ محدود نیست، وجودِ به علاوه حد نیست، وجودِ خالص است. که از این فهمیده میشود ماهیت ندارد، یعنی حد ندارد، یعنی محدود نیست. حالا این مدعای ماست انشاءالله در جلسه آینده باید طرح بشود و اثبات بشود.