90/10/15
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد ششم در معاد و وعد و وعید/مساله ششم در صفات ثواب و عقاب / بررسی زمان تحقق استحقاق ثواب و عقاب و آرای متکلمین
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی زمان تحقق استحقاق ثواب و عقاب و آرای متکلمین
صفحهٔ ۴۱۲، سطر دوازدهم؛
«قال: و هو مشروط بالموافاة لقوله تعالى:" لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ" و قوله تعالى" وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ".»[1] .
بحثِ ما در ثواب بود، مباحثی را که لازم بود ذکر کردیم. حالا در این بحث داریم که آیا ثواب در هنگامِ عمل استحقاقش پیدا میشود، یا در حالِ مرگ و یا در آخرت؟ در این مسئله چهار قول است.
البته اشاعره هیچیک از این اقوال را قبول ندارند؛ پیداست که آنها نمیتوانند هیچیک از این اقوال را قبول کنند؛ چون آنها اصلاً قائل به استحقاق نیستند. آنها میگویند خداوند مجرم را میتواند به بهشت ببرد و مطیع را به جهنم؛ کسی استحقاق ندارد و همه عبد هستند و حق ندارند به خدا اعتراض کنند؛ خدا هر جور میخواهد با هر کس عمل میکند.
ولی معتزله و امامیه قائل به استحقاق هستند و میگویند خودِ خداوند وعده داده و مطیع را مستحقِ ثواب دانسته، یا وعید کرده و عاصی را مستوجبِ عقاب قرار داده است؛ و چون خودش وعده داده و وعید کرده است، به همین جهت ما استحقاق را قبول میکنیم. ولی کسی بر خدا حقی ندارد، بلکه خودِ خدا این حق را بر خودش قرار داده است و گاهی از اوقات هم خودش چیزی را بر خودش واجب میکند: ﴿كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ﴾[2] یا «كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ...»؛ بالاخره خداوند گاهی بر خودش یک چیزی مینویسد، یعنی لازم و واجب میکند؛ استحقاق هم از همین قبیل است.
---
تبیینِ اقوالِ چهارگانه در ظرفِ تحقق استحقاق
کسانی که قائل به استحقاق شدهاند، چهار قول دارند:
* قولِ اول: این است که استحقاق در وقتِ عمل حاصل میشود، هم واقعاً و هم ظاهراً. یعنی وقتی ما عملِ خیر انجام میدهیم، واقعاً و ظاهراً مستحقِ ثواب میشویم، و وقتی عملِ شر مرتکب میشویم نیز همچنین، واقعاً و ظاهراً مستحقِ عقاب میشویم. روشن میشود «واقعاً و ظاهراً» چیست؛ شاید در قولِ چهارم روشنتر بشود؛ حالا اشارتاً عرض میکنم: «واقعاً» یعنی عند الله و فی علمِ الله، و «ظاهراً» یعنی عندنا؛ یعنی هم واقعاً عقاب هست و هم پیشِ ما ظاهر است که عقاب هست، یا هم واقعاً ثواب هست و هم پیشِ ما ظاهر است که ثواب هست.
این قول با قولِ چهارم روشنتر میشود. با قولِ چهارمی که عرض کردم، قولِ اول یک خرده بهتر روشن میشود. اینها گفتهاند اگر شخصی کارِ خیر انجام داد و بعداً مرتد شد، همان وقتی که کارِ خیر انجام داده بود، استحقاقِ ثواب پیدا کرده بود، ولی بعداً استحقاقِ ثواب به سببِ ارتداد از او گرفته میشود. یا وقتی که کارِ شر انجام داد، استحقاقِ عقاب را همان وقت پیدا کرد، ولی اگر بعداً توبه کرد، استحقاقِ عقابش ساقط میشود.
پس عمل در حینِ صدور، یا باعثِ استحقاقِ ثواب میشود یا باعثِ استحقاقِ عقاب؛ و استحقاقِ ثواب و عقاب اثبات میشود، بعداً اگر اتفاقی بیفتد از بین میرود و اگر هم اتفاقی نیفتد که همان که باقی مانده، میماند تا قیامت و خدا استحقاقِ ثواب را پاداش میدهد و استحقاقِ عقاب را گاهی عمل میکند و گاهی عمل نمیکند، دیگر بستگی به خواستِ خود او دارد؛ چون وعده را وفا میکند اما وعید لازمالوفا نیست. این قولِ اول، که یک مقدار توضیحش با قولِ چهارم بهتر کامل میشود.
* قولِ دوم: این است که در حینِ عمل هیچ استحقاقی نمیآید، در طولِ زندگی هم استحقاقی نیست؛ این شخص میمیرد و در آخرت استحقاق پیدا میکند. چون تا وقتی که مرگ عارض نشود و آخرت برپا نگردد، وضعِ این شخص روشن نیست؛ معلوم نیست که توبه میکند یا نه، مرتد میشود یا نه، بالاخره وضعِ عملش هم روشن نیست.
لذا از اول، عمل را «مُراعَیٰ» [منوط و معلّق] میگذارند تا وقتی که آخرِ سر ببینند چه شد. اگر هیچی کم و زیاد نشد، خب استحقاقِ [ثواب یا] عقاب را به او میدهند؛ اگر دیدند که کم و زیاد شد، خب آنها را هم کم و زیاد میکنند. یعنی اگر طرف مرتد شد، اصلاً به او ثوابی نمیدهند؛ اگر مرتد نشد و تا آن آخرِ عمرش کارهایش خوب بود، خب خوبها را به او جزا میدهند. همچنین اگر کارِ بد کرد، هیچ استحقاقِ عقابی پیدا نمیشود تا قیامت بشود و حساب کنند و ببینند توبه کرد یا نکرد؛ اگر توبه نکرد، استحقاقِ عقاب را برایش ثبت میکنند و اگر توبه کرد، ساقط میشود.
* قولِ سوم: یک مقدار دقیقتر از قولِ دوم است. قولِ سوم میگوید که در حینِ عمل، قائل به استحقاقِ عقاب و ثواب نمیشوند، بلکه صبر میکنند تا این مکلف بمیرد؛ «عند الموت» استحقاقِ ثواب و عقاب میآید؛ چون دیگر از آن به بعد، اختیار از او گرفته میشود. وقتی اختیار گرفته شد، دیگر نه ثوابی اضافه میشود و نه عقابی اضافه میگردد؛ هرچه هست تمام شده است. بنابراین، اعمالِ قبلیاش را نگاه میکنند؛ اگر با ارتداد خراب نکرده بود ثوابش را میدهند، اگر توبه نکرده بود عقابش را مینویسند؛ همان وقتِ مرگ، چون دیگر کار تمام است.
---
بررسی قوت و ضعف قول دوم و سوم در عقابِ برزخی
این قولِ سوم از جهتی خوب است که دیگر بالاخره در عند الموت، چون اختیار تمام میشود، وضع را روشن میکند و نمیگذارد تا آخرت؛ اما از جهتی بد است، چون ما داریم که در برزخ هم گاهی عقابها پاک میشود. البته ثواب پاک نمیشود؛ یعنی وقتی انسان مرد، ثوابش دیگر هست؛ اگر خودش از بین نبرده باشد، ثواب هست؛ خودش دیگر از بین نمیبرد چون اختیار از او گرفته شده است و کسی هم نمیتواند آن را از بین ببرد.
حتی اگر یک نفرِ دیگر فحش بدهد، بد و بیراه بگوید، گناه کند، گناه به پایِ خود آن شخصِ گناهکار نوشته میشود؛ حتی اگر گناهش را هم هدیه کند به این آدم، باز هم هیچ اتفاقی نمیافتد و این آدم همانطور که ثوابهایش محفوظ بوده، محفوظ میماند.
ولی در مسئلهٔ گناه، حرفِ اینها [صاحبانِ قولِ سوم] را نمیشود قبول کرد؛ چون بالاخره در عالمِ برزخ و قبل از آخرت یک اتفاقاتی ممکن است بیفتد؛ کسی هدیهای [مانندِ استغفار و خیرات] برایش بفرستد و بر اثرِ آن هدیه، خدا عذاب را از او بردارد، یا فرض کنید باقیاتالصالحاتی داشته باشد و به خاطرِ آن باقیاتالصالحات عقاب از او برداشته شود. بالاخره در مسئلهٔ عقاب نمیشود گفت عند الموت کار تمام شده است.
آن قولِ دوم در این مسئله قویتر بود که میگفت صبر کنید ببینید چه میشود. در آن آخر نگاه میکنند؛ اگر برایش هدیهای در برزخ نیامده بود، خودش هم در دنیا توبه نکرده بود، آنوقت استحقاقِ عقاب را برایش مینویسند؛ و اگر خودش در دنیا توبه کرده بود، یا بعد از مرگ هدیههایی فرستاده بودند که خدا به خاطرِ آن هدیهها گناهش را بخشیده بود یا محو کرده بود، استحقاقِ عقاب را نمینویسند. قولِ دوم این را میگفت. قولِ سوم میگوید نه، وقتِ مرگ همه چیز را مینویسند.
در مسئلهٔ ثواب قولِ سوم قویتر است، ولی در مسئلهٔ عقاب قولِ دوم قویتر است. و بعد خواهیم گفت که هیچکدام از اینها وجهی ندارند؛ ولو به ظاهر الآن بیان کردیم قولِ دوم در مسئلهٔ عقاب قویتر است و قولِ سوم در مسئلهٔ ثواب.
---
قولِ مختار: تحقق استحقاقِ مشروط به موافات
قولِ چهارم: قولِ خودِ خواجه است و نوعِ امامیه هم همین قول را قبول دارند. میگویند استحقاقِ عقاب و ثواب در حینِ عمل است؛ در حینِ عمل استحقاقِ ثواب هست و استحقاقِ عقاب هست. این همان قولِ اول بود، منتها اینها این را اضافه میکنند: «مَشْرُوطاً بِالْمُوَافَاةِ». این قیدِ «مشروطاً بالموافاة» در قولِ چهارم آمده و در قولِ اول نیست؛ تفاوت هم فقط در همین است.
در قولِ اول، مطلقاً استحقاقِ عقاب و ثواب در حینِ عمل پیدا میشد و بالاخره نوشته میشد که این شخص مستحقِ ثواب است یا مستحقِ عقاب. اما در قولِ چهارم، استحقاقِ ثواب و استحقاقِ عقاب هر دو مشروط هستند؛ واقعاً یعنی در علمِ خدا؛ خدا میداند این انسان تا آخر ایمانش را حفظ میکند، لذا استحقاقِ ثواب را همان عند العمل برایش ثبت میکند؛ یا میداند توبه نمیکند و در برزخ هم به او کمک نمیرسد، پس استحقاقِ عقاب را در همان اولِ عمل ثبت میکند. این در علمِ خداست.
اما پیشِ ما (یعنی به ظاهر) مشروط به موافات است؛ در واقع نیز موافات است. منتها ما وقتی که ببینیم این آدم تا لحظهٔ مرگش مرتد نشد، کشف میکنیم که در حینِ عمل، استحقاقِ ثواب برایش نوشته شده بود؛ و تا حینِ مرگ توبه نکرد، کشف میکنیم که در حینِ عمل برایش استحقاقِ عقاب نوشته شده بود؛ باز به شرطی که بعداً هم این عقاب پاک نشود به صورتی.
البته دیگر ما این را نمیگوییم که ما عقاب را پاک نمیکنیم؛ میگوییم که استحقاقِ عقاب هست و خداوند میتواند عمل نکند به این استحقاق؛ چون ما اصلاً «حبط» [و تکفیرِ اصطلاحی به معنای از بین رفتنِ تکوینی] را قبول نداریم، این را بعداً توضیح خواهیم داد إنشاءالله.
ما معتقدیم که استحقاقِ ثواب و استحقاقِ عقاب هر دو حاصل میشود؛ یعنی ولو اینکه بعداً اشخاصی هدیه بفرستند به این میّت، ولی آن استحقاقِ عقاب سرِ جایِ خودش محفوظ است و این ثوابها میآید؛ عقاب هم هست، ثواب هم هست. بعد خدا چه میکند در قیامت؟ این باید بعداً بحث بشود؛ چون خودِ آیه دارد که: ﴿فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ﴾[3] ؛ پس معلوم میشود عملِ خیر و شرّ هر دو محفوظ میمانند. اینطور نیست که یکی دیگری را حبط کند و از بین ببرد؛ این بحثِ حبط در مسئلهٔ بعدی إنشاءالله میآید.
الآن بحثِ ما در این است که استحقاقِ ثواب کِی نوشته میشود. کاری نداریم که حالا بعداً در برزخ این استحقاق پاک میشود یا نمیشود؛ ما اصلاً پاک شدنِ اینها را بعداً باید بحث کنیم. در اینجا فقط حرفِ ما این است که کسی که کارِ بد کرده استحقاقِ عقاب پیدا میکند یا نه؟ کسی که کارِ خوب کرده استحقاقِ ثواب پیدا میکند یا نه؟
جواب این است که بله؛ در همان حینِ عمل استحقاق هست، منتها مشروط به موافات. «موافات» یعنی به شرطِ اینکه آن کسی که عملِ خیر کرده، ایمانش را حفظ کند و ادامه دهد تا عند الموت (تا مرگ)، و آن کسی که کارِ بد کرده، توبه نکند تا مرگ. موافات یعنی این: از دست ندادنِ ایمان در کارِ خیر، و توبه نکردن در کارِ شرّ. در این صورت، موافات حاصل است. وقتی که این شخص توبه نکرد و مرتد نشد، کشف میشود که در همان لحظهٔ عمل، استحقاقِ ثواب برایش نوشته شده بود.
پس ظاهراً عند العمل، استحقاقِ ثواب نیست؛ اما واقعاً هست. عند العمل واقعاً استحقاقِ ثواب و عقاب هست، اما ظاهراً نیست. ظاهراً باید صبر کنیم ببینیم موافات میشود یا نه؛ اگر موافات شد، استحقاقِ عمل در همان هنگامِ عمل بوده است (استحقاقِ ثواب یا عقاب)؛ اگر هم موافات نشد، معلوم میشود همان وقت استحقاق نبوده است، چون خدا میدانسته که این شخص استحقاقی پیدا نخواهد کرد، لذا استحقاقش را ثبت نکرده است. پس اگر موافات حاصل باشد، واقعاً در هنگامِ عمل، استحقاقِ ثواب و عقاب حاصل بوده ولی ظاهراً معلوم نیست و باید صبر کنیم؛ پس اگر موافات حاصل شد، واقعاً استحقاقِ ثواب و عقاب در همان هنگامِ عمل بوده است، و اگر موافات حاصل نشد، واقعاً استحقاقِ ثواب در همان هنگامِ عمل نبوده است. اما در ظاهر نه؛ در ظاهر باید صبر کنیم ببینیم؛ یعنی در علم، فی علمِ الله که خدا میدانست آینده چه خواهد شد، استحقاقِ ثواب را ثبت و عقاب را ثبت کرده یا نکرده؛ چون میدانسته آینده چه میشود.
اما پیشِ ما، چون نمیدانیم الآن بگوییم استحقاقِ ثواب آمد یا نیامد، باید صبر کنیم ببینیم این آدم مرتد میشود یا نمیشود، توبه میکند یا نمیکند. اگر توبه نکرد، استحقاقِ عقاب را میگوییم از همان اول بوده است؛ اگر مرتد نشد، استحقاقِ ثواب را میگوییم از همان اول بوده است. و استحقاق هم که نوشته بشود دیگر پاک نمیشود، پاک نمیشود یعنی با عملی نمیتوانیم پاکش کنیم. خداوند عملِ شر را عفو میکند، گاهی از اوقات هم تبدیل به حسنات میکند؛ چنانکه داریم: ﴿يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ﴾[4] ؛ ولی این، استحقاقِ ثواب و عقاب را از بین نمیبرد.
بالاخره اگر خداوند بخواهد این آدم را عذاب کند هیچ اعتراضی نیست چون استحقاق هست؛ و همچنین اگر ثواب داد هیچکس نمیتواند بگوید چرا، چون استحقاق هست. آنوقت اگر خدا حالا نخواست به این استحقاق عمل کند، یا حتی خواستِ خود را تبدیل به عفو کند، آن یک حرفِ دیگری است، ولی بالاخره ما استحقاق را داریم. استحقاقِ ثواب را خدا همیشه عمل میکند؛ استحقاقِ عقاب چون مربوط به وعید است دیگر دستِ خود اوست؛ دلش خواست عمل میکند، دلش خواست عمل نمیکند. هیچکس هم در هیچکدام از دو طرف اعتراضی بر خدا ندارد. اگر عمل کرد و عذاب نمود، عادلانه است؛ عذاب هم نکرد میگوید خواستم ببخشم، چون وعید واجبالوفا نیست.
خب توجه کردید که مدعا گفته شد. قولِ چهارم را ما انتخاب میکنیم که شخص در همان هنگامِ عمل، استحقاقِ عقاب و ثواب دارد ولی مشروط به موافات است؛ و چون خدا شرط را میداند، پس واقعاً استحقاق یا عدمِ استحقاقِ ثواب را در همان لحظهٔ عمل میداند؛ اگر شرط حاصل بود ثبت میکند، اگر نبود ثبت نمیکند؛ ولی ظاهراً پیشِ ما معلوم نیست. ما باید صبر کنیم ببینیم چه میشود و آخرِ سر حکم کنیم. الآن نمیتوانیم بگوییم این آدم استحقاقِ ثواب پیدا کرد یا استحقاقِ عقاب پیدا کرد؛ باید صبر کنیم ببینیم آینده چه وضعیتی پیدا میکند. این مدعای ما بود.
---
خلاصهٔ تفاوتِ اقوالِ چهارگانه در حین عمل، موت و دارِ آخرت
پس روشن شد:
* قول اول: معتقد بود که انسان استحقاقِ عقاب و ثواب پیدا میکند در همان حینِ عمل، بدونِ اینکه شرطی ذکر کند.
* قول دوم: میگفت استحقاقِ عقاب و ثواب در دنیا پدید نمیآید، بلکه در آخرت حاصل میشود. اینها هم شرطی نکردند.
* قول سوم: میگفت استحقاقِ عقاب یا ثواب پیدا میشود عند الموت (در وقتِ مرگ)؛ اینها هم شرطی نکردند.
* قول چهارم: میگفت استحقاقِ عقاب یا ثواب پیدا میشود حینِ عمل، ولی مشروطاً بالموافاة. موافات هم دانستید یعنی چه؛ یعنی به آن ایمانی که شرطِ استحقاقِ ثواب است وفادار بمانند و ادامه دهند، و به عدمِ توبه که شرطِ استحقاقِ عقاب است ادامه دهند؛ این میشود موافات.
خب، اقوال را بررسی کردیم؛ باید استدلال بکنیم بر قولِ چهارم که منتخبِ خودِ ماست. استدلالی که میکنند این است: ﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ﴾[5] و ﴿وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ﴾[6] . حالا چهجوری ما از این آیات استفاده میکنیم؟ این تقریرِ استدلالی است که بحث خواهیم کرد. فعلاً اقوالی را که توضیح دادیم از روی متن تطبیق بکنیم.
گروه اول باید قائل به این بشوند که بعضی از اعمال، بعضی از استحقاقها را از بین میبرد؛ مثلاً توبه، استحقاقِ عقاب را از بین میبرد. گروهِ اول معتقدند که استحقاقِ عقاب میآید، بعداً توبه آن استحقاق را از بین میبرد؛ یا استحقاقِ ثواب میآید، ارتداد آن استحقاق را زایل میکند. قولِ اول همین است. بله، تقریباً قولِ اینها مربوط میشود به بحثِ بعدی، به مسئلهٔ بعدی که قولِ حبط است؛ که عملی باید با عملی حبط بشود. آن قول إنشاءالله برای بعد.
البته خودِ آیه گفته اگر شرک بورزید عملتان حبط میشود؛ این را باید توضیح بدهیم یعنی چه. إنشاءالله حالا در تقریرِ استدلال بیان میشود. فعلاً ما نقلِ اقوال کردیم. دقتهایی که در اقوال بود، بعضیاش را گفتیم و بعضیاش مانده که در استدلال روشن میشود.
---
تطبیق اقوال با عباراتِ متن کشفالمراد
صفحهٔ ۴۱۲ هستیم؛ قال المصنف: «وَمَشْرُوطٌ بِالْمُوَافَاةِ»؛ یعنی ثواب، مشروط به موافات است. عقاب هم همین است؛ منتها کلامِ خواجه اشاره به ثواب دارد. آیه هم که میگوید همین است؛ میگوید ثواب مشروط به موافات است؛ اگر شرک بورزید از بین میرود. توبه را مطرح نمیکند؛ در آیاتی که میآید، ایشان توبه را مطرح نمیکند. معلوم میشود به عقاب نظری ندارد و بحثش روی ثواب است.
البته چون عقاب هم مثلِ ثواب است، شاید ذکر نکرده به خاطرِ اینکه فکر کرده ما قیاس میکنیم عقاب را بر ثواب؛ و همینطور هم شده است دیگر؛ علامه دارد قیاس میکند عقاب را به ثواب. «ومشروطٌ بالموافاةِ لِقولِهِ تَعَالَى: ﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ...﴾ وقولِهِ: ﴿وَمَنْ يَرْتَدِدْ...﴾» تا آخر.
«أقول: اختلف المعتزلة على أربعة أقوال فقال بعضهم إن الثواب و العقاب يستحقان في وقت وجود الطاعة و المعصية و أبطلوا القول بالموافاة.»؛ بیان کردم اشاعره در این مسئله قولی ندارند، آنها اصلاً به استحقاقِ عقاب و ثواب قائل نیستند؛ اما معتزله اختلاف کردهاند بر چهار قول؛ چون آنها استحقاقِ عقاب و ثواب را قائلاند، لذا چهار قول دارند که استحقاقِ عقاب یا ثواب کِی میآید.
« فقال بعضهم إن الثواب و العقاب » (یعنی ثواب بر عملِ خوب و عقاب بر عملِ بد)، «يُسْتَحَقَّانِ» (به صیغهٔ مجهول؛ یستحقّان)، در وقتِ وجودِ «الطَّاعَةِ وَالْمَعْصِيَةِ»؛ در همان وقت و در همان حینی که اطاعت و معصیت انجام میشود، استحقاقِ عقاب و ثواب میآید، «وَأَبْطَلُوا الْقَوْلَ بِالْمُوَافَاةِ»؛ اینها قولِ به موافات را باطل کردند؛ یعنی قولِ چهارم را قبول ندارند. گفتند استحقاق در همان اول ثبت میشود؛ اگر ارتداد آمد از بین میرود و اگر توبه آمد از بین میرود؛ اگر هم نیامد که ثبتشده از همان اول باقی میماند و تا آخر هم موافات را اصلاً قبول ندارند.
موافات این است که ثبتِ استحقاق مشروطه است به موافات، که حتی اگر موافاتی نباشد استحقاق ثبت نمیشود. منتها خدا چون میداند موافات هست یا نیست، میداند که همان وقتِ عمل ثبت کند یا نکند. ما نمیدانیم؛ ما باید ثبت کنیم ببینیم که موافات میشود یا نمیشود. در هر صورت ثبتش مشروط است به موافات؛ اگر موافات آمد یا خدا میدانست میآید ثبت میشود، اگر نه، نه.
«وَقَالَ آخَرُونَ: إنَّهُمَا يُسْتَحَقَّانِ فِي الدَّارِ الْآخِرَةِ»؛ قولِ دوم؛ گروهِ دیگری از معتزله گفتند: «إنَّهُمَا» (یعنی ثواب و عقاب)، در دارِ آخرت موردِ استحقاق قرار میگیرند؛ حتی عند الموت هم نه، بلکه در دارِ آخرت. چون شاید در برزخ یک تحولاتی پیدا بشود، لذا باید صبر کنیم تا آخرت؛ آنوقت وضعِ عمل در آخرت روشن میشود؛ اگر تغییر و تحولی پیدا نکرده بود، آنوقت دیگر استحقاقِ ثواب یا استحقاقِ عقاب نوشته میشود.
«وَقَالَ آخَرُونَ: إنَّهُمَا يُسْتَحَقَّانِ حَالَ الِاخْتِرَامِ»؛ گروهی گفتند: «إنَّهُمَا» (یعنی ثواب و عقاب) موردِ استحقاق قرار میگیرند در حالِ اخترام. «اخترام» یعنی مردن، یعنی مرگ. در وقتِ مرگ و در وقتِ موت معلوم میشود؛ چون دیگر وقتی که موت حاصل شد، اختیار از آدم گرفته میشود؛ انسان دیگر نمیتواند ارتدادی پیدا کند تا ثوابها از بین برود، و نه میتواند توبه کند تا عقابها از بین برود؛ هرچه هست دیگر فعلاً ثبت میشود؛ پس عند الاخترام، استحقاقِ ثواب و عقاب نوشته میشود. این هم قولِ سوم بود.
چهارم: « و قال آخرون إنهما يستحقان في الحال بشرط الموافاة »؛ یعنی ثواب و عقاب در همان حالِ طاعت و معصیت ثبت میشوند منتها به شرطِ موافات. پس همان قولِ اول است، منتها شرطی کنارش هست. قولِ دوم و سوم را قبول نکردیم؛ قولِ اول را قبول کردیم منتها با ضمیمه کردنِ یک شرط.
«فَإِنْ كَانَ فِي عِلْمِ اللهِ تَعَالَى...»؛ که دارد واقع را توضیح میدهد. ظاهراً عرض کردم که باید موت اتفاق بیفتد در ثواب، و قیامت بیاید در عقاب تا بعد روشن بشود؛ اما در واقع، خب خدا میداند که آیندهٔ این عمل چگونه خواهد شد. طبقِ آن آینده، اگر ببیند شرط در آینده حاصل است استحقاق را مینویسد؛ اگر شرط حاصل نیست، استحقاق را نمینویسد. ولی اگر بنویسد، در همان وقتِ عمل نوشته شده است.
---
تبیینِ تفاوت میان ثوابِ اصلِ عمل و نِماآتِ باقیاتالصالحات
* شاگرد: معذرت میخواهم، استحقاقِ ثواب را چرا حین الموت میگوییم؟ یعنی اینکه چون با باقیاتالصالحات ممکن است استحقاقِ ثواب باز هم به شخص برسد...
* استاد: بله، باقیاتالصالحات ثوابِ مجدد درست میکند، ما در آن حرفی نداریم. ما الآن داریم دربارهٔ خودِ تکالیفی که در دنیا انجام دادهایم بحث میکنیم. حرفِ ما این است که عملی که دیروز انجام شده، در زمانِ حیاتِ دنیوی انجام گرفته، آیا ثوابش در همان وقتِ عمل نوشته میشود یا نه؟ عرض میکنیم که تا وقتِ مرگ اگر ارتدادی حاصل نشده باشد، ثوابِ آن عمل را مینویسند. ثوابِ اعمالِ باقیاتالصالحات، ثوابِ بعدی است.
اگر اصلِ ثواب را میفرمایید؛ مثلاً بیمارستانی ساخته، تا وقتِ مرگ هم مرتد نشده، تا وقتِ مرگ ثواب را به او میدهند در همان حینِ عمل؛ و بعد هم که هی تضاعف میشود و داده میشود. و بعد از موت هم که ثوابهای جدید به او میدهند. حرفِ ما سرِ همان ثوابی است که نفسِ عمل داشت، نه نمایِ عمل؛ چون همین عمل یک نمایی هم دارد دیگر؛ نِماآتش هم ثوابهای مجدد دارد. آن نِماآت در زمانِ بعد از موت هم حاصل میشود؛ آنها مجدد هستند، یعنی ثوابِ مجدد به شمار میروند؛ ما در آنها بحثی نداریم. بحثِ ما در عملی است که قبلاً انجام شده و ثوابش مراعاست، یعنی مشروط به موافات است.
اما این که شما میفرمایید ثوابِ باقیاتالصالحات در برزخ هم داده میشود، درست است؛ ولی این ثوابِ جدید است، نه ثوابِ اصلِ عمل. فرض کنید نمازی خواندهایم، بعد ثوابِ این را میخواهند بعداً بدهند؛ یا بیمارستانی ساختهایم، ثوابِ اصلِ ساختمان را به ما میدهند و هر روز هم یک ثوابِ جدید به ما اضافه میشود. ما الآن داریم دربارهٔ آن ثوابِ اصل بحث میکنیم. ثوابهایی که بعداً میآید تا وقتِ مرگ، باز هم آنها هم جزوِ حینِ عمل حساب میشود.
ثوابهای بعد از مرگ، آنها دیگر از بحثِ ما بیرون است؛ آنها را هم خدا میدهد، آنها دیگر مشروط به چیزی نیست؛ چون دیگر انسان نمیتواند مرتد بشود که ثوابهایش حبط شود. اما حرفِ ما اصلاً در آن ثوابِ بعد از موت نیست. بحثِ ما در همان ثوابِ کارهایی است که ما قبل از مرگ انجام دادهایم؛ که آیا استحقاقِ ثوابش میآید یا نه، یا استحقاقِ عقابش میآید یا نه.
ما خیلی به مابعدالموت کاری نداریم؛ حتی هدیههایی که بعد از موت میرسد، اینها را ما الآن موردِ بحث قرار نمیدهیم که آیا عقابها را کم میکند، خفیف میکند، حبط میکند یا اصلاً به عقابها دست نمیزند و یک ثوابی کنارِ عقاب میگذارد؛ اینها هیچکدام موردِ بحثِ ما نیست. موردِ بحثِ ما این است که در زمانِ حیاتِ دنیویمان، عملِ خیری یا عملِ شری انجام دادهایم؛ این عملِ خیر و شر، ثوابش یا استحقاقِ ثوابش (یا استحقاقِ عقابش) در همان وقتِ عمل میآید یا بعداً میآید؟ ثوابهای مجدد یا عقابهای مجدد یا هر چه چیزهایی هستند؛ آنها دیگر موردِ بحثِ ما نیستند. بحثِ ما در همین عملی است که در زمانِ حیاتِ دنیویمان انجام دادهایم؛ این عمل استحقاقِ ثواب را به دنبال دارد.
« فإن كان في علم الله تعالى أنه يوافي الطاعة سليمة إلى حال الموت أو الآخرة استحق بها الثواب في الحال »؛ اگر در علمِ خدا اینچنین باشد که این شخص طاعت را سالم تا حالِ موت یا آخرت ادامه میدهد... این «يُوَافِي» را دارم به معنایِ «ادامه پیدا میکند» معنا میکنم؛ یعنی باقی میماند و ادامه پیدا میکند. اگر در علمِ خدا این باشد که تا حالِ موت، این شخص طاعت را سالماً ادامه میدهد و آسیبی بر آن وارد نمیکند (آسیب همان ارتداد است؛ آسیبی بر این طاعت وارد نمیکند، بلکه تا حینِ موت سالماً ادامهاش میدهد؛ یا فرض کنید خودِ طاعت تا حالِ موت ادامه پیدا میکند)، « استحق بها الثواب في الحال »؛ استحقاق پیدا میکند به این طاعت، ثواب را در همان حال (یعنی در حالِ عمل).
بعد از «حال الموت» داریم: «أَوْ الْآخِرَةِ». « يوافي الطاعة سليمة إلى حال الموت أو الآخرة ». این «أَوْ الْآخِرَةِ» در عقاب تصویر دارد، اما در ثواب تصویر ندارد. الآن بحثِ ما در ثواب است؛ در ثواب، عند الموت دیگر وفا شده است. بعد الموت که ارتداد نمیآید تا جلویِ ثواب را بگیرد؛ تا حینِ موت باید موافات بشود، بعد از موت دیگر موافات هست، اصلاً شرط نمیکنیم که موافات باشد؛ یعنی کسی بعد از مرگ دیگر نمیتواند مرتد بشود، بنابراین موافات بعد الموت حاصل است. پس بعد الموت و در آخرت موافات لازم نیست؛ از عمل تا موت موافات مطرح است، نه از موت تا آخرت. بنابراین، این کلمهٔ «أَوْ الْآخِرَةِ» شاید سهوالقلم باشد که اضافه شده است.
* شاگرد: در موردِ توبه چی؟ بعد از مرگ، توبه برایش وجود ندارد.
* استاد: نه، توبه بعد از مرگ وجود ندارد؛ توبه بعد از مرگ متصور نیست.
و «كَذَا الْقَوْلُ فِي الْعِقَابِ»؛ اگر در معصیت مابینِ موت و آخرت، حبط [یا تکفیر] قائل بشویم، کلمهٔ «أَوْ الْآخِرَةِ» در قسمتِ معصیت درست است. اما اگر حبط را قائل نشویم، کلمهٔ «أَوْ الْآخِرَةِ» در معصیت هم درست نیست؛ چون توبه نمیآید، بعد از مرگ توبه هم نمیآید؛ همانطور که ارتداد نمیآید، توبه هم نمیآید. بنابراین، نه استحقاقِ عقاب را میشود بعد از مرگ برداشت، و نه استحقاقِ ثواب را میشود برداشت. موافات تا هنگامِ مرگ است؛ مگر اینکه قائل به حبط باشیم که بعد از مرگ تا آخرت هم موافات در مسئلهٔ عقاب باشد.
این در صورتی بود که خداوند در علمش اینچنین باشد که این طاعت یا معصیت همچنان سالم میماند. اما:
« و كذا المعصية و إن كان في علمه تعالى أنه يحبط الطاعة أو يتوب من المعصية قبل الموافاة لم يستحق الثواب و لا العقاب بهما »؛ این انسان، طاعت را به وسیلهٔ شرک حبط میکند یا از معصیت توبه میکند قبل از وفات. نسخهای دارد: «قبلَ الموافاة». من نگاه کردم جاهای دیگر هم دیدم «قبلَ الموافاة» دارد؛ ولی «قبلَ الوفاة» به نظر میرسد بهتر باشد، چون «قبلَ الموافاة» معنا ندارد؛ اگر خدا میداند که این انسان قبل از وفات، طاعت را حبط میکند (یعنی ارتداد پیدا میکند) یا قبل از وفات از معصیت توبه میکند، « لم يستحق الثواب و لا العقاب بهما »؛ یعنی به این دو عملِ خیر و شر، در همان هنگامِ عمل هم استحقاقِ ثواب و عقاب پیدا نمیکند؛ یا چیزی برایش نوشته نمیشود، استحقاق برایش نوشته نمیشود؛ اصلِ عمل نوشته میشود تا بعداً نشانش بدهند، اما استحقاق نوشته نمیشود.
شاید منظور از «قبلَ الموافاة» هم همان وفات باشد؛ حالا ایشان عبارت را به این صورت آورده است، ولی موافاتِ اصطلاحی اینجا معنا ندارد مگر موافات به معنایِ وفات کردن و وفات یافتن باشد؛ حالا به هر صورت مثلاً به جایِ وفات گذاشته شده باشد.
---
تحلیل احتمالات سهگانه در آیهٔ حبطِ عمل به سبب کفر و ارتداد
خب، این چهار قول بود. مصنف قولِ چهارم را انتخاب کرده و به این دو آیه استدلال نموده است که آیات را میبینید. مرحومِ علامه آیهٔ دوم را هم کامل نقل کرده؛ خودِ مصنف آیهٔ دوم را کامل نگفته بود. در هر دو آیه، در آیهٔ اول شرک و در آیهٔ دوم کفر، در هر دو آیه شرک و کفر حبطکنندهٔ عمل دانسته شدهاند؛ که اگر مشرک شدی، یا اگر شخصی کافر بمیرد، اعمالش حبط میشود.
حبط یعنی چه؟ یکی از سه احتمال در اینجا هست:
۱. یکی اینکه عملش از اصل باطل باشد.
۲. دوم اینکه عملش صحیح باشد و استحقاق آمده باشد، بعداً کفر بیاید و استحقاق را ببرد.
۳. سوم اینکه عمل صحیح باشد و کفر نشان دهد که استحقاقی در کار نبوده است.
بیان کردم؛ مصنف در بابِ عقاب مسئله را مستقل مطرح نمیکند، در بابِ ثواب استدلال میکند؛ ولی خب حکمِ عقاب هم قیاس میشود به حکمِ ثواب. همانطور که دقت میکنید الآن بحثِ ما در ثواب است؛ یعنی توضیحی هم که میدهیم در ثواب توضیح میدهیم، چون مصنف ثواب را مطرح کرده و شارح هم به تبعِ مصنف، ثواب را مطرح نموده است. میگوید اگر عملِ خیری انجام دادیم و بعد شرک ورزیدیم:
* احتمال اول: عمل از اصل باطل است.
* احتمال دوم: عمل از اصل صحیح بوده، بعد این کفر آن را ابطال کرده است.
* احتمال سوم: عمل از اصل استحقاقِ ثواب نداشته و کفر مبینِ این است که این عمل، استحقاقِ ثواب نداشته و از اول نوشته نشده است.
پس احتمالِ اول میگوید این عمل از اول باطل بوده؛ احتمالِ دوم میگوید نه، استحقاقِ ثواب باطل نبوده، استحقاقِ ثواب داشته و استحقاقش پاک شده؛ احتمالِ سوم میگوید نه باطل بوده و نه استحقاقِ ثواب رویش نوشته شده است، بلکه کفر الآن نشان میدهد که از اول باطل بوده و استحقاقِ ثواب هم نوشته نشده است.
---
انحصارِ عقلی احتمالات و تعیینِ قولِ چهارم
حالا این سه تا احتمال را توضیحِ بیشتری بدهیم ببینیم کدامیک را میتوانیم از آیه استفاده کنیم.
احتمال اول که میگوید عمل از اصل باطل بوده؛ این دارد از آن چهار قولی که ذکر کردیم، قولِ دوم و سوم را مطرح میسازد. قولِ دوم و سوم هر دو میگویند حینِ عمل استحقاقی نبوده است؛ استحقاق یا عند الموت است یا در آخرت؛ ولی حین العمل نبوده است. عملی که استحقاق را حینِ انجامش نداشته باشد، باطل است؛ اینطور است دیگر؛ عمل اگر استحقاق در آن نباشد باطل است.
پس بنا بر این دو قول، عمل از همان اول باطل بوده؛ و عند الموت یا در آخرت روشن میشود که عمل از همان اول باطل بوده است، چون استحقاقی دربرنداشته و تا آخر هم نیافته؛ استحقاقِ ثواب باید میآورد و در همان وقتِ عمل نیاورد؛ چون این قول میگفت وقتِ عمل استحقاق نمیآید، یا عند الموت میخواهد استحقاق بیاورد یا در آخرت. عند الموت یا در آخرت هم که برخورد کرده به شرک، آنجا هم استحقاق نمیآورد. پس از اول تا آخر، این عمل بیثواب بوده و از اول باطل بوده است؛ منتها ما نمیدانستیم، فی الواقع از اول باطل بوده است.
بنابراین، آن کسی که میگوید از اول عمل باطل بوده، باید به یکی از قولِ دوم و سوم ملتزم بشود؛ که بگوید استحقاقِ ثواب مربوط است به عند الموت یا مربوط است به آخرت؛ و قبل از موت که هیچ اصلاً استحقاقِ ثوابی نیست؛ عند الموت هم که شد این آدم مرتد است، پس اصلاً ثواب نیست؛ در آخرت هم که با ارتداد میآید تا آخرت و آنجا هم استحقاقی نیست. پس از اولی که عمل کرد، تا عند الموت و در آخرت هیچ استحقاقِ ثوابی نوشته نشد؛ بنابراین از همان اول باطل بود. این احتمالِ اولی است که ما در اینجا نقل کردیم که با قولِ دوم و سوم که قبلاً گفتیم سازگار است.
احتمالِ دوم که در آیه میدهیم این است که: ثواب نوشته شده باشد و کفر آن را برداشته باشد. این، با قولِ اول از آن چهار قول تطبیق میکند. پس احتمالِ اول قولِ دوم و سوم بود، و احتمالِ دوم قولِ اول است؛ چطور؟ چون قولِ اول میگفت استحقاقِ ثواب میآید، بعد که آن ارتداد آمد، این استحقاقِ ثواب را از بین میبرد. پس ابتدا صحیحاً واقع شده و استحقاقِ ثواب را هم آورده است، بعداً که شرک آمد، استحقاقِ ثواب را از بین میبرد؛ این هم احتمالِ دوم که عرض کردم با قولِ اول سازگار است.
احتمالِ سوم این است که: عمل در ابتدا باطل واقع نشده است، میتوانست استحقاقِ ثواب را همراه داشته باشد و اگر در علمِ خدا ارتداد پیش نمیآمد، استحقاقِ ثواب از همان اول بود. حالا که ارتداد پیش آمده، از همان اول معلوم بود که کفر میآید و عمل را باطل میکند. خداوند میدانست این انسان که این کارِ خیر را کرده، بعداً کافر میشود و با کفرش عمل را باطل میکند، لذا از اول خدا برای عمل استحقاقِ ثوابی ننوشت؛ از اول استحقاقِ ثواب نداشت. چرا؟ چون میدانست بعداً این عمل باطل میشود؛ پس استحقاقِ ثوابی نبود که محو بشود. استحقاقِ ثواب مشروط بود به شرط؛ شرط نیامد، استحقاقِ ثواب هم نیامد. این نیامدنِ شرط باعث شد که ثواب نیاید. پس کفر ابطال کرد عمل را، نه اینکه عمل از اول باطل بود (که احتمالِ اول میگفت عمل از اول باطل بود)؛ اما احتمالِ سوم این است که کفر این عمل را باطل کرد، یعنی شرط وجود پیدا نکرد؛ کفر باطل کرد یعنی شرط وجود نگرفت. شرطِ صحتِ عمل این بود، موافات بود؛ موافات یعنی شرط نیامد و مشروط از بین رفت. این هم احتمالِ سوم؛ خب، احتمالِ سوم همان قولِ چهارم است و ما باید سعی کنیم احتمالِ سوم را ثابت کنیم.
در این آیه سه تا احتمال دادیم؛ احتمالِ سوم را اگر ثابت کردیم، قولِ چهارم به دست میآید. برای اثباتِ احتمالِ سوم، احتمالِ اول و دوم را ابطال میکنیم؛ وقتی احتمالِ اول و دوم ابطال شد، احتمالِ سوم متعین میشود؛ چون قانون اینطور است: یا بر آن احتمالی که مطلوبِ توست دلیل اقامه کن، یا احتمالاتِ مخالف را ابطال نما؛ هر کدام از این دو تا باشد کافی است. ما احتمالِ مخالف را ابطال میکنیم؛ احتمالِ اول و دوم را ابطال میکنیم، احتمالِ سوم ثابت میشود.
* شاگرد: در صورتی که احتمالِ عقلیِ دیگری نباشد؟
* استاد: در صورتی که احتمالِ دیگری نباشد. الآن قرار بود که احتمالِ دیگری نباشد دیگر؛ همین سه تا احتمال را داریم. یا از اول باطل بوده، یا از اول باطل نبوده است. دقت کنید چه عرض میکنم؛ میخواهم احتمالات را منحصر کنم: یا از اول باطل بوده یا از اول باطل نبوده. آن که از اول باطل نبوده، یا بعداً باطل شده یا بعداً باطل نشده؛ یعنی یا از اول صحیح بوده یا بعداً باطل شده است. پس دقت میکنید امر منحصر میشود به همین سه شق؛ دایره را منحصر کردیم.
نخست، احتمالِ اول را باطل میکنیم؛ به دو بیان. بیانِ اول این است که خداوند بطلانِ عمل را در این آیات، معلق بر شرک کرده است؛ یعنی فرموده است اگر مشرک بشوی، یا اگر کسی بمیرد و کافر باشد، عملش باطل میشود و حبط میگردد. «حبط» یعنی بطلان. خدا این بطلان را معلق کرده بر کفر یا معلق کرده بر شرک؛ پس معلوم میشود از اصل بطلانی نبوده است. بطلان، معلق است بر شرک؛ تا شرک نیامده بطلان نیست، نمیتوانی بگویی که این بطلان از ابتدا بوده است. بلکه باید بگوییم بطلان مشروط به شرک است. حالا در علمِ من، تا شرک نیامده بطلان نیست؛ اما در علمِ خدا چون میدانسته شرک میخواهد بیاید، همان شرک مبطلِ عمل است؛ نه اینکه خودِ عمل باطلاً واقع شده باشد و خالی از استحقاق.
خالی از استحقاق یعنی بطلان؛ اینطور نیست که عمل، خالیاً عن الاستحقاق صادر شده باشد، یعنی شأنیتِ استحقاق را نداشته باشد و شأنیتِ بطلان داشته باشد؛ اینطور نیست. شأنیتِ صحت را داشت؛ اگر آن شرکِ ما نمیآمد، این شأنیت فعلیت پیدا میکرد. اینکه میبینید این شأنیت فعلیت پیدا نکرده، به خاطرِ آن مانعی است که بعداً آمده است.
پس آن احتمالِ اول این بود که این عمل باطل است، یعنی شأنیتِ صحت ندارد؛ در حالی که آیه نمیگوید شأنیتِ صحت ندارد، آیه میگوید شرک آمد و خراب کرد؛ یعنی نمیگوید مقتضی ندارد، میگوید مانع کار را خراب کرد. آیه اینطور دارد بیان میکند. احتمالِ اول این بود که اصلاً مقتضیِ صحت نیست و مقتضیِ صحت وجود ندارد و از اول عمل باطل است، ولی آیه این را نمیگوید؛ آیه نمیگوید که عمل مقتضیِ صحت ندارد، آیه میگوید مانعی به وجود آمده که شرک است و لذا این مانع دارد عمل را باطل میکند. پس احتمالِ اول را آیه امضا نمیکند؛ زیرا آیه اظهار میکند که مانعی وجود دارد، در حالی که احتمالِ اول این است که مقتضی موجود نیست؛ این دو تا با هم فرق دارند.
این اشکالِ اولی است که ما از آیه استفاده میکنیم و احتمالِ اول را با این اشکال باطل مینماییم. اشکالِ دومی که بر احتمالِ اول وارد میشود، آن است که کلام به صورتِ شرط گفته شده است: ﴿لَئِنْ أَشْرَكْتَ...﴾ و آن دیگری: ﴿وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ...﴾. قانونِ شرط این است که ماضی را هم به مستقبل میبرد و مستقبل را هم به استقبال؛ یعنی معنا مستقبل میشود. این عکسِ ماضی است ولی معنایِ هر دو مستقبل است. معنایش این است که اگر در آینده (یعنی بعد از عمل)، کسی مرتکبِ کفر شود، عملش باطل میشود؛ عملش باطل میشود، همهاش مالِ آینده است.
اگر در آینده شرکی صورت گرفت، کفری صورت گرفت، عمل باطل میشود؛ نه اینکه عمل از اول باطل بوده است. احتمالِ اول این بود که عمل از اول باطل بوده؛ اما آیه این را میگوید: آیه میگوید اگر شرکی بیاید عمل باطل میشود، همهاش مربوط به آینده است. نمیگوید در گذشته این عمل باطل بوده است، میگوید این عمل باطل میشود. منتها خدایی که عالم است، میداند از اول این مبطل [مانع] خواهد آمد؛ لذا استحقاقِ ثواب را از اول نمینویسد، چون میداند که استحقاقِ ثواب تا آخرش باقی نمیماند، لذا نمینویسد. پس احتمالِ اول به دو جهت باطل شد.
---
ردّ احتمال دوم به جهتِ ابطالِ مبنایِ تهابط
احتمالِ دوم چیست؟ احتمالِ دوم میگوید «حبط» است؛ یعنی قولِ به تهابط است که بعداً در مسئلهٔ بعدی ما ردّش خواهیم کرد. پس قولِ دوم را الآن رد نمیکند، بلکه در مسئلهٔ هفتم (که مسئلهٔ بعدی است) رد میکند. استحقاقِ ثوابی ثابت شده است بنا بر احتمالِ دوم، بعد کفر میآید و آنچه را که ثابت شده است حبط میکند، محوش میکند. این را ما قبول نداریم؛ ما میگوییم استحقاقی که ثابت شد حبط نمیشود، ممکن است خدا به آن عمل نکند، ولی حبطش نمیکند (تا ببینیم بعداً در مسئلهٔ بعدی چه خواهیم گفت؛ ما حبط [تکوینی] را قبول نداریم).
خب، احتمالِ دوم احتمالی است که با حبط سازگار است و چون ما بعداً در مسئلهٔ بعدی که مسئلهٔ هفتم است، حبط را باطل میکنیم، احتمالِ دوم باطل میشود.
بنابراین، احتمالِ سوم متعین شد؛ احتمالِ سوم متعین شد و احتمالِ سوم برابر بود با قولِ چهارم از آن چهار قولی که گفتیم؛ پس قولِ چهارم ثابت شد.
« و استدل المصنف- رحمه الله- على القول بالموافاة بقوله تعالى (لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ) و بقوله تعالى (وَ مَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ) »؛ که کفر را حبطکنندهٔ عمل دانسته است.
« و تقريره أن نقول إما أن يكون المراد بالإحباط هنا » (یعنی در این دو آیه)، «كَوْنُهُ بَاطِلًا فِي أَصْلِهِ»؛ یعنی عمل از همان اول باطل بوده، در اصل باطل بوده است؛ نه اینکه کفر باطلش کرده باشد، بلکه از اول باطل بوده. این یک احتمال. بیان کردم این با قولِ دوم و سوم میسازد؛ که قولِ دوم و سوم میگفت استحقاقِ ثواب در همان اولِ عمل نمیآید بلکه بعد از موت میآید. خب بعد از موت هم نیامد؛ یا آنکه گفت در آخرت میآید، در آخرت هم نیامد چون مبتلا شد به کفر؛ چون این عمل مبتلا به کفر شد دیگر نیامد. از اولش که گفتند نمیآید، عند الموت هم نیامد، در آخرت هم نیامد؛ خب از همان اول این عمل باطل بوده که استحقاقِ ثواب برایش نیامده و قرار هم نبوده که بیاید؛ این احتمالِ اول.
«أَوْ أَنَّ الثَّوَابَ يَسْقُطُ بَعْدَ ثُبُوتِهِ»؛ ثواب ثابت میشود به این عمل، منتها بعداً ساقط میشود؛ که این با قولِ اول سازگار است از آن چهار قولی که گفتیم.
«أَوْ أَنَّ الْكُفْرَ أَبْطَلَهُ»[7] ؛ احتمالِ سوم این است که کفر آن را باطل کرد؛ یعنی اگر کفر نبود عملِ صادر شده صحیح بود، کفر بعداً آمد و باطلش کرد؛ یعنی شرط حاصل نشد؛ کفر آمد یعنی شرط حاصل نشد، شرط که موافات بود حاصل نگردید. این عرض کردم با قولِ چهارم سازگار است. این سه تا احتمال با آن چهار قول مناسب و مرتبط هستند.
* شاگرد: عذر میخواهم، ابطال یک جنبهٔ ظهوری دارد؛ اینکه ثابت شد و بعد خط رویش کشیدند؟
---
توضیحِ موازنه میانِ بطلانِ عمل و اسقاطِ استحقاق
* استاد: بله؛ تالی میفرماید شرط که حاصل نمیشود مشروط هم حاصل نمیشود؛ یعنی امرِ معلق و مراعیٰ بوده است. ببینید، خداوند نمیگوید استحقاقِ ثواب را ابطال میکند، میگوید عمل را ابطال میکند. ما الآن دو تا بحث داریم: یکی اینکه عمل ابطال میشود، یکی اینکه استحقاقِ ثوابِ ثابتشده برداشته میشود؛ این دو تا مطلب است. ما قبول نداریم که استحقاقِ ثواب نوشته بشود و بعداً برداشته بشود؛ این احتمالِ دوم بود.
ما میگوییم عمل انجام میشود و بعداً باطل میشود؛ عمل صحیحاً انجام میشود، یعنی شأنیتِ قبول شدن را دارد (احتمالِ اول این بود که اصلاً عمل باطلاً واقع میشود و از اول شأنیت ندارد)؛ ما میگوییم نه، عمل شأنیتِ صحت را دارد ولی استحقاقِ ثواب رویش نوشته نمیشود. دو تا مسئله است: استحقاقِ ثواب را میگوییم نوشته نمیشود، عمل را میگوییم صحیح است منتها با شرط. این عملِ صحیح، استحقاقِ ثواب میآورد به شرطِ موافات. اگر عمل صحیح نباشد یا شرط نیاید، استحقاقِ ثواب نمیآورد.
ما میگوییم عمل صحیح است ولی شرط نیامده است؛ چرا شرط نیامده و ثواب نیامده؟ چون کفر آمد و عمل را ابطال کرد؛ عملِ صحیحی که واقع شده بود، کفر آمد و ابطال کرد و نگذاشت ثواب بیاید؛ و خدا میدانست که کفر باطلش میکند، لذا استحقاقِ ثواب را ننوشت.
دقت میکنید؟ میخواهم بیان کنم دو تا مطلب در اینجا هست: یکی اینکه عمل باطل است یا باطل نیست، دوم اینکه استحقاقِ ثواب کِی میآید. ما گفتیم استحقاقِ ثواب حینِ العمل است به شرطی که شرط بیاید؛ وقتی شرط نیامد، استحقاقِ ثواب منتفی میشود. الآن هم فرض این است که شرط نیامده، یعنی کفر حاصل شده و شرط نیامده است؛ پس استحقاقِ ثواب حینِ العمل نبوده است. ولی خودِ عمل چه؟ خودِ عمل حالا که استحقاقِ ثواب نداشته، صحیح بوده یا باطل بوده؟ خودِ عمل صحیح بوده، کفر آمده ابطالش کرده است.
آن احتمالِ اول این است که عمل از اول ناصحیح بوده؛ ولی ما میگوییم عمل از اول صحیح بوده و کفر آمده ابطالش کرده است؛ و این عملِ صحیح، سابقاً استحقاقِ ثواب را نداشته بلکه با شأنیت واقع شد منتها استحقاقِ ثواب برایش نوشته نشد. بعد کفر که آمد عمل را باطل کرد، استحقاقِ ثوابِ دیگری را برنداشت، چون استحقاقی نوشته نشده بود که برداشته بشود.
پس توجه میکنید که این اشکالِ شما وارد نمیشود که میفرمایید اگر کفر ابطال میکند، معنایش این است که استحقاقِ ثواب را برمیدارد. عرض میکنم کفر که ابطال میکند، عملِ صحیح را از اقتضایِ صحت میاندازد، ولی استحقاقِ ثواب از اول نبود که بخواهد برداردش. اعتقادِ ما این است دیگر؛ اعتقادِ ما این است که کفر میآید عمل را ابطال میکند، و این عمل اگر ابطال نمیشد استحقاقِ ثوابش میآمد؛ چون ابطال شد، استحقاقِ ثوابش نیامد و از اول نوشته نشد. خداوند میدانست که این ابطال خواهد شد، لذا از اول استحقاقِ ثوابش را نگذاشت که بعداً بیاید تا پاک بشود.
---
ردّ احتمالِ اول بر پایهٔ تعلیقِ بطلان به شرکِ متأخر
ولی قولِ اول [از آن چهار قول] گفت نه؛ قولِ اول گفته بود استحقاقِ ثواب میآید و کفر میآید حبطش میکند. او میگفت کفر، استحقاقِ ثواب را زایل میکند. ما میگوییم کفر باعث میشود که از اول استحقاقِ ثواب نوشته نشود، ولی عمل شأنیتِ صحت را دارد؛ کفر که میآید باطلش میکند. باطل که کرد، استحقاقِ ثواب از بین نمیرود [چون از اول نبود]؛ این اصلاً نمیآید و نوشته نمیشود. خدایی که عالم است به اینکه این کفر بعداً میآید، از همان اول استحقاقِ ثواب را نمینویسد.
«وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلَانِ»؛ یعنی دو احتمالِ اول باطل هستند.
«أَمَّا الْأَوَّلُ:»؛ یعنی احتمالِ اول باطل است به دو دلیل:
دلیلِ اول: «فَلِتَعْلِيقِ بُطْلَانِهِ بِالشِّرْكِ الْمُتَأَخِّرِ»؛ معلق کرد خدا بطلانِ عمل را به شرکی که بعداً میآید؛ پس نمیشود عمل را در اصل باطل حساب کنی، چون هنوز شرک نیامده و مبطل هنوز نیامده است، چگونه میگویید عمل باطل است؟ بعد از اینکه مبطل آمد، عمل باطل میشود، نه حینِ عمل عمل باطل باشد. شما میگویید حینِ عمل عمل باطل است، یعنی اصلاً اقتضایِ صحت ندارد؛ ما میگوییم نه، اقتضا را دارد، این شرک میآید ابطالش میکند، یعنی اقتضایش را از آن میگیرد. و آیه هم همین را میگوید؛ میگوید با شرکی که بعداً میآید عمل حبط میشود، یعنی باطل میشود، نه اینکه از اول باطل بوده است. آیه نمیگوید از اول باطل بوده است؛ این دلیلِ اول.
دلیلِ دوم: «وَأَنَّهُ شَرْطٌ وَجَزَاءٌ، وَهُمَا إنَّمَا يَقَعَانِ فِي الْمُسْتَقْبَلِ»؛ یعنی آیه شرط و جزاست؛ یعنی به صورتِ شرط و جزا آمده است و شرط و جزا تنها در مستقبل واقع میشوند. همیشه قانون این است که شرط و جزا، ولو بر فعلِ ماضی وارد بشوند، ولی ماضی را از نظرِ معنا مستقبل میکنند؛ بر مستقبل هم که وارد بشوند همینطور؛ یعنی شرط و جزا هر دو مربوط به آینده است. «إنْ جَاءَ زَيْدٌ»؛ ببینید «جاءَ» ماضی است، ولی معنا میکنید: «اگر زید بیاید»، «أَكْرَمْتُهُ» یعنی بعداً اکرامش کن. اصلاً شرط همیشه مدخولِ خودش را مستقبل میکند. اینجا هم همینطور است؛ اینجا هم میگوید که اگر در آینده شرکی حاصل شد، عمل در همان آینده حبط میشود. هر دو مربوط به آینده است؛ هم شرک حاصلشدنش مربوط به آینده است و هم حبطشدنش (یعنی باطل شدنش) مربوط به آینده است، نه در حینِ عمل. در حینِ عمل ابطالی نیست.
«وَبِالْأَوَّلِ يَبْطُلُ الثَّانِي»؛ اول در هر شرط و جزایی، آن شرط است. وقتی که پشتِ سرِ کلمهٔ شرط دو تا فعل واقع میشود، آن فعلِ اول شرط است و فعلِ دوم جزا. اولی چی بود؟ شرک بود؛ دومی چی بود؟ عمل بود. یعنی به وسیلهٔ اولی که شرط است (که همان شرک است)، دومی که عمل است باطل میشود. یعنی قانونِ شرط این است که به وسیلهٔ شرط، جزا حاصل میشود; با حصولِ شرط، جزا حاصل میگردد. شرط شرک است، جزا حبطِ عمل و ابطالِ آن؛ با حصولِ شرک، ابطال حاصل میشود، نه قبل از حصولِ شرک. در حینِ عمل که شرک نبوده، ابطال هم نبوده است، ابطال بعد از عمل است. «وَبِالْأَوَّلِ» یعنی به شرط که در اینجا شرک است، «يَبْطُلُ الثَّانِي» یعنی جزا که در اینجا عمل است. این دو دلیل بود برای بطلانِ احتمالِ اول.
---
ردّ احتمالِ دوم بر اساس بطلانِ اصلِ تهابط
اما احتمالِ دوم؛ گفتیم «وَالْأَوَّلَانِ بَاطِلَانِ، أَمَّا الْأَوَّلُ» به این دو دلیل باطل بود؛ «وَأَمَّا الثَّانِي» باطل است، «فَلِمَا يَأْتِي» به بیانی که بعداً خواهد آمد، «مِنْ بُطْلَانِ التَّهَابُطِ».
آن مطلبی که بعداً میآید این است که تهابط باطل است. در مسئلهٔ بعدی که مسئلهٔ هفتم است إنشاءالله مسئلهٔ تهابط و موازنه را مطرح میکنیم؛ هم تهابط را باطل میکنیم و هم موازنه را باطل مینماییم. خب، یکی از دو چیزی که در مسئلهٔ بعدی باطل میشود تهابط است و این احتمالِ دوم با تهابط سازگار است؛ یعنی عملی استحقاقِ ثوابش نوشته شود، بعداً آن استحقاق پاک شود؛ این میشود حبط [و تهابط] که ما بعداً باطلش میکنیم. پس احتمالِ دوم با تهابط سازگار است و تهابط بعداً باطل میشود، پس احتمالِ دوم باطل میگردد.
«فَتَعَيَّنَ الثَّالِثُ»؛ احتمالِ سوم متعین شد، که احتمالِ سوم با قولِ چهارم مناسب است. پس اگر احتمالِ سوم ثابت شد، معلوم میشود قولِ چهارم درست است؛ «وَهُوَ الْمَطْلُوبُ».
* شاگرد: با همین آیه میتوانستند دومی [احتمال دوم] را رد کنند؟
* استاد: بله، با همین آیه هم میشود؛ ولی حالا... بحثهای بعدی میآید. خودِ آیه که میفرماید حبط میکنیم؛ یعنی آیا استحقاق را حبط میکنیم یا عمل را حبط مینماییم؟
* شاگرد: عمل را.
* استاد: عمل را؛ استحقاق را نفرموده است. اگر آیه میفرمود استحقاق را حبط میکنیم، این مناسب بود با احتمالِ دوم؛ ولی آیه فرموده عمل حبط میشود. قولِ چهارم این است که عمل حبط میشود؛ قولِ چهارم این است که استحقاق اصلاً نوشته نشده بود که حبط بشود؛ فقط عمل بوده که با صحت صادر شده و آن حبط میشود؛ عمل حبط میشود که صحت از آن گرفته بشود، ولی استحقاق اصلاً نوشته نشده بود که بخواهد حبط گردد. آیه هم ندارد که ما استحقاق را حبط میکنیم، آیه دارد که ما عمل را حبط میکنیم. حبطِ استحقاق مسئلهٔ بعدی است که در احتمالِ دوم مطرح شده بود و ما در مسئلهٔ بعد ردّش میکنیم. حبطِ استحقاق را ما قبول نداریم، ولی حبطِ عمل را قبول داریم.
* شاگرد: با همین آیه میتوانستند دومی [احتمال دوم] را رد کنند؟
* استاد: بله، با همین آیه میتوان رد کرد؛ ولی خب دلایلِ بعدی داریم و دلایلِ بعدی رد میکند. البته چون این بحثِ تهابط در مسئلهٔ بعد مطرح میشود، دیگر نخواست با این آیه ردش کند. ما ممکن است دلایلِ متعددی بر بحثِ تهابط داشته باشیم که یکی از دلایلمان را بعداً خواهیم گفت. ولی این آیه را که شما میفرمایید دلیل بر ردِّ تهابط قرار بدهیم، ظاهراً نمیتواند این کار را بکند. دلیل میگوید ما عمل را حبط میکنیم، نمیگوید استحقاق را حبط نمیکنیم یا میکنیم؛ در موردِ استحقاق ساکت است. لذا نمیشود این آیه را بر علیه احتمالِ دوم به کار برد؛ این آیه دربارهٔ استحقاق اصلاً صحبتی ندارد.
اگر در موردِ استحقاق میگفت ما حبط نمیکنیم استحقاق را، احتمالِ دوم باطل میشد؛ ولی آیه در موردِ استحقاق اصلاً ساکت است و هیچی نگفته، بلکه دربارهٔ عمل گفته است. چون دربارهٔ عمل گفته، پس معلوم میشود احتمالِ سوم را تسجیل کرده، اما دربارهٔ استحقاق حرفی نزده است؛ پس به احتمالِ دوم کاری نداشته. احتمالِ دوم را اگر بخواهیم رد کنیم، باید به همان دلایلی که در مسئلهٔ هفتم ذکر میکنیم رد کنیم؛ این آیه را نمیتوانیم رادّ قرار بدهیم.
ظاهراً دیگر نمیرسیم شروع کنیم؛ إنشاءالله برای جلسهٔ بعد..