درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/10/07

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد ششم در معاد و وعد و وعید/مساله سوم در وقوع عدم و کیفیت آن /کیفیت انعدام عالم و نظریه بقای لا فی محل

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

**صفحه ۴۰۴، سطر سیزدهم**

** «قال: و إثبات بقاء لا في محل يستلزم الترجيح من غير مرجح أو اجتماع النقيضين.»[1] **

 

مقدمه: کیفیت انعدام عالم و نظریه بقای لا فی محل

 

بحث ما بر این بود که جواهر عالم قابل هستند که معدوم شوند، ولی این سؤال مطرح شد که به چه وسیله معدوم می‌شوند و معدوم شدنشان چگونه است. مرحوم خواجه فرمود که معدوم شدن آن‌ها به این نحو است که اجزایشان متفرق می‌شود و با تفرق اجزا، آن اثر اولیه‌ای را که داشتند از دست می‌دهند و مانند این است که معدوم شده‌اند؛ چرا که اگر موجودی اثر مطلوبش را صادر نکند، در واقع معدوم به حساب می‌آید و شیء وقتی که متفرق‌الاجزا می‌شود، اثر مطلوبش را صادر نمی‌کند. پس معدوم می‌شود. انعدام به معنای تفرق، این نظر خواجه بود که بیانش کرد و برای آن نیز شاهد آورد.

 

قول دومی هم در مسئله داشتیم و آن قول این بود که خداوند فنا را خلق می‌کند و آن فنا جواهر عالم را فانی می‌کند و به این طریق عالم معدوم می‌شود؛ این را ما رد کردیم.

حالا می‌خواهیم وارد قول سوم شویم.

قول سوم این است که خداوند از زمانی که عالم را حادث کرده، امری را به نام بقا ایجاد نموده و این امر کنار عالم قرار گرفته و بقای عالم را عهده‌دار شده است. به وسیله امری که اسمش بقا است عالم باقی می‌ماند و خدا این امری را که اسمش بقا است، ادامه می‌دهد تا زمانی که اراده کند عالم را از بین ببرد؛ این بقا را دیگر ادامه نمی‌دهد. وقتی بقا ادامه پیدا نکرد، عالمی که بقایش نرسیده است، زائل می‌شود. پس خداوند عالم را ازاله نمی‌کند، اعدام نمی‌کند، فنایی را خلق نمی‌کند، بلکه آن بقایی را که داشت خلق می‌کرد و ادامه می‌داد، دیگر ادامه نمی‌دهد و با ادامه ندادن بقا، عالم از بین می‌رود. این را گروهی گفته‌اند.

 

اما همین کسانی که قائل به این قول سوم شده‌اند، به دو گروه تقسیم شده‌اند. یک گروه می‌گوید خداوند بقا را لا فی محل خلق کرده است؛ یعنی بقا را آفریده بدون اینکه در یک محلی حلولش بدهد، گویا که بقا حالت جوهری دارد. قول دوم این است که خدا بقا را در محل آفریده است؛ در همین جواهر عالم، در هر کدامشان چیزی را به نام بقا گذاشته است، عرضی را به نام بقا قرار داده و این عرض حلول کرده در این جوهر. هرگاه این عرض باشد، این جوهر ادامه وجود می‌دهد و هرگاه این عرض را خدا قطع کند، جوهر زائل می‌شود. پس یک قول می‌گوید بقا لا فی محل است، یعنی حالت جوهری دارد؛ قول دوم می‌گوید بقا فی محل است، یعنی دیگر حالت جوهری ندارد بلکه حالت عرضی دارد. خواجه هر دو را مستقلاً رد می‌کند. در این متنی که الان خواندم، این فرض را رد می‌کند که بقا لا فی محل باشد؛ در متن بعدی که حدود یک صفحه دیگر می‌آید، فرض می‌کند که بقا فی محل باشد. بر هر دو اشکال می‌کند. هر آنچه را که در این متن فرض می‌کند، اشکال می‌کند و هر آنچه را که در آن متن فرض می‌کند، اشکال می‌کند و قهراً هر دو فرضی که در بقا تصور می‌شود، باطل می‌شود و چون فرض سومی نداریم، خودِ قول به بقا باطل می‌شود؛ چون قول به بقا اگر بخواهد حق باشد، یا باید بقای لا فی محل باشد یا بقای فی محل باشد؛ هر دو باطل است، پس بقا باطل است؛ بنابراین نمی‌شود این قول سوم را قبول کرد به خاطر محذوراتی که دارد.

 

حالا وارد آن قسم اول می‌شویم که بقا لا فی محل باشد و همین بقایی که لا فی محل است، می‌خواهد عالم را باقی نگه دارد؛ می‌فرماید که هم ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید و هم اجتماع نقیضین لازم می‌آید.

مرحوم علامه می‌فرماید که من عبارت را دو جور توضیح می‌دهم؛ در هر کدام از دو توضیح هم، هم اجتماع نقیضین (محذور اجتماع نقیضین) را می‌آورم و هم محذور ترجیح بلا مرجح را. ما همان‌طور دو بیان ایشان را به ترتیب عرض می‌کنیم.

 

---

 

تبیین اول: تردید بقا میان جوهر و عرض

 

اما بیان اول؛ در بیان اول می‌گوید این بقای لا فی محل، جوهر یا عرض است. در بیان دوم می‌گوید این بقایی که لا فی محل است، واجب یا ممکن است. هر کدام از این دو تا را قبول کنید، چه جوهریت و عرضیت را در بیان اول و چه امکان و وجوب را در بیان دوم، اشکال ترجیح بلا مرجح و همچنین اشکال اجتماع نقیضین وارد می‌شود. پس توجه می‌کنید که دو بیان برای این عبارت در نظر داریم؛ در یک بیان می‌گوییم بقایی که لا فی محل است، جوهر است یا عرض؛ اگر جوهر باشد اشکال می‌کنیم و اگر عرض هم باشد اشکال می‌کنیم. در یک بیان دیگر می‌گوییم این بقایی که لا فی محل است، ممکن است یا واجب؛ بنابر فرضِ ممکن بودن اشکال می‌کنیم و بنابر فرضِ واجب بودن اشکال می‌کنیم. حال تمام فرض‌ها باطل می‌شود؛ وقتی تمام فرض‌ها باطل شد، بقای لا فی محل باطل می‌شود و می‌ماند بقای فی محل که آن را در متن بعدی باطل کنیم.

 

مطالب اولِ این شرحِ علامه به همین مقدار که توضیح دادم معلوم می‌شود احتیاج به بیان اضافه ندارد. وقتی خواست بیان اولش را ذکر بکند، توضیح خارجی را مرتبه دیگر شروع می‌کند. این تکه را دقت بکنید. متن هم الآن چیزی ندارد، می‌خوانمش.

صفحه ۴۰۴ هستیم، سطر سیزدهم:

 

**«وإثباتُ بقاءٍ لا فی محلٍّ...»**

 

اگر شما بگویید که خدا بقایی را که لا فی محل است خلق می‌کند و آن را اثبات کنید و بعد بگویید با ادامه ندادن این بقا عالم زائل می‌شود، اشکال می‌کنیم که این مستلزم ترجیح من غیر مرجح در بعضی فرض‌ها، یا اجتماع نقیضین در بعضی فرض‌های دیگر است؛ که در توضیحات روشن می‌شود کجا اجتماع نقیضین می‌شود و کجا ترجیح بلا مرجح می‌شود.

 

**«أقولُ: ذهبَ قومٌ منهم ابنُ شبیبٍ...»**

 

گروهی که از جمله آن‌ها ابن شبیب است، رفته‌اند به این‌که جوهر باقی است به بقایِ موجودِ لا فی محل. البته یک ابن شبیب هم داشتیم که قائل شده بود خدا فنا را خلق می‌کند و با خلق فنا عالم زائل می‌شود؛ اگر همین ابن شبیب باشد که ظاهراً هم هست، معلوم می‌شود دو قول دارد: یک قول این است که خداوند فنا را خلق می‌کند، و قول دیگرش این است که خداوند بقایی را که خلق کرده است ادامه نمی‌دهد و آن‌وقت عالم زائل می‌شود.

 

ذهب قوم الی ان الجوهر باقی؛ جوهر یعنی جواهر عالم، هر جوهری که در عالم هست باقی است به بقایی که موجودِ لا فی محل است. قول بعدی به بقای موجود در محل است که آن در متن بعدی إن‌شاءالله توضیح داده می‌شود. بعد ابن شبیب گفته است: «فإذا انتفى...»؛ اگر این بقا منتفی شد و خدا این بقا را ادامه نداد، «انتفی ذلک الجوهر»؛ آن جوهری که بقایش به واسطه این بقا حاصل بود، وقتی بقایش نمی‌رسد، زائل و فانی می‌شود.

 

وقتی انتفی ذلک الجوهر، پس مصنف رحمه‌الله مذهب را «أحال» دانسته است؛ "أحال" یعنی محال دانسته است، نه حواله داده؛ مصنف این مذهب را محال دانسته است. "ایضاً" یعنی همان‌طور که مذهب قبلی را محال دانست، به این صورت محال دانسته، به این بیان محال دانسته است؛ که به جهتِ "استلزامه المحال"؛ زیرا این مذهب مستلزم محال است؛ یعنی مستلزم ترجیح بلا مرجح است که محال است، مستلزم اجتماع نقیضین است که محال است، و چیزی که مستلزم محال است، خودش محال است. پس این مذهب چون مستلزم محال است، باید محال باشد. و ذکر کرده است که قول به این (یعنی قول به این ایجاد بقا، همان بقای لا فی محل) مستلزم دو امر است: یکی ترجیح من غیر مرجح، دوم اجتماع نقیضین. این خلاصه‌ای از عبارت مصنف بود؛ اما حالا می‌خواهیم تفسیرش کنیم.

 

«والذی یخطر لنا فی تفسیر ذلک امران»؛ آنچه در ذهن ما خطور می‌کند در تفسیر ذلک، در تفسیر این مطلبی که مثلاً گفت، دو امر است؛ یعنی ما دو تا تفسیر بر این عبارت می‌آوریم. در یک تفسیر سؤال می‌کنیم این بقای لا فی محل، جوهر است یا عرض است؟ و اشکال می‌کنیم. در یک تفسیر دیگر بیان می‌کنیم و سؤال می‌کنیم که این بقایی که شما گفتید، ممکن است یا واجب؟ باز برای هر دو فرض اشکال می‌کنیم.

 

اما بیان اول؛ در بیان اول می‌گوییم چه جوهر باشد چه عرض باشد، باطل است. اما اگر جوهر باشد؛ بقا جوهر است، آن امری هم که می‌خواهد به واسطه بقا باقی بماند نیز جوهر است. جواهر عالم جوهر هستند دیگر؛ این جسم را خدا دارد باقی نگه می‌دارد به واسطه بقا، جسم جوهر است؛ این انسان را هم باقی نگه می‌دارد به واسطه بقا؛ آن حیوان را هم همین‌طور، آن نبات را هم همین‌طور؛ این اجسام عالم که همه جواهرند، به واسطه بقا دارند حفظ می‌شوند. خودِ بقا هم الآن فرض شد که جوهر باشد؛ پس بقا جوهر است و آنچه هم که به واسطه بقا دارد باقی می‌ماند نیز جوهر است. فرض این است که آن جوهر با این جوهر در جوهریت مساوی است و آن جوهر چیزی اضافه بر این ندارد و این هم چیزی اضافه بر آن ندارد.

 

چه مرجحی وجود داشت که شما می‌گویید این جوهر به واسطه این جوهر باقی می‌ماند؟ چرا عکسش نمی‌کنید؟ نمی‌گویید آن جوهری که اسمش بقا است به واسطه آن جوهری که اسمش نبات است باقی می‌ماند؟ چرا می‌گویید جوهر نباتی به واسطه جوهری که اسمش بقا است باقی می‌ماند؟ هر دو جوهرند. مگر اسم کاری انجام می‌دهد؟ این اسمش بقا است، کاری انجام نمی‌دهد؛ ولی واقعش جوهر است، این هم جوهر است، آن هم جوهر است، هر دوی آن‌ها مساوی هستند. چرا شما این را مُبقی (باقی‌دارنده) آن قرار می‌دهید؟ فرض کنید هیچ‌کدام ترجیح ندارد؛ پس اگر شما بگویید بقا مبقی این جوهر است، ترجیح بلا مرجح را مرتکب شده‌اید. این محذور اول است؛ این در صورتی است که بگویید جوهر است. اگر بگویید بقا جوهر است، محذور آن همین ترجیح بلا مرجح است که وجود دارد.

 

---

 

مباحثه علمی حوزوی پیرامون ماهیت جوهری بقا و شرطیت آن

سوال:

پاسخ: اگر بگویید بقا عرض است، می‌گوییم که عرض باید حلول کند در محل. پس اگر بقا عرض است، باید حلول کند در محل، این روشن است. از طرفی شما می‌گویید که عرض است، پس قائل می‌شوید به حلولش فی المحل؛ از طرف دیگر می‌گویید لا فی محل است، لا فی محل است. این می‌شود تناقض؛ از طرفی می‌گویید عرض است یعنی فی محل، از طرفی خودتان می‌گویید لا فی محل است، پس هم فی محل است و هم لا فی محل، که می‌شود تناقض. بنابراین اگر به جوهریتش معتقد شوید، به بیانی که گفتیم ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید؛ اگر به عرضیتش قائل شوید، به بیانی که گفتیم اجتماع نقیضین لازم می‌آید. پس هر کدام از این دو فرض را شما قبول کنید، چه جوهریت را و چه عرضیت را، مبتلا به محذور می‌شوید؛ و چون هر دو فرض شما را مبتلا به محذور می‌کند، هیچ‌کدام از دو فرض را نمی‌توانید قبول کنید، نه جوهریت را و نه عرضیت را. و فرض این است که بقا اگر بخواهد موجود باشد، یا باید جوهر باشد یا عرض، فرض سومی ندارد. اگر جوهر باشد اشکال دارد، اگر عرض باشد اشکال دارد، پس اگر با خودش باشد اشکال دارد. بنابراین بقا را خدا نیافریند؛ چون اگر بیافریند، آن هم لا فی محل، یا جوهر است که ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید، یا عرض است که اجتماع نقیضین لازم می‌آید و هر دو باطل هستند؛ پس اصل خلقت بقا باطل است.

 

«أحدهما أن يقال البقاء إما جوهر أو عرض و القسمان باطلان فالقول به باطل أما الأول فلأنه لو كان جوهرا لم يكن جعله شرطا لجوهر آخر أولى من العكس »

 

سوال: بله، هر آنچه هست، نبات باشد یا غیر آن. آخر انسان که بقائیت و مبدئیت دارد، صادرکننده بقا نیست.

پاسخ: این جوهر بقا، غیر از آن جواهر دیگر است. عرض می‌کنم اسمش را بگذارید جوهر بقا؛

سوال: اسم که کاری نمی‌کند. ببینید، نگفتیم جوهر حیوان نسبت به جوهر حیوان یا چیز دیگری؛ این می‌تواند مقتضی بقا داشته باشد، جوهر بقا از اول اسمش اسم بزرگ...

پاسخ: چیزی که الآن در ذهن شما هست این است که این چون ذاتش بقا است، اثرش هم ابقا است. خب بله دیگر، این در ذهن ماست. بله، آن تنها چیزی که در ذهن شماست این است که این ذاتش بقا است، پس اثرش هم ابقا است. خب اگر اثرش ابقا است، آیا آن یکی نمی‌تواند این اثر را داشته باشد؟ انسان نمی‌تواند این اثر را داشته باشد؟

 

سوال: نمی‌خورد به آن، ابقا متناسب با انسان نیست؛ این قائل هم نمی‌خواهد بگوید یک بقا خودش آن وسط... بقاهایی که فایده برساند به این جواهر. این بقا لا فی...

پاسخ: بقا لا فی محل است‌ها، این را دقت داشته باشید. بقا لا فی محل است. اگر در محل می‌آفرید، خب بله، این بقای انسان بود. وقتی بقای انسان بود، خب بله دیگر، ما دیگر حرفی نداشتیم؛ ولی این بقای انسان نیست، بقای خودش است، چون بقا فی‌نفسه است. بله، بقا فی‌نفسه است؛ یعنی بقای انسان نیست. اگر در انسان آفریده بود که فیه، یعنی فی‌الانسان حلول می‌کرد، خب بقای انسان بود؛

سوال: اصلاً ما حرفی نداشتیم به چیز دیگری بقا بدهد، حلول کند یا باید آن محل این بشود، اگر ما چیزی را حالت بقائیت...

 

پاسخ: بله، ما می‌گوییم بقای انسان، بقای انسان صفت انسان است.

سوال: ابقای انسان از ناحیه بقای انسان باشد در انسان.

پاسخ: بله، در جوهر. حالا یک بقای جدایی از انسان، کاری به بقای انسان نداریم، یک بقایی خدا آفریده است؛ این چطور می‌آید انسان را باقی نگه دارد؟

 

سوال: بحث لفظی نشد؛ ما می‌گوییم خدا یک چیزی می‌آفریند به نام ابقا. آره،

پاسخ: چرا بگوییم بقا می‌آفریند، اصلاً ما ابقای چه؟ ابقا، ابقا، فقط همین ابقایش، ابقا. بسیار خوب، این ابقای انسان است، یا ابقای انسان است، یا ابقای چیز دیگری است، یا اصلاً اصلِ ابقا؟ اگر ابقای جواهر باشد که فی محل است دیگر؛ اگر بگویید وصف، ببینید ابقا بالاخره وصف است.

سوال: اگر ابقا فی محل باشد، یعنی بقا... حالا بقا بهتر است، شما کلام را عوض کردید، خرابش نمی‌کند.

پاسخ: بله، بقا، بقا را قائل بگوید نه ابقا، ابقا را بکند اصلاً مشکل نیست. ابقای چه چیزی را خلق می‌کند؟

 

اگر ابقای چیزی را خلق می‌کند، حرف تمام است؛ ولی این نمی‌گوید ابقای چیزی را خلق می‌کند، می‌گوید بقا را خلق می‌کند. یعنی یک جوهر مستقل، یا اسمش بقا است یا اسمش ابقا است؛ آن خیلی مهم نیست، که البته اگر بقا باشد راحت‌تر هستیم.

سوال: یک چیزی را به نام بقا خلق کرده است، نه بقای انسان را خلق کرده باشد، تا محلی نباشد؛ ممکن است خلق... حالا این دارد این‌گونه تصویر می‌کند، ممکن...

پاسخ: آن بحث بعدی ما است که اگر محلی نباشد، شما ابقا را چطور فرض می‌کنید؟ این می‌شود عرض، در عین اینکه عرض چطور جوهر است؟ آن حرف بعدی است؛ ولی الآن این آقا این‌طوری دارد تصویر می‌کند. فرض کنید تصویرش هم درست که خدا بقایی را آفریده است لا فی محل. این دیگر بقای انسان نیست، این بقای نبات و جماد نیست، این بقا است. خب این چطور می‌آید انسان را باقی نگه می‌دارد، با فرض اینکه بقا، انسان نیست، وصف انسان نیست، یک موجود جوهری مستقل است؟ بله، این چطور شرط این انسان قرار می‌گیرد؟ چرا انسان شرط آن قرار نمی‌گیرد؟ این دیگر دقیق است‌ها؛ شما این را دقت بکنید، نکته‌تان حل می‌شود؛ که بقا، بقای انسان نیست یا بقای حیوان نیست، بقا این بقا است، یعنی جوهر است بر خودش. این چطور شرطِ بقای انسان قرار گرفته است؟ اگر بقای انسان بود، هیچ مشکلی نداشتیم. شما الآن دارید تصدیق می‌کنید که بقای انسان است; خب اگر بقای انسان بشود، می‌شود وصف و می‌شود عرض، دیگر جوهر نیست؛ اگر جوهر است، بقای انسان نیست بلکه یک موجود مستقل است به نام بقا، فاقد جنس خودش است، می‌خواهد اضافه بشود، حالت عرضیت پیدا می‌کند.

 

سوال: بله، می‌خواهد اضافه بشود. جواب سوم دیگر خیلی... آن دو تایی که آنجا می‌گفت؛ شما می‌گویید اصلاً شرطیت معنا ندارد اگر جوهر باشد. ایشان نگفت شرطیت معنا ندارد، گفت مرجح ندارد. اینکه شما می‌فرمایید جواب سوم،

پاسخ: ما می‌گوییم اگر این دو چیز مستقل، دو چیز مستقل، اگر مستقل نبود، شرطیتش درست بود؛ دو چیز مستقل را بخواهیم شرط قرار بدهیم، ترجیح بلا مرجح است؛ می‌گوییم چرا این را شرط قرار بدهی، آن را قرار بدهی شرط؟ آخر، شرط وابسته است; اگر وابستگی را قبول کنید حرفی نیست، اگر وابستگی نباشد، دو شیء مستقل، دو جوهر مستقل، این را بخواهید شرط قرار بدهید، ما می‌گوییم چرا آن یکی شرط قرار نگیرد؟

 

سوال: اصلاً شرط نمی‌تواند باشد؛ این به بیان شما، این بیانی که داشتید این نتیجه را می‌دهد که شرط نمی‌تواند باشد.

پاسخ: خب همین است دیگر؛ وقتی ترجیح بلا مرجح است، شرط نمی‌تواند باشد به خاطر ترجیح بلا مرجح.

سوال: نه، اگر بخواهد شرط باشد، باید عرض باشد؛

پاسخ: بله، اگر عرض باشد، شرط بودنش محرز است، تمام. اگر عرض نباشد، جوهر باشد، شرط بودنش مرجح می‌خواهد. نمی‌خواهم بگویم محال است شرط باشد، شرط بودنش مرجح می‌خواهد. دو شیء مستقل اگر بخواهد یکی شرط دیگری باشد، مرجح می‌خواهد؛ اما اگر شرط فی‌المحل بود، اگر این وصف بود، وصف محل بود، دیگر در خودِ این بحث، بودنِ مرجح هست و دیگر دنبال مرجح دیگر نمی‌گردیم. اما اگر این وصف نبود، مستقل بود، اگر بخواهیم شرط آن قرار بدهیم، مرجح می‌خواهد و مرجح نداریم. نمی‌خواهم بگویم شرط بودن محال است؛ ممکن است شما یکی را شرط دیگری قرار دهید منتها با مرجح، اگر مرجح نداشته باشید شرط قرار دادنش محال است، و در اینجا این‌چنین است که ما مرجح نداریم. دقت می‌کنید چه بیان می‌کنم؟ پس تمام فرمایش شما این بود که بقا ذاتش طوری است که می‌تواند ابقا کند. بیان کردم بله، اگر فی‌المحل باشد، ابقا می‌کند و وصف یک شیء قرار می‌گیرد؛ وقتی وصف یک شیء قرار گرفت، به آن شیء صفتی به نام بقا می‌دهد و آن شیء باقی می‌ماند. اما اگر جوهر مستقل شد، چرا وصف آن قرارش می‌دهید؟ چرا مؤثر در آن قرارش می‌دهید؟ آن را هم مؤثر در این قرار دهید؛ باید یک مرجحی برای مؤثر قرار دادن این داشته باشید و ندارید. پس نمی‌توانید بقا را شرط انسان قرار دهید، همان‌طور که انسان را نمی‌توانید شرط بقا قرار دهید به خاطر اینکه ترجیحی ندارید، بقا را هم نمی‌توانید شرط انسان قرار دهید. دیگر نهایتاً جواب این است دیگر، با این مشکل حل می‌شود.

سوال: می‌خواهم در بیان قائل بگویم خدای متعال بقا را آفریده یا باقی را آفریده، یعنی بقا به معنی بقا...

پاسخ: تصور دارد خداوند بقاها را بیافریند. حالا آن یک حرف دیگری است، ما هم قبول نداریم که بقایی آفریده می‌شود که جوهر باشد، ما هم این را قبول نداریم؛ ولی حالا می‌خواهیم برایشان از این طریق اشکال کنیم که فرضاً خدا آفرید؛ جوهر آفرید یا عرض آفرید، خالی از این دو تا نیست. اگر جوهر آفریده باشد، مشکلش همین است که عرض کردیم.

سوال: علاوه بر این، بقا از مفاهیم ذات‌الاضافه است، مثل علم؛ خب بله، حتماً به این معلومی که... یعنی دارد آمده دورِ یک مفهوم پیراسته در نظر گرفته که هیچ اضافه‌ای ندارد، بقای انسان نگوییم، بقای فلان چیز نگوییم، مگر می‌شود این کار را بکنیم؟

پاسخ: خب همین دیگر، اگر ما بقا را فی‌المحل بدانیم همین می‌شود. این است که الآن شما می‌گویید بقای فی‌المحل است که بعداً باید بحث کنیم که محذورش چیست؛ اما بقایی که این آقا قائل است، بقای لا فی‌محل است. بقای لا فی‌محل یعنی بقایی که وصف نباشد؛ اصلاً لا فی‌محل معنایش همین است بقایی که وصف نباشد. اگر وصف باشد که محلش یعنی موصوفش را دارد. اینی که ما می‌گوییم بقا لا فی‌محل است یعنی وصف چیزی نیست، همین مشکل سر همین است که وصف چیزی نیست، می‌خواهد مستقل باشد. وقتی مستقل باشد شما دارید مربوطش می‌کنید به انسان؛ ما می‌گوییم انسان را مربوط کنید به آن، آن را شرط انسان قرار می‌دهید در حالی که انسان هم می‌تواند شرط آن باشد. اگر وصف بود برای انسان یا برای چیز دیگری، خب وقتی وصف بود، موصوفش را متصف می‌کند؛ ولی الآن فرض این است که لا فی‌محل است، وقتی لا فی‌محل است پس وصف نیست؛ اگر وصف نبود شما چطور این را شرط این قرار می‌دهید و آن یکی را شرط این قرار می‌دهید؟ هیچ‌کدام نمی‌توانند شرط همدیگر قرار بگیرند چون جوهر هستند. حالا اگر خواستید شرط قرار دهید باید مرجح داشته باشید، این جواب ایشان که ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید.

بعد می‌گوید حالا که نتوانستید بقا را شرط آن جوهری که انسان است قرار دهید، ترجیح بلا مرجح است؛ یا باید هیچ‌کدام را شرط دیگری قرار ندهید، یا هر دو را شرط دیگری قرار دهید؛ و این را شرط قرار دهیم و دیگری را یا باید هر دو شرط باشند که دور لازم می‌آید، این شرط آن باشد و آن شرط این باشد، دور لازم می‌آید؛ یا باید هیچ‌کدام شرط نباشند و هو المطلوب، مفهومشان هم همین است که هیچ‌کدام شرط نیستند، آن جوهر برای خودش است و این جوهر برای خودش. بنابراین آن اگر بخواهد باقی بماند، با بقایی که خدا در خودش خلق می‌کند باقی می‌ماند و این هم بخواهد باقی بماند، با ذاتی که خدا به او داده باقی می‌ماند؛ هیچ‌کدام شرط دیگری نیستند. پس اگر بخواهید یکی را شرط قرار دهید، ناچارید که یا هر دو را شرط همدیگر قرار دهید یا هیچ‌کدام را شرط قرار ندهید. این نسبت چطور برقرار می‌شود؟ شما الآن فرمودید نه وصف هست، اصلاً برقرار نمی‌شود دیگر؛ ما هم می‌گذاریم بگوییم برقرار نمی‌شود.

 

سوال: خب بقای انسان باید...

پاسخ: بقای انسان را باید، بقای انسان باید از طریق دیگری درست کرد؛ یا باید بگوییم وجود خدا به او تداوم می‌دهد، یا باید بگوییم وصف بقا را به خودش می‌دهد که بشود فی‌المحل. اینکه لا فی‌المحل بقایی را بیافریند، این کافی نیست؛ راه‌های دیگری ما داریم. مگر راه منحصر به همین است که خدا یک بقای جوهری را در یک جای عالم بیافریند و همه را حفظ کند؟ این راهش نیست؛ راهش این است که خداوند وجود را دم‌به‌دم به این بدهد، چنان‌که دیگران گفته‌اند این می‌شود بقا؛ یا راهش این است که بقا را در خودِ همین به عنوان وصف و در همین موجود بیافریند؛ این‌ها دو تا راه است. اگر ما یک راه را بستیم، این دو تا راه بسته نمی‌شود، راه دیگر هست.

 

«و القسمان باطلان فالقول به باطل أما الأول فلأنه لو كان جوهرا لم يكن جعله شرطا لجوهر آخر أولى من العكس .» امر اول؛ «فإنه» یعنی البقاء «لو کان جوهراً لم یکن جعلُه شرطاً لجوهرٍ آخر أولى من العكس»؛ اینکه بقا را شرط جوهر دیگری قرار دهید، اولی از این نیست که آن جوهر دیگر را شرط بقا قرار دهید. اگر یکی را شرط دیگری قرار دهید ترجیح بلا مرجح است. برای اینکه ترجیح بلا مرجح لازم نیاید، یا باید هر دو را شرط همدیگر قرار دهید یا هیچ‌کدام را شرط قرار ندهید.

«فإما أن یکون کل واحد منهما شرطاً لصاحبه»؛ این باطل است و دور؛ «أو لا یکون أحدهما شرطاً للآخر»؛ این درست است و هو المطلوب. اما الثانی؛ یعنی بیان دوم... بیان دوم نیامده است، اما الثانی یعنی اما فرض اینکه بقا عرض باشد. فرض اول این بود که بقا جوهر باشد که ردش کردیم و می‌گفتیم ترجیح بلا مرجح است. فرض دوم این است که بقا عرض باشد؛ می‌گوییم اجتماع نقیضین لازم می‌آید. چرا؟ چون اگر عرض است، پس باید فی‌المحل باشد، مثل همه عوارض؛ در حالی که شما لا فی‌محل می‌گیریدش، لا فی‌محل می‌گیرید و در عین حال هم می‌دانیدش. لا فی‌محل که می‌گیرید معناش این است که عرض نیست، عرض قرارش می‌دهید یعنی عرض هست، یا به تعبیر دیگر لا فی‌محل قرارش می‌دهید و فی‌المحل؛ این می‌شود تناقض.

«اما الثانی فلأنه عرضٌ»؛ اگر عرض باشد و قائم به ذات باشد، همین‌جا تناقض هست. عرض که قائم به ذات نیست، عرض قائم به محل است. شما می‌گویید هم عرض است و هم قائم به ذات است؛ از اینکه لا فی‌محل است معلوم می‌شود قائم به ذات است، در عین حال عرض هم که هست، این می‌شود تناقض و مستلزم اجتماع نقیضین؛ زیرا «العرض هو الموجود فی المحل»، پس عرض باید موجود فی‌المحل باشد. اگر بقا قائم لا فی‌محل است مع کونه عرضاً، یعنی مع کونه قائماً فی محل، لازم می‌آید آنچه ذکر کردیم، یعنی تناقض؛ تناقض لازم می‌آید. لا به ادعای شما قائم لا فی‌محل است، ولی به خاطر عرضیتش قائم فی‌المحل است، بنابراین لازم می‌آید که هم قائم فی‌المحل باشد و هم قائم لا فی‌المحل باشد، و این تناقض است.

 

---

 

تبیین دوم: تردید بقا میان واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود

الثاني أن يقال البقاء إما واجب لذاته أو ممكن لذاته‌

ثانی یعنی بیان ثانی، یعنی تفسیر ثانی. در تفسیر ثانی آن‌طور که بیان کردم، مرحوم علامه بقا را مردد می‌کند بین واجب و ممکن؛ می‌گوید یا واجب است یا ممکن است؛ اگر واجب باشد اشکال می‌کند، اگر ممکن باشد اشکال می‌کند. و چون فرض سومی نداریم، پس بقا اشکال دارد؛ چون در هر یک از محتملاتش بخواهد حاصل بشود محذور دارد، چیزی که در همه محتملاتش محذور دارد، خودش محذور دارد و خودش باطل است.

اما اگر واجب باشد، واجب یعنی موجودی که عدم بر آن عارض نمی‌شود، معنای واجب همین است؛ همان‌طور که سابقه عدم ندارد، لاحقه عدم هم ندارد. حالا بقا چطور است؟ بقا را خدا با خلق عالم خلق کرد، آن هم نه لحظه اولی که عالم را خلق کرد؛ چون بقا یعنی وجود در لحظه ثانی و ثالث تا آخر، لحظه اول را بقا نمی‌گوییم، لحظه اولِ وجود را حدوث می‌گوییم؛ لحظه‌های بعد از لحظه اول را بقا می‌گوییم. خب خدا عالم را آفرید؛ عالم بنا بر نظر ما متکلمین، حادث است. لحظه اولش لحظه حدوث است، از لحظه دوم بقا را آفرید. پس بقا در لحظه اول هم آفریده نشد، قبل از عالم هم آفریده نشد. اگر عالم حادث است، بقا به طریق اولی حادث است؛ چون در لحظه اولِ عالم هم نبود، در لحظه دومِ عالم آمد. بنابراین بقا مسبوق به عدم بود، مسبوق به عدم بود، همان‌طور که عالم مسبوق به عدم بود، تازه بدتر از عالم مسبوق به عدم بود؛ عرض کردم در لحظه اولِ عالم بقا نبود، در لحظه دوم خلق شد. خب پس بقا مسبوق به عدم است و قانون داریم هر چیزی که مسبوق به عدم است، ملحوق به عدم است.

هر چیزی که ازلی باشد، ابدی است؛ اگر ازلی نباشد، ابدی هم نیست؛ به عکس، اگر ابدی است چیزی که عدم در ابتدا برایش محال است، در ادامه هم برایش محال است؛ یک قانونی است در کلام گفته‌اند و اثبات هم شده است و از آن خیلی نتیجه‌ها گرفته می‌شود. نتیجه گرفته می‌شود که همه ما به خاطر اینکه ابدی هستیم، ازلی هم هستیم؛ همه ما ازلی هستیم، منتها چطور ازلی هستیم این خیلی مشکل است بیان کردنش. بیان آسانش این است که همه در علم خدا موجود بودیم از ازل؛ این‌طور نبوده که خدا به ما عالم نباشد و بعداً عالم شده باشد، خدا از همان ازلی که خودش موجود بوده به تمام افعال خودش که می‌خواستند به تدریج جاری شوند در عالم، عالم بوده است در همان ازل. پس ما وجود علمیِ ازلی داشتیم، وجود خارجی‌مان حادث است، وجود علمی‌مان ازلی است. پس اصل همه مخلوقات ازلی هستند، هیچ مخلوقی از بین نمی‌رود، منتقل می‌شوند از وجودی به وجودی ولی از بین نمی‌روند. بنابراین همه موجودات حشر دارند.

این را بیان می‌کنم، این قاعده اگر تمام بشود خیلی نتیجه می‌دهد؛ هم همه را ازلی می‌کند، هم همه را در قیامت محشور می‌کند، همه این چیزها پرسش‌هایش هست. حالا با قاعده کار نداریم، قاعده در جای خود اثبات شده است. خب اگر نتیجه می‌گیریم از این قاعده، می‌خواهم نتیجه بگیرم اگر بقا مسبوق به عدم است، حتماً ملحوق به عدم هم هست. اصلاً وجود ما را توجه کنید، وجود دنیای ما، وجود دنیای ما، اصل وجود را عرض نمی‌کنم‌ها، اصل وجود ما بیان کردم ازلی و ابدی است؛ ولی وجود دنیای ما حادث است، وجود دنیای ما حادث است، چون وجود حادث است تمام می‌شود و آخر دارد. وجود دنیایی مسبوق به عدم است، ملحوق به عدم هم هست. یک روزی وجود دنیایی از ما گرفته می‌شود، اصل وجود را بیان نمی‌کنم‌ها، اصل وجود خود را از ما نمی‌گیرند؛ ولی وجود دنیا از ما گرفته می‌شود، چرا؟

چون وجود دنیایی مسبوق به عدم است. همین وجود دنیایی که مسبوق به عدم است ملحوق به عدم هم هست، و قانونی است که هیچ تخلف ندارد؛ هرجا که شما سبق عدم را ببینید، لحوق عدم را هم خواهید دید. خب حالا بقا سبق عدم دارد، پس لحوق عدم هم دارد. بنابراین بر بقا عدم عارض می‌شود، در حالی که بر واجب عدم عارض نمی‌شود. بنابراین اگر شما بقا را واجب بگیرید، به خاطر مسبوق به عدم بودن عروض عدم را برایش اجازه می‌دهید و به خاطر واجب بودن عروض عدم را برایش اجازه نمی‌دهید؛ پس هم عروض عدم برایش هست و هم عروض عدم برایش نیست، اینجا تناقض است. بنابراین اگر شما بقا را واجب‌الوجود بدانید محذور تناقض پیش می‌آید و حاصل می‌شود که تناقض را توضیح دادیم. اگر ممکن بگیرید، آن باز محذور ترجیح بلا مرجح و تناقض، آنجا هر دو هست، حالا آن را توضیح می‌دهم. پس اگر واجب بگیرید، محذور تناقض هست به این بیانی که گفتیم. اگر ممکن بگیرید هم محذور تناقض هست و هم محذور ترجیح؛ إن‌شاءالله توضیح خواهم داد.

الثاني أن يقال البقاء

یا بیان ثانی، یا تفسیر ثانی.

سوال: این واجب بالغیر است یا بالذات؟

پاسخ: نه، بالذات است.

سوال: این چه واجبی است که مسبوق به عدم است؟

پاسخ:اصلاً این خودش مشکل دارد. همین را ما داریم می‌گوییم؛ ما داریم می‌گوییم ملحوق به عدم است و بعد اگر واجب بالغیر باشد که همان ممکن است. ببینید، ما می‌گوییم یا واجب است یا ممکن، این دو تا را قسیم هم قرار می‌دهیم. کدام واجب است که قسیم ممکن است؟ واجب بالذات قسیم ممکن است، واجب بالغیر که قسیم نیست؛ که خودش فرض هم هست. نمی‌خواهم تفریع بکنم بحث را؛ اصلاً در فرض شروعش ما مشکل داریم؛ چه واجبی داریم فرض می‌کنیم؟ همین دیگر، یعنی به محض اینکه فرض کردید این تناقض پیش می‌آید، پس فرضشان غلط است. همین را داریم می‌گوییم فرضش غلط است، اینکه بگویید این واجب است غلط است به خاطر اینکه تناقض لازم می‌آید؛ فرض ممکن هم به بیان بعدی غلط است. پس هر دو فرض غلط است؛ چیزی که هیچ فرضی در موردش اجرا نمی‌شود، خودش غلط است. می‌خواهیم همین را بگوییم؛ می‌خواهیم بگوییم فرض وجوب غلط است، فرض امکان غلط است، پس فرض بقا غلط است. یک موجودی به نام بقا خدا آفریده باشد لا فی محل غلط است؛ چون هر کارش بکنی می‌بینی محذور دارد، پس باید گفت باطل است دیگر.

ما همین فرمایش شما را عرض می‌کنیم؛ ما نمی‌گوییم که وارد وجود می‌شود و بعد محذور پیش می‌آید، ما از اول می‌گوییم نمی‌تواند وارد بشود، از اول می‌گوییم دیگر بقای واجب این‌چنینی ما نداریم؛ نه اینکه داریم و محذور داریم؛ خب ما نمی‌گوییم داریم و محذور داریم، ما می‌گوییم نداریم، شما هم که الآن دارید بیان می‌کنید که نداریم. اما الثانی؛ یعنی اما واجب و ممکن لذاتِهما باطلان. کدام بقا؟ بقای لا فی محل را داریم بحث می‌کنیم، بقای فی محل در متن بعدی می‌آید، هنوز بحثش شروع نشده است؛ بقای لا فی محل را داریم بحث می‌کنیم که کلا و القسمان باطلان أما الأول [2] . اول اینکه واجب باشد؛ بقایی داشته باشیم که واجب باشد، این باطل است؛ چرا باطل است؟ فأن وجود البقاء بعد العدم یستلزم... کتاب غلط نوشته است، یستلزم جواز عدمه؛ مستلزم این است که جایز باشد عدم بقا، یعنی جایز باشد عروض عدم بر بقا، در حالی که وجوب مستلزم عدم جواز عدم است، یعنی عروض عدم را اجازه نمی‌دهد. و ذلک، اینکه بقا واجب باشد، جمع بین نقیضین است؛ هم بقا هست که مسبوق به عدم است پس ملحوق به عدم است، و هم چون واجب است ملحوق به عدم نیست؛ هم ملحوق به عدم است و هم ملحوق به عدم نیست؛ این است که جمع بین نقیضین است.

 

---

 

بررسی عدم ممکن‌الوجود بودن بقا و شقوق آن

و أما الثاني فلأن عدمه في وقت دون آخر ترجيح من غير مرجح لاستحالة استناده إلى ذاته

ثانی این است که بقا ممکن بالذات باشد؛ اگر ممکن بالذات باشد، یا باید بگویید که هر ممکنی بالاخره عدم بر آن عارض می‌شود. سؤال می‌کنیم این عدمی که عارض می‌شود، به ذات، به ذاتِ همین بقا عارض می‌شود؟ یعنی خودِ ذات اقتضای عدم دارد؟ یا فاعل این عدم را به این بقا می‌دهد؟ یا ضدی این بقا را فانی می‌کند؟ یا شرطی که تا حالا همراه بقا بود منتفی می‌شود و با انتفای شرط، بقایی که شرطش را از دست داده منتفی می‌شود؟ ببینید، در هر چهار حالت بقا منتفی می‌شود و باید هم منتفی بشود؛ چون فرضِ قائل همین است. قائل می‌گوید بقا منتفی می‌شود؛ با انتفای بقا، جواهری که تا حالا به وسیله بقا باقی بودند منتفی می‌شوند. خودش در فرضِ خودش دارد که بقا منتفی می‌شود؟ ما سؤال می‌کنیم که بقا چطور منتفی می‌شود؟ آیا انتفایش به این است که به اقتضای ذاتش منتفی می‌شود؟ فاعل او را منتفی می‌کند؟ یا ضد او را منتفی می‌کند؟ یا شرطی که تا حالا باعث دوامش بود از بین می‌رود و او منتفی می‌شود؟ اگر بگویید ذاتش اقتضای انتفایش را می‌کند، می‌گوییم چیزی که ذاتش اقتضای انتفا کند ممتنع‌الوجود است. فیلزم که بقا به خاطر اینکه اقتضای عدم می‌کند، اقتضای انتفا و عدم می‌کند، ممتنع‌الوجود باشد، و فرضناه ممکن الوجود؛ هم ممکن است یعنی اقتضای عدم ندارد، هم ممتنع‌الوجود است یعنی اقتضای عدم دارد، می‌شود تناقض و اجتماع نقیضین لازم می‌آید. اگر گفتید که بقا ممکن است، اگر گفتید بقا ممکن است و این بقایی که ممکن است عدم بر آن عارض می‌شود به اقتضای ذات خودش، ذاتش اقتضا می‌کند که عدم برایش عارض بشود؛ اگر این فرض را قبول کنید ما می‌گوییم پس بقا می‌شود ممتنع‌الوجود، در حالی که گفتیم ممکن‌الوجود است؛ بنابراین هم ممکن‌الوجود است به خاطر اینکه ممکن فرضش کردیم، هم ممتنع‌الوجود است زیرا اقتضای عدم دارد؛ فیلزم تناقض که هم ممکن باشد و هم ممتنع باشد، یعنی هم مقتضی عدم نباشد و هم مقتضی عدم باشد، این تناقض است.

 

اگر بگویید فاعلی او را معدوم می‌کند، خود بقا ذاتش اقتضای عدم ندارد بلکه فاعل او را معدوم می‌کند؛ می‌گوییم پس فاعل توانست چیزی را که به نام بقا است اعدام کند. اگر می‌تواند جوهری به نام بقا را اعدام کند، جوهری به نام انسان را، جوهری را که به نام حیوان است، جوهری را که به نام نبات است اعدام کند، کل جواهر عالم را اعدام کند، بدون احتیاج به این تکلفی که پذیرفتید که خلاف گفتید فاعل نمی‌کند. بله، قبلاً گفتید، قبلاً قبلاً خود آقایان، خود آقایانی که این حرف را دارند می‌زنند می‌گویند فاعل نمی‌تواند اعدام کند، شأن فاعل ایجاد است و شأن فاعل اعدام نیست. الآن دارند می‌گویند فاعل بقا را اعدام می‌کند. خب اگر شأنش ایجاد است چرا اینجا توانست اعدام کند؟ اگر اینجا می‌تواند اعدام کند، خب بقیه جواهر را هم می‌تواند اعدام کند، احتیاجی نیست که شما بگویید بقا را آفریده و بعد بقا را اعدام کرده است. بقا را لازم نیست بیافریند، آن اشیائی که باقی هستند اعدام می‌کند، این جواهر را بخواهد اعدام کند وقت می‌گیرد اما یکی آفرید که همه را یک‌باره اعدام کند؟

سوال: این‌جوری که یکی نمی‌کند اگر فاعلی بتواند...

پاسخ: بله، حرف سر این نیست که اعدام سخت است یا آسان؛ گوینده گفته بود که اعدام اصلاً شأن فاعل نیست، ایجاد شأنش است. اگر ما اعدام را شأن فاعل بدانیم، برای فاعل اعدام سخت و آسان ندارد، همان‌طور که ایجاد این‌چنین است. برای خدا ایجاد کردن یک موجود با ایجاد کردن کل موجودات فرق نمی‌کند، خودش هم گفته است کم و زیاد برای من فرق نمی‌کند.

اگر اعدام شأن فاعل باشد، کم و زیاد هم اعدام کند فرق نمی‌کند، یک بقا را اعدام کند یا صد تا جوهر را اعدام کند برایش فرقی نمی‌کند. بله، برای من و شما فرق می‌کند، برای فاعلی که من و شما هستیم فرق می‌کند؛ ما ایجاد هرچه کمتر باشد آسان‌تر است، ایجاد هرچه بیشتر باشد سخت‌تر است، اعدام هم همین‌طور. اما برای خدا نه ایجاد کثیر فرقی دارد با ایجاد واحد، نه اعدام کثیر فرق دارد با اعدام واحد. فقط اگر اعدام از فاعل صادر شود، فرق بین کثیر و قلیل به حسب خودمان..

سوال: به آن شکل باشد دیگر این اعدام درست است. یعنی اگر لازم بود متعدد باشد، اگر لازم بود...

پاسخ: حالا این البته اختلاف بود، اختلاف بود که در فنا اختلاف بود که خدا یک فنا می‌آفریند که کل جواهر را از بین ببرد، یا به تعداد جواهر فنا می‌آفریند؛ در واقع هم همین اختلاف هست، آیا یک بقا می‌آفریند که بقای همه جواهر عالم به آن باشد، یا برای هر جوهری یک بقا می‌آفریند که باز خودِ بقا و اعدام بقا ممکن است متعدد باشد، همان‌جا که ممکن است واحد باشد. بیان کردم حالا واحد باشد یا متعدد باشد فرقی نمی‌کند؛ اگر شأن فاعل اعدام است، اعدام کم و زیاد برایش فرق ندارد، همان‌طور که وقتی شأنش ایجاد است، ایجاد کم و زیاد برایش فرقی ندارد. خب پس دیدید که فاعل نمی‌تواند اعدام کند، چون فرض ما این است که شأنش اعدام نیست.

 

اگر بگوید خدا ضد را می‌آفریند،

سوال: برگردیم به ترجیح بلا مرجح، آنجا کدام؟

پاسخ: هیچ‌کدوم. صبر کنید من تمام کنم، همه حرف‌هایمان که اجتماع نقیضین و ترجیح نیست، ما بالاخره اجتماع نقیضین و ترجیح درست می‌کنیم در بعضی فرض‌ها. من الآن یک‌جوری دارم حرف می‌زنم که مرحوم علامه آن محذور را نگفته، بعد که حرف‌هایم تمام شد برمی‌گردم حرف علامه را نقل می‌کنم.

صورت بعدی، فرض بعدی این است که بگویید ضد، این بقا را فانی می‌کند. یعنی بقا را خدا می‌آفریند، این بقا برای همه موجودات اثر بقا دارد، ولی خودِ این بقا را خدا برمی‌دارد و موجودات نابود می‌شوند. چطور برمی‌دارد؟ با ضد؛ ضدی را می‌آفریند که این بقا را از بین ببرد. ما می‌گوییم اگر ضد بتواند بقا را از بین ببرد، خدا ضدی بیافریند که این جواهر را از بین ببرد. شما قبول دارید ضد نمی‌تواند جواهر را از بین ببرد، شما اولویت را منتفی می‌دانستید به بیانی که گفتیم؛ اگر ضد نتواند جواهر را از بین ببرد، ضد نمی‌تواند بقا را از بین ببرد؛ بنابراین این فرض سوم هم که بگویید ضد این بقا را از بین می‌برد، فرضی است باطل.

 

فرض چهارم این است که شرطی تا حالا همراه بقا بوده و این همراهی باعث می‌شده که بقا بماند و با ماندنش هم جواهر را حفظ کند؛ حالا آن شرط منتفی شده است، چون شرط منتفی شد بقا که مشروط به این شرط بود، شرطش را از دست داد و با از دست دادن شرط، خودش از بین رفت و تا بقا از بین رفت جواهر عالم از بین رفتند. اگر این را بگویید، می‌گوییم که آن شرطی که بقا را حفظ می‌کرد خودش باید از سنخ بقا باشد، پس لازم می‌آید که برای بقا، بقایی باشد و این بقا که شرط باقی ماندن بقا است، هر وقت از بین برود آن بقا هم از بین برود و با از بین رفتن او... پس لازم می‌آید برای باقی ماندن بقا دوباره باید یک بقایی باشد، این تسلسل است. گذشته از این، گذشته از این به چه دلیل شما می‌گویید آن بقا، آن بقایی که الآن مورد نظر شماست مشروط است به این شرط؟ خب این شرط را مشروط بگیریم به آن بقا، این شرط را مشروط بگیریم به آن بقا، چون شرطی که از سنخ بقا است می‌خواهد بقا را باقی بدارد. خب خودِ این بقا شرط باشد برای اینکه آن شرطش را نگه دارد. فرض این است که هر دو سنخشان بقا است، هر دو مثل هم هستند. چرا می‌گوید باید این دومی شرط اولی باشد، بگویید اولی شرط دومی باشد؛ اگر بخواهد دومی را شرط اولی بگیرد، ترجیح بلا مرجح است. پس هم تناقض درست شد، هم اجتماع نقیضین درست شد، هم ترجیح. خب پس هیچ‌یک از این چهار حالت نیست؛ بقا نمی‌تواند معدوم شود به اقتضای ذاتش وگرنه تناقض است؛ نمی‌تواند معدوم شود به تأثیر فاعل یا به تأثیر ضد، زیرا فرض کردیم که این دو تا نمی‌توانند اعدام کنند؛ نه ضد می‌تواند اعدام کند به خاطر اینکه اولویت ندارد و ترجیح بلا مرجح می‌شود، و نه فاعل می‌تواند اعدام کند به خاطر اینکه شأنش اعدام نیست.

 

حالت چهارم این بود که بقا با انتفای شرط از بین برود؛ معنای این کلام این است که تا حالا شرط بقایش بود و موجود بود. ما همین‌جا سؤال می‌کنیم که شرط بقایش چه بود؟ حتماً یک چیزی از سنخ خودش بود دیگر؛ پس این بقا مشروط شد به چیزی از سنخ خودش. چرا آن مشروط به این نشود؟ اولاً تسلسل لازم می‌آید، چنان‌که بیان کردم؛ چرا آن مشروط به این نشود؟ این را مشروط به آن قرار دادید، چرا آن را مشروط به این قرار ندادید؟ این می‌شود ترجیح بلا مرجح. پس هر چهار تا فرض باطل شد.

یک بیان ابتدایی مرحوم علامه دارد که آنچه را که من بیان کردم در استدلال بر آن بیان گفته؛ این‌طور گفته، گفته است که اگر بخواهد با قطع نظر از این چهار فرضی که گفتیم (نه به اقتضای ذات، نه به اقتضای فاعل، نه به اقتضای ضد، نه به انتفای شرط) معدوم بشود، سؤال می‌کنیم چرا در این وقت معدوم شد؟ این بقا که از اولِ عالم همراهِ جواهرِ عالم بود، قبلش می‌توانست معدوم بشود و بساط عالم قبلاً برچیده بشود؛ بعد از این وقتی هم که معدوم شده می‌توانست معدوم بشود، چرا الآن معدوم شد؟ چرا الآن معدوم شد؟ ترجیح بلا مرجح است؛ زمانِ معدوم شدنش را انتخاب کرده بدون مرجح. دقت کنید چه بیان می‌کنم؟

اگر به اقتضای ذاتش معدوم می‌شد ما دنبال مرجح نمی‌گشتیم، می‌گفتیم ذات اقتضا کرده الآن معدوم شده است، ولی خب مشکل تناقض لازم می‌آمد؛ اگر به اقتضای فاعل یا ضد معدوم می‌شد باز هم ما اشکال نمی‌کردیم، می‌گفتیم الآن فاعل اقتضا کرده، یا الآن ضد آفریده شده، یا الآن این بقا از بین رفته است؛ اگر به انتفای شرط بود باز هم اشکال نمی‌کردیم، می‌گفتیم شرط الآن منتفی شده است؛ ولی وقتی هیچ‌کدام از این چهار تا فرض نیست، این سؤال هست که این بقا چه عاملی برای تعیین وقتش، برای تعیین وقت عدمش وجود دارد؟ وجود ندارد. چرا الآن معدوم شد؟ چرا قبل معدوم نشد؟ چرا بعد معدوم نشد؟ با اینکه تمام زمان‌ها برایش مساوی بودند، چه اولویتی دارد؟

 

این مطلب که تمام شد، ببینید علامه چطور وارد بحث می‌شود.

علامه می‌گوید که اگر شما بقا را ممکن‌الوجود بگیرید، قبول می‌کنید که عدمی بر آن عارض می‌شود، بلکه اصلاً اعتراف دارید به اینکه عدم بر آن عارض می‌شود؛ هم به خاطر ممکن بودنش عدم بر آن عارض می‌شود، هم اینکه اصلاً شما قبول دارید که عدم عارض می‌شود بر بقا، و بقا منتفی می‌شود و با انتفایش عالم منتفی می‌شود؛ اصلاً ادعایتان همین است. ما می‌گوییم که این عدمی که عارض شد، چرا الآن عارض شد؟ چرا قبل عارض نشد؟ این ترجیح بلا مرجح است. شما اگر بخواهید عروض الآن را توجیه کنید، اگر بخواهید عروض الآن را، دونِ دیروز، دونِ فردا را توجیه کنید، یا باید بگویید ذات اقتضا کرده الآن را، یا باید بگویید فاعل اقتضا کرده الآن را، یا باید بگویید ضد اقتضا کرده الآن را، یا باید بگویید انتفای شرط اقتضا کرده الآن را؛

سوال:

پاسخ: بله، من از علامه گفتم که مطلب روشن‌تر بشود؛ علامه این‌طور می‌گوید، می‌گوید اگر بخواهد این ممکن که اسمش بقا است معدوم شود، انعدامش در این زمان ترجیحی ندارد مگر اینکه بگویید یکی از آن چهار احتمال را؛ یا ذاتش اقتضا کرده الآن را، یا فاعل یا ضد الآن اقتضا کرده‌اند، یا انتفا الآن رخ داده است؛ اگر این‌طور بگویید دیگر ما سؤال نمی‌کنیم از شما که چرا الآن، بالاخره شما برای الآن اتفاق افتادنش توجیه دارید؛ ولی محذور بعدی می‌آید: در اقتضای ذاتش محذور تناقض هست؛ در اقتضای فاعل یا ضد، آن محذور است که شما فرض کرده‌اید فاعل و ضد هیچ‌کدام تأثیر نمی‌کنند؛ در انتفای شرط هم محذور ترجیح بلا مرجح یا محذور تسلسل است. محذور فرض دوم که بقا ممکن‌الوجود باشد، که در این محذور دقت کردید گاهی تناقض است و گاهی ترجیح؛ اولاً ترجیح بلا مرجح است، بعد برای فرار از ترجیح بلا مرجح یا تناقض لازم می‌آید، یا باز ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید، یا خلف فرض لازم می‌آید؛ چون فرض کردیم فاعل اعدام نمی‌کند و ضد اعدام نمی‌کند. اگر بگویید به ذاتش فانی می‌شود تناقض است؛ اگر بگویید به انتفایش فانی می‌شود ترجیح بلا مرجح است؛ اگر بگویید به فاعل یا به ضد معدوم می‌شود خلف فرض است. پس یا باید ترجیح بلا مرجح را قبول کنید یا یکی از این محذورات سه‌گانه را؛ تناقض، ترجیح بلا مرجح، یا تسلسل. پس بقا ممکن‌الوجود باشد باطل است; قبلاً گفتیم واجب‌الوجود هم باشد باطل است، پس وجود داشتنش باطل است.

 

و اما الثانی؛ یعنی اما اینکه بقا لا فی محل باشد و ممکن باشد، این هم باطل است. چرا باطل است؟ فلأن عدمه في وقت دون آخر ترجيح من غير مرجح؛ خب ممکن است شما بگویید که ترجیحش این است که الآن ذاتش اقتضا کرده است، یا ترجیحش این است که فاعل یا ضد الآن او را اعدام کرده‌اند، یا ترجیحش این است که انتفای شرط الآن رخ داده است؛ اگر یکی از این چهار تا را بگویید، می‌گوییم لاستحالة استناده إلى ذاته؛ یعنی لاستحالة استناد العدم الی ذات این بقا، یعنی خودِ بقا نمی‌تواند اقتضای عدم کند، و إلا یعنی اگر خودش اقتضای عدم کند، لکان این بقا ممتنع‌الوجود، در حالی که مع إمکانه؛ در حالی که فرض کردید ممکن است، هم ممتنع‌الوجود است و هم ممکن است. ممکن است یعنی عدم برایش مقتضای ذاتش نیست، ممکن‌الوجود یعنی عدم مقتضای ذاتش هست، و ذلک جمعٌ بین النقیضین.

و لا إلى الفاعل؛ یعنی لاستحالة استناده إلى ذاته، و لاستحالة استناد این عدم به فاعل، و لا إلى الضد؛ یعنی لاستحالة استناد عدم به ضد. عدمِ بقا را نه می‌توانی به فاعل نسبت بدهی، نه می‌توانی به ضد نسبت بدهی؛

و إلا یعنی اگر فاعل بتواند بقا را اعدام کند، یا ضد بتواند بقا را اعدام کند، لجاز مثل همین اعدام در جواهر؛ خب مستقیم خودِ فاعل می‌تواند جواهر را اعدام کند، چرا بقا را اعدام کند که از طریق بقا، جواهر اعدام بشوند؟ مستقیم جواهر را اعدام می‌کند.

 

فالقول بذلک هنا؛ حالا این تکه را هم من اضافه نکردم؛ فالقول بذلک یعنی قول به اعدام، به اینکه فاعل اعدام می‌کند یا ضد اعدام می‌کند. "هنا" یعنی در باب بقا، مع استحالة این اعدام در جواهر؛ در جواهر گفتید فاعل نمی‌تواند اعدام کند، ضد نمی‌تواند اعدام کند، اما در بقا می‌گویید فاعل می‌تواند اعدام کند، ضد می‌تواند اعدام کند؛ در یکی می‌گویید می‌تواند و در یکی می‌گویید نمی‌تواند، این ترجیح بلا مرجح است. چرا آنجا نتوانست و اینجا توانست؟ فالقول بذلک یعنی به جواز اعدام هنا در باب بقا، مع استحالة همین اعدام فی الجواهر، ترجیحٌ من غیر مرجّح.

 

و لا إلى انتفاء شرط؛ یعنی لاستحالة استناد به ذاتش، یعنی لایستند الی ذاته به آن جهت، و لا الی الفاعل، حالا می‌گوییم و لا الی انتفاء شرط؛ یعنی انتفای بقا مستند به انتفای شرط نیست؛ و إلا یعنی اگر مستند به انتفای شرط باشد، لزم أن یکون للبقاء بقاءٌ آخر؛ لازم می‌آید که بقا، بقای دیگری داشته باشد، یعنی آن بقای دیگری که شرط باقی ماندن این بقا است؛ این علاوه بر اینکه تسلسل لازم می‌آید که شارح اشاره نکرده است، علاوه بر این ترجیح بلا مرجح لازم می‌آید. چرا شما این بقای دوم را شرط بقای اول قرار دادید؟ چرا عکس نکردید؟ ترجیح بلا مرجح است.

فليس أحدهما بكونه صفة للآخر أولى من العكس و ذلك ترجيح من غير مرجح

فلیس أحدهما؛ یعنی یکی از این دو بقا، نیست به اینکه صفت برای دیگری باشد اولی از عکسش؛ این‌طور نیست که شما بقای دوم را صفت اولی قرار دادید اولویت داشته باشد، شاید بقای اول صفت بقای دومی بشود؛ چون اولویتی ندارید، احتمال دارد همان‌طور که بقای دوم صفت شده برای بقای اول (یا به تعبیر من شرط شده)، بقای اول صفت بشود برای بقای دوم (یا به تعبیر من شرط بشود)؛ و چون اولویت نیست، هر کدام را مرتکب بشوید ذلک ترجیحٌ من غیر مرجّح؛ یعنی اینکه یکی را صفت قرار بدهی دونِ دیگری، این ترجیح بلا مرجح است. بنابراین اگر شما بقا را ممکن دیدید، بقای لا فی‌محل را ممکن‌الوجود دیدید، یا باید ملتزم به ترجیح بلا مرجح بشوید در بعضی فرض‌ها، یا باید ملتزم به تناقض باشید در بعضی فرض‌های دیگر. فثبت که بقا که لا فی‌محل است چه واجب باشد باطل است و چه ممکن باشد باطل است، فعلی أی حال باطل است؛ یعنی بقا باطل است. در معنای قبلی هم که گفتیم، چه جوهر باشد باطل است و چه عرض باشد باطل است، فعلی أی حال باطل است.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص404.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص405.