درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/10/01

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد ششم /معاد و وعد و وعید /بررسی امکان خلق عالم مماثل این عالم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

صفحه 399، سطر اول.

المقصد السادس فی المعاد و الوعد و الوعید و ما یتصل بذلک[1]

آخرین مقصد از مقاصد شش‌گانه این کتاب درباره معاد است، همان‌طور که از عنوانش پیداست، و توضیحی است درباره وعد و وعید و آنچه که مرتبط به معاد و وعد و وعید است؛ مثلاً بحث توبه یا مباحث دیگری از این قبیل که إن‌شاءالله در پیش داریم، مثلاً بحث احباط و تکفیر و امثال ذلک، این‌ها إن‌شاءالله وقتی آمد روشن می‌شود. پس بحث ما در معاد، در ثواب و عقاب، یا در وعد و وعید و ملحق به وعد و وعید، ثواب و عقاب و ما یتصل به ذلک (یعنی و ما یلحق بذلک، یترتب بذلک) هرچه مربوط به این مباحث است.

مقدّمتاً وارد بحث در معاد می‌شویم. آقایان معتقدند که اگر معاد بخواهد واقع بشود، باید این عالم مادی از بین برود و عالمی دیگری که همان عالم معاد است به جای این قرار بگیرد. دو تا بحث داریم: یک بحث اول این است که آیا ممکن است عالم دیگری مثل این عالم ساخته شود؛ بحث دوم این است که آیا ممکن است این عالمی که الان هست معدوم شود تا آن عالم ساخته شده به جای این قرار بگیرد. این دو تا بحث را در ضمن دو مسئله طرح می‌کنیم.

پس مسئله اول در این مطلب بحث می‌کند که آیا ممکن است عالم دیگری مثل این عالم خلق شود. این مسئله را می‌خواهیم الان شروع کنیم. مسئله بعدی که این عالم می‌تواند معدوم شود، آن مسئله را إن‌شاءالله بعد از این باید گفت.

اما مسئله اول که آیا ممکن است عالم دیگری مثل این عالم خلق شود. مصنّف می‌فرماید: بله، ممکن است. دو دلیل بر امکان اقامه می‌کند و بعد دلایلی را که دیگران بر عدم امکان اقامه کرده‌اند رد می‌کند. ایشان دو دلیل بر امکان خلق عالم دیگر دارد؛ دیگران سه دلیل بر عدم امکان دارند. ایشان دو دلیل خودش را ذکر می‌کند و سه دلیل آن‌ها را هم باطل می‌کند و مسئله اول تمام می‌شود.

پس در مسئله اول ما دو دلیل می‌آوریم بر امکان خلق عالمی دیگری مثل این عالم، و سه‌تا دلیل مخالفین را هم رد می‌کنیم.

دلیل اولی که اقامه می‌کنند بر امکان خلق عالمی مثل این عالم این است که: «و حكم المثلين واحد»[2] . آن عالم که می‌خواهد خلق بشود مثل این عالم است. خب، این عالم خلقش ممکن بوده و لذا واقع هم شده. آن عالم دیگر چون مثل این است، حکم همین را دارد. اگر این ممکن است، آن هم ممکن است. چون حکم مثلان یکی است. اگر دو شیء مثل هم باشند، یکی حکمی داشته باشد، دیگری هم همان حکم را دارد. شما فرض می‌کنید عالم دیگر مثل این عالم است. خب، اگر این عالم امکان خلق را دارد، آن عالم دیگر هم که مثل این است، امکان خلق را دارد.

این دلیل اول که «حكم المثلين واحد». این دلیل همان‌طور که توجه کردید و اشاره کردم، مرکب است از یک صغری و کبری و بعد نتیجه می‌گیرد. صغری این است که عالم دیگر مثل این عالم است. کبری این است که دو تا مثل، حکمشان برابر است. نتیجه این است که چون این عالم ممکن است، پس مثل او هم باید ممکن باشد.

بعداً به دلیل نقلی: دلیل دوم مصنف، دلیل نقلی است که آیه قرآن است، که آیه قرآن هم صریح در این است که خدا می‌تواند خلق کند آسمان و زمین دیگر را. «می‌تواند» یعنی خلق زمین و آسمان دیگر ممکن است. ما فعلاً نمی‌خواهیم بگوییم خلق زمین و آسمان دیگر واقع می‌شود، می‌خواهیم فقط امکان ثابت کنیم. و خدا وقتی می‌فرماید «من می‌توانم خلق کنم»، یعنی ممکن است که می‌شود خلق کرد. و امکان با دلیل ثابت می‌شود. حالا وقوعش ثابت نشود، ما وقوعش را که ادعا نکرده بودیم که بخواهیم اثبات کنیم؛ ما امکان ادعا کرده بودیم و این آیه که می‌خوانیم امکان را اثبات می‌کند.

خب، این دو دلیلی بود که مصنف برای مدعای خودشان که امکان خلق عالمی مثل این عالم است، آوردند. این دو دلیل را می‌خوانیم تا بعد به دلیل مخالفین و ردّ آن دلائل برسیم.

« حكم المثلين واحد ». این اشاره به دلیل اول است که مصنف اقامه می‌کند. عالم دیگر مثل این عالم است؛ این صغری. کبری این است که مصنف گفته: « حكم المثلين واحد ». نتیجه این است که این دو تا عالم حکمشان واحد است. پس اگر این عالم ممکن است، آن عالمی هم که می‌خواهد جای این قرار بگیرد، آن هم ممکن است. این دلیل اول بود.

دلیل دوم: «و سمعٌ دَلَّ علی امکان المماثل». سمع یعنی دلیل نقلی که آیه قرآنی است و بعداً هم می‌خوانیم إن‌شاءالله، دلالت کرده بر این که مماثل این عالم ممکن است و مماثل این عالم را می‌شود ساخت.

«أقول فی هذا المقصد مسائلُ، و المَسئلةُ الأولی فی امکان خلق عالم آخر». مسئله اولی می‌خواهد بگوید: خلق عالم آخر را می‌شود خلق کرد. مسئله ثانیه همان‌طور که عنوانش را ملاحظه می‌کنید، این است که این عالم ما می‌تواند معدوم شود، بعد عالم مماثل بیاید جای آن قرار بگیرد. این دو تا مسئله با هم مرتبطند: آن عالم مماثل خلق می‌شود، این عالم اصلی اولی هم از بین می‌رود تا آن بیاید جای او قرار بگیرد.

خب، وقتی که این مدعا طرح می‌شود، به ذهن ما خطور می‌کند: چه عیبی دارد که خدا این عالم را معدوم نکند، تا عالم دیگر به جای آن واقع بشود، بلکه این عالم هم باشد، آن عالم هم در کنارش آفریده بشود؟

فلاسفه مشاء اجازه نمی‌دهند، حکمت متعالیه اجازه نمی‌دهد. هیچ‌کس این را اجازه نمی‌دهد. می‌گویند باید این عالم از بین برود تا عالم بعدی بیاید. نقل هم توجه کرده باشید، مفادش همین است: این عالم از بین می‌رود، بعد عالم دیگر می‌آید. مثلاً ﴿إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ﴾[3] و ﴿إِذَا النُّجُومُ انْکَدَرَتْ﴾[4] و بقیه، همه این‌ها دلالت می‌کنند بر اینکه این عالم به‌هم می‌ریزد؛ حالا ولو موادش از بین نرود، ولی هیئت ترکیبی و صورتش متلاشی می‌شود. پس نقل دلالت می‌کند بر اینکه این عالم از بین می‌رود.

مشاء می‌گویند اگر این عالم از بین نرود، عالم دیگر بخواهد در کنارش وجود بگیرد، مشکل به وجود می‌آید که مشکلات آن‌ها را بعداً می‌خوانیم. سه دلیلی که آورده می‌شود، مقدارش مربوط به مشاء است که باید رد شود.

حکمت متعالیه می‌گوید که آخرت ، باطن دنیاست. آخرت باطن دنیاست و دنیا ظاهر آخرت است. یعنی رابطه بین دنیا و آخرت را رابطه ظاهر و باطن می‌داند. می‌گوید هر دو عالم یکی است؛ منتها یکی ظاهر، یکی باطن؛ یکی این طرف پرده است، یکی آن طرف پرده. خب، می‌دانید که اگر ما بخواهیم باطنی را آشکار کنیم، باید آن ظاهری را که روی باطن پوشانده، برطرف کنیم تا باطن از زیر آن ظاهر، ظاهر بشود. بنابراین باید این عالم که عالم ظاهر است، از بین برود تا زیر این عالم و پشت این عالم، آن عالم باطن که عالم آخرت است، ظاهر بشود.

یعنی عالم ماده باید از بین برود تا پشت پرده که عالم آخرت است ظاهر بشود.

مشاء هم می‌گویند اگر عالمی این عالمِ دیگر می‌خواهد برپا بشود، باید این عالم از بین برود و الّا لازم می‌آید خلاء و مشکلاتِ دیگری که بعداً خواهید گفت. آن‌ها هم معتقدند که این عالم باید از بین برود.

متکلّمین هم با استناد به نقل که می‌گوید ﴿إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَتْ﴾[5] و امثالِ ذلک، معتقدند که باید این عالم از بین برود تا عالمِ دیگر بیاید.

پس می‌بینید تقریباً اتّفاقی بر این مسئله است که این عالمِ دنیا از بین می‌رود و بعد آخرت ظهور پیدا می‌کند. هم متکلّمین قبول دارند، هم تمام فلاسفه با تمام مبانی مختلف.

پرسش: اشراق هم مشّاییه.

پاسخ: اشراق در اینجا نظر خاصی نداده است. ظاهراً نظرش همان نظر مشاء هست. البته یک اختلافاتی با مشّاء دارد که واردِ عالمِ مثال می‌شویم: کسانی که بدند در طبقاتِ زیرینِ عالمِ مثال و کسانی که خوبند در طبقاتِ برینِ عالمِ مثال قرار می‌گیرند. این را گفته، که مشّاء این‌ها را نگفته است، ولی بالاخره معتقد است به اینکه این عالمِ ماده باید کنار برود تا عالمِ آخرت ظهور کند. آن عالمِ آخرت را عالمِ مثال می‌داند.

البته مشّاء به معادِ جسمانی قائل نیست و لذا این عالم را زائل نمی‌کند. می‌گوید اگر معادِ جسمانی بخواهد محقّق شود و عالمی مثلِ این عالم بخواهد خلق شود، این عالم باید از بین برود؛ ولی عالمی مثلِ این عالم خلق نمی‌شود و این عالم سرِ جای خودش باقی است. او معتقد است که این عالم ازلی و ابدی است. همین عالمِ دنیایِ ما، مشّاء می‌گوید ازلی و ابدی است و از بین رفتنی نیست. بعد عالمِ دیگر اصلاً به‌جایش نمی‌آید. او معتقد است به اینکه خلقِ عالمِ دیگر ممکن نیست تا نوبت برسد به اینکه این عالمِ ما اعدام بشود و آن عالمی که خلق می‌شود به‌جای این بیاید. مشّاء این اعتقاد را دارد.

اشراق هم همین را می‌گوید؛ اشراق هم می‌گوید عالمِ ماده، عالمِ ازلی است. موجودات وقتی می‌میرند واردِ عالمِ مثال می‌شوند، نه این که عالم از بین برود. آن‌ها عالمشان را عوض می‌کنند. مشّاء هم می‌گوید واردِ عالمِ عقل می‌شوند، عالمشان را عوض می‌کنند. این عالم را هیچ‌کدامشان اجازه نمی‌دهند از بین برود.

صدرا معتقد است که این عالم از بین می‌رود. آن‌ها معتقدند اگر قیامتِ جسمانی بخواهد برپا بشود، باید این عالم از بین برود؛ ولی قیامتِ جسمانی نداریم، معادِ جسمانی نداریم، لذا احتیاج نداریم که این عالم از بین برود. این عالم به‌جای خودش باقی است.

متکلّمین می‌گویند که معادِ جسمانی داریم و این عالم باید از بین برود، اما اینکه چه‌جوری از بین برود، اختلاف دارند. بعضی می‌گویند از بین نمی‌رود، کنارش یک عالمِ دیگر آفریده می‌شود، بعضی هم می‌گویند نه، از بین می‌رود. آن‌ها هم که می‌گویند از بین نمی‌رود، اختلاف دارند: بعضی می‌گویند واجب‌الوجود است، لذا از بین نمی‌رود؛ بعضی می‌گویند ممکن‌الوجود است ولی مانعِ از بین رفتن دارد که این را دیگر توضیح دادیم که در مسئله بعد باید گفته بشود إن‌شاءالله.

خب، پس این روشن شد که این دو مسئله به هم مرتبط‌اند: این عالم بخواهد خلق بشود، عالمی دیگر بخواهد خلق بشود، این عالم باید از بین برود. مگر بعضی‌ها بتوانند اثبات کنند که این دو عالم کنارِ هم واقع می‌شوند. که مصنّف هم می‌خواهد این مطلب را اثبات کند که دو عالم کنارِ هم واقع بشوند اشکالی ندارد، لزومی ندارد این عالم از بین برود. عالمِ قیامت می‌تواند موجود شود و این عالمِ دنیا همچنان باقی بماند. البته مصنّف معتقد است که عالمِ دنیا از بین می‌رود و می‌تواند از بین برود، ولی می‌گوید اگر بخواهد عالمِ آخرت برپا بشود، لازم نیست که این عالم از بین برود، کنارِ همین عالم، خدا عالمِ آخرت را خلق می‌کند. اگرچه این ممکن است، ولی باقی نمی‌شود. آن‌چه که باقی می‌شود این است که دنیا از بین می‌رود و آخرت به‌جایش می‌آید. ولی اگر خدا بخواهد که دنیا را کنارِ آخرت بگذارد، آخرت را کنارِ دنیا بگذارد، ممکن است. ولو آنکه این کار را انجام نمی‌دهد و عالمِ دنیا را از بین می‌برد و بعد آخرت را به‌جایش می‌گذارد. این‌ها مبانیِ مختلفی است که باید در این توضیحاتی که عرض می‌کنم، همه روشن بشود.

فعلاً دو دلیلی که مصنّف گفت، این را خواندیم، توضیحش را می‌خواهم بیان کنم.

«و أعلم أنّ إیجابَ المعادِ یتوقّفُ علی هذه المسأله»[6] ؛

کسانی می‌توانند قائل بشوند به وجوبِ معاد و بگویند وجودِ معاد واجب است (واجبِ به‌غیر) که بتوانند امکانِ معاد را ثابت کنند. اگر ثابت بشود که عالمی که اسمش عالمِ معاد است ممکن‌الوجود است، آن‌وقت می‌توانیم بگوییم با اراده خدا و با اراده علّت که خداست، این عالم واجب‌الوجودِ به‌غیر می‌شود. وجوبِ معاد را کسی می‌تواند ادّعا کند که امکانِ معاد را ثابت کرده باشد و الّا اگر معاد امکانی ثابت نشود، وجوبش هم ثابت نخواهد شد. پس وجوبِ معاد متوقّف است بر امکانِ خلقِ عالمِ دیگر مثلِ عالمِ ما، و چون مصنّف طرفدارِ وجوبِ معاد است، باید امکانِ عالمِ دیگری مثلِ عالمِ ما را اثبات کند، لذا واردِ این بحث می‌شود و اثبات می‌کند.

«و أعلم أنّ إیجابَ المعادِ توقّفُ علی هذه المسأله»؛ حاصلِ مسأله یعنی امکانِ وجودِ عالمِ دیگر مثلِ این عالم. وجوبِ معاد توقّف بر این امکان دارد.

«و لأجلِ ذلک» (یعنی به‌خاطرِ اینکه وجوبِ معاد متوقّف بر این مسأله است)

«صدّرها فی أوّلِ المقصدِ»؛ یعنی صدّرَ این مسأله را در اوّلِ مقصد؛ یعنی در اوّلِ مقصد، صدرِ همین مسائل، این مسأله را قرار داد، چون مبنایِ معاد، این مسأله، مبنایِ معاد است. اوّل باید مبنایِ معاد اثبات بشود، بعد درباره بقیه معاد بحث بشود.

«و قد اختلفَ النّاسُ فی ذلک»؛ ذلک یعنی امکانِ خلقِ عالمِ دیگری مثلِ این عالم، در این مسأله اختلاف دارند.

«و لکن أطبقَ الملّیّون علیه»؛ ملّیون یعنی متدیّنین، متدیّنین اتّفاق دارند علیه، یعنی بر اینکه عالمِ دیگر ممکن‌الوجود است، خلقِ عالمِ دیگر ممکن است. ولی «خالفَ فیه الأوائل»؛ اوائل یعنی فلاسفه قدیم، فلاسفه قدیم که پیروانِ آن‌ها همین مشّایین‌اند یا اشراقی‌ان، خالفَ فیه؛ در این باب، یعنی در امکانِ خلقِ عالمِ دیگر مخالفت کردند و گفتند که نمی‌شود، عالمِ دیگر خلق بشود. عالمِ دیگر ممکن‌الوجود نیست.

پس دو گروه شدند: یکی ملّیون، یکی اوائل. اوائل یعنی قدما. اوائل گفتند خلقِ عالمِ دیگر ممکن نیست. ملّیون گفتند خلقِ عالمِ دیگر ممکن است. مصنّف طرفدارِ ملّیون است و دو دلیل بر اثباتِ قولِ ملّیون اقامه می‌کند، بعد قولِ اوائل را که با سه‌دلیل اثبات شده، رد می‌کند.

«و احتجّ الملّیّون» (که از جمله آن‌ها مصنّف است) «به‌دو دلیل»؛ یکی بالعقل، دیگری به السمع. به دو دلیل استدلال کردند.

امّا دلیلِ عقلی به این صورت است: «فَنقولُ: العالمُ المماثلُ لهذا العالمِ ممکنُ الوجود»؛ این مدّعاست، دلیل نیست، مدّعاست. عالمی که مماثلِ این عالمِ ما باشد، ممکن‌الوجود است.

از « لأن هذا العالم...» دلیل را شروع می‌کنند.

پرسش: مماثلت در چه جهتی؟

پاسخ: مماثلت یعنی عالمی باید باشد مثلِ همین عالم، از همه جهات مماثل؛ مثلِ همین عالم باشد. پرسش: نیاز به خصلتِ دیگر هم نمی‌گویند.

پاسخ: ببینید مثلِ این عالم است از نظرِ جسمانیت. همان‌طور که کسانی که قائل به معادِ جسمانی‌اند، عالمِ دیگر را مثلِ این عالم می‌دانند. آن‌ها هم جسمانی می‌دانند، این هم جسمانی می‌دانند؛ منتها خب حالا جسمانی‌ای که قوی‌تر از این عالم باشد. جسم هست. ممکن است ماده این عالم را نداشته باشد و ممکن است هم از ماده همین عالم داشته باشد. بالاخره شریعت به ما گفته است که عالمِ دیگر آفریده می‌شود. ما می‌خواهیم ببینیم ممکن است یا ممکن نیست. آن کسی که منکر است، می‌گوید ممکن نیست. آن کسی که مدّعی است، می‌گوید ممکن است، عالمی مثلِ این عالم آفریده بشود و آن آخرت باشد، به این دنیا باشد. فرقشان این است که این عالم به‌خاطرِ جسمِ عنصری بودن فاسد می‌شود، حالا به بیانی که خواهیم گفت؛ ولی عالمِ دیگر به‌خاطرِ جسم بودن فاسد نمی‌شود. این‌طور نیست که چون جسم است فاسد شود. اگر جسمِ عنصری بود، می‌توانست فاسد بشود؛ آن شاید جسمِ دیگر است. ما می‌خواهیم معادِ جسمانی ثابت کنیم، نه معادی که مادّی باشد. لازم نیست که آن عالم، مثلِ این عالم باشد در مادّی بودن، بلکه مثلِ این عالم است در جسمانی بودن. آن هم جسم است، این هم جسم است؛ ولو ممکن است جسم‌هایشان با هم فرق کند.

متکلّمین معتقدند که جسمِ عنصری فاسد می‌شود، ولی جسمِ عسیری فاسد نمی‌شود. جسمی که برزخی باشد فاسد نمی‌شود. آن‌ها برایشان کافی است که عالمِ جسمانی ثابت کنند که عالمِ دائمی باشد؛ امّا جسمانیِ مادّی نباشد، چون جسمانیِ مادّی یعنی جسمانیِ عنصری، به‌قولِ آن‌ها فاسد می‌شود. محققین از متکلّمین، مثلِ خواجه، علامه و امثالِ این‌ها، این‌ها معتقدند که عالمِ ما عالمِ مادّه عنصری است یا جسمانیِ عنصری است، عالمِ آخرت عنصری نیست، لذا این عالم اگر فاسد می‌شود، دلیل نمی‌شود که آن عالم هم فاسد بشود. تفاوت اینجاست و الّا هر دو جسمانی‌اند. علّت اینکه خدا این عالم را عوض می‌کند، این است که این عالم نمی‌تواند دوام پیدا کند؛ باید عالمی جانشینش بشود که دوام پیدا کند.

«لأنَّ هذا العالمَ ...» این دلیلِ مدّعاست.

«لأنَّ هذا العالمَ ممکنُ الوجود»؛ این صغراست. این عالم که عالمِ دنیاست، ممکن‌الوجود است. مع اضافه می‌کنیم که عالم دیگری هم که مثل این عالم است، آن هم باید ممکن‌الوجود باشد.

چرا؟ چون حکم المثلین واحد است. این عالم ممکن‌الوجود است و آن عالم دیگر هم مثل این عالم است، و حکم المثلین برابر است، پس حکم عالم دیگر با حکم این عالم برابر است. اگر این عالم ممکن است، آن عالم هم ممکن است.

«فلما کان هذا العالم» که عالم دنیاست «ممکناً وجب الحکم علی الآخر بالإمکان»؛ واجب است که بر عالم دیگر هم حکم به امکان کنیم تا به این قانون که می‌گوید «حکم المثلین سواءٌ أو سیّان» عمل کرده باشیم. و الی هذا البرهان اشاره کرده مصنف به قولش که گفت: «حکم المثلین واحد».

این دلیل اول بود که دلیل عقلی بود که صغری داشت و کبری.

اما دلیل دوم که دلیل سمعی است: «و أما السمعُ فعبارةٌ است من قوله تعالی: ﴿أَوَلَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَی أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَی وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ﴾[7] ». کسی که آسمان و زمین را خلق کرده، آیا قادر نیست که مثل این سماوات و ارض را خلق کند؟ بعد خودش جواب می‌دهد: «﴿بَلَی﴾»؛ چرا؟ «﴿وَهُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ﴾»؛ هم می‌تواند خلق کند، هم عالم به آن عالم است، آن عالم را هم عن علم خلق می‌کند. با قدرتش آن عالم را عن علم خلق می‌کند. پس این آیه هم صریح در این است که خداوند می‌تواند عالم دیگر خلق کند. «می‌تواند» یعنی عالم دیگر ممکن‌الوجود است. اگر خلق کرد، واقع هم می‌شود؛ اگر خلق نکرد، فقط امکانش هست و برای ما همان‌طور که اوّل عرض کردم، اثبات امکان کافی است. ما احتیاج به اثبات وقوع نداریم. اثبات وقوع را بعداً باید بحث کنیم.

پرسش:

پاسخ: اصلا بحث ما همین است. ببینید متکلم بحث در معاد روحانی نمی کند و بحث در معاد جسمانی می کند. از اول فرض بحث ما این است که عالمی مثل این عالم ممکن است نه عالم روحانی، عالم روحانی مثل این عالم نیست. ما اگر بخواهیم بحث کنیم که عالمی مثل این عالم داریم ، ما به این بحث الان احتیاج نداریم چرا که مفروض ما این است. م الان سوال می کنیم آیا عالم قیامت هم جسمانی است یا نه؟ اگر عالم روحانی بود که دیگر این بحث ها را نداریم، عالم روحانی احتیاجی به انعدام این عالم ندارد و با وجود این عالم هم می توان موجود باشد چنانچه مشاء هم گفته اند.

پرسش:

پاسخ: مشاء معتقد است که عالم جسمانی مماثل این عالم است متکلمین هم معتقدند که مماثل است منتها مشاء می گوید ممکن نیست ولی متکلمین می گویند ممکن است. مماثلت را کسی بحث در آن ندارد که ما بخواهیم بحثش را کنیم. این اجماع است که اگر عالمی بخواهد جسمانی باشد و معاد جسمانی باشد عالم قیامت مثل همین عالم ماده است و این را همه قبول دارند. چیزی را که همه قبول دارند مشترک است و نیازی به بحث ندارد. ما در امکانش اختلاف داریم که باید امکان آن را اثبات کنیم. گروهی می گویند ممکن است و گروهی می گویند که ممکن نیست و ما باید امکان آن را اثبات نماییم و الا عالم قیامت مثل این عالم ماده است را بحثی نداریم چرا که اگر قیامت می خواهد جسمانی باشد باید مثل این عالم باشد.

البته مماثلت به این معنی نیست که باید همه ریز و درشت آن مثل این عالم باشد که در این صورت دیگر نیازی به انعدام این عالم نبود و این کار لغوی بود. و لذا تفاوت هایی هست و لااقل آن این است که عالم دیگر می تواند دوام پیدا کند ولی اینعالم نمی تواند دوام داشته باشد. از این جهت تفاوت دارند و لذا جا دارد یکی از بین برود و دیگری جایگزین آن شود. و الا اگر تفاوتی نبود در هیچ جهتی، دیگر لزومی نبود که این عالم از بین برود و مثلش بیاید.

قال: و الكرية و وجوب الخلاء و اختلاف المتفقات ممنوعة.

اشاره دارد به سه دلیلی که مخالفین بر عدم امکان عالمی مثل این عالم اقامه کرده اند و دارد آن دلایل را رد می کند البته در رد آن توضیحی نمی دهد و فقط می گوید: ممنوعه

بعد مرحوم علامه است که توضیح کامل را ذکر می کند.

من سه دلیل را جدا ذکر می کنم و جواب می دهم و تطبیق می کنم و بعد دلیل بعدی را ذکر میکنم.

متن مصنف را هم فعلا کاری ندارم و بعد از اتمام شرح شارح یادمان باشد متن مصنف را هم معنا می کنیم البته با توجه به توضیحاتی که می دهیم معنای آن روشن خواهد شد.

دلیل اولی که مخالفین مطرح کردند و خواستند با آن ثابت کنند که خلق عالم دیگری مثل این عالم ممکن نیست این است که: اگر بخواهد عالم دیگری مثل این عالم خلق شود باید کره باشد.

چرا باید کره باشد؟ چون کره شکل طبیعی است و عالم هم باید شکل طبیعی داشته باشد پس عالم باید کره باشد. این دلیل همان طور که توجه می کنید توضیح می خواهد.

چطور باید کره باشد و چطور کره شکل طبیعی است که باید شکل طبیعی باشد.

اما اینکه کره شکل طبیعی است روشن است. چون کره بسیط است و زوایا و اضلاع و سطوح ندارد.

جسمی که دارای زوایا و سطوح و خطوط است باید عوامل متعددی در آن دخالت کند تا قسمتی از او را به شکل زاویه در بیارند و عواملی باید دخالت کنند که تا قسمتی را به شکل سطوح در بیارند چون که بخش های مختلفی دارند باید عوامل مختلف روی آن کار کنند تا بتوانند آن را ایجاد کنند. یک عامل زاویه درست کند و یک عامل سطح درست کند یک عامل خط درست کند و هکذا..

اما کره اینطور نیست. کره یک سطح بیشتر ندارد. زوایا که ندارد ، سطوح مختلف که ندارد، خطوط ندارد، بنابراین بطور طبیعی حاصل می شود لازم نیست علاوه بر طبیعت و اقتضای طبیعت عامل دیگر هم داشته باشد. اقتضای طبیعت این است که جسمی درست شود.

اگر علاوه بر اقتضای طبیعت عوامل بیرونی دخالت کند این جسم حالات مختلف پیدا می کند ، اگر فقط خود طبیعت دخالت پیدا بکند چون طبیعت امر واحد است صادر از او هم واحد است پس باید کره درست شود چون کره است که واحد است. بقیه اشکال مختلفند یعنی بخشی از آن زاویه است و بخشی سطح و .. و بالاخره اختلاف دارند. چون اختلاف دارند و این شکل مختلفشان از طبیعت واحد شکل نمی گیرد ولی کره اختلاف ندارد و کره از طبیعت واحد صادر می شود.

اجسام همه دارای یک طبیعتند که همان صورت نوعیه است این طبیعت کار واحد می تواند انجام دهد نه کار متعدد بنابراین اگر بخواهد شکل کره درست کند هیچ مشکلی ندارد اما اگر بخواهد شکل غیر کره درست کند طبیعت تنها نمی تواند و همراه و معین می خواهد و عوامل دیگر باید دخالت کنند وقتی عوامل دیگر دخالت کنند شکل دیگر شکل طبیعی نمی شود یعنی شکل مستند به طبیعت نمی شود بلکه شکل مستند به طبیعت و عوامل دیگر می شود اما کره چون از طبیعت حاصل می شود شکل مستند به طبیعت است و می شود شکل طبیعی، پس روشن شد که کره شکل طبیعی است. طبیعی یعنی منسوب به طبیعت و طبیعت یعنی صورت نوعیه. این شکل منسوب به صورت نوعیه است که اقتضای آن را کرده است. چون صورت نوعیه واحد است باید مقتضای آن هم واحد باشد. کره واحد است پس می تواند مقتضای صورت نوعیه باشد. اما بقیه اشکال مختلف هستند یعنی دارای زاویه هستند و دارای سطوح و خطوط و .. بالاخره اختلاف در آنها هست و نمی توانند از طبیعت واحده باشند چون طبیعت واحده دارای آثار مختلف نیست. پس اشکال هیچکدام شکل طبیعی نیستند جزء کره که شکل طبیعی است یعنی منسوب به طبیعت یا به تعبیر دیگر منسوب به صورت نوعیه است.

این روشن شد که شکل کره شکل طبیعی است.

مطلب دیگر اینکه عالم باید شکل طبیعی باشد تا کره شکل بگیر که این هم باید اثبات شود.

چون اگر جزئی از عالم را بخواهیم ملاحظه کنیم ممکن است بگوییم که اجزای دیگر عواملی می شوند که این جزء را مختلف بسازند.صورت نوعیه ی این جزء دخالت می کند عوامل دیگر هم در کنار صورت نوعیه دخالت می کنند و این جزء از عالم ساخته می شود.

اما اگر بخواهیم کل عالم را درست کنیم کل عالم دیگر علت بیرونی ندارد چون هرچیزی که در عالم بوده جمع کردیم در این عالم، خب حالا طبیعت این عالم می خواهد شکلی را اقتضاء کند از بیرون هم عاملی برای دخالت نداریم بنابراین طبیعت تک است و تنه می خواهد اثر کند و گفتیم که شکلی بخواهد حاصل اثر طبیعت باشد شکل کره است پس عالم باید شکل طبیعی داشته باشد نمی تواند شکل غیر طبیعی داشته باشد.

چون غیر از طبیعت این عالم هیچ چیزی دخالتی در تشکل این عالم ندارد چون چیزی بیرون از این عالم نداریم که بخواهد دخالت کند و هچه بوده در همین عالم جمع کردیم حالا کل این عالم را می خواهیم به شکل صورتی در بیاوریم طبیعت خود عالم می تواند و بیرون از آن هم چیزی نیست که بخواهد شکلی به عالم بدهد بنابراین شکل عالم باید مستند به طبیعت باشد نه بیرون از طبیعت، چون بیرون از آن چیزی وجود ندارد.

پرسش: آیا عقول می توانند دخالتی در شکل این عالم داشته باشند؟ عقول امکان نیستند ولی بیرون از عالم ماده هستند و از اجزای عالم ممکنات هستند یعنی از اجزای عالم ماده نیستند آیا ممکن است اینها دخالتی در شکل این عالم داشته باشند؟

پاسخ: جواب این است که خیر. چون شان آنها بالاتر از این است که بخواهند مباشر این نوع کارهای مادی باشند. آنها طبیعت را به اذن الله می سازند و کار را به طبیعت می سپارند. مباشر این نوع کارهای جسمانی خود طبیعت است نه عقول. اگر عقول بخواهند مباشر این کارها باشند می شوند نفس یا صورت نوعیه می شوند. آنچه که با جسم سر کار دارد اگر بخواهد در جسم حلول کند صورت است اگر بیرون از جسم آن را تدبیر کند نفس است و عقل هرگز نمی تواند با جسم سروکار داشته باشد. زیرا نه حلول در جسم دارد که صورت باشد و نه تدبیر جسم را می کند که نفس باشد. عقل بیرون از ماده است و منعزل از تصرف مباشرتی در ماده است. در ماده تصرف می کند ولی تصرف مباشرتی نمی کند. پس امکان تصرف برای عقول در این مسائل نیست.

بنابراین روشن شد که شکل عالم طبیعی است و همچنین روشن شد که شکل طبیعی باید کره باشد نتیجه می گیریم که شکل عالم کره است.

آقایان می گویند ممکن نیست عالمی نثل این عالم خلق شود و اگر بخوهد خلق شود باید کره باشد

این عالم ماده کره است عالمی دیگر مماثل این عالم آفریده می شود که آن هم کره است و فرض این ات که این عالم ما هم از بین نمی رود چون این گروهیی که دارند دلیل اقامه می کنند مشاء هستند یعنی کسانی که عالم ماده را ازلی و ابدی می دانند ازلی و ابدی بالغیر و می گویند این عالم از بین نمی رود. خب این عالم از بین نمی رود و عالمی مثل این عالم کنارش می آید که شکل کره است . این دو عالم یا با هم تماس پیدا می کنند و یا تماس پیدا نمی کنند. اگر تماس پیدا نکنند بینشان کاملا خالی است و اگر تماس پیدا کنند فقط آن نقطه ی تماس پر است بقیه جاها خالی است. علی ای حال در هر دو صورت خلاء پیدا می شود و خلاء باطل است. پس خلق دو علمی که هردو کره باشد باطل است. بله هر دو عالم مکعب باشند و کنار هم بچسبند اشکالی ندارد و خلائی نمی شود ولی توجه کردید که نمی توانیم شکل دو عالم را مکعب بگیریم. هر دو عالم باید شکل کره باشند با بیانی که گفته شد. پس کرویت این عالم منشاء می شود که خلق عالم مماثل ممکن نباشد.

این دلیل اول آقایان هست که کرویت عالم اقتضاء می کند خلاء را و خلاء باطل است پس خلق عالم دیگر باطل است.

پرسش:

پاسخ: لا خلاء و لا ملاء فی العالم مربوط به این عالم نیست و نمی توان این جواب را نسبت به این عالم داد چون در عالم بالا شان خلاء و ملاء نیست که بخواهد داشته باشد یا نداشته باشد.

قال: و الكرية و وجوب الخلاء و اختلاف المتفقات ممنوعة.

توضیح ممنوعه ماند که بعدا عرض می کنم. فعلا عبارت شارح را از رو می خوانم.

«اقولُ هذا»؛ این عبارت مصنف اشارةٌ إلی ما احتجّ به الأوائل. اوائل یعنی قدماء. اشاره است به آنچه که قدماء به آن استدلال کردند. استدلال کردند بر چه مدّعایی؟ بر این مدّعا که امتناعِ خلقِ عالمٍ آخر است. ممتنع است عالم دیگر خلق شود. مدّعایشان این است. مصنف به آن استدلالشان دارد اشاره می‌کند.

«و تقریره من وجهین»؛ تقریر استدلالشان من وجهین است. یعنی دو تا استدلال دارند. یکی هم همین استدلالی که عرض کردم تکیلش نکردم هنوز و بعدا بیان می شود.

«فالأوّل: لو وُجِدَ عالمٌ آخر لَکانَ کُرَةً». اگر عالم دیگر یافت شود، کره خواهد بود. این یک مقدّمه است. ولی این مقدّمه خودش احتیاج به اثبات دارد. قبل از اینکه مقدّمه بعدی را بگوییم، این را اثبات می‌کنیم. این مدّعاست که اگر عالم دیگر یافت شود، باید کره باشد. خب، سائل سؤال می‌کند چرا باید کره باشد؟ باید برایش ثابت کنیم.

«لأنّه و هو الشکلُ الطبیعیُّ»؛ این مقدّمه را اثبات می‌کند. مثبتِ این مقدّمه است.

«لأنّه هو الشکلُ الطبیعیُّ» یعنی چون کره شکل طبیعی است؛ این یک مقدّمه، و عالم باید شکل طبیعی داشته باشد، این دو مقدّمه. نتیجه این است که پس عالم باید به شکل کره باشد. دقّت می‌کنید، مقدّمه دوم را نگفت، نتیجه را هم قبلاً ذکر کرد.

«لَکانَ کُرَةً» نتیجه بود که قبلاً ذکر شد. حالا دیگر احتیاجی به تکرار نتیجه نبود.

«فإن تلاقَتِ الکُرَتانِ أو تَبایَنَتَا لَزِمَ الخَلاءُ». گفت اگر عالم دیگر پیدا شده باشد و کره باشد، دنبالش می‌گوید: «فإن تلاقَتِ الکُرَتانِ»؛ توجّه دارید که عالم دیگر وقتی یافته می‌شود، این عالم ما از بین نمی‌رود، این هم سر جای خودش هست؛ این هم کره است، عالم دیگر هم کره است. حالا این دو کره یا تلاقی می‌کنند (که یک نقطه تماس پیدا می‌کنند) یا تباین دارند (یعنی از هم کاملاً جدا هستند، حتی آن یک نقطه تماس هم نداشته باشند). در هر دو صورت لزوم خلاء لازم می‌آید و خلا باطل است. پس خلق عالم دیگر که منشأ پیدایش خلا است، باطل است.

جواب این است که ما واجب نمی‌کنیم که عالم دیگر کره باشد. می‌گوییم عالم دیگر می‌تواند مکعّب باشد؛ می‌تواند جوری باشد که کنار این کره عالم دنیا قرار بگیرد و تمام آن قسمت خالی بین خودشان را پر کند؛ یعنی یک حفره مدوّر داشته باشد. خودش فرض کنید مکعّب باشد، بعد یکی از سطوحش حفره مدوّری داشته باشد که این عالم ماده دنیا در آن حفره واقع شده باشد، و قهراً دیگر بینشان خللی نباشد. آن عالم کره نیست، این عالم کره است. وسطشان را عالم دیگری که عالم آخرت است پر می‌کند. دنیا در آن حفره می‌چرخد. پس دو تا عالم کنار هم قرار می‌گیرند بدون اینکه خللی لازم بیاید.

این جواب اول که: کی گفته حتماً باید شکل عالم دیگر، شکل کره باشد؟ ببینید این عالم دیگر را کی می‌سازد؟

موجود موجب می‌سازد یا موجود مختار؟ اگر موجود موجب می‌ساخت، خب باید به صورت قهری و بدون دخالت اختیار، یک شکل طبیعی باقی می‌شد که شکل طبیعی هم کره بود. اما این عالم را یک موجود مختار می‌سازد. خب اراده می‌کند که کره نباشد.

شما چرا اراده او را نادیده می‌گیرید؟ خداوند دارد عالم می‌سازد. خب از اول عالم را طوری می‌سازد که خلل لازم نیاید. او دارد اراده می‌کند. او که مجبور نیست که موجود قادر مختار باشد. قادر مختار هر جور اراده کند، همان جور می‌شود. اراده کند کره را، کره می‌شود؛ اراده کند مکعّب را، مکعّب می‌شود. پس کره بودن را ما قبول نداریم.

این جواب اول: «لا نُسَلِّمُ وُجُوبَ الْکُرَةِ فِی الْعالَمِ الثَّانِی»؛ لازم نیست که عالم دوم کره باشد. در موجود مختار داریم خلقش می‌کند، پس می‌تواند کره نباشد. وقتی کره نبود، دیگر خلل لازم نمی‌آید.

بعد جواب دوم می‌دهد: «سَلَّمْنا» که باید کره باشد. و ما آن اختیار قادر مختار را نادیده می‌گیریم. می‌گوییم همان صورت نوعیه اقتضا می‌کند شکل را، و چون صورت نوعیه یک صورت واحد است، شکل هم باید به شکل بسیط باشد و شکل بسیط و شکل طبیعی همان کره است. خب قبول می‌کنیم که آن عالم دیگر هم به شکل کره درمی‌آید. ولی قبول نمی‌کنیم که خلل لازم بیاید. زیرا که چندین راه دیگر داریم که هیچ‌کدام مستلزم خلل نیستند.

یک راه این است که عالم دوم در ثخن (یعنی ضخامت) عالم اول قرار بگیرد. ببینید عالم اول که عالم دنیای ماست، طبقات مختلفی دارد که یک زمانی اشاره کردم: وسط همه خاک است (که همان کره زمین باشد)، دور خاک آب، دور هر دو هواست، دور هسته آتش، بعد افلاک دیگر طبقه طبقه روی هم قرار گرفته‌اند. این افلاک هر کدام ضخامتی دارند؛ هرچی بالاتر برویم ضخامت بیشتر می‌شود. فلک قمر ضخامتی دارد، ولی بالا که برویم، مثلاً فلک مشتری حتماً ضخامتش بیشتر است. چرا؟ چون مشتری ۱۳۰۰ برابر زمین است؛ ماه ۴۹ بار از زمین کوچک‌تر است، و مشتری ۱۳۰۰ بار از زمین بزرگ‌تر است. وقتی ماه را با مشتری حساب کنید، مشتری ۱۳۰۰ ضرب در ۴۹ برابر ماه است. بنابراین باید ضخامت فلک بیشتر باشد، دیگر.

خب، یک افلاکی پیدا می‌کنیم خیلی ضخیم. چه عیبی دارد که خداوند عالم دیگر را که کره است، در ضخامت همین افلاک قرار بدهد؟ در ثخن (یعنی ضخامت) این افلاک قرار داده باشد. جوف افلاک را فلک دیگر پر کرده و جا خالی نیست. ولی ضخامت افلاک را خدا می‌تواند خالی کند و به جای آن، این عالم دیگر را خلق کند. در این صورت دیگر خلل لازم نمی‌آید. یک عالم مدوّری در ضخامت یک فلکی جا گرفته است. مثل اینکه مثلاً فرض کنید در لایه‌های پیاز که هر کدام ضخامت دارند، در یکی از این لایه‌ها شما یک ارزنی، یک گندمی فشار بدهید وارد کنید. خب، این گندم یا ارزن، آن محل خودش را پر می‌کند؛ اطرافش هم که آن لایه پیاز است، ضخامت لایه پیاز گرفته شده، هیچ‌چیز خللی لازم نمی‌آید. ممکن است در عالم دوم هم که خلق می‌شود، همین وضع را تصویر کنید و بگوییم در افلاک دنیایی، یک جایش را خدا سوراخ کرده، آن سوراخ را با آن عالم دوم پر کرده؛ دیگر خلل هم لازم نمی‌آید. این یک راه برای تصویر که دیگر خلل نباشد، این که بگوییم عالم دوم در ثخن عالم اول قرار گرفته (یعنی در ضخامت).

راه دوم این است که بگوییم عالم دنیا را خدا آفریده به صورت یک کره، عالم آخرت را هم آفریده به صورت یک کره؛ این دو کره هم کنار هم قرار می‌گیرند. حالا یا تلاقی کردند یا تلاقی نکردند و تباین دارند. خب، الان به‌ظاهر بین این دو تا، خالی است. ولی خداوند – یکی از محتملات این است که – فلک نهم را که فلک محیط است، طوری آفریده باشد که هم این دنیا را احاطه کرده باشد، هم آن دنیا را احاطه کرده باشد، و قهراً تمام جاهای خالی را همین فلک محیط پر کرده باشد. هم احاطه کرده هر دو عالم را، هم پر کرده منافذ بین این دو عالم را. خب، دیگر خللی به وجود نمی‌آید. این هم یک نوع تصویر که نگوییم عالم آخرت در سخن یکی از افلاک عالم دنیاست، بلکه بگوییم کنار عالم دنیا قرار گرفته، ولی آن فلک نهم روی فلک هشتم عالم ما قرار نگرفته؛ هم روی فلک هشتم عالم ما را پوشانده، هم روی آن عالم دیگر را پوشانده؛ کل دو عالم را احاطه کرده و هر دو عالم را در جوف خودش قرار داده است. وقتی دو تا عالم محاط‌اند به وسیله او، و او هم دو تا عالم را فرا گرفته، هم منافذ بین دو تا عالم را پر کرده، به طوری که خلل لازم نیاید. این دو راه. دیگر خلل لازم نیاید.

پرسش:

پاسخ: نه در جوف فلک نهم، سخن دیگر نیست. در جوف یعنی در درون است. جوف غیر از ثخن است. ببینید خود همین فلک نهم یک ثخنی دارد.

با محدّبش این‌ها را و با مقعرش این دو تا عالم را احاطه کرده. از مقعر به بالا تا محدّبش، سخنش خالی است. یعنی خالی، یعنی این دو تا عالم در آن نیستند. آنی که ما اوّل می‌گفتیم عالم آخرت را در سخن یکی از این افلاک قرار می‌دادیم، یعنی در ضخامت. حالا ما این عالم آخرت را در ضخامت فلک نهم قرار نمی‌دهیم، در جوف (یعنی شکم) فلک نهم قرار می‌دهیم و شکم فلک نهم را نمی‌گذاریم خالی بماند؛ ثخن فلک نهم که با جرم خودش پر شده است. پس توجّه بکنید خلل لازم نمی‌آید. و این قول، این راه‌حل، به راه‌حل اول هم برنمی‌گردد. راه‌حل اول این بود که عالم دوم در سخن یکی از افلاک باشد؛ این راه دوم این است که نه در سخن، بلکه در جوف فلک نهم باشد.

پرسش:

پاسخ: بله، آن فلک نهم هر دو عالم را احاطه کرده است. همان‌طور که الان تصویر می‌کنید که فلک نهم، فلک هشتم را احاطه کرده، فرض کنید که فلک هشتم این عالم را و کل آن عالم را، همه را به هم احاطه کرده؛ یک فلک خیلی بزرگی است که دو تا عالم را در جوف خودش قرار داده است. این هم شدنی است. این هم یک راه‌حل که در این صورت هم خلل لازم نمی‌آید.

پس اولاً گفتیم کریّت لازم نیست تا خلل لازم بیاید. این جواب اولمان بود. جواب دوم این است که بر فرض کریّت لازم باشد، خلل لازم نمی‌آید به یکی از این دو بیانی که گفتیم: یکی اینکه عالم دیگر را در ثخن افلاک دنیایی قرار می‌دهیم، یکی اینکه عالم دیگر را در جوف فلک نهم قرار می دهیم، همان‌طور که این عالم در جوف فلک نهم است. این هم جواب اشکال که توجّه کردید، این دیگر یک دلیل جدایی به حساب نیامد؛ تتمّه همان دلیل اول است و جوابی که می‌دهیم تتمّه همان جواب دلیل اول است. ولی جواب این است که «لا نُسَلِّمُ وُجُوبَ الْکُرَةِ فِی الْعالَمِ الثَّانِی».

که توضیح دادم: «سَلَّمْنا وُجُوبَ کُرِیَّتِهِ» را در عالم ثانی، قبول داریم که عالم ثانی کره است، این جواب دوم است. اما «لا نُسَلِّمُ وُجُوبَ الْخَلاءِ»؛ قبول نداریم که خلا اتّفاق بیفتد.

«وُجُوبَ الْخَلاءِ» یعنی اتّفاق افتادن خلا به طور واجب، یعنی لزوم خلا؛ لزوم خلا را قبول نداریم. زیرا که ممکن است ثانی (یعنی عالم دوم) مرتسم شود در سخن بعض افلاک از این عالم اول. سخن یعنی ضخامت. این جواب راه‌حل اول بود. راه‌حل دوم: «أو احاطه»؛ یعنی امکان احاطه. «أو احاطه» بر «استسام». لذا امکان بر سر آن داخل می‌شود. امکان احاطه محیط بالعالمین؛ محیط یعنی فلک نهم. ممکن است این محیط که فلک نهم است به هر دو عالم احاطه کند، یعنی هم عالم دنیای ما را و هم عالم آخرت را.

این دلیل اول آقایان بود که جواب داده شد، معلوم شد که خلا لازم نمی‌آید. در هر صورت، چه کریّت را برای عالم دوم قائل بشویم، چه قائل نشویم، در هر صورت خلا لازم نمی‌آید با این راه‌حل‌هایی که گفتیم.

اما دلیل دوم آقایان: دلیل دومشان این است که عالم دیگری که می‌خواهد مثل این عالم باشد، حتماً باید توش نار باشد، خاک باشد، هوا باشد، افلاک باشد. بالاخره مثل این عالم، دیگر همان طور که این عالم مشتمل بر عناصر است و افلاک، آن عالم هم باید مشتمل باشد بر عناصر و افلاک. حالا سؤال می‌کنیم: آب و خاک و آتش و هوای آن عالم کجا قرار می‌گیرد؟ می‌دانید که جای طبیعی خاک، وسط العالم است و وسط العالم به وسیله زمین همین عالم پر شده، جای خالی ندارد. پس خاک آن عالم کجا قرار می‌گیرد؟ خاک آن عالم باید بیاید وسط این عالم، چون جایگاه طبیعی خاک همین جاست. خاک عالم دیگر باید بیاید، خاک آن عالم باید بیاید در زمین این عالم، در حالی که جا نیست. پس خاک آن عالم در یک جای دیگر همچنان می‌ماند و نمی‌تواند در جای طبیعی خودش که وسط العالم است وارد شود. تا کی نمی‌تواند وارد بشود؟ تا ابد.

خب، این خاکی که خاک زمینی است که الان هست و وسط العالم است، هیچ‌وقت کنار نمی‌رود که جا را خالی کند تا خاک عالم دیگر بیاید اینجا. این زمین همیشه در همین جایی که هست، هست. پس آن خاک آن عالم همیشه ممنوع است از اینکه وارد محل طبیعی خودش شود؛ یعنی دائماً مقصوره است، قصری بر او وارد است و مانعی نمی‌گذارد او به محل طبیعی خودش برگردد. دائماً مقصوره است. ولی می‌دانیم قصر دائم باطل است، قصر دائم محال است. پس نمی‌توانیم بگوییم آن عالم آفریده شده است، زیرا اگر آفریده بشود، برای خاکش جا نیست، برای هوایش جا نیست، برای آتش و آبش جا نیست؛ چون جاها را خاک و آب و آتش و هوای این عالم پر کرده است و جای طبیعی دیگری که نداریم. جای طبیعی همین چهار تاست که این‌ها پر کرده‌اند. خاک و آب و هوا و آتش آن عالم بدون جای طبیعی می‌ماند، همیشه در یک جای مقصوری باید باقی باشد. و چون قصر دایمی نداریم، باید جای آن‌ها را دایمی نکنیم. برای اینکه جای آن‌ها را دایمی نکنیم، باید بگوییم اصلاً آن‌ها خلق نشدند؛ زیرا اگر خلق بشوند، جا می‌خواهند، جای طبیعی که به آن داده نمی‌شود، جای قصری دایمی باید بگیرند و جای قصری دایمی هم که باطل است. پس اصلاً بگویید آن عالم خلق نشده است. این هم دلیل دیگر آن‌ها بر اینکه عالم خلق نشود.

اگر بگویید آن عالم خلق شده و جای خاک طبیعی‌اش همان است که اشغال کرده است، این وسط العالم، جای خاک، جای طبیعی برای خاک این دنیاست. خاک آن دنیا جای طبیعی‌اش اینجا نیست، جای طبیعی‌اش یک جای دیگر است، همان جایی است که پر کرده است. خب، پس آن خاک هم در جای طبیعی خودش قرار گرفته، این خاک هم در جای طبیعی خودش قرار گرفته، هیچ‌کدام مقصوره به قصری نشدند تا چه برسد به قصر دایمی. هر کدام در جای طبیعی خود قرار گرفتند. اگر این را بگویید، لازمه‌اش این است که شما متفقات را مختلف کرده باشید. خاک این عالم با خاک آن عالم متفق‌اند، یعنی هر دو یک نوع‌اند. خب، اگر هر دو یک نوع‌اند، مکان‌هایشان هم باید مکان طبیعی‌شان واحد باشد. چطور می‌گویید مکان طبیعی این خاک ما اینجاست، مکان طبیعی آن خاک آن عالم آنجاست؟ اگر مکان طبیعی فرق کنند، معلوم می‌شود این دو تا متفق مختلف شدند. وقتی مکان طبیعی‌شان فرق کند، باید حکم به اختلاف خودشان بکنید و متفقات را نمی‌شود مختلف کرد. شما متفقات را مختلف کردید، یعنی دو خاکی را که طبیعت متفق داشتند، به‌خاطر اینکه در دو جای طبیعی قرار دادید، مختلف ساختید، در حالی که متفق را نمی‌شود مختلف کرد. متفق، متفق است. این خاک و آن خاک هر دو متفق‌اند. اگر جنس‌شان متفق است، مکان‌شان هم باید متفق باشد. و وقتی می‌دانید که این مکان جای این خاک شده، آن خاک دیگر نمی‌تواند در این مکان واقع بشود. پس مکان طبیعی‌شان ندارد، در مکان قصری قرار گرفته، مکان قصری‌اش هم دایمی است و گفتیم قصر دایمی باطل است. پس چاره‌ای ندارید جز اینکه بگویید خاک عالم دیگر آفریده نشده است. به همین بیان، آبش آفریده نشده، هوایش آفریده نشده، آتشش آفریده نشده، افلاکش آفریده نشده؛ یعنی اصلاً آن عالم آفریده نشده است. زیرا اگر آفریده بشود، یا باید محل طبیعی خودش را همیشه رها کرده باشد، یا باید با این خاک دیگر در محل طبیعی اختلاف داشته باشد. آن‌وقت لازم می‌آید: «اختلاف متفقات» هم، «قصر دائم» باطل است که این خاک عالم دیگر همیشه در مکان غیرطبیعی خودش باقی مانده باشد؛ هم «اختلاف متفقات» باطل است که خاک عالم دیگر با اینکه از سنخ همین خاک این عالم است، جای طبیعی دیگر داشته باشد. هر دو باطل است. و چون راه دیگری غیر از این دو تا نداریم، باید بگوییم خلق عالم دیگر باطل است. بنابراین نتیجه شد که خلق عالم دیگر ممکن نیست.

الثاني لو وجد عالم آخر فيه نار و أرض و غيرهما

دوم اینکه اگر عالم دیگر مماثل باشد در آن هم آتش و زمین و.. است.

«فإن طلبت» یعنی «فإن طلبت» آن نار و ارضی که در عالم دیگر است، امکنه‌ای را طلب کند. امکنه همین عناصر عالم ما را طلب کند. با توجّه به اینکه عناصر عالم ما به آن باد و خاک و آتش آنجا اجازه نمی‌دهند، لازم می‌آید قصرها دائماً، قصر دائم لازم می‌آید و قصر دائم باطل است.

«و إلّا» (یعنی و إن لم تطلب) «و إن لم تطلب امکنه هذه العناصر». اگر آن عناصر آن عالم، امکنه این عناصر این عالم را طلب نکنند، « اختلف المتفقات في الطباع في مقتضاها ».

«فی الطباع» متعلق به «متفقات» است، «فی مقتضاها» متعلق به اختلاف است، لازم می‌آید.

«و إلّا» یعنی اگر آن عناصر آنجا، امکنه این عناصر را طلب نکنند، بلکه به همان امکنه‌ای که خودشان دارند قناعت کنند و همان امکنه، امکنه طبیعی آن‌ها باشد، لازمه‌اش این است که متفقات در طباع مختلف باشند در مقتضای خودشان. این یکی اقتضا کند این مکان را، آن یکی اقتضا کند آن مکان را، در حالی که این شدنی نیست. اگر خاک اقتضا می‌کند وسط العالم را، برای خاک این دنیا باشد، برای خاک آن دنیا باشد. نمی‌شود بگویید که خاک این دنیا این مکان را اقتضا می‌کند، خاک آن دنیا آن مکان را اقتضا می‌کند. و الّا لازم می‌آید دو موجودی که سنخ هم‌اند (یعنی هر دو خاکند) دو مقتضای مختلف داشته باشند که غلط است. پس چه این عناصر آن عالم طلب کنند امکنه عناصر این عالم را، چه طلب نکنند امکنه عناصر این عالم را (بلکه به امکنه مخصوص خودشان بسازند)، در هر صورت محذور لازم می‌آید. و چون ما فرضی غیر از این دو فرض نداریم، پس خلق عالم محذور است. که خلق عالم باید در یکی از این دو فرد حاصل شود و هر دو فرد ممنوع است، پس خلق عالم ممنوع است.

این هم دلیل دوم آقایان.

اما جواب: جواب این است که آن عالم با این عالم مماثل است، اما نه در حقیقت، بَل در جسمیّت، همان‌طور که اوّل بیان کردم. که این عالم هم جسم است، آن عالم هم جسم است. ولی این یک حقیقت جسمی است، آن یک حقیقت جسمی دیگر است. خب، اگر چنین باشد، این عالم ما این امکنه را اقتضا می‌کند، آن عالم امکنه دیگر را اقتضا می‌کند.

چرا؟ چون که حقیقتشان با هم تفاوت دارد. اگرچه از نظر جسمی بودن مماثل هم‌اند، ولی حقیقتشان با هم متفاوت است. این عالم ما حقیقتی دارد که این مکان را تقاضا می‌کند، آن یکی حقیقت دیگر دارد که آن مکان را تقاضا می‌کند. پس اگر دو مکان مختلف بودند، اشکالی پیش نمی‌آید. نه قصر دائم لازم می‌آید، نه اختلاف متفقات. قصر دائم لازم نمی‌آید، چون هر کدام از دو جسم، مکان طبیعی خودشان را گرفته‌اند؛ پس قصر دائم لازم نمی‌آید. اما اینکه اختلاف متفقات لازم نمی‌آید، چون اصلاً ما متفقاتی نداریم. فقط این دو تا متفق در جسمند، متفق در حقیقت که نیستند. چون متفق در حقیقت نیستند، اگر اختلاف مقتضا داشته باشند اشکالی ندارد. این یک حقیقت است و یک مقتضایی دارد، این حقیقت دیگری است و مقتضای دیگری دارد. چون اختلاف در حقیقت دارند، اشکالی ندارد که اختلاف در مقتضا داشته باشند. این عناصر این عالم که فلان حقیقت را دارد، فلان مکان را می‌طلبد؛ آن یکی عناصر آن عالم چون حقیقت دیگر دارد، مکان دیگر می‌طلبد. هیچ‌وقت یک مکان ندارند که قصر لازم بیاید، یا اتّفاق اختلاف متفقات لازم بیاید. اصلاً ما متفقّی نداریم. این یک حقیقت است و آن یک حقیقت؛ اتّفاقشان در جسمیّت است، ولی چون حقیقت‌هایشان مختلف است، تقاضاهایشان و اقتضاهایشان مختلف است.

این جواب اول: « (و الجواب) لم لا يجوز أن يكون العالم الآخر مخالفا لهذا العالم في الحقيقة»؛ چه عیب دارد که عالم دیگر با این عالم در حقیقت مخالف باشد؟ در جسمیّت موافق است، لذا مماثل‌اند، اما در حقیقت مخالف‌اند. اگر در حقیقت مخالف باشد، آن عالم مکان دیگری را تقاضا می‌کند، این عالم مکان دیگری را تقاضا می‌کند. نه قصر دائم لازم می‌آید، نه «اختلاف المتفقات فی نوع» لازم می‌آید. این جواب اول بود.

جواب دوم این است که فرض کن هر دو یک حقیقت دارند، ولی چه عیب دارد که خاک این عالم در وسط این عالم باشد، خاک آن عالم در وسط آن عالم باشد. هر دو خاک‌ها در وسط‌اند. چون در وسط‌اند، اقتضای مقتضی مختلف نیست تا بگویید که طبیعت این عالم این اقتضا را کرده، طبیعت آن عالم که مثل طبیعت این عالم است، اقتضای دیگری کرده. بلکه هر دوشان اقتضا کردند مکانی را که وسط العالم است. این هم اقتضا کرد مکانی را که وسط العالم، آن هم اقتضا کرد مکانی را که وسط العالم. منتها وسط این عالم غیر از وسط آن عالم است. آن خاکش در وسط خودش قرار گرفته، این هم خاکش در وسط خودش قرار گرفته. هر دو در مکان طبیعی قرار گرفتند. مقتضاها هم، مقتضاها هم حقیقت‌های این دو تا یکی است. مقتضاهایشان هم یکی است. هر دو حقیقتشان خاک است، هر دو اقتضا کردند وسط را. مقتضاهایشان فرق نکرده، وسط‌ها فرق کرده. هر دو اقتضا کردند وسط را؛ هر دو هم اقتضا کردند مکان را. هر دو گفتند: مکان ما باید وسط ما باشد. ولی یکی وسطش آن است، یکی وسطش این است. پس توجّه کردید.

در جواب اولی که دادیم، گفتیم چه عیب دارد که این‌ها اختلاف حقیقت داشته باشند؛ عالم ما با عالم بعدی اختلاف حقیقت داشته باشند، فقط تماثل در جسمیّت داشته باشند. این جواب اول است که اگر اختلاف حقیقت داشته باشند، اختلاف مقتضا داشته باشند هم اشکال نداشت. اما جواب دوم این است که نه، اختلاف حقیقت ندارند. هر دوشان حقیقتشان یکی است، ولی اختلاف مقتضا هم ندارند. مقتضاهایشان هم با هم یکی است. آن هم اقتضا کرده وسط را، این هم اقتضا کرده وسط را. پس حقیقت یکی، مقتضا یکی. اشکال در صورتی بود که حقیقت یکی باشد و مقتضا دو تا. الان حقیقت یکی شد، مقتضا هم یکی. پس اشکال لازم نمی‌آید.

پرسش:

پاسخ: خب اشتباه می کردند. ما هم همین را می گوییم. می گوییم چرا شما وسط یک عالم را وسط دو عالم حساب می کنید و جواب این این است که این عالم یک کره ی بسته است و آن عالم هم یک کره ی بسته است. آن یک وسط دارد و این هم یک وسط دارد. چرا وسط این عالم را وسط را هر دو عالم قرار می دهید. بله اونها همان ادعا را دارند ولی ما می گوییم ادعایتان اشتباه است. شما وسط را یکی قرار می دهید در حالی که وقتی دو تا است باید دو وسط قرار دهید.

 

سلمنا لكن لم لا يجوز أن يكون المكانان طبيعيين لهما

قبول کردیم که هر دو عالم یک حقیقت دارند لکن چرا جایز نباشد که هر دو مکان طبیعی باشند برای هر دوی آنها. آن طبیعی باشد برای خاک این عالم و آن طبیعی باشد برای خاک آن عالم.

«فهذا»؛ این توضیحی که من دادم، توضیحی است که «خَطَرَ لَنا»؛ یعنی خطور کرد به دل ما، فی تطبیق کلام مصنّف. در تطبیق کلام مصنّف ما فکر کردیم این‌طوری باید توضیح بدهیم و توضیح دادیم.

حالا عبارت مصنّف را توجّه کنید.

«و الکریّةُ و وُجُوبُ الخَلاءِ» این یک دلیل، و «اختلاف المتفقات» این دو دلیل. ایشان می‌فرماید: «ممنوعه».

این که باید عالم دیگر کره باشد و در این صورت خلاء واجب و لازم می‌شود، این ممنوع است. اوّلاً گفتیم لازم نیست کره باشد. ثانیاً گفتیم به فرض کره باشد، خلاء لازم نمی‌آید به بیاناتی که توضیح دادیم.

آن وقت دلیل دوم این است: «و اختلاف المتفقات». دلیل دومشان این بود که اگر عالم دیگر خلق شود، به بیانی که گفتیم لازم می‌آید که متفقات با هم اختلاف داشته باشند و اختلاف متفقات باطل است، پس خلق عالم دیگر باطل است. جواب می‌گوییم که این دلیلتان هم ممنوع است. هم از «کریّت و وجوب خلاء» (یعنی لزوم خلاء) ممنوع است، هم «اختلاف» اینکه اختلاف المتفقات پیش بیاید ممنوع است. هیچ‌کدام از این دو دلیل شما کامل نیست. پس دلیلی که خصم اقامه کرد باطل است، دلیلی که ما اقامه کردیم درست است و نتیجه می گیریم عالم ممکن الوجود است و خلق عالم دیگر ممکن است و هو المطلوب.

سوال: عالم قیامت باید بزرگتر از عالم دنیا باشد بنابر این آن قسمت از جواب که می گفت آخرت در ثخن افلاک دنیاست جواب باطلی می شود. چون آخرت باید بزرگتر از دنیا باشد و جواب خواجه غلط می شود چون آخرت باید بزرگتر باشد در حالیکه طبق این جواب در ثخن افلاک این عالم قرار می گیرد. ما در لسان شریعت داریم که کل علم اندازه عرض بهشت هست.

پاسخ: بله این اشکال اشکال واردی است. منتها آنها در وقتی که دارند این جواب را می دهند به آن دلیل نقلی توجه ندارند و بعدا توجه به آن دلیل می کنند و می گویند سلمنا. و جواب دیگری می دهند.

بنابراین اشکال وارد هست ولی با سلمنا آن را دفع می کند و جواب دیگری می دهد.

انشاء الله برای جلسه آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص399.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص400.
[3] سوره تکویر، آيه 1.
[4] سوره تکویر، آيه 2.
[5] سوره تکویر، آيه 1.
[6] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص400.
[7] سوره یس، آيه 81.