درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/28

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم در افضلیت امیرالمومنین بر سایر افراد /وجوه افضلیت حضرت/ کمالات خارجی حضرت علی (ع) و تبیین نسب شریف ایشان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

کمالات خارجی حضرت علی (ع) و تبیین نسب شریف ایشان

 

صفحه ۳۹۶، سطر اول؛

«و أما الخارجية فمنها النسب الشريف الذي لا يساويه أحد في القرب من رسول الله ص»[1]

 

بحث ما بر این بود که حضرت امیر علیه‌السلام افضل هستند از ابوبکر و بلکه از تمامِ مردم بعد از پیغمبر؛ و برای این مدعا ۲۵ دلیل اقامه کردیم. دلیلِ بیست و پنجم که آخرین دلیلمان هست این بود که حضرت هم کمالاتِ نفسانیه دارند، هم کمالاتِ بدنیه و هم کمالاتِ خارجیه. کمالاتِ نفسانیه و بدنیه‌شان را در جلسه قبل توضیح دادیم، اما کمالاتِ خارجیه؛ کمالاتِ خارجیه ایشان به سه بخش تقسیم می‌شود، یعنی سه تا کمالِ خارجیِ عمده برای ایشان هست.

(کمالِ خارجی یعنی کمالی که نه مربوط به نفسشان هست و نه مربوط به بد نشان، بلکه خارج از این دو تاست):

کمال اول، آن قرابتی است که با پیغمبر داشتند که هیچ‌کس به پیغمبر نزدیک‌تر از ایشان نبود؛ دوم، دامادیِ پیغمبر؛ سوم، داشتنِ اولادی است که نمونه تاریخ بودند (نه فقط اولادِ بلاواسطه، بلکه حتی اولادِ مع‌الواسطه هم تا امام زمان عجل الله فرجه الشریف؛ همه این‌ها کمالاتِ خارجیِ حضرت امیر هستند که برای هیچ‌یک از باقیِ مردم یک چنین کمالاتی وجود ندارد و این‌ها دلیل بر افضلیت هستند).

 

اما کمالِ اول که قرابت به پیغمبر باشد؛ حضرت امیر علیه‌السلام پسرعمویِ ابوینیِ (پدر و مادریِ) پیغمبر بودند. درست است که عباس عمویِ پیغمبر بود و عمو در ظاهر نزدیک‌تر از پسرعموست، اما عباس عمویِ اَبی بود (از طرف مادر با عبدالله جدا بود)، برخلافِ حضرت ابوطالب که عمویِ ابوینیِ پیامبر بود؛ و در نتیجه حضرت امیر علیه‌السلام پسرعمویِ ابوینی بودند برای حضرت رسول؛ و چون از دو طرف با حضرت رسول ارتباط داشتند، ترجیح دارند بر عباس که از یک طرف ارتباط داشت.

(البته واضح است که حضرت ابوطالب قرابتش قوی‌تر از حضرت امیر بوده، چون بالاخره ابوینی بوده و او عمو بوده؛ اما چون حضرت ابوطالب بعد از وفاتِ پیغمبر زنده نبودند و در زمانِ پیامبر فوت کردند، دیگر ما افضلیتِ ایشان را برای جانشینی مطرح نمی‌کنیم؛ یعنی کسانی که بعد از وفاتِ پیغمبر باقی ماندند را می‌خواهیم ببینیم کدامشان نزدیک‌ترین قرابت را با پیغمبر دارند که حضرت امیر علیه‌السلام نزدیک‌ترین قرابتِ نسبی را داشتند و کس دیگری نمامده بود؛ فقط دخترشان حضرت زهرا بود که دختر هم که به امامت و خلافتِ ظاهری نمی‌رسد؛ پس جز حضرت علی کسی شایسته نبود. این اولین کمالِ خارجیِ ایشان است).

 

صفحه ۳۹۶، سطر اول.

« و أما الخارجية فمنها النسب الشريف الذي لا يساويه أحد في القرب من رسول الله ص »؛

و اما کمالاتِ خارجیه؛ پس از جمله آن‌ها نسبِ شریفی است که احدی با حضرت در نزدیکی به پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم در این نسب مساوی نیست و هیچ‌کس با حضرت در این کمال شریک نیست، یعنی حضرت امیر بالاتر از بقیه هستند؛

 

«فإنه عليه السلام كان أقربَ الناسِ إليهِ»؛

زیرا حضرت امیر علیه‌السلام نزدیک‌ترینِ مردم به پیامبر بودند؛

 

« فإن العباس كان عم رسول الله ص من الأب خاصة و علي ع كان ابن عمه من الأب و الأم »؛

زیرا عباس عمویِ پیامبر بود از طرفِ پدر (عمویِ اَبی)، در حالی که علی علیه‌السلام پسرعمویِ پیامبر بود از طرفِ پدر و مادر (ابوینی).

این یک بیان. بیانِ دیگر اینکه عباس فقط از طرفِ پدر هاشمی بود، ولی حضرت امیر هم از طرفِ پدر هاشمی بودند و هم از طرفِ مادر؛ پدرشان ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم، و مادرشان فاطمه بنت اسد بن هاشم بود (پدر و مادر هر دو با یک واسطه به هاشم می‌رسیدند).

« مع ذلك فإنه كان هاشميا من الأب و الأم »

(علاوه بر اینکه حضرت امیر پسرعمویِ ابوینی بودند و نه اَبیِ تنها، علاوه بر این، حضرت امیر علیه‌السلام از طرفِ مادر هم هاشمی بودند؛ زیرا ایشان علی بن ابی‌طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بودند و مادرشان هم فاطمه بنت اسد بن هاشم بود). این اولین کمالِ خارجی.

 

برتری مصاهره و دامادی حضرت علی (ع) بر عثمان بن عفان

دومین کمالِ خارجی، مصاهره و دامادیِ پیغمبر است. البته عثمان هم دامادِ پیغمبر بود (اگر ما قبول کنیم که آن دخترها، دخترانِ پیامبر بودند؛ چون در موردشان اختلاف است و سه قول هست: یک قول اینکه دخترِ خدیجه از شوهر قبلی بودند و دخترِ پیغمبر نبودند؛ یک قول اینکه دخترِ خودِ پیغمبر بودند از خدیجه؛ قولِ سوم اینکه اصلاً نه دخترِ پیغمبر بودند و نه دخترِ خدیجه، بلکه کسانی بودند که زیرِ پروبالِ حضرت رسول داخل شده بودند و حضرت آن‌ها را اداره می‌کرد و لذا به عنوانِ دخترخوانده شناخته شدند. این سه تا قول در موردِ آن‌ها هست).

 

حالا بنابر اینکه دخترِ عثمان دخترِ خودِ حضرت رسول بوده باشد، باز هم باید ببینیم که دامادیِ عثمان ترجیح دارد یا دامادیِ حضرت علی علیه‌السلام؟

می‌فرماید شکی نیست که دامادیِ حضرت علی ترجیح دارد؛ زیرا به فرضِ اینکه آن‌ها هم دخترِ پیغمبر باشند، با حضرت فاطمه علیهاالسلام قابلِ مقایسه نیستند. چون حضرت فاطمه دخترِ معمولی برای پیغمبر نبودند، بلکه دختری بودند که به کمالِ لایقِ انسانی رسیده بودند و موردِ توجهِ خاصِ پیامبر هم بودند (بیش از بقیه دختران). بنابراین، آن مردی که با این دختر مرتبط باشد، به همان اندازه که این دختر شریف است، دامادیِ او هم شریف است. پس هر دو داماد بودند، هم حضرت امیر و هم عثمان؛ اما عثمان دامادِ معمولی بود و حضرت امیر دامادِ بلندمرتبه بود. از این جهت هم می‌شود گفت باز حضرت کمالِ خارجیِ برتری داشتند.

 

جایگاه رفیع حضرت زهرا (س) و تجلیل بی‌نظیر پیامبر (ص) از ایشان

 

در تاریخ داریم که عثمان با همسرانش رفتارهای ناپسندی داشت؛ چند بار شکایت می‌کردند پیشِ پیغمبر که او ما را اذیت می‌کند، و حضرت هم سفارش می‌کردند به او ولی گوش نمی‌کرد (حالا اینکه بر اثرِ ضربِ عثمان از بین رفتند یا نه، این مسلم است که پیامبر دامادی داشتند که از او ناراضی بود و این خودش تفاوت را نشان می‌دهد؛ در مقابلِ دامادی که این‌همه از او تمجید می‌کردند). پس این دو دامادی قابلِ مقایسه نیستند.

 

« و منها المصاهرة و لم يحصل لأحد ما حصل له منها »؛

و از جمله آن کمالاتِ خارجی، مصاهره و دامادیِ حضرت است که برای هیچ‌کس از صحابه آنچه که برای حضرت از این مصاهره حاصل شده بود، حاصل نشده بود؛

« فإنه زوج سيدة نساء العالمين »؛

زیرا که حضرت زوجِ سیده نساء العالمین بودند.

« و عثمان و إن شاركه في كونه ختنا لرسول الله ص إلا أن فاطمة ع أشرف بناته »؛

و عثمان هر چند شریک بود با او در اینکه دامادِ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بود، الا اینکه فاطمه علیهاالسلام شریف‌ترینِ دخترانِ پیامبر بود.

« و كان لها من المنزلة و القرب من قلب الرسول ص مبلغ عظيم »؛

و حضرت فاطمه از جهتِ منزلت و نزدیکی به قلبِ پیامبر در مرتبه بسیار عظیمی قرار داشت (تعبیرِ ظریفی است؛ نزدیکی به قلبِ پیامبر).

« و كان يعظمها حتى أنه كان إذا جاءت إليه نهض لها قائما »؛

پیامبر گرامی حضرت فاطمه را بزرگ می‌شمردند؛ به طوری که این‌چنین بود که هر وقت حضرت فاطمه به پیشِ پیغمبر می‌آمدند، ایستاده به استقبالِ او می‌رفتند (کاملاً برایشان بلند می‌شدند)؛

«ولم يفعلْ ذلكَ بأحدٍ من النساءِ»؛

و با هیچ‌یک از زنان و دخترانِ دیگر این کار را انجام ندادند. خب حضرت امیر زوجِ یک چنین دختری هستند؛ پس فرق می‌کند با زوج بودنِ عثمان.

و باز در فضیلتِ حضرت زهرا علیهاالسلام هست که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمودند: «سيداتُ نساءِ العالمينَ في الجنّةِ أربعٌ»؛ سرورانِ زنانِ بهشت چهار تن هستند که یکی از آن‌ها را حضرت فاطمه شمردند. خب کسی که در بهشت سیده نساء العالمین باشد، شوهرش هم معلوم است یک اعتبار و ارزشِ خاصی دارد، بیش از اعتبار و ارزشِ دیگران.

این هم دو کمالِ خارجی.

 

منزلت فرزندان بلاواسطه حضرت علی (ع) در کلام پیامبر (ص)

« و منها الأولاد »؛

و از جمله آن کمالاتِ خارجی، اولادی است که خدا نصیبِ ایشان کرده بود؛ که دو تا اولادِ بی‌نظیر داشتند که «سیدا شبابِ أهلِ الجنة» بودند. و بعد از نسلِ این دو اولاد هم برایشان اولادی باقی ماند که همگی افتخارِ بشریت بودند؛ از امام حسن علیه‌السلام اولادی باقی ماند و از امام حسین علیه‌السلام هم اولادی باقی ماند، و تمامِ این اولادها باعثِ به کمال رسیدنِ بسیاری از انسان‌ها شدند.

همه این‌ها امتیازی بود که نصیبِ حضرت علی علیه‌السلام شده بود و این امتیاز نصیبِ هیچ‌کسِ دیگری از صحابه نشده بود؛ بنابراین از این جهت هم حضرت کمالِ خارجیِ بی‌نظیری داشتند و افضلیت داشتند.

« و لم يحصل لأحد من المسلمين مثل أولاده في الشرف و الكمال فإن الحسن و الحسين ع إمامان سيدا شباب أهل الجنة »؛

و آن این است که برای هیچ‌یک از مسلمانان مانندِ اولادِ حضرت حاصل نشد؛ مانندِ حسن و حسین علیهماالسلام که سرورِ جوانانِ اهلِ بهشت هستند.

« و كان حب رسول الله ص لهما في الغاية »

(و دوست داشتنِ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نسبت به آن دو در اوج بود). دوست داشتنِ پیغمبر دوست داشتنِ از روی هوس نبود، بلکه دوست داشتنِ واقعی در مقابلِ کمال بود؛ چون آن‌ها کامل بودند، پیامبر آن‌ها را دوست می‌داشت؛ چون کمالشان در نهایت بود، دوستیِ پیغمبر هم در نهایت بود.

« حتى إنه ص كان يتطأطأ لهما ليركباه و يبعبع لهما »؛

به طوری حضرت این‌ها را دوست داشتند که زانوهای خود را خم می‌کردند (سر فرود می‌آوردند) برای این دو بزرگوار تا بر دوشِ پیامبر سوار شوند، و با زبانِ کودکانه با آن‌ها تلطف می‌فرمودند («یُبَعبِعُ»؛ بَعْبَعَ یعنی صدایِ شیرینِ کودکانه درآوردن برای خوشحال کردنِ کودک).

مفهوم لغوی «بَعبَعَ» در کلام پیامبر (ص) با حسنین (ع)

بچه وقتی که هنوز کاملاً زبان باز نکرده، ناقص حرف می‌زند ولی ناقصی که شیرین است؛ بعد بزرگترها و اطرافیان سعی می‌کنند از این بچه تقلید کنند و به همین صورت حرف بزنند تا بچه را دوباره به سخن بیاورند و از شیرینیِ کلامِ او دوباره بهره‌مند بشوند؛ کلمه «يُبَعْبِعُ» به این معناست. یعنی مثلِ خودِ آن‌ها با زبانِ شیرینِ کودکی حرف می‌زدند.

در لغت آمده است: «البعبعة: حِكايةُ صوتِ الرَّجلِ إذا تكلَّمَ في عَجَلة»؛ یعنی شتاب و شکسته حرف زدن؛ همان‌جوری که بچه حرف می‌زند (که این کار را پدرها و مادرها یا اطرافیان نسبت به همه بچه‌ها دارند).

(البته این کارِ حمل کردنِ حسنین روی دوش، برای بچه‌های یتیمی که پدرشان در جنگِ صفین کشته شده بود هم از حضرت امیر علیه‌السلام نقل شده است).

شرافت فرزندان مع‌الواسطه حضرت علی (ع) و استناد مشایخ عرفان به امامان شیعه

 

« ثم أولد كل واحد منهما ع »؛

تا اینجا شرافتِ اولادِ بلاواسطه حضرت امیر را نقل کردیم، حالا می‌خواهیم بگوییم اولادِ مع‌الواسطه هم شریف بودند. کمالاتِ خارجیِ حضرت منحصر به اولادِ بلاواسطه‌شان نبود، بلکه اولادِ مع‌الواسطه هم این وضع را داشتند:

« کل واحد منهما ع أولادا بلغوا في الشرف إلى الغاية »؛

اولادِ هر یک از این دو بزرگوار (یعنی امام حسن و امام حسین) در شرف به نهایت رسیدند؛ به اندازه شرافتی که برای هر انسانی ممکن بود.

« فالحسن ع أولد مثل الحسن المثنى و المثلث و عبد الله بن الحسن المثنى و النفس الزكية و غيرهم »؛

پس امام حسن علیه‌السلام فرزندانی چون حسن مثنی، حسن مثلث، عبدالله، محمد بن عبدالله نفس زکیه و غیرِ آن‌ها را به دنیا آوردند که از بزرگانِ اولادِ پیغمبر بودند و همه اولادِ حضرت امیر به حساب می‌آمدند.

« و أولد الحسين ع مثل زين العابدين و الباقر و الصادق و الكاظم و الرضا و الجواد و الهادي و العسكري و الحجة »؛

و امام حسین علیه‌السلام فرزندانی چون زین‌العابدین، باقر، صادق، کاظم، رضا، جواد، هادی، عسکری و حجت عجل الله فرجه را به دنیا آوردند.

 

« و قد نشروا من العلم و الفضل و الزهد و الانقطاع و الترك شيئا عظيما »؛

پس به وسیله این بزرگواران، نشرِ علم و فضل و زهد و انقطاعِ الی الله و ترکِ دنیا حاصل شد؛ یعنی این‌ها باعثِ به کمال رسیدنِ انسان‌های بعدی شدند و مکملِ انسان‌های بعدی قرار گرفتند؛ به طوری که عرفا و اولیاءاللهی که بعدها آمدند، همگی سعی داشتند که خودشان را به این بزرگواران نسبت بدهند و این افتخاری بود برایشان که مثلاً بگویند سلسله ما می‌رسد به امام رضا علیه‌السلام؛ یا حتی بزرگانِ عرفا می‌رفتند خادمیِ بیتِ بعضی از این بزرگواران را انتخاب می‌کردند و تا زمانِ مرگشان در آنجا بودند. این‌ها همه به خاطرِ شرافتِ این اولاد بوده و این شرافت‌ها باعثِ فضیلتِ حضرت امیر است.

« حتى إن الفضلاء من المشايخ كانوا يفتخرون بخدمتهم ع »؛

تا جایی که بزرگان و مشایخِ عرفا افتخار می‌کردند به خدمتِ این بزرگواران؛

« فأبو يزيد البسطامي كان يفتخر بأنه يسقي الماء لدار جعفر الصادق ع »؛

ابویزید بسطامی (بایزید بسطامی که سرآمدِ عرفایِ بعدی است و میراثِ عرفا از طریقِ اوست) افتخار می‌کرد به اینکه سقایِ خانه جعفرِ صادق علیه‌السلام بوده است (آب به خانه حضرت می‌آورده و به این کار افتخار می‌کرده).

« و معروف الكرخي أسلم على يدي الرضا ع و كان بواب داره إلى أن مات »؛

و معروف کرخی (که او هم از عرفا بوده) به دستِ امام رضا علیه‌السلام اسلام آورد و دربانِ خانه حضرت بود تا اینکه وفات کرد.

« و كان أكثر الفضلاء يفتخرون بالانتساب إليهم في العلم »؛

و اکثرِ فضلا افتخار می‌کردند به انتسابِ علمی به این بزرگواران.

معروف است که مالک بن انس (از ائمه اهل سنت) اگر دمِ درِ خانه‌اش کسی از او مطلبِ علمی سؤال می‌کرد، جواب نمی‌داد. بعد به او گفتند که: «چرا جواب نمی‌دهی؟»

در جواب گفت: «من شاگردِ امام صادق بودم؛ وقتی یک مسئله علمی می‌خواستم از ایشان سؤال کنم، ایشان بهترین لباسشان را می‌پوشیدند و در بهترین جای منزل می‌نشستند و آن‌وقت جوابِ سؤالِ من را می‌دادند؛ همه برای علم ارزش قائل بودند. درست نیست که من در کوچه جوابِ سؤالِ تو را بدهم؛ باید یک جای مناسبی قرار بگیریم تا به علم احترام گذاشته شده باشد.»

خب این در ضمن نشان می‌دهد که چقدر شاگردیِ امام صادق علیه‌السلام برای او مایه افتخار و یادگیریِ ادب بوده است.

ادای احترام بزرگان اهل سنت به ساحت علمی امام صادق (ع)

دارد بیان می‌کند که من شاگردِ حضرتم. و افتخار هم می‌کند که من منسوب به حضرتم و این‌چنین، این ادب را پیشِ ایشان یاد گرفتم. ابوحنیفه هم که روشن است شاگردِ حضرت بود، سال‌ها شاگردِ حضرت بود؛ اگرچه بعداً کفرانِ نعمت نمود و ناسپاسی کرد، ولی در هر صورت بالاخره شاگردِ حضرت بود. پس بزرگانِ اهلِ سنت هم افتخار می‌کردند به اینکه از نظرِ علمی منسوب به این بزرگواران هستند.

(البته کفرانِ نعمت و ناسپاسیِ مالک در حدِّ کفرِ عقیدتی نبوده، بلکه بی‌توجهی به مقامِ علمیِ حضرت بوده است؛ در حالی که خودِ مالک وقتی موردِ سؤال قرار می‌گرفت در دربِ کوچه—«درب» یعنی درِ بزرگِ کوچه؛ می‌آمدند درِ خانه‌اش را می‌زدند و سؤالِ علمی می‌کردند—جواب نمی‌داد).

« فإن مالكا كان إذا سئل في الدرب عن مسألة »؛

مالک بن انس وقتی موردِ سؤال قرار می‌گرفت درِ خانه‌اش،

«لم يُجِبِ السائلَ»؛

سائل را جواب نمی‌داد؛

«فقيل له في ذلك»؛

پس به او اعتراض شد در این کار که چرا این‌گونه عمل می‌کنی؟

« فقال إني أخذت العلم من جعفر بن محمد الصادق ع و كنت إذا أتيت إليه لاستفيد منه نهض و لبس أفخر ثيابه‌ و تطيب و جلس في أعلى منزله و حمد الله تعالى و أفادني شيئا »[2] ؛

پس گفت: «من آموختم از جعفر بن محمد الصادق علیهماالسلام؛ و ایشان این‌چنین بودند که وقتی سائل پیشِ ایشان می‌آمد، بهترین لباسشان را می‌پوشیدند و عطر به کار می‌بردند و در منزلت خویش قرار می‌گرفتند و حمدِ خدای متعال را می‌کردند و آن‌وقت فتوا می‌دادند؛ با این‌همه احترام به علم، به من علم می‌آموختند. سزاوار نیست منی که با این احترام علم را آموخته‌ام، بی‌احترامی کنم و در کوچه و بازار در اختیارِ شما قرار بدهم.» و استفاده ابوحنیفه از امام صادق علیه‌السلام هم ظاهر و غنی از برهان است.

فرجام بحث فضایل بیست و پنج‌گانه و آغاز مبحث ائمه یازده‌گانه (ع)

«الفضائلُ»؛

(سرخطِ کتبِ ما نوشته شده است؛ بعد از اینکه ۲۵ فضیلت را ذکر کرد، حالا نتیجه می‌خواهد بگیرد). تمامِ این ۲۵ فضیلت که گفتیم:

« لم تحصل لأحد من الصحابة فيكون علي ع أفضل منهم. »؛

برای هیچ‌یک از صحابه حاصل نشده است، پس حضرت علی علیه‌السلام افضل از بقیه صحابه هستند، و بلکه از کلِّ مردم بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم.

 

« المسألة الثامنة في إمامة باقي الأئمة الاثني عشر ع‌ »؛

مسئله هشتم در امامتِ امامانِ پس از حضرت امیر علیه‌السلام است.

« قال: و النقل المتواتر دل على الأحد عشر و لوجوب العصمة و انتفائها عن غيرهم و وجود الكمالات فيهم. »؛

می‌فرماید بعد از حضرت امیر، ۱۱ امامِ دیگر هم داریم که مجموعاً می‌شوند ۱۲ امام. دلیلِ ما بر امام بودنِ این ۱۱ بزرگوار سه چیز است: اول نقلِ متواتر، دوم اینکه در گذشته گفتیم امام باید معصوم باشد و غیر از این ۱۱ نفر معصومِ دیگری نیست (پس امامت متعین می‌شود در این‌ها)، و سوم اینکه کمالاتِ امامت در این بزرگواران بوده است؛ پس این بزرگان امام هستند.

«قال: نقلُ المتواترِ»؛

نقلِ متواتر دلالت می‌کند بر اینکه ۱۱ امام بعد از حضرت علی علیه‌السلام منصوب شده‌اند. این دلیلِ اول.

« و لوجوب العصمة و انتفائها عن غيرهم »؛

عصمت برای امام واجب است و این عصمت از غیرِ این ۱۱ نفر منتفی است؛ پس غیرِ این ۱۱ نفر لیاقتِ امامت را ندارند ولی این ۱۱ نفر این لیاقت را دارند. این دو.

«ووجودُ الكمالاتِ فيهم»؛

کمالات (یعنی کمالاتِ امامت) در این بزرگواران بوده است، پس این‌ها امام هستند.

 

تبیین روایات متواتر اجمالی و تفصیلی در امامت ائمه اثنی‌عشر (ع)

 

« أقول: لما بين أن الإمام بعد رسول الله ص هو علي بن أبي طالب ع »؛

مصنف بیان کرد که امام بعد از رسول الله صلی‌الله علیه و آله و سلم، علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام است، و سپس شروع کرد در امامتِ ائمه ۱۱ گانه بعد از ایشان که عبارتند از:

و هم الحسن بن علي ثم أخوه الحسين ثم علي بن الحسين زين العابدين ثم محمد بن علي الباقر ثم جعفر بن محمد الصادق ثم موسى بن جعفر الكاظم ثم ولده علي الرضا ثم ولده محمد الجواد ثم ولده علي الهادي ثم ولده الحسن العسكري ثم الإمام المنتظر..

« و استدل على ذلك بوجوه ثلاثة: الأول النقل المتواتر من الشيعة خلفا عن سلف »؛

و استدلال کرد مصنف بر امامتِ این ۱۱ بزرگوار به وجوهِ سه‌گانه؛ وجهِ اول نقلِ متواتر از شیعه است نسل به نسل (پدر بر پدر؛ یعنی همه شیعیان نقلِ متواتر دارند نسبت به این بزرگواران خلفاً عن سلف؛ یعنی بعدی‌ها از قبلی‌ها، به طوری که در هر مقطعی از سلسله، عددِ تواتر حاصل است. می‌دانید که در خبرِ متواتر، اگر حتی یک مقطع به حدِّ تواتر نرسد، کلِ خبر می‌شود خبرِ واحد؛ پس باید تمامِ مقاطع به حدِّ تواتر برسند؛ یعنی تمامِ حلقه‌های سلسله باید به حدِّ تواتر برسند).

« فإنه يدل على إمامة كل واحد من هؤلاء بالتنصيص »؛

پس نقلِ متواتر دلالت می‌کند بر امامتِ یکایکِ این بزرگواران به سببِ تنصیص (تصریح) پیامبر که نام برده‌اند.

« و قد نقل المخالفون ذلك من طرق متعددة تارة على الإجمال و أخرى على التفصيل »؛

و به تحقیق مخالفین (اهل سنت) نیز این امامتِ ۱۱ نفر را و تنصیصِ پیغمبر بر آن‌ها را نقل کرده‌اند در راه‌های متعدد؛ گاهی به طورِ اجمال نقل کرده‌اند که ۱۲ جانشین وجود دارد بدونِ اینکه نام ببرند، و گاهی هم به طورِ تفصیل نقل کرده‌اند که اسم هم برده‌اند؛

« كما روى عن رسول الله ص متواترا أنه قال للحسين ع هذا ابني إمام ابن إمام أخو إمام أبو أئمة تسعة تاسعهم قائمهم »؛

چنان‌که روایت شده از رسول الله صلی‌الله علیه و آله و سلم به طورِ متواتر که حضرت به امام حسین علیه‌السلام فرمودند: «این پسرِ من، امام و فرزندِ امام، برادرِ امام، و پدرِ امامانِ نه‌گانه است که نهمینِ آن‌ها قائمِ آن‌هاست.» این نقل، یک نقلِ اجمالی است که نهمینِ آن‌ها امام زمان علیه‌السلام هستند؛ و غیر از این اخبار، اخبارِ دیگر هم داریم.

روایت ابن‌مسعود در پیشگویی خلفای دوازده‌گانه به عدد نقبای بنی‌اسرائیل

« و روي عن مسروق و قال بينا نحن عند عبد الله بن مسعود إذ قال له شاب هل عهد إليكم نبيكم ص كم يكون من بعده خليفة ؟»

مسروق روایت کرده و گفت: در آن زمانی که ما پیشِ عبدالله بن مسعود بودیم، ناگاه جوانی به او گفت: «آیا پیامبر شما به شما سفارش کرد و عهد نمود که بعد از او چند خلیفه خواهد بود؟»

« قال إنك لحديث السن و إن هذا شي‌ء ما سألني أحد عنه نعم عهد إلينا نبينا ص أن يكون بعده اثنا عشر خليفة عدد نقباء بني إسرائيل.»؛

پس ابن مسعود به او گفت: «همانا تو جوانی و سنِّ کمی داری (دورانِ پیامبر را درک نکرده‌ای)، و همانا این سؤالی است که هیچ‌کس پیش از تو از من نپرسیده بود و اولین کسی که این را می‌پرسد تویی. بله، پیامبر ما به ما سفارش فرمود که بعد از او دوازده خلیفه خواهند بود به تعدادِ نقبایِ بنی‌اسرائیل (نقیب یعنی مهتر و بزرگِ قوم).»

این وجهِ اول بود از وجوهِ سه‌گانه‌ای که مصنف ذکر کرده بود.

 

دلیل دوم: وجوب عصمت امام و انحصار آن در ائمه اثنی‌عشر (ع)

 

اما وجهِ دوم؛ دو تا مقدمه ذکر می‌کند. قبلاً گفتیم که امام باید معصوم باشد، حالا می‌گوییم معصومی غیر از این ۱۱ نفر ما نداشتیم؛ نتیجه می‌گیریم که عصمت متعین در این‌هاست. حالا که عصمت متعین در این‌هاست، پس لیاقتِ امامت مالِ این‌هاست.

(البته ممکن است اشکال شود که عصمت مستلزمِ امامت نیست؛ مثلاً برخی ادعا کرده‌اند که نوابِ اربعه امام زمان معصوم بوده‌اند در حالی که امام نبودند. اگر این ادعا ثابت بشود، عصمت مختص به امام نمی‌شود. یا برخی از اولادِ حضرت علی علیه‌السلام مانند حضرت عباس علیه‌السلام نیز از گناه منزه بوده‌اند. اما در پاسخ می‌گوییم عصمتی که برای نواب بوده، در حدِّ ترکِ گناه و ملکه تقوا است، نه عصمت به آن معنایِ عالی که در امام هست که حتی شاملِ عصمت از خطا و سهو هم می‌شود؛ پس آن عصمتِ مطلق ملازم با امامت است.

درباره حضرت زهرا علیهاالسلام نیز، ایشان مقتضیِ امامت (عصمت) را داشتند، اما موانعی برای تصدیِ منصبِ ظاهری داشتند؛ یکی مانعِ زن بودن [برای تصدی مرجعیت اجرایی]، و یکی هم وجودِ امامِ منصوب در زمانِ ایشان که ابتدا پیامبر و سپس حضرت امیر علیه‌السلام بودند؛ و با وجودِ حضرت امیر که افضل بودند، نوبت به ایشان نمی‌رسید. در زمانِ امام حسین علیه‌السلام هم تا وقتی برادرشان امام حسن علیه‌السلام زنده بودند، وجودِ امامِ پیشین مانع از امامتِ فعلیِ ایشان بود. پس در هر جا که آن عصمتِ مطلق و فاقدِ مانع باشد، امامت نیز ملازم با آن است).

« (الوجه الثاني) قد بينا أن الإمام يجب أن يكون معصوما و غير هؤلاء ليسوا معصومين إجماعا فتعينت العصمة لهم و إلا لزم خلو الزمان عن المعصوم و قد بينا استحالته. »؛

و دوم: به تحقیق واجب بودنِ عصمت را بیان کردیم، و این عصمت از غیرِ این بزرگواران به اجماع منتفی است؛ پس عصمت متعین در این‌هاست.

ببینید، نمی‌گوید «این‌ها معصوم بودند اجماعاً»، بلکه می‌گوید «غیر از این‌ها کسی معصوم نبود اجماعاً»؛ یعنی همه مسلمانان اتفاق‌نظر دارند که خلفایِ دیگر و عامه مردم معصوم نیستند؛ پس مجمعٌ‌علیه است که غیرِ این‌ها کسی معصوم نیست. حالا اگر زمین خالی از معصوم نباشد—که قبلاً ثابت کردیم زمین هرگز خالی از معصوم نمی‌شود—پس حتماً این بزرگواران باید معصوم باشند؛ زیرا وقتی دیگران قطعاً معصوم نیستند، عصمت منحصر در این خاندانِ پاک می‌شود؛ و وقتی عصمت در این‌ها ثابت شد، امامت هم برایشان ثابت می‌شود؛ و این اخصِ همان عصمتِ مطلق و پیوسته است (عصمت به معنی اخص؛ یعنی عصمتِ از ابتدایِ عمر تا پایانِ آن).

تحقیق کلامی پیرامون عصمت حجج الهی پیش از پیامبر اسلام (ص)

 

[پرسش شاگرد:] "آیا اولیای الهی مانند حضرت ابوطالب و حضرت عبدالمطلب هم معصوم بودند؟"

[پاسخ استاد:] بله، ولی در آن زمان فترت [انقطاع وحی]، خودِ حضرت عیسی بودند، حضرت خضر بوده‌اند، حضرت الیاس بوده‌اند؛ هم آنها در آسمان بوده‌اند و هم در زمین؛ بله، حالا عصمتِ خاصه‌شان مطرح می‌شود و می‌گوییم معصوم بودند.

بنابراین قبل از پیغمبر اسلام نیز زمین خالی از معصوم نبوده است؛ منتها برای هدایتِ مردم در آن دوران، اوصیاء حضور داشتند. ابوطالب و عبدالمطلب معصوم به معنای عام بودند؛ یعنی کافر نبودند و موحد و مؤمن بودند؛ اما عصمت به معنای خاص (عصمت از سهو و اشتباه) ظاهراً در موردِ آن‌ها مطرح نیست. باید ببینیم شأنِ آن‌ها نزدِ پیامبر چه بوده است؛ البته آن‌ها انتسابِ خاص به رسول‌الله داشتند. به طور کلی ثابت می‌شود که زمین خالی از معصوم و خالی از حجت نیست؛ پس بر اساسِ این مقدمه ثابت است که همواره معصومی در زمین هست.

باید ببینیم قبل از پیغمبر چه کسی معصوم بوده است؛ حضرت خضر که معصوم بوده، اوصیاء هم در زمین بودند. ما دورانِ فترتِ مطلق نداریم و اوصیایِ حضرت عیسی تا زمانِ پیامبر اسلام حضور داشتند و کشیده شدند تا زمانِ پیامبر؛ و اوصیایِ حضرت عیسی به همین معنایی که مثلاً عبدالمطلب و امثالِ او هستند مطرح بودند؛ یعنی به عنوانِ جانشین و وصیِ پیامبرِ پیشین حساب می‌شدند، نه اینکه خودِ آن‌ها مستقلاً پیامبرِ صاحبِ شریعتِ جدید باشند.

هواریون هم ظاهراً عمرشان کفاف نداد تا زمانِ پیامبر اسلام زنده بمانند، و بعد از آن‌ها اوصیایِ دیگر باقی ماندند؛ اما امامِ اصطلاحی نبودند. ولی شاید معصوم به معنایِ عام (ترکِ گناه) بوده‌اند. حالا روی این مسئله باید فکر بشود بیشتر، تا تفاوتِ عصمتِ عام و خاص تبیین گردد و ببینیم در دوره فترتِ بین حضرت عیسی و پیغمبر اسلام، معصومین در چه حدی بودند. مثلاً نسبت به حضرت ابوطالب، از جهتِ کمالِ ایمانِ ابوطالب و دیگران، تردیدی در ایمانِ ایشان نیست. ما ایمانِ ابوطالب را قبول داریم، ایمانِ عبدالمطلب را قبول داریم و در این‌ها حرفی نیست؛ اما در موردِ عصمت، باید ببینیم عصمت داشتند یا نداشتند. البته عصمت به معنایِ عام (ترکِ گناه) را داشتند، اما عصمت به معنایِ خاص که در امام اراده می‌کنیم (عصمت از سهو و اشتباه)، بعید است در غیرِ انبیاء و ائمه اثنی‌عشر باشد. این تفاوت بیشتر می‌خواهد تبیین بشود.

سوال:

پاسخ: بله، اگر عصمت را به معنیِ اعم (پاک بودن از گناه) بگیریم، مشکلی نداریم؛ عصمت به معنای عام که همان ترکِ گناه باشد مسلّماً در آن‌ها بوده است، اما عصمت به معنای خاص که حتی اشتباه نکردن در احکام و معارف باشد را بعید می‌دانند در غیرِ ائمه و انبیاء باشد.

 

ملازمات کلامی عصمت عام و خاص

[پرسش شاگرد:] "آن ملازمه‌ای که فرمودید میان عصمت و امامت وجود دارد، با این تبیین چطور توجیه می‌شود؟"

[پاسخ استاد:] آن ملازمه‌ای که گفتیم، مربوط به «عصمت خاصه» است؛ آن عصمتِ خاصه ملازمه دارد با امامت، نه عصمت به معنای عامِ ترکِ گناه. در این مقدمه گفته می‌شود که در هیچ زمانی نباید زمین از معصومِ مطلق (معصوم به معنای اخص) خالی باشد؛ بله. این در دلیلی که معروف به اثباتِ وجودِ معصومِ مطلق است مطرح می‌شود.

اگرچه پیش از پیغمبر اسلام کسانی بودند که ما می‌فهمیم مانندِ جناب خضر علیه‌السلام که این عصمتِ خاصه را داشتند؛

[پرسش شاگرد:] "پس چرا آن‌ها امامِ اصطلاحی نبودند؟"

[پاسخ استاد:] هر پیامبری در واقع امامِ زمانِ خودش نیز هست؛ در جایش ثابت شده که هر پیامبری امام است، منتها امامتش متناسب با منزلتِ اوست، نه امامِ رائجِ اصطلاحی؛ ولی هر پیامبری امام هست. بحثِ ما در اینجا در امامِ رائجِ اصطلاحی و رهبریِ امت است.

سوال:

پاسخ: دلیلِ دوم نمی‌گوید که زمین نباید از امامِ رائج خالی باشد، بلکه می‌گوید زمین نباید از معصوم (حجت) خالی باشد. و امامِ معصوم باید باشد چون شرطِ امامت را داراست.

سوال:

پاسخ: بله، اگر این‌طور باشد می‌شود گفت امام هست، منتها امامِ رائجِ اصطلاحی نیست؛ و هر پیامبری امام هست. من البته الان عینِ عباراتِ کبرایِ کلیِ مصنف یادم نیست، ولی مفادش همین است که بیان می‌کنم.

حالا به فرض که این دلیل دوم را به این صورت کامل ندانیم، دلایلِ بعدی هست و دلایلِ قبلی هم هست.

« وجه الثاني) قد بينا أن الإمام يجب أن يكون معصوما و غير هؤلاء ليسوا معصومين إجماعا فتعينت العصمة لهم و إلا لزم خلو الزمان عن المعصوم و قد بينا استحالته »؛

امام واجب است که معصوم باشد، و غیرِ این‌ها معصوم نبودند به اجماع؛ پس عصمت متعین در این‌هاست. زیرا اگر این‌ها معصوم نباشند، با توجه به اینکه دیگران به اجماع معصوم نیستند، لازم می‌آید خلوِّ زمان از معصوم؛ در حالی که گفتیم خلوِّ زمان از معصوم محال است. پس اگر دیگران معصوم نیستند، برای اینکه زمان خالی از معصوم نباشد، این بزرگواران باید معصوم باشند؛ و اگر معصومند، پس شرطِ امامت را دارند و امامت در آن‌ها متعین است؛ و این دلیل تمام است.

 

دلیل سوم: وجود کمالات نفسانی و بدنی در ائمه (ع) به عنوان برهان لمّی

 

« (الوجه الثالث) أن الكمالات النفسانية و البدنية بأجمعها موجودة في كل واحد منهم»؛

وجه سوم این است که کمالاتِ نفسانیه و کمالاتِ بدنیه‌ای که در امام لازم است، تماماً در این ۱۱ نفر موجود بوده است؛ اگرچه آن کمالات را در ظاهر به خاطرِ مصلحت آشکار نمی‌کردند، ولی کمالات را داشتند (مثلاً شجاعتِ بدنی را که از کمالاتِ بدنیِ امام است داشتند، منتها این شجاعت را اظهار نمی‌کردند چون موقعیتی برای اظهارش پیش نیامده بود).

«(الوجه الثالث) أن الكمالات النفسانية و البدنية بأجمعها موجودة في كل واحد منهم ، و كل واحد منهم كما هو كامل في نفسه كذا هو مكمل لغيره »؛

نه تنها خودشان کامل بودند، بلکه مکمل و معلمِ نفوسِ دیگران هم بودند؛ که این ویژگی در تاریخِ آن‌ها روشن است.

«و ذلك يدل على استحقاقه الرئاسة العامة لأنه أفضل من كل أحد في زمانه »؛

و این دلالت می‌کند بر استحقاقِ یکایکِ آن‌ها برای ریاستِ عامه و امامت؛ زیرا هر یک از این بزرگواران افضل بودند از تمامِ افرادی که در زمانشان وجود داشتند؛

«و يقبح عقلا تقديم المفضول على الفاضل »؛

و افضل باید امام باشد؛ و انسان‌های دیگر که نسبت به این بزرگواران مفضول بودند نمی‌توانند امام باشند؛ زیرا قبیح است عقلاً که مفضول را بر فاضل مقدم کنند، بلکه فاضل باید بر مفضول مقدم شود؛ و چون این بزرگواران افضل بودند، پس بر مفضول (که بقیه خلق هستند) مقدم می‌شوند، یعنی می‌شوند امامِ بقیه خلق.

«فيجب أن يكون كل واحد منهم إماما و هذا برهان لمي. »؛

پس واجب است که هر یک از آن‌ها امام باشد، و این برهان، برهانِ لمّی است؛ چون از کمال (که علتِ استحقاقِ شخص به امامت است) پی به امامتِ این بزرگواران بردیم (یعنی از علت به معلول رسیدیم). کمالی که شرطِ امامت و علتِ استحقاقِ امامت است، ما را به امامتِ این‌ها رهنمون شد.

 

مسئله نهم: احکام مخالفان و منکران امامت

 

«المسألة التاسعة في أحكام المخالفين قال: و محاربو علي ع كفرة و مخالفوه فسقة. »؛

مسئله نهم در احکامِ مخالفان است؛ یعنی کسانی که با امامتِ حضرت امیر علیه‌السلام و با امامتِ این ۱۱ نفر مخالفت ورزیدند. حالا چه فقط امامتِ حضرت امیر را قبول ندارند، چه امامتِ ایشان را قبول دارند اما ائمه بعدی را قبول ندارند؛ بالاخره در یکی از امامان اختلاف دارند، حکمِ این‌ها چیست؟

می‌فرمایند اگر این مخالفین مخالفتشان در این حد باشد که با ائمه علیهم‌السلام بجنگند (محاربه کنند)، در این صورت به حکمِ کلامی کافر می‌شوند؛ چون کسی که با امام می‌جنگد، مثلِ این است که با پیغمبر می‌جنگد؛ و همان‌طور که هر کس با پیغمبر بجنگد کافر است، کسی هم که با امام بجنگد کافر است. اما اگر با امام نمی‌جنگند، بلکه فقط امام را قبول ندارند (مثلِ بسیاری از فرَقِ دیگر که امام را به امامت قبول ندارند ولی با امام هم درگیر نمی‌شوند)

حکم کلامی محاربان با حضرت علی (ع) و ائمه معصومین (ع)

در موردِ این‌ها چند قول است؛ بعضی گفته‌اند این‌ها هم کافرند، بعضی گفته‌اند فاسقند. بعداً آن‌هایی که گفته‌اند فاسقند، بعضی گفته‌اند این‌ها جهنمیِ همیشگی هستند و بعضی گفته‌اند نه، مدتی در جهنمند و بعداً به بهشت می‌روند. بالاخره در موردِ این مخالفین اختلاف شده است. در موردِ محاربین (کسانی که جنگ به راه انداختند) اختلافِ چندانی نیست؛ محاربین کافرند. در موردِ مخالفینی که مخالفتشان در حدِّ حرب و جنگ نباشد اختلاف است که مصنف به آن اشاره می‌کند.

« قال: و محاربو علي ع كفرة و مخالفوه فسقة »؛

کسانی که با حضرت امیر می‌جنگند کافرند (کسانی که با فرزندانِ حضرت امیر هم می‌جنگند آن‌ها هم کافرند)، و مخالفانِ او (یعنی مخالفینِ حضرت امیر که مخالفتشان در حدِّ جنگ نباشد) فَسَقَة (یعنی فاسق) هستند و کافر نیستند.

« أقول: المحارب لعلي ع كافر لقول النبي ص حربك يا علي حربي و لا شك في كفر من حارب النبي ص »؛

محاربِ حضرت علی علیه‌السلام کافر است؛ زیرا پیغمبر فرمود: «یا علی، جنگِ با تو جنگ با من است.» خب معلوم است و شکی نیست در اینکه کسی که با پیغمبر بجنگد کافر است؛ پس کسی هم که با حضرت امیر بجنگد، چون به منزله جنگیدن با حضرت رسول است، کافر خواهد بود. این در مورد کسانی است که با حضرت جنگیدند (مانند جبهه جمل و صفین و نهروان).

حکم کلامی مخالفان غیرمحارب و منکران امامت در مذاهب اسلامی

 

« أقول: المحارب لعلي ع كافر لقول النبي ص حربك يا علي حربي »؛

اما مخالفانِ او در امامت (که امامتِ حضرت را قبول ندارند و با امامتِ حضرت مخالفت کردند)، در موردِ این گروه قولِ علمای ما اختلاف دارد؛

« فقد اختلف قول علمائنا فيهم فمنهم من حكم بكفرهم لأنهم دفعوا ما علم ثبوته من الدين ضرورة »؛

پس برخی از علمای ما حکم به کفرِ آن‌ها کرده‌اند و گفته‌اند این‌ها هم کافرند؛ زیرا آن‌ها آنچه را که به طورِ ضروری از دین ثابت شده بود دفع کردند و کنار گذاشتند؛ پس منکرِ یکی از ضروریاتِ دین شدند و کسی که منکرِ ضروریِ دین بشود، ملحق به کافر می‌شود. آن ضروریِ دینی که این‌ها با آن مخالفت کردند چه بوده است؟

« و هو النص الجلي الدال على إمامته مع تواتره »؛

همان نصِّ جلی است که دلالت می‌کند بر امامتِ حضرت امیر؛ با اینکه این نص متواتر بود (که منظور نصِّ جلی غدیر است)؛ پس با انکارِ این نص، منکرِ یکی از ضروریاتِ دین شده و کافر می‌گردند.

 

اقوال علمای شیعه پیرامون سرنوشت اخروی مخالفان غیرمحارب (فاسقان)

«وذهب آخرونَ إلى أنهم فسقةٌ وهو الأقوى»؛

اما گروه دیگری از علمای شیعه رفته‌اند به این مکتب که مخالفانِ حضرت امیر و همچنین مخالفانِ اولادِ ایشان فاسقند، نه کافر؛ و این قولِ دوم اقوا و قوی‌تر است.

[پرسش شاگرد:] "چرا قول به فسق آن‌ها اقوا و قوی‌تر است؟"

[پاسخ استاد:] به خاطر اینکه ما منکرِ ضروریِ مذهب را کافرِ فقهیِ خارج از اسلام نمی‌دانیم؛ آن‌ها منکرِ ضروریِ مذهبِ شیعه شده‌اند، نه منکرِ ضروریِ دینِ اسلام (یعنی توحید و نبوت و معاد را که پایه‌های اسلام است منکر نشده‌اند؛ پس کافر نیستند بلکه فاسقند).

« ثم اختلف هؤلاء على أقوال ثلاثة: أحدها أنهم مخلدون في النار لعدم استحقاقهم الجنة »؛

سپس این کسانی که قائل به فسقِ این مخالفین شدند، خودشان سه گروه شدند؛ یکی از آن سه گروه این است که گفتند: این‌ها جاویدان و مخلد در جهنم هستند؛ به خاطرِ عدمِ استحقاقشان برای بهشت (چون استحقاقِ بهشت را که ندارند، و غیر از بهشت و جهنم هم که جایگاهِ دیگری در عالمِ آخرت نیست؛ بنابراین اگر در بهشت وارد نشوند، ناچار باید در آتش وارد بشوند و دائماً در جهنم باشند).

« الثاني قال بعضهم إنهم يخرجون من النار إلى الجنة. »

(بعضی از علمای شیعه که قائل به فسقِ این مخالفینند، گفتند که این‌ها نهایتاً از آتش خارج می‌شوند و به سمتِ بهشت می‌روند؛ یعنی مدتی در آتش به خاطرِ گناهشان مجازات می‌شوند، ولی در نهایت نجات پیدا می‌کنند و به بهشت می‌روند). این هم قولِ دوم.

« الثالث ما ارتضاه ابن نوبخت و جماعة من علمائنا أنهم يخرجون من النار لعدم الكفر الموجب للخلود و لا يدخلون الجنة »؛

و قولِ سوم—که مقتضایِ کلامِ ابن‌نوبخت (از متکلمینِ بزرگِ شیعه) و جماعتی از علمای ماست—این است که: آن‌ها از آتش خارج می‌شوند (چون کفرِ مطلق که موجبِ خلود و جاودانگی در آتش است در آن‌ها نیست)، اما داخلِ بهشت هم نمی‌شوند؛ زیرا ایمانی را که اقتضا می‌کند استحقاقِ ثواب و بهشت را داشته باشند، ندارند. پس این‌ها نه داخلِ بهشت می‌شوند به خاطرِ نداشتنِ شایستگیِ بهشت، و نه داخل در آتش می‌مانند تا ابد به خاطرِ اینکه کافرِ مطلق نیستند.

تبیین دیدگاه ابن‌نوبخت پیرامون جایگاه بین‌ابینی مخالفان (اعراف)

حالا چه وضعی برایشان اتفاق می‌افتد؟ در متن توضیح نداده‌اند؛ چون ما خودمان هم از جزئیاتِ آن خبر نداریم. شاید بین بهشت و جهنم یک واسطه‌ای باشد که این‌ها را در آن واسطه قرار می‌دهند؛ پس خلاصه مطلب این شد که در موردِ محاربانِ حضرت علی علیه‌السلام قائل شدیم به کفر، و در موردِ غیرمحاربان اختلاف بود؛ بعضی در آن‌ها هم قائل به کفر شدند، ولی ما قائل به فسق شدیم؛ و آن‌هایی که قائل به فسق شدند سه گروه شدند که مرحوم علامه فقط قولِ آن سه تا را نقل کرد و هیچ‌کدام را بر دیگری ترجیح نداد.

پس این‌هایی که قائل به فسق هستند، برای اینکه حالا این فاسق‌ها چطور باهاشان در قیامت معامله می‌شود، تفصیلِ بیشتری نمی‌دهند و ظاهراً جزءِ متوقفین هستند.

[پرسش شاگرد:] "آیا جایگاه اعراف در آخرت می‌تواند موید قول سوم باشد؟"

[پاسخ استاد:] بله، احتمال دارد که اعراف بین جهنم و بهشت باشد؛ و جایگاهِ کسانی است که لیاقتِ بهشت را ندارند، و از طرفی مستحقِ جاودانگی در جهنم هم نیستند. این احتمال هست که جایگاهِ سومی به نامِ اعراف داشته باشیم که انسان‌هایی را در آنجا قرار می‌دهند که لیاقتِ بهشتِ قرب را ندارند ولی اصحابِ دوزخ هم نیستند؛ و قولِ ابن‌نوبخت هم احتمالاً و ظاهراً همین است.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص396.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص397.