90/09/27
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم در افضلیت امیرالمومنین بر سایر افراد /وجوه برتری امیرالمومنین
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
دلیل بیست و دوم: منزلت حضرت علی (ع) در احادیث طائر، منزلت و غدیر
صفحه ۳۹۳، سطر نهم؛
«قال: و خبر الطائر و المنزلة و الغدير و غيرها.»[1]
بحث ما در وجوهی بود که افضلیتِ حضرت امیر علیهالسلام را بیان میکردند و ثابت میکردند که ابوبکر افضل نیست، بلکه حضرت افضل هستند. چندین وجه را ذکر کردیم و وجوهی در پیش داریم. این وجوهی که میخواهیم ذکر کنیم، روایاتی است که صادر شدهاند و هر کدامشان به نحوی افضلیتِ حضرت امیر علیهالسلام را ثابت میکنند که ما این اخبار را به عنوانِ روایات از روی متن میخوانیم؛ آنجاهایی که احتیاج به توضیحِ خارج از متن دارد را بیان میکنم.
از جمله، خبرِ طائر است که پرندهای بر سفره حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم بود و حضرت دعا کردند که بهترینِ خلق یا بهترینِ اهلِ زمین بیاید و با من همغذا شود، که حضرت امیر علیهالسلام آمدند و همغذا شدند؛ و کلامِ پیغمبر هم کلامِ مبالغهآمیز نیست، بلکه زبانِ کسی است که همه حرفهایش موافق با حقیقت است.
خبرِ منزلت هم خبری است که قبلاً گفتیم. خبرِ غدیر را هم قبلاً ذکر کردیم؛ منزلتِ هارون به موسی، و مسلّماً هارون در زمانِ حضرت موسی رتبهاش بالاتر از بقیه بود و بعد از حضرت موسی بود؛ خب حضرت امیر علیهالسلام اگر به منزله هارون باشند، رتبهشان بعد از حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم بالاترین است.
همچنین خبرِ تطهیر هم که روشن است و آن هم نشاندهنده افضلیتِ حضرت است. البته ما قبلاً خبرِ منزلت و خبرِ غدیر را ذکر کرده بودیم، منتها از آنها استفاده دیگری برده بودیم [برای اثباتِ خلافت]؛ حالا میخواهیم استفاده کلامی بر افضلیت ببریم، پس تکرار نیست. اگر در گذشته این دو حدیث را ذکر کردیم، برای این بود که اثبات کنیم با این دو حدیث ولایتِ حضرت را؛ حالا میخواهیم ثابت کنیم افضلیتِ حضرت را، بنابراین چون دو غرض داشتیم تکرار نکردهایم. بعد هم روایاتِ دیگری است که آن روایات را بعداً میخوانم. البته در روایات، برخی اهلِ سنت طوری توجیه کردهاند که ما توجیهشان را قبول نداریم و به سه دلیل توجیهشان را رد میکنیم و ثابت مینماییم که درست است غدیر که بر ولایتِ حضرت دلالت میکرد، بر افضلیتِ حضرت هم دلالت دارد.
صفحه ۳۹۳ هستیم، سطر نهم.
« قال: و خبر الطائر و المنزلة و الغدير و غيرها »؛
و از جمله مرجحات، خبرِ طائر است، خبرِ منزلت است، خبرِ غدیر است و غیرِ این خبرها، که مرحوم علامه چندین مورد از این غیرهها را نقل میکند.
این بیست و دومین وجه برای افضلیتِ حضرت است و تقریرش این است که پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم خبر داد در مواضعِ زیادی به بیانِ فضلِ حضرت امیر علیهالسلام، بلکه و زیادتِ کمالِ او بر دیگران؛ و در بعضی از این روایات هم تصریح بر امامتِ حضرت داشتند. البته تصریح بر امامت را ما قبول داریم و در قبل هم استفاده کردیم؛ آنچه که الان میخواهیم استفاده کنیم، بیانِ افضلیت است که از تمامِ این روایات استفاده میشود.
حدیث طائر و دلالت آن بر محبوبیت مطلق حضرت علی (ع) نزد خداوند
از جمله آن اخبار، خبری است که وارد شده در خبرِ طائر؛ و آن خبر این است که حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند:
« (منها) ما ورد في خبر الطائر و هو أنه قال اللهم ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي من هذا الطائر »؛
بارالها، بیاور پیشِ من (چون با حرفِ جرِّ "بِـ" متعدی شده یعنی بیاور پیشِ من) محبوبترینِ خلقِ خودت را که با من از این پرنده تناول کند؛ پس علی بن ابیطالب علیهالسلام آمد.
در این روایت «أحبّ خلقک» دارد، و در روایتِ دیگر دارد: « اللهم ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي من هذا الطائر ».
این خبر را (یعنی خبرِ طائر را، حالا چه به نسخه اول و چه به نسخه دوم) رواتِ زیادی نقل کردهاند؛ از جمله:
« رواه أنس و سعد بن أبي وقاص و أبو رافع مولى رسول الله ص و ابن عباس »؛
انس بن مالک، سعد بن ابیوقاص، ابورافع (آزادشده رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم) و ابن عبا
« و عول أبو جعفر الإسكافي و أبو عبد الله البصري على هذا الحديث في أنه ع أفضل من غيره »
(ابوجعفر اسکافی و ابوعلی بصری اعتماد کردند بر این حدیث در اینکه حضرت علیهالسلام افضل از غیرِ خودشان هستند).
« و ادعى أبو عبد الله شهرة هذا الحديث و ظهوره بين الصحابة و لم ينكره أحد منهم»
(و ابوعبدالله بصری ادعا کرده شهرتِ این حدیث را و ظهورِ این حدیث را بینِ صحابه، و هیچکس هم از صحابه این حدیث را انکار نکرده است)؛
«فيكونُ متواتراً»؛
پس این حدیث متواتر است؛ یعنی به نظرِ خیلیها رسیده و خیلیها هم قبولش دارند و کسی هم انکارش نکرده است؛ بنابراین از نظرِ سند قوی است و از نظرِ دلالت هم که واضح است.
سکوت صحابه در قبال احادیث فضایل به عنوان نشانه صحت آن
سوال:
پاسخ: سکوتِ بقیه را دلیل بر رضایت و صحت میگیرند؛ بله، سکوتِ بقیه دلالت بر رضایت بوده، چون در آن زمان سکوت نمیکردند و اگر روایتِ خلافی بود جواب میدادند؛ مگر اینکه برایشان روشن نبوده باشد. مثلاً در یک فضایی روایتِ جعلی را مطرح کرده باشند که کسی نباشد جواب بدهد؛ اما صحابه بیجواب نمیگذاشتند و صحابه اگر انکاری داشتند جواب میدادند. بنابراین خبری که انکار نشده، معلوم است که موردِ پذیرش بوده و هیچکس انکار نکرده است.
مثلاً ابوذر و امثالِ ابوذر، اینها آدمهای ساکتی نبودند که سکوت کنند و کسی خبری را نقل کند و اینها نادیده بگیرند؛ ابوذر انقدر تندرو و قاطع بود که بالاخره ناچار شدند تبعیدش کنند. سکوتِ اینها میتواند دلیل باشد؛ چون سکوتشان مثلِ سکوتِ افرادِ معمولی نبوده است. سکوتِ افرادِ معمولی برای حفظِ مقام و منصب و زندگیِ خودشان است، اما اینها از کسی جز خدا باکی نداشتند. بعضی از صحابه هیچچیز برایشان ارزش نداشت جز حق، و حاضر بودند همهچیز را فدای حق بکنند؛ به این جهت سکوت نمیکردند. اگر واقعاً این روایت را باطل میدانستند، یک چیزی میگفتند؛ بهخصوص که روایت در موردِ کسی است که قدرت دستش نبوده است.
حدیث منزلت و استدلال کلامی به تفوق شأنی هارون (ع)
اگر کسی قدرت دستش باشد، میگوییم دیگران احتیاط میکنند، حرف نمیزنند و اعتراض نمیکنند تا مبادا موردِ انتقامش قرار بگیرند؛ ولی کسی که قدرت دستش نیست، خب راحت میتوانند انکار کنند و بگویند نه، این روایت نرسیده است؛ در حالی که انکار نکردند.
« (و منها) خبر المنزلة »؛
و از جمله اخباری که بر فضیلت دلالت میکند، خبرِ منزلت است؛ و آن خبر عبارت است از قولِ پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلم که فرمود: « و هو قوله ص أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي ».
این روایات قبلاً هم ذکر شده بود؛ بعد این روایت را ایشان استدلال میکنند و دلیل قرار میدهند به این بیان که:
« و قد كان هارون أفضل أهل زمانه عند أخيه »؛
به تحقیق هارون افضلِ اهلِ زمانِ خود در پیشگاهِ حضرت موسی بود. حالا که اینطور شد، منزلتِ حضرت امیر علیهالسلام هم نشان میدهد که:
« فكذا علي ع عند محمد ص »؛
پس حضرت امیر علیهالسلام هم پیشِ حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم افضلِ مردمِ زمانِ خودش است؛ چون منزلت، این دلالت را دارد؛ وقتی حضرت امیر به منزله هارون باشند، نتیجهاش همین میشود که شد.
بقاء و استمرار افضلیت حضرت علی (ع) پس از رحلت پیامبر (ص)
[پرسش شاگرد:] "آیا این افضلیت در زمانِ بعد از وفات پیامبر (ص) هم استمرار دارد؟"
[پاسخ استاد:] بله؛ در زمانِ پیغمبر، ابوبکر بود، عمر بود، حضرت امیر هم بودند؛ و در زمانِ پیغمبر، حضرت امیر افضل بود. بعد از وفاتِ حضرت رسول چه اتفاقی افتاده که ابوبکر افضل بشود؟ جز انتخابِ مردم؛ که انتخاب هم افضلیتِ باطنی و واقعی نمیآورد. انتخابِ مردم افضلیتِ اجتماعی و اجرایی میآورد، اما افضلیتِ باطنی که نمیآورد؛ نه قدرتِ معنویِ ابوبکر را زیادتر میکند و نه صفات و کمالاتِ نفسانیاش را بالا میبرد. انتخابِ مردم که چنین نتایجی ندارد؛ بنابراین اتفاقی نیفتاده که حضرت امیر علیهالسلام از افضلیت بیفتند و ابوبکر به افضلیت برسد. ما یقین داریم که چیزی اتفاق نیفتاده است.
جمله «إلا أنه لا نبي بعدي»؛ این «بعدی» نشان میدهد که بعد از من پیامبری نیست؛ و اگر پیامبری قرار بود بعد از من بیاید، تو بودی. اینها دلالت میکند بر اینکه افضلیتِ حضرت امیر بعد از پیغمبر هم ادامه دارد و استمرار دارد. از این ذیلِ حدیث میتوانید استمرار را استفاده کنید. و اگر ذیلِ حدیث هم نبود، بیان کردم ما یقین داریم که اتفاقی نیفتاده که خلافِ افضلیتِ حضرت امیر را ثابت کند.
حدیث غدیر و ملاک قرار دادن مولی به معنای «أولى بالتصرف»
«ومنها خبرُ الغديرِ»؛
و از جمله آن اخباری هم که دلالت بر افضلیتِ حضرت میکند، خبرِ غدیر است؛ و آن خبرِ غدیر عبارت از قولِ پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلم است که زمانی که خطبه خواندند برای مردم در غدیر خم، در هنگامی که مراجعت میکردند از حجةالوداع، کلامشان این بود:
« و هو قوله ص لما خطب الناس بغدير خم في عوده من حجة الوداع: معاشر المسلمين أ لست أولى منكم بأنفسكم قالوا بلى يا رسول الله فأخذ بيد علي »؛
آیا من نسبت به شما اولیٰ از خودتان نیستم؟ (یعنی من تصمیمگیرندهتر و متصرفتر از شما در کارهای خودتان نیستم؟) گفتند: «چرا، شما بر خودِ ما ترجیح داری و هرگونه تصرفی در امورِ ما داری و ما دستوراتت را باید اجرا کنیم.» بعد حضرت دستِ علی علیهالسلام را گرفتند و فرمودند: «هر کس من مولای او هستم، این علی مولای اوست.» کسی دیگر را نفرمودند. البته اداتِ حصر در عبارت نیست، ولی از محتوای عبارت حصر فهمیده میشود؛ فرمودند علی مولای اوست، نه علی و دیگرِ بستگانِ من، یا علی و دیگرِ صحابه من؛ هیچ اثری از دیگران نیست و این نشان میدهد که واقعاً منظور حصر بوده، اگرچه اداتِ حصر به کار نرفته است.
سپس دعا کردند:
« و قال: من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ، وانصرْ من نصره، واخذلْ من خذله، وأدِرِ الحقَّ معه حيثُ دار»[2] ؛
بارالها، هر کس او را دوست دارد دوست بدار، و هر کس با او دشمنی دارد دشمن بدار، و هر کس یاریاش کند یاری کن، و هر کس خوارش کند و یاریاش را ترک کند خوارش کن؛ و حق را با علی دور بده هر جا که او دور بزند (یعنی حق را دائرمدارِ علی کن؛ هر جا که علی رفت حق برود، و هر جا که علی پشت کرد حق پشت کند). این حدیثِ غدیر بود که به طورِ تفصیلی ذکر شد. البته ممکن است همه نسخهها همه این مطالبِ ذیل را نداشته باشند، ولی تقریباً آن اوایلش در متنِ مصنف هست.
و قدّمنا؛ و قبلاً اثبات کردیم که مراد به «مولا» در این حدیثِ غدیر، «أولى بالتصرف» است. خب، ما از «أولى بالتصرف» میتوانیم استفاده کنیم ولایتِ حضرت و خلافتِ حضرت را که قبلاً هم استفاده کردیم؛ ولی حالا میگوییم از «أولى بالتصرف» میتوانیم استفاده کنیم افضلیتِ ایشان را؛ زیرا اگر کسی أولیٰ به تصرف بر همگان باشد، باید افضل از همگان باشد و غیرِ افضل نمیتواند أولیٰ به تصرف بر افضل باشد.
« و إذا كان علي ع أولى من كل أحد بالتصرف في نفسه . »؛
و هنگامی که علی علیهالسلام أولیٰ از هر کسِ دیگری باشد در تصرف نمودن بر نفسِ کلِّ احد أولیٰ به تصرف هستند؛ یعنی حضرت در نفسِ کلِّ احد أولیٰ به تصرفند. اگر حضرت در نفسِ هر کسی أولیٰ به تصرف است:
«كان أفضلَ منهم قطعاً»؛
قطعاً افضل از کلِّ احد خواهد بود. خب این تمام شد؛ استدلالِ ما بود و این روایتِ سوم بود که حدیثِ غدیر بود.
نقد توجیه تفسیری اهل سنت پیرامون واژه مولی در حدیث غدیر
میخواهم حالا در موردِ این حدیثِ غدیر، اعتراضی را که بعضی از اهلِ سنت گفتهاند ذکر بکنیم که اعتراضِ آنها را به سه جواب، پاسخ خواهیم داد. بعد از اینکه جواب تمام شد، حدیثِ غدیر را رها میکنیم و به حدیثهای دیگر که دلالت بر افضلیتِ حضرت امیر علیهالسلام میکنند میپردازیم.
اما اشکالی که بعضی از اهلِ سنت کردهاند این است که: در این حدیث، «مولا» به معنای آزاد شده (به معنای ولاءِ عتق) است؛ و داستان را هم اینچنین تراشیدهاند. آنها گفتهاند داستان اینچنین بود که حضرت امیر علیهالسلام به زید بن حارثه میفرمایند که: «تو مولایِ منی (یعنی آزاد شده من هستی).» زید برمیگردد و میگوید: «نه، من آزاد شده پیغمبرم و آزاد شده شما نیستم.» بعد این جریان به حضرت رسول میرسد و حضرت میفرمایند: «هر کس که من مولای او هستم، علی هم مولای اوست.» مولایی که در کلام، در مشاجره بین حضرت امیر و زید مطرح شده بوده، به معنای آزاد شده است؛ مولایی که در کلامِ پیغمبر آمده به معنایِ متقابلِ مولا، یعنی سید و آقا است؛ و نتیجه یکی است: آزاد شده، آزاد شده همان عبدی است که مولایی و آقایی دارد.
سوال:
پاسخ: بله، این خبر به حضرت رسید و حضرت فرمودند: «نه؛ هر کس که من مولای او هستم، علی هم مولای اوست.» بنابراین اگر تو آزاد شده من هستی، آزاد شده علی هم هستی؛ اگر من مولای تو هستم، علی هم مولای توست. پس اگر من تو را آزاد کردم، کأنّه علی تو را آزاد کرده است؛ که مولا در اینجا به معنایِ ولاءِ عتق (یعنی آزاد شدن یا آزاد کردن) است؛ یعنی تو ای زید، آزادشده منی و علی هم آزادکننده است.
خب، اگر روایت معنایش این باشد، از آنچه که ما میخواهیم استدلال کنیم (یعنی دلالت بر آنچه که ما میخواهیم استدلال کنیم) میافتد؛ نه دلالت بر ولایتِ حضرت امیر و أولیٰ به تصرف بودنِ ایشان میکند که ایشان خلیفه بشوند و حکومت کنند، و نه دلالت بر افضلیت میکند؛ هیچ دلالتی ندارد، فقط یک داستانی بوده و یک جریانی بوده که اتفاق افتاده و پیغمبر هم جواب را دادهاند و تمام شده است.
ایشان از این اشکال، سه جواب میدهد که خدمتتان بیان میکنم:
پاسخ اول: عمومیت ولای عتق در سنن عرب و عدم انحصار آن در حضرت علی (ع)
« اعترض بعضهم على هذا بجواز أن يكون المراد به الولا ء لأنه وقع مشاجرة بين أمير المؤمنين ع و بين زيد بن حارثة »؛
برخی از اهلِ سنت حمل کردهاند دلالتِ این حدیثِ غدیر را بر اینکه جایز است مراد به مولا، ولاءِ عتق باشد؛ به خاطرِ خصومت و مرافعهای که واقع شد بینِ امیرالمؤمنین علیهالسلام و بینِ زید بن حارثه که آزاد شده پیغمبر بود.
« فقال له علي ع أنت مولاي »؛
پس حضرت به زید فرمودند: «تو مولایِ منی (آزادشده منی)» که منظور از مولایی همین ولاءِ عتق است؛ یعنی من بر تو ولاءِ عتق دارم.
« فقال زيد أنا مولى رسول الله ص و لست بمولاك »؛
پس زید گفت: «من آزاد شده رسولِ خدا صلیالله علیه و آله هستم و آزاد شده شما نیستم.»
« فبلغ ذلك رسول الله ص فقال من كنت مولاه فعلي مولاه و الجواب من وجوه: »؛
پس این مشاجره به رسولِ خدا صلیالله علیه و آله و سلم رسید و حضرت در این مشاجره و برای اینکه حق را به حضرت امیر بدهند فرمودند: «هر کس من مولای او هستم، علی هم مولای اوست؛ پس اگر آزاد شده من باشد، آزاد شده علی هم هست.»
و جوابِ اول؛ مرحوم علامه میفرماید که سه جواب داریم.
جوابِ اول این است که در بینِ عرب رسم بود که اگر کسی عبدی را آزاد میکرد، نه تنها آن عبدِ آزادشده تحتِ ولایِ این سید و آقایش بود، بلکه آزادشده تمامِ بستگانِ این مولا و آقایش هم به حساب میآمد. بنابراین، این قانون که یک قانونِ رائج بود در بینِ اعراب، اگر بخواهد در موردِ پیغمبر جاری بشود، وقتی زید آزاد شده پیغمبر است، آزاد شده تمامِ بستگانِ پیغمبر هم حساب میشود. پس چرا پیامبر در این کلام فقط حضرت امیر را فرمودند؟ با اینکه اگر طبقِ آن قاعدهای که بینِ اعراب رائج بود عمل کنیم، باید تمامِ بستگانِ حضرت رسول مولایِ زید باشند و زید آزادشده هر یک از آنها باشد؛ چرا حضرت فقط حضرت امیر را ذکر کردند؟ معلوم میشود مراد ولاءِ عتق نیست؛ وگرنه ولاءِ عتق اختصاص به یک پسرعمو ندارد و تمامِ بستگان این ولایت را دارند (و این را در بحثِ ارث هم خواندهاید که در بابِ ارث، یکی از وسایلِ ارث ولاءِ عتق است و تمامِ بستگان از این ولاءِ عتق استفاده میکنند و اختصاص به پسرعمو ندارد). چرا حضرت به حضرت امیر اختصاص دادند؟ این اختصاص نشان میدهد که مراد ولاءِ عتق نبوده است؛ زیرا ولاءِ عتق اختصاصی ندارد.
این جوابِ اول است.
« الأول ما ذكره أبو عبد الله البصري و هو أنه لا اختصاص لعلي ع بالولاء دون غيره من أقارب النبي ص »؛
باطل است به وجوهی؛ اول آنچه ابوعبدالله بصری جواب داده و آن این است که اختصاصی برای علی علیهالسلام در ولاءِ عتق نیست، بدونِ غیرِ او از اقاربِ پیامبر؛ در حالی که در بینِ عرب رسم بوده که ولاءِ عتق اختصاص به یک نفر ندارد و به تمامِ بستگان سرایت میکند. خب پس چرا حضرت ولایتشان را به حضرت علی اختصاص دادند؟ این اختصاص مخصصی ندارد، پس باید بفهمیم که مراد از ولایی که در اینجا آمده، ولاءِ عتق نیست؛
« فلا يجوز حمله على هذا المعنى. »؛
پس جایز نیست حملِ واژه مولا بر ولاءِ عتق و عبارتِ پیغمبر را اینطوری توجیه کنیم.
پاسخ دوم: تبریک عمر بن خطاب و تبیین معنای رهبری و سروری مولی
جوابِ دوم این است که خودِ عمر—که رقیبِ بزرگِ حضرت امیر بود—از کلمه مولا ولاءِ عتق را نفهمید؛ او بعد از اینکه کلامِ حضرت را شنید، آمد به حضرت امیر تبریک گفت و گفت: «مبارک باد بر تو که مولای من و مولای کلِّ مؤمن و مؤمنهای شدی.» این مولا دیگر به معنیِ ولاءِ عتق نیست؛ چون حضرت علی که با همه مؤمنین و مؤمنات (یا لااقل با عمر) ولاءِ عتق نداشتند؛ پس معلوم است که مراد از مولایی که در اینجا هست، به فهمِ خودِ عمر هم ولاءِ عتق نیست.
« الثاني ما ذكره أبو عبد الله أيضا و هو أن عمر قال له بعد هذا الحديث هنيئا لك أصبحت مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة »؛
وجهِ دومی که ابوعبدالله بصری گفته این است که عمر به حضرت امیر بعد از حدیث اینچنین گفت: «گوارا باد برای تو ای پسر ابوطالب؛ اصبحتی (یعنی شدی) مولایِ من و مولایِ کلِّ مؤمن و مؤمنهای.»
« و قالت عائشة و الأنصار بعد ذلك يا مولانا.»؛
و عایشه و انصار هم بعداً حضرت را «یا مولانا» خطاب کردند؛ و این هم نشان میدهد که مراد ولاءِ عتق نبوده است؛ چون عایشه که دیگر آزادشده نبوده، یا انصار که آزادشده نبودهاند اصلاً؛ پس ولاءِ عتق در موردِ آنها تصویری ندارد و وجود نداشته است.
« فلا يجوز حمله على الولاء »؛
پس جایز نیست حملِ مولایی که در این عبارت آمده بر ولاءِ عتق.
پاسخ سوم: قرینه صدر حدیث غدیر بر معنای اولویت و حاکمیت
دلیلِ سوم، صدرِ روایت است؛ صدرِ روایت اصلاً کاری به ولاءِ عتق ندارد. میگوید هر کس من مولیٰ و اولایِ او هستم؛ ابتدا پیامبر از بقیه سؤال میکنند: «آیا من أولیٰ به تصرف نیستم؟» آنها جواب میدهند: «چرا.» بعد حضرت میفرماید: «حالا که من أولیٰ به تصرفم، هر کس که من مولای او هستم، علی مولای اوست.» اصلاً صدرِ روایت نشان میدهد که ارتباطی با ولاءِ عتق ندارد.
« الثالث أن مقدمة الحديث تنفي هذا المعنى و هو قوله ع أ لست أولى منكم بأنفسكم ؟»؛
مقدمه حدیث نفی میکند این معنا را (یعنی این معنا را که مولا به معنای ولاءِ عتق باشد)؛ و آن مقدمه حدیث، قولِ حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم است که فرمود: «آیا من نسبت به خودتان بر شما أولیٰ نیستم؟»
البته در داستانِ ساختگیِ زید، این صدر را قبول نکردهاند؛ خب حالا او قبول نکرده، باید بگوییم نیست؟ آن آدمی که این داستان را جعل کرده، صدرِ حدیث را قبول ندارد؛ خب حالا صدر را ما باید بگوییم چون او قبول ندارد، دیگر واقعاً وجود هم ندارد؟ نمیشود گفت؛ چون حدیثِ غدیر مشتمل بر این صدر هست. در بعضی احادیث، عبارتِ «ألستُ أولى بكم من أنفسكم» آمده است که صریحتر معنا میشود.
خب حدیثِ غدیر تمام شد و ثابت شد که دلالتش بر افضلیت تمام است؛ حتی ما ادعا کردیم که دلالتش بر ولایت و خلافتِ حضرت امیر هم تمام است.
حدیث نبوی پیرامون قاتل ذو الثدیه به عنوان بهترین خلق
و از جمله احادیثی که دلالت بر افضلیتِ حضرت امیر میکند، قولِ پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلم است درباره ذوالثدیه که فرمودند:
« (و منها) قول رسول الله ص في ذي الثدية يقتله خير الخلق و الخليفة و في رواية أخرى »؛
او را میکشد بهترینِ خلق (یا بهترینِ خلائق)؛ که خب تصریح به افضلیت و خلافتِ حضرت امیر هم هست. تصریح به خیرالخلق بودنِ ایشان هست و این دیگر احتیاجی به استنباط ندارد که ما افضلیت را استنباط کنیم؛ زیرا صریحِ خودِ روایت است. و در روایتِ دیگری داریم: «يقتلهُ خيرُ هذهِ الأُمَّةِ»؛ خیرالخلق نفرموده، بلکه «خیرِ این امت» فرموده است که باز هم کافی است برای ما؛ چه بفرماید خیرِ خلق و چه بفرماید خیرِ این امت، به هر حال دلالت بر افضلیت میکند.
حدیث نبوی به حضرت فاطمه (س) پیرامون انتخاب الهی پیامبر (ص) و حضرت علی (ع)
احادیثِ دیگری باز میآوریم پشتِ سرِ هم که من دیگر بیشترش یا همهاش را از روی متن میخوانم که تمامِ اینها دلالت بر افضلیتِ حضرت علی علیهالسلام میکند و احتیاج به خارج گفتن و توضیحِ مستقل ندارد.
« و قال لفاطمة ع إن الله اطلع على أهل الأرض فاختار منهم أباك فاتخذه نبيا ثم اطلع ثانية فاختار منهم بعلك فأمرني أن أنكحك إياه و أن أتخذه وصيا »؛
و فرمودند پیامبر به حضرت فاطمه علیهاالسلام: «همانا خداوندِ متعال اشراف و توجه پیدا کرد بر زمین، پس انتخاب کرد از میانِ آنها پدرت را و او را پیامبر قرار داد؛ سپس بارِ دوم توجه کرد به زمین، پس شوهرِ تو را انتخاب نمود و به من وحی فرمود که تو را به ازدواجِ او درآورم و او را وصیِ خودم قرار دادم.»
خب این دلالت بر افضلیت میکند؛ یک دفعه خدا نظر کرده و بهترین را که پیغمبر است انتخاب کرده، و بارِ دوم نظر کرده و حضرت امیر علیهالسلام را انتخاب نموده است.
احادیث نبوی پیرامون سیادت حضرت علی (ع) بر عرب و منزلت «خیر من اترکه بعدی»
بار دوم که نظر کرد، امیرالمؤمنین علیهالسلام را انتخاب کرد، نه ابوبکر را. خب، انتخاب دلیلِ افضلیت است بر همگان؛ پس ایشان افضل هستند.
و روایت شده از عایشه که گفت: « و قالت عائشة كنت عند النبي ص فأقبل علي ع »؛
من با پیامبر بودم که حضرت امیر رو آورد و آمد پیش حضرت رسول، پس پیامبر فرمودند:
«هذا سيّدُ العربِ»؛
این آقا و سرورِ عرب است. عایشه میگوید عرض کردم: «أولستَ أنتَ سيّدَ العربِ؟» (آیا تو خودت سیدالعرب نیستی؟) حضرت فرمودند:
«أنا سيّدُ العالمينَ (یا سيّدُ ولدِ آدمَ) وعليٌّ سيّدُ العربِ»؛
من سید و سرورِ جهانیان هستم و علی سیدِ عرب است.
خب، از جمله عرب ابوبکر است؛ پس حضرت امیر سید و آقایِ ابوبکر است؛ و وقتی آقایِ ابوبکر شد، معلوم میشود فضیلت دارد بر ابوبکر.
روایت بعدی از انس بن مالک نقل شده که پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم به حضرت امیر فرمودند:
«أنتَ أخي ووزيري وخيرُ مَن أترُكُهُ بعدي»؛
تو برادرِ من، وزیرِ من و بهترین کسی هستی که بعد از من باقی میمانی.
خب، بعد از حضرت رسول، حضرت امیر هم بودند و ابوبکر هم بود؛ پس اگر ابوبکر افضل بود، کلامِ حضرت رسول خلافِ واقع میشد، در حالی که حضرت رسول نه تنها خلافِ واقع نمیگویند، بلکه اصلاً کلامی از پیشِ خودشان ندارند و هر چه که میفرمایند وحی است به صریحِ قرآن؛ پس این کلام هم کلامِ وحی است که تو بهترینِ کسانی هستی که بعد از من میمانی. و این آیه شاملِ تمام کلامِ پیامبر میشود.
تبیین کلام پیامبر (ص) و معنای تعبیر «تقضی دِینی»
سوال:
پاسخ: ما اعتقادمان این است؛ بله، ﴿وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى﴾[3] ؛ به طور کلی کلامِ پیامبر را میگوید و ما این آیه را مخصص نمیگیریم که بگوییم فقط به قرآن برمیگردد. اگر کلمه «إنْ هُوَ» به قرآن برگردد، ممکنه کسی بگوید مخصص و مقید است؛ ولی ما اگر ضمیر را به غیرِ قرآن هم برگردانیم، اصلاً مشکلی نداریم. ما شیعیان معتقدیم که کلامِ پیامبر همیشه وحی است؛ حالا یا از این آیه گرفتهایم یا احتمالِ قوی دارد از روایاتِ دیگر هم گرفته باشیم.
و ادامه روایت: «تقضي دَيني وتنجز موعدي»؛
«تقضي دِيني» (دینِ من را ادا میکنی و برپا میداری؛ یعنی بعد از من، بارِ دینِ من به دوشِ توست و تو آن را قضا میکنی، یعنی ادامه میدهی و برپا میداری؛ همونطور که من الان برپا داشتم. و این امتیازِ بالایی است. اما اگر "تَقضی دَینی" به فتحِ دال باشد، یعنی قرضِ مرا ادا میکنی که این هم امتیازی است، اما امتیازِ چندانی به شمار نمیآید). «وتنجز موعدي»؛ یعنی وفا میکنی و به پایان میرسانی موعد و وعده من را (موعد یعنی آنچه که من وعده دادهام؛ که این هم همان امرِ دین است منتها به تعبیری دیگر). خب، کسی که اجازه دارد دینِ یک پیغمبر را به پایان برساند، افضل از بقیه میشود.
اعتراف عایشه به محبوبیت بینظیر حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) نزد پیامبر (ص)
حدیث بعدی: مردی از عایشه سؤال کرد درباره مسیرِ عایشه به سمتِ بصره؛ که چرا رفتی بصره و آن جنگِ جمل را برپا کردی؟ در جواب گفت: «كان قدراً من الله»؛ خدا مقدر کرده بود و انجام شد دیگر. پس آن مرد از عایشه درباره حضرت علی علیهالسلام سؤال کرد؛ پس عایشه گفت: « و سأل رجل عائشة عن مسيرها فقالت كان قدرا من الله فسألها عن علي ع فقالت لقد سألتني عن أحب الناس إلى رسول الله ص و زوج أحب الناس إليه »؛
از من سؤال کردی در موردِ کسی که پیشِ پیغمبر از همه محبوبتر بود، و شوهرِ کسی بود که او هم پیشِ پیامبر محبوبترینِ زنان بود (یعنی حضرت فاطمه علیهاالسلام). این هم شهادتِ عایشه است به محبوبترین بودنِ حضرت امیر؛ و محبوبترین، افضل است.
حدیث بعدی؛ و قال خودِ پیغمبر به فاطمه علیهاالسلام:
« و قال لفاطمة ع أ ما ترضين أني زوجتك خير أمتي »؛
آیا راضی نیستی که من تو را به همسریِ بهترینِ امتم درآوردم؟ خب بهترینِ امت یعنی افضلِ آنها.
و از سلمان رسیده که گفت رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند:
« و عن سلمان أنه قال رسول الله خير من أترك بعدي علي بن أبي طالب. »؛
بهترین کسی که بعد از من میماند علی بن ابیطالب است.
روایت بعدی از عبدالله بن مسعود نقل شده که گفت رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند:
« و عن عبد الله بن مسعود قال قال رسول الله ص علي خير البشر فمن أبى فقد كفر »؛
علی بهترینِ بشر است، هر کس ابا کند و انکار کند، به تحقیق کافر شده است. این دیگر خیلی غلیظ است و اثباتِ افضلیت میکند؛ و اثبات میکند اگر کسی خیریتِ حضرت امیر را انکار کند و ابوبکر را افضل بداند، کافر است (البته واضح است که خودِ پیغمبر از این عموم استثناء هستند؛ این چون واضح است، احتیاج به استثناء کردن ندارد).
و از ابیسعید خدری نقل شده که گفت رسول خدا صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند:
« و عن أبي سعيد الخدري قال قال رسول الله ص أفضل أمتي علي بن أبي طالب. »؛
افضلِ امتِ من علی بن ابیطالب است. خب اینها همه روایاتی بود که در راستای اثباتِ افضلیت صادر شده بود؛ بعضیها صریحاً و بعضیها ضمناً دلالت دارند.
دلیل بیست و سوم: انتفای سابقه کفر در حضرت علی (ع) و طهارت عقیدتی ایشان
دلیل بعدی این است که بعضی از صحابه همگی به نحوی سابقه کفر داشتند، ولی حضرت علی علیهالسلام سابقه کفر نداشتند؛ و این خود فضیلتی است هموزنِ سبقِ ایمان.
« قال و لانتفاء سبق كفره. »[4]
(یکی از جهاتِ فضیلت و افضلیتِ حضرت امیر این بوده که کفر بر ایشان سبقت نداشته است). این بیست و سومین وجه است بر افضلیت؛ و تقریرش این است که علی علیهالسلام «كان أقدم الناس إيماناً» (داناترین و پیشقدمترینِ مردم در ایمان بودند).
« أقول: هذا وجه ثالث و عشرون و تقريره أن عليا ع لم يكفر بالله تعالى أصلا بل من حين بلوغه كان مؤمنا موحدا بخلاف باقي الصحابة فإنهم كانوا في زمن الجاهلية كفرة »؛
علی علیهالسلام اصلاً به خدای متعال کافر نشد، بلکه از زمانِ بلوغش مؤمن و موحد بود؛ به خلافِ باقیِ صحابه که آنها در زمانِ جاهلیت کافر بودند (حالا چه یک زمانِ کوتاه یا زمانِ طولانی، به هر حال کافر بودند و بعد اسلام آوردند). این صغرای بحث بود. کبرا این است:
« و لا ريب في فضل من لم يزل موحدا على من سبق كفره على إيمانه. »؛
و شکی نیست در فضیلتِ کسی که کفرش بر ایمانش سبقت نگرفته باشد، بر کسی که کفرش بر ایمانش سبقت گرفته است (که بقیه صحابه باشند). بقیه صحابه کفرشان بر ایمانشان سبقت گرفته بود، اما حضرت که هیچ کفری نداشتند، فضیلت داشتند بر این صحابه؛ به خاطر اینکه عدمِ کفر و موحدِ همیشگی بودن فضیلت است.
دلیل بیست و چهارم: کثرت انتفاع امت از وجود با برکت حضرت علی (ع)
دلیل بعدی که دلیل بیست و چهارم است، این است که امت از حضرت امیر علیهالسلام بیش از بقیه صحابه استفاده بردند؛ یعنی فایده حضرت برای امت بیش از بقیه صحابه بوده است. این صغراست. کبرا هم روشن است: هر کس که فایده بیشتری به رعیت برساند، افضل است.
اما فایده حضرت بیشتر بوده؛ در جنگها که واضح است حضرت علی علیهالسلام چه استفاده و فایدهای به مسلمین میرساندند (اصلاً استقرارِ اسلام به توسطِ مجاهدتهای حضرت امیر علیهالسلام بود)، و در مسائلِ زهد و تقوا هم که روشن است که ایشان معلمِ بقیه بودند در زهد و در ریاضت و در آموزشِ کمال به مردم. به طوری ایشان در این زمینه پیشرو بودند که حتی عرفایِ اهل سنت هم سعی میکنند سلسله خودشان را از طریقِ حضرت امیر علیهالسلام برسانند (یا شاخه کمیل که شاگردِ حضرت امیر است، یا شاخه امام رضا علیهالسلام که آن هم منتهی به حضرت امیر میشود؛ بالاخره تمامِ عرفا، چه سنی و چه شیعه، سعی دارند از یک شاخهای خودشان را منسوب کنند به حضرت امیر). پس معلوم میشود حضرت در ریاضت و معنویت هم به بشر خدمت کردند و فایده رساندند؛ در اخلاقیات هم همینطور.
بعد یک مطلبی را مرحوم علامه میگوید که مطلبِ جالبی است؛ میفرمایند بعد از ابوبکر هم حضرت امیر مدتها زندگی کردند و فایده رساندند. از اولی که اسلام آمد تا وقتی ابوبکر میمیرد، این دو تا پا به پا جلو رفتند؛ ابوبکر هم خدمت کرد به نظرِ اهل سنت، حضرت علی هم خدمت کردند؛ اما این خدمت کجا و آن خدمت کجا؟
خب روشن است که خدماتِ حضرت علی علیهالسلام قابلِ مقایسه با ابوبکر نیست. بعد هم ابوبکر وفات کرد و حضرت امیر خدمت را ادامه دادند؛ پس تا وقتی با هم بودند خدمت میکردند، اما بعد از وفاتِ ابوبکر خدمتِ او قطع شد در حالی که خدمتِ حضرت علی علیهالسلام چندین سالِ دیگر ادامه پیدا کرد؛ پس حضرت خدمتشان بیش از خدمتِ ابوبکر بوده است، و چون خدمتِ بیشتری داشتند، پس افضل هستند.
«قال: وكثرةِ انتفاعِ الأمةِ بهِ»؛
به خاطر اینکه انتفاعِ امت به حضرت امیر بیش از بقیه صحابه بوده است؛ و آن کسی که انتفاعِ امت به او بیشتر باشد، افضل است؛ پس حضرت امیر افضل است.
« أقول: هذا وجه رابع و عشرون و تقريره أن عليا ع انتفع به المسلمون أكثر من نفعهم بغيره »؛
این وجهِ بیست و چهارم است و تقریرش این است که علی علیهالسلام، مسلمانان از وجودِ او انتفاعِ بیشتری بردند تا نفعی که از دیگران به دست آوردند. این صغراست. کبرا این است که هر کس که فایدهاش برای امت بیشتر باشد، افضل است؛ نتیجه این میشود:
«فيكون ثوابُهُ أكثر وفضلهُ أعظم»؛
ثوابِ حضرت امیر بیشتر است و فضلِ حضرت امیر هم بزرگتر است (که البته خودِ ثوابِ بیشتر هم فضیلتآور است؛ بنابراین وقتی میگوییم ثوابش بیشتر است، یعنی فضلش اعظم است).
مقدمه اول که صغرا بود احتیاج به اثبات دارد، ولی مقدمه دوم که کبراست احتیاج به اثبات ندارد و واضح است؛ لذا ایشان مقدمه اول را اثبات میکند:
« بيان المقدمة الأولى ما تقدم من كثرة حروبه »؛
اما مقدمه اول، به خاطر کثرتِ جنگهای اوست؛ که تمامِ آن جنگها مایه عزتِ اسلام بود به نفعِ اسلام تمام میشد و شدتِ بلای ایشان (رنجهای فراوانی که بردند در این جنگها)، مایه انتفاعِ دیگران بود؛ یعنی راههای استفاده و بهرهمندی را برای دیگران هموار میساخت. خودِ بلا و رنج را در اینجا نمیخواهد به طورِ مستقل دلیل قرار دهد، بلکه میخواهد فایده رساندن به دیگران را بگوید؛ این بلا چون مقدمه فایده رساندن به دیگران بوده، لذا مطرح شده است. البته اصلِ بلا در جای خود جزو فضایل شمرده میشود، اما در اینجا آن فایدهای که به مردم از طریقِ این بلا رسیده جزو فضیلت شمرده شده است.
« و شدة بلائه في الإسلام و فتح الله البلاد على يديه و قوة شوكة الإسلام به »؛
رنجِ فراوانِ ایشان در وقایع، و اینکه خداوند به دستِ حضرت امیر علیهالسلام شهرهای کفر را فتح کرد، و قدرت و شوکتِ اسلام به وسیله حضرت علی علیهالسلام تقویت شد؛ به طوری که حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم در روزی که جنگِ احزاب (همان جنگِ خندق که احزابِ فراوانی کنارِ هم آمده بودند و با هم همدست شده بودند تا اسلام را به طورِ کلی از صفحه روزگار بردارند و موفق نشدند و عمرو بن عبدود را که بزرگترین شجاعشان بود از دست دادند و فرار کردند) شد، حضرت رسول بعد از اینکه حضرت امیر عمرو بن عبدود را کشتند فرمودند: « حتى قال رسول الله ص يوم الأحزاب لضربة علي خير من عبادة الثقلين »؛ ضربتِ علی در روزِ خندق از عبادتِ ثقلین (جن و انس) برتر است.
خب، کسی که یک کارش از عبادتِ جن و انس بالاتر است—فقط یک کارش، بقیه کارهایش به جای خود—این معلوم است افضل از بقیه است؛ افضل از ابوبکر که هیچی، افضل از مجموعه بقیه است؛ نه فقط افضل از یک نفر، بلکه افضل از کلِ امت؛ چرا؟ چون عبادتش بالاتر از بقیه است؛ و کسی که عبادتش بالاتر باشد افضل است، و چون یک ضربتِ او بالاتر از عبادتِ جن و انس است، پس افضل از همگان است.
نقش تربیتی و عملی زهد علوی و هدایت سالکان به مقام انقطاع الی الله
و خدمت؛ یا یک خدمت که خدمت در جنگ بود، خدماتِ دیگر در به کمال رساندنِ انسان کم نبود؛ ایشان کمالاتِ دیگری را هم داشتند که به وسیله آن کمالات به انسانها فایده میرساندند؛ حتی تربیت میکردند انسانها را.
« و بلغ في الزهد مرتبة لم يلحقها أحد بعده »؛
حضرت در زهد به مرتبهای رسید که هیچکس نتوانست در این مرتبه به حضرت ملحق بشود.
خب این البته نمیخواهد بگوید زهدِ محض فقط فایده رساندن است، بلکه زهدِ عملیِ ایشان فایده رساندنِ حقیقی بود؛ زیرا زهدِ عملی مؤثرتر از زهدِ قولی است (یعنی اگر فقط نصیحت بکنند و مردم را دعوت کنند به زهد، این یک نوع فایده رساندن است، اما زهدِ عملیِ حضرت فایدهاش بیشتر از زهدِ قولی و تبلیغی است). خب حضرت با زهدِ خودشان به بقیه فایده رساندند و راه را به مردم یاد دادند که این هم یک نوع فایده رساندن است. ببینید، هر چه در این ذیل گفته میشود باید یکجوری به فایده رساندن منعطف بشود؛ چون بحثِ ما در این نوع فضیلت است و در اصلِ فضیلت که بحث نمیکنیم؛ اصلِ فضیلت را قبلاً گفتیم و فضیلتی که از طریقِ فایده رساندن میآید الان موردِ بحثِ ماست. لذا من در اینجا زهد را مرتبط کردم به فایده رساندن؛ یعنی زهد در حدی که حضرت داشت، معلمِ بقیه بود و بقیه از ایشان بهره میبردند.
« و استفاد الناس منه طرائق الرياضة و الترك للدنيا و الانقطاع إلى الله تعالى
و مردم از او استفاده کردند راههای ریاضت را و ترکِ دنیا را و انقطاعِ الی اللهِ تعالی را.
انسان ابتدا اقدام به ریاضت میکند، بعد نتیجه اقدام به ریاضت ترکِ دنیاست، و به دنبالِ ترکِ دنیا انقطاعِ الی اللهِ تعالی است؛ که انقطاع خیلی معنایش قویتر از توجهِ ساده است. یک وقت میگوییم توجه الی الله تعالی داشتن، یک وقت میگوییم انقطاع الی الله؛ انقطاع یعنی توجه را از کلِ ما سِویٰ بریدن و منحصراً به واجب تعالی معطوف کردن؛ این میشود انقطاع و این انقطاع فوقِ توجه است، یعنی دیگر توجهِ بالکلیه است (انقطاع الی الله یعنی توجهِ بالکل داشتن). راهِ این کار را حضرت به مردم یاد دادند.
بقای فیوضات علوی پس از وفات خلفا
« و كذا في السخاوة و حسن الخلق و العبادة و التهجد »؛
و همچنین در اخلاقیات و علومِ دیگر همینطور بود.
مطلبِ بعدی این است که بعد از ابوبکر هم حضرت امیر علیهالسلام مدتها زندگی کردند و فایده رساندند. از اولی که اسلام آمد تا وقتی ابوبکر میمیرد، این دو تا پا به پا جلو رفتند؛ ابوبکر هم خدمت کرد به نظرِ اهل سنت، حضرت علی علیهالسلام هم خدمت کردند؛ اما این خدمت کجا و آن خدمت کجا؟ خب روشن است که خدمتِ حضرت علی علیهالسلام قابل مقایسه با خدمتِ ابوبکر نیست و خدمتِ ابوبکر چیزی به حساب نمیآید. بعد هم ابوبکر وفات کرد، اما حضرت امیر سالها زنده بودند و در خدمتِ اسلام؛ پس ۳۰ سال بعد از حضرت رسول خدمت به اسلام را ادامه دادند. پس تا وقتی با هم بودند خدمت میکردند، اما بعد از وفاتِ ابوبکر خدمتِ او قطع شد در حالی که خدمتِ حضرت علی علیهالسلام چندین سالِ دیگر ادامه پیدا کرد؛ پس حضرت خدمتشان بیش از خدمتِ ابوبکر بوده است، و چون خدمتِ بیشتری داشتند، پس افضل هستند.
« قال: و لكثرة الانتفاع به. »؛
به خاطر اینکه انتفاعِ امت به حضرت امیر بیش از بقیه صحابه بوده است؛ و آن کسی که انتفاعِ امت به او بیشتر باشد، افضل است؛ پس حضرت امیر افضل است.
« أقول: هذا وجه رابع و عشرون و تقريره أن عليا ع انتفع به المسلمون أكثر من نفعهم بغيره »؛
این وجهِ بیست و چهارم است و تقریرش این است که علی علیهالسلام، مسلمانان از وجودِ او انتفاعِ بیشتری بردند تا نفعی که از دیگران به دست آوردند.
«فيكون ثوابُهُ أكثر وفضلهُ أعظم»؛
ثوابِ حضرت امیر بیشتر است و فضلِ حضرت امیر هم بزرگتر است.
«أما المقدمة الأولى فلكثرةِ حروبهِ»؛
اما مقدمه اول، به خاطر کثرتِ جنگهای اوست؛ که تمامِ آن جنگها مایه عزتِ اسلام بود.
استمرار فیوضات حضرت علی (ع) پس از رحلت خلفا و تبیین درس صبر در مشاق
« عاش بعد أبي بكر زمانا طويلا يفيد الناس الكمالات النفسانية و البدنية.»؛
و زندگی کرد بعد از ابوبکر زمانِ طویلی (دراز) در حالی که به مردم علوم و کمالاتِ نفسانی (مانند اخلاقیات و ملکات) و کمالاتِ بدنی را یاد میداد (بعضیها را تمرین میداد و بعضیها را بهشان میگفت که مثلاً چگونه از مباحاتِ دنیا استفاده ببرید که مریض نشوید؛ که اینها همه مربوط به کمالاتِ بدن است).
« و ابتلي بما لم يحصل لغيره من المشاق »؛
و حضرت مبتلا شدند به مشقتها (مشاق جمعِ مشقت است)، به سختیهایی که برای غیرِ خودشان حاصل نشد.
چطور مبتلا شدن به مشقتها دلیل بر کثرتِ فایده رساندن به خلق است؟ این توجیهاتِ مختلفی میتواند داشته باشد؛ یک توجیهاش این است که حضرت با این عملشان و صبر بر مشقتها فهماندند به انسانها که باید در مقابلِ ناملایمات صبر کرد؛ اگر خدا بر آدم بلایی را وارد بکند، باید صبر کند. خب این یک نوع تعلیمی بود که حضرت با عملشان به مردم دادند که: «من در مقابلِ مشقتها صبر کردم، شما هم صبر کنید»؛ چه مشقتی باشد که دیگران بر شما تحمیل کردهاند و چه مشقتی باشد که از انجامِ فرائض و تکالیف برای شما حاصل میشود؛ در مقابلِ همه مشقتها باید صبر کرد.
دلیل بیست و پنجم: کمالات بیشمار نفسانی، بدنی و خارجی حضرت علی (ع)
قال: و تميزه بالكمالات النفسانية و البدنية و الخارجية.
حضرت امیر علیهالسلام هم کمالاتِ نفسیه داشتند، هم کمالاتِ بدنیه و هم کمالاتِ خارجیه. کمالاتِ خارجیه را میگذاریم برای جلسه بعد توضیح میدهیم انشاءالله، ولی کمالاتِ نفسانیشان و کمالاتِ بدنیشان را اکنون بیان میکنیم. کمالاتِ نفسانیِ ایشان همان اخلاقهای نیکویی بود که داشتند؛ کمالاتِ بدنیه مثلِ شجاعت که سرآمدِ شجاعتها بود. بله، این کمالات برای ایشان بود؛ و این کمالاتِ نفسانیه و کمالاتِ بدنیه هر یکیشان جدا جدا دلالت بر افضلیت میکنند، خب اگر مجموعه با هم باشند که دیگر به طریق اولیٰ دلالت بر افضلیت میکنند. و تمایز و امتیاز داشتند از بقیه به داشتنِ کمالاتِ نفسانیه، بدنیه و خارجیه.
« أقول: هذا وجه خامس و عشرون و تقريره أن الكمالات إما نفسانية و إما بدنية و إما خارجية »؛
کمالات یا نفسانی هستند، یا بدنی و یا خارجی (یعنی نه مربوط به نفس هستند و نه مربوط به بدن، بلکه خارجی هستند؛ مثلِ اینکه مثلاً حضرت دامادِ پیغمبر بودند، که دامادیِ پیغمبر نه مربوط به نفسشان بود و نه مربوط به بدنشان، بلکه یک فضیلتِ خارجی بود که بعداً خواهیم گفت انشاءالله).
« أما الكمالات النفسانية و البدنية فقد بينا بلوغه فيها إلى الغاية »؛
اما کمالاتِ نفسانیه و بدنیه، پس به تحقیق بیان کردیم که حضرت در این کمالات به غایت و اوج رسیده بودند؛
« إذ كان العلم و الزهد و الشجاعة و السخاء و حسن الخلق و العفة فيه أبلغ من غيره »؛
زیرا علم و زهد و شجاعت و سخاوت و حسنِ خلق و عفت (که همگی کمالاتِ نفسانی هستند) در حضرت امیر در بالاترین مرتبه بود و از دیگران بیشتر داشتند؛
« بل لا يجاريه في واحد منها أحد »
(«لا یجاریه» یعنی کسی با او مسابقه نمیداد و بر او پیشی نمیگرفت؛ یعنی با ایشان همراهی نمیکرد در هیچیک از این کمالات احدی؛ هیچکس نمیتوانست پابه پای حضرت پیش بیاید و حضرت بر همه تفوق داشتند).
مظاهر قوه بدنی حضرت علی (ع) در جهاد و قاطعیت بینظیر شمشیر او
و اما در موردِ کمالاتِ بدنیه:
« و بلغ في القوة البدنية و الشدة مبلغا لا يساويه أحد »؛
و در قوه بدنیه و در شدتِ نیرو رسیده بود به حدی که هیچکس در آن حد با او مساوی نبود؛
« حتى قيل إنه ع كان يقط إلهام قط الأقلام »؛
به طوری که گفته شده حضرت علیهالسلام اینچینی بودند که سرها را به طورِ عمودی دو نیم میکردند («يقط إلهام »؛ هام جمعِ هامه است و هامه سرِ هر چیزی را میگویند؛ یعنی سرِ دشمنان را قطع میکردند به طورِ عمودی).
همانطوری که قلمی را قطع میکند انسان، حضرت سرِ متمردان را قطع میکردند؛ این شجاعتشان بود. و در نوشتهها دارد اگر بر سرِ کسی شمشیر میزدند صاف تا پایین او را دو نیم میکردند، و اگر به کمرش هم شمشیر میزدند او را از کمر دو نیم میکردند؛ علیأیحال حضرت کارشان قطع کردنِ اجسامِ جبهه کفر بود و این دلیل بر شجاعتِ فوقالعاده ایشان بود.
« لم يخط في ضربه قط »؛
در ضربتی که میزدند خطا نکردند هرگز؛
« و لم يحتج إلى المعاودة »؛
و هیچوقت احتیاج نبود که دو مرتبه شمشیر را بردارند و بزنند؛ همان شمشیرِ اول کار را تمام میکرد.
شگفتی قوه بدنی علوی با وجود زهد، روزهداری و قلت غذا
بعد جزو شجاعتهای بدنیِ ایشان و کمالاتِ بدنیِ ایشان این است:
« و قلع باب خيبر و قد عجز عن نقلها سبعون رجلا من أشد الناس قوة »؛
و کندنِ درِ خیبر، با وجودِ عجزِ ۷۰ مرد (آن هم از قویترینِ مردم، نه افرادِ معمولی؛ بلکه ۷۰ مردِ قوی به زحمت این باب را حرکت میدادند)؛ حضرت به تنهایی آن را کندند.
« مع أنه ع كان قليل الغذاء جدا بأخشن مأكل. »؛
با وجودِ اینکه کمترین غذا را و خشنترین غذا و لباس را استفاده میکردند؛ با وجودِ این، از یک چنین قوه بدنیِ بزرگی برخوردار بودند.
« و ملبس كثير الصوم مداوم العبادة »
(با وجودِ روزهداریِ بسیار و شبزندهداریِ بسیارِ ایشان که خودِ اینها بدنِ مادی را ضعیف میکند). با وجودِ این، میبینید از یک چنین قوهای برخوردار بودند؛ و از اینجا کشف میکنیم که قوه ایشان ملکوتی و ربانی بوده است.
اما امتیازاتِ خارجیِ ایشان انشاءالله برای درسِ بعدی.