درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/26

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم در افضلیت امیرالمومنین بر سایر افراد /فضایل امیرالمومنین/ دلیل چهاردهمین: اخبار به غیب و اشراف حضرت علی (ع) بر حقایق پنهان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

دلیل چهاردهمین: اخبار به غیب و اشراف حضرت علی (ع) بر حقایق پنهان

 

صفحه ۳۹۰، سطر پنجم؛

«قال: و لإخباره بالغيب.»[1]

بحث ما در افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام نسبت به باقیِ صحابه بود؛ می‌خواستیم افضلیت را اثبات کنیم تا از این طریق، استحقاقِ امامت نتیجه گرفته بشود.

 

تا حالا ۸ تا دلیل برای افضلیتِ ایشان اقامه کردیم و اکنون رسیدیم به چهاردهمین دلیل.

چهاردهمین دلیل این است که ایشان اخبار به غیب داشتند؛ و هر کس که اخبار به غیب داشته باشد، افضل است از کسانی که اخبار به غیب ندارند. نتیجه این است که ایشان افضل از بقیه هستند. اینکه اخبار به غیب افضلیت می‌آورد، در آن شکی نیست و احتیاج به اثبات هم ندارد؛ اما اینکه ایشان اخبار به غیب داشتند احتیاج به اثبات دارد، یعنی صغرا را ما باید بیان کنیم؛ کبرا روشن و ثابت شده است. مواردی را از اخبار به غیب که از ایشان نقل شده و حتی بعضی از آن‌ها متواتر است ذکر می‌کنند.

 

اخبار از غیب نشان می‌دهد که نفسِ این شخص چنان قوتی دارد که می‌تواند به عوالمِ بالاتر، یا اگر در همین عالم است، بر فوقِ زمان اشراف پیدا کند و بر اثرِ اشراف بر زمان، گذشته و آینده زمان را ببیند؛ یا بر اثرِ اشراف در عوالمِ دیگر، آنچه در عوالمِ دیگر می‌گذرد را ببیند و خبر بدهد؛ چون اخبار به غیب متفرع بر احاطه به غیب است. غیب یعنی آنچه گذشته و آینده است در همین عالمِ زمانیِ ما، یا آنچه موجود است در عوالمِ بالاتر. اگر کسی اشراف بر زمان پیدا کند، می‌تواند ماقبل و مابعدِ زمان را ببیند و خبر بدهد؛ احاطه به غیب پیدا کند و خبر بدهد. اگر به عالمِ دیگر هم دسترسی داشته باشد، باز همچنین؛ این کاشف از قوتِ نفس است.

البته بعضی اخبار به غیب‌ها از طریقِ ارتباط با اجنه گرفته می‌شود که آن هم یک نوع قوتِ نفس هست، ولی قوتِ نفسِ پسندیده‌ای نیست؛ اما اگر کسی بدونِ ارتباط با اجنه بتواند خبر بدهد و کاهن نباشد، این به خاطرِ قوتِ نفسِ الهی اوست که درجه‌اش چنان بالاست که می‌تواند اشراف بر زمان یا اشراف بر عوالمِ دیگر داشته باشد.

خب این خودش فضیلت است؛ و اگر اخبارِ غیبِ او در حدی شد که بیش از بقیه شد، فضیلتش بیش از بقیه است و در این صورت افضل می‌شود. پس خودِ اخبار به غیب فضیلت است به بیانی که گفته شد؛ و اگر اخبارش بیشتر از بقیه بود، فضیلتش بیشتر است؛ و حضرت علی این‌چنین بودند، پس فضیلتِ بیشتری داشتند؛ یعنی نسبت به باقیِ اصحاب که نگاه می‌کنیم، ایشان اخبارِ غیبشان بیشتر بوده و بقیه یا نداشتند یا اگر داشتند انقدر کم بوده که چندان به حساب نمی‌آمده است.

همچنین است خواندنِ ضمیرِ باطنِ افراد؛ باطنِ کسی را هم بخواند همین‌طور است. باطنِ کسی را خواندن معنایش این است که در مقامِ علتِ نفسِ او قرار گرفته، یعنی در درجه علتِ نفسِ او واقع شده و اشراف بر نفسِ او پیدا کرده است. کسی اشراف بر نفسِ دیگری پیدا می‌کند که رتبه‌اش با رتبه علتِ آن نفس یکی باشد؛ و علتِ نفوس، عقولِ عالیه هستند.

به اذنِ الله تعالی، این شخص رتبه‌اش با رتبه آن عقولِ عالیه یکسان می‌شود و می‌تواند نفسِ کسی را بخواند؛ و این‌ها بالاخره اخبارِ غیب است و اخبارِ غیب حاکی از قوتِ نفس است و قوتِ نفس هم برای او فضیلت است. البته هر قوتِ نفسی فضیلت است؛ بعضی فضیلت‌ها پسندیده است و بعضی‌ها نه؛ بالاخره هر کدامش فضیلت است. اونی که از طریقِ جن با ملکوت ارتباط پیدا می‌کند، آن هم نوعی فضیلت است ولی فضیلتی است ناپسند که در شریعت پسندیده نیست؛ وگرنه در عرف نگاه کنید آن هم چشمگیر است. به هر حال هر قوتِ نفسی کمال است و هر کمالی فضیلت است؛ اگر کسی کمال را بیشتر داشت، فضیلتِ بیشتری دارد و حضرت امیر این‌چنین بودند، پس افضل از بقیه صحابه هستند. اگر از بقیه صحابه افضل باشند، دیگر قول به فصل نداریم و از بقیه مابعدی‌ها هم به طریق اولی افضل خواهند بود.

 

صفحه ۳۹۰، سطر پنجم.

« قال: و لإخباره بالغيب.»؛

یکی از دلایلِ افضلیتِ ایشان به خاطر این است که ایشان خبر از غیب می‌دادند.

أقول: هذا وجه رابع عشر و تقريره أن عليا ع أخبر بالغيب في مواضع كثيرة

این وجهِ چهاردهم است و تقریرش این است که علی علیه‌السلام خبر داد به غیب در موارد کثیر،

و لم تحصل هذه المرتبة لأحد من الصحابة فيكون أفضل منهم قطعا

و حاصل نشده این مرتبه و این فضیلت برای احدی از صحابه؛ بنابراین فیکون افضل منهم قطعاً؛ چون هم خبر به غیبِ ایشان قطعی و ثابت است و هم کبرا به طور قطع ثابت است، بنابراین افضلیت هم به طور قطع (یعنی نتیجه هم به طور قطع) ثابت می‌شود.

 

و از اینجا نمونه‌های اخبار به غیب را شروع می‌کند:

«وذلك كإخبارهِ بقتلِ ذي الثديةِ»؛

و آن مانندِ خبر دادنِ ایشان است به کشته شدنِ ذوالثدیه.

 

«ثدیه» به معنی پستان است، ولی در اینجا کسی را می‌گویند که برجستگی و زایده‌ای در بدنش باشد؛ می‌گویند این انسان در کتفش زائده‌ای بوده که وقتی آن زائده را می‌گرفتند و می‌کشیدند، کتفش پایین می‌افتاد؛ یعنی مثل اینکه شل می‌شد و زیرش خالی می‌شد و می‌افتاد پایین، و آن‌وقت مثلاً فرستاده می‌شد به طرفِ کتفِ راستش و نگاه می‌کردند می‌دیدند پایین‌تر از کتفِ چپ است، و اگر این زائده را رها می‌کردند، دوباره سر جای خودش می‌آمد بالا. این شخص در زمانِ پیغمبر هم بوده است؛ این فرد در زمانِ پیغمبر هم بوده است.

 

پیشگویی قتل ذو الثدیه رئیس خوارج در جنگ نهروان

در روایت داریم درباره این آدم که یکی‌اش حکایت می‌کند از اینکه حضورِ این آدم را به پیغمبر خبر دادند و حضرت ابتدا او را بالخصوص ندیده بودند، بعد در حینی که داشتند گفتگو می‌کردند، اتفاقاً این شخص عبور می‌کند؛ حضرت او را می‌بینند و می‌فرمایند: «بکشیدش؛ اگر این کشته بشود، در امتِ من اختلاف و انشعابی نمی‌افتد.» بعد ابوبکر را می‌فرستند برای کشتنش. (حالا چقدر خبیث بوده که پیش از اینکه مرتکبِ جرمی در ظاهر بشود، پیامبر دستورِ قتلش را صادر می‌کند).

 

ابوبکر می‌رود و می‌بیند که او دارد نماز می‌خواند و نماز را بسیار متواضعانه و خاشعانه می‌خواند؛ دلش نمی‌آید او را بکشد. پیش حضرت برمی‌گردد و می‌گوید: «این‌طور بود؛ شما فرموده بودید هر که نماز می‌خواند را نکشید، من هم او را نکشتم.» او دستورِ خاص را اجرا نکرده و به آن عمومیتِ قولِ پیغمبر عمل کرده که فرموده‌اند کسی که نماز می‌خواند را نکشید؛ در حالی که خودِ حضرت در اینجا دستورِ خاص داده بودند که بکشیدش، اما او اجرا نکرد.

حضرت عمر را فرستادند؛ عمر هم رفته و باز نمازِ خاشعانه او را دیده و برگشته است (معلوم می‌شود خیلی نمازِ دلنشینی می‌خوانده است). بعد حضرت امیر را می‌فرستند؛ حضرت می‌روند ولی می‌بینند او رفته است و دسترسی پیدا نمی‌کنند.

 

یک روایت دیگر این است که در یک وادی ابوبکر رد می‌شود و می‌بیند این دارد نماز می‌خواند و هیچ‌کس هم آنجا نیست و نمازش بسیار خاشعانه است؛ می‌گوید اگر کسی اینجا بود می‌گفتم نمازش ریاکارانه است، ولی هیچ‌کس نیست و خبر از وجودِ من هم پیدا نکرده است و به این خوبی دارد نماز می‌خواند؛ پس او را نمی‌کشد. بعد عمر فرستاده می‌شود و او هم همین‌طور برمی‌گردد. بعد حضرت امیر می‌روند ولی می‌بینند رفته است. هر دو روایت تقریباً نزدیک به هم هستند؛ یک روایت می‌گوید در اتاق نماز می‌خوانده و یک روایت می‌گوید در وادی؛ یک روایت می‌گوید به پیغمبر اطلاع داده شد و حضرت فرمودند بکشیدش. هر دو روایت متفقند بر اینکه پیامبر دستورِ کشتن دادند و آن دو نفر نکشتند و حضرت امیر هم او را نیافتند تا بکشند.

 

این قضیه می‌گذرد و در جریان جنگ نهروان و خوارج پیش می‌آید؛ این شخص رهبریِ خوارج را به عهده می‌گیرد و در جنگ نهروان کشته می‌شود. اصحاب می‌گردند؛ حضرت می‌فرماید: «او کشته شده است، بگردید پیدایش کنید.» می‌گردند و پیدا نمی‌کنند. می‌گردند و باز پیدا نمی‌کنند. بعد حضرت می‌فرمایند: «بگردید و پیدایش کنید؛ به خدا قسم من دروغ نگفته‌ام و به من هم دروغ گفته نشده است؛ او کشته شده است.» می‌گردند و بالاخره پیدایش می‌کنند و پیراهنش را پاره می‌کنند و آن اضافه بدنی را به بقیه نشان می‌دهند تا ثابت بشود که همین شخص کشته شده است.

 

« و لما لم يجده أصحابه بين القتلى قال و الله ما كذبت و لا كذبت »

(«و عدم وجدانِ أصحابه له بین القتلى»؛ یعنی یارانِ حضرت او را در میانِ مقتولین نیافتند؛ پس حضرت فرمودند: «نه من دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده است»؛ یعنی پیغمبر به من خبر داده و من هم طبقِ خبری که ایشان داده دارم خبر می‌دهم؛ پس دروغ نگفته‌ام و دروغ هم به من گفته نشده است).

 

«فاعتبرهم ع حتى وجده و شق قميصه و وجد على كتفه سلعة كثدي المرأة عليها شعرات تنحدر كتفه مع جذبها و ترجع مع تركها.»؛

پس حضرت خودش شروع کرد به جستجوی قتلیٰ (مقتولین)؛ جستجو کردند مقتولین را تا اینکه او را در بینِ کشته‌شده‌ها یافتند و پیراهنش را پاره کردند و یافتند بر کتفش غده‌ای (سلعه؛ یعنی غده‌ای زیر پوست که وقتی فشار بر آن می‌آورند حرکت می‌کند؛ یعنی زیر پوست حرکت می‌کند) مانندِ پستانِ زن که بر آن موهایی بود؛ و وقتی آن سلعه را می‌کشیدند، کتفش پایین می‌افتاد، و وقتی آن را رها می‌کردند، دوباره کتف به جای اولش برمی‌گشت.

 

در روایاتِ عامه آمده است که اگر این شخص در آن زمان کشته می‌شد، در امتِ پیامبر حتی دو نفر هم اختلاف نمی‌کردند؛ این خیلی عجیب است. اگر او پیش از فتنه‌انگیزی‌اش کشته می‌شد، جلویِ تفرقه‌ها گرفته می‌شد؛ اما بالاخره زنده ماند و فتنه ایجاد کرد و کشته شد و باعثِ تقویتِ جبهه معاویه شد. اگر این فتنه‌انگیزی‌ها نبود، مسیرِ خلافتِ حقه در همان زمان برقرار می‌شد.

 

پیشگویی عبور نکردن خوارج از نهر و اطلاع از ما فی الضمیر جندب ازدی

 

داستانِ دیگری که خبر از غیب را ثابت می‌کند این است که آمدند به حضرت گفتند خوارج از نهرِ نهروان عبور کردند. حضرت فرمودند: «عبور نکردند.» پنج شش نفر آمدند به حضرت خبر دادند که این‌ها از نهر گذشتند، اما حضرت در همه دفعات فرمودند که: «نگذشتند.»

جندب بن عبدالله ازدی می‌گوید: «شکی بر من عارض شد و پیشِ خودم گفتم اگر این‌ها از نهر عبور کرده باشند، من اولین کسی می‌شوم که با علی می‌جنگد؛ چون این همه آدم رفتند و دیدند و آمدند گفتند این لشکر گذشته است، اما او می‌گوید نگذشته‌اند. ولی اگر نگذشته باشند، معلوم می‌شود او بر حق است.» یک شکی برایش عارض شد. بعد که رفتند، دیدند لشکرِ خوارج هنوز از نهر عبور نکرده و همان‌جا هستند؛ و جنگیدند و همان‌طور که خودِ حضرت فرموده بودند، از یارانِ حضرت ده نفر هم کشته نشدند و از خوارج ده نفر هم نجات پیدا نکردند؛ دقیقاً همین‌طور اتفاق افتاد. بعد که جنگ تمام شد، حضرت به او رو کردند و فرمودند: « يا أخا الأزد أ تبين لك الأمر؟» (ای برادرِ قبیله ازد، آیا برای تو روشن شد که حرفِ من درست بود؟)

«و قال له أصحابه إن أهل النهروان قد عبروا فقال ع لم يعبروا فأخبروه مرة ثانية فقال لم يعبروا»؛

و خبر دادنِ ایشان به عدمِ عبورِ خوارج از نهر؛

«فقال جندب بن عبد الله الأزدي في نفسه إن وجدت القوم»؛

و سخنِ جندب بن عبدالله در پیشِ خودش که: «اگر عبور کرده باشند، با علی می‌جنگم.»

« قد عبروا كنت أول من يقاتله فلما وصلنا النهر لم نجدهم عبروا فقال عليه السلام يا أخا الأزد أ تبين لك الأمر ؟»؛

پس چون عبور نکرده بودند، حضرت به او فرمود: «ای برادرِ ازد، آیا برایت روشن شد؟»

مرحوم علامه می‌فرماید این نه تنها نشان می‌دهد که خبرِ حضرت مبنی بر اینکه آن‌ها از نهر عبور نکرده‌اند خبرِ درستی بوده، بلکه نشان می‌دهد از ما فی الضمیر (نیتِ درونی) این شخصی هم که شک کرده بود خبردار بودند؛ و این خود نوعی علم به غیب و خبر از غیب است. پس این داستان مشتمل بر دو خبر از غیب است: یکی خبر از عبور نکردنِ خوارج، و دیگری خبر از نیتِ درونیِ جندب ازدی.

 

پیشگویی حضرت علی (ع) درباره شهادت خود و جنایات حجاج بن یوسف

 

خبرهای دیگر:

«و أخبر ع بقتل نفسه في شهر رمضان»؛

خبر دادنِ حضرت به شهادتِ خودش در ماه رمضان؛

 

«و بولاية الحجاج و انتقامه و بقطع يد جويرية بن مسهر و رجله و صلبه على جذع ففعل به ذلك في أيام معاوية»؛

و خبر دادن به حکومتِ حجاج و انتقامش از اهلِ کوفه، و اینکه حجاج جویریه بن مسهر عبدی را به قتل می‌رساند و او را بر تنه درختِ خرما به دار می‌کشد. حضرت به جویریه فرموده بودند: «در آینده دست و پای تو را قطع می‌کنند و تو را بر شاخه درختی به دار می‌کشند»؛ و فاعلِ این کار زیاد بن ابیه (یا حجاج) بود و این کار را در کوفه انجام داد و همان عملی که حضرت فرموده بودند در ایام بنی‌امیه محقق شد.

 

پیشگویی شهادت جویریه بن مسهر و میثم تمار بر تنه درخت خرما

 

« و بصلب ميثم التمار على باب عمرو بن حريث عاشر عشرة »؛

و خبر دادن به دار آویخته شدنِ میثم تمار بر درِ خانه عمرو بن حریث. فاعلِ این کار عبیدالله بن زیاد بود در کوفه؛ قبل از ورودِ امام حسین علیه‌السلام به عراق (در دهه آخر ذی‌الحجه)، این عمل را انجام داد. عمرو بن حریث یک منافقی بود که حضرت امیر را زیاد اذیت می‌کرد و میثم تمار به وسیله ابن زیاد بر درِ خانه او به دار کشیده شد. او دهمین نفری بود که به دار کشیده شد؛ و حضرت به او فرموده بودند: «می‌خواهی آن درختی را که بر آن به دار کشیده می‌شوی به تو نشان بدهم؟» او را بردند و آن درخت را هم بهش نشان دادند و شاخه آن درخت را هم دید. فکان کما قال؛ همین‌طور اتفاق افتاد که خبر داده بودند.

« و بذبح قنبر فذبحه الحجاج. »؛

و خبر دادن به ذبحِ قنبر؛ که حجاج قنبر (غلامِ حضرت امیر) را ذبح کرد و خبرِ غیبِ حضرت درست درآمد. وقتی قنبر را آوردند پیش حجاج، گفتگویی میانِ آن‌ها رخ داد که در کتب تاریخی ثبت است و تمجیدِ فوق‌العاده‌ای است که قنبر از حضرت امیر علیه‌السلام در مقابلِ حجاج انجام داد؛ بسیار بلیغ و با سجعِ مرتب صحبت کرد.

 

پیشگویی ذبح قنبر و ماجرای پرچمداری حبیب بن جماز در لشکر گمراهی

 

« و قيل له قد مات خالد بن عرفطة بوادي القرى »؛

و قولِ ایشان به خالد بن عُرفُطه وقتی که به حضرت گفتند: «او مرده است.» حضرت فرمودند:

 

« فقال لم يمت و لا يموت حتى يقود جيش ضلالة صاحب رايته حبيب بن جماز »؛

نه مرده و نه می‌میرد، تا اینکه در آینده یک لشکرِ ضلالت را رهبری کند که پرچمدارِ آن لشکر حبیب بن جمّاز است.

قام رجل من تحت المنبر فقال و الله إني لك لمحب و أنا حبيب قال إياك أن تحملها و لتحملنها

پس مردی از زیر منبر بلند شد و به حضرت عرض کرد: «به خدا قسم من دوستدارِ شما هستم و حبیب بن جماز من هستم! چطور من پرچمدارِ لشکرِ ضلالت می‌شوم؟»

فتدخل بها من هذا الباب

حضرت به او فرمودند: «بپرهیز از اینکه آن پرچم را حمل کنی، ولی تو حتماً آن را حمل خواهی کرد و با آن پرچم از این درِ مسجد وارد خواهی شد.» و گذشت تا در سال ۶۱ هجری که لشکرِ عمر بن سعد به کربلا می‌رفتند، همین خالد بن عرفطه فرمانده بخشی از لشکر شد و آن حبیب بن جماز هم پرچمدارِ آن لشکر شد و از کوه به کربلا رفتند و خبرِ حضرت دقیقاً محقق شد.

 

ادامه پیشگویی‌های غیبی حضرت علی (ع) و ماجرای سعد بن ابی‌وقاص

 

و أومى إلى باب الفيل فلما بعث ابن زياد عمر بن سعد إلى قتال الحسين ع جعل على مقدمته خالدا و حبيب صاحب رايته فسار بها حتى دخل المسجد من باب الفيل

و اشاره کردن به بابی که از این در وارد می‌شوید؛ مثلاً وقتی عبیدالله بن زیاد، عمر بن سعد را به قتال و جنگ با امام حسین علیه‌السلام فرستاد، عمر بن سعد بر مقدمه این لشکر خالد بن عرفطه را قرار داد و حبیب بن جماز صاحبِ رایة (پرچمدارِ) آن لشکر بود؛ پس آن پرچم را حرکت داد و لشکر را گسیل کرد تا اینکه با همان پرچم از «باب الفیل» وارد مسجد کوفه شد؛ و تمامِ آنچه که حضرت فرموده بودند درست درآمد.

 

مطلب بعدی:

« فقال علی ع يوما على المنبر سلوني قبل أن تفقدوني فو الله لا تسألوني عن فئة تضل مائة و تهدي مائة إلا نبأتكم بناعقها و سائقها إلى يوم القيامة »[2] ؛

(در بعضی نسخه‌ها به جای "سئلونی"، "لا تسئلونی" آمده است. این روایت در بحارالانوار، جلد ۴۱، صفحه ۳۲۷، حدیث ۴۸ نقل شده است).

یک روز از بالای منبر حضرت فرمودند: «سلوني قبل أن تفقدوني»؛ قبل از اینکه من را از دست بدهید از من سؤال کنید؛ به خدا قسم از من سؤال نمی‌کنید از گروه و دسته‌ای که گمراه می‌کند صد نفر را و هدایت می‌کند صد نفر را (یا از فتنه‌ای که باعث گمراهی صد نفر و باعث هدایت صد نفر دیگر می‌شود)، مگر اینکه من به شما خبر می‌دهم؛ نه تنها از آن فتنه و لشکر خبر می‌دهم، بلکه به ناعق‌ها (آوازدهنده و راننده آن) و سائق‌ها (راننده از پشت) هم خبر می‌دهم؛ یعنی رهبران و مروجانِ آن گروه‌ها را به شما معرفی می‌کنم؛ نه گروه‌هایی که اکنون موجودند، بلکه «إلى يوم القيامة» تا روزِ قیامت؛ هر گروهی که تکون پیدا می‌کند و باعثِ گمراهی یا باعثِ هدایت می‌شود را خبر می‌دهم.

البته شاید بتوانیم بگوییم مراد از صیغه جمع، مطلقِ گروه‌هاست که تقسیم می‌شود به گروهی که مضلّ (گمراه‌کننده) است و گروهی که هادی (هدایت‌کننده) است؛ نه اینکه لزوماً یک گروهِ واحد هم‌زمان باعث هدایتِ صد نفر و باعث گمراهیِ صد نفرِ دیگر بشود؛ بلکه منظور گروهی است که مضلِّ صد نفر است و گروهی که هادیِ صد نفر است.

فقام إليه رجل فقال أخبرني كم في رأسي و لحيتي من طاقة شعر

پس مردی از پای منبرِ حضرت بلند شد (معروف است که این مرد سعد بن ابی‌وقاص بوده و بعضی هم گفته‌اند سنان بن أنس النخعی بوده، ولی معروف این است که سعد بن ابی‌وقاص بوده است)؛ پس به حضرت عرض کرد: «به من خبر بده که چقدر در سر و ریشِ من مو هست؟» (طاقه یعنی یک تارِ مو، یا دسته‌ای از تارها؛ وقتی طنابی را می‌پیچند، هر رشته از آن را طاقه می‌گویند).

فقال أمير المؤمنين ع لقد حدثني خليلي بما سألت عنه و أن على كل طاقة شعر في رأسك ملكا يلعنك و على كل طاقة شعر في لحيتك شيطانا يستفزك

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند: «لقد حدّثني خليلي (خلیلِ من که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم است به من خبر داد) که تو چنین سؤالی از من خواهی کرد؛ و بدان که بر هر موی سرت ملکی است که لعنتت می‌کند، و بر هر موی ریشت شیطانی است که تو را گمراه می‌کند و فرا می‌خواند (یستفزّک یعنی تو را فرا می‌خواند و سبک می‌شمارد و دعوت به شر می‌کند).

و أن في بيتك لسخلا يقتل ابن بنت رسول الله ص فلما كان من أمر الحسين ع ما كان تولى قتله

و در خانه تو "سَخْل" (بزغاله؛ کنایه از طفلِ نوزاد، چه نر و چه ماده) کوچکی هست که پسرِ دخترِ پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم را به قتل می‌رساند.»

پس زمانی که ماجرای کربلای امام حسین علیه‌السلام واقع شد، همانی شد که حضرت فرموده بودند؛ و عمر بن سعد (پسرِ سعد بن ابی‌وقاص) فرماندهیِ لشکر را به عهده گرفت و متولیِ قتلِ امام حسین علیه‌السلام شد.

« و الأحاديث في ذلك أكثر من أن تحصى نقلها المخالف و المؤالف»؛

و احادیث و وقایع در اخبارِ غیب از جانبِ حضرت، بیش از آن است که شمرده و احصاء بشود.

 

دلیل پانزدهم: استجابت بی‌درنگ دعاهای حضرت علی (ع)

 

دلیل پانزدهم: « قال: و استجابة دعائه.»؛

یکی از دلایلِ افضلیتِ ایشان این بوده که دعایشان مستجاب می‌شده است.

 

« أقول: هذا وجه خامس عشر و تقريره أن عليا ع كان مستجاب الدعوة سريعا دون غيره من الصحابة فيكون أفضل منهم»؛

این پانزدهمین دلیل است و تبیینش این است که علی علیه‌السلام مستجاب‌الدعوةِ سریع بودند، بر خلافِ دیگر صحابه؛ پس افضل از آن‌ها هستند (کبرا هم روشن است که استجابتِ سریعِ دعا یک کمالِ نفسانی و فضیلتِ عظیم است و صاحبِ آن، افضل از دیگران است). صغرا را با چند نمونه ثابت می‌کنند و نشان می‌دهند که ایشان مستجاب‌الدعوة بودند.

« و تقرير المقدمة الأولى ما نقل بالتواتر عنه ع في ذلك»؛

این مقدمه به طور متواتر درباره حضرت نقل شده است؛ از جمله:

« كما دعا على بسر بن أرطاة فقال:" اللهم إن بسرا باع دينه بالدنيا فاسلبه عقله و لا تبق له من دينه ما يستوجب به عليك رحمتك" .»؛

چنان‌که دعا [نفرین] کردند بر بسر بن ارطاه (که از افرادِ قسی‌القلب و خونریزِ دستگاهِ معاویه بود) و فرمودند: «بارالها، او دینش را به دنیایش فروخته است؛ پس عقلش را از او بگیر، و از دینش چیزی برای او باقی نگذار که به واسطه آن مستحقِ رحمتِ تو بشود.»

«فاختلطَ عقلهُ»؛

پس عقلِ بسر بن ارطاه ضایع شد و دیوانه شد (و عقلش زائل گشت تا جایی که با شمشیرِ چوبی به جنگِ سایه‌ها می‌رفت؛ و چون دیوانه شده بود دیگر تکلیفی نداشت، اما آنچه از ایمانِ سابقش بود محو شد).

و همچنین متهم کردند عیّار (یا عِینار) را به جاسوسی برای معاویه و فرمودند: «تو خبرهای ما را به معاویه می‌رسانی.» (در نسخه ما "ایزار" یا "ایزار" دارد، و در بحارالانوار جلد ۴۱، صفحه ۱۹۸ "العينار" یعنی جاسوس دارد؛ در برخی نسخ کشف‌المراد نیز "العیّار" نقل شده است). او منکر شد و گفت: «خیر؛ من چنین کاری نکرده‌ام.»

 

« و اتهم العيزار برفع أخباره إلى معاوية فأنكر فقال له ع إن كنت كاذبا فأعمى الله بصرك فعمي قبل أسبو»؛

حضرت فرمودند: «اگر دروغ می‌گویی، خداوند پیش از پایانِ هفته کورَت کند»؛ پس پیش از پایانِ هفته نابینا شد.

 

عقوبت الهی منکران ولایت (انس بن مالک و زید بن ارقم)

« و استشهد جماعة من الصحابة عن حديث الغدير فشهد له اثنا عشر رجلا من الأنصار و سكت أنس بن مالك فقال له يا أنس ما يمنعك أن تشهد و قد سمعت ما سمعوا فقال يا أمير المؤمنين كبرت و نسيت فقال اللهم إن كان كاذبا فاضربه ببياض الوضح لا تواريه العمامة فصار أبرص. »؛

و در روزِ رحبه از جماعتی از صحابه خواستند که بر حدیثِ غدیر شهادت بدهند و بگویند که این کلام را در غدیر از پیامبر شنیده‌اند؛ پس دوازده مرد از انصار شهادت دادند، ولی انس بن مالک (که خادم و صحابیِ پیامبر بود) ساکت ماند. حضرت به او فرمود: «ای انس، چه چیز تو را از شهادت دادن بازمی‌دارد، در حالی که تو نیز همان را شنیدی که این دوازده نفر شنیدند؟» گفت: «ای امیرالمؤمنین، سنِّ من بالا رفته و فراموش کرده‌ام!» حضرت فرمودند: «بارالها، اگر دروغ می‌گوید، او را به بیماریِ پیسی (برص و وضح؛ یعنی لکه‌های سفید روی پوست) مبتلا کن که عمامه هم نتواند آن را بپوشاند»؛ پس به برص مبتلا شد و صورتش سفید گشت.

«و كتمَ زيدُ بنُ أرقمَ فذهبَ بصرهُ»؛

و زید بن ارقم نیز حدیثِ غدیر را کتمان کرد [در نوبتِ اول]، پس حضرت او را نفرین کردند و نابینا شد؛ و پس از نابینایی پشیمان شد و استغفار کرد و بعد از آن همواره حدیثِ غدیر را نقل می‌نمود. (البته زید بن ارقم بعداً در مجلسِ ابن زیاد به زدنِ چوب بر لبانِ امام حسین اعتراض کرد و شخصیتِ خوبی داشت).

«وغير ذلك من الوقائع المشهورة»؛

و غیر از این وقایع، مواردِ فراوانِ دیگری از استجابتِ دعایِ حضرت هست که مشهور و مکتوب است.

 

دلیل شانزدهم و هفدهم: ظهور معجزات علوی و قرابت نسبی بی‌نظیر با پیامبر (ص)

 

دلیل شانزدهم: « قال: و ظهور المعجزات عنه.»؛

معجزاتِ زیادی از حضرت ظاهر شده است که تفسیری برایش در اینجا نمی‌آورد؛ چون برخی از آن‌ها پیش از این ذکر شد و برخی دیگر هم در کتبِ تواریخ آمده است.

« أقول: هذا وجه سادس عشر و تقريره أنه ع ظهرت عنه معجزات كثيرة، و قد تقدم ذكر بعضها »؛

این وجهِ شانزدهم است و تبیینش این است که از امام علیه‌السلام معجزاتِ بسیاری ظاهر شد که برخی از آن‌ها پیش از این گذشت.

« و لم يحصل لغيره من الصحابة ذلك فيكون أفضل منهم.»؛

و برای غیرِ ایشان از صحابه این‌گونه معجزات ظاهر نشد؛ پس ایشان افضل از دیگران هستند.

 

دلیل هفدهم: « قال: و اختصاصه بالقرابة.»[3] ؛

حضرت به قرابت و خویشاوندیِ نزدیک با پیامبر اختصاص داشتند؛ و خویشاوندِ پیامبر بودن فضیلت است؛ زیرا همه نسب‌ها در روزِ قیامت قطع می‌شود جز نسب و سببِ پیامبر («كلّ قرابةٍ ونسبٍ تنقطعُ يومَ القيامةِ إلا نسبتي وصهري»). قرابت با پیامبر یک امتیازِ الهی و افتخارآمیز است و با گذشتِ زمان همواره مورد احترام است.

« أقول: هذا وجه سابع عشر و تقريره أن عليا ع كان أقرب الناس نسبا إلى رسول الله ص »؛

علی علیه‌السلام نزدیک‌ترینِ مردم از جهتِ نسب به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بودند.

«فيكون أفضل من غيره»;

پس افضل از غیرِ خودشان هستند.

 

تحقیق تاریخی پیرامون زوجات خلفا و شأن انتساب به پیامبر (ص)

سوال:

پاسخ: (البته عثمان هم دامادِ پیامبر خوانده شده است؛ اما درباره اینکه آن دختران، دخترانِ حقیقیِ پیامبر بودند یا دخترانِ حضرت خدیجه از شوهرِ قبلی‌اش، یا دخترخوانده‌های تحتِ تکفلِ ایشان، سه قول در تاریخ هست: بعضی می‌گویند دخترانِ حقیقیِ پیامبر و خدیجه بودند؛ بعضی می‌گویند دخترانِ خدیجه از شوهرِ قبلی بودند و خدیجه پیش از پیامبر ازدواج کرده بود که این قول را بسیاری از محققان رد کرده و اثبات نموده‌اند خدیجه باکره بوده است؛ و قولِ سوم که خیلی تقویت شده این است که آن‌ها دخترخوانده و تحتِ تکفلِ پیامبر بودند. بر فرض هم که دخترانِ پیامبر بوده باشند، مصنف در اینجا قرابتِ نسبی را مطرح کرده است، نه قرابتِ سببی را؛ و حضرت امیر علیه‌السلام نزدیک‌ترین قرابتِ نسبی [پسرعمو] را داشتند).

« و لأنه كان هاشميا فيكون أفضل لقوله ص إن الله اصطفى من ولد إسماعيل قريشا و من قريش هاشما.»؛

و همچنین ایشان هم از طرفِ پدر و هم از طرفِ مادر هاشمی بودند (پدرشان ابوطالب بن عبدالمطلب، و مادرشان فاطمه بنت اسد بن هاشم بود)؛ و این طهارتِ نسب و اصالتِ قرابت فضیلتِ بزرگی است.

[پرسش شاگرد:] "آیا صرفِ قرابت فضیلت می‌آورد؟ قرآن می‌فرماید: ﴿إنّ اکرمکم عند الله اتقاکم﴾[4]

[پاسخ استاد:] قرابت با تقوا منافاتی ندارد؛ بلکه قرابت با پیامبر، بستر و مسئولیتِ بیشتری برای تقوا ایجاد می‌کند. همان‌طور که طاعتِ خویشاوندِ پیامبر ثوابِ بیشتری دارد، معصیتِ او هم عقابِ بیشتری دارد؛ مانندِ کارِ بدی که در مسجدالحرام یا در زمانِ شریف انجام شود که قبحِ بیشتری دارد. پس انتساب به پیامبر در افزایشِ ثواب و عقاب تأثیر دارد و منافاتی با ملاک بودنِ تقوا ندارد؛ بلکه اگر دو نفر در تقوا برابر باشند، آنکه انتساب به پیامبر دارد فضیلتِ انتساب را هم افزون دارد.

 

دلیل هجدهم: عقد اخوت پیامبر (ص) با حضرت علی (ع) و برتری مرتبه او

دلیل هجدهم: « قال: و الأخوة.»[5] ؛

برادریِ ایشان با پیامبر. پیامبر اکرم در مدینه میانِ صحابه دو به دو عقدِ برادری (اخوت) بستند؛ اما حضرت امیر را با کسی برادر قرار ندادند و ایشان را برای خود نگه داشتند.

« أقول: هذا وجه ثامن عشر و هو أن النبي ص لما واخى بين الصحابة»؛

وقتی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم میانِ صحابه عقدِ اخوت بستند،

« و قرن كل شخص إلى مماثله في الشرف و الفضيلة»؛

و هر کسی را با هم‌رتبه و هم‌سنگِ خودش در فضیلت برادر قرار دادند (که این خیلی مهم است؛ یعنی برادری نشان‌دهنده مماثلت در شأن و منزلت بود)؛

« رأى عليا ع متكدرا »؛

پیامبر دیدند که حضرت امیر علیه‌السلام دلگیر و غمگین هستند؛

«فسألهُ عن سببِ ذلكَ»؛

پس علت را جویا شدند؛

« فقال إنك آخيت بين الصحابة و جعلتني منفردا »؛

حضرت عرض کردند: «تو میانِ صحابه عقدِ برادری بستی، اما مرا تنها گذاشتی و با کسی برادر قرار ندادی.»

« فقال له رسول الله ص: ما أخرتك إلا لنفسي»

پیامبر فرمودند: «من تو را به تأخیر نینداختم مگر برای خودم؛ با کسی برای تو اخوت نبستم به خاطرِ خودم.»

« أ لا ترضى أن تكون أخي و وصيي و خليفتي من بعدي»؛

تا برادرِ من، وصیِ من و جانشینِ من بعد از من باشی.

« فقال بلى يا رسول الله فواخاه من دون الصحابة فيكون أفضل منهم.»؛

پس از میانِ همه صحابه، با حضرت امیر عقدِ اخوت بستند.

این نشان می‌دهد که حضرت امیر علیه‌السلام در شرف و فضیلت، هم‌سنگ و مماثلِ پیامبر بودند (مماثلِ پیامبر یعنی نزدیک‌ترین شخص به کمالاتِ ایشان)؛ پس افضل از همگان هستند.

دلیل نوزدهم: وجوب محبت و مودت حضرت علی (ع) بر امت

این دلالت بر افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام می‌کند؛ «فيكون أفضل منهم»؛ یعنی از بقیه صحابه افضل هستند.

 

قال: و وجوب المحبة.

دلیل نوزدهم:

دلیل نوزدهم این است که بدونِ شک حضرت امیر علیه‌السلام جزو «ذوی القربیٰ» بودند؛ جزو قربای پیامبر بودند، و خداوند در قرآن فرمود: ﴿قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى﴾[6] ‌. با این آیه، مودتِ در قربا واجب شده و جزو قربا هم به اتفاقِ آرا حضرت امیر علیه‌السلام هستند؛ پس مودتِ حضرت امیر بر تمامِ رعیت و امت واجب شده، در حالی که مودتِ سایرِ صحابه واجب نشده است (حبِّ آن‌ها خوب هست، اما شرعاً واجب نشده است)؛ و این دلیل بر افضلیتِ حضرت امیر است.

« أقول: هذا وجه تاسع عشر و تقريره أن عليا ع كان محبته و مودته واجبة دون غيره من الصحابة فيكون أفضل منهم قطعا»؛

محبت و مودتِ حضرت واجب بود، ولی غیرِ ایشان از صحابه محبتشان واجب نبود؛ پس حضرت علی علیه‌السلام افضل از بقیه می‌شوند. بیانِ مقدمه اول که محبتِ ایشان واجب بود، این است که حضرت از ذوی‌القربیٰ بودند، پس مودتِ حضرت واجب است؛

«لقوله تعالى: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى‌»؛

بگو بر خدمتی که نسبت به شما کردم و رسالتی که برای شما آوردم و شما را هدایت نمودم، اجری نمی‌خواهم جز مودت در قربا. در این آیه، «القربىٰ» موضوعیت دارد؛ یعنی خویشاوندیِ پیامبر موضوعیت دارد و حضرت مظهرِ تامِ آن هستند.

 

دلیل بیستم: اختصاص حضرت علی (ع) به مقام «صالح المؤمنین» و نصرت پیامبر (ص)

دلیل بیستم:

« قال: و النصرة.»؛

یک دلیل دیگر بر افضلیتِ حضرت امیر، نصرتِ پیامبر بودنِ ایشان است. در آیه آمده که فقط خداوند و جبرئیل و «صالح المؤمنین» ناصرِ پیغمبرند؛ و مفسران «صالح المؤمنین» را بالاتفاق حمل کرده‌اند بر حضرت امیر علیه‌السلام. پس معنایش این است که فقط این‌ها ناصر و پشتیبانِ حقیقیِ پیغمبرند؛ و حضرت امیر را سومی قرار داده‌اند؛ سومی که دومی‌اش جبرئیل و اولی‌اش خداست. این فضیلتِ بسیار عظیمی است، و چون برای بقیه صحابه نیست، پس حضرت امیر علیه‌السلام نسبت به بقیه صحابه افضل هستند.

« أقول: هذا وجه عشرون و تقريره أن عليا ع اختص بفضيلة النصرة لرسول الله ص دون غيره من الصحابة فيكون أفضل منهم»;

تقریرِ دلیل بیستم این است که علی علیه‌السلام اختصاص دارند به فضیلتِ نصرت برای رسول الله صلی‌الله علیه و آله و سلم، نه غیرِ ایشان از صحابه؛ (این کلمه "دون غیره" تأکید می‌کند آن اختصاص را). پس حضرت افضل از بقیه صحابه می‌شوند. بیانِ مقدمه دوم (که یاور و ناصرِ مخصوصِ پیامبر افضل است) احتیاج به استدلال و تبیین ندارد؛ ولی مقدمه اول (که ایشان ناصرِ مخصوص هستند) احتیاج به تبیین دارد؛ لذا می‌فرماید بیانِ مقدمه اول، قولِ خداوند است که فرمود:

﴿فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ﴾[7] ؛

پس همانا خدا یاورِ اوست، و جبرئیل و صالحِ مؤمنان. مراد از «مولا» هم در اینجا «ناصر» (یاور) است.

 

تبیین لغوی واژه «مولی» در آیه نصرت و وجه حصر آن

این نصرت در مورد عایشه و حفصه است که در ذیلِ آیاتِ اوایل سوره تحریم آمده است؛ آنجایی که خواستند با هم همدست بشوند و تظاهر کنند علیه پیامبر ﴿إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ.﴾[8]

و «مولا» در اینجا به معنای «ناصر» است. چرا به معنی ناصر می‌گیرید؟ می‌فرماید در اینجا مولا به سه نفر نسبت داده شده است: به خدا و جبرئیل و صالح‌المؤمنین؛ و آن معنایی از «مولا» که می‌تواند مشترک بین این سه باشد، همین به معنای «ناصر و یاور» است؛ وگرنه مولا به معنایِ آزادکننده بنده، در موردِ جبرئیل صادق نیست و در موردِ خدا هم همین‌طور؛ مولا به معنیِ ارث‌برنده نیز در اینجا مناسب نیست؛ پس فقط معنای «ناصر و دوستدار» مناسب است.

« بيان المقدمة الأولى قوله تعالى (فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ) »؛

مولا در اینجا به معنای ناصر است؛ زیرا قدرِ مشترک است میانِ خدای متعال و جبرئیل و صالحِ مؤمنان.

« و قد اتفق المفسرون على أن المراد بصالح المؤمنين هو علي ع »؛

و به تحقیق مفسران اتفاق‌نظر دارند بر اینکه مراد به صالحِ مؤمنان، حضرت علی علیه‌السلام است.

و این تأییدِ مطلب و تأکیدِ مطلب است؛ و خداوند قرار داد حضرت امیر را «ثالثهما» (یعنی سومینِ مولی؛ بعد از خودش و جبرئیل). و حصر نمود ولایت و مولی بودن را به توسطِ لفظِ «هو» در قولش که فرمود: «فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ»[9] ؛ این ضمیرِ فصلِ «هو» دلالت بر حصر دارد. و کلمه «مولا» را در مابقی حذف کرده و عطف نموده است: «وجبريل وصالح المؤمنين»؛ که یکی از آن‌ها حضرت امیر است. این‌ها همه امتیازی بزرگ برای حضرت امیر و تأییدی برای افضلیتِ ایشان است.

 

دلیل بیست و یکم: هم‌سنگی حضرت علی (ع) با پیامبران پیشین (حدیث تشبیه)

دلیل بیست و یکم:

« قال: و مساواة الأنبياء.»؛

دلیل دیگری بر افضلیت این است که حضرت امیر علیه‌السلام مساوی با انبیاء بودند. البته مساوی با انبیاء بودن حداقلِ بیانِ فضیلتِ ایشان است (مماشات با خصم است)؛ وگرنه ائمه ما علیهم‌السلام افضل از انبیای گذشته بودند؛ ولی حداقلش تساوی را مطرح می‌کند.

« أقول: هذا وجه حادي و عشرون و تقريره أن عليا ع كان مساويا للأنبياء المتقدمين فيكون أفضل من غيره من الصحابة بالضرورة »؛

این وجهِ بیست و یکم است و تقریرش این است که علی علیه‌السلام مساوی با انبیای متقدمین بودند؛ بنابراین افضل از غیرِ خودشان از صحابه هستند؛

« يكون أفضل من غيره من الصحابة بالضرورة لأن المساوي للأفضل أفضل »؛

زیرا به اجماعِ امت، انبیاء افضل از صحابه هستند، و مساویِ افضل نیز افضل خواهد بود.

این یک قیاس است که یکی از مقدماتش در متن محذوف است؛ می‌گوییم حضرت امیر مساوی بودند با انبیاء (مقدمه اول)، و انبیاء افضل بودند از صحابه پیغمبر (مقدمه دوم)، و چون مساویِ افضل نیز افضل است، پس حضرت امیر هم افضل از صحابه هستند. مقدمه ثانیه (که انبیاء افضل از صحابه هستند) احتیاجی به بیان ندارد و بدیهی است؛ بلکه مقدمه اولیٰ (که حضرت مساوی با انبیاء بودند) احتیاج به بیان دارد؛ لذا مصنف آن را اثبات می‌کند:

 

تحلیل حدیث تشبیه و هم‌سنگی با انبیای اولی‌العزم

« بيان المقدمة الأولى ما رواه البيهقي عن النبي ص أنه قال: من أحب أن ينظر إلى آدم في علمه و إلى نوح في تقواه و إلى إبراهيم في حلمه و إلى موسى في هيبته و إلى عيسى في عبادته فلينظر إلى علي ابن أبي طالب.»؛

و بیانِ مقدمه اول، روایتی است که عامه (الجمهور) از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم نقل کرده‌اند که فرمود: «هر کس می‌خواهد به آدم در علمش، و به نوح در تقوایش (یا در فهمش)، و به ابراهیم در حلمش، و به موسی در هیبتش، و به عیسی در عبادتش بنگرد، پس به علی بن ابی‌طالب بنگرد.»

 

کسی که می‌خواهد به این بزرگواران توجه کند؛ به آدم در علمش، به نوح در تقوایش، به ابراهیم در حلمش، به موسی در هیبتش و به عیسی در عبادتش؛ اگر می‌خواهد توجه کند، حتماً نظر کند به علی بن ابی‌طالب؛ یعنی یک نفری که خداوند همه این کمالاتِ اولی‌العزم را به او داده است. پس ایشان مساوی با این انبیای بزرگ است، نه مساوی با پیامبرانِ معمولی؛ بلکه مساوی با اولی‌العزم‌ها است. این حداقلِ مماشات با خصم است که تساوی را اثبات می‌کند؛ وگرنه منزلتِ حضرت بالاتر است.

 

نقد روایت ساختگی پیرامون ابوبکر در قیاس با حدیث تشبیه

البته اهل سنت در مقابلِ این روایتِ تشبیه، روایتی را برای ابوبکر جعل کرده‌اند و خیلی به آن اهمیت می‌دهند که:

«من أراد أن ينظر إلى مَيِّتٍ يمشي على وجه الأرض فلينظر إلى أبي بكر»؛

هر کس می‌خواهد به یک مرده‌ای که روی زمین راه می‌رود نگاه کند، به ابوبکر نگاه کند!

البته منظور از «میت» در ذهنِ جاعل، این میتی که معمولی باشد نیست؛ بلکه میت به معنای عرفانیِ آن است؛ یعنی کسی که به مرگِ اختیاری مرده و به درجه فنا رسیده است! بالاخره آن کسی که این روایت را ساخته، اصطلاحاتِ عرفانی بلد بوده است؛ اما این روایتِ جعلی هرگز در قبالِ روایتِ متواتر و متفق‌علیهِ تشبیه که برای حضرت امیر علیه‌السلام نقل شده اعتباری ندارد.

 

بقیه ادله افضلیتِ حضرت بماند برای جلسه بعد.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص390.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص391.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص392.
[4] سوره حجرات، آيه 13.
[5] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص392.
[6] سوره شورى، آيه 23.
[7] سوره تحریم، آيه 4.
[8] سوره تحریم، آيه 4.
[9] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص393.