درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم در افضلیت امیرالمومنین بر سایر افراد /فضایل و برتری های امیرالمومنین

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

دلیل نهم: تقدم بی‌پیشینه حضرت علی (ع) در ایمان و پذیرش اسلام

 

صفحه ۳۸۸، سطر اول؛

«قال: وأقْدمُهُم إيماناً»[1] .

 

أقول: این وجهِ نهم است.

بحثِ ما در افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام نسبت به باقیِ صحابه بود و می‌خواستیم افضلیت را اثبات کنیم تا از این طریق، استحقاقِ امامت نتیجه گرفته بشود. تا حالا ۸ تا دلیل برای افضلیتِ ایشان اقامه کردیم و این دلیل، دلیلِ نهم است که می‌خواهیم شروع کنیم. این بخش احتیاجی به توضیحِ خارج از متن هم ندارد و هر جا لازم باشد اشاره می‌کنم.

 

یکی از جهاتِ فضیلت و افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام این بوده که ایشان پیش از همه اصحاب ایمان آوردند؛ و ایمانی که سابق باشد، فضیلتِ بیشتری دارد و معلوم می‌شود که روحیه ایشان، روحیه پذیرندگیِ حق بوده که سریع در مقابلِ حق تسلیم شده است. البته مسلم است که مراد در اینجا، ایمان به شریعتِ اسلام است؛ وگرنه ایمان به خدای یگانه که از اولِ خلقت بوده و ایمان به وحدانیت هم همین‌طور. ایمان به اسلام را که حساب کنید، ایشان اقدم بودند از بقیه؛ در بقیه، ایمانِ ایشان مسبوق به عدم نبوده که بخواهیم بگوییم پیش از دیگران ایمان داشتند یا نداشتند؛ مثلاً ایشان از اولِ تولدشان ایمان به خدا داشتند و وحدانیتِ خدا را قبول داشتند و اگر پیغمبر هم به پیامبری مبعوث می‌شدند، از اول رسالتِ ایشان را قبول داشتند، منتها تا پیش از آن رسماً مبعوث نشده بودند و الزامی بر ابرازِ دینِ جدید نبوده، لذا ایشان هم اظهارِ ایمانی نکرده بودند نسبت به دینِ اسلام تا اینکه پیامبر مبعوث شدند.

 

«أقول: هذا هو الوجه التاسع»؛

نهمین دلیل بر افضلیت، و تقریرِ این دلیل این است که علی علیه‌السلام «أقدم الناس إيماناً» بودند. «أقدم الناس» می‌گوید، نه «أقدم الرجال»؛ چون بعضی‌ها که نتوانستند تقدمِ کاملِ ایشان را ثابت کنند، گفته‌اند ایشان اقدمِ رجال بوده در ایمان (تا خدیجه را مقدم بدارند)؛ ولی مرحوم علامه می‌فرماید «أقدم الناس»، و از اینجا می‌فهمیم که حتی نسبت به حضرت خدیجه علیهاالسلام هم مقدم بودنِ ایشان مطرح است؛ «كان أقدم الناس إيماناً».

 

شواهد روایی و تاریخی بر پیشگامی حضرت علی (ع) در اسلام

چند تا دلیل برای اثباتِ این صغرا (که ایشان نخستین مسلمان بودند) ذکر می‌کند:

 

نخست: «روى سلمانُ الفارسيُّ عن النبيِّ صلى الله عليه وآله وسلم أنه قال: أوّلُكم وروداً على الحوضِ أوّلُكم إسلاماً، عليُّ بنُ أبي طالبٍ»؛

پیامبر فرمود: «اولین کسی بر حوضِ کوثر بر من وارد می‌شود که اولین نفر باشد که واردِ اسلام شده است»؛ و بعد از اینکه حکمِ کلی فرمودند، مصداقش را هم صراحتاً تعیین کردند و نامِ علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام را بردند.

 

دوم: «وقال أنسٌ: بُعِثَ النبيُّ يومَ الاثنينِ وأَسْلَمَ عليٌّ يومَ الثلاثاءِ»؛

حضرت پیامبر روز دوشنبه مبعوث شدند و علی علیه‌السلام روز سه شنبه اسلام آورد.

 

سوم: «وقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم: يا فاطمةُ زوَّجتُكِ أقدمَهُم سِلْماً وأكثرَهُم عِلْماً»؛

و قولِ پیغمبر سند است؛ فرمودند: «ای فاطمه، تو را به همسریِ کسی درآوردم که پیش‌قدم‌ترینِ آن‌ها در اسلام و دانا‌ترینِ آن‌ها در علم است.» قولِ پیغمبر دلالت دارد بر اینکه ایشان اقدم بودند؛ زیرا پیامبر مبالغه نابجا و خلافِ واقع نمی‌گویند، پس کلامشان مطابقِ واقع است.

 

چهارم: «وقال عليه السلام على المنبر: أنا الصدّيقُ الأكبرُ وأنا الفاروقُ الأعظمُ»؛

خودِ حضرت امیر از بالای منبر فرمودند: «من صدیقِ اکبر و فاروقِ اعظم هستم.»

 

«صدیق» صیغه مبالغه است و وقتی متصف به «اکبر» بشود، مبالغه‌اش بیشتر می‌شود؛ یعنی تصدیق‌کنندۀ بسیار بزرگ. ممکن است تصدیق‌کننده زیاد داشته باشیم، ولی «صدیقِ اکبر» منحصر در ایشان است (اگرچه این لقب را بعداً بر غیرِ او هم اطلاق کردند، ولی لقبِ اصلیِ حضرت بوده است).

 

و «الفاروق الأعظم»؛ فاروق صیغه مبالغه است، یعنی فرق‌گذارنده میانِ حق و باطل در گفتار و عمل و اعتقادات و در همه‌چیز؛ چون ایشان میزان هستند. میزانِ هر خوبی و بدی، و میزانِ هر حق و باطل؛ یعنی از طریقِ موافقت با ایشان حق شناخته می‌شود و به تبعیتِ ایشان حق معلوم می‌گردد. فاروق با اتصاف به «اعظم» مبالغه‌اش خیلی شدیدتر شده است.

سپس فرمود:

« آمنت قبل أن آمن أبو بكر و أسلمت قبل أن أسلم»؛

ایمان آوردم پیش از آنکه ابوبکر ایمان بیاورد. معلوم می‌شود در آن زمان‌ها هم این ادعا مطرح بوده که ابوبکر مقدم بر حضرت ایمان آورده، و ایشان می‌فرماید: «خیر؛ من پیش از او ایمان آوردم.»

 

«و كان ذلك بمحضر من الصحابة و لم ينكر عليه أحد»؛

و مرحوم علامه می‌فرماید این سخنرانیِ حضرت و این کلامِ ایشان در حضورِ صحابه بود و هیچ‌یک از صحابه بر ایشان انکار نکرد و با این حرف مخالفت ننمود، بلکه همه قبول داشتند.

 

### ملازمت حضرت علی (ع) با پیامبر (ص) و اولویت انذار خویشاوندان (آیه انذار)

پنجم: «و روى عبد الله بن الحسن قال كان أمير المؤمنين ع يقول أنا أول من صلى و أول من آمن بالله و رسوله و لم يسبقني بالصلاة إلا نبي الله»؛

عبدالله بن حسن روایت کرده که امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمود: «من نخستین کسی هستم که به خدا و رسولش ایمان آوردم...»؛ خب روشن است.

و پیامبر نیز تصدیق نمود مرا. ایشان وصیِ بر حقِ پیامبر بودند و کلامشان صریحِ قولِ کسی است که صادق و مصدَّق و معصوم است.

 

ششم: حضرت همواره در محضرِ پیغمبر بودند و هیچ مخالفتی با پیغمبر نداشتند و هر چه گفته می‌شد گوش می‌کردند و پیروی می‌نمودند. با وجودِ این شواهد، شکی باقی نمی‌ماند که به محضِ اینکه پیامبر مبعوث شدند، حضرت امیر به ایشان ایمان آوردند.

«لأنه عليه السلام كان في منزل رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم»؛

زیرا حضرت امیر علیه‌السلام در منزلِ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بودند و در منزل هم که بودند جدا نبودند؛

«شديد الاختصاص به»؛

ارتباطشان با حضرت رسول خیلی شدید بود و همواره سعی داشتند کاملاً اوامرِ پیغمبر را امتثال کنند؛

«لم يخالفه قط»؛

هرگز با پیامبر مخالفت نکردند؛

«و أبو بكر كان بعيدا عنه مجانبا له فيبعد عرض الإسلام عليه قبل عرضه على علي ع»؛

در حالی که ابوبکر دور از پیامبر و مجانبِ او بود.

 

پس ادعای اینکه پیامبر اسلام را بر ابوبکر عرضه کرده باشد پیش از آنکه بر حضرت امیر عرضه کند، باطل است؛ خب کسی که در منزل بوده، قبل از اینکه ابوبکر رجوع بکند حتماً برای ایشان زودتر عرضه شده است. به‌خصوص که در آن وقت ابوبکر رابطه‌ای با پیامبر نداشت و رابطه رفت‌وآمدیِ نزدیکی نداشت که بگوییم در منزلِ حضرت بوده است؛ حضرت هم که از کوه حرا آمدند و مبعوث شدند، اول به کسی که در منزل است خبر می‌دهند و بعد به بیرونی‌ها.

 

به خصوص که خودِ خدا فرموده: ﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ﴾[2] ؛ اولین دستوری که به پیغمبر برای ابلاغ رسیده، ابلاغ به عشیره بوده است؛ و ابوبکر جزو عشیره نبوده است و اصلاً پیغمبر مأمور نبودند که ابتدا به ابوبکر ابلاغ کنند، بلکه مأمور بودند به عشیره نزدیکِ خودشان ابلاغ نمایند؛ و نزدیک‌ترین عشیره‌ای که در کنارشان بود حضرت امیر علیه‌السلام بود؛ پس پیش از اینکه به ابوبکر اصلاً ابلاغ بشود، به حضرت امیر ابلاغ شده است. بنابراین نمی‌شود گفت ابوبکر زودتر ایمان آورده است؛ ایمانی را که هنوز به او نرسیده چطور آورده باشد؟

 

«بالخصوص وقد نزل قوله تعالى: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»؛

به خصوص که نازل شد قولِ خدای متعال که: خویشاوندانِ نزدیکِ خودت را بیم ده. (البته ابوبکر و این‌ها بالاخره از قریش بودند، اما جزو اقربین و عشیره نزدیک به شمار نمی‌آمدند).

 

---

 

### پاسخ به یک مغالطه تاریخی پیرامون فتوحات خلفا و حق آنان بر ایرانیان

(البته ما این حرف‌ها را در فرضی می‌زنیم که ایمانِ ظاهریِ آن‌ها را ملاک قرار دهیم، اما در روایات مباحثِ دیگری هم پیرامون طمعِ خلافت مطرح است. از امام صادق علیه‌السلام سؤال می‌شود که چطور ایمانِ عمر و ابوبکر مقبول نبوده در حالی که این‌ها در زمانی به پیغمبر ایمان آوردند که فشاری در کار نبود و با اختیارِ خودشان ایمان آوردند؟ جوابی که داده می‌شود این است که این‌ها از علمای یهود و نصارا اوصافِ پیغمبر را شنیده بودند و می‌دانستند این پیغمبر است و بعد از او حکومت و ولایت و خلافتی پدید می‌آید؛ پس طمعاً فی الخلافة ایمان آوردند؛ خلاصه به طمعِ حکومت ایمان آوردند و ایمانشان حقیقی نبود).

 

اما مطلبی که زیاد گفته می‌شود—به‌خصوص در فضای رسانه‌ای—این است که: «عمر به گردنِ ما حقِ زیادی دارد؛ چون کشورِ ما را فتح کرد و ما را به اسلام دعوت نمود، و اگر او نبود ما مسلمان نبودیم و همان زرتشتی باقی می‌ماندیم.» بعضی‌ها شروع می‌کنند به جواب دادن و می‌گویند که عمر اینجا را فتح کرد همان‌طور که چنگیز فتح کرد و این ارزشِ چندانی ندارد؛ این جواب ظاهراً جوابِ دلنشینی نیست.

جوابِ درست و منطقی این است که فرض را بر این می‌گذاریم که عمر واقعاً دلسوزِ اسلام بود و خالصانه خدمت کرد و این کشور را مسلمان نمود و هیچ شائبه‌ای هم در کارش نبود؛ این‌ها را همه قبول می‌کنیم. ولی یک سؤالِ اساسی مطرح می‌شود و آن اینکه: دو نفر مدعیِ حکومت هستند؛ هر دو هم خالصند؛ یکی از این دو نفر می‌تواند یک شهر را اداره کند و دیگری می‌تواند یک کشور یا جهان را اداره کند. آیا اگر آن کسی که تواناییِ اداره یک شهر را دارد، مانعِ آن شخصی بشود که قدرتِ اداره کشور و جهان را دارد، این خدمتگزار است یا خائن؟

 

پیداست که آن کسی که قدرتِ اداره یک شهر را دارد و مزاحمِ آن کسی می‌شود که قدرتِ اداره جهان را دارد و فعالیتش گسترده‌تر و مؤثرتر است، اگر مانعِ او بشود خیانت کرده است. صغرای مطلب هم روشن است؛ بگذریم از اینکه تمامِ اقداماتِ جنگیِ خلفا با صلاح‌دید و مشورتِ حضرت امیر بوده و تاریخ این را ثابت کرده است، تازه با وجود این، اگر خودِ حضرت امیر علیه‌السلام مستقیماً واردِ کار می‌شدند، نفوذِ اسلام خیلی بیشتر و تأثیرش عمیق‌تر بود.

 

حتی بعضی از بزرگانِ غربی به معاویه احترام می‌گذاشتند و می‌گفتند: «اگر او نبود ما الان مسیحی نبودیم بلکه مسلمان بودیم؛ او بود که مانع شد و نگذاشت علی علیه‌السلام اروپا را مسلمان کند.» یعنی واقعاً آن‌ها این را باور کرده‌اند و گفته‌اند مجسمه او باید در اروپا باشد. منظور اینکه خودِ آن‌ها فهمیده بودند که اگر این موانع در شامات وجود نداشت، حضرت امیر تمامِ کره زمین را مسلمان کرده بودند.

 

پس این فتوحاتِ ظاهری در واقع خدمت نبوده، بلکه جلوی خدمتِ بیشتر و حقیقی را گرفته است؛ پس خیانت بوده نه خدمت. بنابراین خیلی راحت می‌شود جوابِ این شبهه را داد و عمر هیچ حقی به گردنِ ما ندارد. اگر حضرت امیر کشورها را فتح کرده بودند، تنها به اینکه اسلامِ ظاهری را بر مردم عرضه کنند اکتفا نمی‌کردند؛ بلکه اسلامی بر مردم عرضه می‌شد که مردم را به کمالِ لایق می‌رساند و دیگر این بدعت‌ها و انحرافات پدید نمی‌آمد و حقیقتِ دین آشکار می‌شد؛ نه اینکه صرفاً یک کشورگشاییِ ملکی و ظاهری پدید آید.

 

### پاسخ به شبهه عدم بلوغ حضرت علی (ع) در بدو پذیرش اسلام

«(لا يقال) إن إسلامه ع كان قبل البلوغ فلا اعتبار به»؛

اگر گفته نشود (اعتراض نکنند) که: «اسلامِ حضرت علی علیه‌السلام قبل از بلوغِ ایشان بوده، پس حکمی ندارد و فاقد ارزشِ شرعی است»؛ و در نتیجه ابوبکر که در حالِ بلوغ مسلمان شده مقدم است.

 

ایشان هر دو مقدمه این اشکال را رد می‌کند: اولاً اینکه حضرت امیر در بدوِ پذیرشِ اسلام بالغ نبودند رد می‌شود؛ ایشان بالغ بودند. ثانیاً اینکه اسلامِ شخصِ غیربالغ بی‌ارزش است را هم رد می‌کند و ثابت می‌نماید که اسلامِ غیربالغِ ممیز و رشید کاملاً صحیح و باارزش است.

 

برای اثبات اینکه حضرت بالغ بودند، دو تا مقدمه را ذکر می‌کنند:

مقدمه اول؛ محاسبه سنِّ حضرت است. ثابت می‌کنند که سنِّ حضرت در بدوِ اسلام ۱۲ یا ۱۳ سال بوده و در سنِّ ۱۲ یا ۱۳ سالگی احتمالِ بلوغِ پسران هست. چطور این را اثبات می‌کنند؟ می‌گویند حضرت در سنِّ ۶۵ یا ۶۶ سالگی شهید شدند؛ ۲۳ سال بعد از بعثت با پیغمبر بودند و ۳۰ سال هم بعد از پیغمبر زندگی کردند (چون سال ۴۰ هجری شهید شدند و تا سال ۱۰ هجری هم با حضرت بودند، پس ۳۰ سال بعد از پیامبر زندگی کردند). ۳۰ به علاوه ۲۳ می‌شود ۵۳ سال؛ ۵۳ را از ۶۵ کم کنید می‌شود ۱۲ سال، و از ۶۶ کم کنید می‌شود ۱۳ سال. پس ایشان در بدوِ اسلام ۱۲ یا ۱۳ سالشان بود؛ و احتمالِ بلوغِ انسانِ ۱۲ ساله یا ۱۳ ساله در آن جغرافیا کاملاً هست.

 

مقدمه دوم؛ با توجه به اینکه حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم به حضرت فاطمه فرمودند که همسرت «أقدمهم سلماً وأكثرهم علماً» است، خودِ پیغمبر دارند شهادت می‌دهند که ایشان اولین مسلمان بودند؛ و وقتی پیامبر اسلامِ ایشان را پذیرفتند و ستودند، این بالالتزام دلالت می‌کند بر اینکه حضرت امیر بالغ بودند؛ زیرا اسلامِ بالغین به طورِ کامل پذیرفته می‌شود و پیامبر بر اسلامِ ایشان شهادت می‌دهند. با این دو مطلب ثابت شد که مقدمه اولِ اشکال (که حضرت امیر بالغ نبودند) باطل است، بلکه ایشان بالغ بودند.

 

بعد وارد مقدمه دوم می‌شوند و می‌فرمایند به فرض هم که بالغ نبوده‌ باشند، باز هم اسلامِ ایشان پذیرفته شده و صحیح است و اسلام او مقبول و باارزشی است؛ زیرا که اگر انسانی رشید باشد و قدرت درک داشته باشد و با ادراک و بدون اجبار، امری را معتقد بشود، آن اعتقاد باارزش است؛ و این اعتقاد اگر اعتقادِ حق باشد (ولو از صبی صادر شده باشد)، اصلاً این ایمان و اعتقاد دلالت بر کمالِ صبی می‌کند؛ یعنی صبی کامل بوده و این ایمان، ایمانِ باارزش و ارزشمندی است. و چون ارزشمند است، می‌تواند ایمانش هم مقبول باشد. دو تا دلیل ایشان بر این مسئله اقامه می‌کند که وقتی رسیدیم بیان می‌کنم؛ که انسان غیربالغِ رشید می‌تواند ایمان بیاورد و ایمانش هم پذیرفته است.

 

فرقی میان بلوغِ عقلی و فکری—که مسلم بوده و آن‌طور شکی در آن نیست—با بلوغ جسمی وجود ندارد؛ ما در مقدمه اول ادعا کردیم که بلوغِ جسمی هم بوده، و در مقدمه دوم می‌گوییم به فرض هم که بلوغ جسمی نبوده، بلوغ عقلی که بوده است؛ و همین کفایت می‌کند.

 

اما اینکه بگویند اسلام باید حتماً در زمان بلوغِ جسمی باشد؛ این یک مسئله کلامی است که بگوییم اسلام باید در زمان بلوغ باشد (البته ما در مقدمه ثانیه اثباتِ این ضرورت را قبول نداریم؛ یعنی لازم نمی‌دانیم که اسلام حتماً در زمان بلوغ جسمی باشد و این را ما الان در مقدمه اسلامیه اثبات می‌کنیم ان‌شاءالله. ولی به فرضِ قبول بگوییم که اسلام باید در زمان بلوغ باشد؛ این می‌شود یک مسئله کلامی. مسئله فقهی آن مسئله‌ای است که مربوط به این ۵ حکم است: وجوب تکلیفی، حرمت، استحباب، کراهت و اباحه؛ اما اینکه اسلام باید در زمان بلوغ باشد، این ضرورت و وجوبی که در فقه مطرح می‌شود نیست، بلکه واجب و ضرورتِ کلامی است؛ بنابراین مسئله، مسئله کلامی است، نه اینکه واجب از تکالیفِ فقهی باشد). در سال‌های اولِ بعثت، شریعت و احکامِ فقهی به این صورت وضع نشده بود.

 

«(لا يقال) إن إسلامه ع كان قبل البلوغ فلا اعتبار به»؛

اگر گفته نشود (اشکال نکنند) که: «اسلامِ حضرت علی علیه‌السلام قبل از بلوغ بوده، پس حکمی ندارد و اعتباری به آن نیست» (این یک مقدمه؛ مقدمه بعدی که حذف شده این است که هر چه قبل از بلوغ باشد بی‌اعتبار است؛ و نتیجه این می‌شود که فلا اعتبار به، یعنی اعتباری به اسلام حضرت علی علیه‌السلام نیست).

 

«(لأنا نقول) المقدمتان ممنوعتان»؛

در پاسخ می‌گوییم: هر دو مقدمه ممنوع و باطل است؛ هم اینکه حضرت قبل از بلوغ اسلام آوردند ممنوع است، و هم اینکه اسلامِ قبل از بلوغ مردود و بی‌اعتبار باشد ممنوع است.

 

محاسبه دقیق سن حضرت علی (ع) در زمان نزول وحی

اما مقدمه اول ممنوع است:

«(أما الأول) فلأن سن علي ع كان ستا و ستين سنة أو خمسا و ستين»؛

سنِّ حضرت علی علیه‌السلام (یعنی سنّی که تا زمان شهادت داشتند و کلِ عمرشان بود)، ۶۶ یا ۶۵ سال بوده است.

«و النبي ص بقي بعد الوحي ثلاثا و عشرين سنة »؛

و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بعد از مبعوث شدن و نزولِ وحی، ۲۳ سال زندگی کردند؛

«و علي ع بقي بعد النبي نحوا من ثلاثين سنة»؛

و علی علیه‌السلام بعد از پیامبر نزدیک به ۳۰ سال زندگی کردند.

 

۳۰ سال را با آن ۲۳ سال جمع کنیم می‌شود ۵۳ سال؛ ۵۳ را از ۶۵ یا ۶۶ کم کنیم:

«فيكون سن علي ع وقت نزول الوحي فيما بين اثنتي عشرة سنة و بين ثلاث عشرة سنة»

پس سنِّ حضرت علی علیه‌السلام در وقت نزول وحی، قریب به ۱۲ سال یا ۱۳ سال بوده است؛

«و البلوغ في هذا الوقت ممكن فيكون واقعا»؛

و بلوغ در این سن ممکن است (این مطلب اول؛ پس بلوغ ممکن است).

 

مطلب دوم این است که این بلوغ محقق و واقع شده است:

« لقوله ص زوجتك أقدمهم سلما و أكثرهم علما»؛

به دلیل قولِ پیامبر صلی‌الله علیه و آله که به حضرت فاطمه فرمودند تو را به همسریِ کسی درآوردم که پیش‌قدم‌ترینِ آن‌ها در اسلام است. قولِ پیغمبر شهادت است بر صحت و فضیلتِ ایمانِ حضرت امیر؛ و این پذیرشِ ایمان بالالتزام دلالت می‌کند بر بالغ بودنِ حضرت. پس آن بلوغ که ابتدا محتمل شمرده شد، در واقع واقع شده و یقینی است. این مقدمه اول بود که ردش کردیم.

 

موافقت فقه حنفی با صحت اسلام صبی ممیز (کودک ممیز)

اما مقدمه دوم (که اسلامِ صبی پذیرفته نمی‌شود و اسلامی است مردود)؛ این را هم ما قبول نداریم. به فرض کسی صبی باشد و بالغِ جسمی نباشد، اسلامش قابل پذیرش است؛ به شرطی که اسلامِ او از روی علم و رشد و اختیار باشد.

 

«و أما الثانية) فلأن الصبي قد يكون رشيدا كامل العقل قبل سن البلوغ فيكون مكلفا»

مقدمه ثانیه باطل است؛ زیرا صبی گاهی پیش از بلوغِ جسمی، رشید و کامل‌العقل است، پس مکلف خواهد بود. علامه حلی که فقیه است دارد این حرف را می‌زند که اگر انسانی رشید بود و کامل بود پیش از بلوغِ جسمی، این مکلف است؛ پس بر خلافِ کلامِ مشهور که صبی قبل از بلوغ تکلیف ندارد، ایشان این نظر را دارد.

سوال:

پاسخ: در فقهِ مشهور می‌گویند که باید ۱۵ سالش تمام شده باشد یا علامات دیگر پدید آید، ولی ایشان در کلام دارد بحث می‌کند و می‌گوید مکلف است. حالا علی‌أی‌حال ایشان فقیه بوده است؛ چه بحث کلامی بگیریم اشکالی ندارد و چه بحث فقهی بگیریم، می‌گوییم که علامه فقیه بوده و با فقهش تطبیق داده است. لزومی هم ندارد که حتماً این مبنا در فقهِ شیعه اثبات بشود؛ چون ما مقابلمان اهل سنت قرار گرفته‌اند و وقتی ثابت کنیم ابوحنیفه فتوا داده، کافی است؛ و ما ثابت خواهیم کرد که ابوحنیفه فتوا داده است که انسانِ رشید و عاقل قبل از بلوغ جسمی مکلف است و اسلامش صحیح است؛ و با فقهِ خودشان ملزمشان می‌کنیم.

 

تبیین نشانه کمال عقلی صبی در مخالفت با کشش طبیعی به والدین

«ولهذا حكمَ أبو حنيفةَ بصحّةِ إسلامِ الصبيّ»؛

و به همین جهت ابوحنیفه حکم کرد به صحتِ اسلامِ صبی.

«وإذا كان كذلك دلَّ على كمال الصبيِّ»

و هنگامی که چنین باشد (یعنی وقتی که صبیِ ممیز و عاقل قبل از بلوغِ جسمی اسلامش مقبول باشد)، دلالت بر کمالِ صبی می‌کند.

 

توضیح اینکه در کلام و همچنین در فلسفه و عرفان، بین «طبیعت» و «عقل» فرق گذاشته می‌شود. طبیعت یک مرحله نازله در انسان است و عقل مرتبه کامله انسان است. اگر ما دیدیم کسی به طبع و میلِ طبیعیِ خودش عمل نکرد، معلوم می‌شود از مرحله طبع عبور کرده و به درجه عقل رسیده است. بچه‌ها را می‌بینید که به مقتضای طبیعتشان عمل می‌کنند (بازی یا چیزهای دیگر؛ هر چه هست طبقِ طبیعتِ انسانی‌شان که همان طبیعتِ حیوانی است عمل می‌کنند و این معلوم می‌کند که هنوز به درجه عقلِ کامل نرسیده‌اند)؛ اما وقتی به درجه عقل برسد، می‌بینید که گاهی از این اقتضائاتِ طبیعی بیرون می‌آید (حالا لازم نیست همیشه بیرون بیاید، ولی گاهی بیرون می‌آید). دیدید بعضی بچه‌ها خیلی زود به درجه عقلی می‌رسند و بازی و امثالِ آن و کارهای بچگانه را کنار می‌گذارند؛ این‌ها عقلشان کامل می‌شود. پس طبیعتِ انسان مرحله نازله است که در اوایلِ سن موجود است؛ در مراحلِ بعدی هم طبیعت موجود است، منتها عقل هم شکوفا می‌شود و این عقل، آن طبیعت را سامان می‌دهد؛ لذا گاهی اوقات انسان را می‌بینید که برخلافِ مقتضای طبیعتش عمل می‌کند. البته در کارهای غیر اختیاری و طبیعی (مثل هضمِ غذا و کارهای نباتی) نه؛ آن‌ها را چه عقل باشد و چه نباشد انسان انجام می‌دهد؛ کارهای اختیاری را عرض می‌کنم. کارهای اختیاری گاهی از اوقات چنان است که می‌بینید به مقتضای طبیعت نیست، بلکه مخالفِ طبیعت است؛ از اینجا کشف می‌کنیم که این انسان به درجه عقلی رسیده که می‌تواند با طبیعتش مخالفت کند و مقتضای طبیعت را کنار بگذارد. در کودکانی که به درجه رشد و عقل رسیده‌اند، این وضع را ما می‌بینیم. مصنف دو تا دلیل می‌آورد («أما أولاً» و «أما ثانياً»)؛ در هر دو دلیل، این مقدمه‌ای که بیان کردم مورد استفاده قرار می‌گیرد (این مقدمه که اگر کسی به طبیعتش عمل نکرد، معلوم است به درجه عقل رسیده و لذا به مقتضای طبیعتِ صرف توجهی نمی‌کند).

 

دلیل اولی که می‌آورند این است که بچه‌ها طبیعتشان بر این ساخته شده که به پدر و مادرشان تمایل نشان بدهند و از پدر و مادرشان تقلید کنند؛ اگر صبی برخلافِ رأیِ ابوینِ خود راهی را انتخاب کرد، معلوم می‌شود به درجه عقلی رسیده است (ولو هنوز بالغِ جسمی نشده باشد). این صبی از این حالتِ طبیعی—که او را به اطاعت از پدر و مادر دعوت می‌کند—گذشته و به جایی رسیده که تشخیصِ خودش را ملاک قرار می‌دهد و به تشخیصِ آن‌ها توجهی ندارد؛ این معلوم می‌شود به کمالِ عقلی رسیده، یعنی از درجه طبیعت گذشته و به درجه عقل رسیده و لذا کامل شده است. این یکی.

 

«(أما الأول) فلأن الطباع في الصبيان مجبولة على حب الأبوين و الميل إليهما »؛

اما اولاً: به دلیلِ اینکه صبی مجبول و سرشته بر دوست داشتنِ پدر و مادر خود و تمسک به دینِ آن‌هاست و سعی می‌کند از آن‌ها تقلید کند و راهِ آن‌ها را اجرا کند.

«فإعراض الصبي عنهما و التوجه إلى الله تعالى يدل على قوة كماله »؛

پس هرگاه صبی از آن دو اعراض کرد و بتِ پدر و مادر (یا دینِ پدر و مادر) را کنار گذاشت و توجه به خدای متعال نمود، دلالت بر کمالِ او می‌کند.

 

(در اینجا ما کاری به حضرت امیر به طور خاص نداریم که بگویید پدرش بت‌پرست نبود؛ بلکه مطلقاً داریم بحث می‌کنیم در مطلقِ صبی؛ که اگر یک چنین اتفاقی بیفتد، دلالت بر کمالِ صبی می‌کند. بعد آن‌وقت برمی‌گردیم و این مسئله کلی را بر حضرت علی علیه‌السلام تطبیق می‌کنیم).

 

نشانه کمال عقلی صبی در دوری از لعب و گرایش به تفکر عقلی و تکالیف الهی

«وأما ثانياً»؛

این «أما ثانياً» نشان می‌دهد که آن اولی «أما أولاً» بوده است.

«و أما ثانيا) فلأن طبائع الصبيان منافية للنظر في الأمور العقلية و التكاليف الإلهية »؛

و اما ثانیاً: به دلیلِ اینکه طبعِ صبی منافی با نظر کردن و تفکر در امور عقلی و تکالیفِ الهی است. کسی اگر به یک دینی اعتقاد پیدا کند—آن هم دینی که تکلیف در آن هست و اعتقادات دارد—این در واقع دارد تفکر می‌کند در امور عقلی و تکالیفِ الهی؛ و چنین انسانی معلوم می‌شود به درجه عقلی رسیده که می‌تواند در امورِ اعتقادیه یا در تکالیفِ الهیه دخالت داشته باشد.

 

[پرسش شاگرد:] «آیا طبع صبی مقتضی لعب و بازی است؟»

[پاسخ استاد:] بله، طبعِ صبی مقتضیِ لعب و بازی است؛

«وملائمةٌ للعبِ»؛

و سازگار با بازی و سرگرمی است. حالا اگر صبی آن امرِ منافیِ طبع (تفکر و تکلیف) را پذیرفت و این امرِ ملایمِ با طبع (لعب و بازی) را کنار گذاشت، معلوم است از درجه طبیعت عبور کرده است.

«فإعراضُ الصبيِّ عما يلائم طباعه إلى ما ينافره يدل على عظم منزلته في الكمال»[3] ؛

پس روگرداندنِ صبی از آنچه که ملایمِ طبعش هست (لعب و بازی)، و توجه کردنش به آنچه که منافیِ طبعش هست (تفکر عقلی و ایمان)، دلالت می‌کند بر کمالِ مرتبه او در عقل.

 

خب تمام شد؛ این جواب به سؤال داده شد و جوابِ «لا يقال» به طور کامل داده شد.

 

اثبات قطعی تقدم بی‌پیشینه حضرت علی (ع) در ایمان و منزلت سابقون

حالا یک تفریعی بر مجموعِ مطالبی که گذشت داریم:

«فثبتَ بذلكَ أن علياً عليه السلام كان أقدمَ الناس إيماناً»؛

ثابت شد به این تفاصیل و مطالبی که گفته شد (و با اینکه ثابت شد حضرت بالغ بوده‌اند، و با اینکه بر فرض عدم بلوغ ثابت شد که اسلامِ او پذیرفته شده است؛ زیرا اسلامِ یک صبیِ عاقل، اسلامِ یک صبیِ کامل است)، ثابت شد که علی علیه‌السلام پیش‌قدم‌ترینِ مردم در ایمان بودند.

 

حالا که اقدم در ایمان است:

«فيكونُ أفضلَ»؛

پس افضل است؛ چون: «کل مَن کان أقدمهم إيماناً کان أفضل»؛ حضرت امیر اقدم بودند در ایمان، پس افضل هستند.

 

دلیلِ افضل بودنِ اقدم در ایمان، قولِ خداوند است که: ﴿وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُولَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ﴾[4] ؛ برای سابقون ارزشِ فوق‌العاده قائل شده است. معلوم می‌شود اقدمیت در ایمان فضیلت است؛ البته فضیلتِ عقلی که هست، ما می‌خواهیم ثابت کنیم فضیلتِ شرعی هم هست، که با این آیه ثابت می‌شود که فضیلتِ شرعی هم هست.

 

[پرسش شاگرد:] «آیا آیاتِ سابقون در موردِ تفاوتِ مهاجرین و انصار هم دلالت بر همین ترجیح دارد؟»

[پاسخ استاد:] ببینید، سبقت در ایمان بالاخره فضیلت است؛ ممکن است یکی از لاحقین بیاید و به جهتی ترجیح داده بشود، اما آن یک امتیازاتِ دیگری دارد که امتیازاتش بر سبقِ ایمان غلبه می‌کند و به همین جهت می‌بینید که سابقون با اینکه این امتیازِ سبق را دارند، گاهی به او نمی‌رسند به خاطر اینکه او امتیازاتِ دیگری دارد که می‌تواند غلبه کند؛ ولی خودِ سبق در ایمان، اگر به این صورت باشد که بر همگان عرضه شده و یکی زودتر پذیرفته، این خودش امتیازی بزرگ است. خودِ سبق در ایمان—من حالا کار به مقایسه ندارم، اول مقایسه کردم بین کسی که سبق در ایمان دارد و کسانی که بعدها آمدند و امتیازاتِ دیگری دارند که روشن شد ممکن است بعضی از امتیازاتِ آن‌ها بر سبقِ این ایمان ترجیح داشته باشد؛ اما اکنون بدونِ مقایسه می‌خواهم ببینم که اصلاً سبقِ ایمان می‌شود مرجّح باشد یا نه—این دو فرض دارد: یکی اینکه ایمانی عرضه شده بر گروهی و یکی زودتر ایمان آورده و بقیه دیرتر؛ این مسلّماً امتیاز است و روحیه تسلیم و انقیادِ او را نشان می‌دهد که در مقابلِ حق منقاد و پذیرنده است؛ این امتیاز است.

 

اما یک وقتی فرض کنید این آدم ایمانش سابق است و آن آدمِ بعدی ایمانش لاحق است، چون در آن زمانی که ایمان عرضه شد اصلاً او موجود نبوده و بعدها به دنیا آمده است؛ خب آن کسی که بعدها به دنیا آمده، این چرا امتیازِ کمتری داشته باشد بر کسی که قبلاً به دنیا آمده؟ این در اختیارِ خودش نبوده و این را نمی‌شود امتیاز حساب کرد؛ یعنی سبقِ ایمانِ این شخص را بر ایمانِ کسی که بعدها متولد می‌شود، نسبت به او نمی‌شود امتیازِ ثبوتی به حساب آورد؛ ظاهراً این‌طوری است. مگر اینکه همه در یک زمان باشند؛ مثلاً فرض کنید چون یکی در یک شهرِ دیگری بوده و در همین زمان هم موجود بوده ولی دیر به او خبر رسیده، اما وقتی خبر رسیده خیلی راحت اسلام را قبول کرده است؛ در این صورت هم نمی‌شود گفت آنکه قبلاً قبول کرده بر این امتیازِ ذاتی دارد. بله، عرض می‌کنم در یک جمعی که بر همه عرضه شده و یکی سابقاً ایمان می‌آورد، آن می‌شود افضل و اقدم، و اقدمیتش می‌شود فضیلت. این توضیحی که عرض کردم توضیحِ خوبی است، ولی ظاهراً افضلیت اختصاص به این نوع اقدمیت ندارد و اصلِ اقدمیت هم خودش یک نوع فضیلت است.

تبیین مفهوم سبقت در ایمان و پاسخ به پرسش از ایمان خلفا

مثلاً فرض کنید کسانی که در مکه ایمان آوردند—بگذریم از اینکه با شکنجه ایمان آوردند و مدنی‌ها بدونِ شکنجه ایمان آوردند، از این هم بگذریم—ولی می‌بینیم آن‌که در مکه ایمان آورده بر آن‌که در مدینه ایمان آورده ترجیح داده می‌شود؛ ولو فرصتِ ابلاغ در مدینه بیشتر بوده و قهراً آن‌ها بدونِ اختیار مؤخر شدند و نباید مؤخر می‌شدند؛ ولی با وجودِ این، باز هم نگاه می‌کنی می‌بینی خودِ اقدمیت یک نوع افضلیت است.

 

بهره‌مندیِ بیشتر دارند. حالا بهره‌مندیِ بیشتر، یا این فضیلت‌ها مدارِ اختیار نیست؛ مثلِ فضیلت‌هایی که من قبلاً ذکر می‌کردم؛ یک کسی مثلاً چهره خوبی دارد، یک کسی بیانی دارد، یک کسی استعدادِ خوبی دارد؛ این‌ها همه فضیلت است، ولو فضیلتِ اختیاری نیست. اقدم بودن هم ولو در این فرضی که دارم می‌گویم اختیاری نیست (مثلاً اقدم بودنِ اهلِ مکه بر اقدم بودنِ اهلِ مدینه اختیاری نیست؛ که اهل مدینه خبردار نبودند و بعدها مطلع شدند)، ولی در عینِ حال این اقدمیت نفسش افضلیت و فضیلت است؛ ظاهراً این‌طور است و هیچ اشکالی ندارد که بگوییم افضلیت است. منتها این افضلیت شاید مستلزمِ ثوابِ [اختیاریِ بیشتر] نشود، ولی بالاخره افضلیت است و ملاکِ ترجیح است؛ یعنی نمی‌شود این کار را نادیده گرفت.

 

همان‌طور که می‌بینید یک آدمِ خوش‌بیان، خوش‌حافظه و خوش‌استعداد بر بقیه ترجیح داده می‌شود و اشکال هم نمی‌کنید که آیا این اختیاری هست یا نیست، همچنین کسی که ایمانش سابق است بر بقیه ترجیح داده می‌شود و اشکال نمی‌کنیم که مگر مختار بوده است؛ پس سبقِ ایمان می‌تواند فضیلت باشد. به این بیانی که گفتیم، توجه کردید که درجه‌درجه پیش آمدیم و هی سعی کردم فضیلت را درست کنم؛ تا آخر دیگر فضیلت را توسعه دادند که اصلِ سبقِ ایمان فضیلت است بدونِ قیود و شرایط.

 

[پرسش شاگرد:] "در قرآن آیات فراوانی داریم که سابقون و مهاجرین و انصار را می‌ستاید و وعده بهشت می‌دهد؛ چطور با این آیات می‌گوییم ایمانِ آن سه نفر واقعی نبوده است؟"

[پاسخ استاد:] این آیه، کبرا را دارد بیان می‌کند و هیچ کبرایی صغرا را اثبات نمی‌کند. این آیه می‌گوید سابقون در ایمان این‌چنین هستند؛ حالا کی سابق در ایمانِ واقعی است؟ خب بالاخره ایمان باید قطعی و واقعی باشد. یک کسی که سابقه در ایمان دارد این امتیازها را دارد و مقرب است و کذا و کذا؛ اما کی سابقه در ایمانِ واقعی دارد؟ این را که آیه بیان نمی‌کند. شما می‌خواهید از کبرا صغرا را نتیجه بگیرید؛ این نمی‌شود، مگر اینکه اثبات شود ایمانِ این‌ها واقعی بوده است. کدام دلیل داریم؟ شاید همین‌طور که ما داریم، ایمانشان طمعی باشد. منافقین هم سابقه اسلامِ ظاهری داشتند، اما سابق در ایمانِ واقعی نبودند.

 

تمایز تطبیق ظاهری و واقعی در کلام الهی

بله، منافقین هم داریم که بعضی از آن‌ها در ظاهر سابقه در ایمان داشتند، البته منافقینِ واقعی سابق در ایمان نبودند بلکه منافقین در مدینه پدید آمدند. در مدینه مطلع شدند و بعداً آمدند.

 

ما صغرایش را از اینجا برمی‌داریم؛ این آیات شناخته‌شده بوده در آن زمان. این آیاتی نبوده که همه بدونِ تطبیق از آن بگذرند. مثلِ مایی که خبر نداریم، ممکنه این آیه را بر شخصی تصدیق کنیم و در واقع تطبیق نشود. در اوایل معلوم بوده که این ۳ نفر یا کسانی نظیرِ این ۳ نفر جزو سابقونِ ظاهری هستند؛ همه هم می‌گفتند این‌ها جزو سابقونند و همه هم این‌ها را مشمولِ این آیات می‌دانستند. اما آیا من معتقد باشم یا دیگری معتقد باشد به اینکه این‌ها جزءِ سابقونند، برای اثباتِ ثبوتی کافی است؟ خودِ آیه دلالت ندارد. افرادی هم که شنیدند این آیات را، تطبیق کردند بر گروهی؛ از جمله بر این سه نفر. این تطبیقِ آن‌ها، تطبیقِ واقعی نبوده است؛ بلکه کسی که خبر از باطن و واقع دارد می‌تواند تطبیقِ واقعی کند. تطبیقِ اصحاب، تطبیقِ ظاهری و ممکن است اشتباهی بوده باشد. اصحاب بر منافقین هم تطبیقِ مسلمین می‌کردند؛ چه بسا که به بعضی از منافقین احترام می‌گذاشتند.

 

و ما داریم که می‌آید از امام صادق علیه‌السلام سؤال می‌کند که: «ما در طولِ مسافرتمان با کسی همراه شدیم؛ خیلی هم امین بود در بینِ همه‌مان، و بهتر از همه دیده می‌شد. ولی وقتی آمدیم به این مدینه، فهمیدیم یهودی است! نه تنها عادل نیست، اصلاً مسلمان نیست!» خب، پس می‌شود کسی باطنِ خودش را مخفی کند که دیگران او را به بهترین وجه بشناسند و بر او القابِ خیلی مهم را تطبیق کنند، ولی در واقع تطبیق نشود. تطبیقِ صحابه دلیلی نمی‌شود؛ آیات هم که مستقیماً افراد را نام نمی‌برند؛ پس این تطبیق از کجا درست می‌شود؟ اگر با دلایلِ دیگر ما فهمیدیم که این آیات بر این گروه منطبق نمی‌شود، خیلی راحت می‌گوییم منطبق نمی‌شود و تعارضی پیش نمی‌آید؛ ولو اصحاب هم تطبیق کرده باشند، می‌گوییم خب اصحاب اشتباه کردند و باطن را ندانستند.

 

[پرسش شاگرد:] "آیا خود پیامبر (ص) اولین مفسر و مطبِّق این آیات نبودند؟ در قضایای واقعیِ آن زمان، مانند بیعتِ شجره، اولین تطبیق را خودِ پیامبر می‌کردند و آن‌ها به این افتخار می‌کردند."

[پاسخ استاد:] تطبیق به ظاهر با تطبیقِ باطنی و واقعی فرق دارد؛ اگر تطبیقِ ظاهری باشد که دلیل بر کمالِ باطن نمی‌شود، و اگر تطبیقِ واقعی باشد باید اثبات کنید که برای این سه نفر هم پیامبر تصریح به رضایتِ باطنی و ابدی کرده است. بگردیم ببینیم آیا بر آن سه نفر هم این آیات تصدیق می‌شده یا نمی‌شده؟ خودِ پیغمبر تصدیق کرده یا نه؟ اصحاب ممکنه تصدیق کرده باشند، ولی پیغمبر برای آن سه نفر هم تصویب کرده یا نه؟ اینکه یک وقت پیغمبر پرچم را می‌دهند دستِ عمر و می‌گویند برو خیبر را فتح کن، این تطبیق و تأییدِ منزلت نیست‌ها! این چون می‌خواهند بفهمانند که عرضه نداری؛ نه یک تطبیقِ واقعیِ مدح‌آمیز. شما یک تطبیقِ واقعی پیدا کنید که بر این سه نفر شده باشد.

 

بله، خلافش را هم به قولِ شما داریم. حالا اگر ثابت بشود که پیغمبر تصدیق کرده باشند، ما سمعاً و طاعةً قبول می‌کنیم و از همه حرف‌هایمان هم دست می‌کشیم؛ ولی تطبیقِ واقعی، آن هم نه تطبیقِ ظاهری. تطبیقِ واقعی می‌دانیم شده یا نشده؛ شاید تطبیقِ ظاهری هم نداشته باشد بر افرادِ خاصی، بالخصوص کسانی که موردِ نظرِ ما هستند.

 

طه در تغییرِ اعتقادِ ما؛ یعنی این آیه بر ما تطبیق می‌شود، ما تصدیق می‌کنیم و دیگری هم تصدیق می‌کند؛ واسطه تطبیق که اعتقاد و تعلمِ اراده ماست. ما اگر معتقد شدیم به رسول‌الله و عترتِ او، آیه را بعداً تفسیر می‌کنیم؛ اگر تعلق پیدا کردیم به عمر و ابوبکر، راحت اونا را تطبیق می‌کنیم؛ یعنی تطبیق یک واسطه‌ای می‌خواهد. یعنی تصدیق ممکن است واقعی باشد و ممکن است واقعی نباشد؛ چون تطبیق کارِ منِ مخاطب است. کارِ من ناشی از اراده و اعتقادِ من است؛ تطبیق مصور به یک تعلق است. بله دیگر؛ بله. من که مثلاً طرفدارِ فلانی هستم این آیه را بر فلانی تصدیق می‌کنم، اونی که طرفدارِ یکی دیگر است بر یکی دیگر تصدیق می‌کند؛ پس تصدیق ناشی از اعتقادِ من است.

 

ملاکِ تطبیق‌های اصحاب ملاک نمی‌شود؛ تصدیق و تطبیقِ معصوم ملاک است. ما می‌گوییم «سابقون» یا «مؤمنون»؛ اگر من اعتقاد دارم به اینکه این آدم مؤمن است، خب تصدیقش می‌کنم و اونی که اعتقاد ندارد تطبیق نمی‌کند؛ تفریق کردن منشأش آن اعتقادِ من است. می‌خواهم همین را عرض کنم؛ من هم از اول همین را می‌گفتم که تطبیقِ اصحاب معیار و ملاک نمی‌شود؛ معصوم تصدیق کند تمام است، ولی اصحاب تصدیق کنند نه؛ اصحاب یک چیزی را خوش‌بینانه تصدیق می‌کنند که ممکنه مطابقِ واقع نباشد.

 

دلیل دهم: فصاحت و بلاغت بی‌همتای حضرت علی (ع)

دلیل بعدی: «وأفصحهم»؛

حضرت افصحِ عرب بودند. این دهمین دلیل است بر افضلیت؛ و تقریر و تبیینِ این وجه این است که علی علیه‌السلام بخشنده‌ترین و ابلغِ الناس در فصاحت بودند.

 

«أقول: هذا دليل عاشر و تقريره أن عليا ع كان أبلغ الناس في الفصاحة و أعظمهم منزلة فيها بعد رسول الله ص»؛

بزرگ‌ترین منزلت را در فصاحت داشتند بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم.

 

تعریف فصاحت و بلاغت و برتری کلام علوی بر کلام مخلوق

البته ما معتقدیم که قرآن کلامِ پیغمبر نیست، کلامِ خداست؛ پس فصاحتِ پیغمبر از قرآن نمی‌تواند استفاده بشود؛ شاید پیغمبر در بعضی جاها خطبه داشتند و خطبه‌های فصیح هم داشتند، اما در بعضی جاها نخواستند آن قوتِ خودشان را در فصاحت ظاهر کنند. با وجودِ این، ما می‌گوییم حضرت امیر بعد از پیغمبر هستند. این لزومی ندارد ما چیزی از حضرت امیر و حضرت رسول دیده باشیم و مقایسه کرده باشیم و بعد فضیلت را به دست آورده باشیم؛ بلکه طبقِ آن مبنایی که ما داریم که حضرت علی در طولِ حضرت رسول هستند، باید فضیلت‌هایشان هم در طولِ هم باشد؛ بنابراین اگر پیغمبر فصیح است، باید افصح از حضرت امیر باشد و حضرت امیر در فصاحت و همچنین در بقیه کمالات باید بعد از حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم باشند؛ ولو ما خطبه‌ای در اختیار نداشته باشیم که مقایسه کنیم. می‌خواهم عرض کنم اگر از پیغمبر هم کلامی دال بر افصح بودن نشنیده باشیم، این قانونِ مقبولی است که حضرت امیر در فصاحت بعد از پیغمبرند؛ نه در فصاحت، در بقیه کمالات هم بعد از رسول‌الله هستند. در جمیعِ محاسن، بعداً خواهیم گفت که بعد از رسول‌الله هستند. این احتیاج به استدلال ندارد و احتیاج به مقایسه ندارد؛ طبقِ همان قاعده کلی که حضرت امیر در کمال در طولِ پیغمبر و دونِ پیغمبرند، طبقِ آن قانون می‌گوییم همیشه در همه کمالات بعد از پیغمبر هستند.

 

حضرت امیر، خطیبِ قریش بودند؛

«حتى قال البلغاء كافة إن كلامه دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق »

(«كافّةً» یعنی جمیعاً گفتند که کلامِ حضرت امیر پایین‌تر از کلامِ الخالق و بالاتر از کلامِ مخلوق است).

«ومنه تعلّمَ الناسُ أصنافَ البلاغةِ»

(و از حضرت، مردم انواع و اصنافِ بلاغت را یاد گرفتند).

 

چرا که معاویه گفت:

«ما سنَّ الفصاحةَ لقريشٍ غيره»

(حتی معاویه که دشمن است، آشکارا اعتراف کرده و گفت سنت قرار نداد فصاحت را برای قریش غیر از حضرت؛ یعنی قریش اگر فصاحتی دارد، از حضرت گرفته است).

 

اعتراف ابن‌نباته و عبدالحمید بن یحیی به اقتباس از بلاغت علوی

و ابن‌نباته (که از بزرگ‌ترین خطبا و بلغای عرب بوده) گفته است:

«و قال ابن نباتة حفظت من خطبه مائة خطبة»

(«حفظتُ مائة خطبه»؛ صد تا خطبه حفظ کردم برای اینکه در خطبه خواندنم تأثیر بگذارد؛ یعنی دارد تقلید می‌کند).

 

و عبدالحمید بن یحیی (که کاتبِ مروان بن محمد بوده و قبل از کتابتش هم استادِ پسرانِ او بوده) می‌گوید:

«و قال عبد الحميد بن يحيى حفظت سبعين خطبة من خطبه»

(این هم جزو بلغاست؛ این عبدالحمید بن یحیی هم از سرآمدِ بلغاست و به او «أبو کتابة» یعنی پدرِ نویسندگی می‌گویند؛ او می‌گوید من هفتاد خطبه از خطبه‌های اصلع [مردِ پیشانی‌بلند؛ حضرت علی] را حفظ کردم).

 

دلیل یازدهم: استواری رأی و تدبیر حکیمانه حضرت علی (ع)

دلیل یازدهم: «وأسدّهم رأياً»؛

رأیِ حضرت از همه محکم‌تر و استوارتر بود. این یازدهمین دلیل است.

 

«أقول: هذا دليل حادي عشر و تقريره أن عليا ع كان أسد الناس رأيا بعد رسول الله ص »

(«بعد رسول الله» یعنی بعد از فوتِ پیغمبر؛ یعنی درجه ایشان بعد از درجه پیغمبر می‌آید).

 

[پرسش شاگرد:] "تفاوت بلاغت و فصاحت در چیست؟"

[پاسخ استاد:] فصاحت به معنای به مقتضایِ حال و مقام صحبت کردن است، و بلاغت به معنای شیوا و زیبا صحبت کردن است. اگر کسی هم زیبا صحبت کند و هم به مقتضای مقام صحبت کند، فصیح و بلیغ است؛ اما اگر کسی قشنگ صحبت کند اما مناسبِ مقام نباشد (مثلاً مجلس، مجلسِ مصیبت باشد و او کلمات شاد به کار ببرد)، این دیگر فصیح نیست.

 

«و أجودهم تدبيرا و أعرفهم بمزايا الأمور و مواقعها »؛

و تدبیرِ حضرت از همه بهتر بود («تدبیر» به معنای تدبیرِ عاقلانه است، نه تدبیرِ شیطانی؛ تدبیرِ شیطانی که مالِ معاویه بوده است)، و مصالحِ امور را از همه بهتر می‌دانست و می‌دانست کدام امر بر امرِ دیگر امتیاز دارد و باید انتخاب بشود و موقعیت‌های آن را می‌شناخت.

مشاوره‌های حکیمانه حضرت علی (ع) به خلفا در فتوحات و مصالح مسلمین

یعنی امورِ ممتازه و مصلحت‌ها را می‌دانست، و جای امور را هم می‌دانست که هر امری در کجا باید پیاده بشود؛ هم می‌دانست امتیازشان کدام بهتر است و هم می‌دانست اینجا جای کدام‌یک از این‌هاست؛ و این هر دو مهم است. هم آدم امورِ ممتازه را بشناسد و هم بداند که هر امری را کجا قرار بدهد.

 

«و هو الذي أشار على عمر بالتخلف عن حرب الروم و الفرس و بعث نوابه»؛

و اوست آن کسی که به عمر اشاره [مشورت] داد به عقب نشستن و خود نرفتن به جنگ با روم و فارس، و فرستادنِ نائبانش (فرماندهانش)؛ گفت: «فرماندهانت را بفرست و خودت نرو.»

 

عمر اولاً وقتی می‌خواست به ایران حمله کند، زمانی را برای حمله انتخاب کرد که مناسب نبود؛ حضرت امیر علیه‌السلام او را نهی کردند و فهماندند که الان وقتش نیست؛ تا اینکه زمان مناسب‌تر فرا رسید و آن پادشاهیِ منسجمِ ساسانیان به هم ریخت، به طوری که بعضی اوقات شاهزاده‌ها می‌آمدند و دو روز حکومت می‌کردند و ساقط می‌شدند (یعنی انقدر تزلزل داشت)؛ آن‌وقت حضرت فرمودند: «الان وقتش است، اقدام کن.»

 

ثانیاً در همان وقتی هم که می‌خواست حمله کند، می‌خواست خودش لشکر را هدایت کند و برود؛ حضرت فرمودند: «نه، نرو؛ نایب بفرست.» پس نایبش را فرستاد و خودش در مدینه ماند. خب، این‌ها مشورت‌هایی بود که حضرت امیر با او می‌کردند و به او راه را یاد می‌دادند؛ پس وقتی راه را یاد می‌دهند، نشان می‌دهد که پیروزی اصالتاً از تدبیرِ حضرت امیر علیه‌السلام است.

 

نقش معنوی و راهبردی حضرت علی (ع) در جنگ نهاوند

تازه بعد از این هم؛ حالا این تیکه‌ای که می‌خواهم بیان کنم خیلی در اسناد تاریخیِ عامه تأیید شده نیست، ولی بی‌حساب هم گفته نمی‌شود؛ در جنگ نهاوند، سه روز ارتش عرب نتوانست ایران را شکست بدهد، بلکه هر سه روز شکست خوردند. پیغام دادند و فرستادند که: «چه کنیم؟ ارتش ایران خیلی قوی دارد برخورد می‌کند.» و علتِ قوتِ آن‌ها این بود که فرمانده‌شان پرچم را می‌آورد و پیشرفت می‌کرد؛ و بعدها معلوم شد که از «جدول ۱۰۰» (یک جدولِ طلسم‌مانند که کار را بر دشمن می‌بندد) استفاده می‌کردند. این‌ها به تناسبِ این جدول پیش می‌آمدند و عرب نمی‌توانست جلو بیاید. این‌طوری که نقل می‌شود، حضرت امیر، امام حسن علیه‌السلام را (که در آن زمان سنِّ زیادی هم نداشتند) می‌فرستند به لشکرِ عرب. امام هیچ جنگی را شروع نمی‌کند؛ اصلاً حضورِ امامِ معصوم اثرِ آن جدولِ باطل را خنثی می‌کند. همین هم می‌شود؛ آن روزی که ایشان وارد لشکرِ عرب می‌شوند، خاک و باد و شن بلند می‌شود و به سمت لشکرِ ایران می‌آید و لشکرِ ایران احساس عجز می‌کند؛ به طوری که پیروزان (فرمانده لشکرِ ایران) احساس می‌کند لشکر نمی‌تواند پیش برود و وارد آب می‌شود تا فرار کند. یکی از اعراب او را می‌گیرد و در آب گلاویز می‌شوند و او را می‌کشد؛ و با کشته شدنِ او ارتش ایران مضمحل می‌شود. خب، این نشان می‌دهد که حضرت از نظرِ تکوینی و فیزیکی هم کمک کردند، نه فقط از نظرِ تدبیر؛ و این‌ها نشان می‌دهد که جنگِ ایران نباید به عنوانِ امتیازِ مطلق برای عمر مطرح باشد؛ بلکه امتیاز برای حضرت امیر علیه‌السلام است با این بیاناتی که عرض کردم. حالا آن بیانِ سوم اگر صد در صد ثابت‌شده نباشد، اولی و دومی مسلم و ثابت است که عمر می‌خواست در زمانی اقدام به حمله کند که زمان مناسب نبود و حضرت زمانِ مناسب را نشان دادند، و بعد خودش می‌خواست برود که حضرت فرمودند خودت نرو و نایبت را بفرست.

 

«و أشار على عثمان بما فيه صلاحه و صلاح المسلمين فخالفه حتى قتل.»؛

و اوست آن شخصی که به عثمان فرمود صلاحِ تو در این است و این‌طوری عمل کن و صلاحِ مسلمین در این است؛ پس عثمان مخالفت کرد و به حرفِ حضرت گوش نکرد و به تدبیرِ حضرت اعتنایی ننمود تا اینکه کشته شد.

 

«فيكونُ أفضلَ من غيرهِ»؛

این تفریع بر «أسدّهم رأياً» است؛ چون حضرت استوارترین رأی را داشتند، نتیجه این است که پس از غیرِ خودشان افضل هستند.

 

دلیل دوازدهم: حرص و قاطعیت حضرت علی (ع) در اجرای حدود الهی

«قال: و أكثرهم حرصا على إقامة حدود الله تعالى.»؛

و دوازدهمین وجه: اینکه حضرت حریص‌ترینِ انسان‌ها بودند برای اینکه حدودِ خداوند را اجرا کنند و جامعه را از آلودگی پاک کنند و سالم قرار بدهند؛ و این خودش یک نوع فضیلت است؛ چون ایشان حریص‌ترین در اقامه حدود بودند، پس افضل نیز بودند. نمونه‌هایی هم ذکر می‌کنند:

 

«أقول: هذا وجه ثاني عشر و تقريره أن عليا ع كان أكثر الناس حرصا على إقامة حدود الله تعالى لم يراقب في ذلك أحدا »؛

به طوری که در این مسئله، ملاحظه و مراقبتِ هیچ‌کس را نمی‌کرد؛ یعنی ملاطفت و ملاحظه با هیچ‌کس نداشت و فقط خدا را ملاحظه می‌کرد و کار به این نداشت که چه کسی خوشش می‌آید و چه کسی بدش می‌آید.

«ولم يلتفتْ إلى قرابةٍ»؛

حتی به قوم‌وخویشی هم اعتنا نمی‌کرد و قوم‌وخویش را هم که می‌دید، فدای حدِّ خدایی می‌کرد.

«بل كان شديد السياسة خشنا في ذات الله تعالى »؛

در اجرای دستوراتِ ذاتِ پاکِ پروردگار قاطع و خشن بود؛

« لم يراقب ابن عمه »؛

به طوری که حتی پسرعموی خودش را هم ملاحظه نکرد.

 

عدالت بی‌اغماض علوی در قبال کارگزاران و خویشاوندان (ابن‌عباس و عقیل)

این داستان‌هایی که الان ایشان اشاره می‌کند، داستان‌هایی است که مکتوب است. منظور از «ابن عمِّه»، ابن عباس است. نقل می‌شود که ابن عباس والیِ ایشان بود در بصره و در بیت‌المالِ بصره تصرفی کرد که موردِ رضایتِ امام نبود؛ حضرت برایش نامه نوشتند و در آن نامه او را سرزنش کردند و امر کردند که آنچه را که گرفتی برگردان، و دیگر فکر نکردند که این پسرعموی من است و بگذار یک خرده با او مدارا کنم؛ بلکه دستورِ قاطع دادند و فرمودند که برگردان.

 

«ولا أخاهُ»؛

و نه برادرِ خودش را ملاحظه کرد؛ منظور از برادرش، عقیل است. این هم داستانش معروف است که عقیل از حضرت خواست که: «من عیالمندم و زن و بچه‌ام فراوانند، یک مقدار سهمِ من را از بیت‌المال بیشتر کنید»؛ که حضرت آهنِ تفتیده‌ و زغالِ گداخته را نزدیکِ دستش بردند و فرمودند: «تو چطور از این آهنِ تفته می‌ترسی، اما انتظار داری من آتشِ جهنم را تحمل کنم به خاطر اینکه تو یک خرده زندگی‌ات مرفه درآید؟» با اینکه برادر بودند، ملاحظه‌اش را نکردند.

 

مواجهه قاطعانه حضرت علی (ع) با مسقلة بن هبیره و جریر بن عبدالله البجلی

«و نقض دار مصقلة بن هبيرة »

(مصقلة بن هبیره عاملِ حضرت بود بر اردشیرخُره که یکی از شهرهای فارس قدیم بود). ایشان غنیمتی را که به دستِ مسلمین آمده بود یا آن زمین‌هایی را که مفتوح‌العنوه بود و مالِ کلِ مسلمین بود، بین بستگانِ خودش تقسیم کرد و حقِ مسلمین را به مسلمین نداد. حضرت او را تهدید کردند و موعظه نمودند؛ او هم به جای اینکه عذرخواهی بکند، به سمتِ معاویه فرار کرد و جزو لشکرِ معاویه شد و حضرت بعد از فرارش دستور دادند خانه‌اش را در کوفه خراب کنند و هیچ ملاحظه هم نکردند که حالا این آدم چه کسی بوده است؛ خلاف کرده بود و باید مجازات می‌شد.

 

«و دار جرير بن عبد الله البجلي »؛

این شخص عاملِ حضرت بود بر همدان (یا فرستاده حضرت به شام)؛ حضرت به او نامه نوشتند که از معاویه بیعت بگیرد، ولی معاویه او را بازی داد و معطل کرد و او در گرفتنِ بیعت کوتاهی نمود و بالاخره معاویه از اهلِ شام برای خودش بیعت گرفت؛ پیش از اینکه این کارش را تمام کند، او بیعت گرفت و مستقر شد. بعد هم این متوجه شد که کار از کار گذشته و فریبِ معاویه را خورده است؛ پس به کوفه آمد و بین او و مالکِ اشتر نزاع شد و مالک به او تندی کرد و او هم از شهرِ کوفه بیرون رفت و به شهرِ قرقیسیا رفت. خانه‌ای در کوفه داشت؛ خانه‌اش را در کوفه خراب کردند و مسجدش را هم جزو مساجدِ ملعونه قرار دادند (مسجدِ ملعون یعنی مسجدی که نماز خواندن در آن مکروه یا ممنوع است؛ گفتند کسی حق ندارد در این مسجد نماز بخواند).

 

و همچنین مجرمان را مجازات کردند و نسبت به کسانی که مجرم بودند حد را جاری کردند و از هیچ تهدیدی نترسیدند و ملاحظه کسی را نکردند:

«و لم يساوه في ذلك أحد من الصحابة»؛

هیچ‌یک از صحابه در این اجرای حدود قاطعیتِ حضرت را نداشت.

«فيكونُ أفضلَ من غيرهِ»؛

پس ایشان از غیرِ خود افضل بودند.

 

دلیل سیزدهم: احفظ بودن حضرت علی (ع) و اهتمام بی‌پیشینه به جمع قرآن

«قال: و أحفظهم للكتاب العزي»؛

سیزدهمین دلیلِ افضلیت این بود که ایشان نسبت به حفظِ قرآن، افضل از بقیه بودند و بیش از بقیه سعی در حفاظتِ قرآن داشتند؛ چه در زمانی که پیغمبر زنده بودند که ایشان وحی را می‌نوشتند و یکی از کسانی بودند که وحی را جمع می‌کردند، و چه بعد از وفاتِ پیغمبر. به طوری این مسئله روشن بود که حتی عامه ادعا می‌کنند که اگر حضرت امیر دیر بیعت کرد با ابوبکر، نه به خاطرِ مخالفتش با این بیعت بود، بلکه به خاطرِ اشتغالش به جمعِ قرآن بود (یعنی انقدر این مسئله معروف است که اهل سنت وقتی می‌خواهند توجیهی بتراشند، این‌طوری می‌گویند که: «حضرت اگر دیر با ابوبکر بیعت کرد نه به خاطرِ مخالفت با ابوبکر بود، بلکه موافق بود منتها سرگرمِ جمع کردنِ قرآن بود و فرصت نمی‌کرد که برود بیعت کند»؛ این‌جوری گفته‌اند). حالا منظور اینکه می‌خواهم بگویم انقدر حضرت امیر مشهور بودند به حفظِ قرآن که وقتی خواستند توجیهی بسازند، این‌طوری ساختند.

 

«أقول: هذا وجه ثالث عشر و هو أن عليا ع كان يحفظ كتاب الله تعالى على‌ عهدِ رسولِ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم»؛

ایشان در زمانِ پیامبر حافظِ کلِ قرآن بودند و در منزل هم که بودند جدا نبودند.

 

«و لم يكن أحد يحفظه»[5] ؛

و غیرِ ایشان حافظِ کاملِ کلِ قرآن نبودند به این صورت (حالا حفظ به معنای کمالِ آن؛ وگرنه ممکن است افرادِ دیگری هم بخش‌هایی را حفظ کرده باشند، اما متدبرِ در آیات نبودند).

و هو أول من جمعه و نقل الجمهور أنه تأخر عن البيعة بسبب اشتغاله بجمع القرآن العظيم

امیرالمومنین اولین فردی بود که اقدام به جمع آوری کتاب قران نمود و لذا اهل سنت این مسئله را بهانه برای تاخیر ایشان از بیعت با ابوبکر عنوان کرده اند.

«و أئمة القراء يسندون قراءاتهم إليه كأبي عمرو بن أبي العلاء و عاصم و غيرهما لأنهم يرجعون إلى أبي عبد الرحمن السلمي و هو تلميذه عليه السلام فيكون أفضل من غيره.»؛

ثابت شد به این تفاصیل که حضرت امیر علیه‌السلام أقدمِ الناس در ایمان بودند و حافظ‌ترینِ آن‌ها نسبت به قرآن؛ پس افضل هستند.

 

ان‌شاءالله مابقیِ بحث برای جلسه آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص388.
[2] سوره شعراء، آيه 214.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص389.
[4] سوره واقعه، آيه 11.
[5] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص390.