درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/24

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم در افضلیت امیر المومنین بر سایر افراد /فضایل امیر المومنین

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

دلیل سوم: استدلال به آیه مباهله («وأنفسنا وأنفسکم»)

 

صفحه ۳۸۵، سطر یازدهم؛

«قال: و لقوله تعالى وَ أَنْفُسَنا.»[1] .

أقول: این وجهِ سوم است.

در این مسئله هفتم، مصنف می‌خواست افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام را ثابت کند و بر افضلیتِ ایشان دلیل اقامه می‌کند. ما از این وجوه، دو دلیلش را خواندیم و الان می‌خواهیم دلیلِ سوم را بخوانیم که افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام را اثبات می‌کند.

در آیه مباهله آمده است: «﴿وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ﴾[2] ؛ مفسران همگی بالاجماع معتقدند که مراد از «أنفسنا» حضرت امیر علیه‌السلام است، و حضرت رسول علیه‌السلام حضرت امیر را نفسِ خودش خطاب کرده است. مسلم است که ایشان نفسِ حقیقیِ پیامبر نبودند (چون دو تا موجودِ جدا بودند و یک نفر نبودند)؛ پس مراد از «أنفسنا» معنای حقیقی نیست، بلکه باید بر معنای دیگری که تساوی و هم‌سنگی باشد حمل شود.

[پرسش شاگرد:] "چرا واژه أنفسنا به صورت جمع به کار رفته است؟"

[پاسخ استاد:] بله، در آیه مباهله پیامبر همه‌چیز را به صورت جمع به کار بردند؛ مثلاً «نسائنا» در حالی که حضرت فاطمه علیهاالسلام تنها بودند بدون شک، و جمع به کار برده شده است؛ «أنفسنا» هم همین‌طور. حالا «أبنائنا» که دو نفر بودند [امام حسن و امام حسین]. پس جمع بودنِ صیغه اشکالی ندارد. مفسران همگی گفته‌اند مراد از «أنفسنا» حضرت امیر است و مراد از «نسائنا» حضرت فاطمه است؛ به جمع بودنِ صیغه هم توجه داشتند و در عین حال ایرادی نگرفتند.

پس مراد از «أنفسنا» این نیست که هر دو ما دقیقاً یک نفسِ واحدِ حقیقی هستیم، بلکه مراد این است که هر دو مساوی و هم‌سنگ هستیم. و مساوی بودن با پیامبر ثابت می‌کند که حضرت امیر افضلِ امت هستند؛ زیرا مسلم است که حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم أفضل الناس هستند، پس کسی که با ایشان مساوی باشد، او هم افضل از بقیه می‌شود؛ و این هم دلیلِ دیگری بر افضلیتِ حضرت امیر علیه‌السلام است.

صفحه ۳۸۵، سطر یازدهم.

« قال: و لقوله تعالى وَ أَنْفُسَنا »؛ یعنی یکی از دلایلِ فضیلتِ حضرت امیر، قولِ خداوند متعال است که اطلاقِ «أنفسنا» کرده بر حضرت امیر.

« أقول: هذا هو الوجه الثالث الدال على أنه ع أفضل من غيره و هو قوله تعالى فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ »؛

پس به مسیحیان بگو بیایید بخوانیم فرزندانمان و فرزندانتان را، و زنانمان و زنانتان را، و خودمان و خودتان را، سپس مباهله و زاری کنیم.

«واتفق المفسّرون كافّةً على أن الأبناء إشارة إلى الحسن والحسين عليهما السلام، والنساء إشارة إلى فاطمة عليها السلام، والأنفس إشارة به إلى علي عليه السلام»;

و مفسران همگی (كافّةً) اتفاق‌نظر دارند که ابناء اشاره به حسن و حسین علیهماالسلام است، و نساء اشاره به فاطمه علیهاالسلام است، و انفس اشاره به علی علیه‌السلام است.

پس «أنفسنا» بر حضرت علی اطلاق شده است، در حالی که معنایِ حقیقی‌اش مراد نیست؛ معنا این نیست که حضرت امیر دقیقاً همان نفسِ پیامبر است، چون دو موجودِ متمایزند.

« و لا يمكن أن يقال إن نفسيهما واحدة فلم يبق المراد من ذلك إلا المساوي »؛

نمی‌شود گفت نفسِ این دو بزرگوار دقیقاً یکی است؛ پس مراد از این «أنفسنا» باقی نمی‌ماند جز اینکه مراد مساوی و هم‌سنگ باشد. آن‌وقت معنا این می‌شود که حضرت امیر با حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم مساوی هستند.

و این یک مقدمه است که این دو بزرگوار مساوی هستند؛ مقدمه بعدی این است:

« و لا شك في أن رسول الله ص أفضل الناس فمساويه كذلك أيضا. »؛

و شک نیست در اینکه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم أفضل الناس است؛ پس مساویِ پیغمبر هم کذلک (یعنی مثلِ حضرت رسول) أفضل الناس خواهد بود.

 

دلیل چهارم: سخاوت و جود بی‌نظیر حضرت علی (ع)

دلیل چهارم آسان است و از روی متن می‌خوانیم؛ هر جا لازم باشد خارج از متن توضیح می‌دهم:

«وكثرة سخائه»؛

یکی از دلایلِ افضلیتِ ایشان، سخاوتِ بی‌نظیرِ ایشان است که سخاوتِ ایشان غلبه دارد بر سخاوتِ دیگران؛ دیگران اگر سخی هم بودند، در حدِّ ایشان نبودند.

« أقول: هذا وجه رابع يدل على أن عليا ع أفضل من غيره »؛

و این وجهِ چهارم دلالت می‌کند بر اینکه علی علیه‌السلام افضل است از غیرِ خودش؛

« و هو أنه كان أسخى الناس بعد رسول الله ص »؛

و آن وجه این است که امام علیه‌السلام بخشنده‌ترینِ مردم بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بودند؛

« حتى أنه جاد بقوته و قوت عياله و بات طاويا هو و إياهم ثلاثة أيام »؛

به طوری که حتی قوت و غذای خود و قوتِ عیالِ خود را به عنوانِ جود و بخشش به فقیر دادند و با شکمِ تهی (طاوین یعنی گرسنه و با شکمِ خالی) شب را به صبح آوردند؛ خودشان و خانواده‌شان سه روز گرسنه ماندند که داستانش معلوم است.

 

شأن نزول سوره انسان (هل اتی) و ایثار سه روزه خاندان وحی

« حتى أنزل الله تعالى في حقهم (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‌ حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) »؛

تا اینکه خدای متعال در حقِ آن‌ها نازل فرمود: «و طعام را با وجود دوست داشتنش، به مسکین و یتیم و اسیر می‌بخشند»؛ که یک روز طعامشان را به مسکین دادند، یک روز به یتیم دادند و یک روز به اسیر دادند؛ و این سه روز روزه گرفتند و گرسنه بودند.

ضمیرِ «عَلَى حُبِّهِ» را دو جور معنا کرده‌اند: بعضی‌ها به «طعام» برگردانده‌اند و بعضی به «الله» برگردانده‌اند. بعضی‌ها گفته‌اند «با اینکه طعام را دوست داشتند»؛ یعنی بی‌نیاز از طعام نبودند و احتیاج به طعام داشتند، در عین حال این طعام را اطعام کردند و برای خودشان نگه نداشتند. بعضی هم گفته‌اند «عَلَى حُبِّهِ» یعنی «علی حبِّ الله»؛ یعنی این کار را قربةً إلی الله انجام دادند، نه به خاطرِ ریا یا غرضِ دنیویِ دیگر.

 

انفاق چهار درهم در چهار حالت و نزول آیه انفاق

موردهای بعدی هم داریم:

«وتصدّق مرةً أخرى بجميع ما يملكه»؛

و بارِ دیگر تمامِ آنچه را که در ملکش بود صدقه داد (البته کلِ داراییِ ایشان در آن زمان زیاد نبود، ولی بالاخره تمامِ دارایی‌اش بود).

« و قد كان حينئذ يملك أربعة دراهم»؛

در آن هنگامی که تمامِ مایملک را صدقه می‌دادند، تمامِ دارایی‌شان ۴ درهم بود و بیش از این نداشتند؛ آن‌وقت این ۴ درهم را همگی صدقه دادند:

« فتصدق بدرهم ليلا و بدرهم نهارا و بدرهم سرا و بدرهم علانية »[3] ؛

پس صدقه داد یک درهم در شب، یک درهم در روز، یک درهم پنهانی (سرّاً) و یک درهم آشکارا (علانيةً)؛

« فأنزل الله تعالى في حقه (الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً) »؛

پس خداوند متعال در حقِ ایشان نازل فرمود: «کسانی که اموالشان را شب و روز، پنهان و آشکار انفاق می‌کنند...»

 

جمع بین آیات نهی از بسط ید و ایثارگری تام اولیای الهی

[پرسش شاگرد:] "آیه شریفه «ولا تجعل یدک مغلولة... فتقعد ملوماً محسوراً» انفاقِ تمام مال را منع می‌کند؛ چطور کار حضرت امیر با این آیه جمع می‌شود؟"

[پاسخ استاد:] آن آیه نکوهش نمی‌کند؛ بلکه یک راهنماییِ ارشادی است برای عمومِ مؤمنین تا ذهنشان به همه جهاتِ معیشت معطوف شود و دچارِ سختیِ مفرط نشوند. اگر کلِ مال را انفاق کنند و بعد خودشان محتاجِ دیگران بشوند، دچارِ مشکل می‌شوند؛ پس آن آیه جنبه راهنمایی دارد که زندگیِ خودتان را به سختی نیندازید و به اندازه اطعام کنید، ما از شما بیش از این توقعِ واجب نداریم. ولی اگر کسی ظرفیت و شأنیتی داشت که مازاد بر این را با کمالِ رضایت انفاق کرد، نه تنها مشکلی نیست بلکه ترجیح و فضیلتِ بسیار دارد. آیه نهیِ تحریمی و تشریعی نمی‌کند، بلکه نهیِ ارشادی است؛ ارشاد می‌کند که معیشتِ خودتان را به هم نزنید، نه اینکه اگر کسی کلِ مالش را انفاق کرد کارِ خطایی کرده باشد. آن آیه یک حکمِ تکلیفیِ محض نیست.

 

تحمل گرسنگی و بستن سنگ (حَجَر) بر شکم در راه ایثار

سوال:

پاسخ: بله، معلوم است که آیه می‌گوید زندگیِ خودتان را به هم نریزید و دارد ارشاد می‌کند؛ حالا کسی خواست این کار را بکند و ظرفیتش را هم داشت، هیچ عیبی ندارد، بلکه امتیاز هم هست.

« و كان يعمل بالأجرة و يتصدق بها و يشد على بطنه الحجر من شدة الجوع »؛

حضرت کار می‌کردند و اجرت می‌گرفتند و آن اجرت را صدقه می‌دادند؛ و از شدتِ گرسنگی سنگ به شکمِ خود می‌بستند. این‌طوری نبود که گرسنه نشوند؛ کار می‌کردند و ایثار می‌نمودند و خودشان گرسنگی را تحمل می‌کردند. این‌ها همگی جود و بخششِ شدیدِ ایشان را می‌رساند. ممکنه یک نفر خیلی بیش از این‌ها انفاق کند ولی خب در خانه‌اش ذخیره دارد و خودش و خانواده‌اش گرسنه نمانده‌اند؛ پس جود و کرمِ او هرگز در حدِّ جود و کرمِ حضرت امیر علیه‌السلام نخواهد شد.

[پرسش شاگرد:] "بستن سنگ به شکم چه اثری داشته است؟"

[پاسخ استاد:] در سابق وقتی که گرسنه می‌شدند، سنگ به شکم می‌بستند تا شکم به سمتِ داخل فشرده شود و کمتر احساس گرسنگی بکنند؛ این کاری بوده که قدیماً می‌کردند و در جنگ‌ها هم این قضیه اتفاق می‌افتاده است.

[پرسش شاگرد:] "آیا عبارت حجر (سنگ) خوانده می‌شود یا حِجر (دامن) به معنای محکم بستنِ کمر؟"

[پاسخ استاد:] خیر، کلمه «حَجَر» (سنگ) است؛ یعنی کمر را محکم می‌بستند و سنگی هم زیرِ آن قرار می‌دادند تا به شکم فشار بیاورد. هر چند سید مرتضی یا شخصی دیگر اصرار داشت که این تا اینکه سید مرتضی هم اصرار داشت که این کلمه «حَجَر» (سنگ) خوانده می‌شود.

سوال:

پاسخ: بله، «وشَهِدَ له بذلكَ الأعداءُ»؛

شهادت دادند برای حضرت امیر علیه‌السلام به اینکه سخی بودند و همه اموالشان را در راه خدا می‌دادند، حتی دشمنانِ حضرت بر این امر شهادت دادند؛ چه رسد به دوستانِ ایشان.

« قال معاوية لو ملك علي بيتا من تبر و بيتا من تبن لأنفد تبره قبل تبنه »؛

معاویه (که دشمن‌ترینِ افراد بوده و دشمنی‌اش با حضرت امیر معروف بوده) گفت: «اگر علی اتاقی از تِبر (شمش طلا؛ طلای ریخته‌نشده و غیرمسکوک) داشته باشد و اتاقی از تِبن (کاه) داشته باشد، طلا را پیش از کاه انفاق می‌کند»؛ یعنی طلا برای او ارزشی ندارد و زودتر از کاه آن را انفاق می‌کند و چیزی برای خودش نگه نمی‌دارد.

و باز از مواردی که جود و سخای حضرت را ثابت می‌کند این است که:

«ولم يخلّفْ شيئاً أصلاً»؛

حضرت بعد از اینکه شهید شدند، هیچ‌چیز را به عنوانِ مالِ دنیا از خود باقی نگذاشتند که به ارث گذاشته بشود؛ پیداست که هرچه داشتند تا آن آخر انفاق کردند.

و فرمود:

«وقال: يا بيضاءُ ويا صفراءُ، غُرِّي غيري»؛

«بیضاء» اشاره به درهم است که سفیدرنگ بوده، و «صفراء» اشاره به دینار است که زردرنگ بوده است؛ درهم و دینار را خطاب می‌کند و می‌گوید: «ای سپید و ای زرد، غیر از من را فریب بدهید؛ من به شما فریب نمی‌خورم.» (البته وقتی ما توجه کنیم که امروزه تمامِ دینِ مردم، دنیایِ مردم و آبرویِ مردم همه‌چیز پول است، آن‌وقت متوجه می‌شویم که این کلام معنایش چیست. البته در قدیم هم تا حدی این‌چنین وضعی برقرار بوده، منتها حالا شمولِ بیشتری پیدا کرده و پول در زندگیِ اکثرِ مردم تمامِ تأثیر را دارد).

« و كان يكنس بيوت الأموال و يصلي فيها مع أن الدنيا كانت بيده. »؛

حضرت وقتی که برایشان در بیت‌المال مالی می‌رسید، سریعاً آن را تقسیم می‌کردند و چیزی نگه نمی‌داشتند؛ بعد آن محل را جارو می‌کردند («يكنُسُ» یعنی جارو می‌کردند بیوت الاموال را) و در آن بیت‌المال نماز می‌خواندند و خدا را شکر می‌کردند که همه اموال را به مستحق رسانده‌اند؛ در حالی که دنیا در دستشان بود، اما هیچ استفاده‌ای از این دنیا برای خود نمی‌بردند و هرچه داشتند صدقه می‌دادند. و این حکایت می‌کند از سخاوتِ کاملِ ایشان؛ و سخاوت هم دلیلِ افضلیت است، پس ایشان افضل از بقیه بودند.

 

دلیل پنجم: زهد بی‌نظیر حضرت علی (ع) در جامه و خوراک

دلیل پنجم: « قال: و كان أزهد الناس بعد النبي ص. »؛

حضرت امیر بعد از پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم، زاهدترینِ مردم بودند؛ ازهد بودنشان را بیان می‌کنند و بعد فضیلت و افضل بودن را نتیجه می‌گیرند (دو مقدمه: یکی اینکه حضرت ازهد الناس بودند، مقدمه دیگر اینکه حالا که ازهد الناس بودند پس افضلند؛ اینکه ازهد الناس باشند پس افضلند خیلی بحثی ندارد و در آخرِ بحث اشاره می‌کند که مقدمه دوم واضح است و مقدمه اول احتیاج به بیان دارد، پس آن را تبیین می‌کنند).

«أقول: هذا هو الوجه الخامس»؛

و تقریره و تقریر و تبیینِ این وجهِ پنجم بر افضلیتِ حضرت امیر این است که علی علیه‌السلام زاهدترینِ مردم بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بودند (مقدمه اول)، پس افضل از غیرِ خودشان هستند (مقدمه دوم). این مقدمه دوم را در آخر می‌گویند ثابت شده است و احتیاج به اثبات ندارد، ولی مقدمه اول را بیان می‌کنند.

مقدمه اول این است که به تواتر نقل شده است:

« و تقريره أن عليا ع كان أزهد الناس بعد رسول الله ص فيكون أفضل من غيره بيان المقدمة الأولى ما نقل بالتواتر عنه أنه ع كان سيد الأبدال و إليه تشد الرحال في معرفة الزهد »؛

درباره ایشان نقل شده که امام علیه‌السلام «سید الأبدال» بودند. («ابدال» جمعِ بَدَل یا بَديل است؛ ابدال را به کسانی می‌گفتند که کار و احوالِ آفریدگان به آنان واگذار شده و اگر یکی از آن‌ها می‌مرد، خداوند دیگری را به جای او مقرر می‌فرمود. ابدال این‌جور انسان‌هایی هستند که ستونِ دنیا به حساب می‌آیند و خدا به خاطرِ آن‌ها شهری را از عذاب مصون می‌دارد؛ گاهی در یک شهری این ابدال هستند و عذاب بر آن شهر نازل نمی‌شود، این‌طور مهم هستند. آن‌وقت حضرت علی علیه‌السلام سیدالأبدال بودند؛ یعنی قطب بودند و سیدالأبدال از ابدال بالاتر و قطب است).

«وإليه تُشَدُّ الرحالُ»؛

رحال جمعِ رَحل است؛ رحل به جهازِ شتر و اسبابِ سفر می‌گویند. «تُشَدُّ الرحالُ» یعنی بارِ سفر بسته می‌شد به سمتِ حضرت،

« في معرفة الزهد و التسليك فيه »؛

برای اینکه معرفت پیدا کنند به زهدِ ایشان و واردِ زهد بشوند (تسلّی یعنی داخل شدن در زهد؛ برای اینکه معرفت به زهد پیدا کنند و عملاً زاهد بشوند می‌رفتند سراغِ حضرت تا زهد را بیاموزند).

«وترتيبِ أحوالِ الرياضاتِ»؛

و برای شناختِ کیفیت و ترتیبِ احوالِ ریاضت‌ها به سمتِ ایشان می‌رفتند؛ تا ببینند چگونه باید ریاضت کشید و این ریاضت‌ها را چگونه باید مرتب کرد. چون ریاضت کشیدن خودش استاد می‌خواهد و مرتب کردنِ ریاضت هم استاد می‌خواهد؛ انسان نمی‌تواند یک‌دفعه برود آن ریاضت‌های نهایی را شروع کند، بلکه پله‌پله باید برود و مرتب باید ریاضت بکشد از پایین تا به درجاتِ بالا برسد. (در درجاتِ بالا وقتی ریاضت کشید و به حالتِ فنا رسید، می‌گویند دیگر ریاضتش قطع می‌شود و احتیاجی به ریاضت ندارد؛ از آن به بعد اگر بخواهد نماز بخواند، دیگر آن نماز عنوانِ ریاضت ندارد بلکه عنوانِ شکر و عناوینِ دیگر دارد).

«وذكرِ مقاماتِ العارفينَ»؛

و بارِ سفر بسته می‌شد برای اینکه مقاماتِ عارفین را از ایشان یاد بگیرند و ایشان یاد کند از مقاماتِ عارفین تا آن‌ها بفهمند عارفین چه کسانی هستند (مانند خطبه همام که مقاماتِ عارفین در آنجاها گفته می‌شد). بنابراین حضرت از نظرِ زهد چنان بالا بودند که دیگران برای معرفتِ زهد و ورود در زهد خدمتِ ایشان می‌رسیدند.

«وكان أخشنَ الناس مأكلاً وملبساً»؛

از همه مردم لباسشان خشن‌تر بود و خوراکشان هم ساده‌تر و ناچیزتر بود؛

«ولم يشبعْ من طعامٍ قط»؛

و هرگز از یک طعام به طورِ کامل سیر نخوردند.

 

انبان مهروموم‌شده حضرت علی (ع) و پرهیز از نانِ چرب در روایت ابن‌ابی‌رافع

عبیدالله بن ابی‌رافع می‌گوید:

« قال عبيد الله بن أبي رافع دخلت عليه يوما فقدم جرابا مختوما »؛

روزی بر حضرت وارد شدم، پس دیدم انبانی (جراب یعنی انبان و کیسه توشه‌دان) مهروموم‌شده را پیشِ ایشان آوردند.

« فوجدنا فيه خبز شعير يابسا مرضوضا »؛

در آن نانِ جوی خشک و خردشده‌ای (مرزوز یعنی ریزریز و خشک شده) یافتیم،

« فأكل منه فقلت يا أمير المؤمنين كيف تختمه ؟»

پس از آن تناول فرمودند؛ پس عرض کردم: «ای امیرالمؤمنین، چرا سرِ این کیسه را مهروموم می‌کنی؟» (اینکه چیزی نیست که کسی در آن طمع کند، چرا آن را می‌بندی؟)

« فقال خفت هذين الولدين يلتانه بزيت أو سمن »؛

فرمودند: «می‌ترسم این دو فرزندم (حسن و حسین) این نانِ جو را با روغنِ زیتون یا روغنِ دیگری آغشته و نرم کنند» (یلتاه از ماده لَتَّ است؛ لَتَّ یَلُتُّ یعنی مخلوط کردن و آغشته کردن با آب یا روغن؛ نانِ ملتوت یعنی نانِ آغشته به روغن).

«وهذا شيءٌ اختصَّ به عليٌّ عليه السلام لم يشاركه فيه غيره»؛

و این روشِ زهد چیزی است که به حضرت علی علیه‌السلام اختصاص دارد و در چنین زهدی غیرِ ایشان با او شریک نیست؛

« و لم ينل أحد بعض درجته »؛

و هیچ‌کس حتی به مرتبه‌ای از درجه ایشان در زهد نرسید.

«وكان نعلاهُ من ليفٍ»؛

و نعلینِ ایشان از لیف (پوستِ درخت خرما) بود؛

« و يرقع قميصه بجلد تارة و بليف أخرى »؛

و پیراهنش را وصله می‌زد؛ یک بار به پوستِ حیوانات و بارِ دیگر به لیفِ خرما.

 

ساده‌زیستی تام، لباس وصله‌دار و کلام معروف «لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوان»

« و قل أن يأتدم »؛

و بسیار کم پیش می‌آمد که به نانِ خود خورش بیفزایند (یأَتدمُ از باب افتعال؛ یعنی خورش خوردن با نان؛ یعنی نانِ خالی می‌خوردند).

« فإن فعل فبالملح أو بالخل فإن ترقى فبنبات الأرض فإن ترقى فبلبن »؛

و اگر می‌خواستند چیزی اضافه کنند، به نمک اضافه می‌کردند یا به سرکه؛ و اگر بالاتر می‌رفتند به سبزیجات (بقل)، و اگر بالاتر از این می‌رفتند نان با شیر (لبن) می‌خوردند.

« و كان لا يأكل اللحم إلا قليلا و يقول لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوان »؛

و گوشت هم بسیار کم مصرف می‌کردند و می‌فرمودند: «شکم‌های خود را گورستانِ حیوانات قرار ندهید.»

«وطلَّقَ الدنيا ثلاثاً»

و سه بار دنیا را طلاق دادند (یعنی رها کردند؛ نه فقط طلاقِ معنوی، بلکه طلاقِ لفظی هم بود که می‌فرمودند دنیا را سه طلاقه کرده‌ام).

این مقدمه اول بود که اثبات شد؛ مقدمه اول زاهدترین بودنِ حضرت بود. مقدمه دوم این بود که اگر زاهدترین هستند پس افضلند؛ مصنف می‌فرماید این مقدمه دوم واضح است و احتیاج به اثبات ندارد. نتیجه این است که حضرت امیر علیه‌السلام به خاطرِ زاهدترین بودنشان، افضل از بقیه هستند و این هم دلیلِ پنجم.

 

دلیل ششم: برتری حضرت علی (ع) در مقام عبادت و صلاة اللیل

[پرسش شاگرد:] "چرا امام باید تا این حد زهد بورزد؟ آیا جنبه اجتماعی هم دارد؟"

[پاسخ استاد:] زهدِ ایشان علاوه بر جنبه الهی، جنبه اجتماعی هم دارد؛ حضرت به عنوانِ حاکم و امامِ خلق می‌خواستند با ضعیف‌ترینِ مردمان هم‌سطح باشند تا در رنجِ آن‌ها شریک باشند و کسی احساسِ بی‌پناهی نکند. اما به هر غرضی که بوده، زاهدترین بودنِ ایشان ثابت است و ما به این زهد استدلال می‌کنیم.

دلیل ششم بر افضلیتِ حضرت:

« قال: و أعبدهم. »؛

أقول: هذا وجه سادس و تقريره أن عليا ع كان أعبد الناس بعد رسول الله ص

و تقریرش این است که علی علیه‌السلام عابدترینِ مردم بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم بودند؛

«ومنه تعلّمَ الناسُ صلاةَ الليلِ»؛

و عبادت و صلاة اللیل (نماز شب) را مردم از ایشان یاد گرفتند.

[پرسش شاگرد:] "آیا نماز شب در زمانِ پیامبر تشریع نشده بود؟"

[پاسخ استاد:] چرا، در زمانِ پیغمبر هم بود و بر خودِ پیغمبر واجب بود؛ ولی صلاة اللیل را به عنوانِ یک سنتِ مستحبِ مؤکد و آدابِ آن، حضرت امیر به مردم تعلیم دادند و ترویج کردند. این منافات ندارد با اینکه مردم از پیش هم از پیغمبر یاد گرفته باشند؛ بلکه تعلیمِ این نماز به مردمِ زمانِ خودشان به طورِ کامل توسطِ حضرت امیر انجام شد. و هیچ بعدی ندارد که بگوییم حضرت رسول، حضرت امیر را مأمور کردند که این نماز و نوافل را به مردم یاد بدهد؛ چنان‌که در زمانِ خودِ پیغمبر گاهی احکام به وسیله دیگران تبلیغ می‌شد (مثلاً وقتی اهل مدینه در عقبه اول و دوم بیعت کردند، حضرت مصعب بن عمیر را فرستادند تا قرآن و احکام را به آن‌ها یاد بدهد). پس مانعی ندارد که حضرت امیر معلمِ نوافل و دعوات بوده باشند.

« و استفادوا منه ترتيب النوافل و الدعوات »؛

و از حضرت، کیفیت و ترتیبِ نوافل و دعاها را استفاده کردند و بسیاری از ادعیه را از ایشان گرفتند؛ پس ایشان در عبادت معلمِ بقیه بودند.

 

پینه‌های پیشانی حضرت علی (ع) و اقامه نافله در بحبوحه جنگ صفین

« و كانت جبهته كثفنة البعير »؛

«ثَفِنَه» به آن بخش از اعضای حیوانِ چهارپا می‌گویند که در وقتِ نشستن روی زمین قرار می‌گیرد (مثلاً در شتر، زانوها و سینه‌اش که روی زمینِ سفت قرار می‌گیرد و پینه می‌بندد). می‌فرماید که پیشانیِ حضرت از کثرتِ سجده این‌چنین پینه‌بسته بود؛ مانندِ زانوی شتر که پینه بسته باشد.

«لطولِ سجودهِ»؛

به خاطرِ طولانی بودنِ سجده‌هایشان.

« و كان يحافظ على النافلة حتى أنه بسط له بين الصفين نطع ليلة الهرير فصلى ع النافلة »؛

و بر نمازهای نافله مراقبت می‌کردند؛ به طوری که حتی در جنگ صفین، در بینِ دو صفِ کارزار (در لیلة الحریر) برای حضرت نِطَع (زیراندازِ پوستی) پهن می‌کردند و ایشان در میانِ تیرهایی که از چپ و راست می‌آمد، نافله‌ها را اقامه می‌کردند و نماز می‌خواندند بین این دو صفِ لشکر، بین این دو صفِ دو لشکر، نِطَع (نِطَع بساطِ چرمی است؛ بساطِ چرمی که کسانی را که محکوم به اعدام شده‌اند روی آن بساط می‌گذارند و اعدام می‌کنند و گردن می‌زنند) برای حضرت نِطَعی را (یعنی یک بساطِ چرمی را) پهن کردند در لیلةالحریر؛ پس نماز گزارد علیه‌السلام، نافله را در حالی که تیرها جلویش می‌افتادند و به اطرافش می‌افتادند؛ یعنی حضرت اعتنایی به این تیرهایی که می‌آمدند نداشتند. ایشان مشغولِ نمازِ واجب هم نبودند، بلکه مشغولِ نمازِ نافله بودند.

[پرسش شاگرد:] "چرا بساطی چرمی پهن کردند؟"

[پاسخ استاد:] بین دو صف بود تا ایشان نماز بخوانند، نمازِ نافله بخوانند. این فرشی انداخته بودند؛ حالا فرش نبوده، نِطَع بوده است. نِطَع برای یک کارِ دیگری بوده (بساطِ چرمی که نوعاً روی آن اعدام می‌کردند)، منتها خب ما حضر را آوردند؛ بساطِ چرمی که نوعاً روش افراد را اعدام می‌کردند، ولی ممکن است آن بساطِ چرمی که مالِ حضرت بود مالِ کارِ دیگری بوده باشد. آن را انداختند که ایشان رویش نماز بخوانند؛ و نماز خواندند بین دو تا لشکر در حالی که تیرِ دشمنان می‌آمد و ایشان اعتنایی نمی‌کردند.

 

خارج کردن پیکان تیرها (نُصول) از بدن حضرت علی (ع) در حال نماز

نمونه بعدی:

« و كانوا يستخرجون النصول من جسده وقت الصلاة »[4] ؛

اصحابِ حضرت، نُصول (جمعِ نَصل؛ یعنی پیکانِ تیر را می‌گویند، سرنیزه را می‌گویند، تیغه را می‌گویند؛ هر چه که مثلِ این باشد) را از بدنِ حضرت خارج می‌کردند. این‌گونه تیرهایی که در پایِ ایشان رفته بود یا در بدنِ ایشان رفته بود، در وقتی که نماز می‌خوانی از بدنشون خارج می‌کردند و ایشان متوجه نمی‌شدند؛ از شدتِ توجهی که در نمازشان به سمتِ خدا داشتند.

« لالتفاته بالكلية إلى الله تعالى حتى لا يبقى له التفات إلى غيره. »؛

این قیدِ بالکلیه خیلی مهم است؛ توجهِ بالکلیه خیلی مهم است که انسان با تمامِ توجه متوجهِ خدا باشد. توجه ممکن است ما داشته باشیم ولی تمامِ توجه نداریم. « حتى لا يبقى له التفات إلى غيره » دارد معنا می‌کند التفاتِ بالکلیه را؛ به طوری که برای حضرت، التفاتی الی غیره (به غیرِ خدا) باقی نمی‌ماند.

 

دلیل هفتم: حلم و گذشت بی‌نظیر حضرت علی (ع) پس از غلبه بر دشمنان

دلیل هفتم بر افضلیتِ حضرت:

«أنه أحلمهم»؛

یعنی کان أحلمهم (حلیم‌ترین و بخشنده‌ترینِ صحابه بودند) که جرمِ دیگران را می‌بخشیدند و مجازاتشان نمی‌کردند.

« أقول: هذا وجه سابع و هو أن عليا ع كان أحلم الناس بعد رسول الله ص »؛

همه اوصاف را می‌گوید بعد از رسول الله؛ چون پیداست که هر چه افضل باشد، این اوصاف را قوی‌تر خواهد داشت. خب، پیغمبر افضل از حضرت امیر بودند، پس این اوصاف را باید قوی‌تر از حضرت امیر داشته باشند.

«لم يقابل أحداً بإساءتهِ»؛

مقابله نکرد حضرت هیچ‌کس را به بی‌ادبی و بدرفتاری که کرده بود؛ هر کس نسبت به ایشان بی‌ادبی می‌کرد، حضرت مقابله نمی‌کردند.

همان‌طور که در شعر آمده است و به حضرت نسبت داده می‌شود:

«ولقد أمُرُّ على اللئیم يسبُّني ** فمضيتُ ثُمَّتَ قلتُ لا يعنيني»؛

من بر آدمِ پستی عبور می‌کنم که به من فحش می‌دهد؛ پس من می‌گذرم و می‌گویم این مقصودش من نبودم (یعنی بی‌توجهی می‌کنم به او و از او انتقام نمی‌گیرم). این شعر در کتب معتبر ذکر شده و گوینده‌اش را نسبت داده‌اند به حضرت.

حالا نمونه‌ها را ذکر می‌کنند؛ نمونه‌هایی که در آن نمونه‌ها کسانی به حضرت بی‌ادبی کردند و رفتارِ بد داشتند و حضرت از آن‌ها گذشتند:

 

گذشت حضرت علی (ع) از مروان بن حکم، عبدالله بن زبیر و سعید بن عاص

« فعفا عن مروان بن الحكم يوم الجمل و كان شديد العداوة له ع »؛

پس عفو کرد از مروان بن حکم در روزِ جنگِ جمل، در حالی که این مروان شدیدالعداوه بود نسبت به حضرت امیر علیه‌السلام و یک دشمنِ معمولی نبود.

« و عفا عن عبد الله بن الزبير لما استأسره يوم الجمل و كان يشتمه ع ظاهرا »؛

و عفو کرد از عبدالله بن زبیر در روزِ جنگِ جمل نیز، بعد از اینکه او را اسیر کرد؛ در حالی که او به حضرت فحش می‌داد (آن هم ظاهراً مخفی هم نمی‌کرد و علنی فحش می‌داد).

[پرسش شاگرد:] "آیا این حلم ناشی از صبر و تحمل زحمت بود؟"

[پاسخ استاد:] حلم ملکه اخلاقی است؛ صبر اصلاً یک مقوله دیگری است. صبر در مقابلِ مصیبت است و حلم در مقابلِ غضب است. البته لازمه یک حلمِ کامل صبر هم هست، یعنی اینکه اگر صبر نباشد حلم پدید نمی‌آید. ولی حلم یک چیز دیگری است؛ گاهی انسان صبر می‌کند اما حلمش می‌تواند با صبرِ تحمیلی باشد و می‌تواند تحمیلی نباشد (یعنی این روحیه عادت کرده به حلم و در این صورت تحمیل نیست و حالتِ صبرِ سخت لازم ندارد). بله، گاهی از اوقات صبر هم در آن هست.

 

نصایح علوی پیرامون زبیر و تأثیر فرزندش عبدالله بر او

و خودِ حضرت امیر علیه‌السلام می‌فرمودند:

« و قال ع لم يزل الزبير رجلا منا أهل البيت حتى شبه عبد الله »

(«شَبَّ» یعنی بزرگ شد؛ یعنی عبدالله بزرگ شد و زبیر را تباه کرد؛ یا «شَبَّهَ» یعنی زبیر را مشتبه کرد و فریب داد؛ هر دو معنا شده است). یعنی حضرت فرمودند: «همیشه زبیر مردی از ما اهل بیت بود و همراه ما بود، تا اینکه فرزندش عبدالله بزرگ شد و او را خراب کرد و باعث شد که زبیر از ما اهل بیت جدا بشود.»

[پرسش شاگرد:] "منظور از فرزندش عبدالله بن زبیر است؟"

[پاسخ استاد:] بله، پسرش؛ اصلاً این پسر از همان اول تا آخر آشوب‌گر بود تا آخرِ سر که بالاخره در مکه کشته شد. معنیِ «شَبَّ» (یعنی جوان شد و بزرگ شد) معنایِ روان‌تری است.

« و عفا عن سعيد بن العاص و كان عدوا له ع »؛

و عفو کرد از سعید بن عاص، در حالی که آن سعید دشمنِ سرسختِ حضرت بود.

« و أكرم عائشة و بعثها إلى المدينة مع عشرين امرأة عقيب حربها له »؛

و عایشه را گرامی داشت و او را به مدینه فرستاد با ۲۰ زنِ مسلح از قبیله همدان که عمامه‌ بر سر بسته بودند (تا او را همراهی کنند و از او مراقبت نمایند)، به دنبالِ آن جنگی که عایشه با حضرت به راه انداخته بود.

«وصفح عن أهل البصرة مع محاربتهم له»؛

و درگذشت از گناهِ اهلِ بصره با اینکه اهل بصره علیه ایشان جنگ به راه انداخته بودند.

 

ماجرای شریعه صفین و مروت حضرت علی (ع) در گشودن آب بر روی لشکر شام

نمونه بعدی: در صفین وقتی که جنگ شعله‌ور شد، اصحابِ معاویه آن راهِ آب (شریعه) را بستند و بر لشکرِ حضرت امیر سخت گرفتند. حضرت وقتی که دیدند اصحاب تشنه شدند، حمله کردند و آن آب را باز کردند و شریعه را در اختیارِ خودشان گرفتند. اصحاب پیشنهاد کردند که: «حالا که شریعه را در اختیار گرفتید، نگذارید که لشکرِ معاویه به سمتِ این شریعه بیاید و از آب استفاده کند.» حضرت فرمودند: «نه، ما آب را روی کسی نمی‌بندیم؛ راه را باز کنید که آن‌ها هم از این شریعه آب بردارند.» این‌ها همه حلمِ ایشان را نشان می‌دهد که در مقابلِ آن‌همه مصیبتی که معاویه برای ایشان درست می‌کرد و لشکرِ معاویه بازم این‌طور رفتار می‌کردند.

« و لما حارب معاوية سبق أصحاب معاوية إلى الشريعة فمنعوه من الماء »؛

و با معاویه در صفین جنگید، پس اصحابِ معاویه پیشدستی کردند به سمتِ شریعه و حضرت را از آب منع کردند (شریعه را قبلاً بیان کردم قسمتی از رودخانه است که وسیله رفتن به آب در آن قسمت فراهم است؛ چون غالباً رودخانه‌ها گود بودند، دستِ کسانی که احتیاج به آب داشتند به آن آب نمی‌رسید، وقتی قسمتی از این رودخانه را شیب می‌دادند یا پله می‌گذاشتند، به آن شیب یا پله که محلِ ورود در رودخانه بود می‌گفتند شریعه. فاصله زیاد بود و کسی نمی‌توانست برود آب بردارد؛ همه رودخانه لازم نبود گرفته بشود، فقط کافی بود شریعه گرفته بشود؛ بقیه رودخانه قابل دسترسی نبود، فقط قسمتِ شریعه که گرفته می‌شد تقریباً آب در اختیارِ آن کسی بود که این شریعه را بسته است؛ معاویه این کار را کرد).

« فلما اشتد العطش بأصحابه حمل عليهم و فرقهم و ملك الشريعة »؛

پس چون تشنگی بر اصحابِ حضرت شدید شد، حمله برد بر اصحابِ معاویه و آن‌ها را متفرق ساخت و مالکِ شریعه شد (نشان می‌دهد که خودِ حضرت این کار را کردند؛ مثلِ اینکه از اصحابِ دیگر کمک نگرفتند؛ عبارت این‌طور نشان می‌دهد).

« فأراد أصحابه أن يفعلوا بهم كذلك فنهاهم عن ذلك »؛

پس اصحابِ حضرت خواستند که با آن‌ها (اصحابِ معاویه) کذلک عمل کنند (همان‌طور که آن‌ها آب را بسته بودند، این‌ها هم ببندند)، اما حضرت اصحابِ خود را از این کار نهی کردند؛

« و قال افسحوا بعض الشريعة ففي حد السيف ما يغني عن ذلك. »؛

و فرمودند: «راه را برای آن‌ها باز کنید نسبت به بخشی از شریعه؛ چرا که در تیزیِ شمشیر چیزی هست که ما را بی‌نیاز می‌کند از بستنِ آب» (یعنی ما شمشیرمان تیز است و با شمشیر به آن‌ها حمله می‌کنیم و آن‌ها را شکست می‌دهیم، دیگر احتیاج نداریم از طریقِ تشنگی به آن‌ها شکست وارد کنیم؛ از همین شمشیرِ تیز برایشان شکست خارج می‌کنیم).

 

دلیل هشتم: خوش‌رویی و حسن خلق حضرت علی (ع) و نقد ادعای مزاح و شوخ‌طبعی ایشان

دلیل هشتم: « قال: و أشرفهم خلقا »؛

از جهتِ خُلق، اشرف از بقیه بودند؛ این را هم می‌خوانم.

« أقول: هذا وجه ثامن و تقريره أن عليا ع كان أشرف الناس خلقا و أطلقهم وجها »؛

و تبیینِ وجه این است که علی علیه‌السلام شریف‌ترینِ مردم در اخلاق بودند و خوش‌روترینِ آن‌ها (صورتشان گشاده و باز بود و درهم‌کشیده نبود).

«حتی نسبه عمر إلى الدعابة»؛

تا جایی که عمر ایشان را نسبت می‌داد به «دُعابه» (شوخ‌طبعی؛ البته معانیِ دیگری هم دارد که اینجا مناسب نیست؛ شوخی کردن). عمر، حضرت را متهم می‌کرد به اینکه آدمِ شوخی هستند؛ با اینکه حضرت بأس و مهابتِ شدیدی داشتند («شدّة بأسِهِ وهيبتهِ»؛ بأس یعنی سختی و دلاوری در جنگ، یعنی با وجودِ سختیِ جنگاوری و مهابتی که در چهره‌شان بود، با وجودِ این انقدر ایشان خوش‌اخلاق و خوش‌برخورد بودند که عمر ایشان را متهم می‌کرد به شوخی کردن و می‌گفت شما مثلاً شوخی می‌کنی و دُعابه داری؛ و حالا شاید مایه بهانه‌جویی برای خلافت بوده است؛ چون خودش خیلی بداخلاق و خشن بود).

« قال صعصعة بن صوحان كان فينا كأحدنا لين جانب »؛

صعصعه بن صوحان گفت: «حضرت امیر در میانِ ما مانندِ یکی از خودِ ما بود» (پادشاه و امیرِ ما بود، ولی خودش را تافته جدا بافته نمی‌دانست و مانندِ یکی از ما بود).

«ليّنَ الجانبِ، شديدَ التواضعِ»؛

«لیّن الجانب» (نرم‌خو و نیک‌سیرت؛ مجموعِ اصطلاحی در کلامِ عرب یعنی نیک‌سیرت و خوش‌برخورد) و بسیار متواضع بود؛ مانند یکی از ما بود در حالی که بر ما امارت داشت.

معنای «سهولت قیاد» و مهابت بی‌نظیر علوی

نیک‌سیرت بود، تواضعِ شدید داشت و «سهولت قیاد»؛ لَیِّن از واژه لین خوانده می‌شود، لِیِّن هم بخوانید اشکالی ندارد. معنایش با لینه چیست؟

«لَیِّنَ الجانِبِ»؛ یعنی در حالی که نیک‌سیرت و خوش‌برخورد بود،

«شديدَ التواضعِ»؛ و کاملاً متواضع بود؛

«سَهلَ القِيادِ»؛ قیاد از همان ماده انقیاد یعنی اطاعت است؛ «سهل القیاد» یعنی فرمانبردار و مطیع بود (سهل‌الانقیاد یعنی مطیع و همراه بودن).

« و كنا نهابه مهابة الأسير المربوط للسياف الواقف على رأسه »؛

ولی در این حال، با اینکه این‌طور خوش‌برخورد و همراه بود، ما از او می‌ترسیدیم و از او پرهیز می‌کردیم؛ مانندِ پرهیز و ترسیدنِ اسیری که بند در دست و پا دارد، و ترسیدنش از شمشیرداری که بر بالای سرش ایستاده است.

یعنی اگر یک شمشیردار بالای سر یک اسیری که دست و پایش بسته است بایستد، چقدر آن اسیر وحشت می‌کند؟ شمشیردار شمشیر را کشیده و بالای سر این اسیر ایستاده، اسیر هم دست و پایش بسته است و هیچ‌جور نمی‌تواند از خودش دفاع کند و شمشیردار هم آماده زدن است؛ آن شخص چقدر وحشت می‌کند؟ ما از حضرت علیه‌السلام این‌جور وحشت داشتیم؛ با اینکه این‌جور با ما خوش‌رفتاری می‌کردند.

«وكنا نهابهُ»؛ و ما از ایشان وحشت داشتیم و می‌ترسیدیم و پرهیز می‌کردیم،

«مهابةَ الأسير المربوطِ»؛ مانندِ ترسیدنِ اسیرِ مربوط (یعنی اسیری که در بند بود و دست و پایش بسته شده بود)،

«للسيّاف الواقفِ على رأسهِ»؛ «للسیاف» مربوط به مهابت است؛ یعنی اسیری که وحشت داشت نسبت به سیّاف (یعنی شمشیرزنی که بالای سرِ همین اسیر ایستاده است). شمشیرزنی که بالای سرِ اسیر ایستاده، اسیر نسبت به این شمشیرزن چقدر مهابت و ترس داشت؟ ما همان مقدار مهابت نسبت به حضرت داشتیم.

 

احتجاج قیس بن سعد با معاویه پیرامون خوش‌رویی و مهابت تقوای حضرت علی (ع)

« و قال معاوية لقيس بن سعد رحم الله أبا حسن فلقد كان هشا بشا ذا فكاهة »؛

معاویه به قیس بن سعد می‌گوید: «خدا رحمت کند ابوالحسن (یعنی حضرت امیر) را؛ همانا او نرم‌خو (هَشّ)، گشاده‌رو (بَشّ) و صاحبِ شوخی و خوش‌مزگی (ذا فکاهه) بود؛ یعنی خوش‌برخورد بود و شوخی می‌کرد.» این را معاویه به قیس می‌گوید.

« فقال قيس أم و الله لقد كان مع تلك الفكاهة و الطلاقة أهيب من ذي لبدتين »؛

پس قیس گفت: «أما» (یعنی آگاه باش؛ به نظرم "أما" در اینجا به معنی حرفِ تنبیه و آگاهی است و بهتر است). به خدا قسم حضرت با وجودِ این فکاهه (یعنی با وجودِ این شوخی داشتن و با این طلاقتِ وجه و باز بودنِ صورت)، «أهیب» (یعنی ترسناک‌تر و باابهت‌تر) بود از «ذی لبدة»؛ «لبده» یعنی یالِ شیر، و «ذی لبدة» یعنی شیرِ صاحبِ یال. باابهت‌تر و ترسناک‌تر بود از شیری که دارای یال است،

« قد مسه الطوى »؛

شیری که گرسنگی او را در نوردیده و گرسنه ساخته است. این شیرِ گرسنه چقدر وحشتناک است؟ می‌گوید حضرت امیر با این‌همه طلاقتِ وجه، باز هم أهیب و باابهت‌تر بودند از چنین شیرِ گرسنه‌ای. این ابهت، ابهتِ معنوی است.

 

تفاوت هیبت تقوا با ترس طغام شام از معاویه

خودش هم دارد می‌گوید؛ قیس می‌گوید:

« تلك هيبة التقوى »؛

آن وحشتی که ما از او می‌کردیم، و هیبتی که از او داشتیم، هیبتی بود که از تقوای او حاصل شده بود؛ او چون متقی بود هیبت داشت. (این کنایه را به خودِ معاویه می‌زند که کسی از تو وحشتِ معنوی نمی‌کند و کسی به تو توجهی ندارد؛ چون هیبتِ حقیقی ملازم با تقوا است که تو نداری؛ دارد تعریض به معاویه می‌کند).

بعد می‌گوید:

« ليس كما يهابك طغام الشام »؛

آن هیبتی که حضرت داشت، مثلِ هیبتی که طَغامِ شام نسبت به تو دارند نیست. «طَغام» یعنی مردمِ پست و فرومایه و بی‌مقدار. مردمِ پست و فرومایه شام نسبت به تو هیبت دارند و احساسِ ترس می‌کنند؛ آن هیبتی که حضرت علی علیه‌السلام داشت، غیر از این هیبت و ترسی است که تو داری.

 

جمع بین صفات متضاد به عنوان برترین ویژگی کمالی حضرت علی (ع)

خب، حالا شارح می‌فرماید، علامه می‌فرماید: حالا که حضرت اشرفُ الناس خُلقاً بود، پس افضل از غیرِ خودش بود؛ چرا؟

« فيكون أفضل من غيره حيث جمع بين المتضادات »؛

زیرا جمع کرده بود بین متضادّات (از یک طرف خوش‌اخلاق بود و از یک طرف صاحبِ مهابت و ابهت). متضادّات چه بودند؟

« من حسن الخلق و طلاقة الوجه و عظم شجاعته و شدة بأسه و كثرة حروبه. »؛

از یک طرف صورتِ باز داشت و حسنِ خلق داشت، و از طرفِ دیگر دارای شجاعتِ عظیم، شدتِ بأس (سختی و دلاوری در جنگ) و کثرتِ هیبت بود؛ این‌ها را با هم جمع کرده بود و به همین جهت افضل از بقیه بود.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص385.
[2] سوره آل عمران، آيه 61.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص386.
[4] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص387.