90/09/23
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله هفتم /افضلیت حضرت علی (ع) بر سایر صحابه و مقتضای جهاد
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مسئله هفتم: افضلیت حضرت علی (ع) بر سایر صحابه و مقتضای جهاد
صفحه ۳۸۲، سطر دوم؛
«و الدليل على ذلك وجوه ذكرها المصنف- رحمه الله-: الأول أن عليا ع كان أكثر جهادا و أعظم بلاء في غزوات النبي ص بأجمعها و لم يبلغ أحد درجته في ذلك».
در مسئله هفتم بحث است که حضرت امیر علیهالسلام افضلِ صحابه هستند و در نتیجه، سزاوارترین فرد به خلافت میباشند. گفتیم که در این مسئله اختلاف است؛ بعضیها معتقدند که ابوبکر افضلِ صحابه است و بعضی معتقدند که حضرت امیر افضلند. قائلین به افضلیتِ حضرت امیر علیهالسلام چندین دلیل اقامه میکنند و کلامِ مصنف هم از همان گروه است؛ چند دلیل بر افضلیتِ ایشان اقامه میکند که این دلایل را میخوانیم. ظاهراً هیچ کجایش احتیاجی به توضیحِ خارجی ندارد و من از روی متن میخوانم؛ آنجا اگر لازم بود چیزی بیان کنم، بیان میکنم.
صفحه ۳۸۲ هستیم، سطر دوم.
«والدليلُ على ذلك»؛ یعنی بر افضلیتِ حضرت امیر،
« وجوه ذكرها المصنف- رحمه الله-: الأول أن عليا ع كان أكثر جهادا »؛
در بیشترِ جنگها و در تمامِ جنگهایی که واقع شد، ایشان بیش از بقیه تلاش داشتند و بیش از بقیه شجاعت به خرج میدادند.
« و أعظم بلاء »؛ بلا یعنی رنج و آزمایش، که هر دو معنا در اینجا مناسب است.
« في غزوات النبي ص بأجمعها »؛ غزوات جمعِ غزوه است و غزوه به معنیِ یک بار جنگیدن است، منتها اصطلاحاً بر جنگهای پیغمبر که خودِ ایشان در آن حضور داشتند اطلاق شده است؛ آن جنگهایی که پیامبر در آن حضور نداشتند «سریّه» نامیده میشد و آنهایی که ایشان حضور داشتند «غزوه» نامیده میشد. در تمامِ غزوات حضرت امیر علیهالسلام حضور داشتند (ظاهراً فقط در یکی از آنها [غزوه تبوک] حضور نداشتند).
« و لم يبلغ أحد درجته في ذلك »؛ به درجه حضرت امیر علیهالسلام هیچیک از صحابه در جهاد و رنجِ جهاد نرسید؛ هیچکس به درجه حضرت در این مسئله نمیرسد.
از اینجا به بعد، غزوات را یکییکی نام میبرد تا دلاوریهای حضرت امیر را نشان دهد. این مطالب تا صفحه بعدی ادامه مییابد؛ چون مطالب تقریباً آسان است، سریعتر عبور میکنیم.
غزوه بدر: نخستین آزمون مؤمنان و دلاوریهای حضرت علی (ع)
« منها في غزاة بدر و هي أول حرب امتحن بها المؤمنون »؛
از آن غزواتی که حضرت در آن شرکت داشتند، شرکتِ ایشان است در غزوه بدر؛ و آن نخستین جنگی بود که مؤمنان به وسیله آن امتحان شدند. قلتِ عده و امتحانشان هم این بود که آنها کم بودند و مشرکین زیاد بودند (مشرکین حدود سه برابرِ آنها بودند؛ مسلمانان ۳۱۳ نفر بودند و مشرکین حدود ۱۰۰۰ نفر بودند). آنوقت سازوبرگِ جنگی را کاملاً مشرکین داشتند، ولی اینها سازوبرگِ جنگی چندانی نداشتند و خیلی کم داشتند؛ از همه جهت نسبت به آنها احساسِ کمبود میکردند و به همین جهت امتحان شدند. یعنی آزمایشی بود برایشان که شما با جمعیتِ کم باید استقامت داشته باشید تا بتوانید بر آنها پیروز بشوید.
« لقلتهم و كثرة المشركين فقتل علي ع الوليد بن عتبة بن ربيعة »؛
حضرت امیر علیهالسلام ولید بن عتبه (داییِ معاویه) را کشتند. خودِ ولید در این جنگ کشته شد؛ عتبه هم کشته شد، منتها ظاهرِ عبارتِ علامه این نیست که عتبه کشته میشود، ولی عتبه هم کشته میشود؛ یعنی پدر و پسر هر دو کشته میشوند.
«وشيبةَ بنَ ربيعةَ»؛
و شیبة بن ربیعه (که عموی ولید بوده و برادرِ عتبه بوده)؛ این هر دو کشته میشوند.
«ثم العاصَ بنَ سعيدِ بنِ العاصِ»؛
سپس عاص بن سعید بن عاص را کشتند.
«ثم حنظلةَ بنَ أبي سفيانَ»؛
سپس حنظله بن ابیسفیان را (که برادرِ معاویه بود) کشتند.
«ثم طعيمةَ بنَ عديٍّ»؛
سپس طعیمة بن عدی را کشتند.
« ثم نوفل بن خويلد و كان شجاعا و سأل النبي ص أن يكفيه أمره »؛
سپس نوفل بن خویلد را کشتند؛ او برادرِ حضرت خدیجه بود و بسیار شجاع بود و با پیامبر دشمنیِ سختی داشت (یَشنَأُ یعنی دشمنی میکرد و آزار میداد). حضرت رسول از خدا خواسته بودند که کسی شرِّ این نوفل را کفایت کند؛ یعنی حضرت را از شرِّ این نوفل نجات بدهد. حضرت امیر علیهالسلام به این خواسته حضرت رسول جوابِ مثبت دادند و این نوفل را کشتند.
« فقتله علي ع و لم يزل يقاتل حتى قتل نصف المشركين المقتولين »؛
و حضرت امیر همواره میجنگیدند تا اینکه به تنهایی نصفِ کلِ مقتولینِ مشرکان در این جنگ را کشتند؛
« و الباقي من المسلمين و ثلاثة آلاف من الملائكة مسومين قتلوا النصف الآخر »؛
و مابقیِ مشرکین را بقیه مسلمانان به همراه سه هزار فرشته که برای یاری آمده بودند کشتند. «باقون» مبتداست و «قتلو» خبرش؛ یعنی مابقیِ مسلمین و سه هزار ملائکهای که «مسوِّمین» (یعنی نشاندار) بودند، نصفِ دیگرِ مقتولین را کشتند.
مفهوم کلامی ملائکه «مسوِّمین» در غزوۀ بدر
درباره ملائکه مسوِّمین گفتهاند که هم اسبهایشان نشان داشته و هم خودشان؛ به سرِ اسب و دمِ اسبشان پشمِ سرخ آویزان کرده بودند و دستار و عمامه سفیدی هم به سر بسته بودند؛ یعنی علامت داشتند. «مسوِّمین» یعنی نشاندهندگان و علامتگذاران، نه نشاندادهشدگان (مسوَّمین). اگر مسوَّمین بخوانیم مفعول است، اما مسوِّمین اسم فاعل است؛ یعنی خودشان نشان و علامت برای خودشان تعیین کرده بودند. این دو گروه (یعنی بقیه مسلمین و ملائکه به کمک آمده) نصفِ دیگرِ این مقتولین را کشتند.
« و مع ذلك كانت الراية في يد علي ع »؛
و با وجودِ این شجاعتها و جنگیدنها، پرچم و رایتِ لشکر هم در دستِ حضرت امیر علیهالسلام بود؛ یعنی به یک دست پرچم داشتند و به دستِ دیگر شمشیر میزدند. و این رایت هم نباید کج میشد و نباید میافتاد؛ در جنگهای قدیمی مأموریتِ اصلی این بود که این رایت را حفظ کنند. اگر پرچم کج میشد یا میافتاد یا سقوط میکرد، علامتِ این بود که لشکر رو به هزیمت رفته است. حتی اگر رایت میایستاد، میفهمیدند که لشکر دیگر نمیخواهد تعقیب کند و آن لشکری که تعقیب میشد برمیگشت؛ یعنی تمامِ علامتِ جنگ همین رایت بود. و این رایت، پرچمِ بزرگی بود که تمامِ لشکر آن را ملاک قرار میدادند (پرچمهای کوچکی هم در لشکر بوده که هر قوم و قبیلهای برای خود داشتند، اما پرچمِ بزرگِ لشکر یکی بیشتر نبوده است). حضرت امیر علیهالسلام با وجودِ سنگینیِ پرچم، با آن شمشیر میزدند و پرچم را هم افراشته نگه میداشتند.
[پرسش شاگرد:] "چطور ملائکه که مجرد هستند در جنگ شرکت کردند و نشان داشتند؟"
[پاسخ استاد:] فرشتهها در کلام مجردِ مطلق نیستند؛ ما الان داریم کلام میخوانیم و کلام یکدونه فرشته را هم مجردِ تام نمیکند؛ حتی جبرئیل را که بالاترین فرشته است، متکلمین مجرد نمیدانند. تازه در فلسفه هم بسیاری از ملائکه را جسمانیِ لطیف میدانند و فقط عقولِ بزرگ را مجرد میدانند. فرشتهها تمثل پیدا کردند در جنگ و حضور داشتند.
علم کلام و تجرد یا جسمانیت ملائکه
سوال:
پاسخ: بله، حالا بر فرضم مجرد باشند، تمثل پیدا کردند؛ اما متکلمین ملائکه را مجردِ تام نمیدانند و فلاسفه هم فقط ده تایِ اول (عقول عشره) را مجرد میدانند (البته مشاء ده تا را مجرد میداند، حکمت متعالیه و اشراق بیش از ده تا را مجرد میدانند؛ ولی به هر حال ملائکه جسمانیِ لطیف هم زیاد قائلند).
غزوه احد: اعطای لواء و رایت به حضرت علی (ع)
« و منها في غزاة أحد جمع له الرسول ص بين اللواء و الراية »؛
و از آن غزوههایی که حضرت امیر در آن تلاشِ زیاد داشتند و رنجِ زیاد کشیدند، رنجِ ایشان در جنگِ احد است؛ که پیغمبر برای حضرت امیر علیهالسلام جمع کردند بین لواء و رایت.
عرض کردم «رایت» پرچمِ بزرگی است که در هر لشکری یکی بیشتر نیست؛ اما «لواء» پرچمهای کوچکترند که در لشکر متعدد وجود دارند؛ یعنی هر گروه و قبیلهای که در این لشکر شرکت دارند، هر کدامشان یک لواء دارند. حضرت امیر علیهالسلام هر دو را در اختیار داشتند؛ هم رایت را و هم لواء را؛ و در عینِ حال میجنگیدند (حالا در یک دست حتماً هم لواء بوده و هم رایت، و در دستِ دیگر شمشیر بوده است).
سرنگونی پرچمداران قریش و ماجرای شبیخون خالد بن ولید در احد
« و كانت رأية المشركين مع طلحة بن أبي طلحة و كان يسمى كبش الكتيبة »؛
پرچمِ مشرکین هم دستِ طلحة بن ابیطلحه بود؛ او انقدر شجاع بود که «كبش الكتيبة» (یعنی قوچِ گردان و لشکر) نامیده میشد («کبش» یعنی قوچ، و «کتیبه» به گروهی از ارتش میگویند؛ مانند گردان).
«فقتلهُ عليٌّ عليه السلام»؛
حضرت امیر علیهالسلام این طلحه را کشتند.
« فأخذ الراية غيره فقتله ع و لم يزل يقتل واحدا بعد واحد حتى قتل تسعة نفر »؛
وقتی طلحه کشته شد، پرچم را غیرِ او گرفت؛ پس حضرت او را هم کشتند. و حضرت پرچمداران را یکی پس از دیگری میکشتند تا اینکه ۹ نفر از پرچمدارانِ مشرکین را به خاک افکندند و دیگر پرچمِ مشرکین به زمین افتاد.
وقتی پرچم به زمین افتاد، مشرکان رو به هزیمت رفتند؛ اما مسلمانان برخلافِ دستوری که پیغمبر داده بودند، مشغولِ جمعآوریِ غنائم شدند و از تنگه غفلت کردند.
« و اشتغل المسلمون بالغنائم فحمل خالد بن الوليد بأصحابه على النبي ص »؛
پس خالد بن ولید با اصحابش از آن تنگه رد شدند و بر پیغمبر حمله بردند؛ رفتند سراغِ حضرت، چون دیدند بقیه فرار کردهاند و دسترسی به آنها ندارند و اصلِ کار هم حضرت رسول بودند؛ پس با شمشیر و تیر و سنگ به حضرت حمله کردند،
« فضربوه بالسيوف و الرماح و الحجر حتى غشي عليه »؛
تا اینکه پیامبر اکرم بیهوش شدند یعنی بر حضرت حالتِ بیهوشی عارض شد؛ پس مردم از اطراف ایشان متفرق شدند («فانهزم الناس عنه »؛ کتاب ما اشتباهاً "عنها" نوشته که مراد "عنه" یعنی از پیامبر است)، به جز حضرت امیر علیهالسلام و یک زن [نسیبه بنت کعب] و مردی از انصار. پس نظر فرمود به سوی او پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم بعد از افاقهاش (یعنی بعد از اینکه حالشان خوب شد، به حضرت امیر نگاه کردند) و فرمودند: «اكفِني هؤلاء»؛ یعنی من را از شرِّ این گروه حفظ کن و اینها را از من دور کن. پس حضرت امیر علیهالسلام این گروهها را یکی پس از دیگری از پیامبر دور کردند؛ و اکثرِ مقتولین در جنگ احد از مشرکان، به دستِ حضرت امیر علیهالسلام بود.
و اگر حضرت امیر علیهالسلام نبودند، آن جنگ تمام شده بود و اساسِ اسلام برداشته شده بود. جنگی بود که فوقالعاده سخت بود؛ یعنی همه فرار کردند. نقل میکنند که عمر هم از کسانی بود که فرار کرد و خودش نقل میکند که: «وقتی حضرت امیر به من نهیب زد که برگرد کجا میروی؟ تا حالا من اینقدر نترسیده بودم که در آن تغیّرِ حضرت علی ترسیدم.» او با آن خشونت که شاید از کسی نمیترسید، ببینید با چه ابهتی حضرت به سرش فریاد کردند که ترسیده بود؛ میگوید تا حالا به این حد نترسیده بودم.
غزوه احزاب: هماوردی با عمرو بن عبدود و ثواب عبادت ثقلین
و از آن جمله غزوات، «يوم الأحزاب» است که یکی از بزرگترین جنگها بوده که بسیاری از قبایل قریش در این جنگ شرکت داشتند و مسلمین به خاطر احساس خطر، خندقی دور مدینه کنده بودند که کسی از آن خندق نتواند رد بشود و حمله صورت نگیرد.
« و منها يوم الأحزاب و قد بالغ في قتل المشركين و قتل عمرو بن عبد ود »؛
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند که حضرت امیر در قتلِ مشرکان مبالغه نمود و تلاش بسیاری کرد؛ و همچنین با کشتنِ عمرو بن عبدود کار دشمن را تمام کرد.
عمرو بن عبدود شجاعترینِ مشرکین بود و مبارز میطلبید («ودعا إلى البراز»؛ مبارزه خواستن از باب مفاعله است؛ مبارزه کردن یعنی جنگِ تنبهتن). او مسلمین را دعوت به مبارزه میکرد و فریاد میزد؛ چندین بار اصرار داشت که یک نفر به مبارزه من بیاید و به جنگ من بیاید. پس مسلمین همگی از او امتناع میکردند و سعی میکردند که به جنگش وارد نشوند؛ ولی علی علیهالسلام قصد مبارزه با او را داشت («يريد مبارزته»)، اما نبی صلیالله علیه و آله و سلم مانع میشدند («يمنعه من ذلك»؛ یعنی حضرت امیر را از جنگیدن با عمرو منع میکردند؛ نه اینکه حضرت بترسند از جنگیدنِ علی، بلکه میخواستند ببینند کدامیک از مسلمین اقدام میکنند تا بعد وقتی که معلوم شد هیچکس اقدام نمیکند، کار حضرت امیر جلوه بیشتری بکند و ارزشِ کار ایشان مشخص شود).
«لينظرَ صُنعَ المسلمينَ»؛
تا رفتارِ مسلمین را پیامبر ببیند (حضرت امیر را که منع میکردند به خاطر این بود که رفتارِ مسلمین را ببینند).
« فلما رأى امتناعهم أذن له و عممه بعمامته و دعا له »؛
پس زمانی که پیامبر امتناعِ مسلمین را دید، به حضرت امیر اذن داد و عمامه خود را بر سرِ حضرت امیر بست و برای حضرت دعا کرد.
حذیفه نقل میکند که: «وقتی عمرو بن عبدود مسلمین را دعوت به مبارزه کرد، همگی مسلمین عقبنشینی کردند («أحجم المسلمون»؛ احجام به معنای امتناعِ ناشی از ترس است؛ یعنی به سبب ترس ایستادند و عقب رفتند، نه امتناعِ عادی)؛ همهشان از جنگ با عمرو امتناع کردند،
«ما خلا عليّاً عليه السلام»؛
به جز حضرت امیر علیهالسلام؛
«فإنه برز إليه فقتله الله على يدیه»؛
پس ایشان به سوی او نمایان شد و به میدان آمد، پس خداوند عمرو را به دستِ حضرت امیر مقتول ساخت.»
بعد حذیفه نقل میکند و میگوید: «قسم به کسی که نفسِ حذیفه به دستِ اوست، عملِ حضرت امیر در آن روز از عملِ تمام اصحابِ محمد صلیالله علیه و آله و سلم تا روز قیامت بافضیلتتر و پرثوابتر بود.» این «إلى يوم القيامة» یعنی اصحاب و مابقیِ مسلمین؛ چون اصحاب که تا قیامت ادامه ندارند، منظور کلِ مسلمین هستند که پیروِ راهِ پیامبرند.
و فتح در روزِ احزاب به دستِ حضرت امیر علیهالسلام واقع شد؛ و پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند: «قال النبی لضربة علي خير من عبادة الثقلين »؛ ضربت و جنگیدنِ علی در روز خندق، از عبادت جن و انس برتر است.
عمرو که کشته شد، بادِ شدیدی پیش آمد و مشرکین دیدند که ادامه جنگ به صلاحشان نیست؛ تندبادی آمد و سنگ و خاک را به صورتِ مشرکین پاشید و مشرکین دیدند خطر متوجه آنهاست، لذا برگشتند. ظاهراً اینطور بوده است.
مرحوم علامه میفرماید: «قد بالغ في قتل المشرکین»؛ مگر اینکه قتلِ عمرو بن عبدود را به منزله مبالغه در قتلِ مشرکین حساب کنید؛ یعنی کشتنِ یک نفر که به معنای شکستِ چندین هزار نفر است (مثل اینکه کلِ لشکر کشته شده باشد؛ شاید اینطوری منظور بوده است؛ چون گاهی وقتها کشتنِ یک نفر به منزله شکستِ کلِ جبهه کفر است). البته ظاهر عبارت این است که کشتنِ مشرکان در دفعاتِ مختلف هم بوده است؛ حالا باید دوباره به تاریخ مراجعه کرد و عبارات را دید.
غزوه خیبر: ناکامی خلفا در فتح و منقبت «کرار غیر فرار»
« و منها في غزاة خيبر و اشتهار جهاده فيها غير خفي و فتح الله تعالى على يديه »[1] ؛
و از جمله غزوات، تلاشِ حضرت امیر است در غزوه خیبر؛ و شهرتِ دلاوریهای ایشان در خیبر بینیاز از توصیف است و پیروزی بر دستِ حضرت امیر به مسلمین داده شد.
« فإن النبي ص حصر حصنهم بضعة عشر يوما »؛
پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم قلعه یهودیان را بضعة عشر (ده و اندی روز؛ بین ۱۳ تا ۱۹ روز) محاصره کردند.
« و كانت الراية بيد علي ع فأصابه رمد فسلم النبي ص الراية إلى أبي بكر مع جماعة فرجعوا منهزمين خائفين»؛
و پرچمِ لشکر ابتدا دستِ ابوبکر بود؛ پس او رفت و شکستخورده و هراسان برگشت.
« فدفعها الغد إلى عمر ففعل مثل ذلك »؛
فردا پیامبر پرچم را به عمر دادند، پس او هم مانند اولی رفت و شکستخورده و ترسیده برگشت.
« فقال ع لأسلمن الراية غدا إلى رجل يحبه الله و رسوله و يحب الله و رسوله، كرار غير فرار لا يرجع حتى يفتح علي يده »؛
پس پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم فرمودند: «فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و رسولش او را دوست دارند، و او خدا و رسولش را دوست دارد؛ هجومکنندهای است که هرگز فرار نمیکند و برنمیگردد مگر اینکه فتح به دستِ او جاری شود.» خب، همه منتظر بودند که فردا حضرت رایت را به چه کسی واگذار میکنند.
« فلما أصبح قال ايتوني بعلي »؛
پس چون صبح شد فرمود: «علی را پیش من بیاورید.»
« فقيل به رمد »؛
عرض شد که حضرت امیر دچارِ رمد (چشمدرد و ورمِ چشم) هستند. حضرت امیر را پیش پیامبر آوردند؛
« فتفل في عينه و دفع الراية إليه »؛
پس پیامبر در چشمِ حضرت امیر آب دهان انداختند (تفّ فرمودند) و چشم به آنی خوب شد؛ و پرچم را به دستِ حضرت امیر دادند.
فتح دژ خیبر، قلع درب آهنین و استفاده از آن به عنوان پل خندق
حضرت امیر با پرچم به دژ حمله کردند؛
«فقتلَ مرحباً»؛
مرحب را (که دلاور و پهلوانِ بزرگِ خیبر بود) به خاک افکندند.
« فانهزم أصحابه »؛
پس از قتلِ مرحب، یارانِ مرحب که یهودیانِ خیبر بودند شکست خورده و فرار کردند؛
« و غلقوا الأبواب ففتح علي ع الباب و اقتلعه و جعله جسرا على الخندق »؛
و درِ قلعه را بستند و پناه گرفتند (مطمئن بودند که این در بسته بشود دیگر کسی نمیتواند آن را باز کند؛ چون درِ سنگین و عظیمی بود).
حضرت امیر علیهالسلام با در کلنجار رفتند و آن را باز کردند، و به باز کردنِ آن هم اکتفا ننمودند؛
«واقتلعهُ وجعلهُ جسراً على الخندقِ حتى عبروا»؛
و در را از جا کندند و آن را مانندِ پلی بر روی خندقِ اطرافِ قلعه قرار دادند تا مسلمانان از روی آن عبور کنند و عبور کردند؛
«وظفروا»؛
و پیروز شدند.
« و ظفروا فلما انصرفوا أخذه بيمينه و دحاه أذرعا »؛
پس چون جنگ تمام شد و مسلمانان برگشتند، حضرت امیر آن در را به دست راست گرفتند و آن را چندین ذراع پرتاب کردند (دحاهُ یعنی پرتاب کرد و دور انداخت؛ در اینجا به معنیِ انداختن و پرتاب کردن است).
« و كان يغلقه عشرون و عجز المسلمون عن نقله حتى نقله سبعون رجلا »؛
در حالی که پیش از آن، ۲۰ نفر (یا چهل نفر در برخی نقلها) باید با هم تلاش میکردند تا این در را ببندند یا باز کنند (نه اینکه بتوانند آن را بلند کنند).
حالا باید فکر کرد که چطور این درِ عظیمِ آهنی آنجا کار گذاشته شده بود؛ مانندِ سنگهای بزرگی که در آثارِ باستانیِ بالای کوهها یا اهرامِ مصر دیده میشود که قدرتِ بدنیِ معمولی قادر به بالا بردنِ آنها نیست. بعدها درباره اهرامِ مصر تحقیق کردند و گفتند که مسیرها را خاک میریختند تا تپه درست بشود و سنگ را بالا میکشیدند؛ اما کارِ حضرت امیر نیرویِ فوقالعاده الهی و ولایی بود که بدونِ ابزار، در را از جا کندند.
معجزه قلع درب خیبر با قوه ربانی و تبیین گزارشهای تاریخی
بعد از اینکه یک سنگ را میگذاشتند، خاک میریختند و شیب درست میکردند و سنگ بعدی را هل میدادند؛ یک گروهی هل میدادند و گروهی هم با طناب میکشیدند تا میرسید به لبه آن سنگ قبلی و جفت میشد روی سنگ قبلی؛ دو مرتبه خاک میریختند و باز یک شیب دیگر درست میکردند؛ همینطور سنگها میرفته بالا. ظاهراً درست است که البته کار کمی نیست. حالا آمار شاید دقیق نباشد؛ در تاریخ خوانده شده که افراد زیادی برای ساختن این اهرام کشته شدند.
« و كان يغلقه عشرون و عجز المسلمون عن نقله حتى نقله سبعون رجلا »؛
و مسلمانان عاجز بودند از جابهجا کردنِ آن درِ قلعه، تا اینکه ۷۰ نفر جمع شدند و توانستند آن را جابهجا کنند. البته ۷۰ ممکن است همان واقعاً ۷۰ نفر باشند، و ممکن است منظور عددِ کثیر باشد که بیش از ۷۰ تا حتی باشد؛ چون ۷۰ عددی است که برای تکثیر و نشان دادن کثرت به کار میرود گاهی از اوقات، و درست منظور دقیقاً عدد ۷۰ نیست؛ شاید هم واقعاً همان ۷۰ تا باشد، هر دو جورش به کار رفته است.
و قال علیهالسلام:
« و الله ما قلعت باب خيبر بقوة جسمانية و لكن قلعته بقوة ربانية »؛
حضرت امیر بعدها فرمودند: «به خدا قسم من درِ خیبر را با قوه جسمانی نکندم (چون هیچ جسمی نمیتوانست این سنگ و در را بردارد)، بلکه من به قوه ربانی کندم»؛ که با کمکِ خدا و مددِ الهی بود؛ یعنی تأثیرِ تجردی و ولایی در آن گذاشتند، نه تأثیرِ جسمانیِ محض.
این بحثِ تاریخی روی اعداد—مثلاً نقلهایی که جای مبالغه و اغراق در آنها وجود دارد—همهجا کاربرد دارد. نقلهای مختلف یک قضیه را متفاوت جلوه میدهند؛ مثلاً در بررسی جمعیتِ قدیم، تعدادِ جمعیت مکه و مدینه از ۸۰۰۰ نفر نقل شده تا ۱۷۰۰۰ نفر در نقلهای مختلف؛ خیلی عجیب است که انقدر تعداد متفاوت باشد. برای کارِ پژوهشی و تبیینِ حقیقت، روایات را بررسی میکنند از راویانی که این را نقل میکردند. این یک گرایشِ تکثیر همیشه در میانِ راویان بوده است برای اینکه آن امر را عجیبتر نشان بدهند. حالا یک مقالهای در مجله «تاریخِ پیام حوزه» منتشر شده که همین جمعیتِ قدیم را مثلاً بررسی کرده و با قرائن نشان داده که بیش از ۵ هزار نفر نمیتوانستند مثلاً در مدینه بوده باشند؛ قواعد و جغرافیا و همهچیز را در نظر گرفته و گفته نهایتاً مثلاً ۵۰۰۰ نفر میتوانند باشند، ولی جمعیت را تا ۷۰ هزار نفر هم مینویسند! و آنجا موارد متعدد از نقلها آورده بود که نشان میدهد این راویها همیشه گرایش به تکثیر داشتند در نقلهای عددی، مخصوصاً وقتی که عددها رند میشود و یک عددهای مشخصی مثل ۷۰ و ۴۰ به کار میرود. باید مواظبِ این مبالغهها، اغراقها و تکثیرها در روایات بود و به صرفِ نقل، آنها را به عنوانِ عددِ قطعی قبول نکرد؛ الان این را هم باید در نظر بگیریم.
سوال:
پاسخ: بله، همین را بیان کردم که شاید منظور واقعاً ۷۰ نفر مردِ جنگیِ نیرومند باشد، و شاید هم منظور مبالغه باشد؛ وقتی مبالغه باشد، تعیینِ عدد دیگر منظور نیست بلکه کثرت اراده میشود. اونوقت سلبِ آن هم بیش از ۴۰ نفر میشود؛ این الان برای مبالغه به کار رفته و مشخص نکرده که چند نفر است. یک وقت هم ممکنه مبالغه نباشد و دقیقاً ۷۰ نفر بوده باشد، هر دو محتمل است؛ چون بالاخره نقل شده است. اینی که میفرمایید مبالغه در کلمات بوده، درسته؛ مبالغه در کلمات بوده و بهخصوص در تاریخ. حالا در روایات شاید کمتر بگوییم مبالغه بوده، ولی در تاریخ مبالغه بوده است. اما حالا حتماً بگوییم این «سبعون» هم مبالغه است، نمیتوانیم مگر اینکه تحقیق کنیم؛ وگرنه نمیتوانیم بگوییم سبعون هم از باب مبالغه شده است؛ احتمال دارد از مبالغه باشد و احتمال هم دارد واقعاً ۷۰ نفر آدم بوده باشند. این خیلی مسئله مهمی نیست. آن سنگی که من عرض میکنم خودم دیدم که یک تختهسنگِ خالیِ ۱۲ متری بود و این را انداخته بودند قسمت بالا که ما از زیرش رد میشدیم؛ آن سنگ را واقعاً ۷۰ نفر هم نمیتوانستند تکون بدهند و حتماً خیلی بیشتر از ۷۰ نفر لازم بود. حالا آن در هم بعید نیست از همین قبیل بوده باشد. بالاخره این تعدادی که شگفتی داشت، نشاندهندۀ عجزِ افرادِ عادی است و نشان میدهد که جابهجا کردنش یک کارِ متنابه و فوقالعاده بوده است. بله، کارِ متنابهی بود.
غزوه حنین: غرور مسلمانان به فزونی عده و شکست ابتدایی آنان
چهار نفر و ده نفر نبوده، بیش از اینها بوده است؛ و سنگ هم یک بارِ بسیار سنگینی است و کوچک هم باشد ۱۰ نفر نمیتوانند حرکتش بدهند. و درِ قلعه دژِ خیبر درِ بزرگی بوده که با شتر و اسب از آن عبور میکردند؛ خب این در خیلی بزرگ بوده که سوارِ اسب و شتر از آن رد میشدند؛ حتماً درِ بزرگی بوده و اگر بزرگ بوده، احتمالاً ۷۰ نفر را هم کم ذکر کرده و بیش از این باید باشد. شما این فهم را مبالغه گرفتهاید، من عرض میکنم حتی ممکن است کمتر از واقع ذکر شده باشد.
« و منها في غزاة حنين و قد سار النبي ص في عشرة آلاف فارس من المسلمين »؛
و از آن جمله غزوات، تلاشِ حضرت در غزوه حنین است. پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم با ده هزار سوارهنظامِ مسلمان حرکت کردند و رفتند (یک لشکرِ بسیار مجهزی بود با جمعیتِ زیاد).
« فتعجب أبو بكر من كثرتهم و قال لن نغلب اليوم من قلة »؛
ابوبکر از کثرتِ مسلمین تعجب کرد و مغرور شد و گفت: «ما دیگر امروز به خاطر کمیِ جمعیتمان مغلوب نمیشویم.»
« فانهزموا بأجمعهم »؛
اما برعکس، همهشان شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند (خبرش برعکس درآمد؛ چنان مغلوب شدند که هیچکدامشان نماندند). همهشان پا به فرار گذاشتند؛
« و لم يبق مع النبي ص سوى تسعة نفر علي ع و العباس و ابنه الفضل و أبو سفيان بن الحرث و نوفل بن الحرث و ربيعة بن الحرث و عبد الله بن الزبير و عتبة و معتب »؛
و با پیامبر صلیالله علیه و آله و سلم باقی نماند مگر ۹ نفر؛ که از میانِ آنها حضرت علی علیهالسلام بود، عباس (عموی پیامبر)، فضل (پسر عباس)، ابوسفیان بن حارث، نوفل بن حارث، عبدالله بن زبیر (البته در برخی نسخ عقیل بن ابیطالب آمده است)، و عتبه و معتب (دو پسرِ ابولهب).
دلاوری حضرت علی (ع) در غزوه حنین و کشتن ابوجرول
پس «أبو جرول» در راه میآمد و هر مسلمانی را که در حینِ فرار میدید میکشت؛ خب مسلمانان اولاً در حالِ فرار بودند و ثانیاً با این آدم نمیتوانستند درگیر بشوند چون آدمِ قوی و تنومندی بود. بعد حضرت امیر به او میرسند و شمشیر میکشند؛
« خرج أبو جرول فقتله علي ع فانهزم المشركون »؛
پس ابوجرول به میدان آمد و حضرت امیر علیهالسلام او را کشتند؛ پس از کشته شدنِ او، مشرکان شکست خوردند و رو به هزیمت گذاشتند.
پس از اینکه مشرکان در نوبتِ اول هزیمت کردند، حضرت رسول به عباس که صدای بسیار بلندی داشت فرمودند که صدا بزند تا فراریان برگردند؛ پس فراریان پشیمان شدند و برگشتند؛
« و أقبل المسلمون بعد نداء النبي (ص) »؛
و مسلمانان بعد از ندایِ پیامبر (که البته خودِ پیغمبر صدا نکردند بلکه به عباس فرمودند که صدا بزند) بازگشتند؛
« و صافوا العدو فقتل علي ع أربعين »؛
و صف به صف در مقابلِ دشمن ایستادند و جنگیدند؛ و حضرت امیر علیهالسلام دوباره ۴۰ نفر از مشرکانِ بنام را کشتند.
« و انهزم الباقون و غنمهم المسلمون »؛
و به طورِ کامل مشرکان شکست خوردند و گریختند (یک انهزامِ اولی داشتند و یک انهزامِ ثانوی؛ انهزامِ اولی بعد از این بود که ابوجرول کشته شد، و انهزامِ ثانوی بعد از این بود که ۴۰ نفر دیگر از مشرکان کشته شدند)؛ و مابقی گریختند و مسلمانان از آنها غنیمتِ بسیار بردند (که البته همه غنیمتها بین مسلمین تقسیم شد، به جز یک قسمتش که برگشت به داییهای رضاییِ حضرت رسول صلیالله علیه و آله).
خب این چند تا غزوه بود که در این غزوهها حضرت امیر شجاعتشان را ظاهر کردند و ما هم به این شجاعتها استدلال میکنیم و فضیلتِ ایشان بر سایر اصحاب را اثبات مینماییم. این اولین دلیلِ تفصیلی بود.
مقتضای عقلی و نقلی تقدم مجاهدان بر قاعدان
« و غير ذلك من الوقائع المأثورة و الغزوات المشهورة التي نقلها أرباب السير »؛
و غیرِ اینها از وقایعِ ضبطشده و غزوههای مشهوری که سیرهنویسها و تاریخنویسها نقل کردهاند؛
« و كانت الفضيلة في ذلك بأجمعه لعلي »؛
و فضیلت و افتخار در تمامِ این غزوات برای علی علیهالسلام بود، و به هیچوجه به دیگر صحابه اختصاص نداشت.
صغرای بحث این است که: «کان علی علیهالسلام اکثر جهاداً»؛ این صغراست. کبرا این است:
« و إذا كان أكثر جهادا كان أفضل من غيره و أكثر ثوابا »؛
و هنگامی که جهادش بیشتر بوده، پس افضل است و ثوابش از همه بیشتر است. نتیجه هم که روشن است؛ پس حضرت افضلند و ثوابشان بیش از بقیه است.
مسئله اعلمیت حضرت علی (ع) بر سایر صحابه (مقدمه دلیل دوم)
حالا وارد دلیل دوم میشویم؛ دلیل دوم هم آسان است و از روی متن میخوانیم؛ مثلِ دلیل اول، هر جا لازم باشد توضیحِ خارجی بدهم، عرض میکنم.
« قال: و لأنه أعلم لقوة حدسه و شدة ملازمته للرسول ص »؛
دلیل دوم بر افضلیتِ حضرت امیر علیهالسلام این است که ایشان اعلمِ صحابه (داناترینِ آنها) بودند؛
«لأنه...»؛ این دلیلی که اعلم بودن از بقیه اصحاب [را اثبات میکند]، دلیلِ اعلم بودنشان چیست؟ اولاً باید بیان کنیم که ایشان اعلم بودند (این صغراست)؛ ثانیاً بگوییم هر اعلمی افضل است (این کبراست)؛ بعد نتیجه بگیریم که ایشان افضلند. کبرا خیلی مشکل ندارد؛ «هر اعلمی افضل است» این دیگر احتیاج به استدلال ندارد. صغرا مهم است که ثابت کنیم ایشان اعلم بودند. خواجه پنج تا دلیل میآورند در اعلمیتِ حضرت؛ چون پنج تا دلیل را—انشاءالله اگر برسیم در همین جلسه—نشان [خواهیم داد]. البته متناً و شرحاً من این را گفتم تا رفعِ توهم بشود؛ فکر نکنید من متن را تنها میخوانم، متن که چیزی نیست که خط به خط بخوانیم و بگذریم.
حالا یک زمانی فرموده بودید که: «حالمان مساعد است، تا صبح هم بنشینیم و بخوانیم هستیم»؛ من از همان کلام استفاده میکنم. بیاحتیاطی کردید و گفتید، دیگر تقصیرِ خودتان است!
« قال: و لأنه أعلم لقوة حدسه »؛
زیرا ایشان اعلم بودند، به خاطرِ قوتِ حدسِ ایشان.
دلیل اول: قوت حدس و قوه قدسیه در حضرت علی (ع)
پیامبران و ائمه یک قوهای دارند که در بقیه انسانها هم آن قوه هست، منتها یا فعالیتش کم است یا فعالیتش ضعیف است؛ ولی در پیامبران و اولیاء این قوه هم فعالیتش زیاد است و هم شدید است؛ نامِ آن قوه، «قوه حدس» است که به آن «قوه قدسیه» هم میگویند. یعنی شخص با شنیدنِ مطلب، به سرعت به حدِّ وسط و صغرا و کبرا و نتیجه منتقل میشود؛ همان عملی را که دیگران به کندی انجام میدهند، او به سرعتِ برق انجام میدهد. اصطلاحاً گفته میشود این شخص صاحبِ قوه قدسیه است یا صاحبِ حدسِ قوی است.
در ماها حدس گاهی اتفاق میافتد و تعدادش خیلی زیاد نیست، آنوقت هم که اتفاق میافتد حدسِ خیلی شدیدی نیست و گاهی از اوقات هم ممکنه ضعیف باشد یا حتی نادرست باشد؛ اما در انبیاء و ائمه حدس شدید است و هیچوقت هم نادرست نیست و همیشه هم به نتیجه خوب میرسد. حضرت امیر علیهالسلام هم از این قوۀ حدسِ قوی برخوردار بودند؛ درکشان قوی بوده، به طوری که ایشان احتیاج به چیدنِ صغرا و کبرا هم نداشتند و خیلی سریع منتقل به حدِّ وسط میشدند و آن نتیجه را با حدسشان به سرعت مییافتند.
ماهیت معرفتی قوه قدسیه و تفاوت آن با تفکر معمولی و شهود
نظرِ فلاسفه و نظرِ حکما این است که به نتیجه یکباره میرسند؛ «یکباره» یعنی بدونِ چیدنِ زمانبرِ صغرا و کبرا؛ یعنی با حدِّ وسط میرسند اما با سرعتِ بسیار بالا. به طوری که اگر از ایشان دلیل میخواستید، استدلال میکردند. چرا؟ باید نگاه کنید؛ امام صغرا و کبرا میچیند و نتیجه میگیرد، پس اگر خودش منتقل به صغرا و کبرا نشده باشد، چطور برای ما نقل میکند و استدلال میآورد؟ اصلاً منتقل میشدند، منتها انتقالشان سریع بوده است. میخواهند بیان کنند که چیدنِ صغرا و کبرا برای ماها زمانبر است تا به نتیجه برسیم، اما برای خودشان نتیجه مشهود و مکشوف بوده است.
سوال:
پاسخ: بله، شما هم جزو موافقینِ این نظر هستید. چه جواب؟ شما خودتان قبول دارید که به نتیجه میرسند و اصلاً اشتباه نمیکردند؛ ما هم همین را میگوییم. منتها شما منکرید که از طریق صغرا و کبرا پیش رفته باشند و حدِّ وسط تنظیم کرده باشند؛ ما این را قبول نداریم. حدِّ وسط قهراً تنظیم میشود. ما [مردمِ عادی] اینطوری هستیم که میگردیم تا حدِّ وسط را پیدا کنیم و گاهی از اوقات هم خودِ شما معترفید یکدفعه حدِّ وسط سریع در ذهنتان میآید که این همان حدس است و دنبالش دیگر نمیگردید؛ ولی بالاخره نتیجه بدونِ مقدمه که نمیشود؛ نتیجه از مقدمات گرفته میشود و حتماً مقدمات میآید، چه در ما و چه در ائمه و چه در انبیاء.
[پرسش شاگرد:] «آیا مانند یک نابغه، فکرشان طوری کار میکرده که یکدفعه نتیجه را میدیدند بدونِ طی کردنِ مقدمات؟»
[پاسخ استاد:] بدونِ مقدمه از کجا درمیآورد؟ از کجا نتیجه را میبیند؟ آن چیزی را که ما بعداً ببینیم، نتیجه است. یعنی نتیجه را مشاهده میکند یا در علمش نتیجه حاصل میشود؛ یک وقت مشاهده میکند (شهود) که آن حرفی نیست و احتیاج به حدِّ وسط ندارد، ولی یک وقت میخواهد عالم بشود (علمِ حصولی)؛ علم راهش این است که از طریقِ حدِّ وسط بیاید، یعنی باید استدلال بشود، منتها استدلال خیلی سریع انجام میشود. یک وقت میبینید که نه، اصلاً میخواهد آنچه را که در واقع هست مشاهده کند؛ خب این احتیاج به حدِّ وسط ندارد و آن «شهود» است. ولی اگر بخواهد از طریقِ علمِ بحثی بیاید، همین راهی که مشهورِ حکما دارند را بالاخره باید برود، منتها آن راه را خیلی سریع میرود، به طوری که اصلاً محسوس نیست که اینها حدِّ وسط را تنظیم کردهاند و شکل را درست کردهاند؛ انقدر سریع انجام میشود. بله، این قوتِ حدس، دلیلِ اول است.
دلیل دوم: شدت ملازمت حضرت علی (ع) با پیامبر اکرم (ص)
« و شدة ملازمته للرسول ص »؛
و دلیل دوم: شدتِ ملازمت و همراهیِ شدید با حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم؛ که دیگر همه قبول دارند پیامبر اعلمِ همه بشر بودند و حضرت امیر علیهالسلام ملازمت و همراهیِ شدیدی با ایشان داشتند. و اینطور هم نبوده که از حضرت تعلیم نگیرند؛ خودشان میگویند: «من تعلیم میگرفتم از حضرت رسول.» خب بقیه صحابه اینطور نبودند. حالا فرض کنید علم از حضرت رسول به حضرت امیر رسیده باشد و به بقیه هم رسیده باشد؛ بیش از اینکه به بقیه برسد به حضرت امیر رسیده است، و این هم دلیلِ دیگری است بر اعلمیتِ حضرت امیر علیهالسلام.
دلیل سوم: رجوع مکرر صحابه به حضرت علی (ع) در احکام شرعی
« و رجعت الصحابة إليه في أكثر الوقائع بعد غلطهم »؛
و دلیل سوم: رجوعِ صحابه به ایشان در احکام، و تصحیحِ حضرت بر آنها بعد از غلط و اشتباهشان. اکثرِ صحابه—که سرآمدِ دیگرانِ آنها ابوبکر و عمر بودند—در بسیاری از وقایع به حضرت امیر علیهالسلام رجوع میکردند؛ بعد از اینکه اشتباه میکردند، حضرت به آنها تذکر میدادند و آنها از نظرِ خودشان برمیگشتند و نظرِ حضرت را قبول میکردند. اگر اعلم از حضرت بودند، در مقابلِ حرفِ ایشان تسلیم نمیشدند و بحث میکردند؛ در حالی که نداریم هیچیک از صحابه در مقابلِ حرفِ ایشان حرفی زده باشد [که پذیرفته شود].
دلیل چهارم: کلام صریح پیامبر (ص) مبنی بر «أقضاكم عليّ»
« و قال النبي ص أقضاكم علي و استند الفضلاء في جميع العلوم إليه و أخبر هو ع بذلك. »؛
و دلیل چهارم: کلامِ پیغمبر صلیالله علیه و آله و سلم که فرمودند: «أقضاكُم عليٌّ»؛ از همه شما در داوری و قضاوت، علی برتر است. این کلامِ پیغمبر است و پیداست که داوری و قضاوت احتیاج مبرم به علم دارد؛ اگر کسی عالم نباشد نمیتواند داوری کند. پس اگر «أقضاكُم عليّ» باشد، «أعلمكُم عليّ» خواهد بود؛ چون قضاوت متوقف بر علم است، پس اگر او برترین قاضی باشد، برترین عالم هم خواهد بود.
شجاعت دلیلِ اولِ بحثِ افضلیت بود که تمام شد.
انشاءالله مابقیِ بحث برای جلسه آینده.