درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/22

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله ششم در عدم لیاقت غیر امیرالمونین برای خلافت /مطاعن عمر و عثمان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مخالفت عمر با سیره پیامبر (ص) و ابوبکر در ماجرای شورا

 

صفحه ۳۷۸، سطر نوزدهم؛

«قال: و حكم في الشورى بضد الصواب»[1] .

ما داشتیم مطاعن عمر را می‌شمردیم. یکی از مطاعن او این است که آنچه را که اهل سنت می‌دانند، ایشان رعایت نکرد. اهل سنت می‌گویند که پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم خلیفه‌ای تعیین نکرد؛ ابوبکر خلیفه واحد تعیین کرد؛ هیچ‌کدام از این دو تا را عمر عمل نکرد؛ نه مثل پیغمبر—به قولِ آن‌ها—کار را به اختیار مردم واگذار کرد، و نه هم فردِ واحدی را به خلافت برگزید، بلکه ۶ نفر را به عنوان شورا انتخاب کرد و گفت: «این‌ها یکی را از بین خودشان انتخاب کنند.»

سپس یک مرد انصاری را با ۵۰ نفر موکل کرد که: «اگر این‌ها ۵ نفرشان توافق کردند و یک نفرشان مخالفت کرد، آن یک نفر را بکشید؛ و اگر چهار نفرشان توافق داشتند و دو نفرشان مخالفت کردند، آن دو نفر را بکشید؛ و اگر سه نفر موافقت کردند با کسی و سه نفر دیگر مخالفت کردند، به پسرم عبدالله مراجعه کنید که او حکم باشد» (در حالی که به پسرش سفارش کرده بود که در کار خلافت دخالت نکن و خودت را به عنوان خلیفه نصب نکن، ولی اگر اختلاف شد در این فرضی که سه نفر یک طرف را انتخاب کردند و سه نفر یکی دیگر را و تساوی بود، تو دخالت کن و حکم باش). بعد هم به این حکمیتِ پسرش اکتفا نکرد و آخر سر گفت: «اگر باز هم اختلاف شد، آن طرفی که عبدالرحمن بن عوف در آن است مقدم است و واگذار به نظر او کرد.»

 

تبیین تناقض‌ عمر در فرآیند تشکیل شورا و عزل علمی اعضای آن

 

عمر در ابتدا یکی‌یکی افراد شورا را صدا کرد و به آن‌ها خرده گرفت. ظاهراً آن‌چه که یادم هست، اول به عبدالرحمن بن عوف گفت: «تو این مشکلو داری و به درد خلافت نمی‌خوری.» بعد یکی‌یکی آمد تا ششمی که حضرت امیر علیه‌السلام بودند؛ به همه ایراد گرفت و گفت هیچ‌کدامتان شایستگی خلافت را ندارید. بعد وقتی به حضرت امیر رسید، از ایشان تمجید کرد و گفت: «تنها کسی که شایسته خلافت است شما هستید.» حضرت بلند شدند که از مجلس بروند بیرون؛ در حینی که داشتند می‌رفتند، عمر به بقیه رو کرد، به کسانی که آنجا حاضر بودند و گفت: «تنها کسی که شما را به راه روشن هدایت می‌کند ایشان است.» بعد گفتند: «خب چرا خودت انتخابش نکردی؟ چرا این یکی را انتخاب نمی‌کنی وقتی چنین اعتقادی داری؟» گفت: «من در زمان حیاتم امر شما را عهده‌دار شدم، دلم نمی‌خواهد بعد از ممات هم امر شما را عهده‌دار بشوم و بعد از مرگم دیگر دخالت نمی‌کنم.»

با اینکه این حرف را زده بود، دو مرتبه این ۶ نفر را انتخاب کرد و در امر مسلمین بعد از مرگش هم دخالت کرد؛ دخالتش هم به همین صورت که بیان کردم بود. این کارش کاری بود که نه طبق کار پیغمبر بود—به نظر خودشان—و نه طبق کار ابوبکر بود؛ یک کار جدیدی بود که سابقه نداشت و ضدِّ ثواب و ضدِّ حق به حساب می‌آمد. اگرچه بعداً سنی‌ها برای اینکه کار ایشان را توجیه کنند، کار ایشان را قاعده قرار دادند و گفتند: «خلافت یا به اجماع درست می‌شود (چنانچه بر ابوبکر درست شد، و اجماع را هم معنا کردند به اتفاقِ اهل حل و عقد، نه اتفاقِ کل؛ چون دیدند اتفاقِ کل حاصل نبوده است)؛ یا به نصبِ خلیفه قبلی ثابت می‌شود (چنانچه ابوبکر، عمر را انتخاب کرد)؛ و یا به شورا حاصل می‌شود (چنانچه عمر شورا را انتخاب کرد)»؛ که این سومی را بعد از کار عمر قانون قرار دادند و گفتند قانونِ نصبِ خلیفه به یکی از آن سه صورتِ اجماع، نصبِ خلیفه قبلی و شورا است. خودشان در ابتدا دیدند که کار عمر طبق برنامه‌های قبلی نبود و ضدِّ ثواب و ضدِّ حق بود، منتها برای اینکه این ضدیت را بیان نکنند، کار او را یکی از قوانین قرار دادند که خلاف به حساب نیاید.

صفحه ۳۷۸، سطر نوزدهم.

«وحُکم الشورى بضدّ الصواب»؛

در آن قضیه شورا، به ضدِّ حق و ثواب حکم کرد؛ یعنی کار را درست انجام نداد، به بیانی که مصنف اشاره خواهد کرد.

«أقول: هذا طعن آخر و هو أن عمر خالف رسول الله ص عندهم‌»؛

در نزد خودِ سنی‌ها مخالفت با پیغمبر کرد؛ چون پیغمبر—به قولِ آن‌ها—خلیفه‌ای نصب نکرده بودند و عمر خلیفه نصب کرد، منتها به همان صورت که عرض شد.

«حيث لم يفوض الأمر إلى اختيار الناس »[2] ؛

پیامبر امر مسلمین را به اختیار مردم واگذار کرد (به قولِ آن‌ها)، ولی عمر این کار را نکرد و اقتدا به پیغمبر ننمود؛ این یک.

«وخالف أبا بكر حيث لم ينصّ على إمام بعده»؛

و با ابوبکر هم مخالفت کرد؛ چون تصریح بر امامی بعد از خودش نکرد، در حالی که ابوبکر تصریح کرده بود. به هیچ‌کدام از این دو روش اقتدا نکرد.

« ثم إنه طعن في كل واحد ممن اختاره للشورى»؛

زیرا بر هر یک از این افرادی که برای شورا انتخابشان کرده بود، طعن و ایراد وارد کرد. البته در حضرت امیر طعن وارد نکرد. او گفت: «من نمی‌خواهم برای بعد از مرگم در کار مسلمین دخالت کنم»، ولی بر بقیه هر کدام ایراد گرفت.

به هر کدام از این‌ها اشکال کرد و گفت هیچ‌کدامتان به درد خلافت نمی‌خورید، تا رسید به حضرت امیر علیه‌السلام. به بقیه گفت چرا حقِ او را انتخاب نمی‌کنید؟

«و أظهر كراهية أن يتقلد أمر المسلمين ميتا كما تقلده حيا»؛

این‌طور اظهار کرد که: «من دلم نمی‌خواست امرِ مسلمین را در حالِ ممات به گردن بگیرم، چنانچه در حالِ حیات به گردن گرفتم»؛ یعنی دیگر نمی‌خواهم در حال مماتم به گردن بگیرم.

 

شروط شش‌گانه شورا و جهت‌گیری هدفمند آن به نفع عثمان

«ثم تقلّده»؛

با اینکه این حرف را زد، ولی باز هم به عهده گرفت؛ به عهده گرفت و چکار کرد؟

«و جعل الإمامة في ستة نفر »؛

امامت را در ۶ نفر قرار داد. آن ۶ نفر عبارت بودند از: حضرت علی بن ابی‌طالب علیه‌السلام، عثمان بن عفان، طلحة بن عبیدالله، زبیر بن عوام، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی‌وقاص؛ این ۶ نفر را انتخاب کرد به عنوان شورا.

«ثم ناقض نفسه»;

بعد به این ۶ نفر هم اعتماد نکرد و خودش، خودش را نقض کرد؛

«فجعلها في أربعة بعد الستة»؛

شورا را در چهار نفر قرار داد و گفت اگر چهار نفرشان توافق کردند کافی است.

«ثم في ثلاثة»؛

بعد در سه نفر شورا را قرار داد و حکم را هم به نظر پسرش عبدالله بن عمر منوط کرد.

«ثم في واحد»؛

بعد همه را منحصر کرد در واحدی؛ یعنی امر را به عبدالرحمن بن عوف واگذار کرد:

«فجعل إلى عبد الرحمن بن عوف الاختيار»؛

اختیار را به عبدالرحمن بن عوف واگذار کرد،

«بعد وصفه بالضعف»؛

بعد از اینکه او را متصف به ضعف کرد! (قبل از اینکه شورا را انتخاب کند، هر ۶ نفر را رد کرد و عبدالرحمن بن عوف را متصف به ضعف کرد؛ اما با وجود اینکه او را ضعیف خواند، باز هم تمام کار را به او واگذار نمود).

« ثم قال:" إن اجتمع علي و عثمان فالأمر كما قالاه »؛

سپس گفت: «اگر علی و عثمان در یک مطلب توافق کردند و کسی را انتخاب کردند، حرف همانی است که آن‌ها گفتند»؛ در حالی که می‌دانست این دو تا با هم هیچ‌وقت توافق نمی‌کنند.

«و إن صاروا ثلاثة ثلاثة فالقول للذين فيهم عبد الرحمن" »؛

و اگر سه به سه شدند و گروهی کسی را انتخاب کردند و گروه دیگر کسی دیگر را، قول و نظرِ آن گروهی مقدم است که عبدالرحمن بن عوف در میانشان هست (که بعضی گفته‌اند گفت عبدالله بن عمر حکم باشد).

چرا عمر این دستور را داد؟

« لعلمه بعدم الاجتماع من علي و عثمان»؛

چون می‌دانست علی و عثمان با هم اجتماع و توافق نمی‌کنند؛ پس قهراً آن فرضِ اول رخ نخواهد داد.

« و علمه بأن عبد الرحمن لا يعدل بها عن أخيه عثمان ابن عمه »؛

و می‌دانست که عبدالرحمن بن عوف عدول نمی‌دهد این امارت و خلافت را از برادرخوانده‌اش عثمان (برادرِ تنی نبود، بلکه پسرعمو بودند یا برادرخوانده بودند)؛ می‌دانست که عبدالرحمن عثمان را انتخاب می‌کند و خودش هم مایل بود که عثمان انتخاب بشود؛ یعنی وضع را طوری برقرار کرد که به ظاهر شورا باشد، ولی در واقع عثمان را منصوب کرد.

 

بدعت عمر در حکم به قتل اعضای شورا و مخالفت با مبانی شرع

«ثم أمر بضرب أعناقهم إن تأخروا عن البيعة ثلاثة أيام»؛

و امر کرد به گردن زدنِ آن‌ها بعد از سه روز اگر به نتیجه نرسیدند و توافق نکردند (۵۰ نفر را به همراه یک مرد انصاری موکل کرد که این کار را انجام بدهند).

«و أمر بقتل من خالف الأربعة منهم أو الذين فيهم عبد الرحمن»؛

و امر کرد به قتلِ کسی که مخالفت کند؛ یعنی اگر پنج نفر بر یک نفر توافق کردند و یک نفر مخالف بود، آن مخالف را بکشید؛ و اگر چهار نفر بر یکی توافق کردند و دو نفر مخالف بودند، آن دو نفر را بکشید؛ و امر کرد به قتلِ کسانی که با آن گروهی که عبدالرحمن در آن است مخالفت کنند. هیچ‌وقت پیامبر چنین حکمی نکرده بود؛ این حکم اصلاً خلافِ شرع بود؛ زیرا ملاک، حق و عبدالرحمن بود، و می‌دانست عبدالرحمن عثمان را انتخاب می‌کند.

«و كيف يسوغ له قتل علي ع و عثمان و غيرهما و هما من أكابر المسلمين.؟»؛

چگونه برایش جایز بود که دستور به کشتنِ علی علیه‌السلام و عثمان و دیگران از اکابرِ مسلمین بدهد؟ فرض کنید حضرت علی با آن ۵ نفر دیگر مخالفت می‌کرد، دستور داده بود که کشته بشود؛ حضرت امیر باید کشته می‌شد؟ به چه حقی این کار را کرده؟ یا حتی عثمان؛ عثمان هم بالاخره جزو صحابه بود و هنوز جرمی از او ظاهر نشده بود، به چه دلیل کشته بشود؟ آن بقیه هم همین‌طور؛ بقیه هم جرمِ مستوجبِ قتل نداشتند و همگی جزو بزرگان و شناخته‌شده‌ها بودند و حقِ کشتنِ هیچ‌کدامشان نبود؛ بله، اگر بعداً جرمی می‌کردند که مستحق می‌شدند حرفِ دیگری بود.

 

اقدام عمر در پاره کردن سند فدک حضرت زهرا (س)

وقتی که ابوبکر اصرارِ حضرت فاطمه علیهاالسلام را بر قضیه فدک ملاحظه می‌کند، نامه‌ای می‌نویسد و فدک را به حضرت واگذار می‌کند. حضرت وقتی برمی‌گردند، عمر در بین راه ایشان را می‌بیند و می‌پرسد: «این نامه چیست؟» جریان را نقل می‌کنند. عمر نامه حضرت فاطمه را می‌گیرد و پاره می‌کند و حضرت را از حقشان که فدک بود منع می‌کند؛ و این یکی از مطاعنِ عمر است.

«قال: و خرق كتاب فاطمة »؛

و پاره کرد نامه حضرت فاطمه علیهاالسلام را؛ نامه‌ای را که از ابوبکر گرفته بودند نامه را پاره کرد بعد از اصرارِ فراوان.

«أقول: هذا طعن آخر و هو أن فاطمة ع لما طالت المنازعة بينها و بين أبي بكر رد أبو بكر عليها فدكا و كتب لها بذلك كتابا»؛

بالاخره بگو مگو زیاد شد؛ ابوبکر فدک را به حضرت برگرداند و برای حضرت فاطمه به جهتِ ردِّ فدک نوشته‌ای را نوشت و به دستِ حضرت فاطمه داد.

«فخرجت و الكتاب في يدها فلقيها عمر فسألها عن شأنها »؛

پس حضرت فاطمه از پیشِ او خارج شد در حالی که کتاب در دستِ ایشان بود؛ پس عمر با ایشان ملاقات کرد و از کارِ حضرت پرسید.

«فقصت قصتها فأخذ منها الكتاب و خرقه فدعت عليه»؛

پس حضرت فاطمه قصه خودشان را برای عمر نقل کردند. عمر کتاب و نامه را از ایشان گرفت و بر آن تف انداخت و پاره‌اش کرد (خرقه؛ یعنی پاره کرد).

«فدعت عليه»؛

پس حضرت بر او نفرین کردند (دعا له به معنی دعا کردن است و دعا علیه به معنی نفرین کردن؛ فدعت علیه یعنی حضرت نفرینش کردند).

«و دخل على أبي بكر و عاتبه على ذلك فاتفقا على منعها عن فدك»؛

و عمر بر ابوبکر وارد شد و او را سرزنش کرد بر این کار (که چرا نامه را دادی).

و این نامه دادن سبب شد که بعد از آن هر دو توافق کردند برای اینکه حضرت را از حقشان منع کنند؛ و این توصیه‌های عمر بود که در ابوبکر تأثیرگذار بود، پس غصبِ فدک را ما به عهده او (عمر) هم می‌گذاریم. این‌ها مطاعن عمر بود.

 

طعن‌های مربوط به عثمان و انتصاب کارگزاران فاسق

اما مطاعنِ عثمان؛ عثمان یکی از مطاعنش این بود که کسانی را که فسقشان ظاهر و علنی بود—حتی پیغمبر آن‌ها را از مدینه تبعید کرده بود—آن‌ها را برگرداند و به آن‌ها خلافت و ولایتِ شهرها و امارتِ شهرها را واگذار کرد. بعد هم دستش به بیت‌المال باز شد و هرچه دلش خواست به اقوامِ خودش و آن کسانی که دوست داشت انفاق کرد؛ به طوری که دیگر افراد تحمل نکردند و اقدام کردند و کشتندش. که ما مطلب را تقریباً از روی متن می‌خوانیم.

«قال: و ولى عثمان من ظهر فسقه حتى أحدثوا في أمر المسلمين ما أحدثوا»؛

ولایت بخشید و امارت بخشید عثمان به کسانی که فسقشان ظاهر بود، تا اینکه آن‌ها در امر مسلمین ایجاد کردند آنچه را که ایجاد کردند (یعنی خلاف‌هایی را مرتکب شدند و آشوب‌ها و ظلم‌هایی را بر مسلمین وارد کردند).

«أقول: هذا طعن على عثمان و هو أنه ولى أمور المسلمين من ظهر منه الفسق والخیانه»؛

ولایتِ امور مسلمین را به دستِ کسی داد که فسق از او ظاهر شده بود؛

«و قسم الولايات بين أقاربه»؛

و ولایتِ شهرهای اسلامی را بین قوم‌وخویش‌های خودش تقسیم کرد؛

«و قد كان عمر حذره»؛

و به تحقیق عمر او را از این مطلب پرهیز داده بود (ببینید، عمر او را از این مطلب پرهیز داده بود؛ خودِ عمر می‌دانست این بعداً می‌خواهد بیاید تو کار، لذا بهش سفارش کرده بود این کار را نکند).

«و قال له إذا وليت هذا الأمر فلا تسلط آل أبي معيط على رقاب المسلمين»؛

و به او گفت: «اگر ولی شدی، این گروه را بر گردنِ مسلمین سوار نکن.»

«و صدق عمر فيه في قوله إنه كلف بأقاربه»؛

و عمر راست گفت در کلامش؛ زیرا عثمان سخت دوستدارِ خویشاوندانش شد (کَلِفَ به یعنی سخت دوستدار آن شد؛ کسرِ لام در کَلِفَ به معنای شدیداً محبت ورزیدن به قوم‌وخویش‌هایش بود؛ یعنی انقدر افراد و خویشان خود را دوست داشت و به آن‌ها وابسته بود که نسبت به آن‌ها حریص بود. این کلامِ عمر است نسبت به او، و درست هم گفته است؛ بعد از اینکه عثمان سر کار آمد دیدیم که همان عمل را کرد که عمر پیش‌بینی می‌کرد).

 

رسوایی شرب خمر ولید بن عقبه و تزلزل علمی عثمان

«و استعمل الوليد بن عقبة حتى ظهر منه شرب الخمر و صلى بالناس و هو سكران.»؛

او را به کار گرفت و کارگزارِ خودش قرار داد، تا اینکه از او شربِ خمر ظاهر شد و با مردم نماز خواند در حالی که مست بود (و بعد هم به مردم گفت که آیا می‌خواهید رکعت‌های نماز را زیادتر کنم؟). بعد هم به عثمان گفتند که او را حد بزن، اما حد نزد؛ تا اینکه نوبت به حضرت امیر رسید و حضرت امیر همین ولید را پیدا کردند و حد بر او اجرا کردند.

 

آشوب‌های سعید بن عاص در کوفه و ابن‌ابی‌سرح در مصر

«و استعمل سعيد بن العاص على الكوفة فظهر منه ما أخرجه به أهل الكوفة عنها.»؛

سعید بن عاص را کارگزارِ خودش کرد و عاملِ خودش قرار داد بر کوفه؛ پس ظاهر شد از این سعید اعمالی که اهل کوفه به خاطر آن اعمال، او را از کوفه خارج کردند.

«وولّى عبد الله بن أبي سرح مصر»؛

و ولایت داد به عبدالله بن ابی‌سرح بر مصر؛

«حتى تظلّم منه أهلها»؛

تا اینکه اهل مصر از او تظلم کردند (یعنی به عنوان اینکه مظلومند آمدند از او شکایت کردند).

«و كاتب ابن أبي سرح أن يستمر على ولايته سرا بخلاف ما كتب إليه جهرا»؛

و عثمان به ابن ابی‌سرح نامه نوشت؛ شکایت شده بود از او، پس یک نامه نوشت آشکارا که تو معزولی، اما مخفیانه یک نامه دیگر نوشت که بر ولایتت باقی بمان و کارِ خودت را استمرار بده (خلافِ آنچه که جهراً و آشکارا برایش نوشته بود).

«وأمره بقتل محمد بن أبي بكر»؛

و آن ابن ابی‌سرح را مأمور کرد به اینکه محمد بن ابی‌بکر را بکشد (البته موفق نشد، چون محمد بن ابی‌بکر را بعداً معاویه کشت).

 

حمایت عثمان از فتنه‌افروزی‌های معاویه در شام

«وولّى معاوية الشام، فأحدث من الفتن ما أحدث»؛

و به معاویه شام را واگذار کرد، پس معاویه فتنه‌هایی را که احداث کرد، ایجاد نمود (مربوط به معاویه است؛ ممکن هم هست مربوطش کنیم به خود عثمان که با این کارهایی که کرد احداثِ فتنه‌ها نمود؛ هر جورش درست است).

البته معاویه را عمر هم بر شام نصب کرده بود، ولی عثمان او را ابقا کرد و شاید بشود گفت بزرگ‌ترین خطایی که در نصبِ ولایات داشت همین ولایتِ معاویه بود. اینکه من بیان کردم «أحدث من الفتن»، ما أحدث را مربوط به معاویه هم می‌توانیم قرار بدهیم به خاطر اینکه معاویه از بقیه فتنه‌هایش بیشتر بود. خب، این‌ها در تاریخ مکتوب است.

 

بخشندگی بی‌حدوحصر عثمان به خویشاوندان از بیت‌المال

«قال: و آثر أهله بالأموال»[3] ؛

آثر یعنی ترجیح داد و برگزید اهلش را به اموال؛ یعنی بین مردم مساوی بیت‌المال را تقسیم نکرد، بلکه اقوامِ خودش را بر دیگران ترجیح داد.

«أقول: هذا طعن آخر على عثمان و هو أنه كان يؤثر أهل بيته و أقاربه بالأموال العظيمة من بيت مال المسلمين»؛

این طعنِ دیگری در عثمان است؛ و آن اینکه او خویشاوندان و بستگان خود را ترجیح می‌داد به اموالِ عظیم از بیت‌المال مسلمین.

«فإنه دفع إلى أربعة نفر من قريش أربعمائة ألف دينار»؛

پس دفع کرد به چهار نفر از قریش که دخترانِ خود را به ازدواجِ آن‌ها درآورده بود، ۴۰۰ هزار دینار؛ این مقدار پول را از بیت‌المال به عنوان دامادیِ آن‌ها پرداخت نمود!

«حيث زوجهم ببناته و دفع إلى مروان ألف ألف درهم حين فتح إفريقية»؛

و دفع کرد به مروان بن حکم یک میلیون (ألف ألف) درهم زمانی که افریقیه (آفریقا) فتح شد؛ این کارهای ایشان بود.

«و من قبله كان يعطي بقدر الاستحقاق و لا يتخطى الأجانب إلى الأقارب.»؛

در حالی که کسانی که قبل از عثمان بودند (منظور عمر و ابوبکر است)، پرداختِ آن‌ها به قدرِ استحقاق بود و افراد به قدر استحقاق عطا می‌کردند و بیت‌المال را این‌جوری حیف و میل نمی‌کردند. ولایتِ کسانی که قبل از عثمان بودند متمایل به سمتِ بستگانِ خودشان نبود و از بیگانه تجاوز نمی‌کردند به سمتِ بستگانِ خودشان؛ یعنی این‌طور نبود که بستگانشان را بر بیگانه ترجیح بدهند، بلکه به اندازه مساوی به همه بیت‌المال می‌دادند، آن هم به اندازه حاجت نه بیشتر. اصلاً پرداخت‌های میلیونی هیچ‌وقت با سیره موافق نبوده است.

 

بدعت عثمان در غصب چراگاه‌های عمومی (حِمى) و مخالفت با سنت پیامبر (ص)

«قال: و حمى لنفسه.»؛

و بسیاری از زمین‌ها را برای خودش قرق کرد و گفت کسانِ دیگر حق ندارند گوسفندانشان و یا گاو و شترشان را در آن بچرانند.

«أقول: هذا طعن آخر و هو أن عثمان حمى الحمى لنفسه عن المسلمين و منعهم عنه »؛

این طعنِ دیگری است؛ و آن اینکه عثمان چراگاهِ عمومی را برای خودش قرق کرد و زمین‌های علفزاری را برای خودش محافظت نمود و دستور داد که دیگران نباید از این زمین‌ها استفاده کنند، و مسلمین را منع کرد (منعهم عطف تفسیری است بر حَمىٰ).

« ذلك مناف للشرع لأن النبي ص جعل الناس في الماء و الكلاء و النار شرعا سواء.»؛

و این کارش منافی شریعت است؛ زیرا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم مردم را در سه چیز شرعاً مساوی (شرک بین الناس یعنی شرعاً مساوی) قرار دادند: آب، علف (کلاء) و آتش؛ در این سه تا فرمودند همه مساوی هستند و کسی حق ندارد در قبال دیگری خود را ترجیح بدهد، و ایشان با اینکه خلیفه پیغمبر بود به این دستور عمل نمی‌کرد، بلکه خودش را بر دیگران ترجیح می‌داد و دیگران را از زمین‌هایی که قرق کرده بود منع می‌نمود.

[پرسش شاگرد:] «اشتراک در آتش به چه معناست؟»

[پاسخ استاد:] یعنی اگر آتشی برافروخته شده باشد در یک محلِ مباحی، همه از آن آتش می‌توانند بهره ببرند و اختصاص به کسی ندارد؛ امکانِ بهره‌مندی از آتش برای همه فراهم است. آتش بین مردم مشترک بوده و کسی نمی‌تواند مالکِ مطلق آن باشد به گونه‌ای که دیگران را محروم کند.

[پرسش شاگرد:] «آیا هیزم هم جزو این اشتراک است؟»

[پاسخ استاد:] نه، هیزم خرید و فروش می‌شده است؛ هیزم خرید و فروش می‌شد و بزرگانِ دینِ ما، بعضی‌هایشان هیزم از بیابون می‌آوردند و در شهر می‌فروختند و با این کار معاش می‌کردند. همین شهید ثانی و شهید اول، هر دو می‌رفتند از بیابان هیزم می‌کندند و می‌آوردند شهر می‌فروختند و امرار معاش می‌کردند؛ پیداست که آن موادِ آتش (هیزم) منظور نبوده که خرید و فروش نشود، بلکه خودِ آتش منظور بوده است.

«قال: و وقع منه أشياء منكرة في حق الصحابة »؛

و از عثمان کارهای ناپسند و منکره بسیاری واقع شد.

معنای لغوی «شریعت» و برابری مردم در منابع عمومی

سوال: یعنی شرعاً مساوی هستند.

پاسخ: بله، شرعاً همه‌شان مساوی هستند. در هر صورت، «شرک بین الناس» در اینجا با آن معنایِ «سواء» یکی است؛ سواء یعنی مشترک بودن.

در جاهای دیگر ممکنه معنایِ دیگری پیدا کند؛ شریعت گفته می‌شود، شریعه گفته می‌شود. شریعه به آن قسمت از رودخانه‌ای می‌گویند که یا شیب دارد یا پله دارد؛ چون قسمت‌های رودخانه بلند است و دسترسی به آب پیدا نمی‌شود، اما یک جاهایی از رودخانه را شیب داده‌اند یا پله گذاشته‌اند؛ آن محلِ ورود به رودخانه را شریعه می‌گویند. شریعه آن قسمتِ شیبی است که از زمین به سمت رودخانه هست یا پله‌هایی که هست. البته آنجا را شریعه گفتند به خاطر اینکه همه مساوی هستند و همه می‌توانند از آن پله‌ها پایین بروند و از آن شیب پایین بروند و از رودخانه استفاده کنند؛ برای شخصِ خاصی نیست. شریعت را شریعت گفتند چون قوانینی است که برای همه مساوی است؛ برای تمامِ افراد.

 

ضرب و جرح ابن‌مسعود و سوزاندن مصحف او توسط عثمان

یکی از مطاعنِ عثمان، کارهای ناپسند او در حقِ صحابه، آن هم بزرگانِ صحابه است که چند تایش را مثال می‌زنند:

«فضرب ابن مسعود حتى مات و أحرق مصحفه و ضرب عمارا حتى أصابه فتق و ضرب أبا ذر و نفاه إلى الربذة.»؛

ابن مسعود را این‌قدر زد تا ایشان وفات کردند و قرآنی را هم که ایشان روایت کرده بود و قرائت کرده بود سوزاند؛ چون عثمان در جمعِ قرآن‌ها سعی کرد که بعضی قرآن‌ها را نگه دارد و بقیه را بسوزاند. همه قرآن‌ها را سوزاند، از جمله قرآنِ ابن مسعود را؛ و خودِ ابن مسعود را هم بابتِ همین مسئله زد و کشت. البته ابن مسعود عثمان را کافر می‌دانست و علتِ کشته شدنش هم بعید نیست همین بوده باشد؛ بالاخره عثمان از او کینه در دل داشته و او را به بهانه‌های مختلف کشت.

نسخه‌های دیگر را هم سوزاند؛ برای اینکه قرآن‌ها متفرق نباشند، قرآن بقیه را هم سوزاند و قرآنِ ابن مسعود را هم سوزاند؛ ولی ابن مسعود را زد و بقیه را نزد. ابن مسعود را زد به خاطرِ همان کینه‌ای که از او در دل داشت؛ زیرا ابن مسعود آشکارا می‌گفت عثمان کافر است.

«أقول: هذا طعن آخر و هو أن عثمان ارتكب من الصحابة ما لا يجوز و فعل بهم ما لا يحل»؛

کارها و رفتارهایی با صحابه کرد که حلال نبود. بعضی از آن‌ها عبارتند از:

«فضرب ابن مسعود حتى مات عند إحراقه المصاحف »؛

وقتی عثمان مصاحف را به آتش می‌زد، مصحفِ ابن مسعود را هم آتش زد و ابن مسعود را آن‌قدر کتک زد تا ابن مسعود کشته شد.

«وأنكر عليه قراءته»؛

و قرائتِ ابن مسعود را بر او انکار کرد؛

«و قد قال ص من أراد أن يقرأ القرآن غضا فليقرأ بقراءة ابن مسعود »؛

در حالی که حضرت رسول فرموده بودند: «هر کس می‌خواهد قرآن را شاداب و نرم، آن‌گونه که نازل شده بخواند، با قرائتِ ابن مسعود بخواند.»

شاید جهتِ قتلِ ابن مسعود همان باشد که می‌گوید:

« و كان ابن مسعود يطعن في عثمان و يكفره »؛

در عثمان طعن وارد می‌کرد و عثمان را به کفر نسبت می‌داد و می‌گفت عثمان کافر است؛ و همین باعث شد که عثمان او را به بهانه قرآن از بین ببرد.

[پرسش شاگرد:] «آیا ابن مسعود در مواردی مانند عدمِ سوره حساب کردنِ معوذتین یا حمد، اجتهادِ شخصی نکرده بود؟»

[پاسخ استاد:] این‌ها جزو قرائتِ او نیست؛ این‌ها اجتهادِ اوست. حضرت فرمودند اگر به قرائتِ ابن مسعود بخوانید این‌چنین است، اما به اجتهادِ او کار نداشتند. این اجتهادی که می‌فرمایید سوره حمد را جزو قرآن نمی‌دانسته یا معوذتین را، این‌ها اجتهادِ اوست و حضرت رسول ما را به اجتهادِ او ارجاع ندادند، بلکه به قرائتِ او ارجاع دادند؛ یعنی اجتهادِ او به درد خودش می‌خورد و لازم نیست از آن تقلید کنند. بالاخره او از پیغمبر چیزهایی شنیده و اجتهاد می‌کرد؛ شاید آن وقت این چیزها رسم بوده است. قرائت به خاطر کلمات یا تفاوتِ واژه‌ها در آیاتِ قرآنی است؛ مثلاً دکتر طه حسین هم کتابی دارد که در نوشته‌هایش آمده که ظاهراً بحثِ قرائت در اینجا مطرح است.

 

شکنجه عمار یاسر و تبعید ابوذر غفاری به ربذه

« و ضرب عمار بن ياسر حتى صار به فتق »؛

و عمار بن یاسر را زد تا اینکه دچار فتق شد (فتق؛ یعنی پاره شدن روده و ریختنِ آن در اسافلِ اعضاء و بخش‌های پایین بدن). عمار هم نسبت به عثمان ساکت نبود؛

« و كان يطعن في عثمان و كان يقول قتلناه كافرا »؛

در زمان حیاتِ عثمان در او طعن می‌زد و بعد از مرگِ عثمان هم می‌گفت: «او را کشتیم در حالی که کافر بود» (یعنی اعتقاد به کفرِ او داشت). شاید طعنِ او هم همین کفر بوده؛ مثلِ ابن مسعود که طعن می‌زد و عثمان را تکفیر می‌کرد، شاید ایشان هم عثمان را تکفیر می‌کرد.

« و استحضر أبا ذر من الشام لهوى معاوية و ضربه و نفاه إلى الربذة »؛

و حضرت ابوذر را تبعید کرد به ربذه؛

« مع أن النبي ص كان مقربا لهؤلاء الصحابة و شاكرا لهم. »؛

در حالی که این معیت و تقریب مربوط به کلِ این سه نفر (عمار، ابن مسعود و ابوذر) از جانبِ پیامبر است؛ پیامبر اکرم این‌ها را به خودش نزدیک می‌کرد و دور نمی‌کرد، و از نیکیِ آن‌ها قدردانی و سپاسگزاری می‌کرد.

ابوذر را از شام تبعید کرد؛ چون معاویه درخواست نمود و گفت: «ابوذر مشکلی برای من درست می‌کند»؛ پس عثمان ابوذر را از شام احضار کرد و او را کتک زد و به ربذه تبعید نمود.

 

ترک حدود الهی توسط عثمان در قضیه عبیدالله بن عمر و ولید بن عقبه

مطلب بعدی: عبدالله بن عمر، هرمزان را می‌کشد با اینکه هرمزان مسلمان شده بود؛ و وقتی کسی مسلمان می‌شود، کشتنِ او جایز نیست. مسلمانی را کشته و باید قصاص بشود. یا ولید بن عقبه شراب خورده و باید حد بخورد. هیچ‌کدام از این دو حکم را عثمان جاری نمی‌کند. هرچند وقتی نوبت به حضرت امیر می‌رسد، عبدالله بن عمر را تعقیب می‌کنند که بگیرند و قصاصش کنند، اما او فرار می‌کند و به معاویه ملحق می‌شود؛ و ولید را هم حدِ شربِ خمر می‌زنند.

« قال: و أسقط القود عن ابن عمر و الحد عن الوليد مع وجوبهما. »؛

با اینکه قصاص بر ولید واجب شده بود و او هم که خلیفه بود باید این حد را اجرا می‌کرد، اما ساقط کرد.

« أقول: هذا طعن آخر و هو أن عثمان كان يترك الحدود و يعطلها و لا يقيمها لأجل‌ هوى نفسه»؛

این طعنِ دیگری است؛ و آن اینکه عثمان حدود را ترک می‌کرد و تعطیل می‌نمود و به خاطرِ هوایِ نفسِ خودش آن‌ها را اقامه نمی‌کرد؛ و چنین شخصی که به هوای نفسِ خودش عمل کند و احکامِ اسلام را تعطیل نماید:

« و مثل هذا لا يصلح للإمامة »[4] ؛

صلاحیت برای امامت ندارد؛ صلاحیت برای امامتِ جماعت ندارد، تا چه رسد برای امامتِ مسلمین؛ چون از عدالت می‌افتد. چرا حدود را اجرا نکرد؟

« فإنه لم يقتل عبد الله بن عمر لما قتل الهرمزان بعد إسلامه »؛

پس او عبیدالله بن عمر را به خاطرِ کشتنِ هرمزان قصاص نکرد، بعد از اینکه هرمزان مسلمان شده بود. و هنگامی که حضرت امیر علیه‌السلام به ولایت و خلافت رسیدند:

« و لما ولي أمير المؤمنين ع طلبه لإقامة القصاص عليه فلحق بمعاوية »؛

حضرت امیر او را طلب کردند تا بر او قصاص اقامه کنند، پس او فرار کرد و ملحق به معاویه شد.

« و لما وجب على الوليد بن عقبة حد الشرب أراد أن يسقطه عنه »؛

و هنگامی که بر ولید بن عقبه حدِّ شرب واجب شد، عثمان خواست این حد را از او ساقط کند (یعنی حد را بر او اجرا نکرد و ساقط کرد)؛

« فحده علي ع و قال لا يبطل حد الله و أنا حاضر. »؛

در حالی که حضرت علی علیه‌السلام بعد از اینکه به خلافت رسیدند او را حد زدند و فرمودند: «حدودِ خدا با وجودِ من معطل نخواهد شد.»

 

انفعال و خذلان عثمان توسط صحابه و ماجرای قتل او

طعن بعدی: آن‌قدر کارهای خلاف از عثمان ظاهر شد که مسلمین او را خوار کردند و او را کشتند و تا سه روز اجازه دفنش را ندادند.

« قال: و خذله الصحابة حتى قتل و قال أمير المؤمنين ع: الله قتله »؛

و صحابه او را خوار کردند (یاری‌اش نکردند) تا اینکه کشته شد به دستِ مسلمین؛ و حضرت امیر علیه‌السلام بعد از اینکه او کشته شد فرمودند: «اللهُ قتَلَهُ» (خدا او را کشت؛ یعنی با رضایت و تقدیرِ الهی کشته شد).

البته حضرت امیر منع می‌کردند صحابه را از کشتنِ عثمان؛ با اینکه کشتنش توجیهِ دینی داشت، اما حضرت نهی می‌کردند صحابه را از قتل، و می‌فرمودند که: «این باعث می‌شود که خلیفه کشتن رایج بشود»؛ و همین‌طور هم شد دیگر؛ بعد از آن دیگر کشتنِ خلیفه خیلی ساده شد برایشان. حالا آن خلیفه قبلی (عمر) را کسی کشت که می‌گفتند مسلمان نیست، ولی این خلیفه سوم را خودِ مسلمان‌ها داشتند می‌کشتند و این کشتنی که از طرفِ مسلمان‌ها باشد بدعت ایجاد می‌کرد؛ لذا حضرت منع می‌کردند. ولی بعد از اینکه کار تمام شد، فرمودند: «اللهُ قتَلَهُ »؛ یعنی خدا او را کشت و من با تقدیرِ الهی موافقم.

پیامدهای قتل عثمان و خودداری صحابه از دفن او

و جنازه عثمان تا سه روز دفن نشد، از شدت نفرتی که این مسلمون‌ها ازش داشتند.

 

غیبت عثمان از غزوات بدر و احد و بیعت رضوان

و لم يدفن إلا بعد ثلاثة أيام و عابوا غيبته عن بدر و أحد و البيعة

و همچنین در زمان حیات پیغمبر هم در بعضی جنگ‌ها حاضر نشده بود و همین باعث شده بود که صحابه سرزنششان کنند و از او عیب بگیرند؛ مانند غیبت عثمان از جنگ بدر، جنگ احد و بیعت در بیعت رضوان. بیعت رضوان که سال ششم هجرت اتفاق افتاد (بعد از اینکه رفتند برای حج که وارد مکه بشوند، نتوانستند وارد بشوند و برگشتند؛ بیعتی آنجا انجام شد)؛ ایشان در بیعت رضوان شرکت نداشت.

«أقول: هذه مطاعن أُخر في عثمان»؛

این‌ها مطاعن دیگر درباره عثمان است؛

«وهو أن الصحابة خذلوه حتى قُتل»؛

و آن این است که صحابه او را خوار کردند (ترکوه بالخذلان) و خوارش کردند تا اینکه کشته شد. حالا آن‌هایی که کشتندش که کشتند، صحابه دیگر هم که می‌توانستند مانع بشوند مانع نشدند؛ تنها ظاهراً حضرت امیر علیه‌السلام بودند که منع کردند. و ممکن بود که صحابه از عثمان دفاع کنند، ولی دفاع نکردند.

« و قد كان يمكنهم الدفع عنه فلو لا علمهم باستحقاقه لذلك و إلا لما ساغ لهم التأخر عن نصرته »؛

اگر صحابه علم به استحقاق عثمان برای سلامت داشتند، جایز نبود که از یاریِ او کوتاهی کنند؛ بلکه بلند می‌شدند و آن مؤمنینی را که می‌خواستند عثمان را بکشند منع می‌کردند و نمی‌گذاشتند عثمان کشته بشود؛ در حالی که گروهی از صحابه ناظر قضیه بودند و هیچ دفاعی هم از عثمان نکردند و آمدند او را کشتند.

سوال:

پاسخ: بله، شروعش با گروه بعدی بوده ولی بالاخره صحابه کمک کردند. حالا گروه اصحاب هم که کمک نکردند، لااقل دفاع نکردند؛ و این معلوم بوده که همه صحابه راضی به این امر بودند. اگر ایشان مستحقِ قتل نبود، صحابه دفاع می‌کردند؛ صحابه آدم‌های متدینی بودند.

اگر در نسخه ما کلمه «إلا» باشد، جوابِ «لما» را باید محذوف بگیریم و بگوییم خذلان او جایز می‌شد. اما اگر «إلا» نباشد، عبارت خیلی روان‌تر می‌شود؛ یعنی: «لو علموا استحقاقه للسلامة لما خذلوه»؛ اگر می‌دانستند او مستحقِ سلامت است، هرگز او را خوار نمی‌کردند تا کشته شود. این هم شاهدی است بر اینکه «إلا» نباشد؛ ولی خب حالا وقتی «إلا» هست، ناچاریم این‌جوری معنایش کنیم.

« و قال أمير المؤمنين ع الله قتله »؛

و حضرت امیر علیه‌السلام فرمودند: «خدا او را کشت.»

« و تركوه بعد القتل ثلاثة أيام و لم يدفنوه »؛

و جنازه او را بعد از سه روز رها کردند و دفنش نکردند؛

« و ذلك يدل على شدة غيظهم عليه »؛

و این دفن نکردنِ آن‌ها دلالت می‌کند بر خشمِ شدید (حنق؛ یعنی خشم شدید) آن‌ها بر او، و افراطِ آن‌ها در غضب؛

« و إفراطهم في الحنق لما أصابهم من ضرره و ظلمه »؛

به خاطر آنچه به این صحابه رسید که آن چیز عبارت از ضررِ عثمان و ظلمِ عثمان بود.

علاوه بر این، طعنِ دیگری هم هست که صحابه بر عثمان عیب می‌گرفتند؛

« و عابت الصحابة عليه غيبته عن بدر و أحد و لم يشهد بيعة الرضوان »؛

صحابه بر عثمان عیب می‌گرفتند به خاطر غیبتش از سه چیز: یکی بدر، یکی احد، و سوم اینکه حاضر نشد در بیعت رضوان؛ در حالی که بقیه مؤمنین بودند و ایشان نبود. این را جزو عیوبش به حساب می‌آوردند و ما هم الان همین‌ها را جزو مطاعنش قرار می‌دهیم.

 

مسئله هفتم: افضلیت حضرت علی (ع) بر سایر صحابه

قسمتی از این مسئله را می‌خوانم:

« المسألة السابعة في أن عليا ع أفضل من الصحابة »؛

مسئله هفتم در اینکه حضرت علی علیه‌السلام از بقیه افضل بوده و لذا لیاقتِ خلافت را بیش از بقیه داشته است.

یک نقل‌قول‌هایی اینجا می‌شود که ما آن نقل‌قول‌ها را بعداً از روی متن می‌خوانیم، اما حرف‌های مرحوم خواجه این است که حضرت امیر علیه‌السلام از نظر جهاد بالاتر از بقیه بوده و در همه جهادهای مهم شرکت داشته‌اند.

« قال: و علي ع أفضل لكثرة جهاده »؛

و علی علیه‌السلام افضل است از باقیِ صحابه؛ چون در بیشترِ جهادها حاضر بودند حضرت، و تلاششان در این جهادها بیشتر از بقیه بود. در اسلام، جهاد ثوابِ فوق‌العاده دارد و فضیلتِ بیشتر؛ پس هرچه در جهاد برتر از بقیه بوده، فضیلتش هم بیشتر از بقیه است؛ لذا حضرت افضل از بقیه بودند.

« و عظم بلائه في وقائع النبي ص بأجمعها »؛

و عزم و تحملِ ایشان در وقایعِ مربوط به پیامبر؛ یعنی در آن وقایعی که مربوط به پیغمبر بود، ایشان بیشترین تحمل را داشتند و بیشترین بلا و سختی را به جان خریدند، و تمام مشکلاتِ حضرت رسول را برای خودشان می‌خریدند تا حضرت راحت باشد.

 

برتری حضرت علی (ع) در جهاد و تحمل شداید در وقائع پیامبر (ص)

«باجمعها»؛

یعنی در تمامِ وقایع، رنجشان از بقیه بیشتر بود و تحملِ شدائدِ بیشتری داشتند.

« و لم يبلغ أحد درجته في غزاة بدر و أحد و يوم الأحزاب و خيبر و حنين و غيرها. »؛

هیچ‌کس در این چند تا جنگ به درجه حضرت نرسید؛ در جنگ بدر و احد و احزاب و خیبر و حنین و غیرِ آن‌ها.

این عبارتِ خواجه را مرحوم علامه تفصیل می‌دهد و می‌گوید مصنف دارد به مواردِ زیادی از دلایلِ فضیلتِ حضرت امیر اشاره می‌کند و می‌گوید که افضلِ صحابه حضرت امیر است به این ادله. مرحوم علامه می‌فرماید که اختلاف شده؛ گروهی ابوبکر را ترجیح داده‌اند و گروهی حضرت علی را ترجیح داده‌اند؛ بعد نقل می‌کند این مطالب را و آخر سر هم می‌فرماید که در نظر ما حضرت علی ترجیح دارند، و دلایلِ خواجه را ذکر می‌کند.

«اختلف الناس هاهنا»؛

مردم در این باب که کدام‌یک از صحابه افضل است اختلاف کردند؛

« أقول: اختلف الناس هنا فقال عمر و عثمان و ابن عمر و أبو هريرة من الصحابة إن أبا بكر أفضل من علي ع »؛

این‌ها چند نفر از صحابه بودند که ابوبکر را ترجیح دادند بر بقیه و حتی از حضرت امیر هم بالاتر می‌دانستند. و به همین قولِ بعضی از صحابه، بعضی از تابعین هم تأکید و تأیید کردند (تابعین کسانی هستند که پیغمبر را ندیدند ولی با صحابه ملاقات داشتند).

«وبه قال من التابعين: الحسن البصري وعمرو بن عبيد»؛

و به این افضل بودنِ ابوبکر قائل شده است از بین تابعین، حسن بصری (که از مقدسینِ بصره بوده) و عمرو بن عبید (که از متکلمینِ معتزله زمانِ منصور بوده و خیلی مورد احترامِ منصور واقع می‌شد).

« و هو اختيار النظام و أبي عثمان الجاحظ »؛

و نظّام (ابراهیم بن سیار نظّام) همین مطلب را انتخاب کرده و جاحظ (عمرو بن بحر جاحظ) هم همین را گفته است که ابوبکر افضل است.

اما در مقابل:

« و قال الزبير و سلمان و المقداد و جابر بن عبد الله و عمار و أبو ذر و حذيفة من الصحابة إن عليا ع أفضل»؛

زبیر (که پسرعمه حضرت امیر بود)، سلمان، مقداد، جابر بن عبدالله انصاری، عمار بن یاسر، ابوذر و حذیفه (که این‌ها همه از صحابه هستند) گفتند که حضرت امیر علیه‌السلام افضل است.

و در بین تابعین هم گروهی حضرت امیر را افضل دانستند:

« و به قال في التابعين عطاء و مجاهد و سلمة بن كهيل »؛

و به همین افضل بودنِ حضرت امیر قائل شدند از بین تابعین، عطاء، مجاهد و سلمة بن کهیل.

« و هو اختيار البغداديين كافة و الشيعة بأجمعهم و أبي عبد الله البصري »؛

و این نظر، برگزیده همگیِ (کافّه یعنی همگی) معتزله بغداد و شیعه و ابوعبدالله بصری است که همگی حضرت امیر را ترجیح می‌دهند.

 

موضع جُبّائیان و باقِلّانی و تبیین اهمیت حدیث طائر

قول سوم، توقف است:

«وتوقّف الجبّائيان»؛

جبّائیان (یعنی ابوهاشم جبّائی و ابوعلی جبّائی) در مورد اینکه افضل ابوبکر بوده یا حضرت امیر، توقف داشتند؛

« و قاضي القضاة »؛

و قاضی ابوبکر باقلانی هم توقف داشت.

«وقال أبو علي الجبّائي: إن صحّ خبر الطائر فعليّ أفضل»[5] ؛

ابوعلی جبّائی گفت: «اگر خبر طائر صحیح باشد، حضرت علی افضل است، وگرنه توقف می‌کنم.»

در کتاب ما در صفحه ۳۹۳ (که تقریباً ۱۱ صفحه دیگر است)، در آنجا به خبر طائر اشاره شده است: «وخبر الطائر والمنزلة والغدير وغيرها». خبر طائر را علامه در آنجا توضیح می‌دهد که عبارت از این بود که پیش پیغمبر یک مرغِ بریان‌شده را آورده بودند؛ حضرت از خدا درخواست کردند که: «محبوب‌ترینِ خلق خود را بفرست تا با من هم‌غذا بشود» (أحبّ خلقک إلیک). خب هر کس افضل باشد، محبوب‌تر است. پس حضرت امیر علیه‌السلام ظاهر شدند و با حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم هم‌غذا شدند، و دعای پیغمبر هم مستجاب است. وقتی دعا کردند که محبوب‌ترینِ خلق بیاید و دعایشان مستجاب شد و حضرت امیر فرستاده شد، معلوم می‌شود که خداوند حضرت امیر را بیش از بقیه دوست دارد؛ و دوست داشتنِ خداوند بی‌جهت نیست، بلکه به خاطر فضیلت است. پس اگر بیش از بقیه حضرت امیر محبوبند، پس بیش از بقیه فضیلت دارند، یعنی افضل از بقیه هستند. ابوعلی جبّائی می‌گوید اگر این خبر طائر صحیح باشد، پیشِ من علی افضل است، وگرنه توقف می‌کنم.

 

تقسیم‌بندی فضایل به بدنی و نفسانی در کلام علامه حلی

« و نحن نقول إن الفضائل إما نفسانية أو بدنية و علي ع كان أكمل و أفضل من باقي الصحابة فيهما »؛

و ما می‌گوییم فضایل یا نفسانی است و یا بدنی، و علی علیه‌السلام در هر دو فضیلت (هم در نفس و هم در بدن) از باقیِ صحابه کامل‌تر و افضل بود.

« و الدليل على ذلك وجوه ذكرها المصنف- رحمه الله- »؛

و دلیل بر این مطلب، وجوهی است که مصنف (رحمه‌الله) ذکر کرده است که ان‌شاءالله در درسِ آینده این دلایل مطرح می‌شود.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص378.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص379.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص380.
[4] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص381.
[5] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص382.