درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/21

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله ششم در عدم لیاقت غیر امیرالمومنین برای خلافت /مطاعن ابوبکر و عمر

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

عدم واگذاری مسئولیت به ابوبکر در زمان حیات پیامبر (ص)

صفحه ۳۷۵، سطر هجدهم؛

«قال: و لم يتول عملا في زمانه و أعطاه سورة براءة فنزل جبرئيل فأمره برده و أخذ السورة منه و أن لا يقرأها إلا هو أو أحد من أهل بيته فبعث بها عليا ع.»[1]

در ادله‌ای بحث می‌کردیم که اثبات می‌کردند ولایت بلافصل حضرت امیر علیه‌السلام را. در این قسمت که خوانده شد، دو تا از طعن‌هایی را که بر ابوبکر وارد است ذکر می‌کنند و با کمک این دو طعن نتیجه می‌گیرند که ایشان هم قابلیت خلافت و امامت را نداشت.

یکی اینکه در تمام زمان حیات پیغمبر، کاری به ایشان واگذار نشد؛ یعنی پیغمبر به ایشان اعتماد نداشتند و کاری را به ایشان واگذار نمی‌کردند، تا چه برسد به امامت امت.

 

ماجرای ابلاغ سوره برائت و عزل ابوبکر

دوم اینکه زمانی که سوره برائت نازل شد، همان ۹ آیه اولش، قرار شد که بر مشرکین مکه خوانده شود این آیات؛ و حضرت، ابوبکر را فرستادند که برود و بر اهل مکه بخواند. سال نهم هجرت بود، اول ذی‌الحجه بود و ایام حج بود؛ فرمودند که با این گروه که می‌روی با آن‌ها حج انجام بده و امام باش بر آن‌ها (امام حج) که کار حاجی‌ها رادرست کنی.

او مقداری از مدینه دور شده بود که جبرئیل نازل شد که: «این کار را به ابوبکر واگذار نکن و کسی از خودت یا کسی از بستگانت را مأمور این کار بکن.» حضرت به حضرت امیر فرمودند که: «ناقه مخصوص من (غضباء) را سوار بشو و با سرعت برو و این آیات را از ابوبکر بگیر و او را برگردان؛ و خودت هم امام حج باش و هم رساننده این آیات.»

ابوبکر برمی‌گردد و به حضرت عرض می‌کند که: «آبروی من رفت؛ من امید داشتم یک کاری به من واگذار بشود و آن هم که شد از من پس گرفته شد.» فرمودند که: «جبرئیل به من این‌طور گفت؛ بله، جبرئیل گفت که این کار واگذار به او نشود، بلکه خودت یا کس دیگری از بستگانت (رجلٌ منک) این کار را انجام بدهد.»

عبارت جبرئیل یادم نمی‌آید، عبارتی که پیغمبر از قول جبرئیل نقل می‌کند؛ عبارت مطلقه است: «لا يؤدّي، لا يؤدّي، لا يؤديها إلا أنت یا رجلٌ منك»؛ یعنی هیچ‌کس این کار را ادا نمی‌کند الا خودت یا مردی از خودت. این اشاره به این کار خاص ندارد و مطلق است. بله، به فرض هم که مطلق نباشد، خود همین دست‌ورزی است که پیغمبر ایشان را امین بر این کار هم ندانست؛ حتی بر اینکه حج انجام بدهد با مردم هم او را امین ندانست، یعنی او را امام حج هم قرار نداد، چه برسد به امام المسلمین.

صفحه ۳۷۵، سطر هجدهم.

«قال: ولم يتولَّ عملاً في زمانه»؛

ابوبکر متصرف هیچ عملی در زمان پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم نشد و کاری را به عهده نگرفت؛ یعنی کاری به عهده او واگذار نشد، این یکی.

دوم:

«و أعطاه سورة براءة »؛

یعنی پیغمبر به ابوبکر سپرد سوره برائت و آن ۹ آیه اولش را، و او هم به سمت مکه حرکت کرد.

«فنزل جبرئيلُ فأمرَهُ بردِّه»؛

پس جبرئیل نازل شد و امر کرد به برگرداندنِ سوره از او؛ سوره را هم ازش بگیرند که او مأمور رساندنِ سوره به اهل مکه نشود.

«و أن لا يقرأها إلا هو أو أحد من أهل بيته»؛

و از جانب خدا آمد که کسی قرائت و ادا نکند این سوره را مگر خود پیغمبر و مردی از اهل بیت او.

«فبعث بها عليا »؛

پس حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم فرستادند و روانه کردند این سوره را به وسیله حضرت امیر علیه‌السلام؛ و برای رساندن این سوره، حضرت امیر را مأمور کردند که شما بروید و این کار را انجام بدهید.

این نشان می‌دهد که در بین همه، حضرت امیر لایق بودند که اهل بیت پیغمبر باشند؛ اینکه بعضی‌ها در مورد اهل بیت بودن حضرت علی شک می‌کنند به جا نیست. خب اینجا آمده که بفرست خودت یا اهل بیتت را، و حضرت هم حضرت امیر را فرستاد؛ پس پیداست که ایشان اهل بیت پیامبرند.

 

استدلال کلامی بر عدم صلاحیت ابوبکر بر اساس ماجرای عزل از ابلاغ سوره برائت

«أقول: هذا طعن آخر على أبي بكر و هو أنه لم يوله النبي صلى الله عليه و آله عملا في حياته »؛

پیغمبر هیچ عملی را به او واگذار نکردند در حیات خودشان اصلاً، جز یک عمل که آن هم به انتها نرسید؛

«جز اینکه حضرت عطا کردند به ابوبکر سوره برائت را و او را امیر الحج فرمودند که با مردم حج انجام بدهد.»

«فلما مضى بعض الطريق»؛

وقتی که ابوبکر مقداری از راه را رفت و از مدینه دور شد به سمت مکه،

«نزل جبرئيل عليه السلام على النبي صلى الله عليه وآله وأمره»؛

جبرئیل علیه‌السلام بر پیغمبر نازل شد و امر کرد پیغمبر را (یعنی ابلاغ امر کرد، وگرنه جبرئیل به پیغمبر امر نمی‌کند؛ ابلاغ امر است از جانب خدا)،

«بردّه وأخذ السورة منه»؛

به برگرداندنِ ابوبکر و گرفتنِ سوره از او، که او سوره را بر اهل مکه نخواند.

«و أن لا يقرأها إلا هو ع أو أحد من أهل بيته»؛

و باز از جانب خدا ابلاغ امر کرد که این سوره را کسی نخواند مگر خود پیغمبر یا مردی از اهل بیت او.

«فبعث بها علياً عليه السلام»[2] ؛

حضرت این سوره را به دست حضرت علی دادند (اولاً)، و او را هم مأمور کردند که امام حج باشد برای مردم و حج مردم را هم انجام بدهد (ثانیاً).

«و هذا يدل على أن أبا بكر لم يكن أهلا لإمارة الحج فكيف يكون أهلا للإمامة بعده ؟»؛

این عمل پیغمبر که سوره را از ابوبکر گرفتند و امامت حج را از ایشان سلب کردند، دلالت می‌کند بر اینکه ابوبکر اهلیت برای امارت حج را نداشت، پس چگونه اهلیت برای امامت بعد از پیامبر (آن هم امامت بر کل مؤمنین) را خواهد داشت؟ کسی که اهلیتش مربوط به حج بود و اجازه ندادند امیر حج باشد، چطور به امامت کل مؤمنین می‌رسد؟

مطلب بعدی در مورد ادای سوره است؛ اینکه ابوبکر را برای ادای سوره امین ندانست؛ خدا امین ندانست و در نتیجه حضرت هم امین ندانستند. کسی که بر ادای یک سوره در حیات پیغمبر امین دانسته نشود:

«و لأن من لا يؤمن على أداء سورة في حياته ع كيف يؤمن على الإمامة بعد النبي صلى الله عليه و آله و سلم.؟»؛

چگونه بر امامت و ادای شریعت و ابلاغ شریعت به امت بعد از پیغمبر امین دانسته می‌شود؟

البته پیامبر هم می‌دانستند که این قضیه به انتها نمی‌رسد و ابوبکر باید سوره را برگرداند، ولی بالاخره این هم نوعی اعلام بود به اینکه ابوبکر لایق نیست و حضرت امیر علیه‌السلام لایق هستند؛ و حضرت خواستند این ابلاغ و این دلیل به وسیله خودِ خدا تبیین بشود تا برای مردم جا بیفتد که جبرئیل به من دستور داده این‌گونه عمل کنم.

 

عدم معرفت ابوبکر به احکام شرعی و قطع دست چپ سارق

«قال: و لم يكن عارفا بالأحكام حتى قطع يسار سارق و أحرق بالنار و لم يعرف الكلالة و لا ميراث الجدة و اضطرب في أحكامه و لم يحد خالدا و لا اقتص منه.»؛

عارف به احکام نبود. خب معلوم است امامی که مفسر احکام است و آمده که شریعت پیغمبر را ادامه بدهد و احکام پیغمبر را اجرا کند، اگر عارف به حکم نباشد چطور می‌تواند امام باشد؟

« و أما الأولى فلأنه قطع سارقا من يساره و هو خلاف الشرع »؛

دستِ چپِ سارق را قطع کرد؛ در حالی که دستِ راستِ دزد در مرتبه اول قطع می‌شود. اگر دست راستش قطع شده بود، در بار بعدی دست چپش را قطع می‌کنند، نه در مرتبه اول؛ اما ایشان در ابتدا دست چپ دزد را قطع کرد که خب خلاف شریعت است.

 

ماجرای فجاءه سلمی و عقوبت او با آتش بر خلاف نهی صریح پیامبر (ص)

« و أحرق الفجاءة السلمي بالنار »؛

شخصی را به آتش سوزاند (که بعداً داستانش را عرض می‌کنیم)؛ در حالی که سوزاندن به آتش حقِ کسی نیست و کسی حق ندارد کسی را به آتش بسوزاند. در شریعت سوزاندن مجاز نیست.

«ولم يعرف الكلالة»؛

معنای کلاله را که در قرآن آمده بود نمی‌دانست. خب یک نفر عادی نداند مشکلی ندارد، اما کسی که می‌خواهد امام مسلمین باشد این معنا را نداند و با قرآن آشنا نباشد اشکال دارد.

«ولا ميراث الجدة»؛

زنی ازش پرسید میراث جده چیست؟ نمی‌دانست جواب بدهد؛ گفت بپرسم تا خبر بدهند. بعداً اهل سنت برداشته‌اند و گفته‌اند که گفته است «از خدا بپرسم»؛ خیال می‌کنند پیغمبر است که بشود از خدا بپرسد! حضرت امیر ادعا نکرده که از خدا بپرسم، اما به این گفته‌اند که گفته است «از خدا بپرسم» و بعداً رفته از صحابه پرسیده است؛ این چطور از خدا پرسیدنی است؟ حالا «از خدا بپرسم» را آن کسی که این جعل را کرده آورده، ولی در نقل‌های مختلف نیست؛ در بعضی نقل‌ها آمده که «از خدا می‌پرسم». این دروغ انقدر واضح است که خب ابوبکر رفته از صحابه پرسیده؛ این دو تا عبارت به هم اصلاً نمی‌سازند.

«واضطرب في أحكامه»؛

در احکامی که صادر می‌کرد مضطرب بود؛ یعنی یکسان حکم نمی‌کرد. در یک قضیه حکمی می‌کرد، همون قضیه دو مرتبه اتفاق می‌افتاد و حکم دیگری می‌کرد؛ اضطراب در احکام داشت. در حالی که قضیه واحده بود و موضوع واحد بود، اما مختلف حکم می‌کرد و حکم قبلی‌اش یادش نبود.

«ولم يحدّ خالداً»؛

خالد را که زنا کرده بود حد نزد، و خالد را که آدم کشته بود مجازات نکرد؛ فقط به خاطر اینکه به ایشان علاقه داشت.

اولین طعنی که خواجه در این عبارت آورده این بوده که ایشان عارف به احکام نیست. در قبل ما کبرا را گفتیم که امام باید عارف به احکام باشد، الان صغرا را اضافه می‌کنیم که ایشان عارف به احکام نبود؛ نتیجه می‌گیریم پس امام نبود؛ چون شرط امامت را (که عارف به احکام بودن بود) نداشت.

« أقول: هذا طعن آخر في أبي بكر و هو أنه لم يكن عارفا بالأحكام فلا يجوز نصبه للإمامة »؛

عارف به احکام نبوده (این صغرا)، و کسی که عارف به احکام نیست نصبش به امامت جایز نیست (این کبرا که البته در اینجا به صورت نتیجه آمده است).

«أما المقدمة الثانية فقد مضت»؛

اما مقدمه ثانیه که کبراست قبلاً گذشت (البته در عبارت قبلی در مسئله سوم گذشت که «أن الإمام يكون أفضل من غيره»؛ یعنی باید افضل از غیر باشد و در علم باید برتر باشد و عارف به همه احکام باشد؛ چون ائمه مأمور به ابلاغ و اجرای احکام بعد از پیغمبر هستند، پس باید عارف به احکام باشند).

دلیل بر این صغرا (که عارف به احکام نبود) چیست؟ دلیل این است:

«فإنه قطع سارقاً من يساره وهو خلاف الشرع»؛

دست چپ سارقی را قطع کرد در حالی که این خلاف شریعت است و سارق دست راستش قطع می‌شود در مرحله اول، نه دست چپ.

 

ماجرای فجاءه سلمی و عقوبت او با آتش بر خلاف نهی صریح پیامبر (ص)

«وحرق الفجاءة السلمي بالنار»؛

فجاءه اسمش إیاس بوده از قبیله بنی‌سلیم. او را می‌آورند پیش ابوبکر؛ او به ابوبکر می‌گوید: «من یک مسلمانی هستم؛ اگر مرا مسلح کنید، مرتدها را می‌کشم و شما را از شر ارتداد آن‌ها خلاص می‌کنم.» ابوبکر می‌بیند پیشنهاد خوبی است؛ به او اسب می‌دهد برای سوار شدن و شمشیر می‌دهد برای جنگیدن و او را می‌فرستد برای جنگ با مرتدین. او می‌آید و به جای اینکه به عهدش وفا کند، قطع طریق (راهزن) می‌شود؛ دزد می‌شود. به مردم می‌گوید که هرچه دارید بدهید؛ اگر به او می‌دادند مالشان را می‌گرفت و رهایشان می‌کرد، وگرنه می‌کشتشان.

خبر به ابوبکر می‌رسد که این شخص دارد سوءاستفاده می‌کند از آنچه که تو به او دادی. ابوبکر کسی را می‌فرستد و می‌گوید: «برو دستگیرش کن و بیاورش؛ یا بکشش یا زنده بیاورش.» او هم می‌رود و جنگ می‌کنند؛ از اطراف این فرستاده‌ای که ابوبکر گسیل کرده بود چند نفر کشته می‌شوند و از آن طرف هم همین‌طور. إیاس می‌بیند که جنگ خیلی شدید است و مسلمان‌ها رهایش نمی‌کنند و این‌طور نیست که بتواند از عهده برآید؛ می‌گوید به آن کسی که ابوبکر فرستاده (ظاهراً اسمش طریفة بوده)، به طریفة می‌گوید: «تو امیری هستی که ابوبکر فرستاده تو را به جنگ من، من هم امیری هستم که ابوبکر فرستاده من را به جنگ مرتدین؛ هر دومان منصوبِ ابوبکریم و هر دو امیریم. حالا من خلاف کردم، بالاخره اینکه مشکلی درست نمی‌کند؛ هر دو را نصب کرد، تو را نصب کرد به اینکه من را بگیری و من را نصب کرد به اینکه مرتدین را بکشم، پس فرقی بین ما نیست.»

طریفة به او می‌گوید: «اگر این‌طور است پس بیا برویم پیش ابوبکر؛ هرچه او گفت هر دومان می‌پذیریم.» می‌گوید: «باشد.» اسلحه را می‌گذارد کنار و می‌روند پیش ابوبکر. ابوبکر حکم می‌کند که ببریدش در بقیع و بسوزانیدش؛ می‌برند آنجا و جسدش را در آتش می‌سوزانند. جریان فجاءه سلمی این است که به آتش او را سوزاند؛ در حالی که هیچ‌کس حق آتش زدن دیگری را ندارد. حتی می‌گویند حیوانات را هم نسوزانید، حتی حشرات را نسوزانید؛ می‌گویند هیچ حیوانی را نسوزانید به خاطر اینکه سوزاندن مخصوص خداست.

« و أحرق الفجاءة السلمي بالنار و قد نهى النبي صلى الله عليه و آله و سلم عن ذلك و قال لا يعذب بالنار إلا رب النار »؛

و فجاءه سلمی را به آتش سوزاند؛ در حالی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله از سوزاندن مردم نهی فرمود و فرمود: «لا يعذّب بالنار إلا ربُّ النار»؛ فقط پروردگارِ آتش که خداست حق دارد عذاب به نار کند و دیگران حق ندارند عذاب کنند. خب این خلافِ نهیِ پیغمبر عمل کرده است؛ کسی که خلافِ نهیِ پیغمبر عمل کند که نمی‌تواند امام و خلیفه باشد.

 

جهل ابوبکر به معنای «کلاله» در قرآن کریم و حکم به رأی شخصی

مطلب بعدی:

«وسُئل عن الكلالة فلم يعرفها»؛

از کلاله که در سوره نساء آمده در مورد ارث ازش سؤال کردند، پس ندانست چه بگوید دربارۀ آن؛

« ثم قال أقول فيها برأيي فإن كان صوابا فمن الله و إن كان خطأ فمني و من الشيطان و الحكم بالرأي باطل»؛

و گفت: «من درباره کلاله به رأیِ خودم حرف می‌زنم؛ اگر صواب و درست باشد از جانب خداست، و اگر خطا باشد از جانب من و شیطان است.»

این صغرا و کبرا؛ حکمِ به رأی در اسلام باطل و بدعت است، و کار باطل مرتکب شدن صلاحیت امامت را نفی می‌کند؛ علی‌الخصوص که ما در امام، معصوم بودن را شرط کردیم.

 

جهل ابوبکر به میراث جده و تزلزل علمی او در احکام شرعی

مورد بعدی:

« و سألته جدة عن ميراثها فقال لا أجد لك شيئا في كتاب الله و لا سنة نبيه ارجعي حتى أسأل »؛

زنی که جده یک میتی بود از ابوبکر سؤال کرد که ارثِ من چقدر است؟ گفت: «من در کتاب خدا چیزی برای تو نمی‌یابم و در سنت پیغمبر هم حقی نمی‌بینم؛ برگرد تا سؤال کنم و بهت خبر بدهم.» (اینجاهاست که بعضی‌ها لفظ "الله" را اضافه کرده‌اند و جعل کرده‌اند تا برگردد و بپرسد، تا اهمیتی برای ابوبکر بتراشند که چقدر مهم است که مستقیم با خدا حرف می‌زند و سؤال می‌کند و جواب می‌شنود!)

« فأخبره المغيرة بن شعبة و محمد بن مسلمة أن النبي صلى الله عليه و آله أعطاها السدس. »؛

پس مغیره بن شعبه و محمد بن مسلمه بهش خبر دادند که پیامبر صلی‌الله علیه و آله به جده سدس (یک‌ششم) می‌دادند؛ و آن وقت فهمید که در سنت نبی بوده است.

«واضطرب في كثير من الأحكام»;

و در بسیاری از احکام اضطراب داشت؛ یعنی حکم‌های گوناگون می‌کرد و حکمِ ثابت و استواری نداشت.

« و كان يستفتي الصحابة فيها »؛

و در احکام هم از صحابه سؤال می‌کرد و استفسار می‌نمود و خودش بلد نبود و از دیگران سؤال می‌کرد.

« و ذلك يدل على قصور علمه و قلة معرفته »؛

و این دلالت می‌کند بر کم بودنِ علمش و قلتِ معرفت او.

البته طرف مقابل به تواضع او اشاره می‌کنند؛ اما معلوم است که آن تواضع اهمیتی برای ابوبکر به حساب نمی‌آید؛ زیرا که تواضعِ جاهل فاقد ارزش کلامی برای منصب امامت است. حالا ممکن است بگویند بالاخره به وظیفه‌اش عمل کرده و پرسیده است؛ جواب این است که در بین صحابه نمی‌توانسته خلاف عمل بکند چون آن‌ها ساکت نمی‌شدند؛ پیامبر از بینشان رفته بود و امر به معروف را چنان واجب کرده بود که کسی نمی‌توانست تخلف کند و اگر خلیفه خلاف عمل می‌کرد بلافاصله تذکر می‌دادند، لذا او خودش موظف بود که بپرسد. شاید هم قصدش پوشاندن جهلش بوده است.

ماجرای قتل مالک بن نویره توسط خالد بن ولید و عذر تراشی ابوبکر

سوال:

پاسخ: این احتمال هم هست که می‌پرسیده نه به خاطر اینکه حالا از خدا بترسد، به خاطر اینکه می‌ترسیده مردم به او اعتراض کنند. بالاخره چون بین صحابه افرادی بودند که مسائل را می‌دانستند، اگر می‌خواست خلاف کند تذکر می‌دادند و آبروییش می‌رفت و بدتر می‌شد؛ پس این را نمی‌شود اهمیتی برای ایشان حساب کرد و گفت تواضع ایشان بوده است. اولاً بیان کردم جاهل باید تقاضای علم کند و بپرسد، ثانیاً ایشان وحشت از این داشته که صحابه بر او خرده بگیرند.

اگر تواضع به خاطر این باشد که راهی نداشته باشد و از او سؤال کنند و اطلاع نداشته باشد، این دیگر صفت اخلاقی و تواضع نیست؛ چون تحلیلِ آن نشان می‌دهد تواضعی است که از روی ناچاری دارد انجام می‌دهد.

طعن بعدی: به ابوبکر خبر دادند که مالک بن نویره زکات نمی‌دهد؛ خالد بن ولید را فرستاد که برو زکات را از او بگیر. سنی‌ها می‌گویند که زکات نداد و کشته شد؛ ولی در تاریخ داریم که او زکات را منع نکرده بود، بلکه حاضر شد زکات بدهد؛ اما در یک نقل‌های صحیحی داریم که ایشان نگفته زکات نمی‌دهم، بلکه گفته: «به تو زکات نمی‌دهم؛ تو خلیفه پیغمبر نیستی، من به خلیفه واقعیِ پیغمبر زکات می‌دهم.» و این بدتر از زکات ندادن بوده برای آن گروه؛ که ایشان به خاطر اینکه ابوبکر را خلیفه نمی‌دانسته زکات نداده، نه اینکه اصلاً نمی‌خواسته زکات بدهد. خب به قول آقایان، هر کس خلیفه را خلیفه نداند مرتد است! خالد بن ولید با او می‌جنگد و او را می‌کشد، در حالی که او بی‌پناه بوده و مسلمانی کشته شده و قاتل باید قصاص بشود. بعد هم بدون اینکه بگذارد عده زنِ مالک تمام بشود، در همان شب با او همبستر می‌شود (به بعضی اقوال زنا می‌کند و به بعضی اقوال نکاحش می‌کند؛ که هر دو صورت یکی است؛ وقتی عده تمام نشده، زناست دیگر؛ حالا چه عقد بخواند و چه نخواند فرقی نمی‌کند).

بعد که برمی‌گردد، صحابه به ابوبکر می‌گویند که خالد هم آدم کشته و هم زنا کرده است؛ حدش بزن و قصاصش کن. حتی عمر هم به ابوبکر اعلام می‌کند و امرش می‌کند که این کار را انجام بدهد و خالد را عزل کند، اما ابوبکر زیر بار نمی‌رود و می‌گوید: «خالد شمشیری از شمشیرهای خداست که پیامبر این شمشیر را آشکار کرد و از غلاف درآورد، و من دوباره آن را در غلاف نمی‌کنم»؛ یعنی مجازاتش نمی‌کنم و می‌گذارم این شمشیر برهنه باشد تا به اسلام خدمت کند! شاید به همین جهت است که الان سنی‌ها خالد را «سیف‌الله» می‌دانند؛ چون ابوبکر این‌گونه نامیدش.

« و قتل خالد بن الوليد مالك بن نويرة و واقع امرأته ليلة قتله و ضاجعها فلم يحده على الزنا و لا قتله بالقصاص و أشار عليه عمر بقتله و عزله فقال لا أغمد سيفا شهره الله على الكفار. »؛

نه حدِ زنا بر او اجرا کرد و نه او را به خاطر قصاص کشت؛ در حالی که عمر به او اشاره کرد (با کلمه "علی" متعدی شده؛ یعنی امر کرد عمر ابوبکر را بر قصاص و قتلِ او و عزلِ او). ابوبکر جواب داد: «غلاف نمی‌کنم شمشیری را که خدا آن را بر کفار برهنه و آشکار کرده است.»

 

اشکال کلامی دفن ابوبکر در بیت پیامبر اکرم (ص) و مخالفت با آیات قرآنی

طعن بعدی:

«ودفن في بيت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم»؛

در خانه پیغمبر دفن شد، در حالی که هیچ سهمی از خانه نداشت. البته گفتند که از سهم دخترش عایشه دفن شد؛ اما قرارِ خودشان این بود که هرچه پیغمبر باقی گذاشته صدقه باشد و ارثی نباشد، پس چطور از سهم دخترش می‌تواند آنجا دفن بشود؟ طبق مبنای خودِ این‌ها راه توجیه ندارد دفن در خانه پیغمبر، حتی از طریق دخترش هم نمی‌شود؛ به خاطر اینکه اجازه ورود نیست. ما معتقدیم که در خانه پیغمبر نمی‌شود رفت بدون اجازه؛ قرآن هم گفته است ﴿لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ﴾[3] . آن‌ها می‌گویند ارث بوده و از طرف ارث حق داشته برود؛ جواب این است که خودتان ارث را منتفی کردید! در آیه قرآن داریم که در زمان حیات پیغمبر بدون اجازه وارد نشوید؛ حالا یا بعد از ممات به طریق اولیٰ نباید بدون اجازه وارد شد، یا به طریقِ مساوی؛ چون پیغمبر حیاتش با موتش فرقی نمی‌کند و ایشان در زمان حیاتشان مالک هستند و در زمان وفاتشان هم همین‌طور. پس چه به طریقِ اولیٰ و چه به طریقِ مساوی، نهی داریم از ورود به خانه پیغمبر؛ و او با وجود نهی، در آنجا دفن شد.

البته این جرم برای خودِ او نیست؛ زیرا دیگران دفنش کردند، خودش که خودش را دفن نکرده است؛ مگر اینکه وصیت کرده باشد که: «من را آنجا دفن کنید»؛ که در این صورت خلاف بر او هم بار می‌شود. اما دفن‌کنندگان هر کس بودند بر آن‌ها اعتراض وارد است؛ از جمله احتمال دارد که عمر هم جزو دفن‌کنندگان بوده و بعید است عمر که وصیِ او بوده در دفنِ او شرکت نکرده و نظارت نداشته باشد. البته حالا این را ما وارد بر خودِ ابوبکر نکنیم، بر اطرافیانش وارد است؛ اما بر خودِ ایشان هم شاید اگر وصیت کرده باشد مسلم است، و نشان می‌دهد که بالاخره خودش هم یک مقداری مشکل داشته که قرار بر این شده که آنجا دفن بشود. البته این را به اصطلاح صراحت نمی‌شود گفت؛ اگر واقعاً در بحث ما واقع بشویم، از این طعن چندان استفاده‌ای نمی‌توانیم ببریم.

«ودفن في بيت رسول الله صلى الله عليه وآله»؛ در حالی که خداوند متعال نهی کرده بود از دخول در بیت رسول در حال حیاتش به غیر اذن. ظاهراً احتمال وصیت هست؛ من نشد مراجعه کنم ببینم. این معنا تماماً در کتاب شریف «الغدیر» آمده با تفصیل فراوان. آن داستان فجاءه سلمی هم که من گفتم تقریباً می‌شود گفت عینِ الغدیر نقل شده است؛

سوال:

پاسخ: در جلد هفتم الغدیر داستان فجاءه آمده است. بقیه هم در الغدیر آمده؛ حالا باید الغدیر را دید. من توجه نکردم و غفلت کردم مراجعه کنم ببینم دستورِ خودش بوده که من را آنجا دفن کنید یا بدون دستور رفت؛ اگر دستور بوده که خب هیچی. شارح می‌گوید بعداً که در شرح ابن ابی الحدید بوده، جزءِ طعن‌های ابوبکر مذکور است.

سوال:

پاسخ: بله، مثل اینجا که ذکر شده، آنجا هم ذکر شده است.

 

هجوم به خانه حضرت زهرا (س) و تهدید به آتش زدن آن

طعن بعدی: گروهی را فرستاد که بروید خانه حضرت امیر علیه‌السلام و حضرت را برای بیعت بیاورید و خانه را بسوزانید؛ که عمر هم رئیسِ آن گروه بود. بعد که وارد شد گفت: «علی را بیاورید وگرنه اینجا را آتش می‌زنم.» به او گفتند که: «فاطمه در این خانه است!» گفت: «باشد؛ فاطمه هم باشد آتش بزنید.» البته از اینجا به بعدش اختلاف است؛ شیعه‌ها می‌گویند آتش هم زد، ولی سنی‌ها بسیاری‌شان می‌گویند فقط تهدید کرد و به آتش نرسید. به هر حال، همان تهدیدش کافی است. ما حالا معتقدیم که آتش زد، اما فرض کنید حرفِ سنی را بگیریم؛ چون ظاهراً در کلمات سنی‌ها نداریم که آتش زد. در بعضی از کتاب‌ها که من دیده‌ام، نگفته‌اند که آتش زد، بلکه فقط تهدید به آتش کرده است؛ اما همان تهدید به آتش برای طعن کافی است. اولاً وارد خانه کسی شدن بدون اجازه، و حضرت امیری را که این‌همه مورد توجه پیغمبر بودند با اجبار بردن، و لااقل حضرت فاطمه را ترساندن؛ این‌ها همه طعن است و مایه سقوط از مقام انسانیت است، چه رسد به مقام امامت.

سوال: صاحب الغدیر شعرِ قشنگی در این باره آورده؛ تمام قصیده را می‌گوید که چگونه او (عمر) اشجعِ ناس نبود، اما توانست برود درِ خانه امیرالمؤمنین شجاعت کند و بگوید آتش بزنید.

پاسخ: حالا ممکن است در شعر آمده باشد، ولی در تاریخ لااقل در بعضی از تواریخِ اهل سنت هست. به ذهنم می‌آید که یکی از آشناهای خودِ من ادعا می‌کرد در یک کتابی از کتاب‌های خودِ سنی‌ها، آتش زدن را دیده، نه فقط تهدید کردن را؛ و اسمِ این کتاب را هم به من گفت. اگر آن باشد، خب این واقعه در کتب آن‌ها هم آمده است. ما کتاب‌هایی را که خودِ آن‌ها قبول دارند می‌گوییم.

«وبعث إلى بيت أمير المؤمنين عليه السلام»؛

کسی را فرستاد یا کسانی را فرستاد به بیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام، که سرکرده‌شان عمر بود، چون حضرت بیعت نفرموده بودند؛

«فأضرم فيه النار»؛ پس برافروخت در آن بیت آتش را؛ در حالی که در آن بیت فاطمه علیهاالسلام بود، حسن و حسین علیهماالسلام بودند و جماعتی از بنی‌هاشم بودند؛ و رنجاندن و ترساندنِ هیچ‌کدام از این‌ها جایز نبود.

 

جنایات هجوم به بیت وحی و سقط حضرت محسن (ع) در کلام علامه حلی

و طعن بعدی:

«وردَّ عليه الحسنان»؛

امام حسن و امام حسین بر او رد کردند؛ بالای منبر رفته بود و آن‌ها آمدند و گفتند که: «این جای پیغمبر است و جایگاه ماست و جای تو نیست.» خب این‌ها سیدا شباب أهل الجنة بودند و پیغمبر هم برخلافِ این‌ها حرفی نزده بود و همۀ کارهایشان مورد امضا بود. این‌ها دارند بر ابوبکر رد می‌کنند، و ردِ این‌ها بر ابوبکر بالاخره به منزله یک ردِ مهم و معصومانه است؛ اصلاً جا برای ابوبکر دیگر نمی‌ماند. حتی اگر ما عصمت را طبق نظر سنی‌ها نپذیریم و هم‌طراز با آن‌ها بحث کنیم، باز هم ردِ این‌ها بر او ردی قابل توجه و شایان اعتناست.

« و رد عليه الحسنان لما بويع و ندم على كشف بيت فاطمة عليها السلام. »؛

وقتی مورد بیعت قرار گرفت و بر منبر رفت، امام حسن و امام حسین او را رد کردند و بهش گفتند: «از منبرِ جد ما بیا پایین.»

و طعن بعدی:

«وندم على كشف بيت فاطمة عليها السلام»؛

در آخر عمرش پشیمان شده بود که: «کاش من کسانی را به خانه حضرت فاطمه نمی‌فرستادم»؛ یعنی اینکه در را باز کردند و هجوم آوردند؛ بالاخره از این ناراحت بود.

«أقول: هذه مطاعن أُخر في أبي بكر»؛

یکی اینکه دفن شد در بیت رسول الله صلی‌الله علیه و آله، در حالی که خداوند نهی فرموده بود از دخول در بیت به غیر اذنِ پیامبر در حال حیاتش (این حال حیات، متعلق به دخول است؛ یعنی نهی از دخول شدیم در حال حیات ایشان، پس چگونه بعد از وفات وارد شدند؟ بعد از وفات که بدتر است؛ در حال حیات باز احتمالِ کسب اجازه هست، اما بعد از وفات راهی برای اجازه گرفتن نیست).

طعن بعدی:

«وبعث إلى بيت أمير المؤمنين عليه السلام لما امتنع من البيعة جماعةً»[4] ؛

چون حضرت از بیعت امتناع کردند، گروهی را فرستاد؛

« فأضرم فيه النار و فيه فاطمة و الحسن و الحسين و جماعة من بني هاشم »؛

این تیکه را مرحوم علامه اضافه می‌کند بر متنِ خواجه (خواجه این را نداشت):

« و أخرجوا عليا ع كرها »؛ حضرت امیر را با ناراحتی و به اجبار از خانه بیرون آورد؛

«وكان معه الزبير»؛ و زبیر با حضرت بود (زبیر پسرعمه حضرت بود و این دو تا هر دو را با هم آوردند)؛

« فكسروا سيفه و أخرجوه من الدار »؛ شمشیر زبیر را شکستند و او را از خانه بیرون کردند.

« و ضربت فاطمة عليها السلام فألقت جنينا اسمه محسن »؛

و این مطلبی است که باز مرحوم علامه اضافه می‌کند و در کلام خواجه نبود؛ و ضربه زدند به حضرت فاطمه علیهاالسلام، پس جنینش را سقط کرد (جنینش اسمش محسن بود).

 

اعتراض امام حسن و امام حسین (ع) به صعود ابوبکر بر منبر پیامبر (ص)

طعن بعدی:

« و لما بويع أبو بكر صعد المنبر فجاءه الحسنان عليهما السلام مع جماعة من بني هاشم و غيرهم »؛

با ابوبکر بیعت شد و بالای منبر رفت که صحبت کند؛ پس امام حسن و امام حسین علیهماالسلام آمدند با جماعتی از بنی‌هاشم و غیر بنی‌هاشم،

«وأنكروا عليه»؛ و بر او این کار را انکار کردند و ناپسند دانستند و گفتند کار خطایی کردی؛ این منبر، منبرِ تو نیست.

« و قال له الحسن و الحسين عليهما السلام هذا مقام جدنا لست له أهلا »؛

و به او گفتند: «این مقامِ جد ماست و تو اهلِ آن نیستی.» این شهادت از کسانی است که به نظر ما معصومند و به نظر اهل سنت مورد محبت و تأیید پیامبرند؛ علی‌أی‌حال اعتراضشان ردِّ معصوم است که تخلف‌بردار نیست.

 

حسرت ابوبکر در حال احتضار از هجوم به خانه حضرت زهرا (س)

طعن بعدی:

« و لما حضرته الوفاة قال ليتني تركت بيت فاطمة لم أكشفه. »؛

وقتی وفات ابوبکر حاضر شد (یعنی وقتِ مرگش شد)، گفت: «ای کاش خانه فاطمه را رها می‌کردم و درِ خانه را باز نمی‌کردم و هجوم نمی‌آوردم و راه را برای ورودِ دیگران هموار نمی‌کردم.»

«وهذا يدل على خطائه في ذلك»؛

این پشیمانی و اظهار پشیمانی دلالت می‌کند که در این مسئله خطا کرده است؛ حتی خودش هم خودش را خطاکار می‌بیند. وقتی خودش معترف به خطای خودش بوده، دیگر سنی‌ها حق ندارند بگویند او خطا نکرده است؛ با این اظهارِ پشیمانی، کار تمام است.

حکم عمر به رجم زن حامله و مخالفت حضرت علی (ع)

آن‌ها هم باید به این خطا اقرار کنند [و بپذیرند که او به خطای خود اعتراف کرده است].

طعن بعدی و حاشیه‌ای که بالای واژه‌اش نوشته است: «بل علی هذا يدل على خطئه في ذلك»؛ یعنی فراتر از نقطه گذاشتن، می‌گوید خطا نموده است.

بله، کتاب ما حاشیه‌ نویسی عربی دارد، ذیل تحقیقاتش این را نوشته است؛ مصحح نوشته: «بل علی خطیئه» یا «علی غلطه». بله دیگر، حالا هرچه مصحح نوشته است؛ ولی نخواسته تصحیح کند و این یک قانون در نوشتن است که گاهی مطلبی را حذف می‌کنند، در منقول آمده که مطلبی را حذف می‌کنند تا ذهن خواننده همه جا برود و این مبالغه‌اش خیلی بیشتر است؛ اگر مطلب را صریح بگویند فهمیده می‌شود، اما اگر حذفش کنند ذهن تا آن آخرِ کار می‌رود. بله.

تا اینجا طعن‌هایی که بر ابوبکر وارد بود ذکر شد؛ حالا می‌خواهیم طعن‌های عمر را بگوییم:

« قال: و أمر عمر برجم امرأة حامل و أخرى مجنونة فنهاه علي ع فقال لو لا علي لهلك عمر. »؛

امر عمر به رجمِ زنی که حامله بود، و امر او به رجمِ زنِ دیگری که مجنونه بود؛ ولی این امر در هیچ‌کدام به نتیجه نرسید، به خاطر اینکه حضرت امیر علیه‌السلام جلویش را گرفتند؛ پس نهی فرمود او را حضرت علی، و او متنبه شد و فهمید که کارش خطا بوده و خوشحال شد از اینکه خلافی مرتکب نشده است، پس گفت: «لولا عليّ لهلك عمر». این اقرارِ او با این تعبیر، عدمِ امامت را برای عمر ثابت می‌کند؛ زیرا با وجود هر یک از این جهالت‌ها امامت ممتنع است، تا چه رسد که این‌همه زیاد باشد.

أقول: هذا طعن على عمر يمتنع معه الإمامة له و هو أن عمر أتي إليه بامرأة قد زنت و هي حامل فأمر برجمها فقال له علي ع

عمر زنی را که باردار بود پیش او آوردند و او امر به رجمش کرد. پس حضرت علی علیه‌السلام به او فرمود: «إن يكن لك عليها سبيل، فلا سبيل لك على ما في بطنها»؛ اگر تو راهی و حکمی بر خودِ این زن داشته باشی، بر حملِ او (بچه داخل شکمش) دیگر راهی نداری.

این تعبیرِ «إن يكن لك عليها سبيل» خیلی حرفِ علمی و کلامیِ عمیقی را به همراه دارد؛ فرمودند «اگر راهی داشته باشی»، یعنی نفرمودند که تو بر خودِ زن حقِ رجم داری؛ بلکه فرمودند اگر بر فرضِ محال راهی بر خودِ زن داشته باشی، بر حملش دیگر راهی نداری. می‌توانستند بفرمایند که تو حق داری زن را رجم کنی ولی بچه‌اش را حق نداری رجم کنی، اما این را نفرمودند؛ بلکه گفتند «اگر حقی داشته باشی». این خودِ حرف زدن نشان می‌دهد که حضرت او را به عنوان حاکمِ مشروع و صاحبِ حقِ قضاوت نمی‌شناسند؛ حتی بعد از بیعتِ اجباری. این وقایع بعد از بیعتِ اجباری بوده است؛ پس حضرت تا آن آخر هم خلافتِ او را قبول نداشتند (چون بعضی‌ها می‌گویند با بیعت کار تمام شد؛ در حالی که بیعتِ ظاهری شد ولی تمام نشد و این نشان می‌دهد حضرت قبول نداشتند؛ سال‌ها از حکومت گذشته بود و ابوبکر دورانش تمام شده بود و حالا دوران عمر بود، با وجود این حضرت قبول نکردند). پس عمر منصفانه تسلیم شد و دستورش را پس گرفت و زن را رجم نکرد و گفت: «لولا عليّ لهلك عمر».

 

حکم عمر به رجم زن مجنون و سخن معروف او «لولا علي لهلك عمر»

مطلب بعدی:

« و أتي إليه بامرأة مجنونة قد زنت فأمر برجمها »؛

پیش او یک زنِ مجنون دیگر آوردند که زنا کرده بود و او امر به رجمش کرد. پس حضرت علی علیه‌السلام فرمود: « فقال له علي ع إن القلم مرفوع عن المجنون حتى يفيق فأمسك »؛ قلمِ تکلیف از مجنون برداشته شده است تا زمانی که افاقه پیدا کند و خوب بشود. پس او سکوت و تمکین کرد و دستورش را پس گرفت و این زن را هم رجم نکرد و گفت: «لولا عليّ لهلك عمر».

این صغراست، کبرا هم این است: «و من يخفى عليه هذه الأمور الظاهرة في الشريعة كيف يستحق الإمامة»؛ کسی که این امورِ ظاهر در شریعت برایش مخفی است، چطور می‌تواند مقامِ امامت را داشته باشد و امورِ مخفیِ شریعت را تفسیر کند؟ این امورِ ظاهر را نمی‌داند، امورِ مخفی را چطور می‌خواهد بیان کند؟ چون بالاخره وصیِ پیغمبر که می‌آید، درسته که می‌خواهد شریعت را اجرا کند، ولی لابلای این احکام شرایطی فراهم می‌شود و احکامِ ثانویه به وجود می‌آید (که خودِ سنی‌ها هم به حکمِ ثانوی معتقدند)؛ این حکمِ ثانوی را کی باید اجرا کند و کی باید تشخیص بدهد؟ کسی که وارد نیست؟ یا کسی که عالم است؟ بنابراین وصیِ پیغمبر باید بر کلِ شریعت مسلط باشد و استنباطِ حکم بکند، و نباید نسبت به شریعت جاهل باشد، آن هم به این قسمت‌های ظاهرِ شریعت.

 

انکار رحلت پیامبر اکرم (ص) توسط عمر و جهل او به آیات وفات

مطلب بعدی این است که در وقتِ موتِ پیغمبر، وقتی وارد شد و دید پیغمبر در حجره خوابیده‌اند، گفتش که: «پیامبر نمرده است و نخواهد هم مرد»؛ هم صیغه ماضی به کار برد و هم صیغه مضارع («لم يمت ولن يموت»). گفت نمرده و نمی‌میرد، بلکه زنده است و آماده است که دست‌ها و پاهای مردانی را که به نفاق گرویده‌اند قطع کند؛ یعنی دارد می‌گوید هنوز پیغمبر زنده هستند و آن کارهای قبلی را ادامه خواهند داد. بعد ابوبکر وارد می‌شود و می‌بیند که عمر این‌طوری شایعه‌سازی می‌کند؛ برایش آیاتِ قرآن را می‌خواند که پیغمبر هم می‌میرد و بقیه هم می‌میرند؛ چندین آیه می‌خواند. ابوبکر می‌گوید و عمر می‌گوید: «آیا این‌ها آیاتی است که تو می‌خوانی و در قرآن هست؟» سؤال می‌کند و می‌گوید: «بله در قرآن هست.» خلیفه خبر ندارد از آیاتِ قرآنی! در یک‌جا دارد که گفت: «تا حالا گویا این آیات را من نشنیده بودم»؛ یعنی اصلاً نخوانده بود و تدبر در قرآن نکرده بود و این آیه اصلاً به گوشش نخورده بود و به چشمش نیامده بود. خب، خلیفه‌ای که از آیاتِ قرآن خبر ندارد چطور می‌خواهد جهان اسلام را هدایت کند؟

« قال: و تشكك في موت النبي صلى الله عليه و آله و سلم حتى تلا عليه أبو بكر: إنك ميت و إنهم ميتون فقال كأني لم أسمع هذه الآية. »؛

شک و تردید عمر در موتِ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم، تا اینکه ابوبکر بر او تلاوت کرد این آیه را که: «همانا تو می‌میری و آن‌ها نیز می‌میرند»؛ پس عمر گفت: «گویا من این آیه را تا حالا نشنیده بودم.» در بعضی نقل‌ها دارد که سؤال کرد: «آیا این آیه قرآن است که تو می‌خوانی؟» و آن‌ها گفتند: «بله.» که هر کدام باشد کافی است؛ چه بگوید «من نشنیده بودم این آیه را» و چه بپرسد که «آیا این آیه قرآن است؟»، هر دو نشان‌دهنده جهلِ اوست.

« أقول: هذا طعن آخر و هو أن عمر لم يكن حافظا للكتاب العزيز »؛

این طعنِ دیگری است و آن اینکه عمر حافظِ کتابِ عزیز نبوده؛

«ولم يكن متدبراً لآياته»؛

و با تدبر آیات را نخوانده بود؛ پس صلاحیت برای مقامِ امامت ندارد.

سوال:

پاسخ: توضیحِ این مطلب این است که عمر در هنگامِ وفاتِ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم گفت: «به خدا قسم محمد صلی‌الله علیه و آله و سلم نمرده است؛ و زنده است تا اینکه قطع کند دست و پای مردانی را که مستحقِ قطع شدنِ دست و پایشان هستند.» منظورش این بوده که زنده است تا بجنگد و گروهی را بکشد. خب ممکنه بگویید قطع دست و پا کارِ شایسته‌ای نیست و از پیغمبر بعید است؛ جواب این است که این کلامِ کسی است که در خشونت ضرب‌المثل بود. بله، پیغمبر هیچ‌وقت این‌جور کارها نمی‌کردند؛ پیغمبر که رحمت‌للعالمین هستند هیچ‌وقت این‌جوری تهدید نمی‌کردند. این کلامِ خودِ عمر است و کنایه از مقاتله و جنگ است که یعنی پیغمبر زنده است و هنوز هم باید بجنگد با منافقین و کفار. او این‌طور تعبیر می‌کند؛ این تعبیرِ عمر است، تعبیرِ کسی است که خشن بوده و از او این چیزها بعید نیست. ما نگرانِ این تعبیر هم نیستیم، چون گوینده‌اش را می‌شناسیم.

پس زمانی که ابوبکر او را آگاه کرد به قوله تعالی: ﴿إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُمْ مَيِّتُونَ﴾[5] و باز به قولِ خداوند که: ﴿وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ﴾[6] (این آیه بعد از جنگِ احد نازل شد؛ وقتی که شیطان داد کشید که پیغمبر کشته شده و این در روحیه مسلمین تأثیر بدی گذاشت و شل شدند در جنگیدن؛ بعد این آیه نازل شد که بر فرض که ایشان بمیرد یا کشته شود، وظیفه‌تان را انجام بدهید و برنگردید؛ حالا کسانی که برگشتند خودِ عمر بود که خودش می‌گوید حضرت علی را دیدم شمشیر دستش بود و به من غضب کرد که برگرد، و هیچ‌وقت از علی به آن اندازه من نترسیده بودم).

سوال:

پاسخ: بله، ابوبکر بعد از اینکه عمر را تنبیه کرد در این مطلب، عمر گفت: «به خدا قسم گویا من اصلاً این آیه را نشنیده بودم تا این روز؛ و حالا یقین کردم که پیامبر مرده است.»

 

تلاش عمر برای تحدید مهریه و اعتراض زن سخنور به او

مطلب بعدی:

« قال: و قال كل أفقه من عمر حتى المخدرات لما منع من المغالاة في الصداق »[7] ؛

آمد روی منبر نشست و گفت: «هر کس مهریه زیادی برای همسرش قرار بدهد، بیش از مقداری که در اسلام رائج است، من آن مقدارِ اضافه را می‌گیرم و در بیت‌المال می‌ریزم!» (نه به صاحبش رد می‌کنم و نه به آن زن می‌دهم، می‌ریزم تو بیت‌المال; این کار را نکنید و سعی کنید مهریه‌تان سبک باشد). یک زنی برگشت و به او گفت: «تو ما را منع می‌کنی از آنچه که خدا بر ما حلال کرده است؟ در حالی که خداوند فرموده اگر به یکی از آن‌ها قنطار (یعنی به اندازه پوستِ گاوِ پر از طلا) هم داده باشید، از آن‌ها پس نگیرید؛ خدا این‌همه به ما اجازه داده که مهریه بگیریم، حتی به اندازه یک قنطار طلا، و تو می‌خواهی اضافه را بگیری و بریزی در بیت‌المال؟»

« قال: و قال كل أفقه من عمر حتى المخدرات لما منع من المغالاة في الصداق »؛

این کلام را عمر زمانی گفت که او را منع کردند از اینکه از غلو در صداق (مهریه) جلوگيری کند؛ چون منع کرد از غلو در مهریه، در آن وقت اعتراضی بر او شد و در جوابِ این اعتراض گفت: «همه از عمر بهتر می‌فهمند، حتی مخدرات در حجاب.»

« أقول: هذا طعن آخر و هو أن عمر قال يوما في خطبته من غالى في صداق ابنته جعلته في بيت المال »؛

این طعنِ دیگری است که عمر روزی در خطبه‌اش گفت: «هر کس در مهریه دخترش غلو کند، آن اضافه را در بیت‌المال می‌ریزم» (اگر ضمیرِ "جعلتُه" را به "غلو" برگردانیم یعنی آن اضافه را در بیت‌المال می‌ریزم، و اگر به خودِ "صداق" برگردانیم یعنی کلِ مهریه را می‌گیرم و می‌ریزم در بیت‌المال؛ که این دومی بدتر است).

« فقالت له امرأة كيف تمنعنا ما أحله الله لنا في كتابه بقوله و آتيتم إحداهن قنطارا الآية ؟»؛

پس زنی به او گفت: «چطور منع می‌کنی ما را از آنچه خدا در کتابش برای ما حلال کرده است؛ به قولِ خودش که فرموده اگر به آن‌ها قنطار (به اندازه پوستِ گاوِ پر از طلا) هم داده باشید، از آن‌ها پس نگیرید؟»

« فقال عمر كل أفقه من عمر حتى المخدرات في البيوت »؛

پس عمر گفت: «همه از عمر بهتر می‌فهمند، حتی زنانِ پرده‌نشین.»

 

تبیین عجز علمی عمر در برابر امور ظاهره شریعت

کبرا را مرحوم علامه ذکر می‌کند:

« و من يشتبه عليه مثل هذا الحكم الظاهر لا يصلح للإمامة. »؛

کسی که یک چنین حکمِ ظاهری بر او مشتبه می‌شود و به آن جاهل است، دیگر صلاحیتِ امامت را ندارد.

[پرسش شاگرد:] «موضوع مهریه‌های سنگین امروزه هم مطرح است و قوانینی برای آن وضع می‌شود؛ این با کار عمر چه تفاوتی دارد؟»

[پاسخ استاد:] ببینید، برای اداره مملکت می‌خواهند حکمی بگذارند؛ حالا این حکمی را که الان می‌خواهند بگذارند، خلیفه پیغمبر که نمی‌گذارد؛ مسئولان می‌گذارند. حالا بر فرض در فرضِ آخر سر بگوییم خطا کردند، خب این خیلی مهم نیست بگوییم مسلمین خطا کردند؛ اما اینکه بگوییم خلیفه بلافصلِ پیغمبر خطا کرده، این پذیرفته نیست.

ولی حالا فرض کنید در یک کشور اسلامی می‌خواهند برای مهریه حدی بگذارند، در حالی که خدا حدی تعیین نکرده؛ حالا به خاطر اصلاحِ مملکت یا به خاطر هر مصلحت دیگری، فرض کنید خطا کنند؛ اصلاً همه‌اش را بگوییم خطاست، یعنی ولو برای مصلحتِ مملکت هم گذاشتند و فرضاً خطا باشد؛ این به جای خاصی برخورد نمی‌کند، یک مشت مسلمان خطا کرده‌اند و ربطی به منصبِ الهی ندارد. اما اگر بگوییم خلیفه مسلمین خطا کرده—آن هم خلیفه دوم که فاصله‌ای با پیغمبر ندارد و زمان پیامبر هم بوده و همه‌چیز را شنیده است—او بخواهد خطا کند خیلی برای تشکیلات خلافت بد است.

سوال: عمر هم روی مصلحت‌های ثانوی این کار را نکرد؛

پاسخ: بلکه مصلحت ثانوی در کار نبود و همین‌طوری گفت من نهی می‌کنم و جلوی آن را می‌گیرم. بله، الان مثلاً فرض کنید یک حکومت نگاه می‌کند و می‌بیند که مهریه‌های سنگین باعث شده اصلاً ازدواج دارد به هم می‌خورد و جوان‌ها به خاطر مهریه سنگین ازدواج نمی‌کنند و آشوب‌ها و آلودگی‌هایی در جامعه به وجود می‌آید؛ از این بابت می‌آید مهریه را حدش را معین می‌کند؛ که این حالا بر فرضِ لزوم، یک مصلحتِ ثانوی است. حالا بر فرض هم که خطا باشد، خطایِ یک گروه از مسلمین است. شاید هم بتوانیم بگوییم وقتی جامعه در خطر است، بشود یک چنین حکمی را به عنوانِ حکمِ حکومتی و ثانوی صادر کرد، چون آیه به طور مطلق دارد می‌گوید و قیدش همان قاعده احکامِ ثانویه است؛ اما اگر احکامِ ثانویه هم در کار نباشد و کار کارِ خطا باشد، بیان کردم خطایِ بعضی از مسلمین چه ربطی به خطای خلیفه دارد؟

 

تقسیم ناعادلانه بیت‌المال توسط عمر و قطع سهم خمس اهل بیت (ع)

قال: و أعطى أزواج النبي ص و اقترض و منع أهل البيت ع من خمسهم.

مطلب بعدی این است که به بعضی از ازواجِ نبی، پولِ حسابی از بیت‌المال داد؛ به دختر خودش (حفصه) و دختر ابوبکر (عایشه) بیش از دیگران داد، در حالی که بیت‌المال باید بالسویه تقسیم بشود.

مطلب بعدی اینکه از بیت‌المال پولی برداشت؛ گفتند که این چه برداشتی است؟

مطلب سوم که حقِ اهل بیت را—که خمس بود و در قرآن آمده بود—قطع کرد. و حتی ازواجِ نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم را بیش از مقداری که به دیگران می‌داد، از بیت‌المال پرداخت کرد که این خطاست.

و علاوه بر این، از بیت‌المال قرض برداشت؛ در حالی که قرض برداشتن از بیت‌المال جایز نیست؛ بیت‌المال مالِ همه‌ است. اگر قرض برمی‌داری باید از همه اجازه بگیری. تو می‌توانی پولِ کسی را، پولِ یک مالکی را بدونِ اجازه‌اش قرض بدهی؟ باید اجازه بگیری از مالک. بیت‌المال ملکِ همه مسلمین است و باید از همه اجازه بگیری تا بتوانی قرض برداری؛ و بدون اجازه که نمی‌توانی قرض برداری.

تخصیص ناعادلانه مستمری بیت‌المال توسط عمر و محروم‌سازی اهل بیت (ع) از خمس

أقول: هذا طعن آخر و هو أن عمر كان يعطي أزواج النبي ص بيت المال حتى كان يعطي عائشة و حفصة عشرة آلاف درهم كل سنة و أخذ من بيت المال ثمانين ألف درهم فأنكروا عليه ذلك فقال أخذته على جهة القرض

حالا فرض کنید وقتی از بیت‌المال پول برداشت و اعتراض کردند، گفت: «من این را به عنوان قرض برداشتم»؛ حالا بر فرض هم که درست گفته باشد، او از اول حقّ استقراض نداشته و از اول خطا کرده است؛ زیرا بدون اجازه مالکانِ اصلی تصرف نموده است.

عمر حق اهل بیت علیهم‌السلام یعنی خمس را—که صریحاً در قرآن آمده بود—قطع کرد. او حتی به برخی از همسران پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بیش از مقداری که به دیگران می‌داد از بیت‌المال پرداخت کرد که این تبعیض و خطاست.

 

اشکال فقهی استقراض عمر از بیت‌المال بدون اذن عامه

او از بیت‌المال قرض برداشت، در حالی که قرض برداشتن از مال عمومی جایز نیست؛ بیت‌المال مالِ همه‌ است و اگر قرض برمی‌داری باید از همه اجازه بگیری. تو چطور می‌توانی پولِ مالکی را بدون اجازه‌اش قرض برداری و بعد بروی اجازه بگیری؟ بیت‌المال ملکِ همه مسلمین است و باید از همه اجازه بگیری تا بتوانی قرض برداری، و بدون اجازه که نمی‌توانی قرض برداری.

«ومنعَ أهلَ البيتِ عليهم السلام الخمس»؛

اهل بیت علیهم‌السلام را از خمس—حقّی که خدا برایشان در قرآن قرار داده بود—منع کرد. این طعنِ دیگری بر عمر است.

و آن طعن این است که:

«وكان يعطي أزواجَ النبي صلى الله عليه وآله وسلم من بیتِ المال ما لا يعطي غيرهنّ»؛

بیت‌المال را به آن‌ها می‌داد بیش از مقداری که به دیگران می‌داد؛

«حتى كان يعطي عائشة وحفصة في كل سنة عشرة آلاف درهم»؛

حتی برای عایشه (دختر ابوبکر) و حفصه (دختر خودش) هر سال ده هزار درهم مستمری قرار داد، در حالی که به دیگران این مقدار را نمی‌داد.

«وأخذ من بيت المال ثمانين ألف درهم»؛

و از بیت‌المال هشتاد هزار درهم برداشت. البته ظاهراً برای مخارجِ شخصی خودش برنداشت، چون خودش با زهد زندگی می‌کرد؛ احتمال دارد برای کارهای غیرحکومتی برداشته باشد که مثلاً به کسی بدهد یا کارِ کسی را راه بیندازد. در هر صورت، اگر کار حکومتی نباشد، تصرف در بیت‌المال جایز نیست و اگر کار حکومتی باشد می‌شود از بیت‌المال خرجش کرد؛

«فأنكروا عليه ذلك»؛

پس صحابه این کار را بر او انکار کردند و ناپسند شمردند؛

«فقال: أخذتُه قرضاً»؛

پس گفت: «این را به عنوان قرض برداشتم.»

«ومنعَ أهلَ البيتِ عليهم السلام الخُمس الذي أوجبه الله تعالى لهم في الكتاب العزيز»؛

و خمس را از اهل بیت منع کرد؛ خمسی را که خداوند متعال در کتابِ عزیز برای آن‌ها بر مکلفین واجب کرده بود. در این حال، عملاً با کتاب خدا مخالفت کرد و خمس را منع نمود.

 

اضطراب عمر در احکام ارث جد و تزلزل علمی او

طعن بعدی:

« قال: و قضى في الجد مائة قضية و فضل في القسمة و منع المتعتين »؛

درباره ارثِ جد (پدربزرگ) صد تا حکم مختلف صادر کرد؛ یعنی درباره جد ازش سؤال کردند، چندین بار سؤال شد و هر بار یک حکم صادر کرد. همان اضطراب در حکمی که به ابوبکر نسبت دادیم به ایشان هم وارد است؛

«وقضى في الجد بمائة قضية»؛

صد تا حکم در مورد او صادر کرد، در حالی که جد حکمش در شریعت واحد و معین است.

این طعن‌های دیگر است؛ این سه طعنِ آخر نشان می‌دهد که عمر عارف به احکام شریعت نبود و اضطراب در حکم داشت. در قضاوتِ جد، برخی هم گفته‌اند نود قضیه صادر کرد؛ به هر حال اختلاف است، بعضی گفته‌اند صد تا حکم کرد و بعضی گفته‌اند نود تا حکم. خلاصه اینکه حکمش مشخص نبود و نمی‌دانست که اسلام چه حکمی دارد و خودش از نزدِ خود حکم صادر می‌کرد.

«وهذا يدل على قلّة معرفته بالأحكام الظاهرة»؛

و این دلالت می‌کند بر قلتِ معرفت او به احکامِ ظاهره؛ مانند احکام مربوط به جد.

ابن ابی الحدید هم می‌گوید او در احکام متلون (مضطرب و متزلزل) بود؛ بله، متلون بود و حکم‌هایش دگرگون می‌شد.

 

تبعیض عمر در تقسیم غنایم و نقض مساوات

و همچنین طعنِ دوم:

«وفضّل في القسمة»؛

رعایت نکرد تساویِ بیت‌المال را و سهم همه را مساوی قرار نداد، بلکه تفضیل داد در تقسیم؛ بعضی‌ها را بیشتر داد و بعضی‌ها را کمتر. در حالی که بیت‌المال مالِ کل مسلمین است و تساوی در پرداختِ آن واجب است.

« و العطاء و الواجب التسوية »؛

در حالی که واجب این است که بین همه مردم در بیت‌المال تسویه قائل بشود.

 

بدعت تحریم متعه حج و متعه نساء توسط عمر

و طعنِ سوم:

« و قال:" متعتان كانتا على عهد رسول الله أنا أنهى عنهما و أعاقب عليهما" مع أن النبي ص تأسف على فوات المتعة »؛

دو متعه را منع کرد، در حالی که در زمان پیغمبر جایز بود؛ او بدعت گذاشت و خودش هم گفت در زمان پیغمبر حلال بوده و من الان حرام می‌کنم.

(البته در همه نقل‌های اهل سنت این تیکه اخیرش نیست؛ تیکه اولش هست که: «دو متعه در زمان پیغمبر حلال بودند و من آن‌ها را حرام می‌کنم.» این در بعضی از نقل‌ها نیست. لزومی هم ندارد باشد؛ همین‌طور بود دیگر که در زمان پیغمبر حلال بود و همه معتقدند در زمان عمر حرام شد؛ حالا چه تصریح کرده باشد به اینکه "من حرام می‌کنم" و چه نکرده باشد. می‌خواهم بگویم آن نسخه‌ها و آن کتاب‌هایی از اهل تسنن که این تیکه را نقل نکرده‌اند مهم نیست؛ بالاخره واقعیت همین بوده است. این دو متعه، یکی متعه حج (حج تمتع) بود و یکی هم ازدواج موقت (متعه نساء)؛ هر دو را منع کرد، در حالی که در زمان پیامبر جایز بودند).

«وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما»؛

من نهی می‌کنم از این دو و مجازات می‌کنم بر انجامِ آن‌ها؛ اگر بفهمم کسی این دو تا را انجام داده مجازاتش می‌کنم. در حالی که نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم تأسف می‌خوردند بر فوتِ متعه حج در حجة الوداع؛ جریانی اتفاق افتاد که حضرت نتوانستند حجِ تمتع را انجام بدهند و تأسف می‌خوردند. خب اگر جایز نبود یا برتر نبود، عدم انجامِ متعه حج جای تأسف نبود.

 

تبیین برتری متعه حج (حج تمتع) بر سایر انواع حج

« و لو لم تكن أفضل من غيرها من أنواع الحج لما فعل النبي ع ذلك و جماعة كانوا قد ولدوا من المتعة في زمن رسول الله ص و بعد وفاته »؛

اگر متعه حج (که همان حج تمتع است) افضل و برتر نبود از غیرِ آن از انواعِ حج (یعنی حج قران و حج افراد)، جا نداشت که حضرت تأسف بخورند؛ پس متعه حج یک امرِ مهم و برتری است که عمر از آن نهی کرده است.

« و لو لم تكن أفضل من غيرها من أنواع الحج لما فعل النبي ع ذلك »؛

اگر این متعه—یعنی حجی که مشتمل بر متعه باشد، یعنی حجی که مشتمل بر عمره تمتع و طوافِ آن است که همان حج تمتع است—افضل نبود از غیرِ آن از انواعِ حج (یعنی از حج قران و افراد)، حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله و سلم آن تأسف را نداشتند. این دلیل بر اثبات متعه حج است که به کار و گفتارِ پیغمبر استدلال می‌کند.

 

حقانیت و مشروعیت متعه نساء (ازدواج موقت) در صدر اسلام

اما در متعه به معنای نکاح موقت (متعه نساء)؛ بسیاری از کسانی که در زمان پیغمبر متولد شدند، از نکاح موقت متولد شدند. و اگر این کارِ ناشایستی بود، پیغمبر همان زمان جلویش را می‌گرفت و می‌فرمود این کار را نکنید تا نسلِ ناپاک درست نشود؛ در حالی که پیغمبر نهی نکرد.

« و جماعة كانوا قد ولدوا من المتعة في زمن رسول الله ص و بعد وفاته »؛

و جماعتی از صحابه بودند که از متعه در زمان رسول الله صلی‌الله علیه و آله و سلم و بعد از وفات او متولد شده بودند؛

«ولو لم تكن سائغةً لم يقع منهم ذلك»؛

و اگر نکاح موقت سائغ (سائغ و مشروع) و جایز نبود، از این گروه این‌جور نکاح موقتی سر نمی‌زد و متولد نمی‌شدند؛ بالاخره صحابه همه‌شان که اهلِ معصیت نبودند، بیشترشان انسان‌های شایسته‌ای بودند و نمی‌شد که بگوییم همه‌شان دارند زنا می‌کنند! خب اگر واقعاً جایز نبود انجام نمی‌دادند، پس معلوم می‌شود جایز بوده است.

حالا خودِ شیعه معتقد به جوازِ ابدیِ آن است که جایز بوده و هست؛ ولی آن‌ها می‌گویند بعداً [توسط عمر] حرام شده است. در حالی که این حکم تشریعِ الهی بود و مایه جلوگیری از فساد در جامعه می‌شد.

سوال:

پاسخ: کلامِ «لما تأسف النبي صلى الله عليه وآله وسلم على فواتها... ولو لم تكن أفضل من غيرها» تا آخر، دلیل بر جواز و برتریِ متعه حج در زمان پیغمبر است. و کلامِ «وجماعة كانوا قد ولدوا من المتعة في زمن رسول الله...» تا آخر، دلیل بر جوازِ متعه نساء (نکاح موقت) در زمان پیغمبر است. پس برای هر دو نوع متعه ما دلیل آوردیم که در زمان پیغمبر حلال بودند؛ پس اگر حرام شدند، با کارِ عمر حرام شدند و این‌طور نبوده که پیغمبر حرام کرده باشد و حالا عمر دارد حرمت را اظهار می‌کند؛ بلکه در زمان پیغمبر حلال بود تا اینکه در آخر، عمر آمد و آن را حرام کرد.

طعن‌های بعدی ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص375.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص376.
[3] سوره احزاب، آيه 53.
[4] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص377.
[5] سوره زمر، آيه 30.
[6] سوره آل عمران، آيه 144.
[7] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص378.