درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/20

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله ششم در اثبات عدم لیاقت غیر امیرالمومنین /مطاعن خلیفه اول: مقدمه و بررسی طعن غصب فدک

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مقدمه و بررسی طعن غصب فدک

صفحه ۳۷۳، سطر پنجم؛

«قال: و منع فاطمة عليها السلام فدكا مع ادعاء النحلة لها و شهد علي ع و أم أيمن و صدق الأزواج في ادعاء الحجرة لهن و لهذا ردها عمر بن عبد العزيز»[1] .

 

در مباحثی که مطرح می‌کردیم و نشان‌دهنده مطاعن بود، ذکر می‌کردیم که ابوبکر لیاقت خلافت و امامت را نداشته است؛ دلایلی در این زمینه آوردیم و دلیل دیگری که داریم این است که فدکِ حضرت فاطمه علیهاالسلام را غصب کرد، با اینکه حضرت فرمودند: «این ارث من نیست، بلکه بخشش و نحله است»؛ و به فرض هم که ارث باشد، همان‌طور که در جلسه گذشته گفتیم، ایشان ممنوع از ارث نبودند.

شهادت حضرت علی (ع) و ام‌ایمن و رد آن توسط ابوبکر

سپس حضرت امیر علیه‌السلام و ام‌ایمن شهادت دادند برای حضرت فاطمه علیهاالسلام، اما ابوبکر شهادت را قبول نکرد؛ با اینکه از پیغمبر اکرم رسیده است که ام‌ایمن از اهل بهشت است و بنابراین شهادت او مقبول است؛ چرا که یک زنِ بهشتی دروغگو نیست و شهادتش پذیرفته می‌شود. البته شهادت منحصر به حضرت علی علیه‌السلام و ام‌ایمن نبوده و بعضی دیگران هم بوده‌اند که شهادت دادند؛ بنابراین تعداد شهود به اندازه لازم رسیده بوده است، اما با وجود این، توجهی به این شهادت‌ها نشد.

تناقض ابوبکر در تصدیق ادعای همسران پیامبر (ص)

همچنین ازواجِ (همسران) پیغمبر ادعا کردند که: «آن حجره‌ای که پیغمبر در آن مدفون است مال ماست و ارث ماست.» ابوبکر ادعای آن‌ها را پذیرفت و حجره‌ها را واگذار به آن‌ها کرد؛ در حالی که خودش گفته بود انبیاء ارث نمی‌دهند و هرچه که ترک کردند صدقه است. اما مثل اینکه این روایت یادش رفته بود! در وقتی که حضرت فاطمه ادعا کردند یادش آمد، و در وقتی که ازواج ادعا کردند یادش رفت.

اقدام عمر بن عبدالعزیز در استرداد فدک به فرزندان حضرت زهرا (س)

بالاخره ثابت شده بود که حضرت فاطمه علیهاالسلام در مسئله فدک مظلومه واقع شده بودند و حقشان قطع شده بود. به این جهت، عمر بن عبدالعزیز در زمان خودش این فدک را به فرزندان حضرت فاطمه علیهاالسلام رد می‌کند. بزرگان اهل سنت پیش عمر بن عبدالعزیز می‌آیند و می‌گویند: «با این کارت، ابوبکر و عمر—یعنی این شیخین—را تخطئه کردی. تو وقتی فدک را رد کردی، حق فاطمه را به رسمیت شناختی، در حالی که آن‌ها این حق را برای حضرت فاطمه قائل نبودند. پس تو با این کارت آن شیخین را تخطئه کردی؛ گذشته از این، کار اجدادت را که امضاکننده کار شیخین بودند، باطل حساب کردی.»

او جواب می‌دهد که: «ثابت بوده که این فدک مال حضرت فاطمه است و شهادت هم در آن زمان اقامه شده بود، و من دیدم که حق ایشان از ایشان گرفته شده است؛ کار به بقیه هم ندارم. یعنی بالاخره این حق غصب شده و باید به صاحبش برگردد و من این کار را می‌کنم؛ امیدوارم که در قیامت مورد شفاعت پدرشان واقع بشوم.»

بعد کلامی را مرحوم علامه نقل می‌کنند؛ ظاهر عبارت این است که مال خودِ علامه است، ولی در صحبت‌هایی که عمر بن عبدالعزیز کرده، به خودِ عمر بن عبدالعزیز هم نسبت داده می‌شود که او به آن کسانی که داشتند اعتراض می‌کردند می‌گوید: «اگر فاطمه هیچ شاهدی هم نمی‌آورد و فقط ادعا می‌کرد، من این فدک را به او می‌دادم؛ ادعای او ادعای یک آدم معمولی نبوده، او شخصی است که بالاخره ادعایش باید پذیرفته بشود؛ یا به عنوان ارثش می‌دادند، یا به عنوان اینکه نحله و بخششی بود به ایشان واگذار می‌کردند و احتیاج به شاهد هم نبود.» و این کلام را مرحوم علامه مستقل نقل می‌کند و نسبت نمی‌دهد به عمر بن عبدالعزیز، در حالی که تتمه کلام اوست. حال این طعن دیگری است.

[پرسش شاگرد:] «چرا می‌گویند اگر حضرت زهرا ادعا هم نمی‌کرد ما فدک را به او می‌دادیم؟ به ملاحظه عاطفه و انتساب به پیامبر؟»

[پاسخ استاد:] صحبتی از عاطفه نکرده است؛ می‌گوید اگر او این ادعا را هم نمی‌کرد... البته مرحوم علامه می‌گوید اگر ادعا هم نمی‌کرد باید به او می‌دادند و ابوبکر باید فدک را به ایشان واگذار می‌کرد، ولو ادعایی نمی‌کرد؛ این دیگر بالاتر شد. احتمال هم می‌دهم—من به کلام الان شک کردم—که عمر بن عبدالعزیز هم شاید همین‌طوری می‌گوید؛ می‌گوید اگر ادعا هم نمی‌کرد، ابتدائاً ما باید این را به ایشان واگذار می‌کردیم.

[پرسش شاگرد:] «وقتی مدعی ادعایی نکرده است، چطور بگوییم فدک را به او می‌دادند؟ یا به عنوان میراث می‌دادند یا به عنوان نحله؟»

[پاسخ استاد:] می‌گوید اگر ادعا هم نمی‌کرد، ما به عنوان ارث به ایشان می‌دادیم، یا به عنوان نحله. حالا بعید است که به عنوان محبتِ محض باشد؛ شاید هم به عنوان محبت است، ولی بعید است؛ یعنی احتمال می‌دهیم که این کلمه برای این گفته شده که ما خودمان را مدیون می‌دانیم، نه اینکه فقط یک محبتی باشد که منت هم بگذاریم؛ به عنوان بخششِ ابتدایی نبوده است. حال عبارت عمر بن عبدالعزیز الان یاد من نیست، عین عبارتش را؛ اگر عین عبارتش باشد شاید بتوانیم لابه‌لای آن چیزی دربیاوریم.

صفحه ۳۷۳ هستیم، سطر پنجم.

«قال: ومنع»؛ یعنی ابوبکر منع کرد،

«فاطمة عليها السلام فدكاً»؛ یعنی فدک را از حضرت منع کرد، در حالی که حضرت ادعای نحله داشتند («لَها» یعنی به فدک؛ ضمیر به فدک برمی‌گردد. فدک گاهی مؤنث لحاظ می‌شود به اعتبار "ارضِ فدک" و گاهی مذکر برمی‌گردد که خودِ واژه فدک است).

«وشهد عليٌّ عليه السلام وامُّ‌أيمن»؛ و شهادت دادند حضرت امیر علیه‌السلام با آن همه عظمت، با اینکه پیغمبر سفارششان را فرموده بودند، و ام‌ایمن که پیامبر او را اهل بهشت اعلام کرده بودند؛ با وجود این شهادت‌ها، حضرت فاطمه علیهاالسلام از حقشان ممنوع شدند.

طعن بعدی:

«و صدق أزواج النبي ع في ادعاء أن الحجرة لهن»؛ وقتی ازواجِ پیغمبر ادعا کردند که آن حجره‌ای که پیغمبر در آن مدفون است مالِ آن‌هاست، او این ازواج را تصدیق کرد؛ با اینکه خودش گفته بود پیغمبر ارث به کسی نمی‌دهد و هرچه ترک بکند صدقه است. خب اگر ارث به هیچ‌کس نمی‌دهد، به ازواجش هم نمی‌دهد؛ معنا ندارد که ارث به دختر ندهد و به ازواج بدهد. اگر مالش صدقه است، برای همه صدقه است.

[پرسش شاگرد:] «حتی اگر بر فرض ارث هم بود، مگر زن از عقار (زمین) ارث می‌برد؟»

[پاسخ استاد:] حالا شاید در مرامِ ابوبکر، زن از زمین ارث می‌برد؛ چون مسئله بلد نبود، این‌جوری مقید نبود. بله، شاید در آن زمان مطرح نبوده ارث نبردنِ زن از زمین، یا اگر هم مطرح بوده، ابوبکر نمی‌دانسته و تفسیر کرده که می‌برند.

«ولهذا»؛ یعنی چون حق با حضرت فاطمه بود و این مطلب تقریباً روشن هم بود و حضرت در این منعی که ابوبکر نسبت به ایشان روا داشت مظلوم واقع شدند،

«ردّها عمر بن عبدالعزيز»؛ عمر بن عبدالعزیز این فدک را به فرزندان حضرت برگرداند.

تحلیل کلام مصنف در ماجرای فدک

«أقول: هذا دليل آخر في عدم صلاحية أبي بكر للإمامة»؛

و این دلیل این است که:

«أنه أظهر التعصب على أمير المؤمنين عليه السلام وعلى فاطمة»؛

تعصب یعنی نپذیرفتن گفتار حق در مقابل دلیل، بر اثر تمایل به جانبی؛ یک معنایش این است. انسان تمایل به یک طرف دارد و به خاطر تمایلش به آن طرف، حق را نمی‌پذیرد. این خیلی معنای مناسبی است در اینجا؛ چون تمایل به سمت عمر یا به سمتِ تثبیت خلافت خودش داشت، گفتار حق حضرت فاطمه و حضرت امیر را نپذیرفت. یک معنای دیگر هم مقاومت کردن و عصبیت به خرج دادن است که آن هم اینجا مناسب است.

«أنه أظهر التعصب على أمير المؤمنين عليه السلام وعلى فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم»؛ تعصب به کار برد و حرف حقِ آن‌ها را نپذیرفت،

«لما ادّعت فدكاً»؛ زمانی که حضرت فاطمه فدک را ادعا کردند،

«وذكرت أن النبي عليه السلام أعطاها إياها»؛ و فرمودند که پیغمبر این زمین را به من بخشیدند (أعطاها إياها یعنی پیامبر آن را به حضرت فاطمه بخشید).

«فلم يصدقها أبو بكر»؛ ابوبکر ایشان را در قولشان تصدیق نکرد،

«مع عصمتها»; با اینکه حضرت معصوم بودند،

«وعلمه أنها من أهل الجنة»؛ و علم داشت به اینکه حضرت فاطمه از اهل بهشت است.

در مورد حضرت فاطمه که هیچ، حتی در مورد ام‌ایمن هم گفته شده اهل بهشت است. در مورد ام‌ایمن، از حضرت رسول نقل شده که فرمودند: «اگر کسی می‌خواهد با زنی از اهل بهشت ازدواج کند، با ام‌ایمن ازدواج کند» که بعد زید با او ازدواج می‌کند. این شهادت خودِ پیغمبر است بر اهل بهشت بودنِ ام‌ایمن، و شهادت پیغمبر شهادت کمی نیست. وقتی نسبت به ام‌ایمن شهادت به بهشت داده شده، نسبت به حضرت فاطمه به طریق اولیٰ ثابت است و احتیاج به شهادت ندارد و منزلت حضرت فاطمه روشن است.

«واستشهدت علياً عليه السلام وامّ‌أيمن»؛

و حضرت زهرا شهادت خواستند از حضرت امیر علیه‌السلام و ام‌ایمن، و این دو بزرگوار شهادت دادند.

«فقال: رجل مع رجل، أو امرأتان مع امرأة»؛

شهادت را رد کرد و گفت: «این شهادت تمام نیست؛ یا باید مردی با این مرد باشد (رجل مع رجل)، یا دو زن با یک زن باشد (امرأتان مع امرأة)»؛ یعنی یا باید مردِ دیگری با حضرت امیر شهادت می‌داد، یا باید زنِ دیگری با ام‌ایمن شهادت می‌داد تا مجرای شهادت درست بشود؛ و به این صورت رد کرد.

در حالی که حضرت امیر علیه‌السلام شاهد عادی نبودند و ام‌ایمن هم همین‌طور. می‌خواهیم این را بگوییم که او به بهانه اینکه عددِ شرعی حاصل نشده شهادت را رد کرد؛ ولی باید توجه می‌کرد که این دو نفری که شهادت دادند، یکی‌شان اهل بهشت است و یکی‌شان هم معصوم است؛ یعنی کسی است که حضرت رسول بارها او را تصدیق کرده است. این دو شاهد، دو شاهدِ معمولی نیستند؛ بنابراین نباید دنبال آن قانونِ عام می‌گشت که حتماً دو مرد باشند یا یک مرد و دو زن.

کلام حضرت علی علیه‌السلام را رد کرده، و ام‌ایمن را هم که اهل بهشت است و دروغ نمی‌گوید رد کرده است؛ در حالی که وقتی ما علم داشته باشیم به اینکه یک نفر شهادت می‌دهد و دروغ نمی‌گوید، علم قاضی اگر حجت باشد، می‌تواند به آن عمل کند.

وصیت حضرت زهرا (س) به دفن شبانه و غضب ایشان بر خلفا

طعن بعدی:

«وصدّق أزواج النبي عليه السلام»؛ همسران پیامبر را تصدیق کرد،

«في ادعاء أن الحجرة لهن»؛ در ادعای اینکه حجره‌ها مالِ آن‌هاست،

«ولم يجعل الحجرات صدقة»؛ و حجره‌ها را صدقه قرار نداد،

«مع قوله: ما تركناه صدقة»؛ با اینکه خودش گفته بود ما ترکناه صدقه است.

«و لما عرف عمر بن عبد العزيز كون فاطمة عليها السلام مظلومة رد على أولادها فدكا »؛

و هنگامی که عمر بن عبدالعزیز دانست که حضرت فاطمه مظلوم واقع شده است، فدک را به فرزندان او برگرداند.

کلامِ بعدی مرحوم علامه این است که:

«ومع ذلك»؛ با وجود این همه شواهدی که دلالت می‌کنند بر اینکه فدک باید به حضرت برگردد،

« مع ذلك فإن فاطمة عليها السلام كان ينبغي لأبي بكر إنحالها فدكا ابتداء»؛

سزاوار بود برای ابوبکر که فدک را به ایشان ببخشد ابتدائاً،

«ولم تَدَّعِها»؛ ولو اینکه حضرت ادعا هم نمی‌کردند، باید فدک را به ایشان می‌بخشید،

«أو يعطيها إياها بالميراث»؛ یا به عنوان میراث، فدک را به ایشان می‌داد و احتیاجی به این همه شهادت‌ خواستن نبود؛ ولی می‌بینیم که عمل نکرد و منع نمود. این یک طعن است بر او.

طعن بعدی این است که حضرت فاطمه وصیت کردند که این‌ها بر بدنِ من نماز نخوانند و حضرت امیر علیه‌السلام قبر را مخفی کردند تا آن‌ها بر روی قبرشان نماز نخوانند. آن‌ها هم خواستند نبشِ قبر کنند برای خواندنِ نماز و گفتند: «ما باید بر ایشان نماز بخوانیم.» خواستند این کار را بکنند که حضرت امیر شمشیر کشیدند و فرمودند: «زمین را از خون شما رنگین می‌کنم.» آن‌ها فهمیدند که حضرت هرچند در امور دیگر مأمور به صبر هستند، اما در این مسئله مأمور به صبر نیستند و اگر بخواهند ادامه بدهند کشته می‌شوند؛ لذا بلافاصله عقب‌نشینی کردند. در جاهای دیگر که با شجاعت جلو می‌آمدند، چون می‌دانستند حضرت دستش از جانب دستور خدا بسته است؛ لذا راه را برای خودشان باز می‌دیدند، اما در این مسئله دیدند که حضرت اجازه شمشیر دارند، لذا کنار نشستند.

خودِ همین که حضرت فاطمه علیهاالسلام بر این‌ها غضبناک بودند و اجازه نماز ندادند، دلیل بر این است که این‌ها از محبوبان خدا نبودند و قابلیت برای امامت نداشتند. در احادیث خودِ اهل سنت آمده است (البته در احادیث ما هم هست) که خدا راضی است به رضایت فاطمه و غضبناک است به خاطر غضب فاطمه؛ این روایت در کتب تفسیری و روایی آمده است، هم در کتب ما و هم در کتب آن‌ها، و در کتب آن‌ها دوباره اضافه شده که در کتاب ما هم هست که حضرت فاطمه علیهاالسلام وفات کردند در حالی که بر این دو نفر غضبناک بودند. اگر این دو روایت را در کنار هم بگذاریم، نتیجه می‌گیرد که خدا هم بر این دو نفر غضب دارد.

مناظره شیخ بهایی و شیخ مفید با علمای اهل سنت پیرامون غضب حضرت زهرا (س)

بله، مرحوم [یکی از بزرگان] نقل می‌کردند—حالا از کتب شیخ بهایی یا جای دیگر خوانده بودند—که شیخ بهایی وارد محل اهل تسنن شد و عالم بزرگِ آن‌ها با شیخ بحث کرد. شیخ خودش را شیعه جلوه نداد و او فکر کرد که ایشان سنی است. او به شیخ گفت: «آیا با اهل تشیع صحبتی کرده‌ای؟» شیخ گفت: «بله.» گفت: «بر آن‌ها مسلط شدی؟» شیخ گفت: «بله، من در همه جا آن‌ها را شکست دادم ولی در یک جا از آن‌ها شکست خوردم و نتوانستم جوابشان را بدهم.» (آن عالم سنی ادعا می‌کرد که شیعیان دروغگو هستند). بعد می‌پرسد که: «خب چه گفتند که تو نتوانستی جواب بدهی؟» می‌گوید: «همین دو روایت [روایت غضب فاطمه و روایت غضب خدا به غضب فاطمه] در جوامع روایی ما هست و نتیجه‌اش این است که اگر این‌طور باشد، خدا بر عمر و ابوبکر غضب داشته باشد و کار تمام است.» بعد او می‌پرسد که: «کجای صحیحین هست؟» ایشان جواب می‌دهد مثلاً می‌گوید که در یک صفحه این‌طور گفته و در دو صفحه دیگر مثلاً این‌طور گفته؛ فاصله را تقریباً دو صفحه ذکر می‌کند. او می‌رود و برمی‌گردد، فردا می‌آید و می‌گوید: «دیدید من گفتم که شیعیان دروغ می‌گویند؟ تو ساده بودی که باور کردی؛ من رفتم گشتم و هر دو روایت را دیدم، اما اینکه گفتند دو صفحه بینشان فاصله است دروغ است، مثلاً چهار صفحه فاصله است! این‌ها دروغگو هستند و حرفشان ملاک نیست!» (یعنی اصلِ وجود هر دو روایت را در صحیح خود قبول کرد و فقط به فاصله صفحات اعتراض نمود).

در بعضی نوشته‌ها آمده که شیخ مفید همین مسئله را مطرح کرد با عالم سنی در آن بحثی که در بغداد با آن‌ها داشت. آن‌ها گفتند که: «ابوبکر و عمر، بله، درست است؛ این مسئله درست است که وقتی حضرت فاطمه وفات کردند بر این‌ها غضبناک بودند و بالاخره این‌ها مبتلا به غضب خدا بودند، ولی بعداً توبه کردند و توبه هم که پذیرفته می‌شود.» شیخ مفید جواب می‌دهد (البته قبلش یک صحبتی داشتند در مورد عایشه و مطلبی را گفتند و آن سنی این‌طور جواب داد که اینی که شما می‌گویی روایت است نه درایت، بنابراین ما قبول نمی‌کنیم؛ در مورد عایشه چیزی گفت و آن سنی گفت این روایت است). وقتی که شیخ مفید ادعا می‌کند که این روایت هست و آن‌ها در جواب می‌گویند که توبه بوده، شیخ مفید به آن‌ها می‌گوید: «این توبه روایت است و در مقابلِ درایت (امر قطعی و معلوم) قوت ندارد؛ ما این را می‌دانیم [به حکم درایت] که آن‌ها مورد غضب حضرت فاطمه بودند، اما اینکه بعداً توبه کردند ثابت نیست و به فرض هم که باشد روایت است [نه درایت]؛ یعنی مثلِ استدلالِ خودتان علیه خودتان است.»

ثانیاً جواب می‌دهد که در جوامع رواییِ آن‌ها این دو روایت هست که نتیجه‌اش همان است که عرض کردم، ولی آن‌ها به این دو روایت توجهی ندارند. احتمال می‌رود اخیراً از داخل نسخه‌ها جمع شده باشد؛ چون خیلی از روایات را از توی نسخه‌ها جمع کردند و بعد هم پشت کتاب نوشتند: «المختار من الصحاح»؛ اگر هم به آن‌ها اعتراض کنیم می‌گویند: «خب ما نوشتیم المختار من الصحاح؛ آن‌هایی که انتخاب کردیم این است، ولی اصلِ نسخه را که تحریف نکرده‌ایم.»

سوال:

پاسخ: در حالی که بله، چاپ‌های معتبر الان در دست هست.

سوال:

پاسخ: بله، چاپِ آن هست؛ با چاپ‌های دیگر هم فرقی ندارد. بعدها برداشته شد؛ اوایل کتاب چاپ شد بدون تحریف، بعدها تحریف شد؛ لذا چاپِ اصلش موجود است، یعنی چاپی که هیچی از آن کم نشده موجود است. ذهبی هم که از ناقدان بزرگ است، بلکه بعضی او را بالاترین ناقد دانسته و گفته‌اند این دو تا باید سلب بشود. بله.

مظلومیت حضرت زهرا (س) در تشییع و دفن مخفیانه

«قال: و أوصت أن لا يصلي عليها أبو بكر فدفنت ليلا.»؛

حضرت فاطمه وصیت کردند که ابوبکر بر پیکرشان نماز نخواند،

«فدفنت ليلاً»؛ پس شبانه دفن شدند.

«أقول: هذا وجه آخر يدل على الطعن في أبي بكر و هو أن فاطمة ع لما حضرتها الوفاة أوصت أن لا يصلي عليها أبو بكر»؛

کتاب ما «علیها» را اشتباهاً نوشته «علی ابوبکر». به هر حال، وصیت کردند به خاطر اینکه بر ابوبکر غضب داشتند و هم از ثوابِ صلوات [نماز] بر علیها [پیکر حضرت] نمی‌خواستند که او ثوابِ نمازِ حضرت فاطمه را داشته باشد.

«فدفنت ليلاً ولم يعلم أبو بكر بذلك»؛

پس شبانه دفن شد و ابوبکر به وفات حضرت اعلام نشد و به او نگفتند حضرت وفات کرده است.

«وأخفي قبرها لئلا يصلي على قبرها»؛

و قبر ایشان مخفی شد تا روی قبرشان هم نتواند نماز بخواند.

«ولم يعلم بقبرها إلى الآن»؛

و قبر ایشان تا حالا معلوم و دانسته نشده است.

[پرسش شاگرد:] «آیا برای اقامه نماز نبش قبر نکردند؟»

[پاسخ استاد:] نه، آن‌ها منظورشان نفسِ قبر بود؛ می‌خواستند چند تا قبر که ساخته شده بود را پیدا کنند تا مشخص کنند کدام قبرِ حضرت زهرا است تا تشییع مستقل بخوانند و نماز هم می‌خواستند بخوانند، و چند تا قبر بوده و می‌خواستند بین این چند تا قبر مشخص کنند که کدام فردِ فضیلت است؛ فـ منحل شد. خب این‌ها آسان است و خیلی‌هایش را از روی متن می‌خوانیم و سخت نیست.

 

سخن ابوبکر: «أقيلوني فلست بخيركم وعلي فيكم» و لوازم کلامی آن

«قال: و لقوله أقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم.»؛

خود ابوبکر گفته است «أقيلوني»؛ این کلام کلامِ خود اوست. أقيلوني یعنی «از من درگذرید» (البته اقاله از منصبش؛ یعنی او را از پست و مقام خود برکنار و معزول کنید. حالا أقيلوني اگر همین‌طوری باشد یعنی از من بگذرید و من را کنار بگذارید؛ و اگر أقيلوني صریح باشد یعنی من را عزل کنید). «فلست بخيركم وعلي فيكم»؛ در حالی که علی در میان شماست، من بهتر از شما نیستم؛ من از همه‌تان بهتر نیستم با اینکه علی در بین شماست.

«أقول: هذا وجه آخر في الطعن على أبي بكر و هو أنه قال يوم السقيفة أقيلوني فلست بخيركم و علي فيكم،»;

این اخبار یا درست است یا غلط؛ اگر درست باشد، خب حرفِ حقی زده و باید پذیرفته بشود و ایشان دیگر طبق همین که خودش دارد شهادت می‌دهد که من خلیفه شایسته‌تر نیستم، پس خلیفه نیست. اگر هم دارد دروغ می‌گوید و این حرف را به دروغ می‌زند برای اینکه نظر مردم را به سمت خودش جلب کند و حالت تواضع نشان بدهد، خب از یک خلیفه و امام دروغ قبیح است و واضح‌تر است که ایشان شایسته خلافت نیست. فعلی‌أی‌حال خلیفه نیست؛ چه این حرفش را راست گفته باشد و چه دروغ.

«وهذا الإخبار إن كان حقاً لم يصلح للإمامة لاعترافه بعدم الصلاحية مع وجود علي عليه السلام»؛

این خبر اگر حق باشد، ابوبکر صلاحیت برای امامت ندارد؛ به خاطر اعترافش به اینکه من صلاحیت ندارم با وجود علی علیه‌السلام.

«و إن لم يكن حقا فعدم صلاحيته للإمامة حينئذ أظهر»[2] ؛

و اگر کلامش حق نباشد، باز هم صلاحیت امامت ندارد؛ زیرا در این هنگام حرفِ ناحق زده و دروغ گفته است، و کسی که حرفِ ناحق بزند لایقِ امامت نیست.

اقرار ابوبکر به عروض شیطان و تزلزل در هدایت امت

دلیل بعدی: «قال: و لقوله إن له شيطانا يعتريه »؛ که قولش را مرحوم علامه نقل می‌کند و می‌گوید برای ابوبکر شیطانی بوده که بر او عارض می‌شده و نزد او می‌رفته و براش آشکار می‌شده است (يعتريه؛ یعنی پیش می‌آمد و عارض می‌شد).

«أقول: هذا دليل آخر على عدم صلاحيته للإمامة»؛

و این دلیل همان است که از خودش روایت شده که گفته است (مختاراً و بدون اینکه کسی مجبورش کرده باشد که بگوییم از باب اجبار کلامش از قابلیت استدلال می‌افتد؛ مختاراً گفته): «ولیتکم ولست بخيركم»؛ من بر شما ولی شدم در حالی که بهتر از شما نبودم.

«فإن استقمت فاتبعوني، وإن زغت فقوّموني»؛

پس اگر من صاف عمل کردم و با استقامت عمل کردم، پیروی کنید از من؛ و اگر کج شدم، من را راست کنید (یعنی من احتمال اینکه در بین کارهایی که می‌کنم و تصمیماتی که می‌گیرم اشتباه کنم هست، اگر دیدید اشتباه کردم به من تذکر بدهید و اگر دیدید که اشتباه نکردم بپذیرید). خب همین خودش علامت بر این است که ایشان امام نیست؛ چون امام آن کسی است که همه وظیفه دارند از او پیروی کنند و امام طوری نیست که کج راه برود تا رعیت اصلاحش کنند؛ امام باید رعیت را اصلاح کند، نه رعیت امام را. این خودش دلیل است.

ولی بعد از این هم دوباره کلامی است که دلیل بر علیه ایشان است؛

«فإن لي شيطاناً يعتريني عند غضبي»؛

وقتی من غضب می‌کنم، شیطانی بر من عارض می‌شود و پیش من آشکار می‌شود و نزد من می‌آید.

«فإذا رأيتموني مغضباً فاجتنبوني لا أؤثر في أشعاركم وأبشاركم»؛

پس اگر دیدید من غضبناکم، از دور من کنار بروید تا من در موها و پوست‌های شما تأثیر سوء نگذارم (من در حال غضبم متوجه نمی‌شوم). «أشعاركم» منتهی‌الجمع است و «أبشاركم» هم منتهی‌الجمع؛ أشعار جمعِ شَعر است و شَعر هم جمعِ شَعره (یعنی موها)، و أبشار جمعِ بَشر است و بَشر هم جمعِ بَشره (یعنی پوست‌ها). من در موهای شما و پوست‌های شما تأثیر بد خواهم گذاشت اگر در حال غضب باشم؛ از دور من کنار بروید (ظاهرش این است که یعنی موهایتان را می‌کشم و مجروحتان می‌کنم، شاید این‌طوری باشد؛ از دور من کنار بروید یعنی در اختیار خودم نیستم و ممکنه آسیب به شما برسانم).

[پرسش شاگرد:] «آیا کلمه اشعار و ابشار معنای مجازی دارد؛ مثلاً افکار و عواطف شما؟»

[پاسخ استاد:] نه، فهم و عواطف شما جمعش چیز دیگری است. من همه این‌ها را در لغت نگاه کردم؛ جمعِ شعور و بشارت چیز دیگری است؛ اشعار جمع شعره است و ابشار جمع بشره. بالاخره اشعار و ابشار هر دو منتهی‌الجمع هستند.

«و هذا يدل على اعتراض الشيطان له في كثير من الأحكام و مثل هذا لا يصلح للإمامة»؛

و این دلالت می‌کند بر عارض شدنِ شیطان بر او در بسیاری از احکام؛ و کسی که این‌چنین باشد که شیطان بر او عارض بشود و اختیار را از او بگیرد (در حال غضب اختیار را از او بگیرد به طوری که دیگر نتواند خودش را مهار کند و به دیگران آسیب بزند)، خب پیداست که امام نیست؛ امام کسی است که در مقابل شیطان بتواند مقاومت کند، این در مقابل شیطان مقاومت نمی‌کند و تسلیم شیطان می‌شود.

بیعت ابوبکر از نگاه عمر: «كانت بيعة أبي بكر فلتة»

قال: و لقول عمر كانت بيعة أبي بكر فلتة وقى الله شرها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه

دلیل بعدی: قول عمر؛ دلیل دیگر بر عدم خلافتش، قولِ عمر است که: «كانت بيعة أبي بكر فلتة»؛ بیعت ابوبکر فلتةً (کار ناستوار و بی‌فکری) بود. لغزشِ بیعتِ ابوبکر فلتةً بود.

[پرسش شاگرد:] «آیا فلتة به معنای ناگهانی و بی‌فکر است؟»

[پاسخ استاد:] بله، جمعش فَلَتات است. عمر گفته بیعت ابوبکر فلتةً بود، یعنی کار بی‌فکری بود، کار ناستواری بود که از روی بی‌فکری انجام شده بود؛

«وقى الله شرها»؛ خدا شرِ این فلتة را حفظ کند (یعنی مردم را از شر این کار بی‌فکرانه حفظ کند). بعد می‌گوید:

«فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه»؛ هر کس بخواهد مرتکب یک همچین کاری بشود بکشیدش؛ یعنی این‌قدر این کار ناشایست است که اگر کسی بخواهد مرتکب بشود باید او را کشت. بله، ناگهانی انجام شد و تمام شد، ولی بعد از این نگذارید انجام بشود.

«أقول: هذا دليل آخر يدل على الطعن فيه لأن عمر كان إماما عندهم و قال في حقه كانت بيعة أبي بكر فلتة وقى الله المسلمين شرها فمن عاد إلى مثلها فاقتلوه»؛

این دلیلِ دیگری است بر عدم صلاحیت او؛ زیرا عمر که پیش آن‌ها معتبر و امام است، در حق ابوبکر گفت بیعت ابوبکر فلتةً بود و خدا شرش را حفظ کند و هر کس به مثلِ آن برگشت او را بکشید.

« فبين عمر أن بيعته كانت خطأ على غير الصواب و أن مثلها مما يجب فيه المقاتلة»؛

پس عمر بیان کرد و روشن ساخت که بیعتِ او خطا و غیرصواب بوده است، و مستحقِ مقاتله و جنگ است (یعنی اگر بخواهد دوباره انجام بشود باید جنگید و نگذاشت انجام بشود؛ یعنی این‌قدر کار ناشایستی بوده که برای جلوگیری از آن، جنگ لازم است).

«و هذا من أعظم ما يكون من الذم و التخطئة.»؛

و این گفتارِ عمر، بزرگ‌ترین مذمت و تخطئه‌ای است که می‌تواند تحقق پیدا کند؛ یعنی این کلام دیگر بالاترین مذمت را بر بیعتِ ابوبکر دارد.

[پرسش شاگرد:] «چطور چنین کلماتی از زبان خودشان صادر می‌شده است؟»

[پاسخ استاد:] خب، این کلمات معلوم نیست با چه غرضی صادر می‌شده؛ چون خودشان می‌دانستند که با این کلمات دارند به خودشان اعتراض می‌کنند. شاید بالاخره خدا می‌خواسته حرف مخفی نماند و کلمات را بر زبان این‌ها جاری می‌کرد؛ حالا این را نمی‌شود گفت جزئیاتش چیست. در کلمات خودشان هست؛ غرضشان بیانِ حق نبوده، این‌ها ذره‌ای غرضِ بیانِ حق نداشتند؛ این ممکنه ناشی از روابطِ سیاسیِ خاصی بوده باشد که این را گفته است. بله، ولی بالاخره حق جاری شده است؛ غرضِ او نبوده، ولی بالاخره مطرح شده است.

حسرت‌ها و پشیمانی‌های ابوبکر در حال احتضار

مطلب بعدی این است که در وقتی که در حال احتضار افتاد، ابوبکر وقتی در حال احتضار افتاد می‌گفتش که: «کاش من می‌دانستم که آیا انصار در این امر حق دارند یا حق ندارند؛ ما که از مهاجرینیم برای خودمان حق قائل بودیم و انصار را از این حق محروم کردیم، اما نمی‌دانم انصار حق دارند یا ندارند.» پیداست که شک دارد که کارش درست بوده یا غلط بوده است. بعد می‌گوید که: «کاش در همان روز سقیفه، دستم را در دستِ یکی از این دو نفر می‌گذاشتم و با آن‌ها بیعت می‌کردم و خودم زمامدار نمی‌شدم.» این‌ها همه نشان می‌دهد که برای خودش هم ثابت نبوده که خلیفه است؛ وقتی برای خودش ثابت نبوده خلیفه است، چگونه برای رعیتش ثابت می‌شود؟

قال: و شك عند موته في استحقاقه للإمامة

و شک در استحقاقِ امامت داشت.

«أقول: هذا وجه آخر يدل على عدم إمامة أبي بكر و هو أنه قال لما حضرته الوفاة ليتني كنت سألت رسول الله هل للأنصار في هذا الأمر حق؟»

ابوبکر وقتی مرگش فرا رسید این‌چنین گفت: «کاش از رسول خدا سؤال کرده بودم که آیا انصار در این خلافت حق دارند یا نه» (یعنی حقِ ما مهاجرین است یا نه). بعد گفت:

«و قال أيضا ليتني كنت في ظل بني ساعدة ضربت يدي على يد أحد الرجلين فكان هو الأمير و كنت الوزير»؛

کاش در روز سقیفه—در آن سایه‌ای که سقیفه بنی‌ساعده بر آنجا افکنده بود—کاش در آنجا ضربت می‌زدم با دستم بر دستِ یکی از این دو نفر [عمر یا ابوعبیده]، پس او امیر می‌شد و من وزیر او می‌شدم.

[پرسش شاگرد:] «منظور از آن دو نفر چه کسانی بود؟»

[پاسخ استاد:] احتمال می‌دهم آن دو رجل، عمر و ابوعبیده جراح بودند؛ سعد بن عباده که در سقیفه بود و ادعا داشت.

[پرسش شاگرد:] «آیا علی بن ابی‌طالب (ع) هم مطرح بود؟»

[پاسخ استاد:] نه، علی بن ابی‌طالب اصلاً جزو بحثِ آن‌ها در سقیفه نبود. شاید عباس بود و سعد بن عباده؛ سعد بن معاذ که در زمان پیغمبر رحلت کرد، سعد بن عباده باقی مانده بود و او هم مدعی بود؛ او مدعی بود حتی می‌گفت آخرِ سر که دید نمی‌شود: «امیری از شما و امیری از ما»، و بعد هم آخرش بیعت نکرد و کشتندش.

سرانجام سعد بن عباده و توجیه ترور او

آخر هم بیعت نکرد و کشتندش؛ یعنی ترورش کردند. بعد هم انداختند به گردنِ جن و گفتند جن‌ها کشتندش! بعد هم شعر درست کردند که: «نحن قتلنا سيد الخزرج، سعد بن عباده»؛ گفتند یکی از دور می‌خواند و دیده نمی‌شود ولی صدایش می‌آید! این‌ها همه را جور کردند و ترور کردند، بعد هم این‌ها را جور کردند و انداختند گردنِ جن؛ چون او یکی از مدعیان بود. احتمالاً یک مدعی دیگر عباس بود که قبلاً داشتیم که ایشان جزو مدعیان بود، ولی حضرت امیر علیه‌السلام صدیقِ هم‌سنگ نداشتند و مطرح نبود از خطِ [خلفا]. بله، این یکی از قضایا بود، یکی از مواردی که ابوبکر و عمر مطرح کردند.

پشیمانی ابوبکر و تزلزل در شایستگی خود

«و هذا كله يدل على تشككه في استحقاقه للإمامة و اضطراب أمره فيها و إنه كان يرى أن غيره أولى بها منه.»؛

این عبارات همگی دلالت دارد بر شک و تردید ابوبکر در استحقاقش برای امامت و اضطراب داشتنِ امرِ او در خلافت؛ و اینکه او می‌دیده است دیگران شایسته‌تر از خودش به خلافت هستند. از این عباراتش برمی‌آید که کسانِ دیگری بالاتر از من بودند و اگر آن‌ها خلیفه می‌شدند من وزیر می‌شدم.

 

مخالفت ابوبکر با سیره ادعایی پیامبر (ص) در استخلاف

مطلب بعدی که بسیار مهم است این است که به مبنای خودِ این‌ها، با پیغمبر مخالفت کردند. مبنایشان این بود که پیغمبر خلیفه نصب نکرده است؛ ولی ابوبکر در وقت مرگش خلیفه نصب می‌کند و عمر را به خلافت نصب می‌نماید؛ یعنی کاری را که [به ادعای خودشان] پیغمبر نکرده بود انجام می‌دهد. خودشان معتقدند که پیغمبر خلیفه نصب نکرده و نباید هم وصیت می‌کرد و وظیفه‌اش نبود نصب کند، ولی می‌بینیم ابوبکر خلیفه را نصب می‌کند. یعنی در این کار با حضرت رسول مخالفت می‌کند و این مخالفتِ خودش، دلیل بر این است که ایشان مطیع پیغمبر نبوده است.

من این داستان را قبلاً نقل کرده‌ام؛ داستانِ مرحوم علامه طباطبایی که با یکی از علمای اهل سنت بحث می‌کند. او از ایشان می‌پرسد که: «شما نسبت به ابوبکر چه نظری دارید؟» ایشان می‌گوید: «به نظر من ابوبکر از پیغمبر بالاتر است!» آن عالم سنی دستپاچه می‌شود که یعنی چه؟ ما که به ابوبکر معتقدیم او را از پیغمبر بالاتر نمی‌دانیم، شما که به ایشان اعتقاد ندارید چطور بالاتر می‌بینی؟ می‌گوید: «برای اینکه دیدم پیغمبر دلسوزِ امت نبود و امت را بدون نصبِ خلیفه رها کرد و رفت؛ ولی ابوبکر برای امت دلسوزی کرد و خلیفه نصب نمود! خب معلوم است این از پیغمبر بالاتر بود دیگر که فکرِ امت بود و این پیغمبر اصلاً فکرِ امت نبود!» وقتی این را شنید، پیداست که دیگر جوابی نداشت بدهد.

«قال: و خالف الرسول صلى الله عليه و آله في الاستخلاف عندهم و في تولية من عزله صلى الله عليه و آله»؛

در نزد خودشان (اهل سنت)؛ چون ما که معتقدیم پیغمبر نصبِ خلیفه کردند، آن‌ها معتقدند که نصبِ خلیفه نکرده است؛ پس در نزد خودشان، ابوبکر مخالفت کرده با پیغمبر در این مسئله؛ مخالفت کرده در استخلاف.

مخالفت ابوبکر در واگذاری ولایت به فرد معزول (عمر بن خطاب)

و دوم:

«وفي تولية مَن عزله صلى الله عليه وآله وسلم»؛

کسی را ولی قرار داده بر مسلمین که پیغمبر او را عزل کرده بود؛ و آن شخص عمر بود. عمر را پیغمبر عزل کرده بود و در عین حال او او را ولی قرار داد.

«أقول: هذا طعن آخر في أبي بكر و هو أنه خالف الرسول عليه السلام في الاستخلاف‌ عندهم»؛

یکی در استخلاف و خلیفه تعیین کردن مخالفت کرده با پیغمبر،

«عندهم»؛ در نزد خودشان مخالفت کرده که آن‌ها معتقدند پیغمبر نصبِ خلیفه نکرده است.

«لأنهم زعموا أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم لم يستخلف أحداً»[3] ؛

اهل سنت گمان کردند که نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم هیچ‌کس را خلیفه خودش قرار نداد.

«فباستخلافه يكون مخالفا للنبي صلى الله عليه و آله و سلم عندهم»؛

پس به اینکه ابوبکر استخلاف کرد (یعنی کسی را خلیفه قرار داد)، در نزد خودشان (عند اهل التسنی) مخالفِ پیامبر خواهد بود. این صغرا و کبرا.

و مخالفت با پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم توجیهی ندارد. و این بیان دوم است، یعنی در دو چیز مخالفت کرد؛ آن اولی بود و این هم دومی است:

«و أيضا فإنه خالف النبي صلى الله عليه و آله و سلم في استخلاف من عزله النبي ع »؛

در اینکه خلیفه قرار داد کسی را که نبی عزل کرده بود. آن شخص عمر بود؛

«لأنه استخلف عمر بن الخطاب»؛

زیرا او عمر بن خطاب را خلیفه قرار داد،

«و قد كان النبي لم يوله عملا»;

در حالی که نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم هیچ کار و عملی را در اختیار عمر نگذاشت، جز یک عمل را؛

«بل بعثه في خيبر فرجع منهزماً»؛

او را در خیبر فرستاد، پس شکست‌خورده برگشت و حضرت عزلش کردند (بعد نوبت ابوبکر شد و او هم شکست‌خورده برگشت تا بالاخره حضرت امیر علیه‌السلام رفتند).

موارد عزل عمر توسط پیامبر اکرم (ص) و اعتراض صحابه به انتصاب او

«وولّاه أمر الصدقات»؛

و دومین چیزی که حضرت به او دادند، زکات بود؛ یعنی جمع‌آوری زکات را در اختیار عمر قرار داد حضرت رسول،

«فشكاه العباس إلى النبي صلى الله عليه وآله وسلم فعزله»؛

پس شکایتِ عمر را عباس به پیغمبر برد و پیغمبر عزلش کردند.

پس چند بار عمر عزل شده است؛ اولاً در کارهای دیگر نصب نشده، ثانیاً همان‌جا هم که نصب شده عزل شده است. حالا ابوبکر دارد کسی را به خلیفه بودن نصب می‌کند که پیغمبر عزلش کرده بودند.

«وأنكرت الصحابة على أبي بكر ذلك»؛

و صحابه اعتراض کردند بر ابوبکر در این کار (یعنی نصبِ عمر را ایراد گرفتند بر ابوبکر).

«حتی قال له طلحة: ولّيت علينا فظّاً غلیظاً»؛

حتی طلحه به ابوبکر گفت: «تو بر ما مسلط کردی کسی را که فظٌّ غلیظ است» (فظ یعنی تندخوی، سنگدل، بداخلاق؛ و غلیظ هم یعنی سخت‌گیر).

«فظٌّ غلیظ» صفتی است که برای عمر در کتب خودِ سنی‌ها هم آمده است. البته یک زمانی بیان کردم که قوشچی که این کتاب شرح را نوشته و متعصب هم بوده، بسیاری از این روایات را قبول نمی‌کند و می‌گوید این‌ها ثابت نیست؛ در حالی که در کتب اخباری خودشان و جوامع روایی‌شان آمده است، و من نمی‌دانم چرا ایشان می‌گوید «لم يثبت» یا ضعیف است. کلمات خواجه نصیر را این‌طوری رد می‌کند که یا ضعیف است یا ثابت نشده و از این حرف‌ها؛ و ادعای خلافِ اجماع بودن می‌کند که هیچ‌کدام از حرف‌هایش درست نیست. بیان کردم یک زمانی هم که کسانی کلمات قوشچی را دیده‌اند، گفته‌اند عمداً این کلمات را به این صورت نوشته و خراب کرده است؛ یعنی قبول داشتند که این مطالب خراب است، ولی بعضی گفتند عمداً خراب کرده تا به نوعی حقانیتِ شیعه را ناخودآگاه برجسته کند؛ حالا این‌طوری گفته‌اند. تحقیق روی این روایات با منابع خودشان خیلی جالب می‌شود.

سوال:

پاسخ: بله، تحقیق می‌شد خیلی خوب بود،

سوال:

پاسخ: بله؛ اما مطالب داخل متن را معمولاً هیچ تحقیق نکرده‌اند. البته من هم تصمیم دارم زودتر تمام کنم، وگرنه وظیفه من بود این‌ها را تحقیق کنم و روایات را با تحقیق برای شما بیاورم و توضیح بدهم.

مخالفت خلفا با فرمان پیامبر (ص) در پیوستن به جیش اسامه

قال: و في التخلف عن جيش أسامة مع علمهم بقصد البعد

مطلب بعدی؛ «وتخلّف»؛ یعنی باز مخالفت کرد در امر سومی با پیغمبر. پیغمبر برای اینکه این‌ها را از مدینه دور کند، دستور دادند که این‌ها باید در جیشِ اسامه وارد بشوند و برای جنگ آماده بشوند و از مدینه خارج بشوند؛ اما آن‌ها قبول نکردند و در مدینه ماندند و با دستور پیغمبر مخالفت کردند. پیغمبر به آن‌ها فرموده بود که همه‌شان از مدینه بیرون بروند و در جیش اسامه باشند، اما آن‌ها در جیش اسامه نرفتند و در مدینه ماندند.

گذشته از این، پیغمبر اسامه را سرلشکر قرار داد و این سه نفر جزو لشکر بودند؛ پس اسامه را بر این‌ها ترجیح داد و ولیِ این‌ها قرار داد. بنابراین اسامه افضل از این‌ها بوده است؛ پس اگر این‌ها صلاحیت امامت داشتند، اسامه به طریق اولیٰ صلاحیت داشته است. ولی بر حضرت امیر علیه‌السلام، کسی را پیغمبر ولی قرار نداد و حضرت امیر حتی تحتِ فرمانِ خودِ اسامه هم نبودند؛ پس حضرت افضل بودند از همه، حتی از اسامه‌ای که افضل بود از این سه نفر.

(البته در این متن باید بگوییم در غیاب پیامبر، به عمر اقتدار و فرماندهیِ جنگ داده نشد. اگر اسامه آنجا فرمانده بوده و عمر زیردستِ او بوده، در آن مقطع عمر پایین‌تر بود). باطنِ قصدِ پیغمبر از جیشِ اسامه، دور کردنِ عمر و ابوبکر بود و مأمور کردنِ آن‌ها تحت فرمان یک جوانِ ۱۸ ساله، تا بی‌کفایتی و عدم اولویتِ آن‌ها را امت بفهمند؛ و اینکه فردا امرِ امت را به کسی بسپارند که پیامبر از او راضی است. این‌ها امتیازاتی بود که برای حضرت علی علیه‌السلام می‌خواستند فراهم کنند؛ وگرنه خودِ حضرت رسول می‌دانستند که این‌ها کار را رها می‌کنند.

«قال: و في التخلف عن جيش أسامة مع علمهم بقصد البعد.»؛

و مخالفت کرد با پیغمبر در تخلف از جیش اسامه، با اینکه هر سه (عمر و ابوبکر و عثمان) عالم بودند به اینکه پیغمبر قصدِ گسیل داشتنِ آن‌ها را دارد (یعنی قصد دارد که این‌ها از مدینه دور بشوند تا در مدینه آشوب برپا نکنند). با اینکه قصد پیغمبر را می‌دانستند، در این حال عمل نکردند.

مطلب بعدی:

« و ولى أسامة عليهم »؛ اسامه را ولیِ آن‌ها قرار داد،

« فهو أفضل »؛ یعنی اسامه، افضل است از این سه نفر.

« و علي ع لم يول عليه أحدا و هو أفضل من أسامة »؛ و بر حضرت امیر هیچ‌کس را ولی قرار نداد، بنابراین او افضل است.

« أقول: هذا دليل آخر على الطعن في أبي بكر و هو أنه خالف النبي صلى الله عليه و آله حيث أمره »؛

مخالفت با پیغمبر داشت که پیغمبر امر کرد او را (ضمیر به ابوبکر برمی‌گردد) و عمر بن خطاب و عثمان را؛ هر سه را امر کرد:

«في تنفيض جيش أسامة»؛ تنفیذ یعنی فرستادن و روانه کردنِ لشکرِ اسامه.

[پرسش شاگرد:] «چرا عبارت "أمره" به صورت مفرد آمده است؟»

[پاسخ استاد:] ضمیر «هو» تأکیدِ ضمیر مستتر در «أَمَرَ» است؛ «أَمَرَهُ» یعنی امر کرد ابوبکر را، و بعد عطف می‌شود «وعمر وعثمان». ضمیر بارزِ «هُ» مفعول است و برمی‌گردد به ابوبکر؛ یعنی پیغمبر امر کرد او (ابوبکر) را، و امر کرد عمر را و عثمان را؛ این سه تا را امر فرمود در گسیل داشتنِ جیش اسامه.

تصحیح لغوی عبارت «تنفیذ جیش اسامة» در نسخ خطی

آخه «تنفیذ» از نظر لغوی معنایش در اینجا فرستادنِ خودِ آن‌هاست، در حالی که فرستادن کار خودِ پیغمبر است نه کار این‌ها؛ حضرت دستور داده به این‌ها که با جیش بروند، و خودِ حضرت لشکر را تجهیز و ارسال کردند. مگر تنفیذ را به معنای تجهیز بگیریم، یا به معنای نفوذ کردن و رفتن با لشکر؛ تنفیذ یعنی صاحبِ قدرتِ نفوذ شدن و روانه شدن. یعنی تکمیل کنید و به راه بیندازید و خودتان هم بروید. اما در لغت «تنفیذ» به معنای فرستادن آمده است.

چون احتمال اشتباهِ نسخه‌بردار داده می‌شد در این عبارت، مصحح نوشته که در تمامِ نسخ این‌طور است؛ یعنی اشتباه از ناسخ نیست و خودِ مرحوم علامه این‌طور نوشته است: «تنفیذ»؛ در حالی که حضرت دستور داد به این‌ها که نفوذ داشته باشند (یعنی بروند با جیش)، نه اینکه بفرستند این جیش را. تنفیذ یعنی ارسال کنید و ببرید جیش را، در حالی که اسامه جیش را می‌برد و این‌ها نمی‌بردند؛ پس تنفیذ اینجا عبارتِ مناسبی نیست و «نفوذ» عبارتِ مناسبی است. وقتی آن مصحح نوشته، غرضش این بوده که فکر نکنید این تنفیذ اشتباهِ نسخه است؛ چون اگر اشتباهِ نسخه بود، در نسخه‌های دیگر درست می‌بود، در حالی که همه نسخه‌ها همین «تنفیذ» را دارند.

یک سخنرانی از آقای حامد ناجی اصفهانی شنیدم که مصاحبه کرده بود و نکته جالبی می‌گفت؛ می‌گفت ذهنیت فیلسوفانِ ایرانیِ ما که فارسی‌زبان بودند در اصل، ولی به عربی می‌نوشتند و عربی را در مدارس یاد گرفته بودند، گاهی باعث شده که متن‌هایشان را با ذهنیتِ فارسی بنویسند و آن ورزیدگیِ عربیِ اصیل را نداشته باشند. می‌گفت گاهی وقت‌ها مثلاً در شفا، ابن سینا جملاتی آورده که این را با ترجمه فارسی می‌شود فهمید، ولی وقتی به یک عرب‌زبان می‌دهیم، گاهی گیر می‌کند برای فهمیدنش. حالا در همچین مواردی ممکنه خواجه نصیر هم که فارسی بوده این‌طور نوشته باشد، اما علامه حلی چطور؟ علامه حلی که خودش عرب است؛ این کلام کلامِ علامه است و علامه عرب است و فارس نیست که بگوییم اشتباه کرده است. البته در مورد خواجه نصیر هم این احتمال خیلی بعید است. در مورد ابن سینا بله، این احتمال هست؛ اصطلاحاتی مانند «نقول و...» در عبارت ابن سینا هست که ساختارِ فارسی دارد؛ مثلاً اثر می‌گویند یا اقدام می‌کنند، وقتی که می‌خواهند صحبت کنند.

« لأنه صلى الله عليه و آله قال في مرضه حالا بعد حال نفذوا جيش أسامة و كان الثلاثة في جيشه »؛

پیامبر اکرم در مرضِ وفاتشان مکرر می‌فرمودند: «لشکر اسامه را تجهیز کنید و بفرستید، لعنت خدا بر کسی که از آن تخلف کند.»

« و في جملة من يجب عليه النفوذ معه فلم يفعلوا ذلك »؛

و این سه نفر در زمره کسانی بودند که واجب بود با اسامه بروند و نفوذ کنند (بروند با لشکر). نفوذ یعنی رفتن، و تنفیذ یعنی فرستادن؛ نفوذ مناسب‌تر است.

اصطلاحات فارسی در متون عربی ابن‌سینا و نمونه «نقول من رأس»

سوال:

پاسخ: نه، این فارسی‌زبانان هستند که این مطلب را «از سر» می‌گویند؛ «از سر می‌گویند» یعنی دوباره می‌گویند. آن [نویسنده] یک مطلبی را می‌گفته، بعد می‌گفتند: «نقول من رأس»؛ «از سر [مجدداً] می‌گوییم» را به عربی ترجمه کرده و شده «نقول من رأس». می‌گویند که مصححِ مصری نمی‌فهمیده که این چیست، تا یک فارسی‌زبان برایش توضیح داده و فهمیده که معنایش چیست. بله، کلامنا اصحّ؛ کلماتِ خواجه نصیر است.

بررسی لغوی و توجیه عبارتی «تنفیذ جیش اسامة»

خب، حضرت فرمود بر آن‌ها که واجب است با جیشِ اسامه بروید: «فلم يفعلوا ذلك»؛ این سه نفر این کار را نکردند و با جیش نرفتند.

«مع معرفتهم بقصد النبي صلى الله عليه وآله وسلم»؛

زیرا غرض حضرت به تنفیذِ [لشکر] از مدینه—یعنی فرستادن این لشکر به بیرونِ مدینه—غرضِ حضرت، بُعدِ (دور شدنِ) این سه نفر از مدینه بوده است؛ این بوده که این سه نفر از مدینه بروند بیرون به حیثی که پس از وفاتِ پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم [مشکلی ایجاد نکنند].

حال اگر متعلق به خودِ «تنفیذ» باشد، یا اگر متعلق به فعلِ دیگری بخواهد باشد؛ ما متعلق به «أَمَرَهُ» گرفتیم به خاطر [وضوح معنا]. «أَمَرَهُ فی تنفیذ»؛ یعنی در حالی که تنفیذ می‌کردند جیشِ اسامه را، امر کردند به این سه نفر که شما هم با این جیش بروید. در حالِ تنفیذ این امر را کردند. اگر این‌طور باشد، عبارت درست می‌شود.

سوال:

پاسخ: بله، این هم حالا می‌شود؛ البته یک مقداری خلافِ ظاهر هست، ولی اشکالی ندارد که مثلاً حالتِ ظرفی به آن بدهیم. بگوییم در آن حال، در حالِ تنفیذِ جیشِ اسامه، «أَمَرَهُ»؛ یعنی امر کرد او و عمر بن خطاب و عثمان را. در حالی که حضرت، فاعلِ تنفیذ بودند. بله، حال از فاعل درست می‌شود؛ در حالِ تنفیذِ [لشکرِ] اسامه، این دستور را صادر کردند که این‌طور می‌شود: «فی تنفیذ جيش أسامة أَمَرَ» این سه نفر را که شما هم با این جیش بروید. اگر این‌طور باشد، یعنی در وقتی که ارسال می‌کردند جیشِ اسامه را، می‌فرمودند که بروید از مدینه بیرون، این سه نفر را هم فرمودند که با این جیش بروید. حالا اگر این‌طور درست کنیم عبارت را، دیگر معنایِ تنفیذ درست می‌شود.

اما ارسال کنید جیشِ اسامه را، در حالی که به خودِ اسامه خطاب کند نه به این سه نفر؛ مگر اینکه بگوییم تنفیذِ این سه نفر... بله، «قال في مرضه»؛ حالا به این سه نفر، به هر کس، به دیگران فرمودند که دیگران باید تنفیذ کنند یا خودِ اسامه باید تنفیذ کند. تنفیذ یعنی ارسال؛ مگه تنفیذ را به معنایِ دیگری بگیرید. و اگر به معنای ارسال بگیرید، آن بالا را شما توجیه کردید و خوب توجیهی بود. دومی باز باید توجیه بشود؛ نفوذ یعنی ارسال کنید، به مردم گفتند ارسال کنید. بله، نفوذ و خطاب بود به کسانی که قرار نبود با این جیش بروند.

حضرت فرمودند که شما این جیش را راه بیندازید که بروند؛ شما که نمی‌توانید [منع کنید]، لااقل مانعِ رفتنِ آن‌ها نشوید. اگر خطاب به آن‌ها باشد یک چیزی است، ولی ایشان می‌فرماید که امر به این سه تا بوده و این‌ها مخالفت کردند؛ پس نفوذ و دستور به این سه تا بوده و مخالفت کردند. علی‌أی‌حال قابلِ توجیه هست عبارت.

تنفیذ را هم می‌شود معنایش را عوض کرد؛ چون هیچ اشکالی ندارد که ما فعلی را تضمین کنیم، یعنی فعلی را متضمنِ معنایی بکنیم که از حرفِ جرّ مربوط به آن فعل فهمیده می‌شود. یعنی فعل خودش معنایی دارد، بعد ما این فعل را با کلمه‌ای متعدی می‌کنیم و با این متعدی کردن می‌فهمانیم که این فعل به معنای دیگری تضمین شده است؛ یعنی معنای دیگری را در زمینِ این فعل قرار می‌دهیم. در اینجا عیبی ندارد که تنفیذ در معنیِ لغوی «ارسال» باشد و ما تضمینش کنیم؛ یعنی بگوییم معنای دیگری از آن اراده شده است و می‌توانم همان‌طور که شما می‌فرمایید توجیهش کنم. بله، فرمودند که این ثلاثه از این مدینه بروند بیرون به حیثی که: «لا يتوثّبوا على الإمامة بعد موت النبي صلى الله عليه وآله وسلم».

مفهوم لغوی «توثّب» و تلاش خلفا برای تصاحب امامت

توثّب یعنی به ستم مسلط شدن؛ به معنای جستن و پریدن هم می‌آید. یعنی به طوری که به ستم مسلط در امامت بعد از موتِ نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم نشوند، یا به طوری که نجهند بر امامت و امامت را غصب نکنند و نگیرند. و لهذا (به خاطر اینکه این سه تا از مدینه بیرون بروند و ولایت و امامت را از حضرت امیر نگیرند)، این سه تا را در جیش قرار داد؛ «ولم يجعل عليّاً عليه السلام معه»؛ یعنی با اسامه، یعنی با جیش، حضرت را نفرستاد ولی این سه تا را فرستاد؛ به خاطر اینکه می‌دانست این سه تا می‌خواهند آشوب کنند.

اگر این‌جور باشد که نسخه درستش «لا يتوثّبوا على الإمامة» باشد، چطور معنا می‌شود؟

«لا يتوشَّحوا بالإمامة»؛

یا «لا يتفشَّوا»؛ تفشّی یعنی نفوذ کردن و سرایت کردن، که در امامت نفوذ نکنند. به نظر من می‌آید تفشّی یعنی نفوذ کردن.

افضلیت اسامه بر خلفا و برتری مطلق حضرت امیر (ع) بر همگان

«وجعل النبي صلى الله عليه وآله وسلم أسامة أميراً عليهم»؛

این مطلب بعدی است؛ شرح برای این عبارتِ خواجه است که فرمود: «وولاية أسامة عليهم فهو أفضل».

و قرار داد پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم اسامه را امیرِ جیش، در حالی که در آن جیش ابوبکر و عمر و عثمان بودند؛ پس اسامه‌ای که امیرِ جیش شد، افضل از این‌هاست. در حالی که علی علیه‌السلام افضل است از اسامه؛ آن‌وقت پس حضرت امیر افضل می‌شوند از کسی که افضل از این سه تاست، و به طریقِ اولیٰ افضل از این سه تا می‌شوند.

«ولم يولّ عليه أحداً»؛

بر حضرت امیر احدی را ولی قرار نداد؛

«فيكون هو عليه السلام أفضل الناس كافّة»؛

حضرت امیر علیه‌السلام از همه مردم بالاتر است؛ چون کسی بر ایشان ولی نشده، در حالی که ایشان بر خیلی‌ها ولی شده است.

خب، وقت ظاهراً تمام شد و مابقیِ درس را می‌گذاریم برای جلسه آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص373.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص374.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص375.