90/09/19
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله ششم در ادله ی عدم امامت غیر امیرالمومنین /عدم صلاحیت غیر از حضرت امیر (ع) برای امامت به دلیل سابقه کفر
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: عدم صلاحیت غیر از حضرت امیر (ع) برای امامت به دلیل سابقه کفر
صفحه ۳۷۱، سطر دهم؛
«قال: و لسبق كفر غيره فلا يصلح للإمامة فتعين هو عليه السلام»[1] .
در ادلهای بحث میکردیم که اثبات میکردند ولایت بلافصل حضرت امیر علیهالسلام را. دلیل دیگری که میخواهیم شروع کنیم این است که غیر از حضرت امیر، هر کس که ادعای امامت داشت (یا برای او ادعا شد)، سابقه کفر داشت؛ چه ابوبکر، چه عباس، اینها ادعای امامت داشتند و هر دو هم سابقه کفر داشتند. این صغراست. کبرا این است که خداوند فرمود: ﴿لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[2] ؛ امامت به ظالم تعلق نمیگیرد. نتیجه این است که پس اینها نمیتوانند امام باشند؛ و از بین مدعیان امامت، کسی جز حضرت امیر علیهالسلام باقی نمیماند که صلاحیت امامت داشته باشد.
صغرای این دلیل روشن است؛ کسانی که ادعای امامت کردند به جز حضرت امیر، همهشان سابقه کفر دارند. این واضح است و هیچکسم این را منکر نیست، حتی اهل سنت. اما کبرا؛ اولاً باید معلوم بشود که مراد از «عهد» چیست، ثانیاً باید ببینیم «ظالم» را میتوانیم بر کافران اطلاق بکنیم یا نه. در صورتی که مراد از عهد، امامت باشد و ظالم بر کافر هم اطلاق بشود، در این صورت کبرا تمام است.
تبیین معنای «عهد» در آیه شریفه
حضرت ابراهیم علیهالسلام بعد از اینکه امتحان شدند و به منصب امامت رسیدند، خداوند فرمود که تو را امام قرار دادم: ﴿إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً﴾. حضرت ابراهیم درخواست کرد که ذریه من هم امام باشند: ﴿قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي﴾. خداوند فرمود: ﴿لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾؛ عهد من به ظالمین نمیرسد. این جواب در سؤال و جواب، ناظر به سؤال حضرت ابراهیم بود که سؤال از امامت بود. بنابراین، عهد را در اینجا ما باید به امامت تفسیر کنیم؛ به قرینه سؤال و جواب، این معنا معین میشود. عهد در لغت مطلق است و مشخص نیست چیست، ولی سؤال مشخص میکند که مراد از عهد، امامت است. پس این مشکلی ندارد و مراد از عهد، امامت است به خاطر اینکه سؤال بر آن دلالت میکند.
تبیین معنای «ظالم» و شمول آن بر کافر و گناهکار
اما کلمه «ظالم»؛ ظالم را به دو قسم تقسیم میکنند: یکی «ظالم لنفسه» (ظالم به خود) و دیگری «ظالم لغيره» (ظالم به دیگری). کسی که معصیت میکند را «ظالم لنفسه» میگویند؛ یعنی نفس خودش را که میتواند به کمال لایق برساند، مورد ظلم قرار میدهد و نه تنها به کمال لایق نمیرساند، بلکه او را به گناه آلوده میکند؛ و هیچ گناهی بالاتر از شرک نیست. پس کسی که مشرک باشد، حتماً ظالم لنفسه هست. آیه شریفه «﴿لا ينال عهدي الظالمين﴾، متعلقِ ظلم را ذکر نکرده که «ظالم لنفسه» است یا «ظالم لغيره»؛ پس مطلق است و هر دو را شامل میشود؛ در نتیجه، ظالم لنفسه هم در اینجا مراد است و کافر را هم شامل میشود.
اطلاق زمانی آیه شریفه و ضرورت عصمت امام
این آیه اطلاق زمانی هم دارد؛ یعنی از نظر زمان هم مقید نکرده است که فرد در همان وقتی که میخواهد منصب امامت را بگیرد، ظالم باشد؛ نه، به طور مطلق گفته اگر کسی ظالم باشد، امامت به او نمیرسد. یعنی اگر کسی در تمام دوران عمرش سابقه ظلم داشته باشد، امامت پیدا نمیکند. ظلم لنفسه نباید داشته باشد، یعنی باید معصوم باشد؛ نه تنها مشرک نبوده باشد، بلکه حتی گناهکار هم نبوده باشد، نه فقط در وقتی که میخواهد منصب امامت را بگیرد، بلکه به طور کلی و در تمام عمر. پس آیه دلالت میکند بر اینکه امام باید از اول تا آخر عمر معصوم باشد؛ و هیچکدام از مدعیان دیگر، معصوم نبودند. پس هیچکدام از مدعیان دیگر امام نبودند و فقط حضرت امیر علیهالسلام باقی میماند که ایشان شرایط را واجد بودند؛ پس ایشان امامِ متعین هستند. این هم دلیل دیگری است.
در صفحه ۳۷۱، سطر دهم:
« قال: و لسبق كفر غيره »؛ یعنی حضرت امیر امامند به واسطه اینکه غیر از حضرت، همه سابقه کفر داشتند. این صغراست. نتیجه این است که هر کس سابقه کفر دارد، صلاحیت امامت ندارد (به دلیل آیهای که بیان کردم که کبرای قضیه است). نتیجه این میشود که: «فلا يصلح للإمامة»؛ یعنی غیر (ضمیر به غیرِ حضرت امیر برمیگردند) صلاحیت برای امامت ندارد.
«فتعيّن هو عليه السلام»؛ پس خود حضرت امیر متعین هستند که شأنیت امامت را دارند و ایشان امامند.
ابطال خلافت مدعیانِ دارای سابقه کفر
«أقول: هذا دليل آخر على إمامة علي عليه السلام»؛ و آن دلیل این است که غیر از حضرت امیر، از کسانی که «ادّعي لهم الإمامة» (کسانی که برایشان امامت ادعا شده است—آنهایی که برایشان ادعا نشده که اصلا احتیاج به استدلال برای رد امامتشان نداریم، آنها از بحث ما بیرونند و ما ملزم نیستیم بر علیه آنها دلیل اقامه کنیم—اما کسانی که ادعای امامت برایشان شده، مانند عباس و ابوبکر، میخواهیم ادعای آنها را باطل کنیم)، به این دلیل باطل میکنیم که اینها «كانا كافرين قبل ظهور النبي صلى الله عليه وآله وسلم». کبرا را ذکر نمیکند و فقط صغرا ذکر میشود، بعد نتیجه میگیرد: «فلا يصلحان للإمامة».
سپس کبرا را میآورد:
«وقوله تعالى: لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ. والمراد بالعهد هاهنا الإمامة»؛ مراد به عهد در این آیه، امامت است (در آیات دیگر ممکن است معنای دیگری داشته باشد، ولی «هاهنا» یعنی در این آیه مراد امامت است)؛ زیرا این قول خدا جواب دعای ابراهیم علیهالسلام است که ابراهیم درخواست امامت کرده بود و خدا این جواب را داد. معلوم میشود که مراد از عهد، همان امامت است که مورد درخواست بود و خدا دارد جواب میدهد.
۱. بررسی مرجع ضمیر «عهد» و ارتباط آن با امامت
سوال:
پاسخ: بله، ما هم داریم [در نسخه]؛ من اجتماعاً حالا خواندم: «المراد بالعهد هاهنا»؛ البته در معنا، به لفظِ «هاهنا» یعنی همینجا، یا به لفظِ حاضر یعنی همین عهدی که اینجا آمده است از نظر مفادی؛ ولی عبارتِ ما «هاهنا» است.
۲. استدلال به آیه «كونوا مع الصادقين» و لزوم عصمت
دلیل بعدی؛ دلیل بعدی آیه قرآنی است که فرموده: ﴿يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ﴾[3] ؛ با صادقین باشید. صادقین یعنی چه کسانی؟ صادقین یعنی آنهایی که صدقشان معلوم است، نه صادقینِ مشکوک. صادقینِ معلوم و یقینی کسانی هستند که معصوم باشند؛ آنها را ما به یقین میتوانیم بگوییم صادقند، بقیه را نمیتوانیم بگوییم. ولو خیلی هم مواظبت بکنند، احتمال اینکه یک وقتی خطا کنند و در یکجایی گرفتار بشوند و از صدق بیرون بیایند هست. پس صادقین عبارتند از کسانی که صدقشان معلوم است و معلومالصدقها هم معصومند. پس مراد از صادقین در اینجا، معصومین هستند.
بنابراین آیه میفرماید که با معصومین باشید؛ و معصوم در آن زمان [بعد از وفات پیغمبر] شد حضرت امیر علیهالسلام. بعد از وفات پیغمبر، معصومی که بتواند امام باشد [ایشان بود]؛ حضرت زهرا علیهاالسلام که نمیشد امام باشند، چون زن بودند و زن نمیتواند امام باشد (البته جایگاه به این معنا و تصدیِ حکومت و خلافت برای زن ممکن نیست).
[پرسش شاگرد:] «آیا آیه یا دلیلی بر این مطلب داریم؟ پس شک داریم.»
[پاسخ استاد:] آیه نداریم ولی به نظرم روایت داریم. شاید من الان یادم نیست، ولی درست است؛ چرا که معصومین بیدلیل حکم نمیکنند. بله، بالاخره کسی که میتوانست معصوم باشد و امام باشد، منحصر در حضرت امیر بود. بعد از وفات پیغمبر دستور رسیده که مؤمنین با ایشان باشند: «وكونوا مع الصادقين»؛ و صادقین هم منحصر به همین یک فرد بوده در آن زمان و منحصر به این فرد بوده است. بنابراین همه موظف بودند که با ایشان باشند؛ صادقِ دیگری نداشتیم. پس دیگران امام نبودند و ایشان امام بودند؛ به دلیل قولِ خداوند متعال: ﴿وكونوا مع الصادقين﴾.
۳. تبیین معیت ولایی در آیه شریفه و تمایز آن از معیت عادی
البته از توصیف به «صادقین» معلوم میشود مراد از این معیت، یک معیت عادی نبوده است؛ وگرنه ما وظیفه نداریم حتماً با صادقینِ معصوم باشیم، ما بالاخره با افراد مؤمنِ دیگر هم رفیقیم، آشناییم و با آنها هستیم. این معیتی که ما با افراد معمولی داریم، معیتِ عادی است. وقتی خدا دستور میدهد «با صادقین باشید»، مفادش این است که با غیرِ صادق نباشید (یعنی تحت ولایتِ غیرمعصوم نباشید)؛ در حالی که مؤمنینِ غیرمعصوم در میان ما زیاد هستند و ما از معاشرت با آنها منع نشدهایم. پس آن معیتی که منحصراً باید با صادقین باشد، «معیت ولایی» است، نه معیت معمولی؛ و این از خودِ کلمه صادقین و توصیف به آن معلوم میشود. زیرا اگر آیه نوع معیت را روشن نکند، دلیل ما نمیتواند تمام بشود؛ باید معیت، معیتِ ولایی باشد تا دلیل ما تمام بشود.
بیان کردم معیت را ما به شهادتِ کلمه «صادقین»، معیت ولایی میگیریم؛ چون صادقین به معنای معصومین است و مفاد آیه این است که فقط با معصومین باشید و با غیرِ آنها نباشید. خب، این معیت که فقط با معصومین است، معیتِ ولایی است؛ وگرنه معیتِ غیرولایی (معاشرت عادی) میتواند با غیر معصومین هم باشد.
«وقوله تعالى: وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»؛
«أقول: دليل آخر على إمامة علي عليه السلام وقوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ»؛
امر به بودن با صادقین کرده است. این صادقین یعنی چه کسانی؟
«المعلوم صدقهم»؛ کسانی که صدقشان معلوم است و مشکوک نیست.
«فلا يتحقّق إلا في المعصوم»; یعنی معلومیتِ صدق تحقق پیدا نمیکند الا در معصوم. در باقی افراد ممکنه ما احتمال صدق را بدهیم ولی علم نداریم، اما در معصوم علمِ به صدق داریم.
«إذ غيره لا يعلم صدقه»؛ این کبراست که با صادقین باشید یعنی با معصومین باشید. صغرا هم این است که در آن زمان غیر از علی علیهالسلام معصومی نبود؛ نتیجه میدهد که فقط با حضرت امیر باشید و با دیگران نباشید.
از خودِ آیه و از کلمه صادقین—که ظاهرش، بلکه صریحش در معلومالصدق بودن است—ما فهمیدیم که باید با معصوم باشیم؛ و از کلمه صادقین فهمیدیم که معیت، معیتِ ولایی است؛ و ظاهر خود آیه نشان میدهد که فقط (کلمه فقط را من در تعبیر آوردم) با صادقین باشید.
سه نکته ما در اینجا لازم داریم: یکی اینکه صادقین به معنای معصومین باشند، یکی اینکه معیت معیتِ ولایی باشد، و دیگری اینکه دستور داده شده به ما که منحصراً با آنها باشیم. چرا صادقین به معنای معصومین است؟ پیداست؛ صادقین یعنی معلومالصدق، و معلومالصدق غیر از معصوم نیست. معیتِ ولایی را هم از خودِ صادقین استفاده میکنیم، و انحصار را هم از همانجا استفاده میکنیم. یعنی خودِ کلمه صادقین، هم معیت را معیتِ ولایی میکند و هم میفهماند که این معیت فقط باید با صادقین باشد؛ و ظاهر آیه این است که به غیرِ صادقین اجازه داده نمیشود.
[پرسش شاگرد:] «معیت ولایی به چه معناست؟»
[پاسخ استاد:] معیت ولایی یعنی شما او را با خود بدانید، یعنی او را ولیِ خودتان بدانید؛ نه معیت به معنی رفاقت ساده. معیت به معنای ولی بودن و مولّیعلیه بودنِ او؛ او ولیِ شما باشد و شما مولّیعلیه باشید، این میشود معیت ولایی. خدا به ما دستور میدهد اینجور معیت داشته باشیم، نه معیت معمولی. معیت معمولی را ما با غیرصادقین هم داریم و هیچ منعی هم نداریم، تازه ترغیب هم شدهایم؛ ترغیب شده که مؤمنین با هم مخالطه (معاشرت) داشته باشند، و مخالطه همان معیت است. با اینکه همهشان معصوم نیستند، در عین حال دستور رسیده که همهتان با هم مخالطه داشته باشید؛ پس معیت معمولی با غیر معصوم نفی نشده است و ما موظف نیستیم که در زندگی روزمره حتماً فقط با صادقین معیت داشته باشیم. پیداست که این معیتی که مربوط به صادقین (یعنی معصومین) است، معیت ولایی است؛ یعنی اینطور معیت که شما بشوید مولّیعلیه و او بشود ولی.
[پرسش شاگرد:] «آیا با دلیل دیگری باید ولایت اثبات بشود یا خودِ معیت میتواند راهگشا باشد؟»
[پاسخ استاد:] نه، چرا معیت نتواند راهگشا باشد؟ قبلاً باید معصوم بودنِ شخص ثابت باشد؛ بله، صغرا باید ثابت باشد که این آدم معصوم است، و آیه ﴿وكونوا مع الصادقين﴾ به ما دستور میدهد که با این آدم همراه باشید؛ همراهی و پیرویای که با بقیه نیست. از اینجا میفهمیم که همراهی، همراهیِ ولایی است نه همراهیِ معمولی؛ زیرا همراهی معمولی شرطِ صادقینِ معصوم ندارد و فقط مؤمن بودنِ شخص کافی است تا بشود با او همراه بود. فقط غیرِ مؤمنین را نباید ولی گرفت ﴿لا يتخذ المؤمنون الكافرين أولياء﴾[4] ، ولی خودِ مؤمنین را اشکال ندارد که ولی و دوست بگیریم. معیت به معنای دوستی و به معنای مخالطه با غیر معصوم هیچ اشکالی ندارد؛ شاید طرف یک مؤمنِ عادی باشد. اینی که مقید میکند «با صادقین» (یعنی معلومالصدق حقیقی، یعنی با معصوم)، معلوم میشود آن معیتِ معمولی نیست، بلکه یک معیتِ دیگر (ولایی) است.
۴. بررسی کلام شریف مرتضی پیرامون صدق عرفی و منزلت ابوذر
میخواهم در مورد کلامِ شریف [مرتضی] که بحث مشابهی دارد صحبت کنم. ایشان میفرماید در جایی که واژهای ظهور در معنای حقیقی دارد، در افراد مشکوک نمیتوانیم به آیه استدلال کنیم؛ اما آنهایی که مشکوک نیستند، چون معلومالصدق هستند معصومند. یعنی تعبیرش این است که آیا میتوانست بگوید در آیه نبأ ﴿إن جاءكم فاسق بنبأ﴾[5] ، در افراد مشکوکالفسق توقف میکنیم و در فردی که فسقش معلوم است عمل میکنیم؟ در آیه صادقین هم به نظر میرسد مسائل ظهوری در معصوم دارد. از کجا میتوانیم بگوییم منظور صادقِ حقیقی است؟
[پرسش شاگرد:] «کسی که صدق برایش ثابت شده است، مانند ابوذر که پیامبر دربارهاش فرمود راستگوترینِ مردم است، آیا معیتِ تام با او واجب است؟»
[پاسخ استاد:] همان ابوذری که در موردش گفته شده صریحاللهجه بوده و راستگوترینِ مردم بوده، هم او چون معصوم نیست، احتمال اینکه یک جایی خطایی از او سر بزند یا چیزی اتفاق بیفتد هست.
[پرسش شاگرد:] «آیا صدقِ عرفی در اینجا کفایت نمیکند؟ به چه دلیل بگوییم صدقِ عرفی کفایت نمیکند؟»
[پاسخ استاد:] این دلیل میخواهد؛ صادقین یعنی کسانی که واقعاً صادقند، و مشتق هم حقیقت در «ما تلبّس به المبدأ فیالواقع» است؛ یعنی واقعاً باید صادق باشد. صادقی که ما برایش به قول شما اطلاقِ عرفی بکنیم هست، ولی صادقِ عقلی که در او احتمال کذب ندهیم، کسی غیر از معصوم نیست. صادقِ حقیقی منظور کسی است که واقعاً صادق باشد؛ یعنی عقل، صدقِ او را امضا کند و احتمال خلاف ندهد. در غیر معصوم، عقل احتمال خلاف میدهد، ولو اینکه آن شخص از اول تا آخر عمرش هم صادق باشد؛ ولی بالاخره عقل احتمال خلاف میدهد و صادق به معنای واقعیِ کلمه را فقط در معصوم میبیند. ما میخواهیم دنبال معیتِ تام برویم و بگوییم معیتِ تام با ابوذر به ما امر نشده است؛ چون احتمال خطا در او هست.
بله، من میخواهم قبل از این بیان کنم؛ میخواهم بگویم اصلاً صادق به معنای حقیقی و عقلیاش بر غیرمعصوم (مانند ابوذر) اطلاق نمیشود؛ یعنی به معنایِ عالیِ کلمه اطلاق میشود ولی به معنای حقیقتِ کلمه اطلاق نمیشود که بگوییم هیچ کذبی و خطایی از او احتمال داده نشود. وقتی در غیرمعصوم احتمال خطا و کذب وجود دارد، دیگر نمیتوانیم واژه را به طور حقیقی بر او اطلاق کنیم مگر اینکه تسامحاً باشد؛ و در اینجا ما دلیلی بر توسعه و تسامح نداریم. بنابراین باید در اطلاقِ صادق محکمکاری بکنیم و محکمکاری این است که منظور، معلومالصدقِ حقیقی (معصوم) باشد. با ظاهر آیه، ما اینجور به دست میآوریم
همافزایی ادله کلامی در ایجاد یقین
سوال: [ادامه مبحث آیه صادقین:]
پاسخ: بله، دلیل بر توسعه و تسامح نداریم. بنابراین باید در اطلاقِ «صادق» محکمکاری بکنیم و محکمکاری این است که منظور، معلومالصدق [حقیقی یعنی معصوم] باشد. عرض میکنم با ظاهر آیه، ما اینجور به دست میآوریم.
و الّا اگر شما قرینه داشته باشید، «صادق» را بر معصوم اتفاق [حمل] نکنید. اینجا در این استدلالها، بعضیهایش اطمینانآور است و بعضیهایش یقینآور؛ ولی خب وقتی همه را با هم ضمیمه کنیم، آن اطمینانآورها هم آن یقینآور را تأیید میکنند، یا برعکس؛ بالاخره مجموعاً همهشان میشود یکی [سیستم یقینی].
این غیر از آن حرف فخر رازی در کتاب «المطالب العالية» است؛ یک جلد درباره بحث جبر و تفویض ایشان نوشته، خیلی مفصل، بعد دلایل جبر را ذکر میکند و میگوید که: «تکتک این دلایل ضعیفند، ولی ما اینها را کنار هم میگذاریم تا بالاخره یک اطمینانی برایمان حاصل بشود.» اشکالی که به ایشان میشود این است که از اجتماع ضعیفها، اطمینان درست نمیشود؛ وقتی هیچکدام از دلایل به نظر خود شما دلالت ندارد، وقتی اینها دلالت ندارد، چطور کنار هم میگذاری و نتیجه میگیری؟ اما در بحث ما، آن اشکال وارد نمیشود؛ زیرا بعضی از دلایل یقینیاند، بعضی از دلایل حالت اطمینان دارند و هیچکدامشان را ما ضعیف حساب نمیکنیم. وقتی اینها با هم کنار هم قرار بگیرند و مجتمع بشوند، اطمینانِ کامل، بلکه شاید هم یقین ایجاد کنند.
مگر اینکه مثل قوشچی فکر کنیم که خیلی از این چیزها را، خیلی از این ادله را میگوید ضعیف است و «لم یثبت»؛ یا دلالتها را رد میکند بدون اینکه توضیح کامل بدهد. خب بله، اگر آنطوری بگوییم و همینطوری ادعایی رد کنیم، درست است؛ این ادله از آن قوت میافتند و در نتیجه نمیتوانند برای ما اطمینان ایجاد کنند.
استدلال به آیه اولی الامر و ضرورت عصمت آنان
دلیل بعدی؛ در آیه قرآن داریم که: ﴿أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾[6] . چون «أُولِي الْأَمْرِ» عطف شده بر «اللَّهَ» و «الرَّسُولَ»، معلوم میشود اطاعتی که میخواهد بر سر [آنها] بیاید، اطاعتی از صنف همان اطاعتی است که بر سرِ الله و رسول درآمده که اطاعت، اطاعتِ مطلقه و تشریعی است. یعنی شما موظفید که آنها را اطاعت کنید؛ همانطور که در مورد خدا اوامر و نواهیاش را اطاعت میکنید و در مورد رسول، در مورد اولیالامر هم همینطور است.
اولیالامر یعنی کسانی که نسبت به کارها اولویت دارند، یا به تعبیر دیگر «أولى بالتصرف» هستند در کار دیگران؛ و به همین جهت هم چون أولیٰ به تصرفند، دستور داده شده که ما اطاعت کنیم از اینها. کسانی که معصوم نیستند اولویت ندارند؛ چرا که ممکنه این آدم از یک جهت خوب باشد، ولی احتمال میدهیم از جهت دیگر آن یکیِ دیگر خوب باشد، و ترجیحی نیست که ما این را ترجیح بدهیم؛ بهخصوص که باطن اشخاص برای شما معلوم نیست. ولی اونی که معصوم است، پیداست که اولیالامر بالاخره بالاتر از بقیه است، به خاطر اینکه مرتکب گناه نمیشود، مرتکب خطا نمیشود، آلودگی ندارد و انسانیتش در درجه عالیِ انسانیت است؛ پیداست که ترجیح دارد. بنابراین اولیالامر با این بیانی که کردیم منحصر میشود به معصوم. آیه میگوید «أطيعوا المعصوم»؛ این کبرا. صغرا این است که در آن زمانی که ادعای خلافت بلافصل میشد، کسی معصوم جز حضرت امیر نبود؛ بنابراین نتیجه این است که پس حضرت امیر اولیالامری است که باید اطاعت شود.
«وقوله تعالى: وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ این هم دلیل دیگری است بر ولایت.
« قال: و لقوله تعالى وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.
أقول: هذا دليل آخر على إمامة علي ع و هو قوله تعالى:" يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ»؛
امر به تبعیت و اطاعتِ اولیالامر کرده است. این کبراست؛ امر کرده که کل اولیالامر را اطاعت کنید (یک کبرای کلی است؛ هر کس که اولیالامر بود، اطاعتش کنید).
و المراد منه المعصوم إذ غيره لا أولوية له تقضي وجوب طاعته[7] و مراد از اولیالامر، معصوم است؛ زیرا غیر معصوم اولویتی ندارد که مقتضیِ وجوبِ اطاعتِ او باشد؛ پس باید معصوم باشد تا اولویت داشته باشد و اولیالامر بشود. این کبرا تمام شد که: «هر معصومی باید اطاعت شود.» صغرا این است: «ولا معصوم غير علي عليه السلام بالاجماع»؛ نتیجه این است پس امام غیر از علی علیهالسلام نیست. این مطلب تمام شد. ادلهای ما آوردیم بر ولایت حضرت علی؛ البته بعداً هم دو مرتبه به این مسئله برمیگردیم در مسئله هفتم.
ابعاد عصمت انبیاء و ائمه (ع) در کلام اسلامی
[پرسش شاگرد:] «برخی از اهل سنت در بحث تبلیغ قائل به عصمت پیامبر هستند، اما در امور دنیایی خطا را ممکن میدانند و برای صحابه هم عصمت قائل نیستند و تهمتهایی هم در منابعشان مطرح شده است.»
[پاسخ استاد:] البته در عصمت حضرت امیر که اجماع شیعه برقرار است، معرکهآرایی تویش نیست. در اهل سنت هم، در اهل سنت هم یک کتابی فخر رازی نوشته، یک جزء کوچکی است، حالت رساله دارد، درباره «عصمت انبیاء»؛ آنجا ایشان ادعا کرده که انبیاء باید معصوم باشند. البته به آن وسعتی که ما عصمت را تفسیر میکنیم، تفسیر نکرده است. ما معتقدیم که حتی در زمان قبل از بلوغشان هم باید معصوم باشند، قبل از بعثتشان هم باید معصوم باشند، بعد میگوییم معصوم از خطاها و سهو هم باید باشند؛ نه تنها معصوم در تبلیغ، بلکه در کارهای معمولیشان هم باید معصوم باشند. ما یک همچین عصمتِ وسیعی را ادعا میکنیم. فخر رازی ظاهراً اینطور نیست که به این وسعت ادعا کرده باشد، ولی من آن کتاب و قسمتهایش را نگاه کردم، به نظر میرسید که خیلی به حرفهای ما نزدیک است؛ یک عصمتِ وسیعی را—البته نه به آن وسعتِ ما، اما یک عصمت وسیعی را—قائل بود و دلایلش هم این بود.
حالا اگر ما این را در مورد حضرت امیر سرایت بدهیم؛ شاید اگر سرایت ندیم، خب اجماع، اجماعِ شیعه است و همین هم برای ما کافی است. برای ما کافی است، [هرچند] برای طرف مقابل ممکنه کافی نباشد. حالا اگر بین مدعیان امامت، معصومی بخواهد ثابت باشد، بالاضافه حضرت امیر است؛ یعنی منظور این است که آنها تعییناً نمیگویند حضرت امیر معصوم است، ولی اگر قرار بشود بین این سه چهار تا مدعی بگویند کدامیک معصوم است، میگویند امیرالمؤمنین معصوم است. یعنی آنها هم اگر بخواهند معصومی را پیدا کنند، اولاً که میگویند هیچی معصوم نیست، حالا اگر بهشان گفته بشود یک معصومی وجود دارد و انتخاب کنید، میگویند ایشان است؛ شاید به صورت استمرار بله. بله، اگر حضرت امیر مشمول آیه تطهیر باشند، معصوم حساب میشوند.
اما آن روایاتی که در صحاحِ آنها نسبت شرب خمر به حضرت امیر داده شده، سندش را باید دید؛ مختصر مطرح میکنم. حالا البته من نقل کردم از یکی از بزرگانشان که میگفت در صحیحِ حتی بخاری (که دیگر مهمترینشان هست) یک یا دو تا خبر شبیه این داریم؛ حالا ضعیف است. وقتی خودشان، بزرگانشان اینجور اعترافی داشته باشند، ولی خب بیان کردم در مجموع صحیحشان را میگویند صحیحه، مجموع را میگویند صحیح است؛ ولی روایات نادر و شاذ هم تویش هست. قائل به صحتِ بخاری بودن یعنی مبانیِ خاصِ حدیثی داشتن.
[پرسش شاگرد:] «آیا حاکم نیشابوری هم در مستدرک بر شرط شیخین آورده است؟»
[پاسخ استاد:] بله، به شرط شیخینِ حاکم مراد است.
بخاری و اجماع شیعه که برقرار است؛ اجماع اهل سنت هم به این صورت که میگویند درست میشود که اگر در بین این مدعیان سؤال بشود که کدام معصومند—اگرچه اهل سنت اصلاً معصومی [در غیر انبیاء] قائل نیستند—ولی در بین اینها بالاخره حاضرند حضرت امیر را معصوم بدانند؛ اگر معصومی باشد، میگویند حضرت امیر. این یک مطلب.
یک مطلب دیگر اینکه بالاخره حضرت امیر را داخل در آیه تطهیر میکنند یا نمیکنند؟ به ظاهر داخل میکنند، به ظاهر داخل میکنند و از این طریق عصمت نتیجه گرفته میشود. یا در آیه مباهله، بالاخره حضرت علی نفسِ حضرت رسول شمرده شده است؛ اگر ایشان معصومند، ایشان هم معصوم میشوند. با این قرائن میشود یک اجماعی را درست کرد؛ اگر هم اجماعِ کامل نباشد، با ادله دیگر اثبات میشود.
مسئله ششم: نفی امامت دیگر مدعیان از بُعد سلبی آیه «لا ينال عهدي الظالمين»
در این مسئله ششم میخواهیم وارد بشویم در نفی امامت دیگران، مدعیان دیگر، علیالخصوص آن سه نفر؛ چون مدعیانِ غیر از این سه نفر چندان نتیجهای از ادعایشان نگرفتند، ولی این سه نفر نتیجه گرفتند، لذا باید ادعای آنها را رد کنیم. ایشان دلایلی اقامه میکند برای اینکه آنها قابلیت امامت نداشتند. جدا جدا بحث میکند؛ اولاً یک قانون کلی میگوید که هر سه را شامل میشود، بعد هم جدا جدا درباره هر کدام مستقل بحث میکند.
قانون کلی همانی است که در همین جلسه خواندیم که اینها همهشان سابقه کفر داشتند و ظالم لنفسه بودند و مشمول ﴿لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[8] هستند. این ﴿لا ينال عهدی الظالمین﴾ دو بُعد دارد: یک بُعد اثباتی و یک بُعد نفی. از بُعد اثباتیاش استفاده کردیم که حضرت علی ولی هستند، از بُعد نفیاش استفاده میکنیم که بقیه ولی نیستند. قبلاً گفتیم از بُعد اثباتی استفاده کردیم، حالا از بُعد نفی میخواهیم استفاده کنیم؛ بنابراین تکرار رخ نداده است. ولو مطلب دو بار گفته شده، اما تکرار نیست؛ چون قبلاً این آیه را آورده بود تا اثبات کند، حالا این آیه را آورده تا نفی کند بقیه مدعیان را.
« المسألة السادسة في الأدلة الدالة على عدم إمامة غير علي ع »؛
« قال: و لأن الجماعة غير علي ع غير صالح للإمامة لظلمهم بتقدم كفرهم. »؛
دلیل دیگر بر اینکه حضرت امیر ولی هستند و غیر ایشان ولی و امام نیستند، این است که آن جماعتی که غیر از علی علیهالسلام هستند، صلاحیت بر امامت ندارند؛ زیرا آنها ظالمند و مشمول دلیل ﴿لا ينال عهدی الظالمین﴾ میشوند. چرا ظالمند؟ «بتقدم كفرهم»؛ به خاطر کفر قبلیشان (به سکونِ فاء در کفرهم).
«وهذه أدلة»؛ یعنی آنچه در این مسئله ششم قراره طرح بشود (که ما یکیاش را گفتیم و بقیهاش بعداً میآید)، ادلهای است که دلالت میکند بر اینکه غیر از علی علیهالسلام، کسی صلاحیت امامت ندارد. اولین دلیل این است که ابوبکر و عمر و عثمان (این دلیل عرض کردم مشترک است بین هر سه) قبل از ظهور نبی صلی الله علیه و آله و سلم، کان کفرهم؛ فلا ينال أحد منهم الإمامة لقوله تعالى: «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» وقد تقدّمت. این آیه قبلاً گذشت و ما به آن استدلال کردیم، منتها آنجا نظر اثباتی داشتیم و حالا نظر نفی [سلبی] داریم.
مخالفت ابوبکر با آیات ارث در قرآن کریم
دلیل بعدی؛ ادله دیگری است که مربوط به ابوبکر است، بعد هم مربوط به عمر و در آخر هم مربوط به عثمان؛ که اینها دلایل خاص هستند.
در مورد ابوبکر گفته میشود که با کتاب خدا مخالفت کرد و آن دستوری را که خداوند در کتاب داده بود اجرا نکرد، بلکه خلافِ آن را اجرا کرد. دستوری که در آیه آمده بود این بود که به کسانی که از متوفی باقی میمانند، ارث بدهید؛ اموالِ آن شخصی را که میمیرد در اختیار ورثه قرار بدهید؛ چون وقت طبقات هم مختلف است، بعضیها نزدیکترند ﴿وَأُولُو الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ﴾[9] ، بعضی نزدیکترند و بعضی دورتر، و آنهایی که نزدیکترند ارث میبرند و مانع آنهایی که دورترند میشوند. این دستور آیه است که حتی باید ارث بدهید.
گذشته از این، در خود قرآن آمده بود که حضرت سلیمان وارث داوود بود ﴿وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ﴾[10] ، و همچنین آمده بود که حضرت زکریا از خدا خواست که وارثی به او عطا کند که خداوند حضرت یحیی را به ایشان عطا کرد ﴿يرثني وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ﴾[11] . آن آیه که مطلق است، شامل حضرت فاطمه علیهاالسلام هم میشود و نتیجه میدهد که ایشان هم باید ارث میبردند؛ خب، ایشان فدک را که از پیغمبر ارث رسیده بود مطالبه کردند.
(حالا البته ما در فدک قائل به ارث نیستیم، ما قائل به این هستیم که فدک در زمان حیات به ایشان بخشیده شده بود—نحله بود—که شأنی بالاتر از ارث است. حالا فرض کنید که قبول کنیم در زمان حیات به ایشان بخشیده نشده بود و بعد از وفات پیغمبر مطرح شده است؛ طبق همین آیه قرآن و صریحِ قرآن، یعنی صریحِ اطلاق این است که حضرت فاطمه علیهاالسلام ارث ببرند).
نقد ادعای آلوسی پیرامون ارث پیامبران
بعد ابوبکر حدیثی را ذکر میکند که تا آن زمان کسی نشنیده بود و نقل نشده بود، و خود او هم تا آن زمان نگفته بود؛ اولین بار بود که میگفت: «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث، ما ترکناه صدقة»؛ ما گروه انبیاء هیچ ارثی را باقی نمیگذاریم، هرچه از ما بماند صدقه است (یعنی مال کل مؤمنین است). این حدیث را گفت، در حالی که باز دو تا آیه در قرآن داریم که با این حدیث مخالفند؛ یکی اینکه سلیمان ارث برد از داوود، یکی اینکه یحیی میخواست وارث حضرت زکریا بشود؛ خب، اینها هر دو نبی بودند و داشتند ارث میبردند.
البته این دو آیهای که الان بیان کردم—یکی آیه حضرت سلیمان و یکی آیه حضرت یحیی—مورد تمسک شیعیان است، ولی اهل سنت در اینجا اعتراضات زیادی کردهاند و شیعیان هم اعتراضات آنها را جواب دادهاند. قویترین اعتراضی که من بین سنیها دیدم، اعتراض آلوسی بود در تفسیر «روح المعانی» که او خیلی قوی وارد این بحث شده بود و به نظر خودش ثابت کرده بود که این ارث، ارثِ نبوت [و علم] است نه ارثِ مال. پس شیعیان جواب دادند؛ هم به او جواب دادند و هم به دیگران جواب دادند.
بالاخره چون الان بحث در این زمینه نیست وارد بحث نمیشویم، ولی اینچنین بوده که بالاخره آخرِ سر بعد از اثبات مطلب، شیعه به این نتیجه رسیده که این دو آیه مربوط به ارثِ مال هستند؛ علیالخصوص آیه مربوط به حضرت یحیی که ظاهر حالش نشان میدهد که ایشان (یعنی حضرت زکریا) در مورد بستگانش بیمناک بوده («وإني خِفتُ الموالي من ورائي») و فکر میکرده که آنها بعد از وفات حضرت زکریا، در اموال و ماترک او تصرفات ناپسند میکنند؛ لذا از خدا درخواست این فرزند را کرد. حالا به صدر و ذیل آیات و به آیات قبلی که مراجعه میکنیم، این مطلب پیشمان روشن میشود که آیه مربوط به ارث معمولی است نه ارث نبوت. با توجه به استدلالی که با جوابهای شیعیان داده شده، این استدلال تمام میشود.
تناقضگویی ابوبکر در مواجهه با حضرت زهرا (س)
خب، ثابت میشود که ابوبکر به این آیه عمل نکرده و مخالفت با آیه نموده است. توضیحاتی را نقل میکنند که حضرت فاطمه هم به ابوبکر چه فرمودند. بعد آخرِ سر به یک داستانی اشاره میکنند که حضرت فاطمه از ابوبکر پرسیدند: «آیا تو وارث پیغمبری یا اهلش (یعنی بستگانش)؟» گفت: «نه، بستگان وارثند و من وارث نیستم» (منظور وارث مال بود، نه وارث خلافت؛ اگر وارث خلافت بود که ابوبکر میگفت من وارث هستم؛ منظور ارثِ مال بود). بعد حضرت میفرمایند: «پس آن سهم رسول الله صلیالله علیه و آله و سلم چه شد؟ چرا به من نمیدهی؟ من که اهلِ او هستم و من که وارثم.»
او اینطور جواب میدهد و میگوید که: «من شنیدم از پیغمبر که میفرمود اگر چیزی به نبی داده شود، بعد از وفاتِ آن نبی به ولیامرِ بعد از او داده میشود، نه به اهلش؛ به وصیِ او و به خلیفه او داده میشود نه به اهلش. و من خلیفهام و تو اهلی، پس به من داده میشود و به تو داده نمیشود.»
این حدیث، آن حدیثِ «نحن معاشر الأنبیاء» را تکذیب میکند؛ چون این حدیث میگوید که پیغمبر ارث میدهد منتها نه به اهلش بلکه به خلیفهاش، در حالی که آن دلیل اول میگفت اصلاً ما معاشر انبیاء ارثی نداریم و هرچه هست صدقه است. این دو تا با هم نمیسازند و خودِ ابوبکر حدیثِ خود را تکذیب کرده است با این حرفی که به حضرت فاطمه گفت. اینها دلایلی است که نشان میدهد اولاً حدیثی جعل کرده، ثانیاً به کمک این حدیث آیه را مخالفت کرده است. و کسی که با آیه مخالفت کند چطور خلیفه است؟ خلیفه پیغمبری که قرآن را عملاً قبول ندارد (حالا لساناً قبول دارد، اما عملاً قبول ندارد)؛ چه خلیفهای است که عملاً قرآن را قبول ندارد؟ معلوم است این لیاقت خلافت ندارد.
روایت صریح مصنف در مخالفت ابوبکر با کتاب خدا
« قال: و خالف أبو بكر كتاب الله تعالى في منع إرث رسول الله صلى الله عليه و آله بخبر رواه هو. »؛
ابوبکر با کتاب خدا مخالفت کرد در اینکه مانع ارث رسول خدا شد، به سبب خبری که فقط خودش روایت کرد؛ در واقع صحابه کس دیگری آن را روایت نکرده بود و بعد از آن هم هر کس روایت کرد، به نقلِ او صحت داد و چیزی نگفت. ما شنیدیم که فقط ایشان گفتند «من شنیدم» و بقیه هم البته خب اطمینان داشتند به ایشان و حرف را قبول کردند؛ اما منظور این است که هیچکس غیر از ایشان از پیغمبر نشنید. این همه آدم رفتوآمد کردند با پیغمبر، اما این کلمه را اینچنین نشنیدند و این هم بر هیچی نقل نشد تا آن رو اینها جزئیاتی است که اولاً کسی غیر از ایشان نشنید، ایشان هم که شنید بر هیچی نقل نکرد تا آن روزی که لازم شد [تا ارث را ندهد].
« أقول: هذا دليل آخر على عدم صلاحية أبي بكر للإمامة »؛
تقریر دلیل این است که ابوبکر با کتاب خدا مخالفت کرد در اینکه مانع ارث رسول الله شد و فدک را به حضرت فاطمه علیهاالسلام تسلیم نکرد و در این کارش استناد کرد به خبری که نقل کرد از پیامبر در قوله: «نحن معاشر الأنبياء لا نورث، ما تركناه صدقة»؛ ما گروه انبیاء ارثی باقی نمیگذاریم و آنچه از ما باقی میماند همهاش صدقه است (یعنی مال کل مؤمنین است). در حالی که عمومِ کتاب دلالت بر خلافِ این دارد؛ کتاب تصریحی بر وفقِ ادعای ایشان ندارد، بلکه عمومِ کتاب تصریح بر خلافِ ایشان دارد. ما صراحت [خاص برای نفی ارث پیامبران] نداریم، بلکه عمومِ آیات مخالفت میکند؛ زیرا آیه قرآن همه را گفته و درباره همه فرموده که ارث میبرند و کسی را استثناء نکرده است؛ چون کسی را استثناء نکرده، عموم شامل حضرت فاطمه علیهاالسلام هم میشود و ایشان هم باید ارث میبردند.
گذشته از این:
«وأيضاً قوله تعالى: وَوَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ»؛
و همچنین قول خداوند در قصه زکریا: «يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ» (به من پسری عطا کن که وارث من و وارث آل یعقوب باشد). این دلیل با آن خبر منافات دارد؛ خبر میگوید معاشر انبیاء ارث نمیدهند، ولی این دو آیه صراحت دارد در اینکه سلیمان ارث برد و یحیی را حضرت زکریا به عنوان وارث از خدا درخواست کرد.
گفتگوی حضرت زهرا (س) با ابوبکر و احتجاج به عموم آیات قرآن
«وقالت له فاطمة عليها السلام: أترث أباك ولا أرث أبي؟ لقد جئت شيئاً فريّاً»؛
حضرت فاطمه به ابوبکر فرمودند: «آیا تو از پدرت ارث میبری و من از پدرم ارث نمیبرم؟ واقعاً چیز عجیبی آوردهای (فریّاً یعنی امر ساختگی و جعلی که مایه حیرت است).» این کلام را مرحوم شارح برای تأکید بر عمومِ آیه میآورد؛ یعنی آیه ارث عام است و هر کسی از پدرش ارث میبرد. حضرت فاطمه از او به استفهام انکاری سؤال میکند.
[پرسش شاگرد:] «آیا آیه خاصی برای ارث بردن پیامبران داریم؟»
[پاسخ استاد:] نه، اصلاً ارث بردن در قرآن به طور مطلق آمده است. در سوره نساء آیه به طور مطلق میگوید افراد ارث میبرند. آیه ارث مطلق برای پیامبران نداریم؛ آیه ارث خاص برای پیامبران داریم (مانند سلیمان و یحیی)، و یک آیه ارث عام هم برای همه داریم. آن آیه ارث عام الان مورد استشهاد ماست و ما با این کلام حضرت فاطمه میخواهیم آن عمومیت را تأکید کنیم. البته اگر این کلام حضرت فاطمه هم نبود، عموم آیه را ما قبول داشتیم، ولی با این کلام میخواهیم عمومیت را تأکید کنیم. حضرت هم از این آیه عمومیت را استفاده کردند که آمدند اعتراض کردند و گفتند: «آیا تو ارث میبری و من ارث نمیبرم؟ چه فرقی بین من و توست؟» عموم آیه هر دو را شامل میشود؛ چرا تو ارث ببری و من نبرم؟ با استفهام انکاری فرمود: «أترث أباك ولا أرث أبي؟ لقد جئت شيئاً فريّاً» (فریّاً یعنی حرف تعجبآور و دستساخته و جعلی که خودت ساختهای). واژه «فریّاً» از ماده «فریه» به معنای دروغ ساخته و جعلی است.
عدم حجیت خبر واحد در مباحث اعتقادی (کلام)
مطلب بعدی اینکه این خبر، علاوه بر اینکه با آیات صریح قرآن نمیسازد و با اعتراض حضرت فاطمه سازگار نیست، خبر واحد است؛ و خبر واحد در کلام قابل استناد نیست. همه معتقدیم—شیعه و سنی معتقدند—که در کلام، خبر واحد در مسائل اعتقادی قابل استناد نیست. البته در کلام، خبر متواتر را حجت میدانیم (در فلسفه که خبر اصلاً حجت نیست، ولی در کلام خبر متواتر حجت است)، اما خبر واحد نه پیش کلامیون حجت است و نه پیش فلاسفه؛ و این خبر هم خبر واحد است، پس پیش هیچکدام حجت و قابل استناد نیست.
«ومع ذلك فهو خبر واحد لم نعرف أحداً من الصحابة وافقه على نقله»؛
علاوه بر این مطالبی که گفتیم، این خبر که ابوبکر نقل کرده خبر واحد است و هیچیک از صحابه را نشناختیم که در نقل این حدیث با ایشان موافق باشد و آن را تأیید کند به [نقلِ او] وافقه؛ [یعنی] نشناختیم هیچکس را که در نقل این حدیث با ایشان موافق باشد. البته بعد از صحابه کسانی آمدند که ابوبکر را تأیید کردند؛ همه مستند به ابوبکر گفتند این حدیث آمده که منبعشان همان نقل ابوبکر بود. هیچیک از صحابه کسی در همان جایگاه تأیید نکرد ایشان را. البته شاید تکذیب هم نکردند، ولی تکذیب نکردن دلیل بر صحت نمیشود؛ زیرا که ظروف و شرایط تاریخی اجازه نمیداد.
نه، ظروف تاریخی را بعداً میخواهم بیان کنم؛ میخواهم بگویم که همانطور که ادعای خلافت ابوبکر را—که بالاتر از این بود—تکذیب نکردند، همچنین بر این ادعا و جعلِ حدیث هم احتجاج نکردند. اما مطلب بعدی این است که همانطور که فرمودید، شرایطی را که فراهم آورده بودند اجازه تکذیب نمیداد.
یک عالم سنی نقل میکرد و میگفتش که: «این قضیه که میگویید برای خیلی قبل است.» میگفت: «من تحقیق کردم و برایم ثابت شده که حضرت امیر خلیفه و وصی بودند، فقط یک مشکل دارد؛ آن هم این است که چطور شد بعد از وفات حضرت رسول، این همه آدم یکدفعه برگشتند؟ خب، همه شنیده بودند که حضرت امیر خلیفه است؛ چطور این چند نفر باقی ماندند و این همه آدم برگشتند؟» بعدها خودش—این آدم اهل افغانستان بود—بعدها خودش میگفتش که: «این مطلب برای من ثابت شد؛ صبح دیدم در خود افغانستانِ خودمان، گروه زیادی زنده باد میگفتند، بعد از ظهر همان گروه داشتند به همان شخص مرگ میگفتند! فهمیدم برگشتنِ انسانها خیلی سخت نیست.» او اینطوری برداشت کرده بود.
ولی کلامش به نظر من کلامِ تامی نیست. بله، در مورد انسانهای معمولی مشکلی ندارد، ولی صحابه پیغمبر که مورد اعتماد پیغمبر بودند—بالاخره همهشان که منافق نبودند، گروه زیادی آنجا بودند که مورد اعتماد پیغمبر بودند—اینها چطور برگشتند؟ اینها را دیگر نمیشود گفت سستعنصر بودند که صبح میگفتند زنده باد و بعد از ظهر میگفتند مرگ باد؛
سوال: اینها را نمیشود گفت. ۲۳ سال زحمت پیغمبر چه میشود؟
پاسخ: همیشه ۲۳ سال زحمت پیغمبر هدر میرود دیگر؛ بله. یعنی اگر واقعاً واقعاً این باشد، درست نیست.
سوال: اگر انسان بگویند حضرت امیر داشتند در مقابلِ مسیرِ اشتباه میایستادند و فقط سه تا آدم پسمانده تا یاریاش کنند، البته ۲۳ سال بالاخره تأثیری داشته و افراد قابلی هم بودند. حالا اگر کسی حامی نباشد، الان بعد از ۱۴ قرن هم میبینید این تفکر مانده و شیعیان هستند، هرچند سنیها بیشترند. بله، همین که میفرمایید درست است؛ قابلیتِ رسالتِ پیغمبر زیر سؤال میرود و این لازمهاش غلط است و بنایش حق نیست. یک احتیاطی فعلاً در جمع بکنیم، چون این جسارت به رسالت پیغمبر است؛ من نه، این را چشم، گفتم.
پاسخ: اما قضیه این است که قضیه این است که معجزاتی که رسالت تشریف [حکم بر آن دارد] کلام را قطع میکنیم. در غروب وفات پیغمبر، قبیله بنیاسلم وارد مدینه میشوند؛ تاریخ نوشته که تمامشان هم مسلح بودند و تمام کوچهها و خیابانهای مدینه را اینها تسخیر میکنند. کسی نمیتواند [اعتراض کند]. از پیش تعیین شده است؛ ما اینجوری فکر میکنیم، آنها نمیگویند از پیش تعیین شده، ما میگوییم تعیین شده است؛ که اینها برای ادعای خودشان یک نیروی نظامی میخواستند که بتوانند از خودشان دفاع کنند و ایجاد وحشت کنند. ما میبینیم هیچکس حاضر نبود بیاید با حضرت امیر موافقت کند. اینطور نیستش که بگوییم حالا حضرت امیر همه را کشته و همه با ایشون کینه دارند؛ یک وحشتی هم در کار بوده و کسی نمیتوانسته معمولی حرف بزند. ما از خشونت عمر ذکر داریم؛ عمر خشن بوده و وقتی وارد کوچه میشده، خودِ سنیها نوشتهاند بچهها درمیرفتند؛ بچههایی که بازی میکردند درمیرفتند، در حالی که بقیه که میدیدند بچهها بازی خودشان را میکردند. این که وارد میشد همه فرار میکردند؛ یعنی بچهها هم از او میترسیدند. بزرگان [هم به طریق اولی میترسیدند]، چون بچه از چیزی نمیترسد ولی بچه از این میترسید. حالا بگذریم از خشونت؛ اینها یک نیروی مسلح هم تو مدینه آوردند و همان قبیله اسلم بود که اینها حالا به بهانههای مختلف آمدند؛ میخواستند اسلام بیاورند، میخواستند زکات جمع کنند، میخواستند به غیرِ اینها [کار دیگری کنند]؛ بهانههای مختلف بود، ولی اصل و اساس این بود که وحشت ایجاد کنند یا نگذارند کسی حرف بزند. این از ظاهر تاریخ درمیآید. حالا ما البته این حرفها را که میزنیم اهل سنت قبول نمیکنند، شاید بعضی شیعهها هم قبول نکنند؛ ولی تاریخ را که میخوانیم و این چیزها را که با قرائن نگاه میکنیم، میبینیم که فضا فضایی نبوده که بشود این کار [اعتراض] را کرد.
نفی تلازم رضایت و سکوت در ماجرای فدک
لذا وقتی حضرت [زهرا اعتراض میکنند]، وقتی که ابوبکر این حدیث را طرح میکند، هیچکس این کار [موافقت رسمی] را نمیکند؛ فقط اعتراف نیست، انکار هم نیست. انکار اگر واقعاً مقدور بود، یک نفر میگفت بله [انکار میکنم]؛ هیچکس نگفت بله، ولی البته کسی هم رد نکرد. عرض کردم رد نکردن به خاطر وحشت بوده است. شما نگاه کنید؛ مثل حضرت امیری که دیگر هیچکدام از صحابه در شجاعت به ایشون نمیرسیدند، ایشون را میآورند تو مسجد. حالا درسته که مأمور بودند [از جانب پیامبر] حرف نزنند و صبر کنند، ولی این نشان میدهد که جوّ حاکم در آنجا جوّ زور بوده و کارشان عادی نبوده است؛ تاریخ اینطور میگوید. البته این از تاریخ برداشته نمیشود، ولی خب ظاهراً اینطوری بوده است.
و معذلک الصحابه؛ خبر واحد است و «لم نعرف أحداً من الصحابة وافقه على نقله». خب، اگر خبر با کتابی که متواتر است تعارض پیدا کند، تکلیف چیست؟ کتاب را ایشون میگوید متواتر است، از تواتر بالاتر است؛ یعنی اصلاً سندش شبهه نمیخورد. حالا متواتر است و همه قبول دارند؛ بله، این که بوده از آیه شریفه «ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فوق بَعْضٍ»؛ یعنی ظلمت مضاعفی که بوده، نمیتوانست هیچ مؤمنی قدر و ابراز ایمان خودش را بکند («إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا»).
البته من این را تحقیق نکردهام که بعد از رفتن این سه تا، بالاخره صحابه خیلیهایشان باقی مانده بودند؛ صحابه را در زمان یزید آمدند و قتلعام کردند (آن نماینده یزید آمد در مدینه قتلعام کرد و صحابه دیگر رفتند)، ولی باز هم بعد از عثمان صحابه بودند. این را من تحقیق نکردهام که صحابه بعد از عثمان چه کردند؛ ظاهراً به نظر میرسد که خیلیها با حضرت امیر بودند. همانهایی که اول یاری نکردند، بعد از رفتنِ آن سه تا یار حضرت شدند؛ این نگاه تغییر نکرده بود. شاید ادعا باشد با اینکه مواجهه کردند، اما در بین اصحاب مستثنی نبود و خیلی از صحابه موضعشان برگشت. همین دیگر؛ بله، همین را عرض میکنم که بسیاری از اصحابِ حضرت امیر آمدند—که صحابه حضرت رسول بودند—آمدند و شیعه راستین شدند، آمدند آنجا و واقعاً طرفدار شدند؛ یعنی شیعه خالص شدند، یعنی توانستند اظهار کنند. از اول هم شیعه بودند اما حتماً نمیتوانستند اظهار کنند، بعداً اظهار کردند.
استبعاد عقلانی پنهانسازی حکم ارث از ورثه حقیقی
و «كيف بيّن»؛ دلیل بعدی است برای استبعاد اینکه این حدیث از پیغمبر صادر شده باشد: «وكيف بيّن رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم هذا الحكم لغير ورثته وأخفاه عن ورثته؟»؛
چطور پیامبر این ارث را—یا این عدم ارث برای اهلش را—به غیرِ ورثه که حادثه و پیآمدِ این ارث برای آنهاست بیان کرده، ولی آن را از ورثه خود که مدعی میشوند مخفی کرده است؟ بعد از اینکه ایشون وفات کرد، ورثه مدعی میشوند، غیر که مدعی نمیشود؛ ورثه مدعی میشوند. حضرت به آن ورثه مدعی از اول نفرموده باشد حکم شما چیست، اما دستِ مقتضی به آن کسانی که ادعا نمیکنند فرموده باشد؟ به این کسانی که فرضا ادعا میکنند (که به قول شما ادعایشان نابجاست) هیچی نگفته باشد؟ اصلاً درست درنمیآید و یک امر بعیدی به نظر میرسد.
تصرف میراث نبوی توسط حضرت امیر (ع) به عنوان وصی
و لو کان هذا الحدیث؛ مطلب بعدی: اگر این حدیث صحیح بود...
[پرسش شاگرد:] «آیه ارث با صراحت در قرآن چند بار گفته شده و ذکر تقدیمش را هم باز میدهد.»
[پاسخ استاد:] بله، اگر در مورد پیغمبر خلافِ آن بود، خب پیغمبر موظف بود به اهل بیتش بگوید که در مورد شما این ارث نیست و ما معاشر انبیاء هستیم و به شما ارث نمیرسد؛ در حالی که پیغمبر به اهلش نفرمود و به قول ابوبکر فقط به ابوبکر فرمود.
«ولو كان هذا الحديث صحيحاً عند أهله»؛ این مطلب بعدی است برای رد این حدیث. اگر این حدیث صحیح بود نزد اهل بیت، هیچی از اموال پیغمبر برنمیداشتند؛ خب، «ما ترکناه صدقة» بود و مال همه مؤمنین بود، نباید حضرت امیر تصاحب میکردند؛ در حالی که حضرت امیر چند تا از اموال مخصوص حضرت رسول را برداشتند و جزو اموال خودشان شد. این نشان میدهد که «ما ترکناه صدقة» درست نبوده است.
«لم يمسك أمير المؤمنين عليه السلام سيف رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم وبغلته وعمامته»؛
شمشیر پیغمبر (ذوالفقار)، بغله (استر؛ یعنی دلدل) و عمامهشان؛ این سه تا را حضرت امیر برداشته، در حالی که اگر مفادِ «ما ترکناه صدقة» میبود، این سه تا مالِ کل مؤمنین بود و حضرت حق نداشت بردارد.
[پرسش شاگرد:] «آیا این اموال از طریق حضرت زهرا به ارث رسید یا به عنوان اختصاصاتِ وصایت بود؟»
[پاسخ استاد:] نه، اینها مالِ وصی است. این اختصاصاتِ نبی مالِ وصیاش است.
[پرسش شاگرد:] «پس این اشکال ربطی به ارث ندارد و مربوط به اختصاصات است؟»
[پاسخ استاد:] اختصاصات هم باشد؛ ببینید، من دارم درباره «ماترک» حرف میزنم. در حدیث آمده «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث»؛ این شمشیر ارث نبوده بلکه از اختصاصات بوده، تا اینجایش قبول. بعد میگوید «ما ترکناه صدقة»؛ این تعبیر میگوید هرچه از ما بماند صدقه است، حتی اختصاصاتِ ما. اینجا مشکل پیدا میشود. حالا در مثلِ «لا نورث» میگوییم این ارث نیست و وقتی ارث نبوده، بنابراین جزو اختصاصات بوده و این ممکن است مزاحمِ «لا نورث» نباشد؛ ولی بعد گفته «ما ترکناه صدقة»، و این دیگر اختصاصات را استثناء نمیکند و عام دارد میگوید هرچه که از ما بماند صدقه است؛ خب، سیف و بغله و عمامهشان که از ما باقی مانده، آن هم باید صدقه باشد؛ چرا حضرت امیر برمیدارد؟ هیچکس هم منکر این کار نشد، فقط عباس انکار کرد که جوابش را شنید.
منازعه عباس با حضرت امیر (ع) بر سر مواریث نبوی
«ونازع العباس»؛ این نازع العباس جمله مستقلی است و دلیل بر این است که غیر نمیتواند اینها را به ارث ببرد. حتی عباس هم که نزدیک به پیغمبر بوده، حق نداشته اینها را بردارد. عباس میآید در مسجد و با حضرت امیر نزاع میکند؛ میگوید که: «شمشیر و عمامه و زره را برداشتی، در حالی که این مالِ من است؛ من عموی پیغمبرم و پسرعموی او هستم و ارث را باید به من بدهی.» او مطالبه ارث میکند و اینها را جزو اختصاصات نمیداند؛ میگوید ارثِ من است. حضرت میفرماید: «عیبی ندارد؛ اگر توانستی این سه تا را برداری مالِ تو، وگرنه ارثِ من و فرزندان من است.»
بلند میشود شمشیر را بردارد، نمیتواند؛ اصلاً نمیتواند شمشیر را بلند کند و تعجب میکند. شمشیر را میگذارد؛ حضرت بلند میشوند و شمشیر را به راحتی برمیدارند و میگویند: «تو نتوانستی.» بعد عمامه را میآید بردارد، بالا نمیتواند ببرد؛ بعد حضرت برمیدارند. زره هم بوده؛ زره را هم حضرت تنشان میکنند و او نمیتواند بردارد و تنش کند (حالا این را دقیق یادم نیست که نمیتواند تنش کند یا به تنش نمیخورد، این را باید مراجعه کنیم؛ من این را کامل یادم نیست). بعد که این سه تا را نمیتواند بردارد، میگوید: «آن بغله (استر) چه؟» میفرمایند که: «بیرون مسجد بستهاندش.»
در حینی که میرود بردارد، یک نفر به او میگوید که: «علی سر تو کلاه گذاشت و این سه تا را از تو گرفت. بیا زرنگی کن؛ وقتی میخواهی سوار بشوی بگو بسم الله، بعد آن آیهای را بخوان که: ﴿إنَّ اللهَ یُمسِکُ السَّماواتِ والأرضَ أن تَزُولا﴾[12] (که اگر خدا زمین و آسمان را نگه ندارد، اینها زائل میشوند و نگه داشتن کار خداست). این آیه را بخوان و برو سوار بشو؛ میتوانی سوار شوی. آنجا بسم الله نگفتی، علی سر تو کلاه گذاشت و آن سه تا را از تو گرفت.» قرار بود برود سوارش بشود؛ حضرت میگوید: «اگر توانستی سوار بشوی مال تو.» همین که میآید سوار شود، صدایی وحشتناک از این بغله بلند شد که تا حالا شنیده نشده بود و حالت وحشی پیدا کرد و از درِ مسجد فرار کرد، به طوری که عباس افتاد و غش کرد از صدای وحشتناکش؛ و هیچکس هم نمیتوانست جلو برود و اجازه جلو آمدن نمیداد. حضرت آمدند و نامی بردند که کسی نفهمید چه بود؛ آن بغله آمد جلوی حضرت و با تواضع سر فرود آورد. حالا این هم هست که حضرت سوار شدند و بعد حسنین، یا فقط حسنین سوار شدند. خب، عباس مسألهاش تمام شد. این داستان عباس بود که ادعا کرد.
و اگر «ما ترکناه صدقة» درست بود، او اصلاً نمیآمد ادعا کند. اگر این حدیث را غیر از ابوبکر کسی میشناخت، عباس اصلاً ادعا نمیکرد؛ بالاخره با حدیث پیغمبر که پیش همه معروف است مخالفت نمیکرد. حالا فرض کن عباس هم آدمی باشد که خیلی آدمِ خوبی هم نباشد، بالاخره جلو مردم که خلافِ قولِ صریحِ پیغمبر مرتکب نمیشود.
[پرسش شاگرد:] «آیا عباس حبر الامه بود؟»
[پاسخ استاد:] ابن عباس حبر الامه بود، نه خودِ عباس؛ عباس عموی پیامبر بود. به هر حال، عباس شخصیت مهمی بود و اگر واقعاً این مسأله رائج بود، ایشان تخلف نمیکرد و ادعا نمیکرد؛ در حالی که ادعا کرد.
«ونازع العباس عليه السلام بعد موت فاطمة عليها السلام»؛ این نزاع بینشان بود.
«ولو كان هذا الحديث معروفاً عندهم»؛ یعنی نزد صحابه،
«لم يجز لهم ذلك»؛ برای صحابه اینچنین کاری که عباس کرد جایز نبود؛ و برای حضرت امیر هم جایز نبود که آن چیزها را به عنوان اختصاصات بگیرد. اگر «ما ترکناه صدقة» درست بود، نه بر عباس جایز بود که ادعا کند و نه بر حضرت امیر جایز بود که آن اختصاصات را بردارد.
مطلب بعدی اینکه خودِ ابوبکر این ارثش را، این حدیثش را تکذیب کرده، عملاً تکذیب کرده است. وقتی حضرت زهرا فرمودند: «سهم ارث پدرم چه شد؟»، جواب داده که: «مالِ خلیفه است؛ پیغمبر فرموده این را به اهلش نمیدهیم، ما هرچه ارث داریم مالِ خلیفهمان است و مالِ اولادمان نیست.» خب این با «ما ترکناه صدقة» و «نحن معاشر الأنبیاء لا نورث» نمیسازد و با هیچکدام سازگار نیست. پس خودِ ابوبکر هم این حدیثِ خود را تکذیب کرده است؛ پس حدیثِ اول ابوبکر، حدیثِ واهی و باطلی است.
گذشته از این، بعید است که پیغمبر این حدیث را به اهلِ خودش—که حدیث در واقع مربوط به آنها میشود—نگفته باشد. گذشته از این، کار حضرت امیر و کار عباس (عموی پیغمبر) شاهد بر این بود که این حدیث از پیامبر شنیده نشده است. آخرین مطلب این است که این حدیثِ اولِ خودِ ابوبکر با یک حدیثِ دیگرِ خودِ او رد شده است؛ خب با این ترتیب، آن حدیثِ اولِ ابوبکر اعتباری دیگر ندارد. تازه اگر معتبر هم بود، نمیتوانست با عمومِ آیه مخالفت کند؛ تا چه رسد به اینکه اعتبار هم ندارد، چون خبر واحد بود و نمیتوانست مقاومت کند؛ اعتبار هم که ندارد که هیچی.
روایت صریح مصنف در احتجاج حضرت زهرا (س) و تناقض ابوبکر
«وروي أن فاطمة عليها السلام قالت: يا أبا بكر أنت ورثت رسول الله أم ورثه أهله؟»[13]
روایت شده که حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمودند: «ای ابوبکر، تو از رسول خدا ارث میبری یا اهلِ او؟»
«قال: بل ورثه أهله»؛ گفت: «بلکه اهلش ارث میبرند» (اعتراف میکند که اهلش میبرند).
حضرت میفرماید: «فما بال سهم رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم؟»؛ پس چه شد سهمِ رسول خدا که به ما نرسید، در حالی که ما اهلِ او بودیم؟
فـ از اینجا محلِ شهادت است؛ ابوبکر میگوید:
«سمعت رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يقول: إن الله إذا أطعم نبياً طعمة كانت لولي الأمر بعده»؛
شنیدم از رسول خدا که میفرمود: «خداوند هرگاه طعمه و اموالی در اختیار پیامبری قرار دهد، این اموال بعد از او مالِ ولیامرِ بعد از اوست» (این "بعده" هم ظرف برای ولیامر است و هم ظرف برای کانت؛ یعنی کانت بعده، یعنی بعد از رسول، ولیامری که بعد از او میآید). خب دارد میگوید سهم ولیامر است دیگر، یعنی سهم خلیفه است؛ پس قبول دارد ارث وجود دارد.
«وذلك يدل على كذب الخبر الأول»؛ این کلام دلالت میکند بر اینکه آن خبرِ اول («نحن معاشر الأنبیاء... ما ترکناه صدقة») اصل و ریشهای ندارد؛ اگر اصل و ریشهای داشت، خودِ ابوبکر با آن مخالفت نمیکرد، در حالی که با نقلِ این حدیث با آن مخالفت کرده است.
خب، این هم یک دلیل؛ این یک دلیل بود برای اینکه غیر از همین دلیلِ مشترک، یک دلیل بود برای اینکه ابوبکر لیاقت خلافت پیغمبر را ندارد؛ نه لیاقت خلافتِ بلافصل را دارد و نه لیاقت خلافتِ معالواسطه را، اصلاً لیاقت خلافت را ندارد.
ابطال ادعای عصمت ابوبکر و نقد دیدگاه تفتازانی
تفتازانی در اینجا در کتاب «شرح المقاصد»، هم در متن و هم در شرح نقل میکند از کسی که ابوبکر معصوم بوده است. آن اولین دلیلی که ما در این جلسه خواندیم، گفتیم که کسانی که ادعای عصمت کردهاند، فقط در بین آنها حضرت امیر معصوم بودهاند و ابوبکر معصوم نبودهاند؛ در حالی که این ادعا نفی میکند این مطلب را [و ادعای عصمت ابوبکر را مطرح میسازد]. اما مطمئناً آنها منظورشان از معصوم بودن، معصوم بودنِ بعد از خلافت است یا معصوم بودنِ بعد از ایمان؛ وگرنه همهشان معتقدند که ابوبکر قبل از اینکه ایمان بیاورد (قبل از اسلام)، کافر بوده است. چطور معصوم بوده و در عین حال کافر؟ پس پیداست که آن وقت او را معصوم نمیدانند. اگر معصوم باشد، حتماً یا بعد از ایمان بوده یا بعد از خلافت بوده؛ ولی این مطلب آنقدر ضعیف بوده که حالا به کلام تفتازانی مراجعه کنید، تفتازانی این را به صورتِ قیل و با کلماتی که مشعر به ضعفِ آن است میآورد؛ یعنی پیشِ خودِ ایشان هم عصمتِ ابوبکر ثابت نیست. حالا از کی نقل میکند؟ توضیح نمیدهد از کی نقل میکند؛ «من شنیدم» منظورش کیست، ولی چون تحقیق نکرده نمیگوید که ایشان از کی دارد نقل میکند.
سوال:
پاسخ: بله، اگر عصمتِ ابوبکر ثابت بشود، مبنای دلیلِ قبلی باطل میشود؛ آنوقت میتوانیم در دلیلِ اول تشکیک کنیم، یعنی یک صغرایِ دیگر هم پیدا میشود برای دلیلِ اول. ولی این تشکیک هم جواب داده میشود؛ زیرا آیه «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»—که بیان کردم—هم عمومِ افرادی دارد و هم عمومِ زمانی دارد.
عمومِ زمانی یعنی کسی که در تمامِ زمانهای وجودش ظالم نبوده باشد؛ و عمومِ افرادی یعنی هر ظالمی باشد، چه ظالمِ به نفس باشد و چه ظلمش از جهتِ کفر باشد و چه از جهتِ گناههای دیگر باشد. این آیه عمومِ زمانی دارد؛ یعنی در تمام زمانهای وجودش نباید ظالم باشد تا عهد به او برسد. پس حتی قبل از خلافتش، اگر ظالم بود، عهدِ من به او نمیرسد. حالا فرض کنید در فرضِ محال که ابوبکر معصومِ بعدی هم بود، این بالاخره در برههای از عمرش ظالم (کافر) بود؛ و صریحِ آیه این است که عهد به او نمیرسد، پس او را بر فرض که قبول کنید معصومِ بعدی است، صغرای آیه نمیتوانیم قرار بدهیم.
سوال:
پاسخ: بر فرضِ قبولِ شما؛ که بیان میکنم خودِ سنیها این ادعا را نپذیرفتهاند، لذا فقط همان ناقل گفته و تفتازانی هم نقل کرده و به نقلش اکتفا نموده و هیچ واردِ بحث هم نشده و خیلی سریع از مطلب گذشته است؛ پیداست که متوجه بوده این مطلب قابل اثبات نیست. ولی بر فرض هم اثبات بشود که ابوبکر معصوم است، دلیلی که ما در این جلسه اولین دلیل قرار دادیم، آن دلیل باز به قوتِ خودش باقی است؛ که «لا ينال عهدی الظالمین» عامٌ زماناً.
انشاءالله برای جلسه آینده.