90/09/18
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد پنجم در امامت/مساله پنجم در امامت بلا فصل امیر المومنین /ذکر معجزات امیرالمومنین
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مقدمه: استخلاف بر مدینه (حدیث منزلت)
صفحه ۳۶۹، [ذیل عبارتِ]
«قال: و لاستخلافه على المدينة فيعم للإجماع.»[1]
مجموع بحث ما در دلایلی بود که خلافت بلافصل حضرت امیر علیهالسلام را اثبات میکردند. از جمله آن دلایل این است که پیغمبر اکرم صلیالله علیه و آله در یکی از غزواتشان که میخواستند از مدینه خارج بشوند، حضرت امیر علیهالسلام را در مدینه خلیفه خودشان قرار دادند. در این میان، منافقین شروع کردند به شایعهپراکنی و خبرتراشی و گفتند: «چون بر پیغمبر سنگین بوده که دامادش را همراه خود ببرد و خواسته است از او پرهیز کند، او را در مدینه باقی گذاشته و خود عازم سفر شده است.» حضرت امیر علیهالسلام این خبر را به حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم رساندند که: «منافقین درباره من چنین حرفی میگویند.» حضرت فرمودند: «دروغ میگویند؛ من تو را در مدینه جانشین قرار دادم تا خلیفه من باشی. آیا راضی نیستی که نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟»
این هم دلیل نقلی دیگری بر خلافت بلافصل حضرت امیر علیهالسلام است. اما کیفیت استدلال به این صورت تشکیل میشود که حضرت، خلیفه بر مدینه شدند و بعد از آن هم عزل نشدند؛ نه در زمان حیات و قبل از وفات پیغمبر عزل شدند، و نه بعد از وفات ایشان. البته روشن است که بعد از وفات نمیشود کسی را عزل کرد؛ منظور این نیست که بعد از وفاتِ پیغمبر فرموده باشند «تو معزولی یا منصوبی»، بلکه منظور این است که پیغمبر کلامی نفرمودند که ناظر به این باشد که «بعد از وفات من، تو دیگر جانشین من نیستی». پس نه در زمان حیاتشان حضرت را عزل کردند و نه فرمودند که «تو بعد از من معزولی»؛ هیچکدام نبوده است. در نتیجه، این نصب ادامه پیدا کرده و خلافتی که حضرت رسول به ایشان واگذار کردند، از ایشان پس گرفته نشده است. از طرفی اجماع داریم که هرکس بتواند خلیفه بر مدینه باشد، خلیفه بر سایر بلاد هم خواهد بود. پس نتیجه این میشود که حضرت امیر علیهالسلام به طور مطلق خلیفه است؛ نه تنها بر مدینه، بلکه بر بقیه جاها نی و این خلافت ایشان هم خلافتی است که استمرار همان خلافت قبلی است. تا اینجا نتیجه این شد که هر کس در مدینه خلیفه شود و عزل نشود، خلیفه [باقی] خواهد بود و به حکم اجماع، خلیفه بر کل بلاد خواهد بود.
پاسخ به شبهه خلافت دیگران بر مدینه
سپس اشکالی مطرح میشود؛ به این صورت که: «پیغمبر اکرم غیر از حضرت امیر را هم در مقاطعی به خلافت مدینه نصب کردند، پس آنها هم باید چنین حکمی داشته باشند و حکم حضرت امیر را پیدا کنند.»
پاسخ میدهند که: «بعضی از آنها را بعداً عزل کردند و بعضی را هم عزل نکردند؛ درست است، ولی آنها ادعای امامت نداشتند و اجماع بر عدم امامتشان منعقد است. نه خودشان ادعای امامت داشتند و نه اصلاً کسی از مسلمین آنها را امام میداند.» بنابراین، نمیتوانیم بگوییم نصب آنها به خلافت، دلیل بر بقای خلافتشان است؛ زیرا کسانی که عزل شدند که تکلیفشان مشخص است و خلیفه نیستند، و کسانی هم که عزل نشدند، چون اجماع بر عدم امامتشان منعقد است، باز هم خلیفه نیستند.
شرایط سهگانه خلافت و تطبیق آن بر حضرت امیر (ع)
از این جوابی که به این اعتراض داده میشود، به دست میآید که کسانی میتوانند خلیفه باشند که سه شرط را داشته باشند. (پیش از این گفتیم دو شرط، اما با این جواب، شرط سوم هم به دست آمد):
* **شرط اول:** اینکه در زمان پیغمبر اکرم، بر مدینه خلیفه شده باشند.
* **شرط دوم:** اینکه عزل نشده باشند.
* **شرط سوم:** اینکه اجماع بر عدم امامتشان منعقد نشده باشد.
اگر کسی این سه شرط را داشت، بعد از پیغمبر خلیفه است; نه تنها بر مدینه، بلکه بر مدینه و سایر بلاد (که سایر بلاد را به خاطر اجماع ملحق میکنیم).
خب، این کبرای قضیه است که: «هر کس این سه شرط را داشت، خلیفه است.» صغرای قضیه هم این است که: «حضرت امیر علیهالسلام این سه شرط را داشتند؛ به خلافت بر مدینه نصب شدند، عزل نشدند، و اجماعی هم بر عدم امامت ایشان منعقد نشده است.» نتیجه این صغرا و کبرا این میشود که ایشان خلیفه هستند؛ آن هم در کل بلاد، به دلیل اجماعی که داریم مبنی بر اینکه اگر کسی در مدینه خلیفه شد، در سایر بلاد هم میتواند خلیفه باشد. این هم دلیل دیگری بر خلافت بلافصل حضرت امیر علیهالسلام بود که توضیح داده شد.
البته یک مطلبی باقی مانده که بیان میکنم. صفحه ۳۶۹ هستیم، سطر بیستم:
« قال: و لاستخلافه على المدينة فيعم للإجماع »؛
دلیل دیگر بر خلیفه بودن حضرت امیر این است که ایشان بر مدینه خلیفه شدند و این سمت به ایشان داده شد. عمومیت این سمت—یعنی اینکه خلافت ایشان شامل غیر مدینه هم میشود—به دلیل اجماع است; چرا که اجماع داریم اگر کسی بتواند خلیفه بر مدینه باشد، میتواند خلیفه بر سایر بلاد هم باشد.
«أقول: دليل آخر على إمامته عليه السلام»؛ تقریر دلیل این است که:
«أن النبي صلى الله عليه وآله وسلم استخلفه على المدينة»؛ حضرت رسول، ایشان را خلیفه بر مدینه قرار دادند.
«و أرجف المنافقون بأمير المؤمنين عليه السلام»[2] ؛ کلمه «أرجفَ به» یعنی شایعهپراکنی کردن و حرفهای فتنهانگیز زدن درباره کسی. پیداست که منافقان وقتی در مورد حضرت امیر صحبت میکنند، صحبتِ نیک نمیکنند، بلکه صحبت بد میکنند.
« فخرج إلى النبي و قال يا رسول الله إن المنافقين زعموا أنك خلفتني استثقالا و تحرزا مني »؛ حضرت امیر علیهالسلام به سوی پیامبر خارج شدند و گفتند: «ای رسول خدا، منافقین چنین میپندارند و شایعه میکنند که تو من را در مدینه جا گذاشتی و همراه خود نبردی، چون همراهی من برایت سنگین بوده (استثقالاً) و میخواستی از من پرهیز کنی (تحرزاً).»
«فقال عليه السلام: كذبوا، إنما خلفتك لما تركتُ ورائي»؛ پیغمبر فرمودند: «دروغ میگویند؛ من تو را جانشین خود قرار دادم برای سرپرستی آنچه در مدینه پشت سر خود باقی گذاشتم. هرچه هست، هرآنچه من سرپرستش بودم، تو را گذاشتم تا سرپرست آنها باشی.»
«فارجع فخلفني»؛ برگرد به منصب خودت و خلیفه و جانشین من باش؛ کارهایی را که من انجام میدادم، در نبود من تو انجام بده.
« أ فلا ترضى يا علي أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي »؛ آیا نمیخواهی نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی باشی؟ جز اینکه بعد از من پیامبری نیست. یعنی فرقی با هارون نداری جز اینکه هارون میتوانست پیغمبر باشد و تو نمیتوانی؛ در مابقی امور همه مثل هارون هستی (که استدلالش را جلسه گذشته گفتیم).
خب، تا اینجا ثابت شد که حضرت، خلیفه بر مدینه بودند.
« و إذا كان خليفته على المدينة في تلك الحال و لم يعزله قبل موته و لا بعده »؛ و هنگامی که حضرت امیر خلیفه پیغمبر در مدینه باشند در آن حال (که پیغمبر از مدینه خارج شدند) و پیغمبر هم ایشان را عزل نکردند—نه قبل از مرگشان و نه بعد از مرگشان (عزل نکردن بعد از مرگ یعنی اینکه در زمان حیات، حکمی مبنی بر عزل ایشان بعد از وفات صادر نکردند)—«استمرت ولايته عليها»؛ ولایت چنین کسی بر مدینه استمرار پیدا میکند.
مطلبی که از خارج باید به آن اشاره کنم این است که ما میخواهیم نفی خلافت دیگران را بکنیم و ثابت کنیم دیگران خلیفه نیستند. این را هم عقلاً و هم شرعاً میدانیم که در یک شهر، وجود دو خلیفه همزمان معنا ندارد. پیغمبر تا وقتی خودشان هستند، خودشان کارها را انجام میدهند و وقتی هم رفتند، خلیفهشان انجام میدهد؛ دو خلیفه با هم جمع نمیشوند. حالا که ثابت شد حضرت علی علیهالسلام خلیفه بر مدینه هستند، نتیجه گرفته میشود که دیگران خلیفه نیستند. حتی شاید بتوان گفت خودِ نصبِ حضرت امیر به خلافت، به این معناست که دیگرانی که قبلاً خلیفه بودند، معزولند؛ یعنی خودِ این نصب، نوعی عزل برای دیگران است. اما لااقلش این است که خلافت دیگری را بر مدینه اجازه نمیدهیم، چون دو خلیفه در یک شهر معنا ندارد. وقتی شخصی نتوانست خلیفه بر مدینه باشد (یعنی دیگران نتوانستند خلیفه بر مدینه باشند به خاطر اینکه حضرت علی در آنجا خلیفه بود)، اگر کسی نتوانست بر مدینه خلیفه باشد، بر شهر دیگری هم نمیتواند خلیفه باشد؛ پس خلافتِ دیگران هم از مدینه و هم از شهرهای دیگر نفی و قطع میشود. در این وقت، حضرت امیر خلیفه بر مدینه میمانند و اجماع هم شهادت میدهد که اگر کسی خلیفه بر مدینه بود، خلیفه بر سایر بلاد هم هست. بنابراین، حضرت خلیفه بر کل بلاد میشوند و دیگران خلیفه نمیشوند.
«فلا يكون غيره خليفة عليها»؛ حالا که ولایت حضرت امیر بر مدینه استمرار دارد، با توجه به اینکه دو نفر نمیتوانند همزمان در یکجا خلیفه باشند، پس غیر از حضرت امیر، کسی خلیفه بر مدینه نیست.
«وإذا انتفت خلافة غيره عليها انتفت خلافته عن غيرها»؛ و هنگامی که خلافتِ غیر بر مدینه منتفی شد، خلافت او (ضمیر به «غیر» برمیگردنه) بر غیر مدینه نیز منتفی میشود. یعنی اگر بر مدینه نتوانست خلیفه شود، بر غیر مدینه هم خلیفه نخواهد بود؛ پس به طور کلی خلافت از دیگران سلب میشود و حضرت امیر باقی میماند که خلافتش بر مدینه ثابت است و اجماع دلالت میکند که خلافتش بر جاهای دیگر نیز ثابت است. در این صورت، ایشان به تنهایی خلیفه بلافصل میشوند.
«للإجماع»؛ یعنی اجماع داریم که اگر کسی نتوانست خلیفه بر مدینه باشد، بر سایر بلاد هم نمیتواند خلیفه باشد؛ همانطور که اجماع داریم اگر کسی توانست خلیفه بر مدینه باشد، بر سایر بلاد هم میتواند خلیفه شود.
بررسی کیفیت اجماع و قلمرو آن
[پرسش شاگرد:] «یعنی اهل سنت هم قبول دارند؟ همه مدینه اتفاقنظر دارند؟»
[پاسخ استاد:] بله، همه اتفاقنظر دارند. بله، اجماعی که ما در اینجا میگوییم، اجماعی است که اهل سنت هم قبول داشته باشند. اجماع یعنی اتفاقنظر. ما میگوییم اجماع از باب حضور معصوم در آن حجت است، آنها میگوییم از باب اتفاق آرا حجت است. ما میگوییم اتفاقی که معصوم هم در آن باشد حجت است؛ در اینجا شرایط به گونهای بوده که هم اجماع به مبنای آنها حاصل است و هم اجماع به مبنای ما. اگر فقط اجماع به مبنای ما حاصل بود که نمیتوانستیم آن را علیه اهل سنت به کار بگیریم؛ پس اجماعی که در اینجا هست، یعنی اتفاقی که مبنای اهل سنت و مبنای شیعه، هر دو را حفظ میکند.
«فتثبت الخلافة له عليه السلام»؛ پس ثابت شد که برای امام علیهالسلام خلافت هست، هم بر مدینه و هم بر غیر مدینه.
تا اینجا بیان کردم دو شرط برای خلافت درست کردیم که هر دو شرط در حضرت امیر بود. شرط اول این که خلیفه بر مدینه شده باشند، شرط دوم این که عزل نشده باشند. حالا یک «لايقال فإنه يقال» داریم که از این عبارت، شرط سوم هم به دست میآید:
«لايقال: قد استخلف النبي صلى الله عليه وآله جماعة على المدينة وعلى غيرها ومع ذلك فليسوا أئمة عندك»؛ اگر گفته شود: «پیغمبر اکرم جماعتی را بر مدینه و غیر مدینه خلیفه قرار دادند و با وجود این، آنها نزد شما امام نیستند؛ پس نصب به خلافت، دلیل بر امامت نیست، وگرنه شما باید آنها را هم امام بدانید.»
«لأنا نقول: إن بعضهم عزله عليه السلام»؛ در پاسخ میگوییم: «برخی از آنها را حضرت رسول در زمان حیاتشان عزل کردند و دیگر خلیفه نماندند.»
«والباقون لم يقل أحد بإمامتهم»؛ و مابقی که عزل نشدند، هیچکس قائل به امامت آنها نشد؛ یعنی اجماع بر عدم امامتشان منعقد شد.
از اینجا نتیجه میگیریم که شرط سومی هم برای خلیفه داریم:
* **شرط اول:** خلیفه شده باشد بر مدینه.
* **شرط دوم:** عزل نشده باشد.
* **شرط سوم:** اجماعی بر عدم خلافتش منعقد نشده باشد.
بیان کردیم هر سه شرط را حضرت امیر دارند، پس حضرت امیر خلیفه هستند.
ضرورت یا عدم ضرورت نصب بر مدینه در مقام ثبوت
[پرسش شاگرد:] «شرط اول لزوماً معتبر است؟ یعنی اگر کسی خلیفه بر مدینه نشده باشد نمیتواند امام باشد؟ ممکن است اصلاً شخصی را هیچجا خلیفه نکرده باشند ولی امام باشد.»
[پاسخ استاد:] بله، در این دلیلِ خاصِ ما اینطور است. بله، در واقع نصب به عنوان خلیفه [بر مدینه] در واقعیات ثبوتی شرط امامت نیست. اگر حضرت امیر در زمان حیات پیغمبر به خلافت مدینه هم نصب نمیشدند، همان غدیر خم کافی بود و خلافت برای ایشان ثابت میشد. اما این دلیلی که اکنون اقامه میکنیم اینطور است که: «چون ایشان به عنوان خلیفه بر مدینه نصب شدند و بعد هم عزل نشدند و اجماعی هم بر عدم امامتشان نیست، پس امام هستند.» در این دلیلِ خاص، ما نصب به خلافت بر مدینه را ملاک قرار دادیم، وگرنه فینفسه لزومی ندارد که حتماً چنین نصبی رخ داده باشد. این دلیلِ ما صرفاً ناظر به این واقعه است که حضرت امیر اینچنین شدند و عزل نشدند و اجماعی هم بر عدم خلافتشان نبود؛ پس هر سه شرطی را که میتوان در این واقعه لحاظ کرد، دارا بودند.
بررسی عبارت «أنت أخي ووصيي وخليفتي من بعدي وقاضي دِيني»
دلیل بعدی، کلام حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم است که تصریح کردند: «تو خلیفه من هستی»؛ و این دلیل صریح است که قبلاً هم ذکرش کردیم و در ذیل ﴿وأنذر عشيرتك الأقربين﴾[3] توضیح دادیم.
و قوله علیهالسلام: «أنت أخي ووصيي وخليفتي من بعدي وقاضي دِيني» (به کسر دال).
کلمه «أخي» (برادرم) و «وصيي» (وصی من) به تنهایی دلالت صریحی بر خلافت عامه ندارند؛ زیرا ممکن است کسی وصیِ شخصی برای کارهای خصوصی باشد، اما کلمه «خليفتي من بعدي» دلالت کامل دارد. قید «من بعدي» هم مربوط به «خليفتي» است؛ هرچند به «وصيي» هم عطف میشود، ولی قید «أخي» نیست؛ زیرا ایشان در زمان حیات پیغمبر هم برادر پیغمبر بودند. پس «من بعدي» را یا به خصوص «خليفتي» یا به «خليفتي و وصيي» مربوط میکنیم.
و عبارت «وقاضي دِيني» (به کسر دال): «قاضیِ دینِ من» یعنی محکمکننده و استوارکننده دین من؛ چون دین من به وصیت تو استمرار پیدا میکند و نشر مییابد، پس تو محکمکننده دین من هستی. البته بعضیها هم آن را «قاضي دَيني» (به فتح دال) خواندهاند؛ یعنی «پرداختکننده قرضهای من». پرداخت قرض منصب خیلی بزرگی نیست، ولی «قاضیِ دین» یعنی کسی که دین من را محکم میکند و این منصب بسیار مهمی است؛ زیرا کسی حق ندارد در دین پیغمبر کوچکترین تصرفی بکند، ولی ایشان حق دارد دین را محکم و استوار کند. این نشان میدهد ایشان با بقیه رعایا و عامه اصحاب فرق دارد؛ کسی که میتواند در دین تصرف کند (ولو تصرف به نحو تحکیم و استوارسازی)، در حالی که دیگران هیچگونه تصرفی ندارند. محکم کردن یعنی از نظر بیان، نشر و خنثی کردن توطئهها دین را استوار کند؛ چون مطلق است، بقای دین را هم شامل میشود. از همه جهت، دین را محکم میکند.
«قاضی دینی» در متن توضیح داده نشده که از چه جهت دین را محکم میکند، پس مطلق است و شامل همه جهات میشود. معنای دیگر «قاضی» هم داور است؛ یعنی داور در دین من. و این منصب به هر کسی داده نمیشود و خودِ این تعبیر، اعتباری مزید بر اعتبارات قبلی است. البته ما [در مقام احتجاج] شاید به «قاضی دینی» تمسک نکنیم و به همان «خليفتي» تمسک کنیم، ولی «قاضی دینی» کلمه «خليفتي» را تأیید و تقویت میکند.
[پرسش شاگرد:] «اگر "قاضي دَيني" (به فتح دال) بخوانیم، باز هم به قرینه کلمه "دین" که بعدش آمده مربوط به امور شخصی نیست؟»
[پاسخ استاد:] بله، اگر «دَيني» (قرض من) باشد مربوط به امور شخصی میشود، ولی «دِيني» (دین من) کار شخصی نیست. خلیفه به کار شخصی مربوط نمیشود و جانشینیِ عمومی است. قرضِ پیامبر هم البته مهم است، ولی شأن بالایی به حساب نمیآید. به هر حال، ما به «قاضی دینی» به عنوان دلیل مستقل تمسک نمیکنیم؛ چون ممکن است کسی بگوید دلیلی ارائه نشده که حتماً به کسر دال خوانده شود و اگر کسی آن را به فتح دال بخواند (یعنی تو بعد از من دیون من را ادا میکنی)، دیگر دلالتی بر خلافت نمیکند، حتی تأیید خلافت هم نمیکند. لذا ما به قاضی دینی تمسک نمیکنیم.
[پرسش شاگرد: «آیا این کلام خودِ راوی است یا خواجه؟»]
[پاسخ استاد:] ظاهراً این کلام خواجه است، باید نگاه کرد؛ ظاهراً ذیل روایت نیست که راوی گفته باشد.
«أقول: هذا دليل آخر على إمامة علي عليه السلام» و تقریب آن دلیل این است که نبی صلیالله علیه و آله به حضرت فرمودند: «أنت أخي ووصيي وخليفتي من بعدي وقاضي دِيني» (به کسر دال) و این نص صریح در ولایت و خلافت است.
«ما تقدم» در کتاب ما صفحه ۳۶۷ بود در مسئله خامسه در ذیل کلام مصنف که گفت و نص جلی داشتیم؛ همین روایات را داشتیم که «أنت أخي ووصيي وخليفتي من بعدي وقاضي دِيني» که آنجا «قاضیِ دِینی» هم خوانده شد. البته بیان میکنم هر جورش، اگر راوی گفته باشد «قاضیِ دِینی»، خب هست، پیغمبر شنیده و رد نکرده، مثل اینکه خود پیغمبر فرموده باشند؛ هیچ، فقط «دِینی» خوانده میشود. ولی اگر مصنف دارد میگوید «قاضیِ دِینی»، چون دلیل اقامه نمیکند، «قاضیِ دَینی» هم میشود خواند. ولی علیأیحال اگر «قاضیِ دِینی» بخوانیم اهمیتش بیشتر است.
[سؤال شاگرد: «اینکه بعد از خلیفه بفرماید قرض من را ادا کن، این تنزل بعد از خلیفه است و خوب نیست.»]
[پاسخ استاد:] بله، این هم حرف خوبی است که بعد از «أخي ووصيي وخليفتي»، تنزلی نمیکند. حالا بگوییم سیر افقی میکند، لااقل سیر تنزلی نمیکند. یکدفعه بعد از خلیفه بگوید دین (قرض) من را ادا میکند، که مقام بالایِ خلافت را بگوید و بعد یکدفعه یک مقام ادا کردن دین را ذکر کند که هیچوقت به خلیفه نمیرسد، یک سیر تنزلی در عبارت پیش میآید. در حالی که این سیر تنزلی ندارد؛ یا سیر پرترقی و صعودی دارد، یا سیر افقی.
دلیل فضیلت و تقدم افضل بر مفضول
قال: و لأنه أفضل و إمامة المفضول قبيحة عقلا.[4]
دلیل بعدی روشن است؛ میفرمایند که حضرت امیر افضل از اصحاب بودند و قبیح است که افضل کنار گذاشته بشه و مفضول ترجیح داده بشه و آنوقت مفضول امامِ این افضل بشه؛ این قبیح است، هم عقلاً قبیح است و هم نقلاً. عقلاً که روشن است؛ عقل هر کسی اصلاً اجازه نمیدهد که مفضولی بیاید تفصیل داده بشود بر سرِ افضل. اصلاً عقل اینجا را تناقض میبیند؛ میگوید که اگر مفضول است پس فاضل نیست، افضل نیست. اگر داری تفضیلش میدهی بر افضل، معلوم میشود افضله؛ پس وقتی میگویی مفضول است یعنی افضل نیست، اما وقتی ترجیحش میدهی عملاً میگویی افضل هست. پس هم افضل نیست (به خاطر اینکه واقعاً گفته مفضول است) و هم افضل هست (به خاطر اینکه تو داری ترجیحش میدهی)؛ عمل تو منتهی به تناقض میشود. این دلیل عقلی است.
دلیل نقلی هم که بیان کردیم قبلاً: ﴿أفمن يهدي إلى الحق أحق أن يتبع أمن لا يهدي إلا أن يهدى﴾[5] که قبلاً آیه را خواندیم. پس به دو دلیل—یکی نقلی و یکی عقلی—ثابت میکنیم که افضل باید مقدم باشد و معنا ندارد که مفضول مقدم باشد. بعد میگوییم که با حضرت امیر افضل بودند، پس باید مقدم باشند و دیگران حق تقدم ندارند.
«قال: وهو أفضل، فتقدّم المفضول قبيح»؛ یک مقدمه صغرای بحث این است که حضرت امیر افضل بودند از بقیه اصحاب؛ کبرا این است که «و إمامة المفضول قبيحة عقلاً»؛ پس امامت سایر اصحاب قبیح است عقلان، قبیح هم که باشد نباید انجام بشه و امامت ایشون باید انجام بشه.
«أقول: دليل آخر على إمامة علي عليه السلام» و تقریر آن دلیل این است که حضرت افضل است از غیرشان. علامه حلی چنانچه در مسئله هفتم بحثش میآید، فضیلتهای زیادی برای ایشان میشمارد و افضلیت ایشان را اثبات میکنیم.
«فيكون هو الإمام»؛ این نتیجه است: «فيكون هو الإمام» یعنی اگر ایشان افضلند پس امام هستند؛ زیرا که افضل باید مقدم بر بقیه بشود.
«لأن تقديم المفضول»؛ تعلیل برای «فيكون هو الإمام» است و این میشود کبرا. در عبارت خواجه، کبرا قرار داده شده است: «فيكون هو الإمام؛ تقديم المفضول (که در اینجا سایر صحابه هستند) بر فاضل (که در اینجا حضرت امیرند) قبیح هست، هم عقلاً و هم سمعاً.» «سمعاً» عطف بر «عقلاً» است؛ گویا که به جای «عقلاً» فرموده «للعقل والسمع».
« على ما تقدم. »؛ به کتاب ما سطر هفتم گفتیم که در مسئله سوم؛ در مسئله سومی «أن الإمام أفضل من غيره». سطر هفتم آیه خواندیم، همان که این قول خدا را گفتیم دلیلی است نقلی که دلالت میکند بر اینکه افضل باید مقدم شود و مفضول حق تقدم ندارد.
بررسی کلام ابنسینا در کتاب شفا درباره علی (ع) و عمر
سوال:
پاسخ: ابن سینا در اواخر شفا یک بحثی را در مورد خلافت میکند و میگوید که:
اگر معارضه افتاد بین دو مدعی خلافت که یکی اعلم بود و یکی اعقل، ما باید اعقل را مقدم کنیم بر اعلم. اگر معارضه افتاد بین دو مدعی خلافت (که هر دو باید مدعی خلافت باشند و بینشان معارضه بیفتد) و یکی اعلم باشد و یکی اعقل، گفته اعقل را مقدم میکنیم و اعلم را نه. یعنی در دو تا ترجیح که یکی علمیت است و یکی اعقلیت، جانب اعقلیت را میگیرد. بعد دارد: «كما فعل علي وعمر»؛ این عبارت تو کلام ابن سینا هست: «كما فعل علي وعمر» که علی اعلم بود و عمر اعقل بود و در مخالفت و تعارضی که بین این دو تا پیش آمد، اعقل مقدم شد و علی هم حتماً تن داد به این قضیه؛ چون دید قانونی است که باید اعقل را مقدم داشت. این حرفی است که ابن سینا در آخر شفا، در آخرین فصل از مقاله دهم شفا ذکر کرد؛ آخرین مقاله و آخرین فصل، که یک خرده بعدش کتاب شفا تمام میشود.
سوال: این فلسفهبافی چسب فکری است که منتهی بشود به این.
پاسخ: جواب این سؤال این است که منظورتان از اعقل چیست؟ کی را میگویید اعقل؟ اعقل یعنی آدم زرنگی که بدون توجه به دستورات الهی بخواهد کاری را قبضه کند و یا کاری را انجام بدهد؟ منظور این است؟ خب معاویه هم اعقل بوده، عمرو عاص هم اعقل بوده که هرچی را به هم ریخت تا بالاخره به منظورش برسد؛ این را به آن میگویند اعقل؟ اگر اعقل این باشد، آنها اعقل بودند. ولی اگر عقل، عقل اصطلاحی باشد—یعنی کسی که عقلش بیشتر است، قوه عاقلهاش بیشتر است و او را به سمت کمال دعوت میکند و حکومت را بر قوای حیوانیاش میکند—پیداست که حضرت امیر عقل محض بود و اصلاً قابل مقایسه نیستند در دین. همونطور که در علمیت جای مقایسه نیست، در اعقلیت هم جای مقایسه نیست.
این جواب اول است. آنوقت تازه ما نداریم که حضرت تن داده باشند. البته ابن سینا هم نمیگوید تن دادند، ولی ما نداریم که حضرت تن داده باشند به این ترتیب و مقابله کردند. در حالی که اگر قانونی باشد که اعقل مقدم باشد، حضرت امیر اولیٰ به این است که این قانون را رعایت کند؛ در حالی که این را رعایت نکرده و اعتراض کرده، حتی حاضر به بیعت نشده و بعد هم که به زور بیعت ازش گرفتند. خانه اصحاب رفته برای دفاع از خودش، در زده و تقاضا داشته که دفاع کنید از من و آنها قبول نکردند. اینها جوابهایی هستند که تاریخ نشان میدهد؛ قبول نکرد و این همه بلاهای عظیم را متحمل شد.
اصل اشکال این است که بین این دو اصلاً تفاوتی نیست؛ بین اعلم و اعقل. کسی که اهل عقلِ اصطلاحی است، علم او نیز مقتضای عقل اوست. خب هر که عاقلتر باشد، اعلم هم هست؛ نمیشود تفکیک داد. ولی آنها منظورشان از اعقل، همان است که من عرض میکنم: زرنگتر بودن؛ زرنگی، نه فهمیدگی و تعقل کردن. زرنگ بودن یعنی سیاستمدارتر بودن به طوری که بتوانند کشوری را اداره کنند به هر شکل ممکن. منظور از اعقل این است. خب اگر این باشد که خب پیداست؛ علی علیهالسلام مصلحت دین را فدای سیاست بازی نکرد.
اما حالا مطلب بعدی این است که آیا ابن سینا این حرف را زده؟ آیا ابن سینا گفته «كما فعل علي وعمر»؟ در عبارتش هست، ولی برخی محققین معتقدند که ابن سینا این را نگفته و این کلام، کلامِ ایشان نیست. شاهدش هم این است که در تمام کتابهای ابن سینا شما ورق بزنید، جایی نمیبینید که ایشان اینگونه اسم برده باشد و تطبیق مصداقی کند؛ همیشه قانون کلی گفته است. مگر بخواهد کسی را رد کند؛ مثلاً در بحث اتحاد عاقل و معقول، اسم فرفوریوس را میآورد که: «شخصی بوده به نام فرفوریوس و کتابی نوشته که خیلی مشاء بر این کتاب ثنا میکنند و تمجید میکنند، ولی مشاء نفهمیدند که این کتاب چه نوشته و خودش هم نفهمیده است.» اینجایی که میخواهد رد کند اسمش را میآورد؛ در جاهای دیگر ما نداریم که اسم کسی را اینطور برده باشد. بله، در مثالها «سقراط» را مثال زده؛ آنجایی که میگوید اگر با مفهوم کلی بخواهی شخص را بفهمی، نمیفهمی؛ سقراط را مثال میزند و میگوید سقراط به صورت کلی اگر تبیین کنید که پسر فلان است و کی هست، اینها دلیل بر شخص نمیشود مگر اینکه سقراط را نشون بدهی با اشاره، آنوقت میشود شخص. اینجا تعبیری به سقراط دارد. گاهی هم «معلم اول» گفته، چون خیلی مورد محبتش بوده؛ اسم معلم اول آمده. ولی اصلاً نداریم جایی که اینجور در مسائل مذهبی و مصادیق خلفا تعیین کرده باشد.
اما حالا چه شده که در عبارتش آمده؟ آنچه به نظر میرسد این است که این کلام، کلام ایشان نیست. قدیماً که کتابها خطی بوده و چاپ نبوده، اگر کسی میخواسته کتابش را مطالعه کند، بعضی اوقات کنارش یک چیزی مینوشته و حاشیه میزده؛ با همان مرکب مینوشته، همان مرکبی که خودِ کاتب نوشته بود. این آدم هم کنار کتابش با مرکب یک چیزی مینوشت به عنوان تفسیر (ما هم در کنار کتابهایمان گاهی یک چیزهایی مینویسیم). کتاب خطی بوده، یک نفر هم با خط خودش آمده کنارش نوشته. ابن سینا قانون کلی را گفته و مثال نزده؛ یک نفر آن زیر نوشته «كما فعل علي وعمر» به عنوان حاشیه نوشته. بعد این کتاب دست بعدیها افتاده (این اتفاقی است که برای کتب خطی پیش میآید). بقیه نگاه کردند و حس کردند که کاتب یادش رفته این تیکه را بنویسد و کنار حاشیه نوشته؛ فکر کردند کاتب اولی یک تیکه را جا انداخته، چون در کتابتها پیش میآید که یک جمله جا بیفتد. برداشته آورده داخل متن؛ بله، فکر کرده که این جا افتاده و کاتب کنار کتاب نوشته، نمیدانسته یک قاری کنار کتاب نوشته و کاتب ننوشته. بعد این نسخه را در کتاب خودش وارد متن کرده؛ اینی که در حاشیه بود آورده در متن. جا افتاده را به نظر خودش آورده در متن. بعد هم دوباره این کتاب دست دیگران چرخیده؛ در این کتابها که چاپی نبوده، کتابهای خطی بوده. دست دیگران رفته و این بالاخره آرام آرام جزو متن شده؛ اینی که داریم بیان میکنیم نمونههای فراوان دارد و اختصاص به اینجا ندارد که جاهای مختلفی داریم که اینچنین عمل شده و اینچنین نتیجه گرفته شد که فکر کردند جزو متن است و آوردندش در متن. خیلی از نسخهها همینطوری بوده که میبینید حالت توضیحی دارد؛ بعد در یک نسخه میبینید هست و در یک نسخه نیست. کتابِ دستخطِ خودِ ابن سینا هم که در اختیار ما نیست ببینیم که چکار کرده. بنابراین احتمال قوی میدهیم، بلکه از احتمال بالاتر، که این کلام کلام ابن سینا نیست و دیگران اضافه کردند.
[پرسش شاگرد:] «ابنسینا در بحث خلافت چه دیدگاهی دارد؟»
[پاسخ استاد:] ببینید، در خلیفه اگر تعارضی باشد، کلام ابن سینا هم شامل خلیفه پیغمبر میشود و هم شامل حکم امرای بعدی میشود. ابن سینا در زمانی زندگی میکرده که آن خلیفههای اصلی حضرت رسول صلیالله علیه و آله و سلم (چون آن ۱۲ نفر بودند) نبودند؛ دگر بساط خلیفه نبوده. آنوقت اگر خلیفه بوده، همین خلیفههای بنیعباس بوده و خلیفههای معمولی بوده، پادشاهان معمولی. قانون در مورد آنها جاری است که با انتخاب، اعقلِ آنها انتخاب میشود. پس ابن سینا هم نمیگوید مردم انتخاب میکنند؛ شاید همان حکومتی را انتخاب کنند که خلیفهها را حکومت انتخاب میکرد. خلیفههای معمولی را حکومت انتخاب میکرد، مردم انتخاب نمیکردند؛ یعنی پسر بزرگ این آدم، یا گاهی هم پسر بزرگ نبود. مثلاً هارون پسر بزرگش امین بود، امین را انتخاب کرد ولی کار به مأمون واگذار شد. بعضی اوقات هم پسر بزرگ را انتخاب نمیکردند، پسر کوچکتر را انتخاب میکردند. خود هارون نظر مثبتش به مأمون بود و چون زبیده (که مادر امین بود) نفوذش در دستگاه هارون زیاد بود، هارون به ناچار امین را سر کار آورد و الا نظرش مأمون بود. پس میشود که خلیفهای پسر کوچکترش را نصب کند. این نصب خلیفه، آنوقت ممکن بود بین ایشان نزاع برقرار بشود؛ یکی اعلم و یکی اعقل، آنوقت اعقل را ترجیح میدادند به هر حال.
کلام ابن سینا در خلیفههای ۱۲گانهای که ما شیعیان معتقدیم اختصاص به او نداشت؛ مطلق دارد حرف میزند. چون مطلق دارد حرف میزند، پس میشود گفت که شاید نظرش به مطلق خلیفه بوده. آنجایی که اختلاف بشود در خلفای ۱۲گانه، ما اختلافی نداشتیم مگر فقط در صدر اول که بین حضرت امیر و عمر اختلاف بوده؛ کسی عمر را خلیفه بداند و قابل بداند، آنوقت این اختلاف را باید به این طریقی که ابن سینا گفته حل کند، اگر خلیفه نداند که اصلاً میگوید اختلاف سالبه به انتفاء موضوع است. میخواهم بیان کنم این کلام ابن سینا اگر اختصاصی به خلیفه پیغمبر داشت (یعنی خلیفههایی که واقعاً خلیفه بودند اختصاص میداشت)، آنوقت شما میتوانستید بگویید که ابن سینا طرف ثانی را گرفته و دارد خلافتی را که با انتخاب درست میشود توضیح میدهد؛ در حالی که ما خلافت را به نص میدانستیم و ابن سینا خلافت را به نص ندانسته. البته اشاره به نص هم دارد در عبارتش؛ اشاره به نص هم دارد ولی چون نظرش مطلق خلیفه است، نمیشه ازش این استنباط را کرد.
[پرسش شاگرد:] «افلاطون و فارابی هم نظرات مشابهی در مدینه فاضله دارند و عاقلترین و فیلسوفترین فرد را حاکم میدانند.»
[پاسخ استاد:] بله، حالا افلاطون اینطور میگوید، یا اینکه فارابی (چون ابن سینا تأثیر پذیرفته بوده) ممکن است کلام را از فارابی گرفته باشد، ممکن است از افلاطون گرفته باشد. و به صورت کلی همینطور که بیان میکنم، به پادشاهان و خلفای مطلق نظر داشته و فقط به آن ۱۲ تایی که ما نظر داریم معطوف نبوده؛ حکم کلی دارد صادر میکند و ظاهر کلامش هم همین است، حکم کلی است. اختصاص به این خلیفههایی که ما خلیفه میدانیم و امام میدانیم ندارد؛ و اگر مربوط به آنها بود، خب بله اشکال وارد میشد که ایشان دارد نص را منکر میشود و انتخاب را معتبر میداند. البته ایشان نص را میگوید، انتخاب را هم میگوید؛ ولی بیان میکنم چون در مطلق خلیفه بحث میکند مشکل پیش نمیآید.
حالا اگر هم نتوانیم این توضیحات ما هیچگونه کامل نباشد و در مبنای مطالب را گفته باشد و نظرش هم بر علیه ما باشد، همان جواب اولی که دادم حرفش را رد میکند که: منظورت از اعقل چیست؟ اعقل یعنی زرنگتر، یا عقل یعنی نه، آن کسی که واقعاً عقل فلسفی داشته باشد؟ اگر منظورت زرنگتر است، خب بله عمر زرنگتر بود؛ بیان کردم معاویه هم زرنگتر بود. اما اگر منظورت عقل داشتن، آن عقل فلسفی است، خب پیداست امیرالمؤمنین عقل محض بودهاند. عقل یعنی «ما عُبِدَ به الرحمن واکْتُسِبَ به الجنان»[6] ؛ عقل یعنی آن چیزی که حاکم میشود بر قوای حیوانی و هوا و هوس و غضب و اینها را کنترل میکند. از این حیث، مسلم به اعتراف همه، در این مسئله قویتر از بقیه بودهاند. انصراف عقل در این مباحث به معنای عقل فلسفی و حقیقی است.
سوال:
پاسخ: اگر انصراف داشته باشد، اصلاً نمیشود گفت در بحث علی و عمر، آن که اعلم بوده، یکی اعلم بوده و یکی اعقل؛ اونی که اعلم بوده، اعقل هم بوده. ببینید، ایشان اعقلی را دارد مطرح میکند که ظاهراً به معنای زرنگتر است، انصراف ندارد؛ اونی که شما میگویید نمیشود تطبیق داد بر غیر حضرت.
[پرسش شاگرد:] «شاید منظور از اعقل در بحث تدبیر و سیاست، سن و تجربه بیشتر باشد؛ چنانکه عمر سن بیشتری داشت و با مردم حشر و نشر داشت و تجربهاش بیشتر بود.»
[پاسخ استاد:] بله، در تدبیر مردم، عقلِ تجربیشان را میگویند. بله، همین است؛ منظور همین است که عقلِ تدبیرش بهتر بود، یعنی بهتر میتوانست تدبیر کند؛ ولو اینکه با کارهای غیرشرعی تدبیر میکرد. خب بله، اگر این باشد، بیان کردم با عقلِ ابزاری بوده.
شاگرد: حضرت تعبیری دارد در نهجالبلاغه که: «لو لا التُّقی لکُنتُ أدهی العرب»[7] ؛ اگر رعایت تقوای الهی نبود، من زرنگترینِ عرب بودم.
استاد: بله
دلیل معجزه و ادعای امامت
دلیل بعدی: معجزات فراوانی بر ید حضرت جاری شده (این یک مقدمه)؛ و ایشان ادعای امامت هم داشتند (مقدمه دوم)؛ نتیجه میشود: پس امام هستند.
چون قبلاً گفتیم کسی ادعای امامت بکند و کار خارقالعاده انجام دهد، امام است. در نبوت این را گفتیم: کسی ادعای نبوت بکند و بعد هم کار خارقالعاده انجام دهد، نبی است. اگر ادعا نداشته باشد و کار خارقالعاده انجام بدهد، گفتیم این معجزه نیست، این اسمش کرامت است. اگر ادعا داشته باشد و کار خارقالعاده نتواند انجام بدهد، نبی کاذب است، مدعی کاذب است. اما اگر ادعای نبوت کند و کار خارقالعاده انجام دهد، آن کار خارقالعاده تصدیق الهی است که خداوند این مدعی را دارد تصدیق میکند و میگوید راست میگوید، این از جانب من است. گفتیم تصدیق گاهی قولی است و گاهی فعلی، که خدا تصدیق قولی ندارد؛ یعنی اینطور نیست که بلند به مردم اعلام کند این حرفش راست است، بلکه تصدیق عملی میکند و تصدیق عملی همان معجزه است. حالا در مورد امام هم همینطور است؛ میخواهیم بگوییم ایشان مدعی خلافت بودند (یک) و کار خارقالعاده انجام دادند (دو)؛ و هر دو شرط خلافت را واجد شدند، هم مدعی بودند و هم کار خارقالعاده انجام دادند؛ پس خلیفه هستند. اینها مطالبی است که از روی متن میتوانم بخوانم که اشاره به معجزات ایشان دارد. معجزات را من از روی متن میخوانم، احتیاج به گفتن از خارج ندارد.
« قال: و لظهور المعجزة على يده »؛ معجزه بر ید حضرت جاری شد (این یک مقدمه). بعد در پایان همین متن دارد: « و ادعى الإمامة » (مقدمه دوم). نتیجه پدید میآید. آنوقت به صورت جمله معترضه بین مقدمه اول (که «ظهور المعجزة على يده» هست) و مقدمه دوم (که « و ادعى الإمامة » باشد)، چند تا نمونه معجزه ذکر میکند:
شواهد معجزات حضرت امیر (ع)
«وظهور المعجزة على يده كقلع باب خيبر»؛ درِ خیبر را کندند، آن دری که ۴۰ نفر فقط حرکتش میدادند—نه اینکه بلندش میکردند، ۴۰ نفر فقط حرکتش میدادند—ایشان تنهایی بلندش کردند.
«و مخاطبة الثعبان»؛ اژدهایی وارد مسجد کوفه شد؛ حضرت روی منبر کوفه نشسته بودند و حرف میزدند. بعد این اژدها آمد کنار حضرت، سرش را گذاشت به گوش حضرت و یک مدتی گذشت، بعد حضرت جوابش را دادند و رفت. فرمودند: «این از حکمای جن بوده، از پادشاهان جن بوده، مسئلهای برایش مشکل شده بود، آمده بود از من سؤال کند.»
«ورفع الصخرة العظيمة عن القليب»؛ سنگ بسیار بزرگی را از روی چاه کهنه برداشتند. در مسیر صفین اصحاب تشنه شده بودند، حضرت فرمودند: «اینجا را بکنید.» آنها کندند و به سنگ بزرگی رسیدند؛ سنگ را نتوانستند تکان بدهند، حضرت خودشان تنهایی کندند و فرمودند که: «از آب این چاه استفاده کنید، اسبهایتان را آب بدهید و هرچه میخواهید ذخیره بردارید.» راهبی در صومعهای در آن بیابان بود که آبادی دیگری آنجا وجود نداشت. راهبی که آنجا بود پایین میآید و ایمان میآورد و میگوید: «این دیر به خاطر همین چاه ساخته شده است؛ یعنی به ما گفته شده که اگر کسی سنگ روی این چاه را برداشت، این خلیفه آخرین پیغمبر است و باید به او ایمان بیاوریم. مسیحیانی آمدند این دیر را ساختند و گروه زیادی در اینجا زندگی کردند و تمام عمرشان گذشت تا ببینند کی این سنگ را برمیدارد. نوبت به آنها نرسید و مردند و این افتخار نصیب من شد که دیدم آن کسی که این سنگ را برداشت تو هستی.» آمد پایین، ایمان آورد و رفت. پس توجه میکنید که این هم یک معجزه دیگر که سنگ بزرگی را که بقیه نتوانستند از لب چاه منحرف کنند، ایشان منحرف کرد، بعد هم با زمینهای که آن راهب این اخبار را داد.
«ومحاربة الجن»؛ وقتی حضرت رسول میرفتند برای جنگ با بنیمصطلق، جن به دفاع از بنیمصطلق آمده بودند؛ حضرت امیر با اجنه جنگیدند و آنها را متفرق کردند. جنگیدن با جن جزو معجزات است؛ چون جن یک موجود مثالی است، عنصری نیست که دیده بشود و بشود با او مستقیم جنگید. ولی در این حال جنگیدن، معلوم میشود جن را میدیدند و او را میتوانستند دفع کنند.
«وردّ الشمس»؛ نمازشان به تأخیر افتاده بود در یک جنگی، یا در وقتی که سر حضرت رسول در زانوی ایشان بود و نخواسته بودند ایشان را بیدار کنند، نماز به تأخیر افتاد و بعد ایشان شمس را برگرداندند و نماز را خواندند.
بررسی شبهه پیرامون معجزه ردّ شمس
البته در اینجا ممکن است سؤال کنید چرا حضرت نماز را تأخیر انداختند که نماز قضا بشود؟ جواب روشن است؛ چون امر اهمی در کار بود و به خاطر امر اهم، مهم را کنار گذاشت. لذا مثلاً در ازاله نجاست از مسجد گفتهاند که نماز را تأخیر بیندازید و ازاله را مقدم کنید؛ البته در آن وقت میگویند در صورتی که وقت باشد، اگر وقت نباشد نماز اهمیت بیشتری دارد. ولی خب، ازاله مسجد اهمیت جهاد را ندارد؛ بنابراین در جهاد ممکن است بگوییم که نماز به تأخیر بیفتد، علیالخصوص که حضرت میدانستند خورشید را میتوانند برگردانند و نماز را به وقت بخوانند، بنابراین مشکلی برای ایشان نبوده است.
ممکن است سؤال دیگری مطرح کنید که: اگر خورشید را حضرت برگرداندند، تمام نظام آفرینش رکود پیدا میکند؛ بالاخره اگر نظام آفرینش هم رکود پیدا نکند، منظومه شمسی به هم میخورد؛ چون این با همین نظمی که از اول خلقتش داشته باید تا آخر برود و نظمش را نباید به هم بزنند.
جواب این است که نظم به هم نخورده؛ حضرت خورشید را برگرداندند و دوباره سر جایش رفت، بدون اینکه فاصله خورشید با کرات کم و زیاد بشود تا قوه جاذبه تأثیرش به هم بریزد؛ این مسائل نبود. در همان مداری که خورشید داشت، خورشید را برگرداندند و زمان عوض نشد؛ زیرا که دوباره خورشید رفت سر جای خودش.
[پرسش شاگرد:] «خورشید که برنمیگردد، ما داریم میچرخیم و احساس میکنیم خورشید دارد میگردد. کره زمین اگر قرار باشد این تغییر دیده بشود، کره زمین باید یک کمی برگردد.»
[پاسخ استاد:] من دارم طبق هیئت قدیم حرف میزنم. طبق هیئت جدید، زمین را که به سمت مغرب رفته، یک خرده برمیگرداند به سمت مشرق؛ بله، برش میگرداند و دوباره سر جایش قرار میدهد. بعد از اینکه نماز را خواندند، برش میگردانند به حالت عادی؛ که زمین جابهجا میشود، یا بنا بر هیئت قدیم خورشید جابهجا میشود. ولی مهم این است که هر کدام جابهجا بشود، دوباره به حالت اولش برمیگردد؛ بنابراین نظام به هم نمیخورد. و غیر از اینها، معجزات دیگری هم حضرت داشتند که در کتب تواریخ نوشته شده است.
« وادّعى الإمامة »؛ هم معجزه داشتند و هم ادعای امامت کردند.
«فيكون صادقاً»؛ پس صادق خواهد بود.
«أقول: دليل آخر على إمامة أمير المؤمنين عليه السلام» و تقریب آن دلیل این است که:
«أنه قد ظهر على يده معجزات كثيرة» (این یک دلیل و یک مقدمه)؛
«وادّعى الإمامة لنفسه دون غيره»؛ برای ایشان ادعای امامت شده، نه برای غیر. یعنی ادعایِ همراه با معجزه؛ دیگران هم ادعا داشتند ولی همراه با معجزه نبود.
«فيكون صادقاً»؛ پس صادق خواهد بود.
رابطه معجزه و ادعای امامت
[پرسش شاگرد:] «اگر امام با جمع شئوناتش شناخته میشود، چه احتیاجی به معجزه است؟ برای اداره جامعه و برای عصمتش، علم او کافی است؛ امامی که معجزه نداشته باشد هم امام است.»
[پاسخ استاد:] بله، معجزه علامت تصدیق است. امامی ادعای امامت میکند؛ اگر ما کشف کردیم که شرایط امامت را دارد، معصوم است و نص به او رسیده، خب احتیاج به معجزه نیست. اما اگر ادعای امامت میکند، این ادعا حجت و تصدیق میخواهد و معجزه تصدیقِ این ادعاست.
سوال:
پاسخ: در نبوت قبول کردیم، در امامت هم همینطور است. قضیه نص به امام رسیده، ولی این نص را مخالفین مخفی کردهاند؛ حالا ما هستیم و این ادعا، از کجا بفهمیم که این امام است؟ خدا باید نصش کند. از کجا میفهمیم خدا نص میکند؟ از اینکه کار خارقالعاده را بر دست او جاری میکند؛ چون کار خارقالعاده را بر ید او جاری میکند، معلوم میشود که خدا دارد تصدیقش میکند. تصدیق کردنِ خدا یعنی نص، یعنی نصب کردن؛
سوال:
پاسخ: فرقی نمیکند پیغمبر باشد یا امام. هر کس ادعا میکند، دارد از جانب خدا ادعا میکند؛ پیغمبر میگوید «من از جانب خدا رسولم»، وصی میگوید «من از جانب خدا وصیام». این هر دو میگویند از جانب خدا دارند خبر میدهند؛ پس خدا باید تصدیقشان کند. اگر درست میگویند خدا تصدیقشان میکند، وقتی معجزه میکنند یعنی خدا دارد تصدیق میکند.
«أما المقدمة الأولى»؛ مقدمه اولی که اثبات معجزات ایشان است (دو تا مقدمه گفتیم؛ یکی اینکه حضرت معجزاتی دارند، مقدمه دوم اینکه ادعای امامت دارند):
«فلما تواتر عنه كقلع باب خيبر»؛ فتح باب خیبر؛ نه تنها گشودن نبود، همانطور که خواجه دارد، تنها گشودن نبود، در را باز کرد و کند.
«وعجز عن إعادته سبعون رجلاً من أشد الناس قوة»؛ ۷۰ مردی که از همه قویتر بودند آمدند و نتوانستند این در را به سر جای اولش برگردانند. این معجزه اول. معجزه بودنش به خاطر این است که از نیروی بدنی یک انسان بیشتر است؛ این باز کردن آن درِ سنگی یا برداشتن آن در یا انداختنش روی یک فضایی که به صورت پل دربیاید، اینها از قدرت یک انسان عادی بیرون است؛ پس این انسان باید قدرت الهی داشته باشد، یعنی امام باشد.
نمونه دوم: «و خاطبة الثعبان على منبر الكوفه فسُئل»؛ از حضرت سؤال کردند که «این کی بود که با شما صحبت کرد و شما هم با او صحبت کردی؟»
« فقال إنه من حكام الجن أشكل عليه مسألة أجبته عنها. [8] »؛ فرمودند: «مسألهای برایش مشکل شده بود و من جوابش را دادم.»
نمونه سوم (معجزه سوم): «ولما توجّه عليه السلام إلى صفين»؛ وقتی حضرت به سمت صفین برای جنگ با معاویه رو آوردند،
« أصابهم عطش عظيم »؛ همه اصحاب تشنه شدند.
« فأمرهم فحفروا بئرا قريبا من دير »؛ حضرت امر کردند اصحاب را که چاهی را که نزدیک به یک صومعه و محل عبادت راهبی بود بکنند.
«فوجدوا صخرة عظيمة عجزوا عن قلعها»؛ به سنگ بزرگی رسیدند که نتوانستند آن را بکنند.
« فنزل ع فاقتلعها و دحا بها مسافة »؛ حضرت نازل شدند، پس آن را کندند و افکندند و پرتاب کردند آن سنگ را مسافتی دورتر.
«فظهر الماء فشربوا ثم أعادها»؛ وقتی که سنگ را کندند و پرت کردند آنور، آب ظاهر شد، پس اصحاب آشامیدند و سپس سنگ را دو مرتبه برگرداندند سر جای اولش.
« فنزل صاحب الدير و أسلم »؛ آن راهبی که در صومعه بود پایین آمد و اسلام آورد.
«فسُئل عن ذلك»؛ از او سؤال کردند که چرا اسلام آوردی و چه شد؟
« فقال بني هذا الدير على قالع هذه الصخرة »؛ گفت: «این دیر به خاطر کسی که این سنگ را بکند بنا شده است.»
« و مضى من قبلي و لم يدركوه »؛ و گذشتند کسانی که قبل از من بودند و مردند و این را ندیدند، ولی من این را دیدم و توفیق نصیب من شد.
« و استشهد معه عليه السلام في الشام »؛ یعنی با حضرت در جنگ صفین حاضر شد و به شهادت رسید.
نمونه بعدی: « و حارب الجن و قتل منهم جماعة كثيرة لما أرادوا وقوع الضرر بالنبي صلى الله عليه و آله »؛ حضرت امیر آن اجنه را کشتند، وقتی آن جنها خواستند به پیامبر آسیب بزنند؛
«حيث سار إلى بني المصطلق»؛ وقتی که حضرت رسول به سمت بنیمصطلق سیر میکردند تا با آنها بجنگند.
[پرسش شاگرد:] «آیا جنها جسم دارند که بشود با آنها جنگید؟»
[پاسخ استاد:] بدن دارند، کی میگوید بدن ندارند؟ جن روح دارد، بدن هم دارد، منتها بدنش مثالی است؛ موجود مثالی یعنی بدن دارد منتها بدنش مثالی است. در همین دنیاست، بدن برزخی در همین دنیاست. موجودات مثالی منحصر در جن نیستند؛ یکی از موجودات مثالی جن است که الان در این دنیاست. حالا چطور با اینکه وجود مثالی دارد در این دنیاست، اینها مباحث مفصلی دارد. اگر مجسم بشوند، دیگران هم میتوانند به آنها آسیب وارد کنند؛ ولی این جنگ در حال عادی بوده، در حالی که مجسم نبودند و جن در حال جنی بوده، نه اینکه مجسم شده و به صورت انسان درآمده باشد. اونی که شما میفرمایید—که به صورت انسان دربیاید یا به صورت مار دربیاید—موجود عنصری میشود و انسان عادی هم میتواند به او آسیب بزند. میگویند ماری را کسی کشت که از اجنه بود و نمیدانست؛ بعد جنها خواستند انتقام بگیرند، رئیس جنها گفتش که: «ما تعهد دادیم زمان حضرت سلیمان که در مقابل بنیآدم ظاهر نشویم و اگر ظاهر شدیم، هر بلایی سرمان آمد خودمان را ملامت کنیم؛ بنابراین اگر این بچه ما را کشتند، نباید ما کاری بکنیم؛ تقصیر خودش بوده که به صورت عنصری در مقابل بنیآدم ظاهر شده است.» کسانی که به درجه تجرد مثالی رسیده باشند، جن را میتوانند در قالب مثالی ببینند؛ ولی کسانی که در حالت عادی هستند و فقط از قوه حسشان استفاده میکنند، معمولاً نمیتوانند جن را ببینند.
نمونه بعدی برای معجزه: «وردّت له الشمس مرتين»؛ دو بار شمس برای حضرت برگشت. البته یک بار میگویند در جنگ بوده، یک بار هم در وقتی بوده که سر حضرت رسول در زانوی حضرت امیر بود و خوابیده بودند و حضرت نخواستند که پیغمبر را بیدار کنند تا نمازشان قضا شد. این دو تا نقل را داریم؛ بعضیها گفتهاند دو جور نقل شده، ولی ایشان میگوید نه، اصلاً دو بار اتفاق افتاده است، نه اینکه یک مطلب بوده و دو جور نقل شده باشد.
«وغير ذلك»؛ از معجزات و وقایعی که مشهور است و دلالت میکند بر صدق فاعلش. این مقدمه اول بود که حضرت امیر دارای معجزه بودند.
«وأما المقدمة الثانية فظاهرة»؛ مقدمه دوم هم ظاهر است که حضرت امیر ادعای امامت داشتند؛ این مقدمه ظاهر و منقول به تواتر است.
«إذ لا يشك أحد في أنه عليه السلام ادّعى الإمامة بعد رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم»؛ همه میدانند که ایشان ادعای امامت کردند و صفت هم ادعا کردند و در مقابل دیگران ایستادند.
[پرسش شاگرد:] «در متن کلمه "ردّت" آمده یا "ردّ"؟»
[پاسخ استاد:] «ردّت له» نوشته، یعنی خورشید برای او برگردانده شد. در اینجا فاعل را ذکر نکرده، ولی در خودِ تاریخ آمده که حضرت امیر این کار را کردند، یا به دعای پیامبر اینطور شد. معجزه حساب میشود؛ ظاهر اینکه خواجه دارد میگوید: «وظهور المعجزة على يده» و بعد مثال میزند به «كقلع باب خيبر» و «ردّ الشمس»، اینها مثالند برای «ظهور المعجزة على يده»؛ یعنی خودِ حضرت علی این کار را کردند. پس معجزه حساب میشود.
خب، سه تا دلیل دیگر باقی مانده که در جلسه بعدی مطرح میکنیم.