درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/13

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله اول وجوب نصب امام از طرف خداوند متعال /طرح شبههٔ دوم: احتمال وجود جانشین و عدم انحصار لطف در امامت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

کشف‌المراد، صفحهٔ ۳۶۳، سطر نهم

« الثاني قالوا الإمامة إنما تجب لو انحصر اللطف فيها فلم لا يجوز أن يكون هناك لطف آخر يقوم مقام الإمامة»[1]

 

طرح شبههٔ دوم: احتمال وجود جانشین و عدم انحصار لطف در امامت

 

بحث بر این بود که نصب امام بر خداوند واجب است به وجوب عقلی. دلیلمان بر مدعا نیز قاعدهٔ لطف بود؛ گفتیم که نصب امام لطف است و لطف بر خدا واجب است، پس نصب امام بر خدا واجب است. این دلیل ما بود. بر این دلیل، سه اشکال شده است؛ اشکال اول را خواندیم و جواب دادیم.

اشکال دوم این است که در صورتی لطف واجب می‌شود که لطف منحصر باشد؛ یعنی بنا بر اینکه کبرای وجوب لطف را هم قبول کنیم، در صورتی لطف [خاص] واجب می‌شود که لطف در آن منحصر باشد. اما اگر لطف جانشین داشته باشد و این امکان باشد که چیز دیگری جای این لطف را بگیرد، نمی‌توانیم حکم کنیم به اینکه این لطفِ خاص واجب است؛ بلکه ممکن است خداوند آن جانشین را به جای آنچه که لطف دانسته می‌شود، انجام دهد.

در مسئلهٔ امامت، این احتمال را مطرح می‌کنیم که خداوند از طریق دیگری بتواند این لطف را انجام دهد و نه لزوماً از طریقِ نصبِ امام؛ بنابراین نصبِ امام دیگر واجبِ تعیینی نمی‌شود. ولو کبرای قاعدهٔ لطف و وجوب آن تمام باشد، اما چون این مورد جانشین دارد، شاید خداوند جانشینش را انجام دهد و خودِ آن را انجام ندهد؛ لذا نمی‌توانیم بگوییم نصبِ امام بر خدا واجبِ تعیینی است. اگر هم بخواهد واجب باشد، علی سبیل التخییر واجب می‌شود؛ یعنی خداوند انتخاب می‌کند و به خواست خود، یا امامت را نصب می‌کند تا لطف حاصل شود، و یا آن چیزی را که می‌تواند جای امامت را پر کند انجام می‌دهد تا باز هم لطف انجام گیرد؛ بنابراین احتیاجی به این نیست که نصبِ امامت علی‌التعیین صورت پذیرد، در حالی که شما نصبِ امامت را علی‌التعیین واجب می‌دانید. پس وجوبِ علی‌التعیین ثابت نمی‌شود؛ یا اصلاً واجب نیست یا اگر هم واجب باشد، علی سبیل التخییر است. این اشکال دومی است که مطرح کرده‌اند.

 

پاسخ به شبههٔ دوم: انحصار مطلقِ لطف در منصب امامت

 

جواب این اشکال واضح است: امامت جانشین ندارد. بله، ممکن است پیغمبری به جانشینیِ امامت کار کند، ولی با وجود پیغمبری که ختم شده است، دیگر نمی‌شود پیغمبری به جانشینیِ امامت کار کند؛ امامت چیزی است که جانشین ندارد. یعنی نصبِ امام — همان‌طور که جلسهٔ گذشته بیان شد — استفاده‌های فراوانی دارد و باعث تقرب الی الله می‌شود؛ آن مقداری که وجود امام باعث تقرب می‌شود، هیچ چیز دیگری نمی‌تواند باعث شود. پس نمی‌توانیم چیزی را جانشین امامت و جانشینِ نصبِ امام فرض کنیم تا بگوییم خدا آن را به عنوان لطف انجام می‌دهد و این یکی را ترک می‌کند.

پس نتیجه این می‌شود که نصبِ امام علی‌التعیین واجب می‌گردد؛ نصبِ امام واجبِ علی‌التعیین می‌شود و جانشینی نیست که ما بتوانیم به نحو تخییر به آن رجوع کنیم. این خلاصهٔ جواب است و روشن هم هست که چیزی جانشین امامت نمی‌شود؛ این امر احتیاج به تبیینِ بیشتری ندارد. کسی که بخواهد دستِ رعیت را بگیرد، هیچ‌کس مثل امام نمی‌تواند و هیچ امری نمی‌تواند آن خلاءِ امام را پر کند؛ انسان‌ها پس از اینکه از امام استفاده کنند، متوجه می‌شوند که چگونه است.

همین الآن کسانی که به کمالِ انسانی می‌رسند، سعی می‌کنند خودشان را در یک سلسله قرار دهند؛ یا به سلسله‌ای منتهی بشود که مثلاً اباصلت از اصحاب امام رضا (علیه‌السلام) در آن است، یا به سلسله‌ای منتهی بشود که از اصحاب [دیگر معصومان است]. یعنی تمام کسانی که در مسیر کمال قدم برمی‌دارند، خود را به یکی از این دو سلسله می‌بندند؛ همین الآن که امام حاضر نیستند، یا به سلسله‌ای که مربوط به حضرت امیر (علیه‌السلام) می‌شود خود را متصل می‌کنند و یا به سلسله‌ای که مربوط به امام رضا (علیه‌السلام) می‌شود. خب، هرکسی بخواهد به کمال برسد، باید از این‌ها استفاده کند؛ حتی بعد از وفاتِ ظاهری این بزرگواران و بعد از غیبتِ آن‌ها باید از ایشان استفاده کند. اینکه کسی بتواند جانشینِ آن‌ها شود و انسان را به کمال برساند، نداریم. همهٔ اقطابِ عالم و کسانی که در این مسیر وارد می‌شوند، همگی خود را به ائمه وابسته می‌کنند؛ و آن‌هایی هم که وابسته نیستند، سعی می‌کنند خودشان را وابسته کنند تا از این موهبت استفاده نمایند؛ پس آیا می‌شود چیزی جانشینِ امامت شود؟ اگر می‌خواست چیزی جانشین شود، این‌همه احتیاج به این وابستگی نبود.

البته اداره کردنِ دنیای مردم، از دیگران هم برمی‌آید — اگرچه به خوبیِ امام نیست، ولی باز هم از دیگران برمی‌آید — اما اداره کردنِ آخرت و وارد کردنِ انسان‌ها در مسیرِ آخرت، مخصوصِ امام است؛ کسی غیر از امام نمی‌تواند این کار را بکند، یا امام است یا منصوبانِ از جانبِ امام؛ ولی کسِ دیگری نمی‌تواند این کار را بکند. و اگر کسی توانست و در مسیرِ کمال وارد شد بدونِ امام، این در واقع در مسیری انحرافی رفته است؛ درست است که نفسش قوی می‌شود، درست است که نفسش قوی می‌شود و یک کرامت‌هایی هم ظاهر می‌کند و یک کارهایی هم که خارق‌العاده است انجام می‌دهد، ولی هیچ‌وقت آن تقرب الی الله و مسیرِ حق را طی نمی‌کند؛ مسیرِ حق فقط باید از این راه طی بشود. پس امام جانشین ندارد و نصبِ امام جانشین ندارد؛ بنابراین واجب است علی‌التعیین.

ما در صفحهٔ ۳۶۳ هستیم، سطر نهم:

«الثاني: قالوا: الإمامُ إنَّما يكونُ لطفاً لو انحصرَ اللطفُ فيهِ»؛ اشکال دومی که بر دلیل مصنف وارد کرده‌اند، این است که گفته‌اند امامت در صورتی لطف واجب است که لطف در امامت منحصر باشد و چیزی جانشین امامت نشود؛ در حالی که احتمالِ جانشینی هست. وقتی احتمالِ جانشینی هست، نمی‌شود حکم کرد به وجوبِ تعیینی، بلکه حداکثر این است که وجوب علی سبیل التخییر را قبول کنیم.

«فلِمَ لا يجوزُ أن يكونَ هناكَ...»

لزوم و اضطرار عقلایی بر نصب رئیس و عدم امکان جانشین

یعنی در آن موطنی که امام می‌خواهد لطف باشد، چرا جایز نیست که لطف دیگری باشد که «يقومُ مقامَ الإمامةِ»؟ که اگر این‌طور باشد — یعنی امامت جانشین داشته باشد — «فلا تتعيَّنُ الإمامةُ لُطفاً»؛ نمی‌شود حکم کرد که امامت لطفِ متعین است و در نتیجه نمی‌شود نتیجه گرفت که امامت واجبِ علی‌التعیین است؛ «فلا تجبُ على التعيينِ»؛ بلکه اگر واجب باشد، حداکثر علی سبیل التخییر واجب است و نه علی سبیل التعيین، در حالی که شما می‌خواهید امامت را علی سبیل التعيین واجب کنید. این اشکال دومی است که بر مصنف وارد است.

جواب این است که انحصارِ لطفی که ما ذکر کردیم، در امامت معلوم است و کسی در این مسئله شک ندارد؛ امامت اصلاً جانشین ندارد. «و لهذا يلتجئُ العقلاءُ...»؛ این جواب از اشکال است، منتها بر آن مبنایی که می‌گوید نصب امام به عهدهٔ مردم است.

«و لهذا يلتجئُ العقلاءُ في كلِّ زمانٍ و كلِّ مكانٍ إلى نصبِ الرؤساءِ»؛ حالا ایشان تنزل کرده، می‌گوید به همین جهت است که همهٔ انسان‌ها سعی می‌کنند رئیسی را در کشورشان و در شهرشان نصب کنند تا آن شهر اداره شود؛ این تازه مربوط به کار دنیایی است و جانشین ندارد؛ وقتی این کارِ دنیایی جانشین ندارد، چه رسد به کار آخرت! حالا آن کسانی که می‌خواهند امام قرار دهند و امامِ دنیایی می‌خواهند قرار دهند، با وجود این حاضر نیستند چیزی را با امامت عوض کنند؛ در حالی که امامِ ما، هم امامِ دنیایی و هم امامِ اخروی هستند؛ چه چیزی می‌تواند جانشین این‌ها بشود؟

و «لهذا» یعنی به خاطر اینکه چیزی جانشینِ نصبِ امام نمی‌شود، می‌بینیم همه به سمتِ نصبِ امامِ دنیایی حتی می‌روند و دنبال چیز دیگری که بتواند جانشینِ این نصب بشود نمی‌گردند. «و لهذا يلتجئُ العقلاءُ»؛ پناه می‌برند عقلاء در هر زمانی و در هر مکانی (یعنی در هر ناحیه‌ای)؛ پناه می‌برند به نصبِ رؤسا تا مفاسدی که ناشی می‌شود از اختلاف، به توسطِ نصبِ رئیس برطرف شود و دفع گردد؛ چون رئیس باعث می‌شود که اختلافات کنار گذاشته شود و مفاسدی که از ناحیهٔ اختلاف پیش می‌آید از بین برود. این‌ها (یعنی عقلا) نصبِ رئیس می‌کنند تا اختلاف دفع شود؛ این مالِ دنیاست و چیزی هم جانشینِ نصبِ رئیس قرار نمی‌دهند. معلوم می‌شود ریاست — که ما از آن تعبیر به امامت می‌کنیم — جانشین ندارد؛ حالا اگر مسائلِ اخروی هم اضافه بشود، دیگر به طریقِ اولی جانشین نخواهد داشت.

طرح شبههٔ سوم: شبههٔ غیبت امام و عدم جریان لطف

اشکال سوم، اشکالِ مخصوصِ این زمانه است. [مخالفان می‌گویند:] شما لطفی را که از امام انتظار دارید، با تصرفِ امام به دست می‌آورید؛ امامِ شما الآن غایب است و تصرفی انجام نمی‌دهد، پس آن لطفی که شما از امام انتظار دارید، الآن از این امام به دست نمی‌آید. با وجود این، چگونه می‌گویید نصبِ امام لطف است و لطف بر خدا واجب است؟ این‌چنین امامی نصبش دیگر لطف نیست؛ نصبِ امامی لطف است که حاضر باشد و بتواند تصرف کند — چه تصرف‌های دنیایی و چه تصرف‌های اخروی — و هم از نظر دنیایی ما را به کمال برساند و هم از نظر آخرتی ما را به کمال برساند. اما امامی که غایب است و قدرت و تصرفِ ظاهری ندارد، چگونه می‌تواند در دنیای ما دخالت کند یا در آخرتِ ما دخالت کند و ما را به کمالِ لایق برساند؟

پس آن چیزی که شما قائل به وجوبش هستید، لطف همراه با تصرف است که اکنون حاصل نیست؛ و آن چیزی که حاصل است (که صرفِ امامت بدون تصرف باشد)، آن که لطف نیست؛ بنابراین چه چیزی را شما واجب می‌دانید؟ آن چیزی را که شما واجب دانستید، آن لطف نیست; آن چیزی که لطف است انجام نشده است، پس چه چیزی را شما واجب می‌دانید؟ این اشکالِ سوم است.

«الثالثُ: قالوا: الإمامُ إنَّما يكونُ لطفاً إذا كانَ متصرِّفاً بالأمرِ و النهيِ»؛ زمانی که بتواند تصرف کند، با امر کردن و نهی کردن تصرف کند در امور دنیاییِ ما یا در امور اخرویِ ما؛ بگوید این کار را بکن و این کار را نکن؛ در دنیا این کار را بکن تا دنیایت آباد شود، نسبت به آخرت هم این کار را بکن یا نکن تا آخرتت آباد شود. باید تصرف کند، به چه وسیله؟ به وسیلهٔ امر کردن و به وسیلهٔ نهی کردن؛ تصرفاتِ تکوینی را حالا کار نداریم؛ تصرفات از طریق امر و نهی که به ما دستور بدهد و ما را در یک مسیری — چه به لحاظ دنیا و چه به لحاظ آخرت — واقع بکند و در آن مسیر وارد بکند.

«و أنتم لا تقولونَ بذلكَ»؛ ولی شما قائل به چنین امامِ متصرفی فعلاً نیستید؛ امامتان، امامِ غایب است. «فما تعتقدونَهُ لطفاً لا تقولونَ بوجودِهِ»؛ آن چیزی را که شما لطفش می‌دانید — که امامِ همراه با تصرف باشد — الآن قائل به وجودش نیستید، چون معتقدید که غایب است؛ معتقدید که امامِ تصرف‌کنندهٔ ظاهری ندارید. آن چیزی را که اسمش را لطف می‌گذارید (که امامتِ همراه با تصرف است) اکنون حاصل نیست.

«و ما تقولونَ بوجودِهِ ليسَ لطفاً»؛ اصلِ امامتی هم که قائل به وجودش هستید، آن که لطف نیست؛ امامی که بتواند کار برای شما انجام دهد (چه کار دنیایی و چه کار اخروی) آن لطف است، و آن را که شما می‌گویید نداریم؛ پس آن که لطف است حاصل نیست، و آن که حاصل است و قائل به وجودش هستید لطف نیست.

پاسخ به شبههٔ سوم: فواید امام غایب و استمرار قاعدهٔ لطف

جواب این است که امام حتی اگر غایب باشد نیز لطف است؛ که فوایدِ مترتب بر وجودِ امام، ولو غایب باشد را برشمرده و ذکر می‌کند. فایدهٔ اول این است که این امامِ غایب، شرایع را از دستبرد و زیاده و نقصان حفظ می‌کند؛ این مقداری که لازم است. البته یک مقداری هم آزاد می‌گذارد، چون بالاخره یک تغییراتی هم در دین داده می‌شد که امام دخالت نمی‌کند. بعد از اینکه ظهور کرد، بر دین جدید با مردم بیعت می‌کند؛ یعنی آن مخالفت‌هایی که شده را برمی‌گرداند سر جایش. ولی اگر بخواهد اساس شریعت تغییر کند، یک‌جور دخالت می‌کند؛ ما نمی‌دانیم چطور دخالت می‌کند، ولی دخالت می‌کند؛ لااقل بین علما اختلاف می‌اندازد. همانی که در قاعدهٔ لطف در «رسائل» خواندید؛ که اگر همهٔ علما بخواهند یک فتوای مخالف شریعت بدهند که اساس شریعت در خطر بیفتد، امام یک‌جوری خودش را وارد جمع علما می‌کند و بینشان اختلاف می‌اندازد و قول حق را به صورت یک قول در آن القا می‌کند و نمی‌گذارد شریعت منحرف شود؛ مگر آن قسمت‌هایی که اگر منحرف شد، به جایی برخورد چندانی ندارد. این استفادهٔ اولی است که ما از امام غایب می‌بریم.

بررسی کیفیت نفوذ و القای قول حق در کلام فقها

[شاگرد:] «اگر همه بر یک نظرِ منحرف باشند، من که سه نفر هم باشم، خب بالاخره یک‌جور انتخابِ خودش...»

[استاد:] «نه.»

[شاگرد:] «دلیل فقط وقتی است که همه...»

[استاد:] «نه، اگر همه بخواهند منحرف بشوند، خب مطلب عوض می‌شود و هویتش عوض می‌شود؛ اما اگر همه مخالف نباشند — به قول شما سه نفر مخالف باشند — خب بعضی‌ها دارند مخالفت می‌کنند، آن وقت دین تغییر نمی‌کند چون آن گروه دارند حرف حق را می‌زنند. این سه نفر مخالف باشند، به جایی برخورد نمی‌کند.»

[شاگرد:] «ولی برخورد می‌کند؛ خب آن‌ها که عمل می‌کنند به آن قول باطل...»

[استاد:] «نه، عمل کردن... نه، عمل کردن را عرض نمی‌کنم.»

[استاد:] «عمل کردن را عرض نمی‌کنم؛ ممکن است ما هم معصیت کنیم و خلاف را انجام دهیم. اگر بخواهیم دین را عوض کنیم؛ یعنی مثلاً بگوییم حکم شرعی این است و همه‌مان هم بگوییم حکم شرعی [این است]، خب عوض می‌شود حکم دیگر؛ اگر همهٔ علما بگویند. اما اگر سه چهار نفر بگویند حکم شرعی این است، ده نفر بیست نفر آن طرف هم بگویند نیست، در همین...»

[شاگرد:] «عوض نمی‌شود؟»

[شاگرد:] «ببینید، اینجا می‌خواهم بگویم اگر امام حاضر بود، می‌گفتید که مثلاً ما نصفمان یک رأی دارد، نصف دیگر یک رأی دیگر دارد؛ می‌آمد رأی این نصف را تصحیح می‌کرد و می‌گفت که شما هم رأی این‌ها را بگیرید. حالا که غایب است چرا این کار را نمی‌کند؟ چرا نمی‌کند؟»

[استاد:] «نه، خب معلوم است که حاضر با غایب فرق دارد؛ حاضر با غایب فرق دارد. وقتی حاضر بود، جلوی اختلاف آن سه نفر را هم می‌گرفت، ولی حالا که غایب است جلوی اختلاف آن سه نفر را نمی‌گیرد.»

[شاگرد:] «می‌تواند بیاید فرضی بین علما و نظرِ مخالف را بگوید؛ خب بین این‌ها هم یک...»

[استاد:] «لازم نیست نظر مخالف بگوید. نظر مخالف را...»

[استاد:] «نظر مخالف را علمای دیگر دارند می‌گویند؛ لازم نیست امام بیاید بگوید. فرض این است که سه نفر دارند خلاف می‌گویند و بقیه دارند درست می‌گویند؛ این فرض شما این است. آن بقیه به علت جهلِ مرکب یا هر چیزی، نمی‌توانند نظر طرف مقابل را قبول کنند؛ خب امام باید اینجا لطفش را اعمال کند و بیاید به این‌ها هم...»

[استاد:] «ببینید، الآن فرض شما چیست؟ فرض شما این است که سه نفر مخالفت کرده‌اند با حق. فرض کنید مؤمنین دو دسته شده‌اند؛ نصف، نصف.»

[شاگرد:] «حالا نصف، نصف.»

[استاد:] «نصفشان مخالفت کرده‌اند با حق، نصفشان دارند حق را می‌گویند.»

[شاگرد:] «خب، الآن که نصف دارند به حق عمل می‌کنند و حق را دریافت کرده‌اند، در این صورت امام نباید لطف بکند و وارد بشود؟ یا می‌کند؟»

[استاد:] «حالا توجه کنید، اگر این سه نفر یا این نصف دارند به باطل عمل می‌کنند؛ اگر همه باطل عمل کنند — عمل نه، اعتقاد داشته باشند —»

[شاگرد:] «بله، هم اعتقاد داشته باشند و هم عمل داشته باشند؛ خب امام یک‌جوری بینشان حق را اظهار می‌کند. اما اگر خودشان دارند...»

[شاگرد:] «همه برای یک عملِ باطل عمل کنند... عمل نیست، یک امرِ ضروری باشد.»

[استاد:] «بله، یک چیزی باید باشد که اساس اسلام را زیر و رو کند؛ آن را تسهیل کند.»

[استاد:] « ولی اگر نصفِ افراد دارند حق را می‌گویند، امام که بالاخره حق را اظهار می‌کند، نه اینکه خودش را نشان بدهد؛ آنجایی که لطف می‌کند خودش را نشان نمی‌دهد، بلکه می‌آید در بین علما به عنوان یک عالم، یک قول خلافی را می‌گوید و می‌گوید این خلاف است؛ آن وقت آن اجماع می‌شکند. حالا اگر نصف افراد خودشان دارند حرف امام را می‌زنند، دیگر احتیاج نیست که امام بیاید بگوید؛ لازم نیست که امام همه را یک‌دست کند، بلکه لازم است که جلوی زوال شریعت را بگیرد؛ و گرفتنِ جلوی زوال شریعت به این است که قول مخالف را برای یک قولی اظهار کند. این‌که شما دارید می‌فرمایید که یک قول نیست؛ نصفِ افراد دارند قول مخالف می گویند.

خب، دیگر امام احتیاج نیست که بیاید یک قول مخالف بگوید؛ الآن بیست نفر، سی نفر دارند قول مخالف می‌گویند؛ امام بیاید یک قول بگوید، این‌ها بیست قولند. شما وجودِ قول را لطفِ کافی می‌دانید؟

[استاد:] «بله، بله، همین است.»

[شاگرد:] «ولی ظاهراً...»

[شاگرد:] «اصلاً از شیخ انصاری درست نمی‌شود.»

[استاد:] «شیخ انصاری در "رسائل" حرفش همین است؛ می‌گوید هدایت بشر که نمی‌خواهیم بشود، می‌خواهیم شریعت حفظ بشود؛ نمی‌خواهیم هدایت بشود. این که داشتیم برای امام می‌گفتیم، شامل همچین چیزهایی است؛ یعنی به هر جایی کشیده می‌شد... دوری از معاصی...»

[شاگرد:] «اگر قرار باشد تا اینجاها کشیده بشود، امام باید در همهٔ این‌ها خلاصه لطف کند و...»

[شاگرد:] «در وقت... در اثر موازنه...»

[استاد:] «در وقت ظهور، بله.»

[شاگرد:] «ارائه و کار...»

[استاد:] «در وقت ظهور، بله. الآن ببینید ما داریم استفاده‌های وجود امام غایب را می‌گوییم؛ آن چیزی که شما دارید می‌گویید استفاده‌های وجود امام حاضر است; ما می‌خواهیم بگوییم امام غایب بی‌استفاده نیست. بله، اگر امام حاضر باشد لطف قوی‌تر است، ولی اگر امام غایب باشد — این آقا می‌گوید، مستشکل می‌گوید اصلاً لطفی نیست — ما می‌خواهیم بگوییم چرا لطف هست؛ و الطاف را داریم می‌شمریم. آن چیزی که شما می‌فرمایید، لطفِ امام غایب نیست، لطفِ امام حاضر است که همه را کنترل می‌کند و نمی‌گذارد خلاف کنند. این چیزی که ما داریم می‌گوییم، جلوی زوال شریعت را گرفتن و جلوی انحراف شریعت را گرفتن است؛ این را می‌خواهیم بگوییم از امام غایب.»

[استاد:] «ما در همین اندازه استفاده می‌خواهیم بگوییم. آن استفاده‌ای که شما می‌فرمایید، بله استفادهٔ کاملی است، آن هم لطف است، اما آن مربوط به امام حاضر است؛ این شخص می‌گوید امام غایب هیچ لطفی ندارد. مستشکل دارد می‌گوید امام غایب هیچ لطفی ندارد؛ همین تصورش بود که هیچ لطفی ندارد. ما می‌خواهیم ثابت کنیم که چرا لطف دارد، ولو لطف به آن قوتِ امام حاضر نباشد. آن‌وقت شما ممکن است اشکال کنید که چرا امام حاضر نشده است که آن لطفِ قوی را بکند؟ آن را باید بعداً جواب داد که علت غیبت چیست؛ بعداً جواب داده می‌شود. فعلاً ما می‌خواهیم فقط همین را ثابت کنیم که امام هم مشمول لطف هست؛ وجود امام غایب هم مشمول لطف هست.»

[شاگرد:] «ببخشید، همین که حاضر می‌شدند، این اجماع را خودش از بین نمی‌برد؟»

[استاد:] «حاضر بشوند در چه چیزی؟ از بین نمی‌بریم اجماع را. این حاضر می‌شود دیگر، عنوانش فاش می‌شود؛ نه، خودش را نشان نمی‌دهد، بلکه به عنوان یک عالمِ ناشناس مطرح می‌کند؛ نمی‌شناسندش، فقط می‌آید استدلال می‌کند و افرادِ خود را به شک می‌اندازد.»

[شاگرد:] «اما اینی که شما می‌فرمایید، لطف همیشه غلبه داشته باشد... این اشکال در همه‌جا هست؛ خدا می‌توانست همه را معصوم بیافریند، در این صورت لطف خیلی... ما حدّی نداریم که بگوییم تا کجا...»

[استاد:] «شما اشکال را بر اصلِ قاعدهٔ لطف دارید؛ ما از این‌ها فارغ شدیم؛ فعلاً آن را مفروغٌ‌عنه گرفته‌ایم. حالا اشکال هست یا نیست، در جای خودش بحث شد؛ همین‌ها شد در جای خودش که لطف باید هرچه قوی‌تر باشد. خب، یک لطف قوی این است که خدا همه را معصوم بیافریند؛ خب از این بهتر دیگر چیست؟ این تقربش الی الله و تباعدش عن المعصیه خیلی قوی است. این جزئیات... اگر لطف بخواهد واجب باشد، مستشکلان می‌گفتند لطف یک حدّ یَقِف ندارد؛ هرچه بالاتر برویم، بالاترش لطف‌تر است، پس باید واجب‌تر باشد...»

[شاگرد:] «اشکالِ امام را آرام نمی‌کرد... امام صادق همهٔ آرا را متحد به حق می‌کردند...»

[استاد:] «الآن اصلاً بحث ما در این نیست که امام حداکثرِ استفاده را می‌رساند یا حداقل را؛ ما می‌خواهیم بگوییم امام در زمان غیبت، شریعت را حفظ می‌کند. همین حفظِ شریعت فقط منظور ماست و نه الطاف دیگر؛ الطاف دیگر تعطیل می‌شوند — خیلی از الطاف تعطیل می‌شوند — ولی می‌خواهیم بگوییم اصلِ لطف بودن از بین نمی‌رود؛ باز هم وجود امام لطف است ولو تصرف نکند. داریم این موارد لطف را می‌شمریم. در "رسائل" و "کفایه" ملا حبیب‌الله یا دیگران حجت نمی‌دانند، ولی اصل اینکه امام حفظِ شریعت می‌کند را رد نمی‌کند. بله، این را بیان کردم؛ آن بحثی که در "رسائل" آمده این است که در هر مسئلهٔ کوچک و بزرگ، اگر بخواهد اجماعی بر خلاف منعکس بشود، امام باید بیاید خودش را ظاهر کند بدون اینکه معرفی کند، و اظهار خلاف کند و برود؛ ولی الآن بحثی که داریم می‌کنیم حفظِ شریعت است و نه در هر مسئلهٔ کوچک و بزرگ. ممکن است خیلی جاها اجماع بر خلاف باشد و امام اصلاً خودش را وارد نکند و هیچ هم نگوید؛ آن‌جاهایی که اساس در خطر است، آن‌جاهایی که بحث مهمی مطرح است، آن‌جاها را ما می‌گوییم امام حفظ می‌کند. حالا حفظ هم لازم نیست به این صورتی که ما می‌گوییم باشد، یک راه دیگر ممکن است داشته باشد که خودشان انجام داده [باشند]. ما این راه را گفتیم؛ حالا فرض کنید این راه، راه باطلی باشد، از یک راه دیگر [این کار را می‌کنند].

[استاد:] در ذهنتان تصحیح [یا تصرف] کنید.

[شاگرد:] مثلاً یا هرچه؛ نمی‌دانیم راهش را؛ خودشان بلدند، یکی‌اش را بلدند.

[استاد:] جواب این است که وجودِ امام فی‌نفسه لطف است... البته آن [حفظ شریعت توسط امام] در مسائلِ کوچک و بزرگ هم درست است؛ چون نباید یک امر غیرضروری، جزءِ دین بیاید؛ یک امرِ جزئی را همه اجماع کنند که این جزءِ دینی است، در حالی که جزءِ دین نیست؛ پس در امر کوچک هم باید امام [حفظ شریعت کند].

حالا می‌فرمایید که خودشان این را به عنوان مدرکی برای حجیتِ اجماع قرار نداده‌اند؛ البته ممکن است اتفاق بیفتد، ولی دلیل بر حجیت، نفسِ لطف است.

[شاگرد:] بله.

[استاد:] ما می‌گوییم در مسائل کوچک هم اگر همه اجماع کنند برای امر باطلی، اینجا هم لطف اقتضا می‌کند که امام در آن تصرف کند تا به عنوانِ یک امرِ ضروری، بله، داخل در دین نشود.

تمایز الطاف وجودی و تصرفی امام و تبیین حفظ شریعت

حالا این دیگر مربوط می‌شود به آن مسئلهٔ کلامی [اعتقادی] که آیا در همه‌جا امام می‌آید یا در بعضی جاها می‌آید. بالاخره منظور ما در اینجا این است که امام حفظِ شریعت می‌کند؛ به هر تقدیر، اگر امرِ کوچکی هم باشد، فاسد باشد، اگر همه اجماع کنند، نمی‌شود جزءِ ضروری دین گردد.

[شاگرد:] آیا این هم جزء [اجماع] نمی‌شود؟

[استاد:] جزءِ مجمع‌علیه می‌شود. ببینید، اگر همهٔ قبلی‌ها و بعدی‌ها و فعلی‌ها اجماع کنند، بله...

[شاگرد:] اجماعِ تمام‌عیار [معتبر] دیگر!

[استاد:] اگر اجماعِ تامّی برای یک چیزی که برخلافِ دین است، حاصل بشود، این به خاطرِ...

[شاگرد:] شاید... شاید امام در آن وقت مخالفت کنند.

[استاد:] این دیگر مربوط می‌شود به آن بحثِ "رسائل"؛ بحثی که ما داریم، آن بحثِ "رسائل" نیست. آن را خواستم فقط اشاره کنم؛ بحثی که ما داریم این است که امام دین را حفظ می‌کند، اما به چه نحو؟ ممکن است یک نحوِ آن، این باشد و نحوِ دیگرش چیز دیگری باشد.

و جواب این است که وجودِ امام خودش لطف است؛ بعد خواهیم گفت تصرفش لطفِ دیگری است. پس یک لطف برای خودِ وجودِ امام است و یک لطف هم مالِ تصرفِ اوست. اگر تصرف تعطیل شد، لطفِ مربوط به تصرف تعطیل می‌شود، اما لطفِ مربوط به وجود تعطیل نمی‌شود.

«أحدُها»؛ یکی از آن‌ها این است که امام حفظ می‌کند شریعت را؛ شرایع را حراست و حفظ می‌کند از زیاده و نقصان، حالا به هر صورتی که هست.

نظارت امام بر اعمال مکلفین و تمایز منافع عامه با حیثيتِ لطف

دوم اینکه مکلفین وقتی اعتقاد داشته باشند که امامی دارند که هر هفته نامهٔ اعمالشان به دستِ آن امام می‌رسد و کنترل می‌شود، همین باعث می‌شود که یک مقداری رعایت کنند، اطاعت کنند و از معصیت دوری نمایند. خودِ همین باعثِ تقربِ عباد به سمتِ خدا و به سمتِ طاعت می‌شود.

البته ممکن است همه این کار را نکنند، ولی کسانی که تصمیمِ عمل کردن به فرامینِ خدا را دارند، اگر امام را بالای سرِ خود ببینند — یعنی توجه داشته باشند که کارشان در مرئیٰ و منظرِ امام است — بهتر رعایت می‌کنند. قهراً به طاعت نزدیک‌تر می‌شوند و از معصیت دورتر می‌گردند. پس وجودِ امام، ولو وجودِ امامِ غایب باشد، از این جهت لطف است؛ زیرا انسان‌ها را به خاطرِ لحاظِ این مطلب که نامهٔ اعمالشان به دستِ امام می‌رسد، وادار یا متقرب می‌کند الی الله و دورشان می‌کند از معصیت. پس خودِ وجودِ امام، لطف است ولو غایب باشد. این هم مطلبِ دوم که خودِ وجودِ امام لطف است.

حالا البته ممکن است شما این لطف به نظرتان کم بیاید، ولی کم و زیاد بودنِ آن مهم نیست؛ البته کم هم نیست، بلکه مهم است برای کسانی که اهلِ طاعتند. خب، بعضی‌ها اهلِ معصیتند و می‌گویند نامه‌مان وقتی به امام عرضه شد، شد؛ آن‌ها که اهمیت نمی‌دهند، آن‌ها هیچ لطفی در موردشان تأثیر نخواهد کرد؛ ولی ما افرادی را می‌گوییم که آمادهٔ اطاعت و ترکِ معصیت باشند؛ آن‌ها اگر بدانند کارشان در محضرِ امام است، بیشتر رعایت می‌کنند و مایهٔ تقربشان است.

[شاگرد:] این‌ها را نمی‌گویید؟

[استاد:] چون این‌ها بله بالاتر است، ولی اثباتش خیلی آسان نیست برای اصلِ وجودِ امام؛ اما این کتابی که ما می‌خوانیم، متکفلِ تصرفِ امام یا آثاری مثلِ حفظِ شریعت است.

[شاگرد:] نه، اصلاً بحث ما در خودِ اصلِ وجود...

[استاد:] نه، بحثِ ما در لطف است. آن جوابی که شما می‌دهید، ظاهراً کافی نیست؛ بحثِ ما در لطف است. لولایِ صلاحیتِ ارض ربطی به لطف ندارد.

[شاگرد:] بله، درست است؛ لطف یعنی تقرب الی...

[استاد:] بله، به معصیت کار ندارد. ما داریم منافعِ امام را در تقرب به طاعت و تباعد از معصیت می‌شماریم. آن "صلاحیتِ ارض برای آخرت" [یا استخلاف ارض]، آن منفعتِ دیگری است و کاری به اطاعت و معصیت ندارد. الآن بحثِ ما فقط در لطف است؛ اینکه امام برای ما لطف است، داریم لطف بودنش را توضیح می‌دهیم؛ آن داخل در لطف نیست.

نفی اجبار از تعریف لطف و واکاوی تمثیلِ فرشتهٔ مأمور به عذاب

[استاد:] بله، آن یک چیزِ دیگر است.

[شاگرد:] ببخشید، این فقرهٔ دومِ استدلال این است: اعتقاد به وجودِ امام، چون موجبِ کمتر معصیت کردنِ مؤمنین می‌شود، لذا وجودِ امام لطف است.

[استاد:] بله.

[شاگرد:] خب خیلی چیزها را الآن می‌توانیم دوباره برنامه بیاوریم بگوییم که بله؛ مثلاً اینکه ما بدانیم یک ناظری داریم همراهمان هست، اگر ما کار را بد بکنیم، اگر معصیت بکنیم، این همان لحظه مثلاً به ما یک آسیبی می‌رساند؛ بعد می‌گوییم این لطف است، لذا واجب است که باشد. حالا اینکه این نیست؛ یعنی اینکه یک اعتقاد به چیزی مفید باشد، مایهٔ لطف است؟ آیا دلیلِ لطف مجبورکننده باشد؟ اینکه شما می‌فرمایید...

[استاد:] لطفِ مجبورکننده را ما می‌دانیم؛ اگر هر گاه بخواهیم تخلف کنیم، یک نفر به ما آسیب برساند و ما به ترس از آسیب تخلف نکنیم، این لطفی است که اجبارکننده باشد؛ ولی ما لطف را مجبورکننده نمی‌دانیم.

[شاگرد:] خب می‌گویم مثالِ اجبارکننده نیست؛ او باز هم می‌تواند تخلف بکند، یعنی اجبار در کار نیست...

[استاد:] نه، ما به این می‌گوییم ناظر بر رفتار؛ آن چیزی که شما می‌فرمایید نیست. بلکه یک نوع تنبه است؛ فقط باید طرف با این لطف، متقرب الی الله و متباعد عن المعصیه بشود، اما مجازاتی نشود؛ به محضِ اینکه پای مجازات بیاید — به قول شما پس‌زدنی باشد — آن دیگر از لطف بودن بیرون می‌رود.

[شاگرد:] مثال به نظرم بی‌ارتباط نبود؛ می‌خواستم بگویم صرفِ اعتقاد به اینکه فلان چیز... اگر من اعتقاد داشته باشم مانع من می‌شود از انجامِ معصیت؛ پس بر این اساس، آیا واجب است وجودِ این چیز؟

[استاد:] خیلی از اعتقادات؛ مثلاً یکی‌اش چیست؟

[شاگرد:] نمونه ندارید؟ نه، نمونه ندارید. نمونه بیایید ما قبول می‌کنیم؛ هر جا این‌جور باشد ما قبول می‌کنیم. شما نمونه ندارید، می‌فرمایید خیلی از اعتقادات، ولی عنوانِ مشخصی را تعیین نمی‌کنید.

[شاگرد:] مثلاً می‌گوییم خداوند یک فرشته‌ای دارد که آن فرشته اگر شما عملِ مکروه [یا گناه] مرتکب بشوید، بعد از دنیا ده برابر این از شما عذاب می‌کند...

[استاد:] این را شما دارید می‌گویید و ادعا می‌کنید.

[شاگرد:] خب این هم وجودش لطف است دیگر؛ اعتقاد داشتن به این موجب می‌شود من دیگر آن عمل را انجام ندهم...

[استاد:] چیزی نیست آخه؛ همچین چیزی نیست. چرا ما چیزی را که نیست، باید واجب بدانیم؟ اشکالِ استدلالِ شما این است که نمی‌توانید ارتباط بدهید.

مرزبندی مفاهیم قاعدهٔ لطف و تبیینِ اثرِ وضعیِ اعتقاد به وجودِ امام غایب

[شاگرد:] ما می‌گوییم اعتقاد به اینکه... ببینید، باز هم شما رفتید بر اصلِ قاعدهٔ لطف اشکال می‌کنید. این استدلال که پیش می‌رود، نمی‌تواند امام را ثابت بکند...

[استاد:] ما نمی‌خواهیم چیزی را اثبات کنیم؛ ما می‌خواهیم بگوییم نصبِ امام واجب است؛ نمی‌خواهیم بگوییم حالا امام هست یا نیست، کاری به وجودش نداریم. اگر بگوییم مثلِ همین مثالی که زدید، بگوییم واجب است خداوند این لطف را انجام دهد و وجودِ همچین فرشته‌ای با این پوزیشن لطف است...

سوال:

[استاد:] بیان کردم این اشکال بر اصلِ قاعدهٔ لطف است که ایشان هم فرمودند که هر لطفی را که شما بگیرید، بالاتر از آن لطف هم هست؛ پس باید آن هم واجب بشود. این اشکال به اصلِ قاعدهٔ لطف است که ما قبلاً گفتیم و رد کردیم و تمام شد؛ که مرزِ لطف را باید تعیین کرد؛ چون شما هر کاری بکنید، همان است. مثلاً فرشتهٔ معصوم را خدا اگر بخواهد برای ما قرار بدهد، خب این خیلی لطفِ بالایی است؛ چرا این واجب نشد؟ چرا این لطف را واجب نمی‌کنیم؟ ما توضیحاتی دادیم در مورد لطف که این اشکالات برطرف بشود.

[شاگرد:] بحث نبوت بوده یا بحث لطف؟

[استاد:] نه، بحثِ لطف اصلاً جدا بود؛ در ذیلِ مباحثِ الهیات بود، قبل از ورود در نبوت.

سوال:

[استاد:] چرا، قبل از ورود در نبوت این بحث را مطرح کردیم. «و ثانيهُما: أنَّ اعتقادَ المكلفين بوجود الامام»؛ و دومی این است که اعتقادِ مکلفین به وجودِ امام — یعنی اینکه مکلفین اعتقاد دارند به اینکه امام موجود است و دسترسی به او ندارند، و همچنین تجویز می‌کنند [احتمال می‌دهند] که حکمِ امام بر آن‌ها در همهٔ وقت نفوذ داشته باشد؛ حتی در حالِ غیبت هم وظیفه دارند که به حکمِ امام عمل کنند، به دستورِ امام عمل کنند و تخلفی نکنند — این اعتقاد و این تجویز سبب می‌شود که آن‌ها از فساد منع بشوند و به صلاح نزدیک گردند؛ بنابراین مصداقِ برای لطف است. «و هذا معلومٌ بالضرورةِ و البداهةِ»؛ پس خودِ وجودِ امام می‌شود لطف؛ خودِ وجودِ امام لطف است.

اثباتِ مقدمیتِ وجود بر تصرف و تلازم آن با قاعدهٔ لطف

سوال:

[استاد:] حالا چیزهای دیگری هم که شما می‌فرمایید لطف است، پس آن هم باید واجب بشود؛ آن از بحثِ ما فعلاً بیرون است؛ ما می‌گوییم طرف اشکال کرد که وجودِ امام خالی از لطف است و ما الآن دو تا لطف برایش درست کردیم. حالا از این بالاتر هم لطف داریم؟ خب بله، از این بالاتر هم لطف داریم؛ آن هم باید واجب بشود؟ بله، آن فعلاً موردِ بحثِ ما نیست، یک چیزِ دیگر است. الآن به ما گفتند که وجودِ امام را شما لطف فرض کرده‌اید در حالی که خالی از لطف است؛ ما داریم برایش بیان می‌کنیم که نه، این لطفیتش هست و خالی از لطف نیست.

«و ثالثُها: أنَّ تصرُّفَهُ...»؛ سوم این است که تصرفِ امام لطف است و با وجودِ امام این تصرف درست می‌شود؛ یعنی اول باید امامی موجود بشود تا تصرف کند، پس وجودِ امام می‌شود مقدمه برای لطفی که عبارت است از تصرف. آن‌وقت خودِ همین وجود که مقدمهٔ لطف هست، خودش هم لطف است؛ پس خودِ وجود را لطف می‌دانیم از بابِ اینکه مقدمهٔ تصرفی است که آن تصرف لطف است. تصرف را که دیگر خودِ مستشکل هم لطف قرار داد و قبول داشت که اگر امام موجود باشد و تصرف کند، لطف هست؛ پس تصرف را لطف قرار داد.

ما می‌گوییم وجود، مقدمهٔ این تصرف است؛ می‌شود مقدمهٔ لطف. پس باواسطه، مقرب الی الطاعه و مبعد عن المعصیت هست; بنابراین خودِ وجود می‌شود یک لطف، و تصرف می‌شود لطفِ دیگر؛ هر دوی آن‌ها لطفند. پس وجودِ تنهایی هم لطف است، منتها تصرف، لطفی است بسیار بالا که ما از آن محرومیم؛ چرا محرومیم؟ آن یک جهتِ دیگر دارد. مستشکل لطف بودن را دارد نفی می‌کند، ما لطف بودن را داریم اثبات می‌کنیم. [شاگرد: «این برای امت نباشد؛ این نقطه‌ای است که وجود و تصرف را فقط... یعنی وجود بدون تصرف برایش هیچ فایده‌ای ندارد؛ می‌گوید آن تصرفات، آن دو تا مقتضایِ تصرف‌هایش بود؛ اگر وجود داشته باشد و تصرفی نکند...»]

[شاگرد:] ما می‌گوییم وجود حاصل نشود؟

[استاد:] بله، آن لطف‌های مربوط به تصرف، آن‌ها با وجود درست نمی‌شوند؛ ولی وجود مقدمه است برای تصرف، پس مقدمه است برای لطف؛ یعنی زمینه‌سازِ این لطف است و باواسطه خودش می‌شود لطف. ولو اینکه آن الطافی که مربوط به تصرفند، آن‌ها با وجود تأمین نمی‌شوند — همان‌طور که می‌فرمایید تأمین نمی‌شوند — ولی بالاخره وجود از لطف بودن بیرون نمی‌رود؛ آن الطافی را که در تصرف هست، وجودِ محض ندارد، ولی وجود این‌چنین لطفی دارد که مقدمه است برای تصرف؛ ما می‌خواهیم همین را ثابت کنیم. نمی‌خواهیم الطافی را که در تصرف هست در وجودِ محض ادعا کنیم؛ می‌خواهیم بگوییم وجود بی‌لطف نیست و لطفش این است که مقدمه است برای تصرف. پس بالاخره یک لطفی هست؛ وجودی که صلاحیتِ علتِ تصرف بودن را داشته باشد، این‌چنین وجودی مقدمه است.

تحقیقِ خواجه طوسی در کیفیتِ اتمامِ لطفِ امامت به واسطهٔ سه امر

[شاگرد:] خب، او هم منکرِ این نبود؛ او هم می‌گفت اگر تصرفی بکند مشکلی ندارد، ولی فرض این است که اگر وجودش تصرفی نکند چه؟ آن تصرفات درست نمی‌شد با وجودی که تصرف نمی‌کند.

[استاد:] این آقا می‌گوید که تصرف لطف است و وجود اصلاً لطف نیست؛ می‌گفت وجودِ بدونِ تصرف لطف نیست. ما اگر ثابت کنیم که وجود هم لطف دارد، کافی است؛ جوابش را دادیم. او می‌گفت وجودِ بدون تصرف... می‌گفت اگر لطف داشته باشد تصرف می‌کند، و اگر موجود باشد و تصرف نکند، می‌گفت اصلاً لطف نیست. شما می‌خواهید همین وجودی را که بلا تصرف است لطف فرضش کنید؛

سوال: خب مگه اینکه برای خودِ وجود آنجا لطفی درست کنید...

[استاد:] همین دیگر! ما همین کار را داریم می‌کنیم؛ ما برای خودِ وجود لطف درست می‌کنیم و می‌گوییم این مقدمهٔ تصرف است، و مقدمهٔ تصرف در حدِّ مقتضیاتِ لطف است.

[شاگرد:] خب این آقا تصرف نمی‌کند که!

[استاد:] باشد، تصرف نمی‌کند؛ پس منافعِ تصرف وجود ندارد و الطافی که مربوط به تصرف است وجود ندارد، ولی ذاتی که مربوط به وجود است که هست...

[شاگرد:] نه، آخه در لطف، قوانینِ مختلفی است؛ وقتی که وجود هست، این وجود خودش می‌تواند مقدمهٔ تصرف باشد، از این حیث...

[استاد:] از این جهت لطف است، بله. شما الآن دنبالِ این هستید که الطاف و منافعِ مربوط به تصرف را درست کنید؛ خب منافعِ مربوط به تصرف درست نمی‌شود، ولی آیا همین وجودی که خالی از منافعِ تصرف است، خودش بی‌منفعت است یا با منفعت؟

[شاگرد:] با منفعت.

[استاد:] الآن می‌خواهیم ثابت کنیم با منفعت است؛ یعنی منفعتِ مربوط به خود را دارد. آن آقا می‌گوید این اصلاً لطف نیست، ما جواب می‌دهیم چرا، لطف است; درست است لطفِ تصرف را ندارد، ولی لطفِ خود را دارد؛ خودش این است که مقدمه است برای تصرف.

[شاگرد:] نه... ولی بالاخره فرقی نمی‌کرد...

[استاد:] باشد، باشد؛ اگر تصرف هم می‌کرد، آن منافعِ تصرف مترتب می‌شد؛ حالا که تصرف نمی‌کند، منافعِ تصرف نیست، ولی منافعِ خودِ وجود هست؛ این را دارد می‌گوید.

سوال: خب فرض...

[استاد:] خب فرضش اشتباه است؛ ما که نباید فرضِ او را قبول کنیم؛ ما اگر فرضِ او را قبول کنیم که اشکالش را قبول کرده‌ایم. ما فرضش را قبول نمی‌کنیم؛ او می‌گوید وجودِ بدونِ تصرف لطف نیست، ما می‌خواهیم بگوییم وجودِ بدونِ تصرف لطف است؛ که نمی‌خواهیم حرفمان را قبول کنیم؛ اگر حرفش را قبول می‌کردیم که اشکالش وارد بود. او می‌گوید وجودِ بدونِ تصرف لطف نیست چون هیچ اثری ندارد، ما می‌گوییم بله، اثرِ تصرف را ندارد ولی خودش اثر دارد؛ خب پس این آثارِ دیگر را برای وجودِ خودش ثابت کنیم، آن اشکالی ندارد.

[شاگرد:] ولی این دسترسیِ بیرونی این نیست... ایشان می‌خواهد بگوید که فرضِ شما که این حساب فقط در اثرِ تصرف‌هاست، روی همین دستش برویم. این آقا درست تصرف نکرد، ولی چون که وجودش باید باشد تا بتواند آن تصرفات بشود — که حالا نشد — این وجود هم لطف دارد ولی این وجداناً...

[استاد:] ببینید، به عبارتِ دیگر دو تا لطف در اینجا هست؛ یکی لطفِ مربوط به وجود و دیگری لطفِ مربوط به تصرف. لطفِ مربوط به تصرف تعطیل شده است، اما لطفِ مربوط به وجود هست؛ این را ایشان می‌خواهد بگوید. شما هم دارید اصرار می‌کنید که لطفِ مربوط به تصرف تعطیل شده است؛ این حرفی است که ما هم داریم قبولش می‌کنیم. مستشکل می‌گوید هر دو لطف تعطیل است؛ نه وجود لطف دارد چون بی‌تصرف است و نه تصرف انجام می‌شود که بتواند لطف باشد. ما می‌گوییم نه، هر دوی آن‌ها لطفند؛ هم تصرف لطف است و هم وجود لطف است. وجود، لطفِ مربوط به خود را دارد؛ تصرف، لطفِ مربوط به خود را ندارد چون تصرفی حاصل نیست. شما الآن دارید لطفِ تصرف را انتظار دارید برای وجود ثابت بشود و می‌بینید برای وجود ثابت نیست، پس می‌گویید لطف نیست؛ در حالی که وجود خودش یک لطفِ جداست و تصرف لطفِ جداست؛ لطفِ مربوط به تصرف حاصل نیست، اما لطفِ مربوط به وجود حاصل است و این جوابمان اشکال نمی‌شود؛

[شاگرد:] اشکال چه بود؟

[استاد:] اشکال این بود که امامِ شما امامی است که تصرف نمی‌تواند بکند، پس لطف نیست؛ یعنی حتی وجودش هم لطف نیست، که ما داریم همان را رد می‌کنیم؛

سوال: می‌گویم در این جواب مقابلِ آن قرار...

[استاد:] ببینید، آن آقا می‌گوید وقتی تصرفِ امام نشد، اصلاً لطفی نیست. ما می‌گوییم وجودش لطف است و تصرف هم لطفِ دیگری است؛ این لطفِ دیگر تعطیل است، پس اصلِ لطف را نفی نکنید. مستشکل اصلِ لطف را می‌خواهد نفی کند؛ با نبودِ تصرف می‌خواهد بگوید اصلاً لطفی نیست. ما می‌گوییم با نبودِ تصرف، لطفِ مربوط به تصرف نیست، اما لطفِ مربوط به وجود هست؛ این هم ظاهراً واضح است دیگر.

«و ثالثُها: أنَّ تصرُّفَهُ لا شكَّ لُطفٌ»؛ و سوم اینکه تصرفِ او بی‌شک لطف است، ولی این تصرف حاصل نمی‌شود مگر به وجودِ او؛ یعنی وجود مقدمهٔ تصرف است؛ پس خودِ وجود از بابِ اینکه مقدمه است — و ذی‌المقدمه هم وجود ندارد — خودش دارای لطف است. اگر ذی‌المقدمه را داشت، لطفِ ذی‌المقدمه موجود بود، اما حالا که لطفِ ذی‌المقدمه موجود نیست، فقط لطفِ خودِ مقدمه هست; «فيكونُ وجودُهُ نفسُهُ لطفاً، و تصرُّفُهُ لطفاً آخرَ»؛ دو تا لطف در اینجا هست؛ یکی‌اش تعطیل شد و یکی‌اش هست. پس اینکه شما گفتید اگر تصرف نباشد هیچ لطفی نیست، غلط گفتید؛ وقتی تصرف نباشد، لطفِ تصرف نیست، نه اینکه هیچ لطفی نباشد؛ وجود هست.

تحقیقِ خواجه طوسی؛ ایشان می‌فرماید که لطفِ مربوط به امامت با سه امر تمام می‌شود: یکی از ناحیهٔ خداست، یکی از ناحیهٔ خودِ امام است و یکی هم از ناحیهٔ رعیت است. اگر هر سه کار انجام بشود، لطف تمام می‌شود [کامل می‌شود]، اما اگر هر سه کار انجام نشود، لطف تمام نمی‌شود؛ یعنی لطف کامل نمی‌شود، ولی اصلِ لطف هست.

یکی از کارها مربوط به خداست و آن این است که امام را نصب کند. دوم مربوط به خودِ امام است و آن این است که امام این نصب را قبول کند. سوم مربوط به رعیت است و آن این است که رعیت با امام مساعدت کند؛ یعنی امر و نهی‌اش را قبول کند، امتثال کند تا بالاخره به کمال برسد. لطفِ کامل این است.

از جانبِ خداوند آنچه باید انجام بشود انجام می‌شود، از جانبِ امام آنچه باید انجام بشود انجام می‌شود، اما از جانبِ بشر مشکل پیدا می‌شود؛ چون رعیتی نیست که بخواهد امر و نهیِ امام را گوش بدهد. ولی این مشکل از ناحیهٔ خودِ ماست؛ یعنی ما عاملی را انجام دادیم که این لطف تعطیل بشود، ولی اصلِ لطف بوده است. اگر ما خلاف نمی‌کردیم، لطف موجود بود و تأثیرِ کاملش را می‌داشت. ما هر امامی را که ظهور پیدا کرد کشتیم، و لذا امام غایب شد؛ پس غیبتش از ناحیهٔ ماست. اینکه لطفِ کامل برای ما پیش نمی‌آید، به خاطرِ خودمان است؛ وگرنه اصلِ نصبِ امام لطف بودنش مشکل ندارد؛ اصلِ نصبِ امام لطف است، لطفِ کامل هم هست؛ ولی اگر می‌بینید از این لطف ما نمی‌توانیم بهره ببریم، به خاطرِ خودمان است. پس نصبِ امام، لطف است و تصرفِ امام نیز لطف است؛ هر کدام از جانبِ خدا تمام بوده، از جانبِ امام هم تمام است، اما از جانبِ ما مشکل دارد؛ خودِ ما کردیم. پس اگر این لطف یک مقداری الآن کمرنگ شده است، به خاطرِ وجودِ ماست، به خاطرِ خودمان است؛ از ناحیهٔ آن‌ها هیچ کمی ندارد.

«و التحقيقُ: أنَّ لُطفَ الإمامةِ يتمُّ بأمورٍ ثلاثةٍ»؛ و تحقیق این است که بگوییم لطفِ امامت به سه امر تمام می‌شود: «منها ما يجبُ على اللهِ تعالى»؛ از جملهٔ آن امور، چیزی است که بر خدا واجب است تا امامت تمام بشود: «و هو خلقُ الإمامِ و تمكينُهُ بالقدرةِ و العلمِ»؛ یکی این است که امام را خلق کند و او را متمکن کند از امامت به اینکه به او قدرتِ تصرف بدهد و علم برایش درست کند؛ «و النصُّ عليهِ باسمِهِ و نسبِهِ»؛ و تصریح کند که این امام است و نسبش را معین کند و بگوید این امامه است؛ این‌ها از جانبِ خدا باید باشد، چون ما نصب را از جانبِ خدا می‌دانیم؛ لذا خدا باید تصریح کند بر نسبش؛ «و هذا قد فعلَهُ اللهُ تعالى»؛ آن بخش که مربوط به خداست انجام شده است.

«و منها ما يجبُ على الإمامِ»؛ و از آن امور، چیزی است که بر امام واجب است، و آن این است که تحمل کند امامت را و قبول کند آن را: «و هو تحمُّلُها و قبولُها»؛ یعنی امامت را؛ این را هم قطعاً امام پذیرفته است. پس از ناحیهٔ خدا و از ناحیهٔ امام هیچ مشکلی نداریم و همهٔ کار انجام شده است.

[شاگرد:] «قبول یعنی چه؟ متمایز از تحمل است؟ قبول یعنی اینکه بگوید من قبول دارم امام باشم؟ تحمل کند به معنای همان تحمل است؟»

[استاد:] «همان تحمل است دیگر. بله، در واقع تفسیرِ تحمل است؛ تحمل کند یعنی قبول کند؛ یعنی همین را تفصیلاً بپذیرد و تقبل کند؛ به قولِ شما قبول و تقبل فرقی ندارد در این حالت. قبول در عقد مثلاً می‌گوییم؛ یا اینکه قبول کند یعنی این را در عمر شریفشان متحمل بشوند و تقبل کنند ولایت را.»

[شاگرد:] «بله، همین دومی.»

[استاد:] «همین دومی که می‌فرمایید که به نظرِ من با اولی فرقی ندارد؛ ولی خب حالا. «و منها ما يجبُ على الرعيةِ»؛ و از جملهٔ آن امور، چیزی است که بر رعیت واجب است، «و هو مساعدتُه»؛ یعنی مساعدت کردن با امام، نصرتِ امام، قبولِ اوامرِ امام و امتثالِ قولِ امام؛ «و هذا لم تفعلهُ الرعيةُ»؛ این است که رعیت انجام نداده است؛ رعیت هر چه توانسته امام را اذیت کرده، نصرت نکرده، بلکه حتی امام را کشته است.

[شاگرد:] نه، ذخیره باید باقی بماند؛ اگر زودتر از این [کشته] می‌شدند... بله، بشر می‌گفت... بشر می‌گفت من امام را نمی‌کشم. خدا گذاشت تا کار تمام بشود تا دیگر نگوید که اگر می‌کشتند، بعد می‌گفت بقیه را نمی‌کشیم. مدت تمام بود و بعد می‌گفت بقیه را نمی‌کشیم؛ بشر را نمی‌شناسید شما!

[استاد:] خب پس بیست تا می‌کردند که مثلاً بگوید من بقیه را نمی‌کشتم. این حد ندارد استاد؛ ولی بعد قولی نیست دیگر؛ الآن حد هم ندارد؛ چرا سرِ یازدهم یک‌دفعه این‌جوری شد؟ بگوییم خب بیست سال... اصلاً دوازده تا... اصلاً دوازده بار بیشتر نبود. امام که نداشتیم... دوازده تا امام نبود؟ از این دوازده تا، خدا یازده تا را اظهار کرد دیگر، آخری را ذخیره کرد. توجه می‌کنید؟ اگر بیست تا امام داشتیم، بله، نوزده تا را ظاهر می‌کرد و آخری را ذخیره می‌کرد. حالا چون دوازده امام بیشتر نبود، این دوازده تا... دوازده که به عمل آمد...

[شاگرد:] تعیین دوازده به لطف ربطی ندارد؛ یعنی الآن بحث منحرف...

[استاد:] نه، دلیلِ عقلی بر دوازده تا نداریم، ولی بالاخره دوازده...

[شاگرد:] الآن این‌جوری شده است که ما وقتی می‌گوییم دوازده تا، و الآن مثلاً اگر سرِ بیست تا بود می‌گفتیم بیست تا داریم یا نیست؟

[استاد:] بله، ولی این چه ربطی به قاعدهٔ لطف دارد؟ ببینید، شما به قاعدهٔ لطف اشکال کنید؛ ما به هر دلیلی — نه به قاعدهٔ لطف — فهمیدیم دوازده تا امام داریم. الآن می‌خواهیم لطف را ببینیم که مشکل دارد یا ندارد؛ کاری به دوازده تا امام نداریم. صحبت دربارهٔ علتِ غیبت است؛ ایشان می‌گوید علت غیبت این است که مساعدت و نصرتش نکرده‌اند. می‌گوید خب اگر این‌جور بود که زودتر از این می‌شد. شما می‌گویید اگر زودتر می‌شد، می‌گفتند نه ما نمی‌کشتیم؛ چرا مثلاً فلانش کردیم؟ گذاشتیم بکشند و می‌گفتیم خب با کشتن هم درست می‌شد؛ چرا مثلاً از یازدهم به بعد؟ این‌ها هیچ دلیلی ندارد؛

سوال: شما بیایید این را...

[استاد:] حالا فرض کنید ما دلیل نداریم بر اینکه چرا یازدهمی را... یا یازدهم خدا اجازه داد کشته بشوند و سرِ پنجمی قطع نشد; این را نداریم، فرض کنید دلیل نداریم. چه ربطی و چه تأثیری و چه آسیبی به دلیل غیبت دارد؟ ما نمی‌خواهیم دلیلِ غیبت را [وجداناً و تفصیلاً] بگوییم؛ ما می‌خواهیم بگوییم از ناحیهٔ ما لطف انجام نشده است، آن‌چه بر ما واجب بوده انجام نشده است، لذا لطف تمام نشده است؛ و الّا اگر آن‌چه از ما بود انجام می‌شد، لطف تمام می‌شد. پس وجود امام لطف است، تصرفِ امام لطف است؛ اگر ما دخالت نمی‌کردیم، این لطف تمام بود; ما خراب کردیم که این لطف مشکل پیدا کرد. توجه می‌کنید؟ می‌خواهیم بیان کنیم که وجود امام لطف است و خدا و امام به این لطف عمل کردند، ما عمل نکردیم؛ و چون ما عمل نکردیم، تمام نشدنِ لطف مربوط به ماست. حالا کی این لطف را ما تمام نکردیم؟ تا یازده تا یا تا پنج تا؟

سوال: آن دیگر...

[استاد:] آره، یازده تایش در یک قطعهٔ ۲۵۰ سال که ادوارِ تاریخ است؛ ما امتحانِ تاریخی داریم؛ حتماً ۱۱ و ۱۲ چرا که در این... نه اینکه یک دونه امام، دو تا امام؛ یک قطعهٔ ۲۵۰ سال امتحانِ تاریخی داده شده...

[شاگرد:] به قول ایشان می‌گوید ۲۵۰ سال؛ الهی! عدمِ شناختِ جامعهٔ شیعه که یه دونه امام نداشت؛ این قطعه باز... در آن که اصلاً قولی نیست؛ ۲۵۰ سال خودش قول دارد...

[استاد:] ببینید، از بحث دارید بیرون می‌روید؛ بحثِ ما در این است که آیا وجودِ امام لطف است؟ بله. این لطف چرا حاصل نشده؟ می‌گوییم از ناحیهٔ ماست؛ ما این را داریم می‌گوییم. اما حالا این لطف چرا سرِ یازده تا ذخیره‌اش درست شد؟ چرا سرِ پنج تا نشد؟ آن اصلاً ربطِ فعلی به بحثِ ما ندارد؛ آن را حالا خودِ خدا و مصلحتش هر طور توانسته عمل کرده است.

در صلوات بر حضرت امام موسی کاظم (علیه‌السلام) یا زیارتِ مشترکِ این دو بزرگوار (علیهماالسلام)... چون این دو بزرگوار زیارتِ مشترک دارند؛ یک زیارتِ مشترک دارند که لسانِ خطاب را به هر دو می‌کنیم: «السلامُ عليكُما»؛ یک زیارتِ مشترک دارند که نظیرِ همه است؛ یک بار برای این می‌خوانیم، یک بار برای آن می‌خوانیم. در آن زیارتی که نظیرِ همه است، می‌گوید... عبارتی شاید هم نیست: «بدا للهِ في حقِّ...» همچین چیزی؛ عبارتی که برای خدا بدا حاصل شد؛ یعنی هرکدام از این‌ها قرار بود امامِ زمان باشند و همان ذخیره باشند. حالا چه شد؟ دیگر آن‌ها را ما نمی‌دانیم که چه شد که این ادامه پیدا کرد تا سرِ یازدهم رسید؛ آن کار مربوط به خداست. ما می‌خواهیم اصلش را بگوییم که ما نگذاشتیم لطف کامل باشد؛ حالا ما نگذاشتیم سرِ یازده تا نگذاشتیم، سرِ پنج تا نگذاشتیم، هر چی؛ بالاخره ما نگذاشتیم کامل باشد.

شما می‌پرسید که اگر سرِ پنج تا نگذاشتیم و می‌خواست تمام بشود، چرا به سرِ یازده تا رسیدیم؟ این دیگر موردِ بحثِ فعلیِ ما نیست؛ این یک عاملِ دیگر دارد که خودِ خدا می‌دانست چرا اجازه داده به ما تا یازدهم بیاییم؛ ولی اصلِ مطلبش درست است که ما... آمادگیِ ما نبود که بگذاریم تمام بشود؛ این که درست است و حرفی در آن نیست. اشکال بر این نداریم؛ شما اشکالتان بر یک چیزِ دیگر است که چرا این لطف که تمام نشد، چرا سرِ پنج تا جلویش گرفته نشد؟ چرا اجازه داده شد تا یازدهمی بیاید؟ اینجا خودِ خدا می‌داند چرا، و فعلاً موردِ بحثِ ما نیست. حرف من این است که اشکال را در همان‌جایی که ما بحث داریم وارد کنید، نه در یک مسئلهٔ دیگر اشکال کنید؛ شما در یک مسئلهٔ دیگر دارید اشکال می‌کنید.

«و هذا لم تفعلِ الرعيةُ»؛ آن‌چه که بر رعیت واجب است، رعیت انجام نداده است; «فكان منع اللطف الكامل منهم»؛ پس انتفاءِ لطفِ کامل حاصل است; « لا من الله تعالى و لا من الإمام.»؛ پس اگر لطفی کامل نشده، به خاطرِ ما کامل نشده است، و از جانبِ خدا و از جانبِ امام مشکلی ندارد.

عبارتِ خواجه را توجه کنید؛ جلسهٔ گذشته ما فقط «و المفاسدُ معلومةُ الانتفاءِ» را معنا کردیم که جواب از اشکالِ اول بود؛ چون اشکالِ اول را گفتیم و جوابش را دادیم، عبارتِ خواجه را روشن کردیم. حالا دو اشکالِ دیگر هم اضافه کردیم. عبارتِ خواجه را می‌خوانیم:

«و اللطفُ فيهِ معلومٌ»؛ این دارد جواب می‌دهد از اشکالِ دوم. اشکالِ دوم این بود که لطف در امام منحصر نیست، ممکن است لطفِ مربوط به امام جانشین داشته باشد؛ بنابراین وجوبِ نصبِ امام واجبِ تعیینی نمی‌شود، بلکه حداکثر اینجا واجبِ تخییری بشود. جواب این است که اینکه لطفِ مربوط به امام، منحصر در امامت است، این انحصار برای عقلا معلوم است: «و اللطفُ فيهِ معلومٌ»؛ همه می‌دانیم که این لطف مربوط به امامت است و جانشین ندارد؛ که جواب شده است.

«و وجودُهُ لطفٌ و تصرُّفُهُ لطفٌ آخرُ»؛ این هم جواب از اشکالِ سوم است که گفتند تصرف لطف است و وجود لطف نیست. ما جواب می‌دهیم چرا؛ هم وجود لطف است و هم تصرف لطف است، منتها وجود را که لطف است ما داریم، و تصرف را که لطف است ما تعطیل کردیم.

«و عدمُهُ منّا»؛ یعنی عدمِ این لطفِ دوم که از ناحیهٔ تصرف می‌آید، این از جهتِ ماست، از طرفِ ماست. لطفی که از ناحیهٔ وجود می‌آید که آن هنوز هم هست؛ لطفی که از ناحیهٔ تصرف می‌آید، آن معدوم شده است و علتِ معدوم شدنش ما هستیم؛ از ناحیهٔ خدا مشکلی نیست. پس آن‌چه بر خدا واجب بوده عمل شده، آن‌چه بر امام واجب بوده عمل شده، و آن‌چه بر ما واجب بوده عمل نشده است؛ به همین جهت لطفی که باید کامل باشد کامل نشده، ولی اصلِ لطف هست؛ لطفِ کمرنگ موجود است و همان لطفِ کمرنگ هم واجب است.

[شاگرد:] «استاد، آن‌جور که راجع به امامتِ معنوی فرمودید، آن که در متن نیامده، درست است؟»

[استاد:] «امامتِ معنوی را نیاورده، ولی حتماً منظورش بوده است، بله؛ تصریح نشده، ولی آن فایدهٔ معنوی که ما از امام انتظار داریم، بیش از فایدهٔ دنیایی است. این فلاسفه هم همین‌طورند؛ فلاسفه فایدهٔ دنیایی را گفته‌اند و فایدهٔ معنوی را نگفته‌اند؛ نه اینکه منظورشان نبوده، حتماً منظورشان بوده، منتها تصریح نکرده‌اند.»

سوال:

پاسخ: بله، خلاصهٔ اشکالِ شما این است که چون وجودِ امام مقدمه است برای تصرفِ او، اگر لطفِ مربوط به تصرف تعطیل شد، این وجودِ مقدمی فاقدِ لطف می‌شود. و جوابِ ما این است که اگر لطفی که مربوط به این وجودِ مقدمی است، همان لطفِ مربوط به تصرف باشد که ترشح کرده به وجودِ امام، بله، با تعطیل شدنِ تصرف، لطفِ تصرفی هم تعطیل می‌شود و ترشحش به وجودِ امام تعطیل می‌گردد. اما اگر لطفِ مربوط به تصرف، لطفِ دیگری باشد غیر از لطفِ مربوط به وجودِ امام (همان‌طور که مرحوم علامه می‌گوید؛ می‌گوید لطفِ مربوط به وجودِ امام لطفی است و لطفِ مربوط به تصرف لطفِ دیگری است که دو تا لطف می‌گیرد)، در این صورت با تعطیل شدنِ لطفِ مربوط به تصرف، لطفِ مربوط به وجود تعطیل نمی‌شود، ولو وجود مقدمی است. البته توضیح نمی‌دهد که لطفِ مربوط به وجود چیست، ولی بیان می‌کند که غیر از لطفی است که مربوط به تصرف است؛ یعنی لطفِ مربوط به وجود، ترشح‌شده از لطفِ مربوط به تصرف نیست تا با تعطیل شدنِ تصرف تعطیل بشود، بلکه لطفِ مستقلی است. اگر چنین است، با تعطیل شدنِ تصرف، لطفِ مربوط به تصرف تعطیل می‌شود و لطفِ مربوط به وجود می‌تواند باقی بماند.

این «و عدمُهُ منّا» که گفتم، ضمیرش به تصرف برمی‌گردد؛ یعنی عدمِ تصرف از ناحیهٔ ماست. البته می‌توانید بگویید عدمِ حضورِ امام (یعنی عدمِ تصرفِ امام) از ناحیهٔ ماست؛ این برمی‌گردد به همان عدمِ تصرف. البته باید این را اضافه کنیم که درست است این عبارت ناظر است به عدمِ تصرفِ امام زمان (علیه‌السلام)، ولی اگر عام قرارش بدهیم مشکل پیش نمی‌آید؛ بگوییم آن امامانی هم که حاضر بودند، قدرتِ تصرفِ کامل نداشتند؛ اگر تصرفی نداشتند آن‌طور که باید می‌داشتند، از ناحیهٔ ما بوده است. گرچه «عدمه منا» را می‌دانیم مربوط به امام زمان (علیه‌السلام) است، ولی می‌توانیم تعمیمش بدهیم و مربوط به بقیهٔ ائمه بگیریم؛ چون آن‌ها هم بالاخره تصرف نداشتند آن‌جور که باید، آن‌جور که می‌توانستند، آن‌جور که بالاخره شأنشان بود؛ آن تصرف‌ها را اظهار نمی‌کردند. بنابراین «و عدمُهُ منّا» را می‌توانیم عام قرار دهیم؛ یعنی عدمِ تصرفِ هر امامی از ناحیهٔ ماها بوده است؛ بنابراین اگر لطفِ مربوط به تصرف نصیبِ ما نشده و ما از این لطف محروم بودیم، به خاطرِ خودمان بوده است.

ان‌شاءالله برای جلسهٔ آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص363.