درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/09

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله هفتم در نبوت پیامبر اسلام /معجزات پیامبر اکرم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

۱. بررسی شواهدِ اعجاز در یوم‌الدار (انذار عشیره)

 

کتاب کشف‌المراد، صفحهٔ ۳۵5، سطر چهاردهم.

« و لما نزل قوله تعالى (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ) قال لعلي ع شق فخذ شاة و جئني بعس من لبن و ادع لي من بني أبيك بني هاشم »[1]

در صددِ اثباتِ نبوتِ خاصه، یعنی نبوتِ پیامبرِ اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم بودیم.

گفتیم که برای ایشان معجزاتی را اثبات می‌کنیم که بعد از ادعای ایشان تحقق یافته‌اند؛ و این معجزات از آن‌جا که بعد از ادعا رخ داده‌اند اثبات‌کنندهٔ نبوت هستند. یکی قرآن بود که توضیح آن گذشت، و دوم سایرِ معجزات غیر از قرآن که چند نمونه از آن‌ها را در جلسهٔ گذشته خواندیم؛ اکنون مابقی آن‌ها را بررسی می‌کنیم.

 

یکی از معجزات این بوده که پیامبر به حضرتِ علی علیه‌السلام دستور می‌دهند که طعامی از یک رانِ گوسفند به همراهِ قدحی از شیر آماده کند و بنی‌عبدالمطلب را دعوت نماید تا پیامبر آن‌ها را به توحید و رسالت دعوت کنند. حضرتِ علی علیه‌السلام این کار را انجام می‌دهند و آن‌ها دعوت می‌شوند. حدود چهل نفر می‌آیند، و از این رانِ گوسفند و آن قدحِ شیر تناول می‌کنند، اما هیچ از آن کم نمی‌شود؛ فقط ردِّ انگشتانشان روی طعام باقی می‌ماند و قدحِ شیر نیز همین‌طور دست‌نخورده جلوه می‌کند.

 

ابولهب که در بینِ آن‌ها بود می‌گوید: «چقدر نزدیک بود که این شخص شما را سحر کند!»

یعنی مدعی می‌شود که وی نه‌تنها در گوسفند و در این قدح سحر ایجاد کرده، بلکه نزدیک است شما را نیز مبتلا به سحر کند.

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم که فضا را مناسب ندیدند، در آن روز کلامی نفرمودند و مجلس پایان یافت. روزِ بعد مجدداً پیامبر همان دستور را به حضرتِ علی علیه‌السلام می‌دهند و همان کار انجام می‌شود؛ اما در وقتِ برخاستن، ابولهب دوباره همان حرف را تکرار می‌کند و حضرت باز هم صحبتی نمی‌کنند.

بارِ سوم نیز پیامبر دستورِ تشکیلِ این جلسه را به حضرتِ علی علیه‌السلام می‌دهند و ایشان جلسه را برپا می‌کنند. خویشاوندان می‌آیند و پیامبر در پایانِ خطبه، برای جانشینی و خلافتِ حضرتِ علی علیه‌السلام بعد از خودشان و وجوبِ متابعت از ایشان بیعت می‌گیرند. البته این بیعتِ خلافت متممِ دعوت به ایمان بود؛ یعنی ابتدا طرحِ توحید و رسالت و سپس موضوعِ خلافت مطرح گردید.

 

البته در تاریخ بیان نشده است که آن‌ها پذیرفتند، بلکه ظاهراً نپذیرفتند؛ زیرا بعدها اقداماتی بر علیه پیامبر انجام دادند. اما به هر تقدیر پیامبر وظیفهٔ خویش را انجام دادند؛ چون خداوند آیهٔ ﴿وأنذِرْ عَشيرَتَكَ الأقرَبينَ﴾[2] را نازل فرموده بود و ایشان موظف بودند بستگانِ نزدیکِ خود را انذار کنند؛ و این مجلس برای انجامِ این وظیفه بود که در بارِ سوم کامل گردید.

شاهدِ مدعا کاملاً روشن است که حضرت، یک رانِ گوسفند را با قدری شیر که برای یک یا چند نفر کافی بود، برای چهل نفر قرار دادند و هیچ از آن کاسته نشد.

 

صفحهٔ ۳۵۵، سطر چهاردهم.

«ولمّا نزلَ قولُهُ تعالى: و أنذِرْ عشيرتَکَ الأقرَبينَ»؛

یعنی خویشاوندانِ نزدیکِ خود را انذار کن. البته اگر مطلقِ عشیره بود، شاید شاملِ کلِ عرب می‌شد؛ چون همگی عشیرهٔ ایشان بودند و نَسَبشان مشترک بود؛ چرا که حتی قبایلِ یمنی هم از همین ریشه بودند. به هر حال، منظور از عشیره در این‌جا خویشاوندانِ نزدیک‌تر بود.

بعد از اینکه این آیه نازل شد، حضرتِ رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم به علی علیه‌السلام فرمودند: «اصْنَعْ لنا رِجْلَ شاةٍ»؛

یعنی رانِ گوسفندی را طبخ کن،

«وعُسّاً من لَبنٍ»؛

عُسّ کاسهٔ بزرگ را می‌گویند؛ یعنی قدحی از شیر برای من فراهم کن،

«وادْعُ لي بني عبدِالمطلبِ»؛

یعنی بنی‌عبدالمطلب را برای من دعوت کن. حضرتِ علی علیه‌السلام این کار را انجام دادند و آن‌ها را دعوت کردند.

تعدادِ آن‌ها چهل نفر بود: «وكانوا أربعينَ رجُلاً»؛

و از آن رانِ گوسفند تناول کردند تا اینکه همگی سیر شدند: «فأكلوا منها حتّى شَبِعوا».

«ما يُرَى فيهِ إلّا أثرُ أصَابِعِهِم»؛

یعنی در آن رانِ گوسفند هیچ کاستی دیده نمی‌شد و گوشتی کنده نشده بود، بلکه گویی سالم مانده بود و فقط اثرِ انگشتانِ آن‌ها بر آن دیده می‌شد. و از آن شیر نوشیدند تا اینکه همگی سیراب شدند: «وشَرِبوا من ذلكَ اللَبنِ حتّى رَووا»،

در حالی که شیر به همان حالِ اولیه باقی مانده بود: «واللَبنُ على حالِهِ».

«فلمّا أرادَ أنْ يُكلِّمَهُم»؛

وقتی حضرتِ رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم اراده فرمودند که آن‌ها را به اسلام دعوت کنند، ابولهب گفت: «كادَ ما سَحَرَكُم مُحمّدٌ»؛ یعنی نزدیک است که محمد شما را سحر کند. او مدعی بود پیامبر این رانِ گوسفند و قدحِ شیر را سحر کرده و نزدیک است خودِ شما را هم سحر کند. آن‌ها با این سخن برخاستند؛ تعبیرِ «کادَ ما سَحَرَکم» به معنایِ نزدیک بودنِ سحر است. پیش از آنکه پیامبر آن‌ها را به سویِ توحید دعوت کند، همگی پراکنده شدند.

پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به علی علیه‌السلام فرمودند: «افعلْ بنا مِثلَ ما فعلتَ»؛ یعنی همان کاری را که دیروز انجام دادی، دوباره تکرار کن.

حضرتِ علی علیه‌السلام در روزِ دوم نیز همان سفره را مهیا کردند؛ اما وقتی پیامبر خواستند سخن آغاز کنند، ابولهب دوباره همان کلامِ زشتِ خود را تکرار کرد و آن‌ها برخاستند.

روزِ سوم پیامبر فرمودند: «افعلْ مِثلَ ما فَعَلتَ»؛

و حضرتِ علی علیه‌السلام برای بارِ سوم همان طعام را آماده ساختند. در این نوبت، پیامبر پیش از مخالفتِ ابولهب سخن گفتند و دعوتِ خود را ابلاغ فرمودند؛

«فبايَعَ عليّاً على الخلافةِ بعدَهُ ومُتابعتِهِ»؛

یعنی از حاضرین برای خلافت و جانشینیِ حضرتِ علی علیه‌السلام بعد از خودش و وجوبِ متابعت از ایشان بیعت گرفت.

در تعلیقاتِ کتاب نیز اشاره شده است که نسخه‌ها در تعبیرِ «بایَعَ» اتفاق‌نظر دارند؛ یعنی پیامبر شخصاً ولایت و خلافتِ امیرالمؤمنین را اعلام داشته و از آنان بیعت خواستند.

سوال:

پاسخ: این واقعه نشان می‌دهد که خلافتِ امیرالمؤمنین هم‌پایِ دعوت به توحید و رسالت در نخستین روزهایِ دعوت مطرح شده است.

 

۲. معجزهٔ برکت یافتن طعام در غزوهٔ خندق

 

معجزهٔ بعدی در روزی رخ داد که ماجرایِ جنگِ خندق (غزوهٔ احزاب) پیش آمد. لشکری عظیم از کفار برای نابودیِ اسلام آمده بودند، و مسلمانان به ظاهر تواناییِ مقابلهٔ مستقیم با چنین سپاهی را نداشتند. به پیشنهادِ سلمانِ فارسی تصمیم بر آن شد که خندقی حفر کنند تا مانعِ عبورِ دشمن شود. در حینِ حفرِ خندق، فشار و گرسنگیِ زیادی بر مسلمانان وارد آمد.

 

جابر بن عبدالله انصاری که وضعیتِ سختِ پیامبر را دید، گوسفندِ کوچکی [عناق] را که هنوز به یک سالگی نرسیده بود ذبح کرد و همسرش مقداری نانِ جو پخت؛ سپس پنهانی به پیامبر عرض کرد که طعامی اندک برای ایشان آماده ساخته است و تقاضا نمود پیامبر به همراهِ چند تن از خواص تشریف بیاورند.

اما پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم تمامِ اهلِ خندق را صدا زدند. جابر با نگرانی نزدِ همسرش آمد و ماجرا را گفت. همسرش پرسید: «آیا تو پیامبر را دعوت کردی یا خودِ ایشان اصحاب را خواندند؟» جابر گفت: «من فقط پیامبر را دعوت کردم و ایشان خود اصحاب را خواندند.» همسرش گفت: «پس خودِ پیامبر به مقدارِ طعام داناتر است و امر را به خودِ ایشان واگذار کن.»

 

«و ذبح له جابر بن عبد الله عناقا يوم الخندق و خبز له صاع شعير »؛

عناق با فتحِ عین، به بره یا بزغالهٔ ماده‌ای گویند که هنوز به یک سالگی نرسیده است. جابر آن را در روزِ حفرِ خندق ذبح کرد و نانی از جو برای پیامبر پخت. وقتی پیامبر تشریف آوردند، به جابر فرمودند: «ثم دعاه ع فقال أنا و أصحابي »؛ یعنی آیا اصحابم را خبر کنم؟

جابر ناگزیر گفت: «بله». سپس جابر نزد همسرش آمد و او را از این جریان باخبر ساخت. همسرش پرسید: «آیا تو اصحاب را دعوت کردی؟» جابر گفت: «خیر، خودِ پیامبر دعوت فرمودند.» همسرش گفت: «پس پیامبر به وضعیتِ طعام آگاه‌تر است.»

«فلمّا جاءَ علیه السلامُ»[3] ؛ وقتی پیامبر تشریف آوردند،

فرمودند: «ما عِندكُم؟»؛

جابر عرض کرد: «ما عِندنا إلّا هذا»؛ یعنی جز این بزغالهٔ کوچک و نانِ جویی که پخته‌ایم، چیزی نداریم.

پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «أقْعِدْ أَصْحَابِي عَشَرَةً عَشَرَةً»؛ یعنی اصحابِ مرا ده نفر ده نفر بنشان. جابر نیز همین کار را کرد. تمامیِ جمعیت که بیش از هزار نفر بودند، ده نفر ده نفر آمدند و از آن غذا تناول کردند و همگی سیر شدند، در حالی که طعام همچنان باقی بود و برکت یافته بود. این خود معجزه‌ای عظیم و آشکار در جریانِ غزوهٔ احزاب به شمار می‌رود.

 

تسبیحِ سنگ‌ریزه‌ها و شهادتِ گرگ به نبوت پیامبر اکرم (ص)

 

«و سبح الحصا في يده ع »؛

یعنی سنگ‌ریزه‌ها در دستِ مبارکِ پیامبر تسبیح گفتند، که این خود معجزهٔ دیگری است.

و « و شهد الذئب له بالرسالة»؛

یعنی گرگ به رسالتِ ایشان شهادت داد.

قصه از این قرار است که «أهبان» چوپانی بود که گلهٔ گوسفندی را برای خود می‌چراند. گرگی آمد و گوسفندی را از گله ربود؛ أهبان به دنبالِ گرگ دوید و گوسفند را باز پس گرفت. در این هنگام، گرگ به صدا درآمد و گفت: «آیا تعجب نمی‌کنی که گوسفندی را که روزیِ من بود از من می‌گیری؟ در حالی که پیامبری در مدینه مبعوث شده و شما را به حق دعوت می‌کند و شما ایمان نمی‌آورید!» این واقعه سبب شد که أهبان نزدِ پیامبر بیاید و اسلام آورد؛ و پس از آن، او را در میانِ مردم «مُكلَّم» (یعنی کسی که گرگ با او سخن گفته) می‌نامیدند.

 

۴. شفای چشم حضرت علی (ع) و دفع حرّ و برد از ایشان

 

از دیگر معجزات، تفیه [تَفْل] بر چشمانِ علی علیه‌السلام است؛ «و تفل في عين علي ع لما رمدت فلم ترمد بعد ذلك أبدا»؛

یعنی وقتی چشمانِ حضرتِ علی در جریانِ جنگِ خیبر به شدت درد گرفته بود، پیامبر از آبِ دهانِ مبارکِ خود بر آن کشیدند و چشمانشان شفا یافت، به‌گونه‌ای که پس از آن هرگز دچارِ چشم‌درد نشدند.

و معجزهٔ دیگر، دعای پیامبر در حقِ ایشان است: « دعا له بأن يصرف الله تعالى عنه الحر و البرد »؛ پیامبر دعا فرمودند که خداوند گرما و سرما را از ایشان دفع کند؛ پس از آن، حضرتِ علی علیه‌السلام در تابستان و زمستان یک نوع لباس می‌پوشیدند و سرما و گرما هیچ تأثیری در ایشان نداشت و آزارشان نمی‌داد.

 

۵. معجزهٔ انشقاقِ قمر، حرکتِ درخت و حنینِ جذع

 

معجزهٔ بعدی، «و انشق له القمر» است که ماه برای پیامبر شکافته شد و حقیقتِ آن در تفاسیر و روایات مبرهن است؛ البته برخی اضافات غیرمستند نیز در حاشیهٔ آن نقل شده که مخدوش است، اما اصلِ معجزهٔ شق‌القمر قطعی است.

معجزهٔ بعدی، اجابتِ درخت است؛

«و دعا الشجرة فأجابته و جاءته تخد الأرض من غير جاذب»؛

پیامبر درختی را خواندند و آن درخت دعوتِ ایشان را اجابت کرد و به راه افتاد؛ در حالی که زمین را می‌شکافت و پیش می‌آمد؛ به‌گونه‌ای که نه کسی از جلو آن را می‌کشید و نه از پشتِ سر کسی آن را هل می‌داد، بلکه به اذنِ الهی خود حرکت می‌کرد تا نزدِ پیامبر رسید.

و معجزهٔ دیگر، «حنينُ الجِذْعِ» است؛ پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم پیش از ساختِ منبر، بر تنهٔ درختِ خرمای خشکی تکیه می‌دادند و خطبه می‌خواندند؛ وقتی برای ایشان منبری ساختند و بر آن نشستند، آن تنهٔ درختِ خشکیده [جذع] به ناله درآمد و همچون نالهٔ شترِ ماده‌ای که از فرزندِ خود دور مانده است، صدای حزینی از خود صادر کرد؛ به‌گونه‌ای که پیامبر از منبر به زیر آمدند و آن را در آغوش گرفتند تا آرام شد.

 

معجزه ستون حنانه

 

و [دیگر معجزه] «حنانه»؛ حضرت او را در بر گرفتند و در آغوش کشیدند و او ساکن شد. همه این‌ها معجزه است؛ هم آن صدایی که آن تنه درخت ظاهر کرد و هم اینکه حضرت او را به بغل گرفتند و ساکن شد و صدای آرامی گرفت.

 

اخبار از غیب و پیش‌گویی حوادث آینده

 

معجزات بعدی: «و أخبر بالغيوب في مواضع كثيرة كما أخبر بقتل الحسين ع و موضع الفتك به فقتل في ذلك الموضع»؛

حضرت در مواضع متعددی خبر دادند [که امام حسین علیه‌السلام شهید می‌شود] که چند تا از این‌ها را ذکر می‌کنند. کما اینکه خبر دادند به قتل حسین علیه‌السلام «و ما یفتک به»؛ «فَتک» یعنی قتل، اما وقتی با «ب» متعدی می‌شود به معنای ناگاه گرفتن و کشتن است؛ نه کشتنِ تنها، بلکه ناگاه گرفتن و کشتن؛ یعنی غافلگیر کردن. حالا غافلگیر کردن به این صورت که خب بعضی دعوت کرده بودند، نه برای قتل دعوت کرده بودند، بلکه دعوت کرده بودند و بعداً ناگهان ایشان را کشتند.

«فقتل فی ذلک الموضع»؛ یعنی خبر صادق درآمد و حضرت امام حسین علیه‌السلام در همان موضعی که پیغمبر خبر داده بودند، شهید شدند.

 

خبر بعدی: «و أخبر بقتل ثابت بن قيس بن الشماس فقتل بعده ع.»؛

همان‌طور که حضرت خبر داده بودند، ایشان شهید شدند. [در متن] «علیه‌السلام» گاهی برای پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) می‌آید و گاهی [برای دیگران].

و خبر دادند به اصحابشان به اینکه: «شما بعد از این، مصر را فتح می‌کنید و در مصر قبطی‌ها زندگی می‌کنند». آن وقت سفارش کردند حضرت آن‌ها را به قبطی‌ها و خیر فرمودند. وقتی که آن‌ها را فتح کردید، خوش‌رفتاری بکنید؛ چرا؟

«و أخبر أصحابه بفتح مصر و أوصاهم بالقبط خيرا فإن لهم ذمة و رحما»؛ آن‌ها هم با شما اهل پیمان هستند و هم یک‌جوری بالاخره با شما وابستگی دارند؛ بالاخره آن‌ها از [نسل] حضرت ابراهیم باقی ماندند و با شما خویشاوندی داشتند.

 

خبر از مدعیان دروغین نبوت

 

و خبرهای بعدی: «و أخبرهم بادعاء مسيلمة النبوة باليمامة »؛

خبر داد که این مسیلمه در یمامه ادعای نبوت می‌کند.

«و ادعاء العنسي النبوة بصنعاء »؛

خبر دادند که عَبسی هم در صنعا که پایتخت یمن است، ادعای نبوت می‌کند.

و بعد خبر دادند که: «إنهما یقتلان»؛ هر دوِ این‌ها کشته می‌شوند.

«فقتل فیروز الدیلمی الأسود»؛ فیروز دیلمی، اسود را قبل از وفات پیغمبر — نزدیک وفات پیغمبر، هنوز در حیاتِ ظاهریِ پیغمبر بوده — کشت.

«و قتل خالد بن الولید مسیلمة»؛ و خالد بن ولید، مسیلمه را کشت.

 

خبر از ذوالثدیه و خوارج

 

خبر بعدی: و اخبار پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به علی (علیه‌السلام) راجع به «ذوالثدیه» که رئیس خوارج بوده است؛ که می‌گویند زوایدی در سینه‌اش موجود بود که آن زواید مانند پستان بودند و لذا گفتند «ذوالثدیه». خبر بعداً می‌آید؛ حضرت فرموده بودند که تو بهترینِ خلقِ خدا را نمی‌کشی، بلکه بدترینِ خلقِ خدا را می‌کشی. [در جنگ نهروان] او را کشتند. این هم خبر به غیب بود که معجزه پیغمبر حساب می‌شود و هم خبر به امتیاز حضرت امیر بود که دلیل بر خلافت ایشان به حساب می‌آید. و با این [خبر] بعداً در بحث خلافت، استدلال بر خلافت خواهیم کرد ان‌شاءالله؛ در اواخر مسأله هفتم، شاید دو یا سه صفحه مانده به آخر مسأله هفتم که بعدش آخرین مسأله باب امامت یعنی مسأله هشتم شروع می‌شود. تقریباً در اواخر مسأله هفتم باب امامت، این خبر نقل شده است. در کتاب ما صفحه ۳۹۵ است.

«و سیأتی خبر ذی‌الثدیة»؛ این خبر بعداً خواهد آمد به عنوان دلیلی از دلایل خلافت حضرت امیر (علیه‌السلام).

 

داستان عتبة بن ابی‌لهب و معجزه استجابت دعا

 

داستان بعدی و خبر بعدی که جنبه نفرینی دارد، این است که وقتی سوره «النجم» را حضرت تلاوت می‌کردند، عتبة بن ابی‌لهب که به دشمنیِ ایشان مشهور بود، می‌آید و می‌گوید که: «من کافرم به ربِ نجم». خب خیلی‌ها کافر بودند، اما این حتماً به یک نحوِ تنفرآمیزی این حرف را می‌زند؛ ثابت است که مسخره می‌کردند و این‌ها مطرح بوده است. بالاخره پیغمبر را ناراحت می‌کند. خیلی‌ها اذیت می‌کردند و حضرت تحمل می‌کردند، اما این حضرت را ناراحت می‌کند و حضرت نفرینش می‌کنند که: «خدا یکی از سگ‌های خود را بر او مسلط کند». او این نفرین را می‌شنود و اعتقاد هم داشت که نفرین پیغمبر مستجاب می‌شود؛ این اعتقاد را داشت.

 

بعد در سفری که با همراهانش به شام می‌رفتند، شیری در مقابلشان ظاهر می‌شود. بقیه می‌بینند و یک وحشت معمولی دارند، اما این خیلی وحشت می‌کند؛ به‌طوری‌که به قولِ [متن] «فرائصش می‌لرزد». «فرائص» عضلاتی بین شانه و سینه را می‌گویند که در وقت ترس کل بدن می‌لرزد. و لرزش او به گونه‌ای بود که اصحابش و اطرافیانش می‌فهمند. می‌گویند: «از چه می‌ترسی؟» می‌گوید: «پیغمبر مرا نفرین کرده و من از او صادق‌لهجه‌تر نیافتم؛ حتماً یک اتفاقی می‌افتد». همراهانش می‌گویند: «در وسط ما قرار بگیر». دور او را می‌گیرند و دور خودش هم بارها را می‌چینند، به‌طوری‌که کاملاً محفوظ بماند. اما آن شیر وارد می‌شود و از روی بارها می‌جهد — البته اینجا نگفته ولی در برخی نقل‌ها هست که شب در خواب این قضیه اتفاق افتاد، اما اینجا نمی‌گوید در خواب است و ظاهراً در بیداری است — شیر بر روی بارها می‌جهد، وارد جمع همراهان می‌شود و سرِ هر یک از این افراد را می‌بوید تا بفهمد مأموریتش کجاست؛ با بقیه کار ندارد. وقتی می‌آید و سرِ این آدم را می‌بوید، او را گاز می‌گیرد؛ به هر حال شیر با دندان‌هایش او را گاز می‌گیرد و چون در بین آن‌ها بلندتر بود، همان‌جا کار را تمام می‌کند و او را پاره می‌کند. یعنی این با تمامِ تجهیزات کشته می‌شود و آن نفرین حضرت مستجاب می‌گردد.

 

این داستانی است که باز معجزه بودنِ سرّ پیغمبر را بیان می‌کند که نفرین حضرت مستجاب می‌شود و گذشته از این، خبر غیب هم از آن به دست می‌آید؛ چون حضرت فرمودند: «یکی از سگ‌های خدا را بر او مسلط کن» و شیر هم که از درندگان است [مصداق آن است].

«و دعا علی عتبة بن أبی‌لهب»؛

یعنی نفرین کردند بر عتبه در آن وقتی که حضرت (علیه‌السلام) تلاوت می‌کردند «و النجم» را؛ یعنی سوره نجم را.

«فقال عتبة: کفرتُ بربّ النجم». آن وقت: «فدعا علیه بتسلیط کلب الله علیه»؛

نفرین کردند حضرت به اینکه خدا سگش را بر او مسلط کند.

«فخرج عتبة إلی الشام فخرج الأسد»؛

شیری در مقابلشان ظاهر شد.

«فارتعدت فرائصه»؛ عرض کردم فرائص عضلات میان شانه و سینه است که بر اثر ترس می‌لرزد. «فقال له أصحابه: من أیّ شیء تخاف؟»؛

یارانش گفتند از چه می‌ترسی؟

«فقال: إنّ محمداً (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) دعا علیّ و ما وجدتُ أحداً أصدق لهجةً منه»؛

گفت محمد (ص) مرا نفرین کرده و من کسی را صادق‌تر از این پیغمبر نیافتم و من به خاطر صدقش از نفرینش می‌ترسم.

«فأحاط به القوم و متاعهم»؛

آن گروه دور این عتبه را احاطه کردند و خودشان و متاعشان را محیط بر این عتبه قرار دادند که عتبه در وسطِ خودِ آن‌ها و وسطِ بار و اسبابشان قرار بگیرد.

«فجاء الأسد و تخطّی الأحمال»؛

شیر آمد و از این بارها عبور کرد.

«فشمّ واحداً واحداً حتی انتهی إلیه»؛

سرِ هر یک را تک‌تک بویید تا به عتبه رسید.

«فزغمه زغمةً فزع منها»؛ «

زغمه» یعنی با تمام دهان او را گاز گرفت؛ یک نوع گاز گرفتنِ شدید.

 

خبر از مرگ نجاشی و شهدای موته

 

خبر بعدی: «و أخبر بموت النجاشی»؛

حضرت خبر دادند که نجاشی می‌میرد.

خبر بعدی‌شان: قتل زید بن حارثه در موته؛ که نزدیک شام بود و جنگ موته در آنجا انجام می‌شد. «أخبر علیه‌السلام بقتل زید بن حارثة بالمدینة»؛

حضرت در مدینه بودند و خبر دادند که زید بن حارثه در موته کشته شد. و باز در همان مجلس فرمودند که: «إنّ جعفراً أخذ الرایة»؛ پرچم لشکر را جعفر گرفت.

«ثم قال: قتل جعفر»؛

سپس فرمودند جعفر هم کشته شد.

«ثم وقف وقفةً»؛

بعد حضرت مقداری مکث کردند.

«ثم قال: و أخذ الرایة عبدالله بن رواحة»؛

سپس فرمودند عبدالله بن رواحه پرچم را گرفت.

«ثم قال: و قتل عبدالله بن رواحة».

خب چون دیگر بعد از آن شکست خوردند و برگشتند، حضرت خبر دیگری ندادند.

«ثم قام علیه‌السلام إلی بیت جعفر»؛

حضرت بلند شدند و به خانه جعفر رفتند.

«و استخرج ولده و شمّهم»؛

و بچه‌های جعفر را خارج کردند و بوییدند، در حالی که اشک از چشم حضرت می‌ریخت.

«و نعی جعفراً إلی أهله»؛

«نعی» یعنی خبر مرگ دادن؛ یعنی خبر مرگ جعفر را به اهل و عیال ایشان رساندند.

«ثم ظهر کما أخبر علیه‌السلام»؛

بعد همه آنچه خبر داده بودند ظاهر شد؛ موت نجاشی ظاهر شد و کشته شدن این سه نفر به ترتیب ظاهر گشت.

 

خبر از شهادت عمار یاسر

 

خبر بعدی: «قال لعمار: تقتلک الفئة الباغیة»[4] ؛

به عمار فرمودند تو را آن گروه ستمگر و متجاوز می‌کشند.

«فقتله أصحاب معاویة»؛

اصحاب معاویه ایشان را کشتند. آن‌قدر این خبر مشهور بود که معاویه نتوانست انکار کند، لذا ناچار شد فکر دیگری بکند.

فکرش این بود که گفت: «فئه باغیه همان اصحاب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هستند؛ زیرا آن‌ها عمار را به جنگِ ما آوردند و چون حضرت او را به جنگ آورد، پس باعث قتل عمار ایشان شده است؛ بنابراین قاتل او لشکر ایشان است». تا این را گفت، ابن‌عباس گفت: «پس حمزه را هم پیغمبر کشت؛ چون پیغمبر، حمزه را به جنگ آورد. پس باید بگویی همان‌طور که حضرت امیر، عمار را آورد و باعث قتل شد — به قول تو — پس حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) هم حمزه را آوردند و ایشان باعث قتل شدند». که دیگر معاویه نتوانست چیزی بگوید.

«قال لعمار: تقتلک الفئة الباغیة؛ فقتله أصحاب معاویة».

چون این خبر مشهور بود، معاویه نتوانست این خبر را رد کند، بلکه سؤالی برای افراد نادان درست کرد و گفت: «من جاء به هو الذی قتله»؛ هر کس او را آورده، او قاتل است.

 

[در حاشیه بحث]: معاویه به این دلخوش بود که بر گروهی حکومت می‌کند که فرقی بین شتر نر و ماده نمی‌گذارند؛ چطوری می‌توانند بفهمند؟ یعنی این‌ها هر چه به آن‌ها بگویم اجرا می‌کنند.

سوال:

پاسخ: بله، نه اینکه فرق شتر نر و ماده را ندانند، بلکه کنایه از اطاعتِ کورکورانه است.

سوال:

پاسخ: بالاخره یک چیزی بوده است؛ روز چهارشنبه برای آن‌ها نماز جمعه خواند! حالا که داستان به اینجا رسید، امام صوریِ مردم به شهادتِ دروغین واداشته شد.

سوال:

پاسخ: بله، همه این‌ها بود.

«فقال معاویة: قتله من جاء به»؛

معاویه در توجیه کار خودش این‌طور گفت که عمار را کسی کشت که او را آورد. «فعارضه ابن‌عباس»؛ ابن‌عباس به معارضه با او برخاست؛ معارضه یعنی جوابی که در عرضِ دلیل اوست و با دلیل او معارضه می‌کند و نتیجه خلاف می‌دهد.

«و قال: لم یقتل حمزة الکفار بل رسول الله (ص) حیث قدّمه»؛

ابن‌عباس گفت اگر حرف تو درست باشد، باید گفت که حمزه را کفار نکشتند بلکه رسول‌الله (ص) کشتند چون ایشان او را پیش آوردند. در حالی که خودت این را نمی‌گویی؛ پس این توجیهی که تو کردی باطل است.

خبر از جنگ‌های امام علی (ع) با ناکثین، قاسطین و مارقین

 

خبر بعدی که آخرین خبر غیبی است که ما در اینجا نقل می‌کنیم:

حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به علی (علیه‌السلام) فرمودند: «ستُقاتل بعدی الناکثین و القاسطین و المارقین»؛

تو بعد از من با سه گروه می‌جنگی: ناکثین (کسانی که نقض عهد کردند و پیمان شکستند)، قاسطین (کسانی که ظلم کردند) و مارقین (کسانی که انحراف از دین پیدا کردند).

«الناکثون»

کسانی هستند که نقض عهد کردند؛ طلحه و زبیر هستند که با حضرت بیعت کردند — هم بار اول بیعت کردند و هم دوباره تجدید بیعت کردند — ولی «نکثوا» یعنی نقض کردند عهد و بیعتشان را.

«و القاسطون هم الظالمون»؛

قاسطین همان ظالمان هستند که معاویه و اصحابشان هستند؛ و معاویه و اصحاب مصداق کامل برای ظلم هستند. بنابراین تعبیر «قاسطین» در مورد آن حاکمانِ ظالم است. تعبیری هست که وقتی کسی را پیش معاویه می‌آورند، معاویه می‌گوید: «در مورد من چه فکر می‌کنی؟» می‌گوید: «تو قسط داری، تو عادلی». معاویه خیلی خوشش می‌آید، اما آن شخص می‌گوید: «منظورم از عادل، "الذین یعدلون بربهم" است و منظویم از قاسط، "و أمّا القاسطون فکانوا لجهنم حطباً" است». یعنی تو ظالم و مشرکی. پس قاسط به معنی ظالم است.

«و المارقون هم الخارجون عن الملة»؛

مارقین کسانی هستند که از دین خارج شدند و آن‌ها خوارج هستند.

سوال:

پاسخ: این‌ها مصادیقی بود که ایشان انتخاب کردند؛ جنگ جمل، صفین و نهروان. این سه تا جنگ بوده است.

«و غیر ذلک من المعجزات»؛

این‌ها که نقل کردیم بعضی از معجزات بود و خیلی بیشتر از این‌هاست.

«و ترکنا الکثیر مخافة الإطالة»؛

معجزات زیادند و اگر بخواهیم همه را بگوییم طولانی می‌شود.

«و بلوغ الغرض بما ذکرناه»؛

به همین مقداری که گفتیم غرض حاصل شد.

«و قد ذکرنا جملةً منقولةً فی کتاب نهایة المرام»؛

ما معجزات دیگری را در کتاب «نهایة المرام» — که کتاب کلامیِ دیگرِ مصنف است — ذکر کرده‌ایم.

 

وجوه اعجاز قرآن کریم

 

قال: و إعجاز القرآن قيل لفصاحته و قيل لأسلوبه و فصاحته و قيل للصرفة و الكل محتمل.

مطلب بعدی: قرآن به چه جهت معجزه است؟ گفتند چون «فصاحت» دارد؛ البته فصاحتی که در اینجا می‌گوییم اعم از فصاحت و بلاغت است. فصاحت یعنی به مقتضای مقام حرف زدن، و بلاغت یعنی عبارات را شیوا آوردن؛ مجاز، کنایه، استعاره، تشبیه و چیزهایی که عبارت را جالب و شیوا می‌کند. و در قرآن هر دوِ این‌ها رعایت شده است؛ هم به مقتضای مقام سخن گفته شده و هم عبارات، روان و شیواست؛ یعنی نکته‌های بلاغت در آن کاملاً رعایت شده است.

بعضی گفتند منظور فصاحت و بلاغت است؛ بعضی گفتند هم فصاحت و بلاغت و هم «اسلوب». اسلوب یعنی کیفیت ورود و خروج در مسأله و همچنین نظمی که در عبارات می‌بینید که این بسیار مهم است.

 

نظم و هماهنگی آیات

 

برای آیات، [تناسب‌هایی] درست کرده‌اند که سرِ هر چند آیه‌ای، به یک نحوِ خاصی به [موضوعی] اشاره بشود. طوری است که اصلاً انسان را جلب می‌کند که چطور این آیات با هم هماهنگی دارند؛ همه آیات با هم یک چیزِ هماهنگ هستند. در گذشته سعی می‌کردند که مثلاً ذیل آیه را متناسب با صدر آیه بگیرند؛ که در بعضی آیات این کار را کرده بودند. و اکنون من شنیدم که گروهی مشغول‌اند که در تمام آیات این کار را بکنند؛ که مناسبت‌های هر آیه‌ای را کلمه به کلمه‌اش با هم [سنجیده و] مناسبت یابند. این البته به مقداری است که ذهن ما برسد، و الا خیلی بیش از این‌ها ما اعتقاد داریم که نظم و انضباط در آیات قرآن هست.

اقوال در وجه اعجاز قرآن

 

بعضی گفتند «فصاحت» به علاوه «نظم»، با هم دلیلِ معجزه بودنِ قرآن است. بعضی هم — که ایشان نقل نکرده — «اخبار غیبی» که در قرآن هست را دلیلِ معجزه بودنِ آن می‌دانستند.

 

نظریه صَرفه و نقد آن

 

بعضی‌ها می‌گفتند وجه اعجاز، «صَرفه» است؛ صَرفه یعنی منصرف کردن. [قائلین به این قول می‌گویند] عرب می‌توانسته است مثلِ آیات را بیاورد، ولی خدا او را منصرف می‌کرده و منعش می‌کرده و نمی‌گذاشته است؛ همین منعِ خداوند، خودش معجزه است. بنابراین طبق این قول، خودِ کلماتِ قرآن معجزه نمی‌شود؛ کلماتِ قرآن مثل کلماتِ معمولی است و عرب هم می‌توانسته مثلِ این قرآن را بیاورد، ولی آن منعی که خدا نسبت به این قرآن داشته و حمایتی که از این قرآن می‌کرده، نشان می‌داده که این قرآن از جانب خودش بوده و معجزه است. آن حمایت و منعی که خدا می‌کرده، آن دلیل بر معجزه بودنِ قرآن است، نه کلمات؛ کلمات را عرب هم می‌توانستند بیاورند. این قول سوم یا قول چهارم است.

گروه اول که «صرفه» را قبول ندارند، یا فصاحت و بلاغت را وجه معجزه بودن قرار می‌دهند یا نظم را هم به آن ضمیمه می‌کنند. این‌ها دلیلی دارند که هم مدعای خودشان را اثبات می‌کند و هم قولِ صرفه را رد می‌کند.

 

شاهد تاریخی: داستان نابغه ذُبیانی و ابوجهل

 

دلیلِ قائلین به اینکه وجه اعجاز، فصاحت و نظم و این‌هاست، این است که ما تاریخ را می‌خوانیم و می‌بینیم این‌چنین نقل می‌کند که اعراب خیلی همت می‌کردند که مثلِ این آیه را بیاورند و آخرسر نمی‌توانستند. حتی «نابغه» که از شعرای بزرگ عرب بود، بعد از اینکه آیات قرآن را می‌شنود، تصمیم به ایمان می‌گیرد. به او می‌گویند برای چه می‌خواهی ایمان بیاوری؟ می‌گوید: «این صنفِ کلامِ ما نیست». او شاعر است؛ یعنی فصیح است، یعنی کسی است که در موضوعِ زبان حرف اول را می‌زند و همه چیز برایش از نظر زبانی تمام است؛ با وجود این، دارد اعتراف می‌کند که این کلام، کلامِ ما نیست، بنابراین من می‌روم ایمان بیاورم.

ابوجهل او را می‌بیند و می‌گوید: «چرا می‌خواهی ایمان بیاوری؟» و هرچه می‌زند، نابغه جوابِ او را می‌دهد. اونوقت ابوجهل می‌گوید: «این [دین] دو چیزِ پاکیزه را بر تو حرام می‌کند». نابغه به دو چیز خیلی علاقه داشته است: یکی به شراب و یکی به زن. ابوجهل می‌گوید که این دو چیزِ پاکیزه را حرام می‌کند؛ تعبیر به «پاکیزه» می‌کند که بیشتر نابغه را ترغیب کند [به دوری از اسلام]. نابغه می‌گوید: «من پیر شده‌ام و به زن علاقه چندانی دیگر ندارم؛ فرضاً حرام کند اشکال ندارد. ولی شراب را راست می‌گویی؛ باشد یک چند روزِ دیگر دل از عزا در بیاورم و شرابِ حسابی بخورم، بعداً می‌آیم ایمان می‌آورم که اگر حرام شد، دیگر نگرانش نباشم». ولی مهلت پیدا نمی‌کند و قبل از اینکه ایمان بیاورد، می‌میرد.

 

این داستان نشان‌دهنده یک مسأله خیلی مهم است و آن اینکه در صدر اسلام، کسانی که می‌خواستند ایمان بیاورند، می‌دانستند اگر ایمان بیاورند باید به آن عمل کنند؛ تنها اعتقاد نیست. حالا اعتقاد به زبان سخت نبوده؛ خب بگو خدا واحد است. اما او می‌دید که اگر بخواهد بگوید خدا واحد است و این پیغمبر است، بقیه‌اش هم دنبالش می‌آید؛ یعنی باید اعمال را انجام بدهد و اعمال سخت بود. پس خیلی چیزها را باید در نظر می‌گرفت؛ از ریاستش در خودش باید دست می‌شست و خیلی چیزهایی که علاقه داشت باید کنار می‌گذاشت و این‌ها برایش سخت بود. ولی در عین حال اعتراف می‌کند و می‌گوید هرچه این شخص دارد می‌گوید، درست است؛ من می‌دانم ذره‌ای دروغ نمی‌گوید. ابوجهل هم همین را می‌گوید؛ می‌گوید می‌دانم ذره‌ای خلاف نمی‌گوید. اعتقاد داشتند و همه را می‌دانستند، اما مشکلشان همین «یحرم علیه» بود.

 

تبیین اقوال در متن کتاب

«قال: و إعجاز القرآن قيل لفصاحته و قيل لأسلوبه و فصاحته و قيل للصرفة و الكل محتمل.».

مصنف می‌فرماید اعجاز قرآن به خاطر فصاحتش است؛ و بعضی گفته‌اند به خاطر فصاحتش و اسلوبش (یعنی همان نظمش و هماهنگی‌اش)؛ و قول سوم «صرفه» است.

ایشان می‌فرماید «و الکل محتمل»؛ یعنی می‌توانیم بگوییم همه با هم وجه اعجاز هستند؛ چون بعضی این را گفته‌اند که معجزه بودنِ قرآن به این است که همه‌اش را داشته است؛ هم فصاحت داشته، هم بلاغت داشته، هم اسلوب داشته و هم خدا حمایت می‌کرده است.

«اختلف الناس هنا»؛

یعنی در این باب.

فقال الجبائیان» (یعنی ابوهاشم و ابوعلی جبائی) این‌چنین گفتند که ثمره اعجاز قرآن، فصاحتش است. بیان کردم فصاحتِ تنها نیست؛ فصاحت و بلاغت است که البته در اینجا منظور از فصاحت همان معنای اعم می‌شود که شامل بلاغت هم می‌شود.

« قال الجويني هو الفصاحة و الأسلوب معا »؛

و گروهی گفتند فصاحت و اسلوب با هم معجزه‌اند.

«و عنى بالأسلوب الفن و الضرب »؛

اسلوب یعنی همان فن و نظمِ آن.

«قال النظام و المرتضى هو الصرفة »؛

سید مرتضی قائل به «صرفه» بود؛ یعنی اعجاز قرآن همان صرفه و حمایتی است که خدا کرده است. صرفه را معنا می‌کنند به: « بمعنى أن الله تعالى صرف العرب »؛ یعنی «و منعهم عن المعارضة». عرب تواناییِ معارضه را داشتند، ولی خدا به خاطر حمایت از قرآن نگذاشت این توانایی‌شان را اجرا کنند.

سوال:

پاسخ: این منصرف کردن، به این شکل بود که یا به فکرشان خطور نمی‌کرد اقدام کنند، یا اگر به فکرشان خطور می‌کرد، یک‌جوری نمی‌شد و نمی‌توانستند؛ مانعی روحی یا مانعی فیزیکی برایشان پیش می‌آمد که دیگر نمی‌رسیدند به این کار.

 

استدلال گروه اول و رد نظریه صرفه

 

گروه اول دو استدلال دارند: یک استدلال برای اثبات مرامِ خودشان و یک استدلال برای ابطالِ مرامِ خصم.

اما استدلالی که برای اثبات مرامِ خودشان کردند: « و احتج الأولون بأن المنقول عن العرب أنهم كانوا يستعظمون فصاحته »؛ آنچه از عرب نقل شده این است که آن‌ها فصاحتِ قرآن را بزرگ می‌شمردند. آن کسانی که خودشان استادِ سخن و ساحرِ فصاحت بودند، فصاحتِ قرآن را بزرگ می‌شمردند و این مهم است.

« و لهذا أراد النابغة الإسلام لما سمع القرآن و عرف فصاحته »؛

به خاطر اینکه عرب فصاحتِ قرآن را بزرگ می‌شمردند، نابغه ذبیانی — که همان شاعر معروف است — اراده کرد که اسلام بیاورد وقتی قرآن را شنید.

« فرده أبو جهل و قال له يحرم عليك الأطيبين »؛

ابوجهل مانع شد و به نابغه گفت اسلام شراب و زن را بر تو حرام می‌کند؛ و نابغه شدیداً به این دو تا علاقه داشت.

«و أخبر الله تعالی عنهما بذلک»؛ و خداوند از داستانِ آن دو خبر داد: ﴿إنه فکّر و قدّر * فقتل کیف قدّر * ثم قتل کیف قدّر * ثم نظر﴾[5] .

مفسرین گفته‌اند «فکّر فی القرآن»؛ فکر کرد که به وسیله چه چیزی به قرآن طعنه بزند.

«و قدّر ذلک فی نفسه»؛ یعنی آن مایه تفکر را در نفسش فرض کرد و در دلِ خود اندازه‌گیری کرد که چگونه این کار را انجام بدهد.

«فقتل کیف قدّر»؛ این را بعضی به معنای لعنت گرفته‌اند؛ یعنی لعنت بر او، هر جوری که فرض کرده است.

«ثم قتل»؛ کلمه را تکرار کرد تا تأکید کند.

«ثم نظر»؛ یعنی فاتحانه به صورتِ قومش نگاه کرد که دیدید چه کردم؟ یا نظر کرد در همان چیزی که فکر کرده بود.

 

دلیل دوم در رد قول به صَرفه

 

دلیل دوم برای ردِ ادعای گروه دوم (قائلین به صرفه): « و لأن الصرفة لو كانت سببا في إعجازه لوجب أن يكون في غاية الركاكة ». اگر «صرفه» سبب در اعجاز قرآن بود، واجب بود که قرآن در نهایتِ رکاکت و پستیِ عبارت باشد؛ چرا؟

« لأن الصرفة عن الركيك أبلغ في الإعجاز و التالي باطل بالضرورة. ».

زیرا اگر خدا بخواهد از یک الفاظِ سست و پایینی افراد را منع کند، این اعجازش وثیق‌تر و قوی‌تر است؛ که حتی الفاظی را که بچه هم مثلش را می‌تواند بیاورد، خدا نمی‌گذارد بزرگان بیاورند. این معلوم می‌کند که قرآن در اعجاز قوی است. در حالی که خلافِ این است؛ پس صرفه دلیلِ معجزه بودن نیست.

سوال: [در مورد تحدی]:

پاسخ: تحدی هم با اعجازِ قرآن می‌سازد و هم با صرفه؛ در هر صورت خدا آن‌ها را دعوت به مبارزه کرده است. حالا یا تواناییِ مبارزه را نداشتند بر اثر اینکه قرآن خیلی دست‌نیافتنی بوده، یا نه، قرآن در دسترس بوده اما چون حمایت می‌شده، این‌ها توانایی نداشتند. علی‌أی‌حال نمی‌توانستند معارضه کنند.

سوال:

پاسخ: بچه وقتی حرف می‌زند، خیلی در [سطح پایین است]... خب اصلاً این از موضوع و بحث خارج می‌شود؛ اصلاً عینِ این است که این افراد در حدِ معمولی باشند، همین.

 

نقد نظریه صَرفه (تبیین رکاکت)

سوال:

پاسخ: رکاکت را چگونه تبیین کنیم؟ مقصود از رکاکت این است که حتی کودکان نیز بتوانند نظیر آن را بیاورند. رکیک را چنین معنا کرده‌اند که قرابت در فهم داشته باشد، یا در جمله‌بندی اشتباه باشد، یا در تعقید و پیچیدگی باشد. حال اگر قرآن چنین می‌بود، چه می‌کردید؟

سوال:

پاسخ: تازه آن هم به قول شما، کسانی که تخصص در عربیت دارند، ممکن است گاهی غلط صحبت کنند؛ اما رکاکت به معنای مطلقِ آن، یعنی مغلق‌گویی و همچنین به گونه‌ای سخن گفتن که دیگران نفهمند، یا نظمِ عبارت را رعایت نکردن و عدم مراعاتِ قواعد ادبی و امثال این‌هاست.

اگر «صرفه» وجهِ اعجاز باشد، ملازمه چنین است: « و لأن الصرفة لو كانت سببا في إعجازه لوجب أن يكون في غاية الركاكة ». این دلیلِ ملازمه است و «تالی باطلٌ»؛ یعنی تالی که گفتیم (رکاکت قرآن) باطل است. پس مقدم هم که «معجزه عبارت از صرفه باشد»، باطل است. این دلیلی بود که علیه گروه دوم (قائلین به صرفه) اقامه شد.

 

دلیل قائلین به نظریه صَرفه (دیدگاه سید مرتضی)

 

اما دلیل گروه دوم، مانند سید مرتضی و دیگران که قائل به صرفه هستند، این است که عرب هم قدرت بر آوردنِ مفرداتِ قرآن را داشت و هم قدرت بر جمله‌بندی؛ مگر قرآن غیر از این دو چیست؟ هم مفرداتِ لغت را دارد و هم جمله‌بندی. خب، عرب هم می‌توانست مفردات را بیاورد و هم جمله‌بندی را؛ منتها خدا نمی‌گذاشت.

سوال:

پاسخ: اگر به کتاب «مطوّل» رجوع کنید، عبارتِ ﴿و لکم فی القصاص حیاة﴾[6] را با بهترین جمله‌ای که عرب در مورد قصاص گفته، مقایسه کرده و برتری‌های آن را برمی‌شمارد. این نشان می‌دهد که این‌طور نبوده که عرب بتواند ترکیبِ قرآن را تقلید کند. البته «تقلید» بحث دیگری است؛ اکنون ممکن است شما قرآن را جلویتان بگذارید، الفاظ را عوض کنید و به نظامِ قرآن تقلید کنید. عرب‌هایی هم که معارضه می‌کردند، بر نظامِ قرآن می‌آوردند؛ مثلاً در مورد «فیل» یا «پشه» یا چیز دیگری می‌آوردند، اما وزنِ قرآن را حفظ کرده و در الفاظِ خود تقلید می‌کردند. این تقلید کافی نیست؛ «تأسیس» لازم است. یعنی شما کلامی بیاورید که [مستقلاً] نظیرِ قرآن بشود، نه اینکه کلماتِ خودِ قرآن را برداشته و صرفاً واژگان را عوض کنید. در این کار هم که می‌کردند، موفق نبودند.

سوال:

پاسخ: بنابراین نمی‌توان گفت که عرب بر ترکیبِ قرآن قادر بود؛ مگر همان مطلبی که عرض کردم که جناب خواجه «صرفه» را به معنای «حمایت» قبول می‌کند. خداوند خود فرموده است که من از قرآن حمایت می‌کنم: ﴿إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون﴾[7] . این را ما قبول داریم؛ ولی اینکه اگر حمایت نمی‌کرد، عرب می‌توانست مثل آن را بیاورد، دیگر نمی‌توانیم بپذیریم؛ مگر اینکه بگوییم می‌توانستند «تقلید» کنند.

 

تبیین حجت سید مرتضی

 

« و احتج السيد المرتضى بأن العرب كانوا قادرين على الألفاظ المفردة و على التركيب »[8] .

عرب هم بر مفردات و هم بر ترکیب قادر بود و قرآن هم از این دو خارج نیست؛ پس کلِ قرآن [به لحاظ ابزار] در اختیار عرب بود و می‌توانستند مثل آن را بیاورند.

« و إنما منعوا عن الإتيان بمثله تعجيزا لهم عما كانوا قادرين عليه ».

آن‌ها از آوردنِ مثلِ قرآن منع شدند تا عجزشان آشکار شود. با اینکه قادر بودند، اما خداوند آن‌ها را عاجز کرد و خودِ همین عاجز کردن، معجزه است؛ بنابراین [طبق این قول] خودِ قرآن معجزه نیست، بلکه آن منعی که نسبت به عرب واقع می‌شود معجزه است.

 

جمع‌بندی و احتمال اجتماع وجوه اعجاز

 

« و كل هذه الأقسام محتملة »؛ همه این‌ها محتمل است. آن آیه‌ای هم که ظهور در صرفه دارد، به معنای حمایت گرفته می‌شود. ﴿إنا له لحافظون﴾[9] نیز همین است. پس هیچ بعدی ندارد که هم «صرفه» باشد، هم «فصاحت» و هم «اسلوب»؛ یعنی هم آن‌ها ناتوان بودند و هم خدا حمایت می‌کرد. حمایتِ خداوند فوقِ کلامِ بشری است. اینکه آیات چنان هماهنگ هستند که در تمامِ مقاطعِ آن واقعاً اعجاز شده، خودْ یک حرف است.

سوال:

پاسخ: بله، یعنی قرآن آن‌قدر قوی بوده که این قوتش نوعی حمایت است. ما نحوه حمایتِ خدا را منحصر نکردیم؛ شاید یکی از راه‌های حمایت همان باشد که شما می‌فرمایید؛ یعنی خداوند چنان این کلمات را قوی منسجم کرده که کسی نتواند نظیرِ آن را بیاورد، و خودِ این یک حمایت است. ما به حمایت و به صرفه [به این معنا] معتقدیم، منتها در عین حال قائلیم به اینکه عرب [ذاتاً] نمی‌تواند مثل آن را بیاورد.

سوال:

پاسخ: عبارت «کل الأقسام محتملة» است؛ نفرموده است «کل واحدٍ من الأقسام»، و این نکته مهمی است. یعنی همه با هم محتمل‌اند. البته آن‌هایی که قائل به یک وجه شده‌اند، هر کدام «کل واحد» را گفته‌اند؛ ولی ظاهراً خواجه نمی‌خواست «کل واحد» را بگوید، بلکه مقصودش این است که «همه با هم» (اسلوب، نظم، اخبار غیب و فصاحت) وجه اعجاز هستند.

سوال:

پاسخ: اگر ما حمایت را به همان معنایی بگیریم که گفته شد، اشکالی پیش نمی‌آید و «تحصیلِ حاصل» نمی‌شود. اما اگر مردم [ذاتاً] نتوانند و خداوند هم آن‌ها را منع کند، خب وقتی نمی‌توانند، دیگر احتیاجی به منع نیست و تحصیلِ حاصل و لغو است. مگر اینکه «منع» را طوری معنا کنیم که با آن عدمِ توانایی جمع شود که در این صورت دیگر لغویت نیست.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص355.
[2] سوره شعراء، آيه 214.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص356.
[4] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص357.
[5] سوره مدثر، آيه 21.
[6] سوره بقره، آيه 179.
[7] سوره حجر، آيه 9.
[8] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص357.
[9] سوره حجر، آيه 9.