90/09/06
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله پنجم در کرامات /تبیین امکان صدور امور خارقالعاده از غیر انبیا
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مسأله پنجم: در کرامات
[صفحه ۳۵۱، سطر دوم].
«المسألة الخامسة في الكرامات
قال: و قصة مريم و غيرها تعطي جواز ظهوره على الصالحين.»[1]
تبیین امکان صدور امور خارقالعاده از غیر انبیا
در این مسأله پنجم، بحث ما در این است که آیا ممکن است معجزه از غیر نبی صادر شود یا این امر، مختص به نبی است؟ در این مسأله اختلاف است. گروهی معتقدند که معجزه از غیر نبی هم صادر میشود و غیر نبی میتوانند دو گروه باشند: یکی «صالحین» و دیگری «کذابین»؛ با این تفاوت که از صالحین، همان چیزی که ادعا کرده و وعده دادهاند انجام میشود، اما از کذابین، خلافِ آنچه وعده دادهاند محقق میگردد.
صالحی مثلاً برای اظهار کرامت میگوید: «من فلان عمل را انجام میدهم، مثلاً این مریض را شفا میدهم»؛ بعداً میبینیم شفا پیدا کرد؛ یعنی دقیقاً همان چیزی را که ادعا کرده بود، انجام داده است. اما کذابی که ادعای نبوت میکند و به دروغ مدعیِ پیامبری است، وعده میدهد که: «مریضی را شفا میدهم»، اما میبینیم سالمی را مریض کرد؛ یعنی درست خلافِ آن چیزی که وعده داده بود عمل کرد. این هم بالاخره یک نوع کرامت [به معنای عام] و یک کار خارقالعاده است؛ ولی کار خارقالعادهای است که بر دستِ کذاب جاری شده و خلافِ مقصودِ اوست.
اکنون بحث ما این است که آیا ممکن است صالحی که از اولیاء خداست، کار خارقالعادهای انجام دهد؟ یا کاذبی که به خلافْ ادعا میکند، میتواند کار خارقالعادهای انجام دهد؟ یا اینکه کار خارقالعاده مخصوص نبی است؟ این محلِ اختلاف در بحث است. مصنف میفرماید که کار خارقالعاده را هم نبی میتواند انجام دهد، هم ولیّ و هم کاذب. هر سه میتوانند کار خارقالعاده انجام دهند؛ منتها کارِ نبی «معجزه» به حساب میآید، کارِ ولیّ «کرامت» محسوب میشود و کارِ کاذب نیز نه کرامت است و نه معجزه، بلکه «تکذیب» است؛ یعنی خدا با این کاری که بر دستِ او جاری میکند، در واقع دارد او را تکذیب و مفتضح میکند.
شواهد نقلی بر وقوع کرامات
مصنف طرفدار این قول است که امر خارقالعاده میتواند از غیر نبی هم صادر شود و آن را تأیید میکند؛ یعنی معتقد است کار خارقالعاده از اولیاء صادر میشود و همچنین از کاذب هم صادر میشود، منتها در آن دو حالت اسمش را معجزه نمیگذارد؛ اگرچه کارِ خارقالعاده هست، ولی اصطلاحاً معجزه نیست. ایشان برای این مدعا، سه شاهد ذکر میکنند:
۱. قصه حضرت مریم (س): که کار خارقالعاده داشت و در محرابش غذا برایش آماده میشد، بدون اینکه اقدامی برای بهدست آوردنِ غذا داشته باشد. این کار چنان خارقالعاده بود که حضرت زکریا (ع) را با اینکه نبیِ محترمی بود، به تعجب واداشته بود.
۲. قصه آصفبنبرخیا: که تخت بلقیس را در مدت کوتاهی به اندازه «طرفةالعین» در پیشگاه حضرت سلیمان (ع) حاضر کرد؛ یعنی زودتر از آنچه جنیان میخواستند حاضر کنند. جنها گفتند: «به اندازهای که بلند شوی و بنشینی، تخت را حاضر میکنیم»؛ اما آصف گفت: «به اندازهای که چشم بر هم زنی حاضر میکنم». تا جنها خواستند دستبهکار شوند، دیدند تخت حاضر است. این هم یک امر خارقالعاده بود.
۳. معجزات حضرت امیر (ع): که دیگر به شخصِ معجزه اشاره نمیکنند، چون معجزات فراوانی در مورد حضرت امیر (ع) وجود دارد؛ ولی پیداست که ایشان و بقیه ائمه (علیهمالسلام) معجزه [کرامت] داشتند و این از اولیاءالله صادر شده است، نه از نبی.
پاسخ مخالفان و تبیین مفهوم ارهاص
این سه شاهدِ ایشان است برای اینکه معجزه از غیر نبی هم صادر میشود. مخالفین هر سه شاهد را رد کردهاند. در مورد شاهد اول (قصه حضرت مریم)، گفتند این معجزه مریم نبوده، بلکه «پیشمعجزه» برای حضرت عیسی (ع) بوده است که به آن «ارهاص» میگویند. ارهاص عبارت است از امر خارقالعادهای که نبی قبل از رسیدن به بعثتش انجام میدهد. حضرت عیسی (ع) میخواست پیغمبر بشود و قبل از نبوتش کاری میکرد که غذا پیشِ مادرش حاضر میشد؛ یعنی خودِ مریم این کار را نمیکرد، بلکه کارِ حضرت عیسی (ع) بود، منتها ظهورش پیشِ حضرت مریم بود. این معجزهای بود که قبل از بعثت حضرت عیسی (ع) اتفاق افتاده بود تا زمینه را برای پیامبریِ ایشان در ذهن مردم فراهم کند و مردم از قبل بدانند که این پسر، فرزندِ مادری است که اینچنین کارهایی برایش انجام میشود؛ تا بعداً اگر خودش ادعای نبوت کرد و معجزه آورد، راحتتر مورد تصدیق مخاطبین قرار گیرد. پس این در واقع ارهاصی برای حضرت عیسی (ع) بوده است، نه کرامتی برای حضرت مریم؛ منتها پیشِ حضرت مریم ظاهر میشده است.
در مورد آصفبنبرخیا نیز گفتند یا خودِ حضرت سلیمان (ع) این کار را کرده است، یا معجزه حضرت آصف بوده به نفع حضرت سلیمان (ع)؛ یعنی حضرت سلیمان (ع) خواسته به افراد بفهماند که رعیتی از رعایای من چنین قدرتی دارد تا مقامِ خودش را مطرح کند.
ادامه تبیین آراء در باب کرامات و پاسخ مخالفان
[مخالفان میگویند]: حضرت سلیمان (ع) در آن وقت نبی بوده و آصف وصی ایشان بوده است. آصف این کار را نکرده، و بر فرض هم کرده باشد، به خاطر عظمت حضرت سلیمان (ع) بوده و حضرت سلیمان (ع) میخواسته از این معجزه استفاده کند؛ پس معجزه در واقع معجزه حضرت سلیمان (ع) است، ولی به دست آصفبنبرخیا ظاهر شده است. این هم توجیهی است که در مورد کرامت آصف دارند.
در مورد حضرت امیر (ع) میگویند تمام معجزاتش مربوط به پیامبر ماست، و بقیه اوصیا هم همینطور؛ خودشان کار خارقالعاده را انجام نمیدهند و بر فرض انجام بدهند، باز به نفع پیامبر ما تمام میشود. پیامبر ما میفرماید که رعیتِ من یا وصیِ من این کار را میکند، پس من به طریق اولیٰ [صادقم].
بنابراین، کار حضرت مریم (س) را به حضرت عیسی (ع) نسبت میدهند، کار آصف را به نفع حضرت سلیمان (ع) قرار میدهند و کار علی (ع) را به نفع پیامبر خاتمالانبیاء (ص) قرار میدهند. به این ترتیب تمام این کرامات به پای انبیا نوشته میشود و به اولیا نسبت داده نمیشود. کسانی که گفتند کار خارقالعاده از غیر نبی صادر نمیشود، این کارهای خارقالعادهای را که از غیر نبی صادر شده، اینچنین توجیه کرده و به خودِ انبیا منتسب نمودند.
در مورد کذابین هم که بالمرّه منکرند؛ میگویند کذاب هم اصلاً کار خارقالعاده انجام نمیدهد و نمونههایی هم که گفته شده، دروغ است. آنها اصلاً کار خارقالعاده را در غیر نبی قائل نیستند. پس نسبت به کذابین هم قائل به وقوعِ امر خارقالعاده نیستند؛ چون این توجیهاتی که در مورد صادقین گفته شد، در مورد کذابین نمیتوانند اجرا کنند؛ لذا درباره کذابین باید اصلِ کار خارقالعاده را انکار بکنند.
مرحوم علامه، قول طرفین را نقل میکند و فعلاً نظری نمیدهد. قول مصنف را با داستانهایی که به عنوان شاهد ذکر کرده و نظر مخالفین در مورد این داستانها را فقط توضیح میدهد و هیچکدام از طرفین را ترجیح نمیدهد. بعد که وارد استدلال مخالفین میشود، تمام استدلالها را جواب میدهد که انشاءالله در عبارت بعد خواهد آمد.
تطبیق متن کتاب
[صفحه ۳۵۱، سطر دوم]:
«المسألة الخامسة: فی الکرامات. قال: و قصة مریم و غیرها تؤتی جواز ظهوره علی الصالحین». کرامات یعنی کارهای خارقالعادهای که از نبی صادر نمیشوند. «غیر قصه مریم» مانند قصه آصفبنبرخیا یا قصه حضرت علی (ع) و امثال ایشان است که اجازه میدهد صالحین هم بتوانند معجزه [کرامت] کنند.
در مورد کذابین، جناب خواجه چیزی نگفته است، اما علامه اضافه میکند که کذابین هم کار خارقالعاده میکنند، منتها برخلاف آنچه که ادعا کردهاند. مثلاً در مورد مسیلمه کذاب گفته میشد که پیامبر (ص) آب دهان در چاه خشک میانداختند و آب فوران میکرد؛ مسیلمه خواست همان کار را بکند، اما در چاهی که آب داشت، آب دهان انداخت و آبش خشک شد؛ یعنی برخلاف آن کاری که میخواست بکند. وعده داده بود که آب را به فوران میآورم، اما همان آبِ موجود را هم خشک کرد. این هم کار خارقالعاده است؛ چون به آسانی نمیشود با یک آب دهان چاهی را خشک کرد، اما کار خارقالعادهای است که برخلاف آنچه وعده داده بود انجام شده است. این را هم کار خارقالعاده مینامیم، اما نه معجزه، بلکه این در واقع یک نوع تلبیس و رسوا کردن است؛ خدا او را رسوا میکند و آبرویش را میبرد. البته کار، مستند به این شخص نمیشود؛ چون او خواسته چاه را پرآب کند اما چاه خشک شده است، پس کارِ او نبوده بلکه کارِ خدا بوده است. این در واقع اصلاً از او صادر نشده، بلکه از خدا صادر شده تا او را رسوا کند.
«اختلف الناس»؛ حالا در این مسأله اختلاف دارند که آیا معجزه میتواند از غیر نبی هم ظاهر شود یا نه؟ «فذهبت جماعة من المعتزلة» به اینکه ما قبول نداریم که معجزه ظاهر شود «علی ید الصالحین کرامتاً لهم»؛ این یک. و قبول نداریم که اظهار شود معجزه برعکس «علی الکذابین اظهاراً لکذبهم»؛ هیچکدام از این دو را قبول نداریم. نه از صالحین معجزه حاصل میشود کرامتاً و نه از کذابین حاصل میشود تکذیباً؛ بلکه فقط از نبی صادر میشود. «و جوّزه أبو الحسین البصری من المعتزلة و الأشاعرة»؛ ابوالحسین بصری از معتزله و همچنین اشاعره، این را جایز دانستهاند.
ادامه تبیین شواهد کرامات و پاسخ مخالفان
[ابوالحسین بصری] از معتزله و جماعتی دیگر از معتزله و تمام اشاعره [جایز دانستهاند] و حق هم همین است؛ که جایز است کرامت یا امر خارقالعاده از غیر نبی هم صادر شود. مصنف (رحمهالله) به سه داستان استدلال کرده یا شاهد آورده است:
۱. قصه حضرت مریم (س): «فإنه» (یعنی قصه مریم) «تدل علی ظهور معجزات علیها»؛ یعنی بر حضرت مریم معجزاتی ظاهر شده و آنها شاهد میشوند بر اینکه معجزه از غیر نبی هم صادر میشود.
۲. و غیرها: یعنی غیرِ قصه مریم. ضمیر «علیها» به خودِ حضرت مریم برمیگردد، اما ضمیر «غیرها» به قصه حضرت مریم؛ یعنی استدلال کرده به غیرِ آن قصه، مثل قصه آصف.
۳. احوال متواتره: «و کل الاحوال المتواترة» که نقل میشود از علی (علیهالسلام) و غیر ایشان؛ که اینها هم همگی دارای کرامتها بودند و کارهای خارقالعاده انجام میدادند.
تا اینجا استدلال خواجه بود که تمام شد. اما «و حمل المانعون»؛ مانعون هر سه مورد را توجیه کردند، به طوری که هیچکدام دلیلی بر ظهور معجزه به دست غیر نبی نشود:
- توجیه قصه مریم: مانعون قصه مریم را حمل کردند « و حمل المانعون قصة مريم على الإرهاص لعيسى ع ». گفتند این معجزههایی که انجام میشده، در واقع معجزه حضرت عیسی (ع) بوده که قبل از پیامبریاش ظاهر میشده است؛ و معجزهای که قبل از ادعای نبوت صادر شود، «ارهاص» نامیده میشود. آن که بعد از ادعا میآید «معجزه» است و آن که قبل از ادعا میآید «ارهاص» است. البته پیامبر نمیتواند بعد از ادعا، مردم را به ارهاص ارجاع دهد، بلکه بعد از ادعا باید مستقلاً معجزه کند؛ به آن معجزات قدیم که ارهاص است، نمیتواند استناد کند. حضرت عیسی (ع) هم مثل خیلی از انبیای دیگر ارهاص داشتند؛ یعنی قبل از اینکه به نبوت مبعوث بشوند، برای اینکه زمینه پذیرش رعیت را فراهم کنند، کارهای خارقالعادهای ظاهر میکردند. گاهی این کارها را خودشان ظاهر میکردند (مثل سخن گفتن در گهواره) و گاهی به دست حضرت مریم ظاهر میشد (مثل میوهها یا غذاهای بهشتی در محراب). این را البته دیگران گفتند، وگرنه ما معتقدیم این کرامتِ خودِ حضرت مریم بوده است.
- توجیه قصه آصف: مانعون قصه آصفبنبرخیا را حمل کردند بر اینکه آنچه از آصف اتفاق افتاد (احضار تخت بلقیس)، «و قصة آصف على أنه معجز لسليمان ع مع بلقيس». حضرت سلیمان (ع) میخواست به بلقیس معجزه خودش را بفهماند، لذا آصف را به کار گرفت تا بلقیس بفهمد که رعیت و وصیِ او اینچنین عمل میکند؛ گویا حضرت سلیمان (ع) به بلقیس میفرماید: «كأنه يقول إن بعض أتباعي يقدر على هذا مع عجزكم عنه »؛ بعضی از پیروان من بر احضار تخت قدرت دارند، با اینکه شما عاجزید. اگر آنها که رعیت من هستند قدرت دارند، پس من چگونه قدرت ندارم؟
«و لهذا»؛ یعنی به خاطر اینکه این کار مربوط به حضرت سلیمان (ع) میشد، بلقیس به حضرت سلیمان (ع) ایمان آورد، نه به آصف. با اینکه معجزه را آصف ظاهر کرده بود، ولی بلقیس به سلیمان (ع) ایمان آورد؛ معلوم میشود که این معجزه را از حضرت سلیمان (ع) پذیرفت. « و لهذا أسلمت بعد الوقوف على معجزاته »؛ بلقیس بعد از اینکه مطلع شد بر معجزات سلیمان (ع)، به او ایمان آورد.
- توجیه قصه علی (ع): مانعون قصه حضرت علی (ع) را حمل کردند بر اینکه این کارهای ایشان، معجزه خود حضرت نبوده، بلکه « و قصة علي عليه السلام على تكملة معجزات النبي ع. » بوده است؛ یعنی مکمل معجزات پیامبر (ص) بوده است. اگرچه از دست حضرت امیر (ع) ظاهر میشده، [مخالفان میگویند معجزات حضرت علی (ع)] در واقع برای پیامبر (ص) صرف میشده و معجزات پیامبر را تکمیل میکرده است؛ و اگر کسی در پیامبریِ پیامبر شک داشته، با این مکملهای معجزه، آن شکش برطرف میشده است.
سنت الهی در رسوا کردن مدعیان کاذب
سوال:
پاسخ: این را باز حالا اگر بتوانیم راهی برای کشفش داشته باشیم [که هیچ]، و اگر هم نداشته باشیم، از یک راه دیگری خودش باطل میشود. این آدمی که میگوید من شقالقمر میکنم و اقدام میکند، یا خدا یک قاهری را پیدا میکند که سحرِ او را باطل کند — چنانکه در جلسه گذشته برای شیخ بهایی مثال زدم — و داستان را حل میکند. در جایی که شخصی ادعای پیامبری میکند و بعد سحری را ارائه میدهد، خدا مقابلش کسی را میگذارد، یا خودِ این رعیت و حاضرین از یکجا میفهمند. این سحر تا آخر نمیرود.
سوال:
پاسخ: علیالخصوص اشاعره در این مسأله — با اینکه خیلی چیزها را قبول ندارند — اینجا تصریح میکنند که خدا همیشه مقابل چنین مدعیِ کاذبی یک نفر را میفرستد. این قاعده را اشاعره هم قبول دارند؛ میگویند سنتِ خدا بر این اجرا شده که در مقابل کذابین حتماً یک قاهری را مسلط میکند. و اگر قاهری را مسلط نکرد، یکجور دیگر رسوایش میکند و نمیگذارد این سحرِ ساحری که ادعای نبوت دارد تا آخر بماند. سحرِ ساحر ممکن است تا آخر بماند، به شرطی که ادعای نبوت نداشته باشد؛ اما اگر ادعای نبوت کرد و سحر کرد، خدا رسوایش میکند.
سوال: [در مورد سامری]:
پاسخ: سامری سحر نکرد؛ سامری اثری از خاکِ پای ملک (جبرئیل) برداشت. روح بود؛ روح هر جا بیاید زنده میکند. آن خاک زنده بود و سامری این مطلب را فهمید و دید. مقداری از آن خاک را برداشت و در دهان گوساله ریخت و گوساله با این خاک زنده شد و شروع کرد به صدا کردن. آن سحر نبود، واقعیت بود؛ و حضرت هارون (ع) هم به آنها مطلب را گفت اما آنها قبول نکردند و بعد هم حضرت موسی (ع) باطلش کرد. البته سامری ادعای پیامبری نداشت، بلکه ادعا داشت که این خدای شماست.
سوال:
پاسخ: اگر از این جهت میگویید کار خارقالعاده که کسی نمیتوانست انجام بدهد، بله کار خارقالعاده بود؛ ولی چون ادعای نبوت نمیکرد، خدا لازم نبود همان لحظه رسوایش کند. البته آخرسر رسوایش کرد، اما بهسرعت رسوا نکرد چون ادعای نبوتی نداشت.
پاسخ به ادله پنجگانه منکران کرامت
« قال: و لا يلزم خروجه عن الإعجاز و لا التنفير و لا عدم التميز و لا إبطال دلالته و لا العمومية. ». پنج تا دلیل مخالفین اقامه کردند برای اثبات اینکه معجزه از غیر نبی صادر نمیشود؛ جناب خواجه با این عبارت کوتاه به آنها جواب میدهد. یعنی اینها پنج تا جواب است، نه پنج تا اشکال. خواجه دلیلها را بیان نمیکند، فقط جوابها را میگوید. مرحوم علامه دلیلها را ذکر میکند و بعد جواب میدهد. من دلیلها و جوابها را از عبارت مرحوم علامه بیان میکنم و بعد به عبارت خواجه میپردازیم.
دلیل اول منکران و پاسخ آن:
گفتند اگر معجزه از غیر نبی صادر شود، لازم میآید که معجزه از معجزه بودن خارج شود؛ حتی بر دستِ نبی هم که اجرا میشود دیگر معجزه نباشد.
بیان مطلب این است: اگر کار خارقالعاده بتواند از غیر نبی صادر شود، لزومی ندارد که در حضور مردم صادر شود؛ چون آن غیر نبی که ادعایی نمیکند و احتیاجی به حضور مردم ندارد[مخالفان میگویند]: آن غیر نبی احتیاجی ندارد که در حضور مردم معجزه کند؛ همینطور که در اتاقش نشسته و کسی هم حاضر نیست، میتواند کار خارقالعاده انجام دهد. و این کار خارقالعاده اینقدر ممکن است کثیراً اتفاق بیفتد که این کار خارقالعاده را تبدیل به کار عادی بکند. کار وقتی زیاد انجام شود، عادی میشود. اگر اختصاص به نبی داشته باشد، خب انبیا این کار را انجام میدهند و دیگران انجام نمیدهند، پس کار خیلی رایج نمیشود. ولی اگر دیگران هم بتوانند انجام دهند، کاری میشود رایج؛ و وقتی رایج شد، دیگر خارقالعاده نیست و از معجزه بودن درمیآید.
أقول: هذه وجوه استدل بها المانعون من المعتزلة: الأول قالوا لو جاز ظهور المعجزة على غير الأنبياء إكراما لهم لجاز ظهورها عليهم و إن لم يعلم بها غيرهم لأن الغرض هو سرورهم و إذا جاز ذلك بلغت في الكثرة إلى خروجها عن الإعجا
وقتی از معجزه بودن درآمد، اجرای آن به دست نبی میشود یک کارِ غیرمعجزه که معجزه جلوه داده شده است. مثلاً سخن گفتنِ سوسمار؛ اگر این در خلوت هزاران بار برای اولیا اتفاق افتاده باشد، پس یک کارِ عادی شده است (عادی برای یک گروه، نه برای همه). کاری که عادی بشود، دیگر خارقالعاده نیست و از معجزه بودن درمیآید.
پاسخ به دلیل اول (خروج از اعجاز):
پاسخ این است که شرط معجزه این است که به این حد [از شیوع] نرسد. خودِ خدا میداند؛ درست است که کار در خفا انجام شده، ولی خدا میداند که بر دستِ چند نفر جاری کرده است و میداند که آیا این کار آنقدر شایع شده که از حد اعجاز دربیاید یا نه. ما نمیدانیم چون کار در خفا انجام گرفته است، اما خودِ خدا که میداند. و چون خداوند از قبیح پرهیز دارد، هیچگاه کاری را که آنقدر رایج شده که از اعجاز بیرون آمده، بر دستِ نبی به عنوان معجزه جاری نمیکند. ممکن است به عنوانهای دیگر جاری کند، ولی به عنوان معجزه دیگر جاری نمیکند.
اگر دیدیم کاری به عنوان معجزه بر دستِ نبی جاری شد، با توجه به اینکه خدا کار قبیح نمیکند، میفهمیم که این کار آنقدر رایج نشده که از حد اعجاز بیرون بیاید؛ لذا خدا به عنوان معجزه بر دستِ نبی اجرایش کرده است. پس آنجایی که ما معجزه را از نبی میبینیم، هیچگاه احتمال خروجِ این کار از حد اعجاز را نمیدهیم؛ زیرا این کار را خدا دارد انجام میدهد و خدا هم کار قبیح نمیکند. پس عنوان معجزه به چیزی که از معجزه بودن بیرون آمده نمیدهد. معلوم میشود اگر عنوان معجزه دارد، از معجزه بودن بیرون نیامده است؛ ولو ما ندانیم، ولی از کارِ خدا میفهمیم که بیرون نیامده است.
سوال:
پاسخ: وقتی که این کار شایع بشود، از معجزه بودن بیرون میآید؛ و وقتی از معجزه بودن بیرون آمد، عنوان معجزه به آن دادن قبیح میشود. خدا دارد به آن عنوان معجزه میدهد و بر دستِ نبی جاری میکند؛ پس دارد به آن عنوان معجزه میدهد در حالی که خودش میداند این از اعجاز بیرون آمده است؛ این کار قبیح است. کار وقتی از حد معجزه بودن بیرون بیاید و حالت عادی پیدا کند، دیگر معجزه نیست. اگر خدا این را بر دستِ کسی جاری کرد و عنوان اعجاز به آن نداد، مشکلی پیش نمیآید؛ اما اگر عنوان اعجاز به آن داد، قبیح است. معجزه نباید قبیح باشد. پس این که عنوان معجزه گرفته، باید از عنوان قبح خالی باشد؛ و کی از قبح خالی است؟ وقتی چنان شایع نشده باشد که عادی شده باشد، بلکه هنوز به حالت خارقالعاده باقی مانده باشد. پس وقتی خدا به عنوان معجزه اجرایش کرد، ما کشف میکنیم که این همراه با قبح نیست؛ یعنی عنوان معجزه دادن به آن بهجاست. و کی عنوان معجزه دادن بهجاست؟ وقتی این فعل از حد غیرمعتاد بودن خارج نشود و به حد معتاد بودن نرسد. وقتی میبینیم که خدا عنوان معجزه به آن میدهد، میفهمیم که به حد معتاد نرسیده و هنوز خارقالعاده است. بنا بر این، بر دیگران هم جاری شده ولی آنقدر جاری نشده که این کار را معتاد کنند.
سوال: [در مورد شرط عجز امت]:
پاسخ: یکی از شروط ما این بود که امتِ مبعوثالیهم نتوانند این کار را انجام دهند. بله، این شرط بود که امت نتوانند آن را انجام دهند. با ادعای نبوت؛ بی ادعا انجام دادن را نفی نکردیم. بله، باید امت نتوانند آن را انجام دهند.
ادامه تبیین پاسخ به ادله منکران کرامت
سوال:
پاسخ: امت از این ادعا عاجز است؛ یعنی نمیتواند این کار خارقالعاده را با ادعا انجام دهد. البته آنجا بهطور مطلق گفتیم که مناسب بود مطلق بگوییم، ولی در واقع مقید است؛ مقید به این است که امت به عنوانِ تصدیقِ ادعا نباید بتواند آن را انجام دهد. اصلِ انجامش مشکلی ندارد؛ به عنوان اینکه مصدقِ ادعایش باشد نباید بتواند انجام دهد. و ثابت کردیم اینکه امت نمیتواند این معجزه را مصدقِ ادعا بگیرد؛ یا ادعایی ندارد و معجزه جاری میشود، یا اگر ادعا دارد، مصدق نمیآید بلکه مکذب میآید؛ مثل مسیلمه که ادعا داشت اما مصدقش نمیآمد و مکذبش میآمد. بله، قبلاً آن مطلب را گفتیم ولی الآن قیدش روشن میشود که آن مقید بوده است.
پاسخ به دلیل اول (عدم ملازمه بین کرامت و خروج از اعجاز)
و الجواب المنع من الملازمة لأن خروجها عن حد الإعجاز وجه قبح و نحن إنما نجوز ظهور المعجزة إذا خلا عن جهات القبح فنجوز ظهورها ما لم تبلغ في الكثرة إلى حد خروجها عن الإعجاز.
و جواب این است که اجرای کار خارقالعاده بر غیرانبیا، مستلزمِ خروجِ آن کار از معجزه بودن نیست. ما این ملازمه را قبول نداریم؛ بین اجرای کار بر دستِ غیرنبی و خروجِ این کار از حدِ اعجاز، ملازمهای نیست. ممکن است بر دستِ غیرنبی جاری شود ولی از حدِ اعجاز خارج نشود. اینطوری نیست که لازم باشد اگر در دستِ غیرنبی جاری شد، از حدِ اعجاز خارج بشود؛ بلکه میتواند در حدِ اعجاز باشد ولو از دستِ غیرنبی صادر میشود. و همین که خدا بر دستِ نبی جاریاش میکند، میفهمیم که از حدِ اعجاز خارج نشده است.
و جواب از ملازمه این است: زیرا خروج از حدِ اعجاز، وجهِ قبح است؛ یعنی معجزه را قبیح میکند. عنوانِ معجزه دادن به این کار قبیح میشود و ما اجازه میدهیم ظهورِ معجزه را وقتی که از جهاتِ قبح خالی باشد؛ یعنی معجزهای را معجزه میدانیم که قبیح نباشد. اگر کارِ غیرخارقالعاده را خارقالعاده جلوه بدهد، این قبیح است و ما این را معجزه نمیدانیم و خدا کارِ قبیح نمیکند. پس غیرمعجز را معجز جلوه نمیدهد. بنابراین آن چیزی را که خدا معجز جلوه میدهد، واقعاً معجزه است و از حد خارج نشده است، ولو به دستِ دیگران یعنی اولیا صادر شده باشد. ایشان آمده گفته است که این چون از پیغمبر صادر شده پس معجزه است؛ اینجوری دارد استفاده میکند.
چون عنوانِ معجز دارد، قبیح نیست. آن را پیغمبر انجام داده، ولی نه به عنوانِ کارِ عادی؛ بلکه به عنوانِ معجزه. چون آن [کارِ عادی] از بحثِ ما بیرون است. کارِ خارقالعادهای انجام داده نه به عنوانِ معجزه، آن از بحثِ ما بیرون است. پیغمبری ادعا کرده و بعد معجزه آورده است؛ این موردِ بحثِ ماست و گفته است: «معجزه من، تصدیقِ من است». یعنی من میخواهم از جانبِ شما تصدیق بشوم، پس معجزه میآورم که بفهمید خدا با این معجزه دارد من را تصدیق میکند. یعنی به قولِ اشاعره میگویند خدا به دو جور میتواند نبی را که مدعیِ نبوت است تصدیق کند: یکی اینکه از همان عرش داد بزند که: «ای مردم! متوجه باشید، این راست میگوید»؛ اما سنتِ خدا بر این جاری نشده است و خدا تصدیقِ قولی نمیکند، بلکه تصدیقش عملی است. تصدیقِ عملی است؛ سنتِ خدا بر این جاری شده که نبیاش را اینطوری تصدیق کند. با کلام تصدیق نمیکند، ولی میشود تصدیق کند؛ از همانجا صدایی بیاید که ما بفهمیم این صدا، صدای خداست و بگوید که: «نبی فرستادم، قبولش کنید»؛ ولی بیان کردم این سنتِ خدا نیست. معجزه، تصدیقِ عملی است نه تصدیقِ قولی؛ یعنی تصدیقی است از جانبِ خدا که بعد از اینکه خدا تصدیق میکند، من و شما موظف میشویم که تصدیق کنیم.
ما ظهورِ این معجزه را مادامی که به لحاظِ کثرت به حدِ خروج از اعجاز نرسد، اجازه میدهیم که از دستِ نبی صادر شود. و وقتی دارد صادر میشود و میدانیم که در آنجا دارد ثابت میشود، میفهمیم که معجزه است؛ معجزه است یعنی از حدِ اعجاز خارج نشده است. یعنی آن چند تا ولیّ که انجامش دادهاند، آنقدر انجام نگرفته که کار را کارِ عادی بکند، ولو ما خبر نداریم؛ ولی خدا به ما دارد ضمناً میفهماند که این کار از حدِ اعجاز خارج نشده است.
تبیین دلالت مطابقی و التزامی در معجزه
یک تشبیهی بکنم؛ اگرچه تشبیهها مُبعِد هستند ولی از بعضی جهات مُقرِّباند، و همان مقرب بودن منظورِ ماست. در علمِ بیان خواندید که گاهی خبردهنده، خبری بالمطابقه میدهد و خبری بالالتزام. وقتی کسی که خبر دارد زید ایستاده است، میآید میگوید: «زیدٌ قائمٌ»، دارد دو تا خبر به من میدهد: یکی اینکه خبر میدهد به قیام، یعنی به همان قیامی که در خارج اتفاق افتاده است، که این خبر، خبرِ مطابقی است؛ یعنی «زیدٌ قائمٌ» بالمطابقه دلالت بر این میکند که زید در خارج ایستاده است. یکی اینکه به من میگوید: «فکر نکن تو تنها میدانی، من هم میدانم»؛ یعنی علمِ خودش به قیامِ زید را به من اعلام میکند. اما این را با صریح اعلام نکرد؛ نگفت «أنا عالمٌ بما تعلم»، بلکه بالالتزام این را فهماند و گفت: «زیدٌ قائمٌ». او در واقع به من فرمود که من هم عالمم؛ فرمود من عالمم در قیامِ زیدی که تو هم عالمی. این اعلامِ عالم بودن، التزامی است و اعلامِ قیامِ زید، مطابقی است.
وقتی معجزه جاری میشود در دستِ نبی، دو چیز دارد اعلام میشود: یکی تصدیقِ این نبی، و یکی اینکه این کار از اعجاز خارج نشده است. تصدیقِ نبی حالتِ مطابقی دارد و اینکه این فعل از اعجاز خارج نشده، حالتِ التزامی دارد. یعنی وقتی این معجزه بر دستِ نبی جاری میشود، دو چیز را با دو دلالت تفهیم میکند: اول اینکه این [معجزه افاده میکند که] شخص ادعایش درست است و ما داریم ادعای او را که میگوید «من نبی هستم» تصدیق میکنیم. دوم اینکه این کاری که دارد میکند، از حدِ اعجاز خارج نشده و هنوز خارقالعاده است. پس این کار دو مطلب را افاده میکند: یکی تصدیقِ ادعا و یکی عدمِ خروج از اعجا پس معجزه را ما در صورتی معجزه میدانیم و مصدقِ نبی میدانیم که از حدِ اعجاز خارج نشده باشد. این دلیلِ اولِ آنها بود و جوابش.
حالا به عبارت خواجه توجه کنید: «و لا یلزم خروجه». یعنی لازم نمیآید از جریانِ معجزه بر دستِ غیرنبی، که معجزه از اعجاز خارج شود. آنها گفته بودند لازم میآید معجزه از اعجاز خارج شود، ما میگوییم لازم نمیآید. فاعلِ «یلزم»، «خروجه» است؛ یعنی از جریانِ معجزه بر دستِ غیرنبی، لازم نمیآید خروجِ معجزه از اعجاز.
دلیل دوم منکران و پاسخ آن (شبهه تنفیر):
دلیل دوم این است که اگر معجزه بر دستِ غیرنبی جاری شود، لازم میآید تنفرِ مردم از نبی؛ و تنفرِ مردم از نبی باطل است، چون نقضِ غرض است. خدا نبی را فرستاده که مردم به سمتش جذب بشوند و احکام شرعی را از او تلقی کنند؛ اگر متنفر باشند، به سمتش نمیروند. پس تنفرِ مردم از نبی باطل است چون نقضِ غرض است؛ یعنی تالی باطل است، پس مقدم هم که ظهورِ معجزه بر دستِ غیرنبی است، باطل است.
اما ملازمه چطور اثبات میشود؟ چطور اگر معجزه بر غیرنبی جاری شود، تنفرِ مردم از نبی لازم میآید؟ اولاً باید قبل از بیانِ ملازمه روشن باشد که مراد از «تنفر» چیست. تنفر در اینجا به معنای «عدمِ جذب» است، نه منزجر شدن؛ هرچند ظاهرِ تنفر، منزجر شدن است. این مطلب که روشن شد، حالا ملازمه را عرض میکنم. ملازمه این است: اگر ما ببینیم غیرنبی هم معجزه میکند، این معجزه پیشِ ما از آن اعتبار و عظمت میافتد. نگاه میکنیم میبینیم خیلیها دارند این کار را انجام میدهند، آنوقت ما دیگر به سمتِ نبی جذب نمیشویم؛ میگوییم خب اگر این کار بخواهد جاذب باشد، ما به سمتِ آن آقای دیگر جذب میشویم. از دستِ این جاری میشود، از دستِ آن جاری میشود، از دستِ آن یکی هم برمیآید؛ از دستِ همه برمیآید، چرا من به این سمت جذب بشوم؟ خب به سمتِ آنهای دیگر جذب میشوم. اصلاً کار اگر زیاد بشود، از ارزش میافتد.
مثال میزنند و میگویند فرض کنید که یک رئیسی برای هر کسی که به اتاقش وارد بشود، به عنوانِ تعظیم بلند میشود. حالا اگر یک شخصِ بزرگواری وارد شد و این رئیس به خاطرش بلند شد، این بلند شدن دیگر دلیلِ بزرگواریِ او نمیشود؛ چون این رئیس برای همه دارد بلند میشود. پس حالا اگر این معجزه به دستِ افرادی دارد اجرا میشود، وقتی خدا معجزه را بر دستِ نبی جاری میکند، پیشِ من دیگر ارزش ندارد؛ میگویم از دستِ دیگران هم جاری میشود. همانطور که بلند شدنِ این رئیس دلیل بر اعتبارِ این آدمِ تازهوارد نیست، اظهارِ معجزه بر دستِ این آدم هم دلیلِ نبوتش نیست؛ چون این معجزه از دستِ همه دارد صادر میشود. به قولِ ایشان معجزه «خوار» میشود؛ یعنی آن ارزشی را ندارد که بتواند به نبی ارزشِ نبوت بدهد. این هم اشکالِ دومشان که معجزه باعثِ تنفیر میشود.
بعد خواجه جواب میدهد: «و لا التنفیر». یعنی تنفیر لازم نمیآید. چرا لازم نمیآید؟ چون اگر معجزه بر دستِ نبیِ دیگری جاری شود [مخلّ نیست]. حضرت موسی (ع) عصا انداخته و اژدها شده است؛ حالا حضرت عیسی (ع) هم بیاید عصا بیندازد و اژدها بشود، آیا مردم به حضرت عیسی (ع) اعتماد نمیکنند؟ نمیگویند قبل از این هم یکی این کار را کرد، پس اعتماد نمیکنیم. اینطور نیست که اعتماد نکنند. همانطور که جریانِ معجزه بر دستِ نبیِ دیگر، معجزه را خوار نمیکند و از ارزش دادن نمیاندازد، همچنین ظهورِ معجزه بر دستِ ولیّای از اولیا، معجزه را خوار نمیکند و از ارزش دادن بیرون نمیبرد. پس کی گفته که تکرارِ معجزه باعثِ خواری و بیارزش شدنِ معجزه است؟ ما در جاهای دیگر میبینیم تکرار باعثِ خواری نیست؛ در اینجا هم تکرار باعثِ خواری نیست. در آنجا که به دستِ انبیای متعدد جاری شود باعثِ خواری نیست، در جایی هم که به دستِ یک نبی و چند ولیّ ظاهر شود، باز هم باعثِ خواری نیست.
«ثانیاً قالوا: لو جاز ظهور المعجزة علی غیر النبی لزم تنفیر مردم از انبیا». این مقدمه است و تالی این است که «لزم التنفیر»؛ و تالی باطل است، پس مقدم هم باطل است. ملازمه به چه دلیل است؟ «از علتِ وجوبِ بیانِ ملازمه»؛ علتِ وجوبِ طاعتِ آنها، یعنی اینکه واجب است بر رعیت که از انبیا اطاعت کنند، ظهورِ معجزه بر آنهاست.
۱. ملاک وجوب اطاعت از انبیاء و وجه امتیاز آنان از سایر بشر
چون معجزه بر دست ایشان ظاهر شده است، معلوم میشود که اینها با بقیهٔ افراد فرق میکنند؛ اینها امتیازی بر بقیهٔ افراد دارند و به خاطر این امتیاز، باید اطاعت شوند. در بحث قبل گفتیم که بشر احتیاج به قانونگذار دارد؛ قانونگذاری که قانونش در تمام رعیت متبع باشد. و این قانونگذار نمیتواند هر کسی باشد، و الّا حرج و مجنون [هرجومرج و اختلال] لازم میآید؛ بلکه باید کسی باشد که از بین سایر مردم امتیاز یافته و به خاطر این امتیازش، مورد توجه سایرالناس قرار گرفته باشد و سایرالناس حاضر باشند از او اطاعت کنند.
گفتیم این شخص باید معجزهای بیاورد؛ پس کسی مطاع مردم میشود که معجزه بیاورد، نبی باشد، معجزه بیاورد و از سایر مردم امتیاز داشته باشد. و اگر معجزه بخواهد... بله، پس: «علة وجوب طاعتهم ظهور المعجزة علیهم»؛ اینکه واجب است بر رعیت که از انبیا اطاعت کنند، به خاطر این است که معجزه بر دستشان ظاهر میشود و همین معجزه آنها را ممتاز کرده و همین امتیاز باعث شده است که دیگران از آنها اطاعت کنند.
۲. اشکال مستشکلین: فرضیهٔ انحطاط مرتبهٔ اعجاز در صورت مشارکت غیرنبی (اولیاء)
« فإذا شاركهم في ذلك من لا تجب طاعته هان موقعه »؛ اگر در این امر [یعنی ظهور معجزه] با انبیا مشارکت کند کسی که «لا تجب طاعته» (یعنی آن اولیایی که اطاعتشان واجب نیست)، آنگاه «هان موقعُهُ»؛ یعنی موقعیت این معجزه یا موقعیت نبی (هر دو صحیح است) سست میشود. این معجزه بهگونهای سست میشود که دیگر آن وجوب طاعت برایش حاصل نمیشود؛ چون نگاه میکنیم و میبینیم کسانی که وجوب طاعت ندارند، آنها هم دارند این کار را میکنند. میگوییم: «خب، پس چه دلیلی وجود دارد بر اینکه این شخصی که این کار را میکند، وجوب طاعت داشته باشد؟ آنها که این کار را میکنند وجوب طاعت ندارند؛ خب این هم یکی از همان کسانی است که این کار را میکند و وجوب طاعت ندارد.» بدینسان، موقعیت نبی در نظر ما پایین میآید و وقتی موقعیت پایین آمد، ما دیگر خود را موظف به اطاعت نمیدانیم.
تبیین مسئله با مثال عرفیِ اکرامِ رئیس و سستی موقعیت آن
و «لهذا» [مصنف] دارد مثال میزند؛ «ولهذا» یعنی اگر کار تکرار شود، از ارزش میافتد. به خاطر همین است که اگر رئیسی هر کسی را به نوعی از اکرام، اکرام کند (که «رئیس» فاعلِ «أکرمَ» است و «کلّ» مفعول آن است؛ به نوعی از اکرام، مثلاً ایستادن به عنوان ترجوین [ترحیب و تعظیم])؛ اگر رئیسی هر کسی را به نوعی از اکرام، اکرام کند — یعنی بیت از این زدن [بیارزش و بیاثر ساختن آن] — « ما كل أحد هان موقع ذلك النوع لمن يستحق الإكرام »[2] ؛ یعنی موقعیت این نوع اکرام و موقعیت تعظیم برای کسی که مستحق اکرام است، سست میشود.
یعنی اگر یک نفر هم که مستحق اکرام است وارد شود، ما میگوییم رئیس او را خیلی اکرام نکرد، چرا که با بقیه همسان بود؛ مگر اینکه رئیس دست بر روی سینه بگذارد، استقبال کند و اینگونه کارهای خاص را برای آن تعظیم و آن نوع تعظیم انجام دهد، که در این وقت ما میفهمیم خیر، این آدم با بقیه فرق دارد و این استقبال و احترامش با بقیهٔ افراد معمولی تفاوت دارد. ولی اگر همان کاری را که با بقیهٔ افراد معمولی میکند، با این شخصِ واجبالاحترام نیز بکند، ما دیگر این شخصِ واجبالاحترام را واجبالاحترام نمیبینیم؛ زیرا این رئیس با او نیز مثل بقیه عمل کرده است.
در این حالت، «هان موقع ذلک النوع»؛ یعنی موقعیت این نوع تعظیم پایین میآید، اگر نسبت به کسی که مستحق اکرام است انجام شود. آن کسی که مستحق اکرام است، اگر نسبت به او این تعظیم انجام شود، این تعظیم دیگر در جای خود واقع نمیشود؛ چون موقعیتش از دست رفته است.
در [ما نحن فیه/محل بحث ما] نیز همینطور است؛ یعنی اگر از کسانی که وجوب اطاعت ندارند این معجزه صادر شود، صدور آن از کسی که وجوب اطاعت دارد دیگر نتیجهدهنده نیست؛ یعنی نمیتواند وجوب اطاعت را ثابت کند. چون ما میبینیم این امر نسبت به بقیه صادر شده و وجوب اطاعت نیاورده است، میگوییم: «خب، نسبت به این آدم هم صادر میشود و وجوب اطاعت نمیآورد.» بدین ترتیب، موقعیت معجزه یا موقعیت نبی در نظرشان پایین میآید. این، استدلال دوم این آقایان است.
۴. پاسخ به اشکال: منع انحطاط مرتبهٔ اعجاز بر اثر صدور از غیرنبی
و الجواب بمنع انحطاط مرتبة الإعجاز كما لو ظهر على نبي آخر
و جواب، به منعِ انحطاطِ مرتبهٔ اعجاز است. ما قبول نداریم که اگر معجزه به دست دیگران نیز حاصل شد، مرتبهٔ اعجاز منحط شود. اعجاز هنوز هم معجزه و اعجاز است، ولو از دست شخص غیرنبی صادر شود؛ همانطور که اگر از نبیِ دیگر صادر میشد از اعجاز نمیافتاد، اکنون هم که از ولی صادر شده از اعجاز نمیافتد.
اینها مستشکلیناند که [میگویند] اگر معجزه به دست غیر ظاهر شود... شاید منِ نبی را قبول دارم که مثلاً این کار را میکرد
سوال:
پاسخ: نه، آنها میگویند معجزه وقتی تکرار شود، از اعتبار میافتد.
سوال:
[پاسخ استاد]: به دست غیرنبی دخالت ندارد؛ دست غیرنبی یا نبی دخالت ندارد. تکرار معجزه، ارزش معجزه را پایین میآورد؛ این تکرار، خلافِ آن را میگوید. به مثالش هم دقت کردید؟ رئیس برای همه این کار را انجام میدهد و این کار را تکرار میکند. این تکرار معلوم میکند که این کار از ارزش میافتد و موقعیت را پایین میآورد. تکرارِ این کار [موقعیت را پایین میآورد]، نه تکرار برای اولیاء که شما نتیجه بگیرید؛ پس چرا برای انبیاء اشکال ندارد؟ مطلقِ تکرار باعث میشود؛ واقعیتِ امر همین است. کار وقتی زیاد اجرا شود و از دست همه ظاهر گردد، ما دیگر اعتماد چندانی به آن نداریم؛ میخواهد از دست نبیها باشد، میخواهد از دست اولیا باشد. ولی نگاه میکنیم و میگوییم در نبی تکرار مضر نیست. میفرماییم که در غیر هم مضر نیست، چون فرقی نباید باشد؛ چرا که تکرار میخواهد مزاحمت ایجاد کند، نه تکرارِ نسبتِ به نبی.
و جواب، به منع [است
بررسی نقش و دخالت «ادعای نبوت» در حفظ اعتبار معجزه
* اشکال مستشکل: «پس شما ادعا را در مورد غیرنبی اثبات کردید. شما یک ادعا را میآورید و میفرمایید که هر جا نبی آمد و ادعایی کرد و پشت سرش این معجزه را آورد، [مقبول است]؛ اما اگر صد تا نبی ادعا کردند و این معجزه را آوردند، معجزه از اعتبار نمیافتد، انحطاط پیدا نمیکند و تنزل شأن حاصل نمیشود، چون همراه با ادعا بوده است.»
* پاسخ استاد: بله، چون همراه با ادعا بوده است. پس شما ادعا [ادعای نبوت] را دخالت میدهید. حال، در جایی که ادعا نبود، معجزه نباید هیچ تأثیری [بر نبوت] بگذارد؛ چون آنجایی را که همراه با ادعا است، اکنون مخدوش نمیکند. شما دارید میگویید وقتی ادعا هست، مخدوش نمیشود؛ و در آنجایی که ادعا نیست و این شخص [ولی] معجزه (کرامت) میکند، چون ادعایی در کار نیست، ما نگاه میکنیم و میبینیم که این معجزه اثرِ نبوت را ندارد. میگوییم آنجا معجزه تأثیر نبوت را دارد که همراه با ادعا باشد و در آنجاها تخلف نکرده است؛ پس هر جا ادعا بود و پشت سرش هم این معجزه ظاهر شد، قبول میکنیم که وجوب اطاعت هست. اما آنجایی که ادعا نیست و این معجزه هست، دیگر میفهمیم که وجوب طاعت نیست و آن حالت سست نمیشود.
سوال:
پاسخ: ببینید، این اصلاً بحثش این نیست. اینی که شما میفرمایید حرف درستی است، ولی خروج از بحث میشود؛ چرا که شما اکنون دارید ادعا را دخالت میدهید. وقتی ادعا دخالت بکند، معلوم میشود هر جا که ادعا هست، وجوب اطاعت نیز هست. خب ما هم همین را میخواهیم؛ میخواهیم بگوییم هر جا ادعا هست، وجوب اطاعت هست. آنجایی که ادعا نیست و این معجزه ظاهر میشود، وجوب اطاعت را نمیآورد و آن دیگر آسیبی به اینجا نمیزند؛ چون نتیجهای که شما میدهید این است که هر جا این معجزه در پی ادعا صادر شد، وجوب اطاعت میآید. ما هم بیش از این لازم نداریم؛ ما هم برای معجزه بیش از این لازم نداریم و این در مورد هر نبی دارد اتفاق میافتد.
ما میخواهیم بگوییم اگر معجزه همواره بخواهد مؤثر باشد، به ادعا کار نداریم. لازم میآید آنجایی که ادعا نشده، جاری بشود و وجوب اطاعت نیاورد؛ و آنجایی که ادعا شده، جاری شود و وجوب اطاعت بیاورد. میگوییم اگر این معجزه میخواهد وجوب اطاعت بیاورد، در هر جا دارد جاری میشود؛ پس باید در هر جا وجوب اطاعت بیاورد. چون در یک جا وجوب اطاعت نمیآورد، ما در آن یکیِ دیگرش هم شک میکنیم. دقت بکنید، دخالت ندهید وجوبِ ادعا را؛ دخالت ندهید ادعا را.
حالا علیأیّحال، به مثال ما هم توجه نکنید و مثال ما را هم قبول نکنید، اصل مطلب درست است. ظهور معجزه بر دستِ [یدِ] غیرنبی، باعث وهنِ آن نمیشود. بالاخره در مورد نبی این معجزه اعتبار دارد و در غیرنبی هم اعتبار دارد. به تعبیر خودِ شما، وقتی نبی ادعا میکند، این معجزه وجوب اطاعت میآورد و وقتی ادعا نمیکند، وجوب اطاعت نمیآورد؛ ولی علیکلحال میتواند وجوب اطاعت بیاورد برای وقتی که همراه با ادعا باشد؛ پس از آن اعتبار نمیافتد، بلکه فقط مشروط میشود؛ مشروط میشود به اینکه همراه با ادعا باشد. چون مرادِ مطلبِ کتاب [همین است].
تحلیل منطقیِ مغالطهٔ مصادره به مطلوب و رفع شبههٔ آن با ارائهٔ نمونه (نقض)
اینها میگویند که [تکرارِ معجزه] آن را از موقعیت میاندازد؛ [مصنف] میگوید خیر، مگر نمیبینید انبیای دیگر اگر بکنند، از موقعیت [نمیافتد]؟
* اشکال مستشکل: «اینکه مصادره است! [یعنی مصادره به مطلوب است].»
* پاسخ استاد: خیر، اینکه مصادره نمیشود؛ دارد نمونه نشان میدهد. پس شما هم هر نمونه نشان دادنی را بگویید مصادره!
* مستشکل: «به عنوان نمونه دارد ذکر میکند.»
* پاسخ استاد: خیر، نمونه بر علیهاش میآوریم؛ نمونه بر علیه این آدم داریم میآوریم. نمونه بر علیهاش به کلامش آسیب میزند و مصادره نیست. ببینید، ما نمیگوییم که این تکرار معجزه، معجزه را از موقعیت نمیاندازد، چون تکرار میشود؛ نمیگوییم تکرار معجزه، معجزه را از موقعیت نمیاندازد، چون تکرار معجزه، معجزه را از موقعیت نمیاندازد؛ اگر اینطور میگفتیم، مصادره بود. بلکه میگوییم تکرار معجزه، معجزه را از موقعیت نمیاندازد، چنانکه در این مورد خودتان میبینید تکرار شده و از موقعیت نیفتاده است. نمونه داریم نشان میدهیم و نمونه را دلیل قرار میدهیم. نمونهای که دلیل قرار داده شود، مصادره نیست. مصادره این است که دلیل، عینِ مدعا باشد؛ اما اگر مدعا را با یک نمونه داریم اثبات میکنیم، این مصادره نمیشود که بگویید از محل بحث خارج میشود. چرا خارج از بحث شود؟
سوال: میگوییم که [اگر ظهور معجزه از] غیرِ انبیاء باشد... تو میگویی انبیای دیگر هم بکنند. خب انبیای دیگر هم بکنند، معلوم است اگر تکرار مزاحم باشد — همانطور که مستشکلین بیان میکنند —
پاسخ: اگر تکرار مزاحم باشد، در هر دو مورد [نبی و ولی] باید مزاحم باشد؛ در حالی که در اینجا مزاحم نیست، پس مزاحم نیست. به آنچه بنده عرض میکنم توجه بفرمایید، اشکالتان برطرف میشود؛ اگر تکرار را مزاحم بگیرید و چیز دیگری را در کنار تکرارِ مزاحم فرض کنید، آنوقت با مشکل مواجه میشوید. اگر تکرار مزاحم باشد، چنانکه شما در ولی تکرار را مزاحم میبینید، ما میگوییم در نبی هم باید مزاحم باشد؛ در حالی که مزاحم نیست. پس وقتی در نبی مزاحم نیست، از این تکرار کشف میکنیم که در ولی هم مزاحم نیست و مطلب بدین ترتیب تمام میشود.
وجوه تفسیری عبارتِ «فإنّه لو لم يظهر إلّا على نبيٍّ واحدٍ...»
«كما لو ظهرَ على نبيٍّ آخرَ، فإنّه لو لم يظهر إلّا على نبيٍّ واحدٍ لكان موقعُهُ أعظمَ»؛ اگر فقط بر یک نبی ظاهر شود، باید موقعیتش اعظم باشد، یا واقعاً اعظم هست؛ ولی وقتی میبینیم از نبیِ دیگر نیز صادر میشود، یا همان موقعیت اعظم را دارد، یا اگر هم آن موقعیت اعظم را نداشته باشد، لااقل اصل موقعیت را دارد؛ پس از اثر نمیافتد، ولو مقداری پایین بیاید، از اصل و اثر نمیافتد.
پس عبارتِ «فإنّه لو لم يظهر إلّا على نبيٍّ واحدٍ لكان موقعُهُ أعظمَ» را به دو گونه میتوان معنا کرد که شارحان بدین ترتیب معنا کردهاند:
* وجه اول: اینطور بگوییم که یعنی اگر ظهورش بر نبیِ دیگر مزاحم باشد، لازمهاش این است که ظهورش فقط بر یک نبی موقعیت عظیم داشته باشد و اگر بخواهد بر نبیِ دیگر ظاهر شود، آن موقعیت را از دست بدهد، در حالی که چنین نیست. یعنی به تعبیر دیگر، «فإنّه لو لم يظهر» را سخنِ همان گوینده [خصم] بگیریم که میگوید اگر این معجزه بر یدِ یک نبی ظاهر شود موقعیتش اعظم است، و ما به او جواب میدهیم که اگر بر نبیِ دیگر هم ظاهر شود، باز هم موقعیتش عظیم است؛ این یک جور معناست که البته شاید مقداری خلافِ ظاهر باشد.
* وجه دوم: جور دیگر اینکه خیر، این «فإنّه» کلامِ خصم نباشد، بلکه کلامِ ما باشد؛ یعنی اگر این معجزه بر بیش از یک نبی ظاهر نشود، «لكان موقعُهُ أعظمَ»، ولی در عین حال اگر بر نبیِ دیگر نیز جاری شد، اگرچه موقعیتِ آن، آن موقعیتِ اعظمِ محض نیست، بالاخره باز هم موقعیتش عظیم است و تنزل پیدا نمیکند و موقعیت را سست نمیکند؛ از اعظم بودن خارج میشود، ولی سست نمیشود.
تبیین قاعدهٔ عدمِ ملازمه میان تکرارِ معجزه و وهنِ آن
«كما لا تلزم الإهانةُ» و سست شدنِ معجزه با ظهورش بر « جماعة من الأنبياء كذا لا تلزم الإهانة مع ظهوره على الصالحين »؛ همانطور که تکرار معجزه بر یدِ انبیاء، معجزه را از آن موقعیت نمیاندازد، تکرار معجزه بر یدِ صالحین هم معجزه را از آن موقعیت نمیاندازد؛ ولو اینکه آن را از اعظم بودن بیرون میآورد، ولی از اصل عظمت و از موقعیتش خارج نمیکند؛ یعنی موقعیت معجزه را سست نمیکند تا معجزه بیاثر شود.
خب، دلیل سوم میماند برای جلسهٔ بعد. دو دلیل را خواندیم و سه دلیل دیگر را باید [در جلسات آتی] برای شما بیان کنیم.