درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/05

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله چهارم/ راه های رسیدن به صدق ادعای نبوت /مطابقت دعوا و معجزه داشتن مدعی نبوت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

مسأله سوم: در صفات نبی (کمالات و منزهات)

[صفحه ۳۴۹، سطر دهم].

«قال: و كمال العقل و الذكاء و الفطنة و قوة الرأي و عدم السهو و كلما ينفر عنه من دناءة الآباء و عهر الأمهات و الفظاظة و الغلظة و الأبنة و شبهها و الأكل على الطريق و شبهه.»[1]

در این مسأله سوم، ابتدا گفتیم که عصمت واجب است؛ حالا می‌خواهیم اضافه کنیم که کمال عقل، ذکاوت و غیر این‌ها هم واجب‌اند.

این صفاتی که اکنون ذکر می‌کنیم، به سه دسته تقسیم می‌شوند:

۱. کمالاتی که خداوند به این نبی داده است و باید واجد آن‌ها باشد.

۲. منزهاتی که نبی باید از آن‌ها مبرّا باشد (امور نفرت‌آور).

۳. امور مباحی که انجام آن‌ها از مثلِ نبی قبیح شمرده می‌شود؛ مانند غذا خوردن در راه و امثال آن.

می‌گوییم واجب است که نبی آن کمالات را داشته باشد، آن منزهات را نداشته باشد و آن مباحاتی را هم که باعث وهن برای اوست، انجام ندهد.

دسته اول: کمالات وجودی

اما آن کمالاتی که باید داشته باشد: یکی کمال عقل است، یکی ذکاوت و تیزفهمی، و یکی اینکه باید قوت رأی داشته باشد؛ و این رأیی که می‌دهد، باید استوار باشد و رأی ضعیفی نباشد که هر لحظه آن را عوض کند. و دیگر، عدم سهو است؛ که البته شاید ما با آن بیانی که در بحث عصمت گفتیم، این را هم داخل در عصمت کردیم. یعنی چون عصمت را عبارت از ترک گناه گرفتیم، ناچار شدیم که عدم سهو را جدا بکنیم؛ و الا عدم سهو هم داخل در عصمت بود.

دسته دوم: منزهات و امور نفرت‌آور

اما منزهاتی که باعث می‌شوند افرادِ حساس به سمت او تمایل نشان ندهند و نفرت حاصل شود: مانند اینکه از یک خانواده پستی باشد، یا مادرش بدنام باشد، یا خودش مبتلا به مرض‌هایی باشد که انسان‌ها آن مرض‌ها را باعث خواریِ شخص حساب می‌آورند.

دسته سوم: افعال منافی مروت

اما آن چیزهایی که مباح است ولی نبی باید ترک کند — همان‌طور که بیان کردم — مانند غذا خوردن در راه؛ یا مثلاً فرض کنید در بین راه بنشیند و اصلاح کند (مثلاً لباسش را اصلاح کند). این کارها فی‌نفسه قبحی ندارد، ولی از نبی پذیرفته نیست؛ یعنی وهن است. یا فرض کنید با لباسی که مردمانِ بسیار پایین‌تر از معمول می‌پوشند بیرون بیاید، یا کفشش را روی دستش بگیرد؛ خب این‌ها مطلبی است که باعث وهن می‌شود و این کارها را نباید انجام دهد.

سوال:

پاسخ: البته اگر کسی بخواهد مسخره کند، او هر کسی را مسخره می‌کند؛ پیامبران هم که همه آداب را رعایت می‌کردند، باز بعضی مشرکین به خاطر لجاجتِ خودشان ایشان را مسخره می‌کردند. منظور ما این نیست؛ منظور چیزی است که عقلا آن را مسخره کنند و بد بدانند. اگر عقلا بپسندند و فقط افرادِ معاند بخواهند مسخره کنند، این ارزشی ندارد و مسخره کردنِ آن‌ها اعتبار ندارد.

این مثال‌هایی که ذکر می‌کنیم، شاید دقیق نباشد و به عنوان مثال گفته می‌شود. به طور کلی باید چیزهایی که مورد نفرت یا مورد وهن است، از نبی صادر نشود یا در نبی حاصل نباشد. حالا مثالش این است یا آن؛ فرض کنید در یک عرفی ممکن است چیزی را مکروه بدانند و در عرف دیگر بپسندند و امتیاز بشمارند. ما نباید وارد این جزئیات بشویم؛ به طور کلی می‌گوییم باید نبی مشتمل بر منزهات نباشد و کارهایی که باعث وهن او می‌شود انجام ندهد.

سوال: [در پاسخ به سؤالی درباره بدنامی مادر]:

پاسخ: مثال در جامعه ما صادق است و ممکن است در جامعه دیگری صادق نباشد. در جامعه ما این مثال‌ها صادق است؛ البته بعضی از آن‌ها در همه جا صادق است، مثلاً بدنام بودنِ مادر؛ خب این همه جا ناپسند است.

سوال:

پاسخ: اما در مورد کنیز بودن؛ کنیز بودن به معنای پستیِ خانواده نیست. کنیز یعنی کسی که در یک جنگی اسیر شده است؛ معنایش این نیست که فردِ پستی بوده است. مثلاً مادر امام زمان (عج)؛ خب ایشان شاهزاده بوده‌اند. یا مثلاً مادر امام سجاد (ع)؛ شاهزاده ایران بوده‌اند (اگر این قول را قبول داشته باشیم).

سوال:

پاسخ: پس کنیز بودن به معنای پستیِ خانواده نیست؛ این بالاخره موقعیتی است که اتفاق افتاده است. نوعِ مادرانِ امامان جزو افراد خوشنام بوده‌اند. اسیر شدن به معنای پستیِ خانوادگی نیست؛ اصالتِ خانوادگی مهم است و کنیزانِ ائمه نوعاً از خانواده‌های مهم بوده‌اند.

ادامه تبیین صفات نبی

سوال: [در مورد اصالت خانوادگی]:

پاسخ: مثلاً مادر امام رضا (علیه‌السلام)؛ در مسیری که به سمت مدینه آورده می‌شد، یک زن یهودی به او نگاه کرد و به مولایش گفت: «مواظب این بانو باش؛ او فرزند بزرگواری را به دنیا خواهد آورد». آن زن یهودی از آثار خبر داشت و می‌فهمید؛ یعنی خودِ چهره نشان می‌داد که او بزرگوار است. لذا آن یهودی این را گفته بود. هیچ‌کدام از این چیزهایی که شما فکر می‌کنید [در مورد پستیِ خانواده] در مورد آن‌ها صادق نیست. در جامعه ما هم کنیز بودن مایه پستی نیست؛ ممکن است شخصی خدمت‌گزاری بکند ولی از نظر طبیعت و منش، بزرگوار باشد.

تطبیق متن کتاب

[صفحه ۳۴۹، سطر هجدهم]:

«کمال العقل» عطف بر «العصمة» است که قبلاً خواندیم. واجب است در نبی که عقل کامل داشته باشد.

«و الذکاء و الفطنة»؛ یعنی هوشیار باشد. «ذکا» یعنی ذهنش برافروخته باشد؛ یعنی شدیداً فعال باشد. «فطنت» یعنی زیرک باشد، تیزبین باشد.

«و قوة الرأی»؛ رأی قوی داشته باشد؛ رأی متزلزل که یک روز این‌طور باشد و روز دیگر عوض شود، نداشته باشد.

«و عدم السهو»؛ سهو نداشته باشد.

«و کل ما» را نباید سرهم بنویسد؛ کتاب ما سرهم نوشته است. «کلما» وقتی سرهم نوشته می‌شود، سورِ قضیه شرطیه است؛ اما اینجا سورِ قضیه شرطیه نیست.

«و کل ما ینفر عنه»؛ «عدم» بر سر این هم می‌آید؛ یعنی «عدم کل ما ینفر عنه». واجب است در نبی مفقود بودنِ هر چیزی که از آن چیز نفرت حاصل می‌شود؛ که آن چیزهایی که از آن نفرت حاصل می‌شود عبارت است از: «دناءة الآباء»؛ پدران پستی داشته باشد (یعنی خانواده نامطلوبی داشته باشد). «و عهر الأمهات»؛ بدکاره بودنِ مادران.

«و فظاظة و غلظة»؛ «فظاظت» با «غلظت» تقریباً به یک معناست، یعنی آدمِ بداخلاق و خشن باشد. «و بخل و جبن»؛ بخل و ترس که می‌گوییم نباید داشته باشد. «و أکل علی الطریق»؛ غذا خوردن در راه.

«و شبهه»؛ و مانند این‌ها از کارهایی که بدنامی‌اش مورد کراهت عرف است و عرف این‌ها را باعث پستی و وهنِ طرف به حساب می‌آورد.

«أقول: يجب أن يكون في النبي هذه الصفات التي ذكرها»؛ واجب است که نبی متصف به صفاتی باشد که مصنف ذکر کرد.

«و قوله و کمال العقل ظاهر»؛ روشن است که این شرط را باید داشته باشد و معلوم است که کمال عقلی چیست.

«و أن یکون فی غایة قوة الرأی»؛ و اینکه در غایتِ قوتِ رأی باشد، به حیثی که «لا یکون ضعیف الرأی»[2] ؛ ضعیف‌رأی نباشد. ضعیف‌رأی یعنی چه؟ یعنی «متردداً فی الأمور و متحیراً»؛ در امور متردد و متحیر نباشد.

«فإن ذلک من أعظم المنفرات»؛ این ضعیف‌رأی بودن که هر روز یک رأیی داشته باشد و مدام رأی عوض کند و تحیر در مسائل داشته باشد، از بزرگ‌ترین چیزهایی است که باعث نفرت از او می‌شود.

شرط بعدی این است که واجب است «أن لا یجوز علیه السهو»؛ برایش سهو ممکن نباشد، اصلاً برایش ممکن نباشد؛ «خصوصاً فیما یتعلق بالتبلیغ»؛ خصوصاً در آنچه مربوط به تبلیغ است. چون اگر مبتلا به سهو باشد، از آن احکامی که به او گفته‌اند تبلیغ کند، فراموش می‌کند و بعضی از کتاب را که باید به رعیت برساند، نمی‌رساند.

شرط بعدی این است که منزه باشد از «دناءة الآباء و عهر الأمهات»؛ پستیِ پدران و بدکاره بودنِ مادران. «لأن ذلک منفر»؛ این هم باعث می‌شود که تنفر حاصل شود. شرط بعدی این است که منزه باشد از «فظاظة و غلظة»؛ خشن بودن و تندخو بودن.

«لئلا یحصل النفرة عنه»؛ تا نفرت از او حاصل نشود.

شرط بعدی این است که منزه باشد از امراض؛ ولی نه هر امراضی، بلکه «الأمراض المنفرة»؛ امراض نفرت‌آور، مثل «الأبنة و البرص و الجذام».

سوال: [در مورد ابنه]:

پاسخ: بله، فعلِ اختیاری است که طبیعتِ شخصِ مریض او را به این کار دعوت می‌کند. کسانی که مبتلا به این مورد هستند، حالتی دارند که آن‌ها را به سمت این مورد سوق می‌دهد؛ حالا اختیاراً این کار را انجام می‌دهند، ولی مرضی باعث می‌شود که آن‌ها به این قضیه تن بدهند.

«و کذا البخل و الجبن و کثیر من المباحات المنفرة»؛ همچنین باید خالی و منزه باشد از بخل و ترس و بسیاری از مباحاتی که نفرت‌آورند و مانع از قبول احکام‌اند.

«مما یمنع الرعیة من قبول قوله»؛ یعنی اعمالی که باعث می‌شود رعیت را منع کند از اینکه احکام و تبلیغات را از این نبی بپذیرند.

«کالأکل فی الطریق و شبه ذلک»؛ کارهایی که به عظمتِ این نبی لطمه می‌زند و باعث وهنِ نبی می‌شود، مثل غذا خوردن در راه و مانند آن.

چرا باید منزه باشد؟ «لأن کل ذلک منفر»؛ چون همه این‌ها باعث نفرت می‌شود. و غرض از بعثت این است که مردم به سمت این نبی جذب بشوند و احکام را از او دریافت کنند؛ خب اگر منزهاتی برای این نبی باشد، مردم به سمتش جذب نمی‌شوند و این با غرضِ بعثت منافات دارد. برای اینکه غرضِ وثوق تأمین بشود، باید این صفات را داشته باشد.

ادامه تبیین صفات نبی و آغاز بحث در طریق معرفت نبی

سوال: [در مورد حضرت ایوب (ع)]:

پاسخ: گفته می‌شود که اگر راست باشد، این‌طور هم بوده است؛ ولی این‌ها مرض‌های بعدی است و اشکالی ندارد. البته از حضرت ایوب (ع) همه بریدند؛ علت بریدن هم این بود که می‌گفتند می‌ترسیم عذابی که بر تو نازل شده، دامنگیر ما هم بشود. آن‌ها فکر نمی‌کردند که این عذاب نیست، بلکه امتحان است؛ فکر کردند عذاب است و می‌ترسیدند این عذاب دامنگیرشان بشود و از ایشان بریدند. و الا بریدن به خاطر مریضی نبود، بلکه به خاطر وحشت بود؛ یعنی تصور می‌کردند که آن بلایی که بر تو نازل شده، بر ما هم نازل بشود، پس ما از تو جدا می‌شویم.

مسأله چهارم: در راه شناخت پیامبر (معجزه)

«المسألة الرابعة: فی الطریق إلی معرفة صدق النبی».

خب، تا اینجا ما بیان کردیم که شرایط نبی چیست؛ حالا می‌خواهیم بگوییم که با چه دلیلی ثابت می‌شود که این مدعی، نبی است و مدعیِ دروغین نیست. می‌فرماید فقط یک راه دارد و آن «معجزه» است.

معجزه را البته تقسیم می‌کنیم به معجزه قولی و معجزه فعلی.

نمط هشتم [اشارات] این کار را انجام می‌دهد و تقسیم می‌کند، ولی اینجا تقسیم نمی‌شود. بعد هم می‌گوید که عوام به معجزه فعلی وابسته‌تر و مطیع‌ترند تا نسبت به معجزه قولی. معجزه قولی یعنی اینکه احکامی را که آورده است، تماماً به میزان عقل بسنجیم و ببینیم عقل تصدیق می‌کند یا لااقل مخالفت نمی‌کند. خواص وقتی احکام یک پیامبری را ببینند، احتیاج به معجزه [فعلی] ندارند؛ از روی این احکام می‌فهمند که این آدم حق است و درست حرف زده و درست هدایت کرده است. اما عوام به معجزات قولی اعتنای چندانی ندارند؛ آن‌ها معجزات فعلی می‌خواهند؛ شق‌القمر می‌خواهند، سخن گفتنِ سوسمار را می‌خواهند، آمدن و راه رفتنِ درخت را می‌خواهند و امثال این‌جور معجزات فعلی را طلب می‌کنند و به معجزات قولی خیلی اعتماد ندارند. برخلاف خواص و دانشمندان که معجزات قولی برایشان مهم‌تر از معجزات فعلی است؛ وقتی احکام شریعت را می‌بیند، دیگر دنبال معجزه نیست و می‌فهمد که این شخصِ مدعی، واقعاً نبی است.

حالا در اینجا می‌فرماید که راهِ اثبات صدق مدعی نبوت، معجزه است. دیگر بیان نمی‌کند که معجزه فعلی است یا معجزه قولی؛ فقط به‌طور کلی معجزه را بیان می‌کند. می‌گوید معجزه عبارت است از انجام کاری که معتاد نیست، یا منعِ کاری که معتاد هست. انجام کار غیرمعتاد، مثل همین سخن گفتنِ سوسمار؛ سخن گفتنِ سوسمار معتاد نیست. اگر کسی سوسماری را به حرف بیاورد، معلوم می‌شود که دارد معجزه می‌کند؛ این کاری است غیرمعتاد. یا بعضی کارها معتاد است و او جلویش را می‌گیرد؛ مثلاً فرض کنید برداشتنِ یک کتاب برای شخصی که توانایی دارد، کار معتادی است؛ کار عادی است. ولی پیامبری تصرف می‌کند و کاری می‌کند که این شخص نتواند کتاب را از زمین بردارد یا نتواند خودش از زمین بلند شود. یک کار معتاد را — که بلند شدن از زمین است — جلویش را می‌گیرد؛ این هم نشانِ معجزه است. پس معجزه یا انجام کار غیرمعتاد است یا جلوگیری از کار معتاد. هر دو را ما معجزه می‌نامیم.

منتها دو تا شرط داریم:

۱. باید خارق‌العاده باشد. مثلاً فرض کنید — همان‌طور که الآن گفتیم — نباید طبق عادت باشد؛ اگر طبق عادت باشد، ما آن را معجزه نمی‌گوییم. که این البته از خودِ همان تعریف معجزه درمی‌آید؛ اگر شرط هم نکنیم، از توی تعریف بیرون می‌آید.

۲. شرط دومی که مهم است این است که باید مطابق با ادعا باشد. مثلاً می‌گوید من کوری را شفا می‌دهم؛ خب این باید در واقع کور را شفا بدهد. اگر آمد و کور را شفا نداد، بلکه یک کار دیگر کرد که آن هم خارق‌العاده است، این را می‌گوییم معجزه حساب نمی‌شود؛ چون دارد ادعا می‌کند من این عمل را انجام می‌دهم، بعد می‌بینی این عمل انجام نگرفت و یک عمل دیگر انجام گرفت. ولو آن عملِ دیگر هم خارق‌العاده باشد، ولی در این مورد معجزه به حساب نمی‌آید. پس معجزه باید اولاً خارق‌العاده باشد و ثانیاً مطابق ادعا باشد. شرایط دیگری هم هست که علامه اضافه می‌کند.

تطبیق متن کتاب

«المسألة الرابعة: الطریق إلی معرفة صدق النبی ». چه راهی که داریم برای اینکه بفهمیم مدعی نبوت صادق است، ظهور معجزه بر دست اوست.

سوال: [در پاسخ به سؤالی درباره کرامت]:

پاسخ: این‌ها بعداً بحثش می‌آید که آیا کرامت را ما اجازه می‌دهیم یا نه. کارهای خارق‌العاده می‌تواند همه‌اش بیاید یا شرط دارد؟ تفاوت معجزه با سحر، طلسم، شعبده و این‌ها باید روشن بشود که ان‌شاءالله بعداً بیان خواهد شد.

سوال: [در پاسخ به سؤالی درباره تکراری بودن معجزه]:

پاسخ: نه، شرطی نیست؛ ممکن است یک نبی انجام داده باشد و بعداً یک نبی دیگر هم انجام بدهد. مثلاً فرض کنید اگر عصای موسی (ع) را پیغمبر ما (ص) می‌انداختند، می‌شد معجزه. لازم نیست که کارِ تازه‌ای باشد؛ باید کارِ خارق‌العاده باشد، خواه تازه باشد و خواه سابقه داشته باشد؛ فرقی نمی‌کند.

تقریر درس کشف‌المراد

مسأله چهارم: در طریق معرفت صدق نبی

قال: و طريق معرفة صدقه ظهور المعجز على يده

«معجزه» یعنی فعلی که «أعجزَ الناس»؛ یعنی مردم را ناتوان کرده باشد از آوردنش؛ یا نبی ناتوان کرده باشد یا خدا ناتوان کرده باشد. ظهور معجزه «علی یده»؛ یعنی بر دست مدعی نبوت. معجزه چیست؟

«و هو»؛ یعنی معجزه، «ثبوت ما لیس بمعتاد»؛ انجام دادن کاری است که معتاد نباشد. «أو نفی ما هو معتاد»؛ یا جلوگیری کردن از کاری است که معتاد باشد. هر دو را معجزه می‌نامیم؛ منتها با این دو شرط: یک، «خرق عادت»؛ دو، «مطابقت با دعوا». هر دو را توضیح دادیم. خرق عادت یعنی شکافنده عادت باشد؛ یعنی عادت نباشد و مخالف عادت باشد. مطابقت با دعوا را هم که توضیح دادم و معلوم شد.

«أقول: لما ذکر المصنف صفات النبی...»؛ چون مصنف صفات نبی را ذکر کرد، واجب است که بیانِ شناختِ صدقِ نبی را ذکر کند؛ یعنی راهِ شناخت را. «بیان» یعنی طریقِ شناخت؛ «بیان معرفت» یعنی طریقِ معرفت. و این بیانِ معرفت یا طریقِ معرفت، «شیء واحد» است؛ یعنی یک چیز بیشتر نیست و آن معجزه است؛ حالا یا معجزه قولی یا معجزه فعلی.

«و هو ظهور المعجز علی یده»؛ یعنی بر دستِ مدعی نبوت. معجزه چیست؟ «و نعنی بالمعجز»؛ یک چیز را «ثبوت ما لیس بمعتاد»؛ کاری را انجام دهد که معتاد نیست، مثل حرف زدنِ سوسمار، مثل شق‌القمر کردن و امثال ذلک.

«أو نفی ما هو معتاد»؛ یا منع کند آن چیزی را که معتاد است.

«مع خرق العادة و مطابقة الدعوی»؛ کار یا منع باید خارق‌العاده باشد، اولاً؛ و مطابق ادعا باشد، ثانیاً؛ یعنی همانی را که گفته، همان را انجام دهد و چیز دیگری انجام نشود.

این «ثبوت و نفی»، بیان برای «نعم» است؛ «ثبوت ما لیس بمعتاد» و «نفی ما هو معتاد». دلیل بر این تعمیم چیست؟ چرا شما معجزه را به این دو قسم تقسیم کردید؛ هم به ثبوت و هم به نفی؟ لأن الثبوت و النفي سواء في الإعجاز فإنه لا فرق بين قلب العصا حية و بين منع القادر عن رفع أصغر الأشياء و شرطنا خرق العادة می‌فرماید زیرا فرقی نمی‌کند؛ آن امرِ غیرمعتاد را اثبات کند یا امرِ معتاد را رد کند، هر دو کاری است که در توان دیگران نیست. چون در توان دیگران نیست، پس معجزه به حساب می‌آید. اما ثبوت و نفی، هر دو مساوی در درجه هستند؛ به همین جهت ما معجزه را تعمیم دادیم به ثبوت و نفی. و چون هر دو مساوی هستند، پس فرقی نیست بین اینکه عصا را مار کند — که کاری است غیرمعتاد — یا بین اینکه شخصی را که قادر بر برداشتنِ بار هست، منع کند از برداشتنِ شیئی؛ مثلاً یک پرِ کاهی را نتواند از روی زمین بلند کند. خب معلوم است که تصرف کرده است؛ این صاحبِ معجزه بر این آدم تصرف کرده است؛ آدمی را که قادر است، مانع شده از اینکه یک شیئی مثل آن را مثلاً از روی زمین بردارد. این هم معجزه است؛ این هم کاری است که دیگران از انجامش عاجزند. پس فرقی نمی‌کند؛ چه ثبوتِ فعل باشد و چه نفیِ فعل باشد، هر دو را ما معجزه حساب می‌کنیم؛ منتها به شرطی که خرقِ عادت داشته باشد.

ببینید، چه ثبوت باشد و چه نفی باشد، معجزه است به شرطی که خرقِ عادت داشته باشد. اینجا شخص خوب گوش بدهد؛ اما در آن عبارت قبلی گفت: «انجام دهد کار غیرمعتاد را و منع کند کار معتاد را»؛ چون دیگر آوردنِ «خرق عادت» یک توضیحی برای آن بود. چون وقتی گفت «کار غیرمعتاد را انجام بدهد و کار معتاد را رفع و منع کند»، این خودش نشان داد که دارد خارق‌العاده عمل می‌کند؛ پس قیدِ «خارق‌العاده» می‌شود توضیحی. اما اگر این‌طور گفت: «فرقی نیست، ثبوت هم معجزه است، نفی هم معجزه است»؛ نگفت «ثبوتِ معتاد»، گفت «ثبوت»؛ نگفت «نفیِ معتاد»، گفت «نفی». ثبوت هم معجزه است، نفی هم معجزه است، به شرط اینکه این ثبوت و نفی خارق‌العاده باشد. اینجا دیگر «خارق‌العاده» قیدِ توضیحی نیست، قیدِ واقعی است؛ چون دیگر قیدِ معتاد و غیرمعتاد را نگفته است. اگر قیدِ معتاد و غیرمعتاد را می‌آورد، این کلمه «خارق‌العاده» در خودِ آن تفسیرِ معجزه وجود داشت و دیگر لازم نبود شرط بکند؛ ولی وقتی می‌گوید «ثبوت معجزه است، نفی معجزه است»، قید می‌زند به شرط اینکه این ثبوت و نفی خارق‌العاده باشد. اینجا خیلی خوب جا می‌افتد؛ در عبارت توجیه دارد.

در عبارت خواجه [قید] توضیحی است؛ در عبارت علامه می‌تواند توضیحی باشد، در یک جاها توضیحی است و در یک جا می‌تواند توضیحی نباشد. در این روایت گفته: «الثبوت و النفی بالجواز»؛ بعد می‌گوید: «و خرق العادة». اینجا می‌گوید ثبوت و نفی مساوی در درجات هستند؛ نمی‌گوید «ثبوتِ معتاد و غیرمعتاد» و «نفیِ معتاد»، می‌گوید ثبوت و نفی مساوی در درجات هستند و می‌گوید به شرطی که خارق‌العاده باشد. در این عبارت‌ها، قید دیگر قیدِ [توضیحی] نیست، قیدِ واقعی است. « و شرطنا خرق العادة لأن فعل المعتاد أو نفيه لا يدل على الصدق و قلنا مع مطابقة الدعوى »؛

زیرا فعل معتاد یا نفیِ معتاد دلالت بر صدق نمی‌کند. ببینید، عبارت دارد: «فعل معتاد دلالت بر صدق نمی‌کند». مگر کسی گفته فعل معتاد را نبی انجام می‌دهد؟ فعل معتاد که معجزه نیست. «نفیِ معتاد» درست است؛ نفیِ معتاد دلالت بر صدق می‌کند، ولی فعل معتاد را کسی نمی‌گوید دلالت بر صدق می‌کند. «فعلِ غیرمعتاد» [منظور است]. اینجا عبارت [نقص] دارد، ولی ظاهراً از خودِ علامه افتاده است؛ نه اینکه از نسخه افتاده باشد، فکر می‌کنم نسخه‌های شما هم همین است: «فعل المعتاد». فعل معتاد یعنی باید آنجا در عبارت یک چیزی افتاده باشد؛ این را باید خودمان از پیش خودمان اضافه کنیم؛ یعنی فعلِ غیرمعتاد و نفیِ معتاد دلالت بر صدق نمی‌کند؟بلکه، باید خرقِ عادت باشد که دلالت کند.

سوال: اگر غیرمعتاد باشد و دلالت نکند... فعلِ غیرمعتاد اگر خارق‌العاده نباشد...

پاسخ: ببینید یک توضیحی بدهم که با این توجیه، قیدِ خرقِ عادت در همه عبارت‌ها قیدِ واقعی باشد و قیدِ توضیحی نباشد. گاهی ممکن است امرِ غیرمعتادی را انسان انجام دهد.

ادامه تبیین شروط معجزه

سوال:

پاسخ: [در مورد قید خرق عادت]: با این توضیحی که دادم، «غیرمعتاد» عام شد. غیرمعتاد یعنی یا غیرمعتاد است چون رایج نیست، یا غیرمعتاد است چون از قدرت دیگران خارج است. وقتی ما می‌گوییم غیرمعتاد، هر دو را شامل می‌شود. با قیدِ «خرق عادت» که گفتیم، آن دومی ثابت می‌شود؛ یعنی معلوم می‌شود غیرمعتادی که مورد قدرت دیگران نیست، نه غیرمعتادی که رایج نباشد. با قیدِ «خرق عادت»، آن غیرمعتادِ غیررایج خارج می‌شود و می‌ماند غیرمعتادی که دیگران قدرتی برای انجامش ندارند.

سوال: مثالِ غیرمعتادی که رایج نیست؛

پاسخ: بله، این زیاد اتفاق می‌افتد که کاری را در جامعه انجام نمی‌دهند. فرض کنید فلان‌جور لباس پوشیدن؛ حالا هر جای این جامعه را نگاه کنید، همه‌شان این‌طورند که آن لباسِ خاص را نمی‌پوشند. حالا این اگر پوشید، معجزه نمی‌شود؛ اگر خارق‌العاده باشد معجزه می‌شود، نه صرفِ غیرمعتاد بودن. می‌خواهم همین را بیان کنم؛ صرفِ غیرمعتاد بودنِ یک فعل، دلالت بر معجزه نمی‌کند. باید غیرمعتاد باشد اولاً، و خارق‌العاده باشد ثانیاً. یعنی غیرمعتادی باشد که توانایی بر آن نیست، نه غیرمعتادی که توجه به آن نیست.

سوال:

پاسخ: مثل خوردنِ سنگ و شیشه؛ مثلاً به قول شما این هم غیرمعتاد است. حالا هر کسی سنگ خورد، صاحب معجزه نمی‌شود، با اینکه غیرمعتاد است؛ اما چون خرقِ عادت نیست [معجزه نیست].

سوال:

پاسخ: مراد از عادت یعنی چیزی که طوری باشد که همه بتوانند انجامش بدهند. مقابلِ «معتاد» می‌شود «غیرمعتاد». غیرمعتاد دو قسم است: غیرمعتادی که انجامش نمی‌دهند، لذا غیرمعتاد است؛ یا غیرمعتادی که نمی‌توانند انجامش دهند، لذا غیرمعتاد است. معجزه این دومی است که با قیدِ «خرق عادت» [مشخص می‌شود]؛ یعنی «نمی‌توانند انجامش دهند» را ما داریم می‌زنیم. می‌گوییم کاری است غیرمعتاد که خارق‌العاده هم باشد؛ یعنی غیرمعتاد از این حیث باشد که نتوانند انجامش دهند، نه غیرمعتادی که نخواهند انجامش دهند. این معجزه نیست؛ غیرمعتادی که نتوانند انجامش دهند — یا به تعبیر دیگر خارق‌العاده باشد — آن معجزه است.

خب حالا به هر بیانی این عبارت را تصحیح کنید. «لأن الفعل المعتاد لا یدل علی الصدق»؛ کسی نگفته فعل معتاد دلالت بر صدق می‌کند تا شما بگویید «لا یدل علی الصدق»، مگر اینکه خارج از بحث باشد. «فعل غیرمعتاد لا یدل علی الصدق مگر اینکه خارق‌العاده باشد»؛ نفیِ معتاد هم دلالت بر صدق نمی‌کند مگر اینکه خارق‌العاده باشد. پس فعلِ غیرمعتاد در اینجا منظور است، ولو فعلِ معتاد نوشته شده باشد. عرض می‌کنم نسخه‌ها همه‌شان «فعل المعتاد» است، اما باید «غیرمعتاد» باشد.

سوال:

پاسخ: شما می‌فرمایید معتاد چه انجامش دهد و چه انجامش ندهد معجزه نیست، بلکه باید خارق‌العاده باشد؛ این فرمایش از خارج درست است، اما عبارت را نمی‌توان این‌گونه معنا کرد.

پس شرط اول لازم است که خرقِ عادت داشته باشد. شرط دوم: «و مطابقة الدعوی»؛ معجزه باید با ادعا مطابق باشد. زیرا اگر کسی ادعای نبوت می‌کند و معجزه‌اش را اسناد می‌دهد به «إبراء الأعمى»؛ می‌گوید من این کور را خوب می‌کنم و شفا می‌دهم. «فحصل له الصمم»؛ شروع می‌کند به خوب کردنِ چشم، اما گوشِ طرف کر می‌شود؛ در حالی که کوری هم از بین نمی‌رود. خب، کر کردنِ یک گوش بدون ابزار، معجزه است؛ یعنی کارِ خارق‌العاده است. بدون چیزی که به گوش آسیب وارد کند، گوشش را کر می‌کند؛ خب این کار خارق‌العاده است، اما معجزه نیست. اشتباه گفتم؛ کارِ خارق‌العاده هست ولی معجزه نیست. چرا؟ چون مطابقت با دعوا ندارد. ادعایش این بود که من چشم را خوب می‌کنم، الآن آنچه حاصل شد — درست است که خارق‌العاده است — اما کر شد.

پس شرط اول لازم است که خرقِ عادت داشته باشد. شرط دوم: «و مطابقة الدعوی»؛ معجزه باید با ادعا مطابق باشد. زیرا اگر کسی ادعای نبوت کند و معجزه‌اش را به «إبراء الأعمى» (شفای نابینا) مستند نماید و بگوید من این کور را شفا می‌دهم، اما در مقام عمل، گوشِ او کر شود؛ در حالی که کوری هم از بین نرود. خب، کر کردنِ یک گوش بدون ابزار، کارِ خارق‌العاده است؛ بدون چیزی که به گوش آسیب وارد کند، گوشش را کر می‌کند. این کار خارق‌العاده هست، اما معجزه نیست. اشتباه گفتم؛ کارِ خارق‌العاده هست ولی معجزه نیست. چرا؟ چون مطابقت با دعوا ندارد. ادعایش این بود که من چشم را خوب می‌کنم، اما آنچه حاصل شد — درست است که خارق‌العاده است — اما کر شدنِ گوش بود.

ادامه تبیین شروط معجزه

سوال: [در مورد عدم مطابقت با دعوا]:

پاسخ: این هم کارِ خارق‌العاده بوده است، یعنی خارق‌العاده بوده ولی مطابق ادعا نبوده؛ و چون مطابق ادعا نبوده، معجزه نیست. بله، «من یدعی»؛ کسی که ادعای نبوت می‌کند و معجزه‌اش را به «إبراء الأعمى» (شفای نابینا) مستند می‌کند، ولی برای این نابینا کر شدن حاصل می‌شود و بینایی هم حاصل نمی‌شود؛ «من یدعی کذا لا یکون صادقاً». «لا یکون صادقاً» خبر است برای «من یدعی». اینجا معجزه نیست چون مطابق با ادعا کاری انجام نداد.

تبیین شروط معجزه در کلام علامه

بعد می‌فرمایند: « و لا بد في المعجز من شروط: »؛ این را علامه اضافه می‌کند که شرایطی در معجزه معتبر است که باید باشد تا ما این کارِ خارق‌العاده را معجزه قرار دهیم.

شرط اول: « أحدها أن يعجز عن مثله أو ما يقاربه الأمة المبعوث إليها. ». امت از انجام این کار عاجز باشند؛ این همان تعریفِ خارق‌العاده است که دوباره دارد تکرار می‌شود. امت از انجام آن عاجز باشند. این نشان می‌دهد که اگر امت‌های دیگر قادر باشند، مشکلی ندارد؛ امتِ مبعوث‌الیهم باید عاجز باشند. البته در مورد پیامبرانی که امتشان همه بشر است، دیگر نمی‌شود گفت دیگران قدرت دارند؛ همه باید عاجز بشوند. اینکه بیان کردم امتشان همه بشر است، در مورد پیامبر ما که ثابت است. در مورد حضرت موسی (ع) و عیسی (ع) هم، بعضی‌ها می‌گویند مخصوص بنی‌اسرائیل بوده‌اند، ولی ظاهراً درست نیست؛ چون قبطی‌های مصر که بنی‌اسرائیل نبودند، اما حضرت موسی (ع) بر آن‌ها مبعوث بود.

[در پاسخ به سؤالی]:

پاسخ: پیامبر ما مسیحی نبود؛ به خاطر اینکه پیامبر فوقِ عیسی (ع) بود و تحتِ ولایت ایشان نبود. این بحثی است که پیامبر قبل از بعثت خودشان چه دینی داشتند؟ آیا به دین خودشان که بعداً می‌خواستند بیاورند عمل می‌کردند یا بدون شریعت بودند؟ ثابت کرده‌اند که بدون شریعت نبوده‌اند؛ چون اگر بخواهد تحت شریعتِ دیگری باشد، مثلاً امتِ حضرت عیسی (ع) باشد، پیامبر بودنِ او معنا ندارد.

سوال:

پاسخ: در مورد بقیه پیامبران این بحث نیست که قبل از اینکه مبعوث بشوند چه دینی داشتند. پیامبرانی که ناسخِ شریعتِ قبل نبودند، مشکلی ندارند؛ آن‌ها به یک شریعتی متدین بودند و تا آخر هم به همان شریعت متدین بودند و مبلّغِ همان شریعت بودند. اما آن اولوالعزم‌هایی که شریعتِ قبلی را نسخ می‌کنند، در مورد آن‌ها بحث است که قبل از اینکه دینِ خودشان را بیاورند چه دینی داشتند. مثلاً در مورد حضرت رسول (ص) این بحث مطرح شده است؛ بعضی گفته‌اند به دینِ حنیف بوده‌اند، بعضی گفته‌اند به دینِ خودشان که می‌خواستند بیاورند عمل می‌کردند. علی‌أی‌حال این مطلب مورد بحث است؛ ولی می‌شود گفت چون مسیحی نبودند — چون مسیحی بودن به معنای رعیتِ او بودن است — و ممکن نیست پیامبر ما رعیتِ هیچ‌کدام از پیامبران باشد؛ بلکه همه رعیتِ ایشان هستند و افتخار می‌کنند که امتِ ایشان باشند.

سوال:

پاسخ: حالا چطور؟ خدا می‌داند؛ بالاخره یک چیزی به ایشان گفته می‌شد. ما فقط دلایل عقلی می‌آوریم برای اینکه ایشان به دینِ بعدیِ خودشان عمل می‌کردند. آن‌هایی هم که گفته‌اند به دینِ حنیف عمل می‌کردند؛ دینِ حنیف یعنی دینِ خالص، منسوب به ابراهیم (ع). این دینِ خالص حالا چه بوده، معلوم نیست؛ بالاخره مطلب مجهولی بوده که در آن بحث کرده‌اند و اختلافِ اقوال دارند. اختلافِ اقوال نشان می‌دهد که مطلب خیلی صاف نشده است.

سوال: [در مورد شمولِ دعوتِ انبیا]:

پاسخ: معلوم شد که همه انبیای اولوالعزم مبعوث به کلِ بشر بوده‌اند. غیرِ اولوالعزم که مبعوث نیست؛ مبعوث هست منتها دینِ جدید ندارد، بلکه مبلّغِ قبلی است. او هم معجزه می‌آورد، منتها معجزه‌اش باید دانسته شود که مبلّغِ چه گروهی است. حضرت آدم (ع) شریعت داشتند؛ از حضرت آدم شریعت بوده و کسانی تا زمان حضرت نوح (ع) به شریعتِ حضرت آدم بوده‌اند.

ادامه تبیین شروط معجزه

سوال:

پاسخ: باید تمام شرایط را حفظ کنیم؛ ما هنوز شرایط را کامل نگفته‌ایم. باید ادعای نبوت داشته باشد. اگر معارضِ هندی آمد و ادعای نبوت کرد، بدون شک خدا معجزه را مغلوب می‌کند؛ یعنی آن را مقلوب و واژگون می‌کند. همان‌طور که در مورد مسیلمه کذاب اتفاق افتاد؛ مسیلمه ادعای پیامبری می‌کرد و هر کاری را ادعا می‌کرد که انجام می‌دهد، عکسِ آن انجام می‌شد. این برای این است که او را مفتضح بکنند.

سوال:

پاسخ: ما معتقدیم و دلیل عقلی هم داریم که حکمتِ خدا اقتضا می‌کند که اگر کسی ادعایش خلافِ واقع است، معجزه را بر دستِ او جاری نکند. این مطلب آن‌قدر پذیرفته شده است که حتی اشاعره هم به آن معتقدند؛ همه متکلمین معتقدند که اگر کسی برخلافِ واقع ادعا کرد، حکمت و عدالت و عزتِ خداوند اقتضا می‌کند که خدا معجزه را برای او جاری نکند و حتماً برعکسش کند.

سوال:[در مورد ادعای تجسد]:

پاسخ: تجسد غیر از نبوت است. نبوت مقام بالاتری است. اصلاً آن مورد بحثِ ما نیست؛ اگر کسی ادعای تجسد داشته باشد، خدا حرفش را باطل می‌کند؛ چون خدا متجسد نمی‌شود. این‌ها را در دلایلِ توحید می‌خوانیم که خدا متجسد نمی‌شود؛ پس کسی که ادعا کرد تجسدِ الهی است، اصلاً احتیاج به معجزه ندارد و حرفش با دلیل عقلی باطل است.

سوال:

پاسخ: بحثِ ما در نبوت است؛ کسی که ادعای نبوت کرده باشد. شما در طول تاریخ بیاورید کسی را که ادعای نبوت کرده باشد و بعد معجزه برایش صادر شده باشد.

سوال: [در مورد کرامت و ادعای نبوت]:

پاسخ: اگر کسی ادعای نبوت بکند و بعد هم معجزه‌ای بر دستش ظاهر بشود، اگر هم احیاناً معجزه‌ای که ادعا کرده ظاهر بشود، از یک جای دیگر وهنی پیدا می‌شود. مثل جریانِ شیخ بهایی؛ در زمان شیخ بهایی یک نفر آمد ادعای پیامبری کرد و معجزه‌ای اعلام کرد. گفت که جهان را دریا می‌کنم و کشتی می‌آورم. شیخ بهایی گفت بریم روی پشت‌بام. روی پشت‌بام رفتند و شیخ تصرف کرد و همه جا به صورت دریا دیده شد و کشتی از دور به سمتِ آن‌ها آمد. بعد شیخ به او گفت بفرمایید سوار بشوید تا با هم صحبت کنیم؛ من عالمِ اینجا هستم، اگر من شما را بپذیرم همه شما را خواهند پذیرفت؛ پس برای من نبوتت را اثبات کن. آن شخص به شیخ گفت بفرمایید شما سوار شوید؛ شیخ گفت نه، شما نبی هستی و از من مهم‌تری، شما بفرمایید. او هم دید نبی است دیگر، خواست سوار شود، اما از همان بالای پشت‌بام با سر به زمین خورد!

خداوند یا به این صورت مدعیِ نبوت را از بین می‌برد، یا معجزه‌اش را وارونه می‌کند؛ بالاخره یک‌جوری او را مفتضح می‌کند. در مورد مدعیِ دروغین، اینکه معجزه اعلام کند و دقیقاً همان معجزه‌ای را که گفته بیاورد، هیچ موردی در تاریخ نداریم. یا کرامت داشته و ادعای نبوت نداشته، یا اگر ادعا داشته نتوانسته معجزه بیاورد. اگر ادعای نبوت باشد و پشت سرش کرامتی باشد مطابقِ مدعا، خداوند جلویش را می‌گیرد.

سوال: [در مورد ادعای ارتباط با وحی بدون لفظ نبوت]:

پاسخ: اگر کسی بگوید یک واقعیتِ قاهری هست، یک حقیقتی هست که من با آن مرتبطم و از آن مطلب برای شما نقل می‌کنم؛ اگر منظورش همان حقیقت و خصیصه خاصی باشد که باعث می‌شود یک فرد نبی بشود — یعنی همان وحی — و چنین ادعایی بکند و کرامتی هم داشته باشد، باز هم همان حکم جاری است.

ادامه تبیین شروط معجزه

سوال: [در مورد ادعای ارتباط با حقیقت بدون لفظ نبوت]:

پاسخ: اگر کسی لفظِ نبی را به کار نبرد، اما معنای کلامش همان معنای نبی باشد — یعنی ادعا کند که من با یک حقیقتی متصلم و از آن حقیقت برای شما دستور می‌آورم — این همان نبوت است. اسمِ نبی لازم نیست، معنای نبی کافی است. ما معتقدیم که این نمی‌تواند باشد؛ یعنی خداوند او را مفتضح می‌کند. حالا اگر رعیتش متوجه نشوند، مشکلی نیست؛ ممکن است رعیت جاهل باشند، ولی بالاخره خدا یک‌جایی او را رسوا خواهد کرد و یک‌جایی خلافِ ادعایش ثابت می‌شود؛ مگر اینکه چشمِ بیننده کور باشد که نتواند مشکلی را که برای مدعی پیش آمده ببیند.

شرط سوم: وقوع در زمان تکلیف

شرط سوم این است که معجزه در زمانِ تکلیف باشد؛ یعنی زمانی که بشر مکلف است. و الا زمانی که نزدیکِ قیامت است و علاماتِ قیامت آشکار می‌شود، دیگر تکلیف برداشته می‌شود؛ چون لحظاتی بعد کلِ جهان خاموش می‌شود. وقتی تکلیف برداشته شد، احتیاج به نبی نیست و معجزه در آنجا [معنا ندارد]. پس معجزه باید در زمانِ تشریع و تکلیف باشد، نه در زمانی که قیامت نزدیک شده است؛ چون در زمانی که قیامت نزدیک می‌شود، همه چیز عوض می‌شود و عادت‌ها به هم می‌خورد. دیگر معتاد و غیرمعتادی نداریم که این شخص بخواهد عملِ غیرمعتاد انجام دهد یا معتادی را منع کند.

«لأن العادة تنتقض فی أشراط الساعة»؛ اشراط‌الساعه یعنی نشانه‌های قیامت. در وقتی که نشانه‌های قیامت ظاهر بشود، عادت‌هایی که روی زمین جاری بوده، نقض می‌شوند و به هم می‌خورند. دیگر نمی‌شود گفت این کار غیرمعتاد و خارق‌العاده است و معجزه محسوب می‌شود؛ چون ممکن است اصلاً یک امری اتفاق بیفتد — نه اینکه این مدعی انجامش داده باشد — بلکه خودبه‌خود اتفاق بیفتد، زیرا که عادت‌ها به هم خورده است. آن‌وقت ما فکر می‌کنیم که این کار خارق‌العاده است و این شخص انجامش داده، در حالی که چنین نیست.

شرط چهارم: تقارن یا تعاقبِ بلافاصل با ادعا

الرابع أن يحدث عقيب دعوى المدعي للنبوة أو جاريا مجرى ذلك و نعني بالجاري مجرى ذلك أن يظهر دعوى النبي في زمانه

چهارمین شرطی که برای معجزه داریم این است که باید معجزه به دنبالِ ادعا حاصل بشود. این شرط یک‌خورده وسیع‌تر از آن چیزی است که در کتب کلامی مطرح می‌شود. این‌طوری این شرط را مطرح می‌کنند: آیا ممکن است معجزه قبل از ادعا باشد؟ آیا ممکن است معجزه بعد از ادعا با فاصله زیاد باشد؟ یا لازم است معجزه بعد از ادعا بدون فاصله باشد؟ سه تا فرض مطرح می‌شود.

اینکه قبل از ادعا معجزه کند و بعد ادعا کند و بگوید معجزه‌ام همان است که قبلاً نشانتان دادم؛ این را نوعاً نپذیرفته‌اند و گفته‌اند این معجزه نیست. این را بعداً خواهیم گفت که اسمش «ارهاص» است و اثباتِ نبوت نمی‌کند. اینکه ادعای نبوت بکند و سال‌های بعد معجزه کند، این هم کافی نیست. گفته‌اند معجزه باید همراهِ ادعا یا عقیبِ (به دنبالِ) ادعا بلافاصله باشد. این شرطِ چهارمی است که علامه اضافه می‌کند: «عقیب ادعا باشد یا جاریِ مجرای عقیب باشد».

«جاریِ مجرای عقیب» یعنی چه؟ یک نبی دو تا معجزه می‌کند؛ ادعا می‌کند و پشت سرش دو تا معجزه می‌آورد. معجزه اول بدون فاصله می‌آید، اما معجزه دوم با فاصله می‌آید. معجزه دوم بعد از معجزه اول است و با فاصله می‌آید، ولی این با فاصله‌ای آمده که «جاریِ مجرای عقیب» است. اما توجه داشته باشید در صورتی می‌توانیم این دومی را عقیبِ ادعا قرار دهیم که نبیِ دیگری ادعا نکند. اگر در جامعه دو نفر باشند؛ یکی الآن ادعا می‌کند و معجزه‌اش را پشت سرش می‌آورد، و یکی دیگر هم ادعا می‌کند؛ ما معجزه دومی را می‌بینیم و فکر می‌کنیم که این برای همان نبیِ اول است که بعد از معجزه اولش، معجزه دوم را آورده است؛ در حالی که احتمالاً برای نبیِ دوم باشد که بلافاصله بعد از ادعای خودش آورده است. در چنین جایی، این دومی نمی‌تواند معجزه اولی باشد.

اما در جایی که مدعیِ نبوتِ دیگری در جامعه نباشد و فقط همین یکی باشد و دو تا معجزه صادر شود، معلوم است که از او صادر می‌شود. اولی بلافاصله بعد از ادعا آمده که روشن است معجزه است؛ دومی با فاصله آمده، ولی «جاریِ مجرای عقیب» است. چون جاریِ مجرای عقیب است، باز هم پذیرفته می‌شود؛ یعنی [عقل] فکر می‌کند که این نبی دارد مدعای خودش را با معجزه دومی ثابت می‌کند، همان‌طور که با معجزه اول ثابت کرد. چنین فاصله‌ای بین معجزه دوم و ادعا مخلّ نیست؛ این فاصله محذوری ندارد. اسمِ اصطلاحی‌اش را می‌گذاریم «جاریِ مجرای عقیب». آن که بلافاصله پشتِ ادعا آمده «عقیب» است، و آن که بعد از معجزه اول آمده «جاریِ مجرای عقیب» است.

سوال: [در مورد مطالبه معجزه توسط امت]:

پاسخ: هر وقت امت مطالبه بکند و او انجام بدهد، آن دیگر برای تأکیدِ نبوت است. ما فعلاً داریم درباره «شروعِ نبوت» بحث می‌کنیم و با زمان‌های بعدی کاری نداریم. بله، در زمان‌های بعد ممکن است امت مطالبه کنند، یا قبیله جدیدی بیاید و طلبِ معجزه کند؛ آن‌وقت آن نبی هم همان وقتی که قولِ معجزه می‌دهد، همان وقت هم معجزه را می‌آورد. اگر باز تخلف بکند، باز هم نبوتش مخدوش می‌شود. اما بحثِ ما در آن ابتدای نبوت است. اگر کسی آمد و ادعا کرد، در صورتی نبوتش را اثبات می‌کنیم که معجزه ارائه بدهد. وقتی معجزه ارائه داد و ثابت شد، دیگر تا آخر از او معجزه طلب نمی‌کنیم. اگر هم طلب کردیم، شاید برای این باشد که به قبیله جدیدی که آمده حالی کنیم، یا برای اینکه دوباره زنگار از روحمان پاک بشود و اطمینانِ کامل‌تر پیدا کنیم. مؤمنین هیچ‌وقت دیگر طلبِ معجزه نمی‌کردند؛ کسانی که هنوز ایمان نیاورده بودند بعدها طلبِ معجزه می‌کردند. پس این معجزه‌ای که مورد بحثِ ماست، معجزه‌ای است که عقیبِ ادعای نبوت حاصل بشود.

تبیین شرط چهارم: عقیب یا جاریِ مجرای عقیب

اجازه بدهید من چهارمی را بخوانم. « الرابع أن يحدث عقيب دعوى المدعي للنبوة أو جاريا مجرى ذلك ». چهارمین شرط این است که این معجزه عقیبِ دعوای مدعیِ نبوت باشد، یا جاریِ مجرای عقیب باشد.

« و نعني بالجاري مجرى ذلك »؛ و منظورمان از جاریِ مجرای عقیب این است که: « أن يظهر دعوى النبي في زمانه و أنه لا مدعي للنبوة غيره ثم يظهر المعجز بعد أن ظهر معجز آخر ». ادعای نبی در زمانِ خودش ظاهر شود، سپس معجزه‌ای عقیبِ دعوایش ظاهر شود، سپس معجزه دیگری ظاهر شود. «بشرط أن لا مدعی للنبوة غیره»؛ به این شرط که مدعیِ دیگری برای نبوت نباشد. عرض کردم چرا می‌گوییم مدعیِ دیگری نباشد؛ چون اگر مدعیِ دیگری باشد، شاید معجزه دوم را به آن مدعیِ دیگر نسبت بدهیم و این دیگر جاریِ مجرای عقیب نیست.

پس باید مدعیِ نبوت فقط همین یک نفر باشد. دو تا معجزه بیاورد؛ معجزه اولش عقیبِ ادعا است، و معجزه دومش.

«یکون ظهور الثانی کالمتعقب للدعوی»؛ ظهورِ معجزه دوم که ثانیاً ظاهر می‌شود، مانندِ متعقبِ دعواست. آن اولی واقعاً متعقبِ دعواست (یعنی بلافاصله عقبِ آن ادعا آمده)، اما دومی «کالمتعقب» است؛ چرا؟ زیرا حکمِ همان اولی را دارد؛ یعنی دارد ادعای نبی را تصدیق می‌کند. چون معجزه آن است که ادعا را تصدیق کند؛ اولی تصدیق کرد، دومی هم به منزله اولی می‌شود. پس چون به منزله اولی است، «کالمتعقب» است.

چرا «کالمتعقب» است؟ «لأنه یعلم تعلق هذا المعجز الثانی بدعواه»؛ زیرا دانسته می‌شود تعلقِ این معجزه دوم به ادعای او. یعنی معلوم است که وابسته به همان ادعاست و جدا از ادعا نیست؛ منتها بین آن ادعا و این معجزِ ثانی، معجزِ اول فاصله شده است. «و أنه لأجله ظهر کما ظهر المعجز الأول»؛ و دانسته می‌شود که این دومی به خاطر همین ادعایی که دارد ظاهر شده است؛ به خاطر همین تعلقی که به ادعا دارد ظاهر شده، مثل آن معجزِ اول که عقیبِ دعوا ظاهر شد. همان‌طوری که آن معجزه از آن نبی صادر شده، این دومی هم از او برای تصدیقِ ادعایش صادر شده است.

شرط پنجم: خرقِ عادت

«الخامس: أن یکون خارقاً للعادة»[3] . شرط پنجم این است که این معجزه خارق‌العاده باشد. هم در شرط اول گفتیم باید امت عاجز باشند، و هم اینجا می‌گوییم باید خارق‌العاده باشد.

سوال: [در مورد تفاوت شرط اول و پنجم]:

پاسخ: شرط اول که امت عاجز باشند، با شرط پنجم که خارق‌العاده باشد فرق دارد. ممکن است چیزی خارق‌العاده باشد، ولی امتِ مبعوث‌الیهم از انجام آن عاجز نباشند؛ یعنی کارِ خارق‌العاده‌ای است که این شخص دارد انجام می‌دهد، اما دیگران هم می‌توانند. ولی ما هر دو را شرط می‌کنیم: هم امت عاجز باشند از انجام آن، و هم کار خارق‌العاده باشد.

بله، عاجز بودنِ امت اخص است و خارق‌العاده بودن اعم. اگر ثابت بشود که امت عاجز است، ثابت می‌شود که خارق‌العاده هم هست؛ اما چون ما داریم شرایط را ذکر می‌کنیم، نباید با ذکرِ خاص، خودمان را از ذکرِ عام بی‌نیاز کنیم. همه شرایط باید ذکر بشوند؛ لذا ما خاص را که ذکر کردیم، اکتفا نکردیم و عام را هم ذکر کردیم.

تفاوت دیدگاه متکلمین و حکما در فاعلیت معجزه

اما شما پرسیدید که شرط دوم را توضیح بدهید. اختلافی بین فلاسفه و متکلمین هست: متکلمین معتقدند که معجزه کاری است که خدا انجام می‌دهد؛ حکما قائل‌اند معجزه کاری است که خودِ نبی انجام می‌دهد. می‌گویند خداوند نفسِ نبی را قوی می‌کند تا نبی با این نفسِ قوی‌اش کارِ خارق‌العاده انجام دهد. کار را اسناد می‌دهند به نبی؛ می‌گویند این می‌تواند انجام دهد و دیگران نمی‌توانند، چون این نفسِ قوی دارد و دیگران نفسِ ضعیف دارند. اما متکلمین می‌گویند نه؛ کاری که معجزه باشد را خدا دارد انجام می‌دهد، منتها به دستِ نبی ظاهرش می‌کند؛ پس کارِ خداست. دیگران هم نمی‌توانند انجام بدهند، چون خدا می‌خواهد فقط به دستِ او ظاهر کند. دیگران نه اینکه نفسِ ضعیف دارند و این نفسِ قوی دارد؛ بلکه حتی اگر نفسِ قوی هم داشته باشند، نمی‌توانند انجام بدهند؛ چون این خداست که دارد کار را به این شخص تخصیص می‌دهد.

اینجا که می‌گوید: «أن یکون من قبل الله تعالی و به أمره»، اشاره به همان شرطی دارد که متکلمین دارند؛ و گویا می‌خواسته قولِ حکما را رد کند. حکما می‌گویند نفس باید قوی باشد و کار را خودش انجام دهد؛ اما این‌ها می‌گویند نه، یا کار را باید خدا انجام دهد یا باید این نبی به امرِ خدا انجام دهد، و قوتِ نفسِ نبی کافی نیست.

نقد دیدگاه ابن‌سینا در باب وحی و کلام الهی

سوال: [در مورد وحی]:

پاسخ: بله، آن آقایی که این حرف را زده، حرف‌ها را خوب فهمیده و خوب تطبیق کرده است. در نمط دهم «اشارات»، ابن‌سینا این‌طور می‌گوید: وحی را خدا در قوه عاقله نازل می‌کند، بعد تمام می‌شود؛ یعنی وحیِ کلی که در عاقله وارد شده، به متخیله سپرده می‌شود و جزئی می‌شود. بعد متخیله این را در حسِ مشترک می‌ریزد و در حسِ مشترک دیده می‌شود و شنیده می‌شود، بعد بر زبان جاری می‌شود. یعنی خودِ نبی این کار را می‌کند. لازمه حرفِ او — البته شاید خودش در نظر نداشته باشد، ولی لازمه حرفش این است — که کلامِ وحی، کلامِ خدا نباشد. آن کلیِ وحی و آن صورتِ معقوله وحی برای خداست، اما این تلفظات برای خودِ نبی است.

از ظاهرِ کلامِ ابن‌سینا برمی‌آید که این قرآن باید ساخته نبی باشد؛ البته شاید این را تصریح نکرده باشد، ولی کلامش این را افاده می‌کند. چون ایشان این‌طوری تفسیر می‌کند که وحی در قوه عاقله وارد می‌شود و بقیه‌اش با قوای ادراکیِ خودِ نبی انجام می‌شود تا به مرحله تلفظ برسد.

سوال: [در مورد امور جزئی در وحی]:

پاسخ: در هر صورت در قوه عاقله نازل می‌شود و بعد می‌آید خیال می‌شود. آن امرِ جزئی را هم می‌توان کلی تصور کرد؛ حتی یک واقعه روزمره را شما می‌توانید کلی تصور کنید و تمام خصوصیاتش را هم کلی تصور کنید. منتها این کلی‌ای است که فقط بر یک فرد صدق می‌کند؛ یعنی مجموعه‌ای از کلیات که فقط در یک نفر یافت شده است، لذا شما از دریچه کلی همین یک نفر را می‌بینید. چرا؟ چون جای دیگر منطبق نمی‌شوند. مثلاً «سفیدی» که یک امر کلی است، بر انسان‌های دیگر منطبق می‌شود؛ ولی «سفیدی» به علاوه «تولد در این زمان» و «پسرِ فلانی بودن» و «پدرِ فلانی بودن»؛ این‌ها هرکدام امرِ کلی هستند، اما مجموعه این کلیات فقط بر یک نفر صادق است.

ادامه تبیین کیفیت وحی از منظر حکما

نگاه می‌کنید؛ این یک مصداق بیشتر ندارد. نگاه از دریچه کلی به یک فرد است. یعنی تلقی‌ای که صورت می‌گیرد، کلی است و سپس بر شخص پیاده می‌شود. در آن مواردِ وحی نیز اگر بخواهد چیزی افاضه شود، ابتدا کلی تلقی شده، سپس با قوه خیال جزئی می‌گردد تا در نهایت بر زبان جاری شود. این سخنِ آن‌هاست؛ نمی‌خواهم بگویم لزوماً درست است، اما وحی را این‌گونه توضیح داده و توجیه کرده‌اند.

البته این مبنا را نیز دارند که گاهی افاضه مستقیماً بر قوه خیال صورت می‌گیرد و دیگر لازم نیست ابتدا کلی باشد؛ بلکه از همان آغاز به‌صورت جزئی افاضه می‌شود. اما پس از آنکه به‌صورت جزئی افاضه شد، باز هم قوای ادراکی بقیه مراحل را انجام می‌دهند. پس به دو صورت بیان کردند.

باز هم کارِ خداست که ادراک شده است.

سوال:

پاسخ: بله، دو نوع وحی داریم: یکی وحی کلی و دیگری وحی جزئی. اگر کلی باشد، در قوه عاقله نازل می‌شود و اگر جزئی باشد، در قوه متخیله نازل می‌گردد. آن وحی کلی را نیز در نهایت، قوه متخیله دریافت کرده و جزئی می‌کند؛ علی‌أی‌حال جزئی می‌شود. حالا یا از ابتدا جزئی افاده شده یا تبدیل به جزئی گشته است؛ پس از آنکه تبدیل به جزئی شد، بقیه مراحل توسط خودِ قوای انسانی و قوای نبی انجام می‌گیرد. [جناب خواجه] چنین گفته است.

خب، ظاهراً نمی توانیم متن را بخوانیم و در اینجا توقف می کنیم.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص349.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص350.
[3] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص351.