90/09/04
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله سوم در وجوب عصمت /لزوم عصمت پیامبران در گناهان کبیره و صغیره
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
[صفحه ۳۴۹، سطر اول].
المسألة الثالثة في وجوب العصمة
قال: و يجب في النبي العصمة ليحصل الوثوق فيحصل الغرض [1]
در این مسأله، چنانکه از عنوان آن پیداست، بحث در این است که آیا پیامبر باید معصوم باشد یا خیر. در نوع کتب کلامی، در این بحث اینچنین گفتهاند: آیا لازم است نبی قبل از بلوغش معصوم باشد و بعد از بلوغ، یا کافی است که بعد از بلوغش باشد؟ همچنین لازم است قبل از نبوت معصوم باشد یا کافی است که بعد از اینکه به نبوت مبعوث شد معصوم باشد؟ و همچنین این بحث هست که مصون بودن او از گناهان کبیره و از صغیره هم لازم است؟ و باز این بحث مطرح است که آیا علاوه بر گناه، باید از اشتباه و سهو هم مصون باشد و امثال اینها؟ مباحث به این صورت بهطور کلی مطرح میشود.
شیعیان معتقدند که عصمت در همه موارد واقع است؛ هیچ موردی را استثنا نمیکنند. از زمانی که متولد میشود باید معصوم باشد؛ نه فقط در زمان نبوت، بلکه در زمان طفولیت نیز معصوم از گناه، معصوم از خطا، معصوم از سهو و همه چیز است.
اکنون ایشان به این صورت وارد بحث نمیشوند؛ بلکه در مورد صغیره و کبیره بحث میکنند. میفرماید که بعضی از افراد گفتهاند که پیامبران میتوانند مرتکب صغیره و کبیره، هر دو بشوند؛ یعنی عصمتی از صغیره و کبیره، هیچکدام نیست. گروهی گفتهاند نسبت به کبیره باید معصوم باشد، اما نسبت به صغیره اختلاف کردهاند. بعضی از همینها که صغیره را اجازه میدهند، گفتهاند از روی سهو میتواند مرتکب باشد، نه عمداً. بعضی گفتهاند علیسبیلالتاویل (با تأویل) میتواند مرتکب صغیره باشد؛ یعنی به گونهای این را توجیه کند که مرتکب شده باشد و توجیه داشته باشد. قول سوم این است که نه، صغیره را عمداً و سهواً با توجیه و بدون توجیه میتواند مرتکب باشد؛ چون ثوابش آنقدر زیاد است که میتواند این گناه صغیره را پاک کند. این سه قول در مورد صغیره هست.
پس قول اول این بود که صغیره و کبیره را میتواند مرتکب شود.
قول دوم این بود که صغیره را میتواند مرتکب شود؛ منتها در ارتکاب صغیره سه مبنا بود: یکی اینکه سهواً مرتکب میشود؛ دوم اینکه طبق تأویل و توجیه مرتکب میشود؛
و سوم اینکه در هر حال میتواند مرتکب شود، چون ثوابهایش زیاد است و مستغرق در ثواب است و آن را پاک میکنند.
اما نظر مصنف این است که مطلقاً ممکن نیست که مرتکب صغیره و کبیره بشود و حتماً نه تنها از اینها، بلکه از سهو و به این صورت [خطا] هم باید معصوم باشد. مصنف سه دلیل بر مدعای شیعیان اقامه میکنند. وقتی به این دلایل رسیدیم، آنها را جدا جدا تبیین میکنم. اکنون کلام مصنف را هم من نمیخوانم؛ چون کلام مصنف اشاره به این سه دلیل است و من این سه دلیل را در خارج نگفتم تا بتوانم عبارت را معنا کنم. انشاءالله بعد از اینکه بیان شد، عبارت مصنف خوانده میشود.
تبیین مدعا و آراء مخالفین
«المسألة الثالثة: فی وجوب العصمة. قال المصنف: و یجب فی النبی العصمة لیحصل الوثوق».
واجب است که معصوم باشد؛ این مدعا است.
«لیحصل الوثوق» که دلیل شروع میشود که آن را بیان کردم بعداً میخوانیم. پس مدعا معلوم است که در نبی عصمت لازم است و دلایل آن را انشاءالله وقتی توضیح دادم، تطبیق خواهیم داد.
«أقول: اختلف الناس هنا فجماعة المعتزلة جوزوا الصغائر على الأنبياء » (یعنی در باب عصمت)، جماعتی از معتزله اجازه دادند صغائر را بر انبیا. آنهایی که اجازه صغائر دادند، به سه گروه تقسیم شدند: گروه اول گفتهاند: «إما علی سبیل السهو»؛ یعنی نبی میتواند مرتکب صغیره شود، منتها سهواً؛ عمداً اجازه ندادند. «کما ذهب إلیه بعضهم».
گروه دوم: «أو علی سبیل التأویل»؛ یعنی سهوی نیست، عمداً انجام میدهد ولی راه برای توجیه دارد؛ میتواند یکجوری توجیه کند که من چرا مرتکب صغیره شدم و راه فرار برای خودش داشته باشد. در این صورت مجاز به ارتکاب صغیره هست. «کما قاله قوم من المعتزلة». این دو قول.
قول سوم: «أو مطلقاً»؛ یعنی صغیره مطلقاً واقع میشود. « لأنها تقع محبطة بكثرة ثوابهم»؛ یا «محبطة»؛ زیرا چنین صغائری همهشان حبط میشوند. چرا حبط میشوند؟ «بکثرة ثوابهم»؛ یعنی به سبب کثرت ثواب؛ چون انبیا ثوابهای بسیار در اختیارشان هست، میتوانند به توسط آن ثوابهای کثیر، صغایرشان را محو و پاک کنند. بنابراین ارتکاب صغائر هیچ ضرری به آنها وارد نمیکند. این قول اول بود که ارتکاب صغائر را اجازه میداد، منتها به یکی از سه وجهی که توضیح داده شد.
قول دوم این است که هم ارتکاب صغائر و هم ارتکاب کبائر را در انبیا تجویز میکنند؛ «و ذهبت الأشعرية و الحشوية إلى أنه يجوز عليهم الصغائر و الكبائر إلا الكفر و الكذب». منتها کذب در تبلیغ و کفر را استثنا کردهاند. این دو مورد جایز نیست، چون مربوط به شغلشان است؛ اینها میخواهند از جانب خدا تبلیغ کنند، نمیشود کاذب باشند. اگر کاذب باشند، خلافِ خبری را میرسانند که خدا به آنها گفته است که ابلاغ کنید؛ پس ابلاغ نمیکنند یا خلاف ابلاغ میکنند. کفر هم ممکن نیست، چون از کفر بیزاری دارند؛ بالاخره دارند ادعا میکنند ما از جانب خدا آمدهایم و با کفر نمیتوانند بگویند ما از جانب خدا آمدهایم. پس این دو تا برایشان ممنوع است: کفر ممنوع است و کذب در تبلیغ ممنوع است. بقیه موارد را تجویز کردهاند.
تعریف حشویه
حشویه گروهی هستند که از بین مبتدعه، کسانی که بدعتگزارند؛ از بین معتزله، مرجئه، شیعه، خوارج؛ از بین همه اینها ما حشویه داریم. یعنی حشویه گروهی هستند که از معتزله، گروهی از مرجئه، گروهی از جهمیه، گروهی از شیعه و گروهی از خوارج؛ همه اینها را شامل میشود و به گروه خاصی اختصاص ندارد. از بین همه گروهها اینها وجود دارند و قانونشان این است که به ظواهر آیات الهی عمل میکنند و قائل به تجسیم هستند. ﴿الرحمن علی العرش استوی﴾[2] را میبینند و دقیقاً همان را میبینند و تأویل نمیکنند؛ به همان ظواهر عمل میکنند و قائل میشوند که خدا جسم است و امور دیگری را هم به خدا نسبت میدهند که بقیه حاضر به نسبت دادن نیستند.
ادامه تبیین آراء در باب عصمت و دلیل اول امامیه
[حشویه] را نوعاً کافر حساب میکنند و میگویند که فرقههای گمراه شده در شریعت اسلامی هستند. خب، وقتی که در مورد خدا آنچنان تفکر کنند، هیچ مشکلی نیست که پیامبر را [معصوم] ندانند؛ بلکه ارتکاب صغائر و کبائر را برای پیامبران تجویز میکنند. اگر در مورد خدا اینطور فکر میکنند، هیچ مشکلی ندارد که در مورد پیامبر هم اینطور فکر کنند.
«و قالت الإمامیة»؛ امامیه گفتهاند که عصمتِ انبیا لازم است. بیان کردم زمانش را تعیین کردهاند که ایشان دیگر نقل نکرده است؛ گفتهاند از اول تا آخر؛ اختصاص به دوران نبوت ندارد و در همه حال باید معصوم باشد.
دلیل اول امامیه: تحصیل غرض و وثوق
وجوه دلیل بر قول امامیه وجوهی است؛ به اقوال دیگر اصلاً توجه نمیکنیم و قبولشان نداریم، ولی قول امامیه را نقل میکنیم و سه تا دلیل برای آن میآوریم.
دلیل اول: غرض از بعثت انبیا، رساندن احکام الهی است. اگر انبیا مرتکب گناه بشوند، مردم اطمینانشان را نسبت به آنها از دست میدهند؛ و وقتی اطمینان را از دست دادند، تبلیغات آنها را و احکام الهی را که آنها بیان میکنند، قبول نمیکنند. اطمینانی ندارند و قهراً غرض از رساندن احکام الهی فوت میشود. پس عصمت باعث میشود که غرض از بعثت تحصیل شود. در مقابل، خلافِ عصمت باعث میشود که غرض فوت شود. خب، وقتی عملی انجام میشود و غرضی برای آن در نظر گرفته میشود، باید آن غرض تأمین و تحصیل بشود. ارسال رسول به خاطر غرض است؛ اگر غرض حاصل نشود، ارسال لغو است. پس باید جوری انبیا را قرار دهیم که ارسالشان لغو نباشد؛ یعنی باید اینها را معصوم بدانیم. این دلیل اول است.
پس برای اینکه وثوق و اطمینانِ رعیت حاصل شود و در نتیجه غرض از ارسال نبی تحقق پیدا کند، باید انبیا معصوم باشند. اگر معصوم بودند، مردم به آنها مطمئن میشوند و بعد از اطمینان، احکامی را که آنها بیان میکنند میپذیرند؛ و الا اگر نپذیرند، نقض غرض میشود. برای اینکه نقض غرض نشود، عصمت لازم است. پس دلیل اول در وجوب عصمت، «تحصیل غرض» است. تحصیل غرض واجب است و مقدمات تحصیل غرض هم — که از جمله آنها عصمت است — واجب است.
سوال: [در مورد اشکالِ اختصاص عصمت به دوران نبوت]:
پاسخ: آنهایی که در آن مدتی که در آن نبوت ندارند گناه را اجازه کردهاند، خودشان مرتکب گناه بودهاند. اگر اشکال شما را قبول کنیم، باید عصمت را اختصاص دهیم به دوران تبلیغ؛
سوال:
پاسخ: بله، حتی در دوران بلوغ هم هنوز قبل از نبوت لازم نیست که اینها معصوم باشند، تا چه برسد به اینکه قبل از آن معصوم باشند. اهلسنت همین را میگویند؛ بعضی از آنها همین را میگویند که در زمان نبوت باید باشد و الا قبلش لازم نیست.
اما توجه داشته باشید که اطمینان هرچه بیشتر باشد، بهتر است. در صورتی که شخصی در زمان قبل از بعثت، مثل بقیه هر کاری دلش میخواسته میکرده، ما چه ضمانتی داریم که این شخص در زمان نبوت گناه نکند؟ شاید مخفیانه گناه کند. میتوانیم ادعا کنیم در زمان نبوت، اگر از اول ابایی از گناه نداشته، حالا که به نبوت رسیده از کجا معلوم است که گناه نکند؟ شاید این شخص در آن لحظات، گناهان مخفی بکند؛ این احتمال را به ما میدهد.
دوم اینکه اطمینان را باید بیشتر کنیم؛ اطمینانِ کاملِ رعیت در صورتی است که بدانند این نبی از اول پاک بوده است. یک جایی به او اعتقاد دارند؛ اگر ثابت بشود که قبلاً پاک نبوده و حالا پاک شده است، اطمینان پیدا میکنند ولی اطمینان، اطمینانِ کامل نیست. باز یک گوشه دلشان چرکین است. مثلاً فرض کنید لیوانی از اول پاک باشد؛ در این لیوان برای ما آب بیاورند. اما اگر لیوانی نجس باشد — نجسی که مورد تنفر ماست، نه نجس معمولی؛ نجسی متنفر مثل نجاست — این را خالص کنند، پاکش کنند، صابون بزنند و بعد آب برای ما بیاورند؛ باز هم انسان رغبت نمیکند آن را بنوشد.
سوال:
پاسخ: بله، به قول شما آفتاب که از اول نتابیده، فقط در تشت گذاشته شده است. انسان حاضر نمیشود بنوشد. با اینکه به لحاظ فقهی پاک است، اما طبع انسان نمیپذیرد. وقتی که از اول تنفر از چیزی پیدا کرد، دیگر بعدش نمیتواند آن را هضم کند. این یکی از دلایل مهمی است که ما بر عدم امامت خلفای ثلاثه داریم؛ همین است. اینها قبلاً مشرک بودهاند. قبلاً مشرک بودهاند؛ مشرک یعنی چه؟ یعنی از نجاست بدتر؛ از این لیوانِ پر از نجاست بدتر. حالا پاکش کنید؛ پیامبر آمد، ایمان آورد، پاکش کنید، کاملاً هم پاکش کنید. این به ولایت و خلافت نمیرسد؛ صلاحیت ندارد. به خاطر اینکه کسی او را به عنوان امام قلبی نمیپذیرد؛ بله، به زور و اکراه چرا، قبولش میکند؛ اما آنطور که دل به سمت او جذب بشود، جذب نمیشود؛ مگر کسی که نفهمد شرک چیست. اگر کسی شرک را نجاست بداند — که بایدم بداند — هیچوقت به سمت مؤمنی که سابقاً مشرک بوده جذب نمیشود. مؤمنی را قبول میکند که هیچ سابقه لاحقهای نداشته باشد. از دلایل مهم برای خلافت امیرالمؤمنین (ع) همین است که ایشان اصلاً در رأس مشرکین نبودند، بلکه حنیف بودند و کاملاً پاک هستند. انسان به ایشان اطمینان کامل دارد و جاذبه تام برایشان هست؛ برخلاف خلفا که قبلاً مشرک بودند. حالا ممکن است کسی چون نجاستِ شرک را نمیداند بپذیرد، ولی اگر شرح بدهیم که شرک یعنی چه، حتی سابقه یک لحظه شرک هم پیش او مایه تنفر است.
ادامه تبیین دلایل عصمت
سوال: [در مورد مثال لیوان نجس]:
پاسخ: بله، این یکی از وجوه است.
« أحدها أن الغرض من بعثة الأنبياء عليهم السلام »[3] ؛
یعنی غرض از بعثت انبیا تنها با وثوق و پذیرش رعیت حاصل میشود.
« إنما يحصل بالعصمة »؛ و وثوق تنها با عصمت حاصل میشود.
« فتجب العصمة تحصيلا للغرض »؛ پس عصمت واجب است تا غرض بعثت حاصل شود؛ و الا اگر غرض بعثت حاصل نشود، لغو است و لغو بر حکیم محال است.
بیان این مطلب این است که: « و بيان ذلك أن المبعوث إليهم لو جوزوا الكذب على الأنبياء و المعصية »؛ اگر رعیت، معصیت را بر انبیا تجویز کنند، « جوزوا في أمرهم و نهيهم و أفعالهم التي أمروهم باتباعهم فيها ذلك »؛ در امر و نهی و افعال آنها — که مأمور به تبعیت از آنها هستند — اعتماد نمیکنند. افعالی که گفته شده است الگو باشد برای شما.
«لجواز ذلک»؛ یعنی اگر کذب و معصیت را بر انبیا تجویز کنند، احتمال میدهند که این تبلیغات، تبلیغاتی باشد که غیرقابل وثوق باشد. و هنگامی که این احتمال را در امر و نهی و افعال انبیا میدهند، « و حينئذ لا ينقادون إلى امتثال أوامرهم »؛ یعنی اطاعت نمیکنند و به سمت امتثال اوامر نمیروند.
« و ذلك نقض للغرض من البعثة »؛ و این نقض غرض است. برای اینکه این نقض غرض لازم نیاید، باید گفت که اینها باید از همان اول معصوم باشند. این دلیل اول.
دلیل دوم: لزوم اجتماع ضدین در صورت عدم عصمت
دلیل دوم این است که اگر معصیتی از نبی صادر شد، برای ما که رعیت او هستیم، یکی از دو حال اتفاق میافتد: یا واجب است که از او متابعت کنیم، یا واجب است که با او مخالفت کنیم. مخالفت با نبی جایز نیست، چون نبی مبعوث شده و رعیت موظف است اطاعت کند؛ مخالفت نباید انجام بشود. پس باید متابعت باشد.
متابعت در معصیت یعنی چه؟ اگر نبی مرتکب معصیت شد، از یک طرف واجب است متابعت کنم این معصیت را، چون فعلِ نبی است و من باید مطیعِ فعلِ نبی باشم؛ و از طرف دیگر واجب است ضدِ این معصیت را انجام دهم (یعنی مخالفت کنم)، زیرا که این معصیت است و معصیت نباید انجام شود. پس واجب است که من دو عملِ مخالفِ هم انجام دهم: هم او را در این معصیت متابعت کنم (زیرا اطاعت از نبی واجب است)، هم با او در این معصیت مخالفت کنم (زیرا این کاری که کرده معصیت است و مخالفت با معصیت واجب است). پس بر من واجب است دو کار انجام دهم: هم مرتکب معصیت بشوم (زیرا از نبی صادر شده) و هم ضدِ معصیت را انجام دهم (زیرا معصیت نباید انجام شود)؛ و این میشود جمع کردن بین ضدین و جمع کردن بین متنافیین. این باطل است.
پس باید گفت که کارِ نبی حتماً باید غیرمعصیت باشد؛ چه معصیت کبیره و چه معصیت صغیره. در این صورت من هم باید متابعت کنم و دیگر ضدِ متابعتِ آنها واجب نیست؛ فقط این طرف واجب میشود: متابعت. اگر نبی مرتکب معصیت نشد، بر رعیتش واجب است اطاعتِ تنها. پس اگر مرتکب معصیت شد، بر رعیت هم واجب میشود اطاعت و هم واجب میشود مخالفت؛ و این تناقض است.
سوال:
پاسخ: ما «قول نبی»، «فعل نبی» و «تقریر نبی» را حجت میدانیم. اگر کاری انجام داد، مثل این است که دستور داده است. خب، اگر معصیت انجام بدهد، مثل این است که به من دستور بدهد تو معصیت کن؛ از باب اینکه دستور داده، بر من واجب میشود معصیت کردن، و از باب اینکه معصیت است، بر من حرام میشود معصیت کردن. یک فعل میشود هم حرام و هم واجب؛ و این محال است. این غیر از آن پلیسِ سرِ چهارراه است؛ او فقط هدایت میکند و بقیه کاری به او ندارند، اما نبی واجبالاتباعِ کامل است و نمیشود این را مقایسه کرد با کسی که فقط هدایت میکند.
او ما را موظف میکند که اطاعت کنیم؛ اگر امری کرد باید اطاعت کنیم و اگر فعلی انجام داد نیز باید اطاعت نماییم. فعل او مانند امر اوست. خب، فعلِ معصیت مانند این است که امر به معصیت کند. چگونه؟ اگر امر به معصیت قبیح است، فعل او نیز چون واجبالاتباع است، به منزله امر است. اگر فعل او واجبالاتباع باشد — به خاطر نبی بودن — و از آن طرف، این فعل به خاطر معصیت بودن، ضدش واجب شود، لازم میآید که هم اتباع واجب باشد و هم مخالفت واجب گردد؛ که این اجتماعِ متنافیین است. برای اینکه این محذور پیش نیاید، باید قبول کنیم که نبی هیچگاه معصیت نمیکند؛ یعنی امر به معصیت نمیکند و شأنش منزه از معصیت است. بنابراین همیشه اطاعت میشود. وقتی ما میدانیم که باید از او اطاعت کنیم، و اطاعت از او یعنی انجام فعل حسن — چون معصیتی ندارد — همه افعالش حسن میشود و ما هم باید اطاعت کنیم و فعل او، یعنی همه افعال حسن را انجام دهیم؛ این دیگر مشکلی ندارد. اما اگر معصیت بکند، مشکل پیدا میشود.
الثاني أن النبي تجب متابعته فإذا فعل معصية فإما أن تجب متابعته أو لا
اصلاً نبی واجبالمتابعه است؛ نبی انسانی است که متابعتش واجب است و باید از او اطاعت کنند. وقتِ صدورِ معصیت، یا واجب است که در معصیت متابعتش کنند یا واجب نیست. اگر متابعت واجب نباشد، فایده بعثت باطل میشود؛ چون فایده بعثت این است که رعیت اطاعت کنند و به کمال لایق برسند. و الثاني باطل لانتفاء فائدة البعثة و الأول باطل اگر بنا باشد اطاعت نکند، فایده بعثت منتفی میشود. و شق اول یعنی وجوب متابعه در معصیت نیز باطل است؛ زیرا معصیت «لا یجوز فیها الاتباع». مصنف با قولش به این مطلب اشاره کرد: «و وجوب متابعته و ضدها»؛ یعنی هم متابعت واجبه و هم ضد متابعت واجبه. لأن المعصية لا يجوز فعلها و أشار بقوله لوجوب متابعته و ضدها إلى هذا الدليل هم متابعت و هم عدم متابعت؛ شیء و عدمش هر دو واجب باشند، میشود وجوب نقیضین. چرا هم واجب است متابعت و هم واجب است ضد متابعت؟ لأنه بالنظر إلى كونه نبيا تجب متابعته و بالنظر إلى كون الفعل معصية واجب است متابعت به خاطر اینکه او نبی است؛ و واجب است ضد متابعت به خاطر اینکه کار او اصلاً معصیت است. با نظر به اینکه این فاعلِ معصیت نبی بوده، وجوب متابعه دارد، و با نظر به اینکه فعل معصیت است، «لا یجوز اتباعه»؛ یعنی «یجب ضد متابعته». این دلیل تمام.
دلیل سوم: لزوم ایذاء نبی در صورت وقوع معصیت
دلیل سوم: اگر نبی معصیت کند، بر ما که رعیتیم امر به معروف و نهی از منکر واجب میشود. فرقی نمیکند؛ ما باید هر کسی را که مرتکب منکر میشود نهی کنیم و هر کسی را که معروفی را ترک میکند، امرش کنیم. امر به معروف و نهی از منکر در حقانیت نسبت به هر کسی جاری است؛ آن کس میخواهد فردی معمولی باشد یا نبی باشد. خب، پس لازم است بر ما در صورتی که معصیتی را از نبی ببینیم، او را نهی کنیم؛ و نهی از منکر آزاردهنده است. پس ما با نهیای که نسبت به نبی اجرا میکنیم، او را آزار میدهیم و ایذاء نبی حرام است. پس لازم میآید که نهی از منکر در اینجا حرام باشد — چون موجب ایذاء نبی است — در حالی که نهی از منکر حرام نیست، بلکه واجب است. پس اگر نبی بخواهد معصیت کند، مستلزم این است که نهی از منکر در این مورد حرام شود، و حرمتِ نهی از منکر باطل است؛ پس معصیتِ نبی باطل است.
« الثالث أنه إذا فعل معصية وجب الإنكار عليه »؛ یعنی بر رعیت واجب است که بر او انکار کنند، یعنی نهیاش کنند. « لعموم وجوب النهي عن المنكر »؛ یعنی منکر مخصوص رعیت نیست؛ اگر نبی مرتکب منکر شد، باید نهی شود. « و ذلك يستلزم إيذاءه و هو منهي عنه و كل ذلك محال »؛ نهیِ نبی مستلزم ایذاء اوست.
سوال:
پاسخ: بله، سهوا اگر مرتکب بشود، تذکر باعث ناراحتی میشود. نهی از منکر باعث ایذاء میشود؛ برای همین است که همه از آن استقبال نمیکنند.
سوال:
پاسخ: استقبال میکنند، ولی بالاخره فشاری هست و رنجآور است. میبینید در مقابلش حتی متدینین گاهی ناراحتی و رنجش ضعیفی پیدا میکنند. اگر استقبال میکرد، از این جهت استقبال میکند که میگوید مرا از این ذنب نجات دادی، ولی بالاخره ناراحت میشود. استقبالش از این جهت است که دارد او را پاک میکند، و الا لااقلش ناراحت میشود که چرا من این منکر را مرتکب شدم؛ و لااقل رنجش مییابد از اینکه به او تذکر داده میشود. بنا بر این، نبی واجبالاحترام است؛ من چطوری نهیاش کنم؟
سوال:
پاسخ: چون احتمال این زیاد است که ایذاء باشد. ایذاء نبی با ایذاء مؤمن فرق میکند. در نهی از منکرِ مؤمن، او اذیت میشود ولی اینجا ما دستور داریم که نهی را اجرا کنید و بر منکر اعتراض کنید ولو ناراحت بشود؛ اما در مورد نبی، ناراحت کردن او جایز نیست. در آنجا شما میفرمایید که در مؤمنی که گناه کرده، ما اجازه داریم که ایذاء بکنیم و ایذایش هم مشکلی ندارد؛ اما در مورد نبی، ایذاء او جایز نیست، مگر شما ثابت کنید که ایذاء نبی اشکال ندارد. اگر ثابت کردیم که اشکال ندارد، مثل ایذاء مؤمن میماند؛ اما ایذاء مؤمن در جایی که مرتکب منکر شده ایذای مؤمن همینطوری جایز نیست؛ «یؤذون الله لعنه الله».
سوال:
پاسخ: بله، ولی در مورد حضرت رسول گفتهاند ممنوع است. البته ببینید، اگر به اصل قضیه توجه کنید، رسول اصلاً معصیت نمیکند؛ چون اصلاً موضوعی برای ایذایش پیدا نمیشود، ایذای اینچنینی پیدا نمیشود. مؤمن ممکن است معصیت کند؛ البته مؤمنِ حسابی هم معصیت نمیکند، ولی باز بالاخره احتمال معصیتش هست. ما نمیخواهیم اینجا استثنا کنیم.
سوال:
پاسخ: نه، این مسئله جدیدی است. الآن دارم میگویم اگر ما توجه بکنیم، اصلاً موضوع برای ایذاء پیدا نمیشود. این دلیل نیست که اگر ما بخواهیم با حرمت ایذاء ثابت کنیم گناه نمیکند، الآن چون میگوید گناه نمیکند پس ایذاء اصلاً تحقق پیدا نمیکند و دور [لازم میآید]؛ نه، نمیخواهم این را عرض کنم. نمیشود این کار را بکنیم... ولی میخواهم بگویم با قطع نظر از دلیل، اصلاً نبی گناهی نمیکند تا اینکه ما نهیاش کنیم و بعد ایذایش تحقق پیدا کند. میخواهم این را عرض کنم، ولی این دلیل نیستها! این همین یک توضیحی است که دارم همینطوری عرض میکنم.
دلیل همان است که گفته شد: اگر نبی بخواهد عصیان کند، مستلزم این است که ما نهی از منکرش کنیم و نهی از منکر ایذاء است. پس گناه کردنِ نبی مستلزم این است که بر ما واجب گردد اذیت کردن او، در حالی که بر ما حرام است اذیت کردن او. ایشان میگوید: «و کل ذلک محال». «کل ذلک محال» مربوط به هر سه دلیل است. البته اگر کسی خواست مربوطش کند به دلیل سوم، باز هم اشکال ندارد؛ اینجا هم میتواند بگوید که انکار بر نبی محال است، وجوب نهی از منکر نسبت به نبی محال است، ایذای نبی محال است؛ «کل ذلک» یعنی همین سه تایی که در خودِ همین دلیل سوم گفتیم. هرگونه «کل ذلک» را شما حالا میتوانید معنا کنید.
تطبیق متن کتاب
خب، حالا که این سه دلیل روشن شد، عبارت خواجه را تطبیق میکنیم؛ دیگر احتیاج به تطبیق چندانی نیست. «و یجب فی النبی العصمة»؛ واجب است عصمت، اولاً «لیحصل الوثوق»؛ تا رعیت اطمینان پیدا کنند و در نتیجه غرض از بعثت حاصل شود. اگر عصمت نباشد، اطمینان نیست و غرض فوت میشود. این دلیل اول. «و لوجوب متابعته و ضدها»؛ یعنی اگر عصمت در نبی نباشد، لازم میآید که هم متابعت نبی واجب شود و هم ضد متابعت واجب شود؛ که این دلیل دوم بود با توضیحش. سوم: «و لزوم الإنکار علیه لو عصى»؛ اگر نبی معصوم نباشد، لازم میآید وجوب انکار بر او؛ یعنی واجب است بر رعیت که بر او انکار کنند و او را نهی کنند، «و هو یستلزم ایذاءه»؛ و نهی مستلزم ایذای اوست، «و هو محرم»؛ و ایذایش حرام است. پس بنابراین عصمت نداشتنِ او باطل است. همانطور که توجه میکنید، با دلیل خارج بهطور مختصر روشن شد.
پاسخ به شبهه ایذای سازنده (مثال جراحی)
سوال: [در پاسخ به این سؤال که] اگر معلم به عنوان — بگویم — کمک کردن باشد، باز فرض کنید یک مشکلی پیدا کرد؛ جراحی کارش چه بود؟ بالاخره مستلزم [ایذاء است] و به عنوان نجات [انجام] میشود.
پاسخ: بله، اگر نبی مریض شده باشد و ما بخواهیم مثلاً به قول شما جراحیاش کنیم، مثال خوبی است. آیا ایشان اذیت میشود؟ آیا این اشکال دارد یا نه؟ اگر راضی نباشد، بله اشکال دارد؛ اگر راضی باشد و خودش اقدام کرده باشد، عمل جراحی اشکال ندارد. پس در بعضی از موارد اشکال ندارد. اگر خودش را در معرض گذاشته باشد، در معرض جراحی گذاشته باشد، اشکال ندارد. ولی آن نبی که معصیت میکند، خودش را در معرض [نهی] نگذاشته است؛ نمیگوید من میخواهم معصیت کنم [تا نهی شوم]. یعنی از نظر نبی بودن اشکال ندارد، ولی از نظر ایمان چرا؛ خودش را در معرض [گناه] نمیگذارد. اگر میخواهد [گناه کند]، خودش را در معرض [نهی] نمیبیند و توقع ندارد کسی نهیاش کند؛ وقتی نهیاش میکنند، مشکل پیش میآید.
اگر اشکال شما بر دلیل سوم وارد باشد، دلیل اول و دوم کار خودش را کرده است. دلیل سوم را شما دارید اشکال میکنید؛ گیرم که بر دلیل سوم اشکال باشد، دلیل اول و دوم کارگر است. ما فعلاً اصرار نداریم که شما دلیل سوم را قبول کنید؛ شاید اشکال شما بر دلیل سوم وارد باشد که میفرمایید اینجا ایذاء سازنده است و ایذای سازنده اشکال ندارد؛ یا بعضیها فرمودهاند که اینجا ممکن است نبی اصلاً اذیت نشود، بلکه خوشحال هم بشود که به او تذکر بدهند، چنانچه بعضی استقبال میکنند از نهی.
بررسی آیات موهم خلاف عصمت
سوال:
پاسخ: اینها ثابت شد در مورد نبی. حالا از اشکال دیگرش برمیگردد به جوازهای مثلاً سهو و فراموشی. در جمعبندی، آنهایی که در مورد عصمت است که ما در انبیا واجب میدانیم، یک دلایلی و یک اشکالاتی هم در مقابل هست که آن اشکالات را گفتهاند؛ و کتاب «تنزیه الانبیاء» از سید مرتضی برای پاسخ به این اشکالات نوشته شد. در مورد حضرت یوسف (ع) میگوید: ﴿و لقد همّت به و همّ بها﴾[4] . «همّ بها» یعنی چه؟ چطور پیغمبر تصمیم زنا را میگیرد، آن هم با زن شوهردار؟ ظاهر آیه اینطوری است: «همّ بها». خب این خودش خدشهای بر عصمت نیست؟ سید مرتضی جواب میدهد: ﴿لولا أن رأی برهان ربه﴾. اگر برهان رب را که همین اگر عصمت نبود، ایشان هم گرفتار میشد؛ اما [گناه] نکرد. یعنی اگر یک فرد معمولی بود، او هم گرفتار میشد، همانطور که آن زن گرفتار شد، یوسف (ع) هم گرفتار میشد؛ اما «برهان رب» را دید. برهان رب یعنی همان حقیقت عصمت.
[در پاسخ به سؤالی]:
پاسخ: بله، کلمه «لولا» در آیه، مطلب را درست میکند؛ یعنی «اگر برهان پروردگارش را ندیده بود» [چنین میشد]. این «همّ» (قصد) برای آن زن قطعی بود، اما برای یوسف (ع) مشروط به عدم رؤیت برهان گشت.
سوال:
پاسخ: نه، این «لولا» و انزجار، مربوط به یوسف (ع) است. آیه نفرموده است «رأت» (آن زن دید)؛ اگر این تعبیر را میآورد که «اگر آن دو برهان رب را نمیدیدند»، بله، ما این را در مورد هر دو پیاده میکردیم؛ اما در مورد آن زن، تعبیرِ «رأت» نفرموده است.
سوال:
پاسخ: «لولا» را آورده و اختصاص به یوسف (ع) داده است؛ پس معلوم میشود که یوسف (ع) «همّ» و قصدی نکرد، بلکه آن زن قصد کرد. یوسف (ع) هم اگر برهانِ رب نبود، همت میکرد؛ این تبیینِ صحیح است.
نقد تفاسیر اسرائیلی و عامه
برخی از یهودیان و بعضی از سنیها — که ظاهراً از یهود گرفته شده است — اینطور جواب میدهند و میگویند: «برهان رب» را دید، به این معنا که [حضرت] یعقوب (ع) را در گوشه بالای اتاق دید که دستش را به دندان میگزد؛ و تا دید پدر دارد این کار را میکند، متنفر شد و دست برداشت. یعنی خواست برود سراغ آن زن، ولی چشمش افتاد به آن گوشه دیوار و دید که پدرش دارد دستش را میگزد و فهمید کار بدی است و دست برداشت! ما اصلاً این حرف را قبول نداریم؛ برهان همان نور عصمت است.
در اینجا به یک اشکال جواب دادند..
تحلیل نحوی آیه (جواب لولا)
سوال: نظم مطلب این است: یک شخص، یک جواب در شرح گفته است که اگر چنین شد، بعضی گفتهاند این دو اتفاق میافتد. این «رؤیت برهان رب» مخصوص یوسف (ع) است و به آن زن ارتباطی ندارد. اینگونه نیست که وقتی ما دو تا پرسون (شخص) داشته باشیم، به هر حال این دو تا معلق بشوند بر آن حکم؛ چه در وقوع و چه در عدم
پاسخ: خیر، «لولا» جوابش «همّ بها» است؛ یعنی «لولا برهان ربه، لقد همّ بها». آن «همّت بهِ» [که مربوط به زن است] اصلاً به «لولا برهان ربه» ارتباطی ندارد و جوابِ «لولا» نیست؛ یعنی جزای آن نیست. اگر عاطفه باشد هم اشکالی ندارد؛ اما جواب نیست. ببینید، یکی مطلق است و یکی مشروط؛ دو تا جمله به هم عرض (در کنار هم) گرفته شدهاند. یکی مشروط است و اشکالی ندارد؛ ما در درسمان اینگونه میگیریم که اینها هماهنگ هستند. حالا جمله مشروط و جمله مطلق در کنار هم باشند، اشکالی ندارد.
سوال:
پاسخ: شما اکنون دارید یکجوری آن «همّ» را به «لولا برهان ربه» میچسبانید، در حالی که اصلاً قابل چسباندن نیست؛ چون «رأی» مذکر آمده است.
سوال:
پاسخ: اصلاً چطور میتوانید آن «همّت» [مؤنث] را با این «لولا رأی» [مذکر] مرتبط کنید؟ راه ندارد؛ نه ادباً، نه ادبیاتاً و نه معناً.
پاسخ به آیات موهم «ذنب» (گناه) در مورد پیامبر (ص)
سوال:
پاسخ: بله، اشاره دیگری هم داشتید که در بعضی آیات، نسبتِ «ذنب» (گناه) به پیغمبر زده شده است؛ روایات هم در این باره زیاد است. حتی اگر صد تا هم باشد، بالاخره یک جواب دارد. در مورد ﴿لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تأخر﴾[5] ، که نسبتِ ذنب به پیغمبر میدهد؛ تمام آیات یا روایاتی که نسبتِ ذنب بودن میدهند، با یک جواب پاسخ داده میشوند.
جواب این است — البته جوابهای متعددی دادهاند — که مراد از «ذنب» در اینجا، «ترک اولیٰ» است. یعنی نبی همیشه باید توجه تام به خدا داشته باشد؛ مثل توجهی که حضرت امیر (ع) در نماز داشتند که وقتی تیر از پایشان کشیدند متوجه نشدند. باید همیشه چنین توجهی داشته باشند؛ ولی نبی وقتی با ما حرف میزند، درسته که حکم الهی را تبلیغ میکند و این وظیفه اوست، ولی در عین حال آنطور توجه تام را ندارد. در آن لحظه، آن توجه تامِ همیشگی را ندارد. خودِ حضرت میفهمیدند که در بیرونِ نماز، آن توجه تام را نداشتهاند؛ این توجه تام نداشتن، باعث افتِ آنهاست و «ترک اولیٰ» برای آنها محسوب میشود. این برای آنها گناه به حساب میآید، اما برای ما گناه نیست. همین مقدار غفلتی که از خدا دارند — ولو در حین آن غفلت دارند وظیفه دیگری را که تبلیغ است انجام میدهند — برای آنها ترک اولیٰ و ذنب محسوب میشود. بعضی اینطوری جواب دادهاند.
جواب بعدی همین است، ولی یک جوابی دارد که همه ما را متنبه میکند؛ هم جواب است و هم باعث خجالت ماست، و آن این است که: پیامبران، پدرانِ امتشان هستند و پدر همیشه جرمِ فرزندان را به عهده میگیرد. کودک شش هفت ساله اصلاً این اشکالی ندارد؛ پدر به درِ خانه [طلبکار] میرود و عذرخواهی و اصرار میکند که: «این [خطای فرزند] را بر ما ببخشید». پدر عذرخواهی میکند، در حالی که کودک متوجه نیست. تمام گناهان ما را پیغمبر گناه خودش حساب میکند؛ میگوید اینها رعیت من هستند، فرزندان من هستند. لذا خود را گناهکار میبیند و از خدا طلب مغفرت میکند. در واقع این «ذنب»، یعنی ذنبِ امت.
لزومی ندارد مضاف در تقدیر بگیریم؛ بعضیها مضاف در تقدیر گرفته و گفتهاند مراد «ذنبِ امتت» (ما تقدّم مِن ذنبِ اُمّتِک) است. میخواهم بیان کنم آن هم درست است و یک جواب محسوب میشود، ولی اصلاً نیاز به تقدیر گرفتن ندارد؛ اگر نگاه بیانی به آن داشته باشید، احتیاجی به تقدیر نیست. «ذنبُک» یعنی همان ذنبی که تو خودت به عهده گرفتی، در حالی که ذنبِ تو نبود، بلکه چون تو پدر امت بودی آن را به عهده گرفتی. این جواب خیلی خوبی است که مسائل را حل میکند و برای معصوم لازم نیست چیزی در تقدیر گرفته شود.
سوال:
پاسخ: برای این مطلب قرینه لازم نیست؛ همین که نبی، صاحبِ رعیت و پدرِ امت است، کافی است. مثال هم داریم که پدر از جرمِ پسر عذرخواهی میکند؛ یعنی خودش را مقصر جلوه میدهد. نمیگوید پسر برود عذرخواهی کند، بلکه خودش عذرخواهی کرده و جریمهاش را هم پرداخت میکند.
سوال:
پاسخ: انبیا هم که پدرِ امت هستند و خودشان فرمودهاند که شأن پدری دارند؛ یعنی گناه امت را گناه خودشان حساب میکنند و وقتی عذرخواهی میکنند، از گناهِ [منسوب به] خودشان عذرخواهی میکنند. در روایات هم این مطلب بسیار فراوان است که پیامبر از خدا بابت گناهانش عذرخواهی میکند، در حالی که مسلّم است گناهی نکردهاند.
نقد نظریه «تعلیم» در ادعیه معصومین
بعضیها میگویند اینها را برای تعلیم به ما گفتهاند؛ خب این درست است، ولی آنچه عرض کردیم درستتر است. چون «تعلیمِ ما» یعنی تقریباً سخنی خلاف واقع بگویند تا تعلیمی برای ما باشد؛ این کمی آدم را به فکر میاندازد که چطور حاضرند [بهصورت صوری] بگویند: «خدایا گناه مرا ببخش» تا به من یاد بدهند که بگویم: «خدایا گناه مرا ببخش». این که کلام جنبه خبری داشته باشد و بخواهیم آن را حمل بر تعلیمِ صوری کنیم، باورش قدری سخت است؛ اما اینگونه که توجیه میکنیم و میگوییم گناه رعیت را گناه خودشان حساب کردهاند، یعنی جرمِ آنها را جرمِ خود میدانند و این مطلب را حل میکند.
تبیین جرم سیاسی در قبال جرم شرعی
سوال:
پاسخ: آن جرم [در برخی موارد]، جرمِ شرعی نیست؛ آن جرمِ سیاسی است. میگوید از نظر سیاسی کار من خطا بود؛ گروهی که اکنون منتظرند از من نقطه ضعف بگیرند، من به آنها نقطه ضعف نشان دادم، لذا استغفار میکنم. استغفارِ او همین است؛ میگوید خدایا من موظف بودم در این جامعه با تقیه عمل کنم و نکردم؛ از نظر سیاسی خطر کردم.
سوال:
پاسخ: از نظر شرعی، کشتنِ [کافر] که اشکالی ندارد، اما موظف به رعایتِ صلاحِ خود بوده است. یعنی صلاحِ خود را رعایت نکرده و به زحمت افتاده است؛ این که اشکال [شرعی] ندارد. اگر من در شهری کاری انجام دهم که خلاف سیاست باشد و ناچار به فرار شوم، این زحمت برای خودم است و به کسی ضرر وارد نکردهام و مرتکب جرمی نشدهام؛ فقط به خودم ضرر زدهام و این اشکالی ندارد.
تقدم دلیل عقلی بر ظاهر نقلی
سوال:
پاسخ: به خاطر دلیل عقلی، ما میتوانیم متکی بر خلافِ ظاهر بشویم. هر جا دلیل عقلی داشته باشیم، ظاهر را تأویل میکنیم. این دلایلِ استحاله اجتماع نقیضین، با واقعیت کار دارد.
سوال:
پاسخ: وقتی من میگویم واجب است متابعت یا واجب است عدم متابعت، اجتماع نقیضین پیش میآید. وقتی به بدیهیترین لایههای عقلی دسترسی داریم، استدلال عقلی ما کامل است. اینها که مطرح شد، مشکلاتِ ظواهر نقلی است که داریم؛ بالاخره ظاهر است دیگر. در موضوع نبوت، روش کار باید بر همین اساس باشد.
سوال:
سوال: من نمیخواهم این موضوع را [صرفاً نقلی] ببینم؛ میخواهم ببینیم راهی که ما نبی را بشناسیم چیست. باید افعال او را بدانیم. حالا که میگوییم از طریق فهمِ اینکه اینها چه انسانهایی بودهاند و چه افعالی انجام دادهاند [باید شناخت حاصل شود]، رضایت همین است؛ ولی اگر بخواهیم دقیق بشویم، بله، این واسطه یعنی عقل ما؛ عقل ما حکم نمیکند که آن را تعطیل کنیم. بین آن عالمِ تعریف و عالمِ دلایل، این دلایل عقلی که ما آوردیم قوی هستند. اگر قوی نبودند، قبولشان نمیکردیم. مثلاً همان مقدمه اول ایشان این است که «وثوق» حاصل بشود؛ آیا تنها راهِ کسبِ وثوق، عصمت است؟
پاسخ: ببینید، شما دارید آنجوری که من میبینم نگاه میکنید؛ میگویید من میبینم نبی خطا نمیکند، آنوقت میفهمم که قولش درست است. اما از کجا میدانم که در خفا خطا نمیکند؟ خب، همین را میخواهم بگویم؛ اصلاً قابل اثبات نیست. در بحث بعدی که بقیه را میگوید، ما طبق مبانی فلسفی اصلاً نمیتوانیم آنها را اثبات کنیم؛ اصلاً راهی نیست. تنها دلیل عقلی است که برای ما ثابت میکند آنها صادقاند.
تحصیل غرض و وثوق عامه
سوال:
پاسخ: آیا خدا غرض از بعثت دارد یا بیغرض کار میکند؟ غرضش چیست؟ غرضش این است که احکام به آحادِ بشر برسد. این غرض کی حاصل میشود؟ وقتی آحادِ بشر اطمینان داشته باشند.
سوال:
پاسخ: همه این حرفهایی که زدیم برای همین است. اصلاً باید از یک راهِ دیگر باشد؛ مثلاً از اخلاقیات. حالا بعداً این [شبهه] مطرح میشود که در دوران قبل از نبوت اشتباه میکرده است؛ اما من همه اینها را جواب دادم. نباید تکرار بشود که اینها جواب داده شد. بالاخره اگر یک خطایی از او سر بزند، به همان اندازه از میزانِ اطمینان کاسته میشود.
سوال:
پاسخ: شما ببینید، اگر خودتان فارغ از این بحثهای کلامی فکر کنید، آیا به انسانی که او را کاملاً منظم میبینید اطمینانِ بیشتری میکنید یا به انسانی که آنچنان منظم نیست؟ خب، در مردم هم همینطور است؛ مثلاً میگویند فلان آدم نادان است، احتمالِ [خطا را در او] بیشتر میدهند. شما افراد معمولی را ملاحظه بکنید؛ به همین آدم بگوییم این آدم که قبلاً بد بود و حالا خوب شده است، به او بیشتر اطمینان میکنی یا به کسی که از اول خوب بود؟ خب معلوم است؛ اگر از اول خوب بود، اطمینان بیشتر است.
سوال:
پاسخ: فکر بکنید؛ شخصی که از اول تا آخرش هیچ خطایی نمیکند، شما به او اطمینانِ کامل میکنید؛ ولی آن کسی که خطا کرده و الآن آن خطا را ترک گفته، احتمال میدهید یک وقت مخفیانه به آن حالت قبلی برگردد.
نقد مبنای اشاعره در حسن و قبح
سوال:
پاسخ: اصلاً با اصول خودمان، ما نمیتوانیم حسنِ قول را از افعالِ انبیا بفهمیم. اشاعره میگویند ما حسن و قبحِ افعال را از قولِ انبیا میفهمیم؛ ما هرگز این را نمیگوییم. شما دارید مبنای اشاعره را به ما نسبت میدهید. ما حسن و قبحِ ذاتی را قبول داریم.
سوال:
پاسخ: بله، در بعضی فعلها که تعبدی هستند، ما راهی نداریم بفهمیم که درست انجام دادهایم یا نه؛ یعنی آنجا اگر دلیل عقلی بر عصمت نداشته باشیم، راهی نداریم برای اینکه بفهمیم در آن امورِ پنهان، پیامبر خطا کرده یا نه. اصلاً به همانجا میرسیم؛ یعنی ما نمیتوانیم بفهمیم کدام کار درست است و کدام غلط.
اگر دلیل عقلی داریم، همه را میگوییم درست است؛ اما اگر دلیل عقلی بر عصمتشان نداشته باشیم، کاری که انجام میدهند را نمیدانیم حسن است یا قبیح؛ و عقلمان هم فرض کنید در آن مورد حکمی ندارد. پس دلیلی ندارم بر اینکه این نبی معصوم است. شما میفرمایید از طریق فعلش بفهمیم که معصوم است یا نه؛ من فکر میکنم از طریق فعلش نمیشود فهمید. باید دلیل عقلی بیاوریم تا بفهمیم که فعلش [حجت است]. اصلاً دلیل عقلی باید باشد.
ادامه تبیین ضرورت دلیل عقلی بر عصمت
ملاحظه میکنیم و سرتاسر عمر او را میبینیم که خلافی مرتکب نشده است؛ از اینجا میتوانیم او را بشناسیم. دلیل عقلی هم اقامه کنید. اگر دلیل عقلی را کنار بگذارید، اصلاً نمیتوانیم افعال انبیا را [سنجش کنیم]. آنچه را که عقل تشخیص میدهد، خب میتوانیم تشخیص دهیم؛ اما مابقی چه؟ مابقی را که عقل نمیتواند تشخیص دهد، نمیتوانیم بگوییم که کارش حسن است یا قبیح؛ بلکه باید با دلیل عقلی، معصومیتش را ثابت کنیم تا بعد نتیجه بگیریم که این کارهایش حسن است و ترکهایش نیز [صحیح] است. اینها را باید بعداً بفرمایید.
سوال: حالا من شاید [مثالی] میزنم؛ احساس میکنم که ما برای اینکه حتماً عصمت را ثابت بکنیم، میآییم این [مسیر را طی میکنیم]؛ یعنی همانطور که شما هم فرمودید، میآییم اول دلیل عقلی [اقامه میکنیم] تا بعد بتوانیم به تکتکِ افعالِ پیغمبر و تقریرِ او، برچسبِ درست بودن بزنیم. خب، اصلاً ما این پیشفرض را که بخواهیم عصمت را حتماً ثابت بکنیم نداشته باشیم، نمیتوانیم از همان طریق مراجعه بکنیم و فقط به همان چیزهایی که میگوییم و شنیدهایم بسنده کنیم. نمیتوانیم بگوییم؛
پاسخ: خیر، آنچه را عقل من میفهمد که حسن است، وقتی از نبی صادر میشود میگویم حسن است؛ ولی آنچه را عقل من نمیتواند به حسنش یا قبحش پی ببرد و از او صادر میشود، دربارهاش چه حکمی میکند؟ اگر دلیل بر عصمت نداشته باشیم، چه حکمی میکند؟ میگوییم حسن است یا قبیح؟ نمیدانیم؛ یعنی هر احتمالی وجود دارد.
سوال:
پاسخ: این اصطلاح در واقع «عقل» است؛ یعنی عقلِ خالص، نه عقلِ آلوده. عقلِ آلوده ممکن است [خطا] کند؛ عقلِ آلوده معیار نیست، عقلِ خالص [معیار است]. عقلِ آلوده یعنی چه؟ داریم میبینیم؛ این دلیل به دست هر چه بوده، قبلاً عقلش آلوده [بوده است].
سوال: خب، یک مثالی حالا من دارم که میخواهم بگویم بین این دو نوع عقل نمیشود تفاوت قائل شد. مثلاً میگویند این سوسماری (ضبّی) داشت [حرکت] میکرد؛ پیغمبر فرمود که هر کس این را بکشد، من بشارت بهشت را به او میدهم. (اگر من اشتباه نکنم، مثلاً داستان درست باشد). بعد گفتند که هر کس این را بکشد، من بشارت بهشت را به او میدهم. بعد من میگویم [مثلاً] از شکم تا فلانجا را بشکافد... این به اصطلاحِ مرد، بعد آمد به پیغمبر گفت و پیغمبر هم به او [بشارت داد]. بعد زنی میدانست، پیغمبر گفت جنه (بهشت) است؛ [زن گفت] من هم تو به من بشارت بهشت را بده، من هم بشارت [میدهم]. خب، این عمل را اگر از منظرِ عقل بفهمید، همه میفهمند. خب الآن هر کس، ما به یک حالت استشمئزازی مثلاً [برخورد] میکنیم که به خاطر یک سوسمار مثلاً یک بهشت [داده شود]؛
پاسخ: این هم بر علیه خودتان تمام میشود. ببینید، اگر عصمت را ثابت نکنید، اینجوری [قضاوت] میکنید. من هم میخواهم [همین را بگویم]؛ عصمت را باید ثابت کنید. ما داریم همین را میگوییم. شما میگویید از طریقِ افعال [ثابت] میکردید؛ [اما] از آن طریق نمیتوانید. الآن باید از آن طریق [عقلی] وارد شوید. از آن طریق [افعال] نمیشود رفت؛ وقتی اینجوری باشد، شما میدانید که [آن شخص] نبی نیست.
یعنی عصمت لازم نیست؟ [اگر] عصمت لازم نباشد، پس چه فرقی است بین این نبی که من به او اعتماد ندارم و آن یکی که به او اعتماد ندارم؟ خب به هیچی اعتماد نمیکنم. چطوری میخواهم حرفهایش را قبول کنم؟ دوباره [اشکال] پیش میآید دیگر.
چه وقتی [اطمینان] پیدا میکنید؟ به هر چه بگویید؛ بگویید آقا یک نفرِ خطاکار، من به سخنش اطمینان بکنم یا نکنم؟ میگوید نکن؛ عقل این را میگوید. اما کسی که خطا نمیکند، هیچ خطایی نمیکند، به او اطمینان کنم؟ میگوید اطمینان بکن. اینکه میگویم عقل تصدیقش میکند، معنایش همین است. هر عقلی را شما بگویید، این را تصدیق میکند. شما رفتید به یک نمونه مثال زدید؛ آن نمونه را کار نداریم، باید فرضِ صحیح باشد. وقتی پیغمبر را معصوم قرار دادید، آن [فعل] یک توجیهی پیدا میکند؛ یعنی روشن میشود که آن اشکالی ندارد. این آدم خطا نمیکند؛ وقتی خطا نکرد، آن کارش هم خطا نیست. ولی اگر شما این را اثبات نکردید که این شخص خطا کننده نیست، کارهایش را یکییکی باید توجیه کنید و نمیشود توجیه کرد.
الآن بعضیها — این چیزی که بیان میکنم مهم است — بعضیها میخواهند اتفاقاتی را که در جهان میافتد ملاحظه کنند و از این اتفاقاتی که در جهان میافتد بفهمن که خدا عادل است یا خدا رحیم است. خب به بعضی اتفاقات که میافتد، نمیتواند توجیه کند؛ عقلش نمیرسد و نمیتواند توجیه کند؛ لذا در رحمتِ خدا شک میکند، در عدالتِ خدا شک میکند. اینجوری که نمیشود؛ اثباتِ عدالت را نباید از اتفاقاتِ عالم شروع کرد. باید از بالا اثبات کنیم که او عادل است و رحیم است، تا تمام جزئیاتی که اتفاق میافتد را توجیه کنیم و بگوییم همه به عدل انجام شده و به رحمت انجام شده است؛ و ما این کار را میکنیم. ما یک قانون کلی میآوریم و رحیم بودنِ خدا را ثابت میکنیم؛ وقتی ثابت کردیم که خدا رحیم و عادل است، تمام کارهای دیگر توجیه میشود و هیچی باقی نمیماند. اما اگر بخواهیم از جزئیات شروع کنیم و به کلی برسیم، اولاً نمیتوانیم انجام دهیم، ثانیاً استقراء میشود؛ و استقراء نمیتواند عدالت را نتیجه بدهد. حتماً باید از بالا [وارد شد]؛ باید اول عصمت را اثبات کنیم تا بعداً کارها توجیه بشود، نه اینکه بیاییم دونهدونه کارها را توجیه کنیم تا عصمت نتیجه بگیریم. از آن طریق نمیشود وارد شد؛ باید به همین صورت [عقلی] باشد.
ادامه تبیین دلایل عصمت و پاسخ به شبهات
تبیین داستان حضرت موسی (ع) و خضر (ع)
سوال: [در مورد داستان حضرت موسی و خضر]: میخواهم بگویم با دلیل عقلی، در ظاهر تصرف میکنیم. کسی به او میگوید تو نمیتوانی با من بیایی؛ میگوید نه، من میآیم. اشتباه میکند؟ ما چطوری بگوییم خلاف نیست؟ دارد میبیند دیگر؛ میگوید من چیزی نمیگویم، صبر میکنم. باز اعتراض میکند؛ میگوید صبر میکنم.
پاسخ: ببینید، اعتراض میکند به این معنا که حضرت [موسی] از چیزی خبر ندارد. خبر ندارد؛ میگوید اگر این کار را میکردی بهتر بود. او هم جواب میدهد که علتش این است که این کار را نکردم. این خبر نداشتن، جرم نیست. علمی را خدا به یک نفر داده و به دیگری نداده است. بر حسب مصلحت، به حضرت خضر (ع) این علم — به قول محیطین — یعنی علمِ باطن را داده است و علمِ ظاهر را هم به موسی (ع) داده است. موسی (ع) شریعتِ ظاهری میخواهد؛ پس علمِ ظاهر دارد. حضرت خضر (ع) علمِ باطن داشته است. حضرت موسی (ع) در کارِ او دخالت نمیکند؛ یعنی نمیتواند دخالت کند چون به او علمش داده نشده است. سؤال میکند و بعد هم که متوجه میشود، سؤالاتش را [قطع میکند] و میگوید: «اگر من دوباره سؤال کردم، با من مصاحبت نکن». این جرم نیست. یک چیزی که من نمیدانم و در موردش سؤال میکنم، جرم نیست که؛ خطا نیست، گناه به حساب نمیآید.
بیان میکنم نمونهها را مثال نزنید؛ وقتی عصمت به دلیل ثابت شد، نمونهها قابل توجیه است. اگر بخواهید دنبال نمونهها بروید و نمونهها را اصلاح کنید تا بعد به عصمت برسید، نمیرسید. اولاً تأخیر میکنید؛ به فرض آنجاها را هم حل کنید، استقرائتان میشود استقراء ناقص. موارد دیگری ممکن است وجود داشته باشد که شما به آن نرسیده باشید و استقراء تام نمیشود.
پاسخ به شبهه ایذاء در دلیل سوم
سوال:
پاسخ: حالا بیان کردم، شما دلیل سوم را قبول نمیکنید، نکنید؛ شما همین اشکالی که داشتید [را مطرح کردید].
سوال:
پاسخ: بله، ایذاء یک رنج است. اگر پیغمبری فرض کنید که مریض بشود، خودِ مریضی برایش رنج است؛ اما این اشکال ندارد. وقتی که ما مداوا میکنیم پیغمبری را، این مداوا ممکن است رنجآور باشد ولی خودش اقدام کرده است؛ خودش اقدام کرده، پس اشکال ندارد. ایذاء این است که او را اذیت کنند. آن وقتی که دارد بدنش مداوا میشود، اذیت نمیشود؛ سلامتش را پیدا میکند. اذیت این است، ولی درد میکشد؛ حالا این درد به خاطر آن [بیماری] است که ایجاد شده است. این ظاهراً محذوری ندارد.
وقتی خودِ پیغمبر قبول کند [اشکالی ندارد]؛ در صورتی که ما میخواهیم نهی از منکر کنیم، این دلیل میگوید نهی از منکر ایذاء است. مگر اینکه پیغمبر بگوید: «بله، خطا کردم، خوب کاری کردی به من گفتی»؛ آن باز اینجا نیست. ولی باید در یک جاهایی ممکن باشد؛ کافی است یکجا اینطور باشد تا دلیل ما صادق باشد. ولو یکجا باشد؛ همه جا پیغمبر استقبال میکند از نهی از منکر، اما یکجا عصبانی میشود؛ همان یکجا به ما اجازه میدهد که بگوییم عصمت در پیغمبر شرط است و باید معصوم باشد که همان یکجا هم اذیت اتفاق نیفتد. پس در بقیه موارد اذیت هم نمیشود و خوشحال هم میشود، اما یک مورد اذیت میشود؛ در این صورت همان یک مورد را میگوید نباید انجام داد. پس اگر حتی یک مورد اذیت حاصل شود، لااقل آن یک مورد نباید باشد؛ پس باید عصمت باشد. فرض میکنم دلیل در یک مورد هم صادق باشد، کافی است. بالاخره پیامبری است که اینجا ممکن است ناراحت بشود؛ خب او هم بشر است و عصبانی میشود.
فطری بودن دلایل عصمت
یک سؤال: آیا خودِ پیغمبر اینها را از همین برهان و قیاسِ ما حاصل کرده است؟
پاسخ: بله، دلایلی که آنها [میدانند]؛ لازم نیست بخوانند، این دلایل در نهادِ همه هست. آن انسانی که در زمان پیغمبر عامی است، اصلاً استدلال نمیکند؛ اما در نهادش این دلیل هست. لازم نیست دلیل استخراج کند و تبیین کند؛ در نهادِ همه هست که اگر کسی معصوم بود، قابلِ [اطمینان است]. همه این را میدانند، هرچند نتوانند استدلال کنند. در نهادِ همه هست که اگر کسی معصیت کند و اطاعت از او واجب باشد، لازم میآید که هم بر من واجب باشد متابعتش کنم و هم واجب باشد ترکِ متابعتش کنم. این را باطنِ شخص قبول میکند، ولی متوجهش نیست؛ یعنی در باطنش، در علمِ اجمالیاش، در آن علمِ نهادیاش موجود است، ولی نمیتواند تبیینش کند و نمیتواند به زبانِ اصطلاحی بیانش کند. ولی وقتی به او حالی کردی، میبینی که چیزی به او نگفتهای که تازه فهمیده باشد؛ [بلکه آن را در خود داشته است].
قبلاً میدانسته است؛ منتها شما این مطلب را برای او تبیین کردهاید. کسانی که در صدر اسلام بودند نیز این قوانین را میدانستند؛ نه اینکه به نحو تفصیلی بدانند، بلکه عوامِ امروز نیز میدانند، اما نه به تفصیل، بلکه در شأن انسانیت و عقلشان مکنون است. پس این دلایلی که ما بیان میکنیم، دلایل مقبولِ همگان است، ولو توجه تفصیلی به آنها نداشته باشند. لازم نیست حتماً توجه داشته باشند؛ ما میگوییم قانون این اقتضا را دارد، خواه کسی توجه داشته باشد یا نداشته باشد. ما کاری نداریم که فلان فردِ عامی این دلیل را بلد است یا نیست، میفهمد یا نمیفهمد؛ ما میگوییم دلیل در واقع موجود است. پس عصمت در واقع باید باشد؛ چه من و دیگران بفهمیم و چه نفهمیم، اصلاً تأثیری در اصل مطلب ندارد.
توجه میکنید؛ شما گفتید افرادی که در زمان پیامبر بودند این دلایل را میدانستند؛ به فرض که ندانند، دلیل عقلی میگوید پیامبر باید معصوم باشد. حالا ولو کسی هم برخلاف این دلیل عقلی باشد، نه تنها دلیل عقلی را نفهمیده باشد بلکه انکار هم کرده باشد، این ضرری به دلیل عقلی نمیرساند. دلیل عقلی در واقع جاری میشود و نتیجه حاصل است؛ خواه دیگران بدانند یا ندانند، و خواه این دلیل عقلی را انکار بکنند یا نکنند. قانونِ دلیل عقلی آنچه را که باید اثبات کند، اثبات میکند.
تفاوت مقام ثبوت و اثبات در عصمت
سوال: اینکه مردم، امام یا نبی را معصوم بدانند، مطلبی است [جدا]؛ و اینکه امام معصوم باشد، مطلبی دیگر. اینکه آن حکمتی که مردم بدانند. خب، چه معصوم باشد و مردم ندانند. یعنی چهار صورت مختلف متصور است: [مثلاً] پیامبر معصوم نبوده ولی تلقیِ مؤمنین این بوده که ایشان معصوم است؛ حالا با هر تصوری که داشتند.
پاسخ: تمام رعیت باید به عصمت وثوق داشته باشند؛ اینکه اکثرشان وثوق داشته باشند کافی نیست، تمام رعیت باید وثوق داشته باشند. ببینید، اصلاً [محال] است که پیامبر معصوم نباشد. اگر پیامبر معصوم نباشد، اینکه من او را معصوم ببینم کافی نیست؛ ممکن است دیگری او را معصوم نبیند. عصمت حتماً باید روشن باشد؛ یعنی پیش تمام رعیت معلوم باشد که این پیامبر معصیت نمیکند. تمام رعیت، نه اینکه فقط پیش اکثر رعیت باشد یا پیش یک نفر مخصوص. اگر آن یک نفر اطمینان نکند، باز هم نقض غرض است؛ چون پیامبر برای همه فرستاده شده است. این یک نفر هم جزو رعیت است و او هم باید اطمینان کند. در صورتی که عصمت نباشد، بقیه احتمال عصمت داده و مطمئن شدهاند، اما این شخص احتمال عصمت نمیدهد و مطمئن نمیشود. چون اکثریتِ قاطعِ اهلسنت [قائل به عصمت مطلقه] نیستند؛ جماعت عظیمی از اهل عقل و فهم و درکِ تاریخ [در میان آنها] هستند، بله، پس اینها وثوق ندارند و خدشه میکنند.
نقد دیدگاه ابوحنیفه در باب علم پیامبر (ص)
ابوحنیفه میگوید پیامبر در زمانِ [حیاتش] خیلی چیزها از من یاد میگرفت؛ یعنی وقتی چنین میگوید، اطمینان نمیکند و احکام پیامبر را در این موارد قبول ندارد. میگوید اینها همان چیزهایی است که من دیدم و آنچه پیامبر گفته است [مخدوش] میشود. خب بله، اگر بخواهیم عصمت را برداریم، راه برای حرف ابوحنیفه باز میشود؛ یعنی مثل ابوحنیفه پیدا میشود که بگوید پیامبر در زمان من بود و خیلی چیزها از من یاد میگرفت. وقتی میگوید «از من یاد میگرفت»، یعنی چه؟ یعنی [نسبت] خطا داده است و دیگر تمامِ [اعتبار] فرو میریزد. اگر در واقع معصوم است، آن به خاطر خرابیِ خودش است. خب، پس آن دلیلی که شما [اقامه کردید]؛ یعنی دلیل عقلی را به او بدهید، اگر آدم مغرضی نباشد، این دلیل عقلی را قبول میکند. کسی که مقابل عقل بایستد، معلوم است که مغرض است؛ مخالفینِ دلیل عقلی، راه به جایی نمیبرند.
سوال: منظور من این است که این احتمالِ اعتماد به پیامبر، حالتی است که مؤمنین دارند و این ربطی هم ندارد به اینکه واقعاً پیامبر معصوم هست [یا نه].
پاسخ: اگر عصمتِ یک پیامبر ثابت بشود، [مطلب تمام است]. آنچه شما میفرمایید که مؤمنین پیامبر را معصوم میبینند؛ بله، مؤمنینی که به این پیامبر معتقدند، اگر آن کفار هم به این پیامبر معتقد بشوند، آنها هم او را معصوم میبینند. نمیشود کسی معتقد به این پیامبر بشود و او را معصوم نبیند، و الا اطمینان نمیکند. آنچه شما میفرمایید که اطمینان ندارند؛ فقط ما مسلمانان [اطمینان] داریم، کفار که اصلاً اصلِ پیامبریِ او را قبول ندارند. اگر اصلِ پیامبریاش را قبول کنند، عصمتش را هم قبول میکنند. مثلاً مسیحیان پیامبر ما را قبول ندارند، اما پیامبر خودشان را قبول دارند و او را معصوم میبینند؛ پیامبر ما را اصلاً قبول ندارند، نه اینکه فقط عصمتش را قبول ندارند، بلکه خودش را قبول ندارند.
کسی اگر خودِ پیامبر را قبول کرد، عصمت را هم قبول میکند؛ راهِ دیگری ندارد و باید عصمت را قبول کند، و الا اطمینان نمیکند. مگر اینکه مثل ابوحنیفه حرف بزند. ابوحنیفه عصمت را قبول نداشت و اینطوری حرف زد. هیچ ابایی ندارد که اینطوری حرف بزند و معصیتِ منسوب را قبول کند. ابوحنیفه خیلی اطمینان به پیامبر نداشته است؛ آنهایی را که با فکر خودش مطابق است قبول میکند و آنچه با فکر خودش مطابق نیست، نفی میکند. خب، آن احکامی که پیامبر آورده است، برای ابوحنیفه [حجیتِ کامل] نداشته و نقض غرض بوده است. پس ابوحنیفه و امثال ابوحنیفه همگی باید به عصمت معتقد باشند؛ حالا لازم نیست دلیلِ دلیل را بدانند یا دلیل عقلی را بدانند، ولی باید معتقد باشند.
نتیجهگیری در باب ضرورت ثبوتی عصمت
[باید] معتقد به عصمت باشند؛ حالا چه این مطلب کشف بشود یا نشود. پس عصمت باید [در واقع] باشد؛ حالا کشف شدن یا نشدنش مهم نیست. باید عصمت باشد تا وثوق حاصل بشود؛ اگر کشف نشود، وثوق حاصل نمیشود و [وضعیت] مثل ابوحنیفه میشود. این دیگر ناشی از نقصِ خودِ اوست که [وثوق] پیدا نکرده است