90/09/03
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: مقصد چهارم در نبوت/مساله اول / فوائد نبوت /ادامه فواید بعثت: تفاوت انسانها در نیل به کمال و رد براهمه
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
ادامه فواید بعثت: تفاوت انسانها در نیل به کمال
«(و منها) أن أشخاص البشر متفاوتة في إدراك الكمالات و تحصيل المعارف و اقتناء الفضائل »[1] .
بحث ما در فوایدی بود که برای بعثت برمیشمردیم تا ثابت کنیم که بعثت حسن است. از جمله فوایدی که جناب خواجه به آن اشاره کرده، این فایدهای است که اکنون میخواهیم شروع کنیم؛ و آن اینکه اشخاص بشر در ادراک کمالات و به دست آوردن کمالات متفاوت هستند.
بعضیها را میبینید که چنان حرکت نفسشان در تکاپو به سمت کمال، پیوسته است که احتیاجی به هیچ کمک خارجی ندارند؛ از درونِ خود به سمت کمال، سیر پیدا میکنند و کمال برایشان حاصل میشود. ولی بعضیها احتیاجشان به معلم است تا معلمی آنها را به کمال نرساند، به کمال نمیرسند. اینها هم دو قسماند: بعضیشان متوسطاند که با تلاشِ اندکی که از معلم حاصل میشود به کمال میرسند؛ بعضی ناقصاند که معلم باید تلاش بیشتری بکند تا اینها را به کمال برساند. بعثت باعث میشود که این دو گروهِ متوسط و ناقص به کمال برسند؛ یعنی پیغمبری که مبعوث میشود، متصدیِ به کمال رساندنِ اینجور آدمها میشود و آنها را هم به کمال لایق میرساند.
این بسیار اثر مهمی است و فایده مهمی است که بر بعثت مترتب میشود. میتوان گفت اساس بعثت شاید برای همین باشد که انسانها به کمالشان برسند. انسانهایی که کاملاً احتیاج به معلم ندارند — مثل خودِ معصومین، مثل خودِ انبیا و امثال آنها — اینها احتیاج ندارند؛ یعنی بقیه مردم را که نگاه بکنیم، یا جزء متوسطیناند یا جزء ناقصین که احتیاج به معلم دارند. اینهایی که احتیاج به معلم دارند، از بعثت استفاده تام میبرند. پس بعثت این فایده را دارد که آنها را به کمال لایقشان میرساند.
تفاوت دیدگاه شیعه و اهلسنت در غایت امامت
یکی از فرقهای مهمی که بین ما شیعهها و سنیها هست، این است که آنها امام را برای اجرای عدالت در جامعه لازم میدانند و میگویند هر کس که اجرای عدالت کند در جامعه، امام است؛ حتی اگر آن شخص عادل نباشد. به همین جهت، آنها در امام جماعتشان هم عدالت را شرط نمیکنند و در امیرشان هم عدالت را شرط نمیکنند؛ حتی با اینکه با شیعیان مخالفت کامل دارند، اگر شیعهای باشد، آنها به خودشان اجازه نمیدهند که علیهاش قیام کنند؛ چون معتقدند که باید عدالت برقرار بشود و هر که عدالت کرد، امامشان و امیرشان همان کسی است که دنیاشان را آباد کند.
ولی ما برای امام، تنها این شأن را قائل نیستیم؛ بلکه شأن مهمی که ما برای امام قائلیم، به تکامل رساندنِ رعیت است که از ائمه آنها برنمیآید؛ چون ائمه اینها خودشان کامل نیستند و خودشان نقائص فراوان دارند و نمیتوانند کسی را از نظر معنوی به کمال برسانند. امامی که ما به او معتقدیم، امامی است که گذشته از اینکه دنیا را با عدالت اداره میکند، انسان را از نظر معنوی به کمال میرساند؛ بهطوریکه در آخرت هم انسان نقصی نداشته باشد و به آن کمالی که لایق است، رسیده باشد.
مگر اینکه مانعی سر راه باشد؛ چنانکه برای ائمه ما (علیهمالسلام) موانع بوده و آنها مبسوطالید نبودند که بتوانند اصحابشان را به کمال لایق برسانند. تا هرچه که میشده رساندهاند، ولی بقیه رعیت را نتوانستند برسانند. علتش این نبوده که خودشان مقتضی نداشتند، بلکه مانع وجود داشته است؛ مانع اجازه نمیداده که اینها را به کمال برسانند. مانع یا این بوده که درِ خانهشان بسته بوده، یا اینکه خودِ مردم نمیآمدند. چون امام با پیغمبر فرق دارد؛ پیغمبر موظف است که خودش به سراغ مردم برود و تدریس کند، اما امام این وظیفه را ندارد. امام در خانهاش میماند و مردم موظفاند بیایند پیش او و از او استفاده کنند. البته خب، ائمه گاهی از نزد خودشان اقدام میکردند که آن از باب ترحمی بود که داشتند و وظیفهای نبود.
تطبیق متن کتاب
خب، این هم فایده بعدی بود برای بعثت که بیان کردیم. [صفحه ۳۴۷]؛
«و منها»؛ یعنی از جمله فوایدی که بر بعثت مترتب است، این است که اشخاص بشر متفاوتاند در ادراک کمالات؛ یعنی در رسیدن به کمالات. «ادراک» در اینجا معنای لغوی دارد، یعنی رسیدن به کمالات. «و تحصیل»؛ یعنی به دست آوردن معارف.
«و اقتناء»؛ یعنی اکتساب فضایل. در اینها مختلفاند.
«فبعضهم مستغن عن معاون لقوة نفسه »؛ بعضی از انسانها، بعضی از افراد بشر و اشخاص بشر، مستغنی هستند از معاونی که کمکشان کند.
«معاون» یعنی کمککار؛ کسی که بخواهد آنها را در امور معنوی کمک کند. احتیاج ندارند «لقوة نفسهم و کمال ادراکهم»؛ چون نفسشان قوی و ادراک و رسیدنشان خیلی کامل است.
«و شدة استعدادهم لاتصال بالامور العالیة»؛ و استعداد شدید دارند برای اینکه متصل بشوند به امور عالیه؛ یعنی ارتباطشان با ملائکه خیلی راحت برقرار میشود. به امور عالیه شدیدالاتصال هستند و با کوتاهترین ارادهای، اتصالشان را با آن امور عالیه برقرار میکنند و از آن امور عالیه استفاده میکنند. بعضی اینچنیناند؛ اینها دیگر احتیاجی به معلم ندارند. اینها خودشان بر اثر اتصالی که با مبادی عالیه پیدا میکنند، به کمال لایق میرسند.
«و بعضهم عاجز عن ذلک بالکلیة»؛ اما بعضی عاجزند از اینکه به کمالشان برسند و اتصال به امور عالیه پیدا کنند. بعضیها بالکلیه عاجزند؛ اینها افراد ناقصاند.
«و بعضهم متوسط الحال»؛ بعضیها هم متوسطالحال هستند؛ [متوسطین] با معلم متصل میشوند؛ نه [بهتنهایی]. تفاوت مراتب کمال؛ خب، بین آن مرتبه شدیدی که احتیاج به معاون و معلم ندارد و این مرتبه ناقصی که اصلاً نمیتواند متصل شود، مراتب متوسطی وجود دارد که متعددند. مراتب متوسط به یک مرتبه نیست، بلکه متعدد است؛ یعنی این مراتب متوسط، هرچقدر به آن [مرتبه] اعلی نزدیکتر باشند، قدرت کمالیابیشان بیشتر است و هرچقدر از آن اعلی دور باشند، قدرت کمالیابیشان کمتر است.
«بالکلیه»؛ یعنی [عاجز بودن] حتی با معلم. درست است، ظاهرش این است؛ بالکلیه یعنی حتی با معلم. مثلاً فرض کنید افراد دنی، افرادی که ابله و مجنوناند؛
سوال:
پاسخ: خب اینها با معلم هم نمیتوانند به کمال لایقشان برسند، چون ذاتاً استعدادش را ندارند. یا فرض کنید مثل ابوجهل که چنان موانع در او رسوخ کرده که حتی معلمی مثل این معلمِ بزرگ، پیغمبر آخرالزمان هم نتوانسته است او را اصلاح کند؛ این اصلاً قابل اصلاح [نبود]. حالا لازم نیست آن [مجنون] را بگیریم؛ چون کسانی هستند که مجنون نیستند، ولی قدرت و توانایی کسب کمالات را ندارند؛ یعنی آنقدر از مبادی عالیه دورند و اینقدر به مقام حیوانی نزدیکاند که نمیتوانند آن کمالات انسانی را کسب کنند، بر اثر همان آلودگیهایی که خودشان در نهادشان و در ذاتشان قرار دادهاند.
سوال:
پاسخ: نه، اصالتاً قابلیت را دارد؛ بیان میکنم آلودگی پیدا کرده است. این آلودگیها مانع شده است. ابوجهل هم مثل بقیه، اگر خودش را آلوده نمیکرد، میتوانست که کسب کمال کند. خدا در نهاد هر انسان این را گذاشته است که کسب کمال کند؛ خودش آلودگی را به دست میآورد و بر اثر آلودگی نمیتواند [کمال یابد]؛ مانع را خودش ایجاد میکند، وگرنه در فطرتِ خلقت، همه انسانها در فطرت سالم آفریده میشوند.
«و تتفاوت مراتب الكمال في هذه المرتبة »؛ یعنی در این مرتبه متوسط. در این مرتبه متوسط، مراتب کمال متفاوت است و این مرتبه متوسط، یک مرتبه شاخص و شخصی نیست، بلکه مراتب متعددی است که میتواند به آن اعلی یا به این [مرتبه] دنی نزدیک باشد؛ «بحسب قربها من أحد الطرفین و بعدها عن الآخر». هرچقدر نزدیک باشد به طرفی و بعید باشد از طرف دیگر، مرتبهاش جدا میشود از آن مرتبه دیگر؛ که بعضی به این طرف نزدیکترند و بعضی به آن طرف نزدیکترند. خب، پس اختلاف مراتب درست میشود؛ و « بحسب قربها من أحد الطرفين و بعدها عن الآخر ».
و فائدة النبي تكميل الناقص من أشخاص النوع و فایده این است که [پیامبر] تکمیل میکند ناقصان از اشخاص را؛ و آنهایی که اشخاصِ این نوع انسانی هستند، ناقصانشان را تکمیل میکنند. آنهایی که کاملاند و احتیاج ندارند به نبی، خودشان نبی یا وصی هستند؛ ولی آنهایی که ناقصاند، به وسیله این نبی کامل میشوند. آنهایی هم که عرض کردیم قابلیت ندارند، خودشان قابلیت را از بین بردهاند. چقدر کامل میشوند؟ به چه درجهای میرسند؟ «بحسب استعداداتهم»؛ این «بحسب استعداد»، متعلق به «تکمیل» است. پیغمبر اینها را به حسب استعدادشان تکمیل میکند. «المختلفة»؛ و صفات استعداد که در زیاده و نقصان اختلاف دارد؛ به حسب این استعداد مختلف، پیغمبر آنها را [تکمیل] میکند. هرچه استعدادش قویتر باشد، کمالش بیشتر است و هرچه استعدادش ضعیفتر باشد، دریافتش و درجه کمالش کمتر است.
فایده هشتم: تعلیم صنایع خفیه
از جمله فواید، همان است که در عبارت مصنف آمد: «و تعلیمه الصنایع الخفیة». بعضی از کارهایی که انسان در زندگی دنیاییاش به آن کارها احتیاج دارد، جوری است که به توسط نبی و به واسطه نبی، کشف میشود و تعلیم داده میشود. خودِ بشر نمیتواند به آن برسد، بلکه نبی اقدامش را میکند و بشر توسعهاش میدهد. ایشان مثال میزنند به لباس درست کردن، مسکن ساختن و امثال ذلک؛ که بشرِ ابتدایی عالم به آن نبوده است. البته حالا نگاه نکنید؛ حالا بالاخره انبیا آمدهاند و یاد دادهاند و بشر نسل به نسل به همدیگر یاد داده است و الآن بلدند؛ ولی در قدیم اینطور نبود. خب، مدتها تاریخ میگوید انسانها در غار زندگی میکردند و حتی لباس نداشتند و نمیدانستند لباس [چیست]؛ اینها را هم انبیاشان تعلیم دادند. پس فایده دیگر این است که — البته این را ما طبق تاریخ میگوییم — اگر نبی این فایده را هم نداشته باشد، مشکلی پیش نمیآید و فواید دیگر هست.
«و منها»؛ « أن النوع الإنساني محتاج إلى آلات و أشياء نافعة في بقائه كالثياب و المساكن و غيرها »؛ این است که نوع انسانی محتاج است به ابزار و اشیایی که در بقای انسان نقشی دارد؛ یعنی باعث میشود که انسان بتواند زندگی دنیاییاش را ادامه بدهد، مثل پیراهن، مساکن و غیره.
و ذلك مما يحتاج في تحصيله إلى معرفة عمله این امور چیزهایی هستند که اگر بخواهد تحصیلشان کند، باید انجامشان را یاد بگیرد که چطوری درست کند و چطوری مسکن بسازه؛ باید عملِ این امور را تعلیم ببیند.
«و القوة البشریة عاجزة عنه»؛ و قوه بشری [ابتدائاً] عاجز از آن است.
«ففائدة النبی فی ذلک»؛ فایده نبی در اینجور امور این است که این صنایع نافعهای را که برای بشر هست، به بشر تعلیم میدهد و به بشر میآموزد که چگونه لباس درست کند و چگونه مسکن بسازد.
فایده نهم: تکمیل اخلاق
آنچه که خودِ پیغمبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هم به آن تصریح کردهاند، این است که نبی، اخلاق رعیت را تکمیل میکند. پیغمبر فرمودند: «إنی بعثت لأتمم مکارم الأخلاق»[2] ؛ یعنی من آمدم که مکارم اخلاق را تمام کنم و بشر را در اخلاق انسانی به سمت اخلاقِ [کامل] ببرم.
فایده نهم: تکمیل اخلاق و سیاست
یکی از فواید بعثت همین است که اخلاق را برای بشر کامل میکند و به بشر میآموزد که در زندگی فردی چگونه زندگی کند و در زندگی اجتماعی — چه اجتماع خانواده و چه اجتماع شهر — چگونه رفتار نماید. اینها را نبی به بشر تعلیم میکند. البته اکنون ممکن است تصور شود کسانی هستند که اخلاق نیکو دارند در حالی که پیرو پیامبری نیستند؛ اما اگر به سابقه اینها رجوع کنید، درمییابید که بالاخره پیامبری اینها را تربیت کرده است و این تربیتها در بستر بشر باقی مانده و به آنها رسیده است. تنها مسلمانان نیستند؛ آن کفار هم بالاخره زمانی پیامبری بالای سرشان بوده و چیزهایی به آنها گفته و تعلیم داده است و آنها بقایای تعالیم آن انبیا هستند.
امروزه نگاه میکنید و میبینید خودِ بشر میتواند اخلاقیات را بنویسد، اجرا کند و عمل نماید؛ اما باید دید اصل آن از اول بوده است یا خیر؟ اخلاقیات را پیامبران یاد دادند، هرچند مقداری از آن را عقل تعلیم میداده و فطری بوده است؛ لذا پیامبر (ص) میفرماید: «آمدم تا تمام کنم». مقداری از آن بوده، ولی کمال و تمامِ آن به وسیله بعثت است.
«(و منها) أن مراتب الأخلاق و تفاوتها معلوم »؛ از جمله فواید این است که مراتب اخلاق و تفاوت اخلاق معلوم است. این روشن است که انسانها اخلاقشان متفاوت است. اصلاً خودِ اخلاق — فارغ از انسان — مراتب متفاوتی دارد که انسانها میتوانند هرکدام صاحب مرتبهای از این مراتب مختلف بشوند.
«فیفتقر فیه الی مکمل»؛ بشر در این اخلاق احتیاج دارد به مکملی که آن مکمل، اخلاق را تعلیم دهد. این «تعلیم» متعلق به «مکمل» است؛ یعنی کسی که این فضایل را به وسیله تعلیمِ اخلاق و سیاست کامل کند.
«سیاست» را در جلسه گذشته توضیح دادیم که هم سیاست مدنیه (مدینه) است و هم سیاست منزله؛ یعنی اداره. سیاست یعنی اداره؛ روش اداره منزل و روش اداره شهر را نبی به بشر تعلیم میکند که البته بعداً بشر پس از آنکه از نبی یاد گرفت، آن را توسعه میدهد.
«بحيث تنتظم أمور الإنسان بحسب بلده و منزله»؛ مراتب اخلاق را مکمل به انسان تعلیم میدهد به گونهای که امور انسان انتظام پیدا کند؛ هم اموری که به حسب بلد (شهر) دارد و هم اموری که به حسب منزلش دارد. یعنی روابطی را که در منزل لازم است یا روابطی را که در شهر لازم است، نبی میآموزد و به این وسیله، شهرِ انسانها یا خانواده انسانها انتظام پیدا میکند.
فایده دهم: اخبار به ثواب و عقاب و اثبات وجوب بعثت
«و منها»؛ آخرین فایدهای را که مصنف ذکر کرده بود، در جلسه گذشته توضیح دادیم و اکنون ادامه میدهیم. آخرین فایده این است که انبیا به انسانها میفهمانند که چه عملی ثواب دارد و چه عملی عقاب دارد؛ و به وسیله بیان ثواب و عقابِ اعمال، ما را به اعمالی که ثواب دارند نزدیک و از اعمالی که عقاب دارند دور میکنند. در نتیجه، با این بیانِ ثواب و عقاب، «تقرب الی الطاعة و تباعد عن المعصیة» برای ما ایجاد میکنند. قبلاً گفتیم تقرب به طاعت و تباعد از معصیت، «لطف» است؛ پس آنها با بیان ثواب و عقاب نسبت به ما لطف میکنند. و قبلاً گفتیم لطف واجب است؛ پس بیان این ثواب و عقابها واجب است. وقتی بیان اینها واجب شد، بعثت هم که زمینه بیان اینهاست، واجب میشود.
بیان کردم ما میخواهیم حسن بعثت را ثابت کنیم، ولی اکنون وجوب بعثت ثابت شد. این را در جلسه قبل هم گفتم که مانعی ندارد؛ ما در ضمنِ وجوب، حسن را هم داریم. اکنون وجوب اثبات شد و حسن هم که مدعای ماست، در ضمنِ وجوب اثبات میشود؛ پس این دلیل هم میتواند دلیلی بر اثبات حسن باشد، زیرا مازاد بر حسن را هم ثابت میکند.
«و منها أنهم یعرفون الثواب و العقاب»؛ از جمله فواید این است که ثواب و عقاب را میشناسانند. «علی الطاعة»[3] ؛ این مربوط به ثواب است؛ ثواب را بر طاعت معرفی میکنند. «و ترکها»؛ مربوط به عقاب است؛ یعنی عقاب را بر ترکِ طاعت معرفی میکنند.
«فيحصل للمكلف اللطف ببعثتهم»؛ به واسطه بعثتِ انبیا برای مکلف لطف حاصل میشود و چون لطف واجب است و بعثت هم مقدمه لطف است، «فتجب بعثتهم»؛ پس بعثتش واجب است.
«لهذه الفوائد»؛ یعنی به لحاظ تمام فوایدی که گفتیم. البته فایده اخیر نتیجه میداد وجوب را، فایدههای قبلی هم نتیجه میدهند وجوب را و لااقل حسن را؛ پس وقتی فواید را جمع کنید، وجوب نتیجه گرفته میشود. ولی چون در ضمنِ وجوب، حسن هست، ما ادعا کردیم که حسن است.
ابطال شبهه براهمه
«قال: و شبهة البراهمة باطلة بما تقدم.»؛ براهمه را در جلسه گذشته مختصراً توضیح دادم.
اینها گروهی هستند که معتقدند ما احتیاج به انبیا نداریم؛ عقلی که خدا در باطن ما قرار داده برای راهنمایی ما کافی است و احتیاج نداریم که راهنماییِ دیگری غیر از عقل داشته باشیم. با این بیانی که شد، معلوم میشود که ما احتیاج به انبیا داریم. ولی آنها بالاتر از این ادعا دارند؛ نمیگویند ما احتیاج به انبیا نداریم، بلکه میگویند اصلاً آمدنِ انبیا کاری است مردود؛ نه تنها کاری است لغو، بلکه نباید انجام بشود. دلیلشان این است که انبیا اگر بخواهند شریعتی و احکامی را برای ما بیاورند، از دو حال خارج نیست: یا مطابق حکم عقل است یا مخالف حکم عقل. اگر مطابق حکم عقل باشد، به آن احتیاجی نیست و لغو است؛ و اگر مخالف حکم عقل باشد که باید آن را کنار گذاشت و نباید اصلاً به آن اعتقاد داشت.
ادامه تبیین فواید بعثت و ابطال شبهه براهمه
[اگر حکم مخالف عقل باشد] نباید به آن عمل کنیم؛ پس انبیا یک بخشی از آن احکامشان میشود لغو و بخشی از احکامشان هم میشود باطل. پس چطور ما احتیاج به نبی داریم که کارش لغو است یا باطل؟ با این بیان، اینها خواستند نتیجه بگیرند که نه تنها احتیاجی به انبیا نداریم، بلکه آمدن انبیا مضر است و نباید مبعوث بشوند.
مرحوم علامه و همچنین خواجه میفرمایند جواب این را ما قبلاً دادیم؛ وقتی فواید را ذکر کردیم، آن فواید اولی که گفتیم، حرف اینها را زدیم. ما گفتیم اگر حکم شرعی با حکم عقلی موافق بود، حکم شرعی حکم عقلی را کمک میکند و لغو نمیشود. و اگر حکم شرعی [در جایی بود که] حکم عقلی نداشتیم، حکم شرعی «تأسیسی» بود. اگر حکم شرعی تأسیسی بود و حکم عقلی در مورد آن نداشتیم، حکم شرعی به وسیله عقل طرد نمیشود؛ چون حکم، مخالف عقل نیست. عقل در آنجا حکم ندارد، نه اینکه حکمی بر خلاف داشته باشد. اگر حکم بر خلاف داشته باشد، خب بله، شما بالاخره باید یا شرع را ترجیح بدهید یا عقل را ترجیح بدهید — که نوعاً عقل را ترجیح میدهند — ولی هیچوقت شریعت، حکمِ خلاف عقل ندارد؛ بلکه در آن مواردی که عقل حکم نمیکند، شریعت حکم را تأسیس میکند و عقل هم مخالفت نمیکند.
مثلاً میگوید نماز بخوانی؛ عقل در اینجا حکمی نداده است و سکوت میکند. وقتی شرع حکم کرد، عقل میپسندد و رد نمیکند. میگوید «شکر منعم» واجب است؛ این هم یک نحوی [تأیید] است. میگوید نماز بخوان برای اینکه به کمال برسی؛ عقل میگوید نماز بخوان برای اینکه شکر منعم میکنی. حالا دیگر حرفش حرفی هست، بالاخره عقل رد نمیکند. عقل [جزئیات را] نمیفهمید، اما بعد از اینکه شارع بیان کرد، فهمید و قبول کرد. یا بقیه عبادات؛ عقل به یک جاهایی میرسد که تا آخر نمیفهمد، ولی میگوید چون من حکم میکردم به اینکه این شخص نبی است و نبی معصوم است، پس حرفش را قبول کن. مثلاً نبی میگوید چهار رکعت نماز بخوان؛ عقل نمیفهمد چرا چهار رکعت؟ چرا پنج رکعت نشد؟ چرا سه رکعت نشد؟ این را نمیفهمد، ولی مخالفتی هم نمیکند؛ بهخاطر اینکه نبی را به عنوان یک «صادق» قبول کرده است. چون میگوید نبی صادق است، حرفش را میپذیرد.
پس هیچجا نداریم که عقل، حرف نبی را دفع کند یا به تخطئه بکشاند. هیچجا نداریم که نبی مخالف عقل حرف زده باشد؛ بلکه در آن جاهایی که عقل ساکت است و بُردی ندارد، شریعت حکمی را تبیین و تأسیس میکند و عقل هم مخالفت نمیکند. بنابراین حکم شرعی به این دو قسم تقسیم میشود: یا معاضد و مؤیدِ حکم عقل است که در نتیجه لغویتی لازم نمیآید؛ یا اینکه تأسیسی است در جایی که عقل حکم ندارد. پس هیچیک از این دو محذوری را که براهمه گفتند، قبول نداریم. ما در آنجایی که حکم شریعت موافق حکم عقل است، لغویت را قبول نداریم؛ در آنجایی هم که عقل حکم ندارد، تضادِ حکم شرع و حکم عقل را قبول نداریم. در حالی که آنها — یعنی براهمه — ادعا کردند حکم شرعی یا لغو است یا ضد؛ ما نه لغویت را قبول کردیم و نه ضدیت را. گفتیم آنجاهایی که حکم شرعی طبق حکم عقلی است، معاضدت است نه لغویت؛ و آنجا هم که حکم عقلی وجود ندارد، حکم شرع تأسیسی است و مخالفتی با عقل ندارد. از اینرو استدلال براهمه باطل شد.
«و شبهة البراهمة باطلة بما تقدّم»؛ یعنی به آن فوایدی که ما در صدر مبحث گفتیم. توجه کنید تعبیر به «شبهه» میکند و نمیگوید «دلیل» براهمه باطل است؛ میگوید شبهه براهمه باطل است. بهخاطر اینکه دلیلشان چنان ضعیف است که ما صلاح نمیدانیم از آن تعبیر به «دلیل» کنیم، بلکه تعبیر به «شبهه» میکنیم. در جایی که میخواهند استدلالِ طرف را کمجلوه بدهند، از آن تعبیر میکنند به شبهه یا گاهی تعبیر میکنند به شک؛ یعنی دلیل شما در واقع دلیل نیست، بلکه شبهه است.
«أقول: احتجت البراهمة على انتفاء البعثة بأن الرسول إما أن يأتي بما يوافق العقول أو بما يخالفها»؛ غیر از این دو حکم، حکمی دیگر ندارد؛ این را آنها میگویند. براهمه میگویند پیغمبر غیر از این دو قسم، حکم دیگری ندارد.
«فإن جاء بما يوافق العقول لم يكن إليه حاجة»؛ اگر حکمی را بیاورد از سنخ اول که موافق عقول است، به این حکمی که او آورده حاجتی نیست؛ همان حکم عقلی کافی است.
«و لا فائدة فیه»؛ و فایدهای در این حکمی که شریعت آورده نیست و حکمش میشود لغو.
«و لا فائدة فيه و إن جاء بما يخالف العقول»؛ و اگر شق دوم باشد، میگویند: «وجب ردّه»؛ باید قول او را رد کرد و نباید قبول کرد. پس امر شریعت بین لغویت و مردود بودن است؛ وقتی چنین است، پس بعثت باطل میشود.
ایشان میفرماید: «و هذه الشبهة باطلة بما تقدّم»؛ در اولِ فواید. و باطل بودنش به این است که میگوییم: «و ذلك أن نقول لم لا يجوز أن يأتوا بما يوافق العقول و تكون الفائدة فيه التأكيد لدليل العقل»؛ یعنی انبیا احکامی را که موافق عقول است میآورند و فایده در این اتیان، تأکیدِ دلیل عقل است؛ یعنی حکم عقلی را تأکید میکنند، تأیید میکنند و معاضدت میکنند؛ پس لغویتی لازم نمیآید.
« أو نقول لم لا يجوز أن يأتوا بما لا تقتضيه العقول و لا تهتدي إليه»؛ یا اینکه میگوییم انبیا احکامی میآورند که عقول اقتضایی در موردش ندارند و عقول به آن حکم هدایت نمیشوند؛ یعنی عقول در آن مورد ساکتاند و شریعت در آنجا [چه اشکالی دارد] شریعت در موردی که عقل در آن حکم ندارد، حکمی را تأسیس کند؟ نه اینکه حکمِ خلاف داشته باشد.
«و لم یکن مخالفاً للعقول»؛ ولو این حکمی که این انبیا تأسیس کردهاند مخالف عقول نیست، ولی عقول در آن حکم ندارند. نمیدانیم حکمِ مخالف دارند؛ میگوییم حکم ندارند. حکمی که از ایشان میآید با عقول مخالفت نمیکند؛ «بمعنى أنهم لا يأتون بما يقتضي العقل نقيضه»؛ به این معنی که انبیا حکمی را نمیآورند که عقل نقیضِ آن حکم را صادر کند تا درگیری بین عقل و شرع برقرار بشود و شما بخواهید عقل را ترجیح بدهید. بلکه اصلاً عقل حکم نمیکند و در این موردی که حکم نکرد، شریعت حکم میآورد.
مانند بسیاری از شرایع و عباداتی که «لا سبیل الی تفصیلها»؛ عقل اجمالِ آن را میداند. اجمالاً میداند ما وظایفی داریم و عباداتی باید انجام دهیم، چون واجب است و شکر منعم واجب است. این مقدار را عقل بهطور مجمل حکم میکند، اما تفاصیل آن را نمیداند؛ نمیداند که شکر منعم را چگونه باید انجام داد. خب، شریعت میآید میگوید اینطوری عمل کن؛ عقل میگوید درست است، این هم یک راهی است؛ شرع را امضا میکند و رد نمیکند. پس این حکمِ تأسیسی، حکمی نیست که مخالف عقل باشد تا مردود بشود. آن حکمِ تأکیدی هم حکمی است مؤید و مورد اختلاف نیست. بنابراین این دو فرضی که براهمه میکردند، هر دو فرض باطل است. هیچکدامش اتفاق نمیافتد؛ نه لغویت و نه مردودیت؛ بلکه همانطور که گفتیم یا معاضدت است یا تأسیس حکمی است که عقل با آن مخالفت نمیکند.
مسأله دوم: در وجوب بعثت
المسألة الثانية في وجوب البعثة
در این مسأله دوم ما میخواهیم ثابت کنیم که آن بعثتی که گفتیم حسن است، واجب است. اکنون میخواهیم وجوب آن را اثبات کنیم. البته قبلاً هم وجوب اثبات شد و ما حسن را در ضمن وجوب نتیجه گرفتیم، اما حالا میخواهیم مستقلاً وجوب را اثبات کنیم. اینطوری اثبات میکنیم: میگوییم بعثت «لطف» است و لطف واجب است، پس بعثت واجب است.
اما چگونه بعثت لطف است؟ یک تکالیفی عقل به عهده انسان قرار میدهد، ولو شریعتی نباشد. عقل به ما میگوید که شما وظیفه عبودیتتان این است که اعمالی را انجام دهید که مولایتان از شما راضی باشد. از طرف دیگر میگوید آن مولا هم «منعم» است و بر شما واجب است که شکر منعم کنید. هم از باب عبودیت باید اعمالی انجام دهید که او راضی باشد، هم از باب اینکه او به شما انعام و احسان کرده، شما وظایفی پیدا کردهاید که در مقابل شکر کنید. پس عقل بر ما واجب میکند شکر منعم و طاعت مولا را. ما باید این وجوب عقلی را اطاعت کنیم، ولی نمیدانیم چطوری اطاعت کنیم. شارع میآید افعالی را ترسیم میکند که اینگونه عمل کن؛ این افعال را انجام بده و آن امور را هم ترک کن.
این بیانِ تشریعی که شارع میکند، لطفی است در احکام عقلی. دقت کنید چه عرض میکنم: «لطفی در احکام عقلی». یعنی مقرب است به طاعت و مبعد است از معصیت؛ منتها نه طاعت و معصیتِ شرعی، بلکه طاعت و معصیتِ حکم عقلی. باعث میشود که ما به طاعتِ حکم عقلی نزدیک شویم و از معصیتِ حکم عقلی بپرهیزیم. پس «قال: و هي واجبة لاشتمالها على اللطف في التكاليف العقلية.»؛ یعنی چه؟ یعنی مقرب الی الطاعة و مبعد عن المعصیة هستند؛ یعنی همین دیگر؛ لطف یعنی مقرب به طاعت و مبعد از معصیت است. اگر میگوییم احکام شرعی الطافی در احکام عقلی هستند، یعنی مقرباتی هستند به سوی طاعتِ احکام عقلیه و مبعداتی هستند از معصیتِ احکام عقلیه.
در اصول هم گفته میشود: « هي واجبة لاشتمالها على اللطف في التكاليف العقلية »؛ خیلیها نمیدانند یعنی چه و توضیح کاملی هم داده نمیشود. توضیحش همین است که الآن دارم بیان میکنم. یعنی تکالیف عقلی داریم؛ تکالیفی که باید اطاعت شوند و معصیت نشوند، ولی ما نمیدانیم این تکالیف عقلی را چگونه انجام دهیم. احکام شرعی برای ما بیان میکنند که آن تکالیف عقلی را چگونه انجام بده؛ چطوری شکر کن، چطوری وظیفه عبودیتت را انجام بده. بعد از اینکه اینها به ما گفته میشود، ما راه را یاد میگیریم که چه کار کنیم؛ پس این احکام شرعی دارند ما را نزدیک میکنند به طاعت و دور میکنند از معصیت. و چیزی که نزدیککننده به طاعت و دورکننده از معصیت است، «لطف» است. پس این احکام شرعی الطافاند؛ اما الطافی در احکام عقلیه. یعنی الطافی میشوند که ما را به آن احکام عقلیه نزدیک کنند و از معصیتِ آن احکام دور کنند.
خب، اکنون توجه کنید که چگونه ایشان وارد استدلال میشود. این مطلبی که من از خارج توضیح دادم، ایشان هم توضیح میدهد. لازم است که اولاً توضیح داده شود، بعد وارد استدلال شویم. استدلال ایشان این است: تکالیف سمعی (شرعی) الطافی در تکالیف عقلی هستند؛ این یک مقدمه. مقدمه دوم: لطف واجب است. پس بیان احکام شرعیه واجب است. اما این وجوبِ بعثت نیست؛ این وجوبِ بیانِ تکالیف شرعیه است. خب، تکالیف شرعیه را چه کسی بیان میکند؟ نبی. پس وجود نبی میشود لازم. نبی را چه کسی میفرستد؟ خدا. پس فرستادن نبی — که همان بعثت میشود — واجب است. ببینید؛ بیان احکام شرعی شد واجب، چون لطف شد نسبت به احکام عقلی. بیان احکام شرعی واجب شد، مبیّنِ آن نبی است و ارسال این نبی — یعنی ارسال مبیّن — آن هم میشود واجب؛ از آن جهت که بالاخره مقدمه واجب است. بیان تکالیف که واجب شد، مقدمهای دارد؛[مقدمه واجب] واجب میشود؛ پس بعثت واجب میشود. ما به این ترتیب بعثت را واجب کردیم: اولاً احکام شرعیه را واجب کردیم چون الطافی بودند در احکام عقلیه؛ و به کبرایی که میگفت «هر لطفی واجب است»، ثابت شد که این لطف واجب است. اولاً ثابت کردیم که این احکام واجباند و بیان احکام واجب است؛ ثانیاً رسیدیم به اینکه بعثت که مقدمه بیان احکام است، واجب است. پس بعثت واجب است.
تطبیق متن کتاب
« قال: و هی واجبة لاشتمالها علی اللطف فی التکالیف العقلیة». یعنی بعثت واجب است چون بعثت مشتمل بر لطف است در تکالیف عقلی. توضیح دادم یعنی چه؛ یعنی بعثت مشتمل بر احکام شرعی است که احکام شرعی لطف در تکالیف عقلی هستند. پس بعثت مشتمل بر لطف است؛ یعنی مشتمل بر بیان تکالیف است. بیان تکالیف مشتمل بر لطف است، پس چیزی که مشتمل بر لطف باشد واجب است؛ پس بعثت واجب است.
«أقول: اختلف الناس فی وجوبها»؛ یعنی در وجوب بعثت.
« فقالت المعتزلة إن البعثة واجبة و قالت الأشعرية إنها غير واجبة ». ما به حرف اشاعره کاری نداریم و حرفشان را هم قبول نداریم؛ ما حرف معتزله را قبول داریم که بعثت را واجب میدانند و بر حرف آنها استدلال میکنیم. میخواهیم استدلال کنیم که بعثت واجب است.
« احتجت المعتزلة بأن التكاليف السمعية ألطاف في التكاليف العقلية »؛ این صغری. «و اللطف واجب»؛ این کبری. نتیجه این است که «تکلیف سمعی واجب است»، نه اینکه بعثت واجب است. تکلیف سمعی واجب است؛ بعد میگوییم تکلیف سمعی باید به وسیله نبی بیان شود و نبی هم باید بعثت پیدا کند. به این ترتیب بعثت هم واجب میشود.
«و لا تمکن معرفتها»؛ یعنی معرفتِ تکلیف سمعی تمام نمیشود «إلا من جهة النبی»؛ مگر از جهت نبی. «فیکون وجود النبی واجباً»؛ پس اگر بیان تکلیف سمعی واجب است، وجود مبیّن هم واجب است؛ یعنی وجود نبی هم واجب است.
خب، تا اینجا باز ثابت شد که وجود نبی واجب است؛ هنوز ما به مطلوب خودمان که وجوب بعثت است نرسیدیم. لذا باید دلیل را دوباره ادامه دهیم. میگوییم وجود نبی محقق نمیشود مگر با بعثت؛ پس بعثت واجب است.
« لأن ما لا يتم الواجب إلا به فهو واجب. »؛ چیزی که واجب به توسط او تمام میشود، واجب است؛ یعنی مقدمه واجب، واجب است. و این بعثتِ نبوی، مقدمه واجب است؛ آن تکلیف و بیان تکالیف سمعی واجب است و نبی مقدمه واجب است. وقتی ذیالمقدمه واجب شد، مقدمهاش هم واجب میشود.
تبیین انحصار معرفت در نبی
سوال: این جمله که «معرفت جز از طریق نبی حاصل نمیشود»، دلیلش چیست؟ دلیل این است که برای ما تنها راه این است.
پاسخ: چه راه دیگری به نظر میرسد؟
سوال: [آیا] خدا به همه انسانها خودش وحی کند؟ [آیا] در حیوانات میآید غریزهای قرار میدهد که خودش [هدایت شود]؟
پاسخ: ببینید، ما از لحاظ عقلی کاری نداریم؛ ما به وضع موجود نگاه میکنیم. در این وضع موجود، انسان نمیتواند عالم به تکالیف سمعی باشد. حالا اگر خدا میخواست هر انسانی را به صورت یک نبی بیافریند که همگی مثل نبی آگاه به تکالیف سمعی بشوند، این یک وضع دیگری بود؛ ولی حالا که نشده، در این وضع موجود الآن چه باید کرد؟
خدا میتوانست یکجور دیگر بشر را بیافریند؛ اصلاً ملائکه بیافریند. ولی حالا این را آفریده است. در این وضع موجودی که الآن در جهان داریم، ما انسانها به تکالیف سمعی دسترسی نداریم. چه کسی باید برای ما تکالیف را بیان کند؟ فقط نبی است. اینکه ایشان میگوید «لا تمکن معرفتها إلا من جهة النبی»، توجه به این وضع موجود دارد؛ نه اینکه اگر خدا نظام عالم را به هم بزند و یک نظام دیگر برقرار کند، در آن نظام هم احتیاج به نبی هست؛ نه، ممکن است در آن نظام احتیاج به نبی نباشد. در این نظامی که الآن ما هستیم، نبی هست.
حالا چرا خدا این نظام را آفرید و نظام دیگری را نیافرید؟ آن یک بحث دیگری است که باید ببینیم چرا این کار را کرد. وقتی ثابت میکنیم در فلسفه و در کلام که این نظام، «نظام احسن» است، دیگر چرا نمیشود. اگر هم کسی «چرا» گفت، برایش ثابت میکنیم که آن نظام [دیگر] محال است و باید همینطوری آفریده میشد. خدا میتوانست انسان را ملک کند؛ ولی اگر انسان را ملک میکرد، اشکالات دیگری پیدا میشد که اینجا مورد بحثش نیست.
اجمالاً بیان کنم: خدا میتوانست انسان را ملک بیافریند؛ ملائکه را آفریده است. خب، میگویید میتوانست انسان را هم ملک بیافریند؛ اگر این کار را میکرد چه میشد؟ یکی از ممکنات به نام «انسان» که با لسانِ استعدادش تقاضای وجود میکرد، وجود داده نمیشد. در حالی که او استعداد وجود داشت، خدا به او وجود نمیداد و همه انسانها را ملک میکرد. انسانی که استعداد وجود داشت، چرا وجود نگرفت؟ نمیشود گفت از ناحیه انسان ایرادی است، چون تقاضای وجود میکرد؛ پس باید گفت از ناحیه خدا ایراد است. یعنی باید بگوییم خدا بخیل است و به او وجود نداده است؛ در حالی که این ممکن نیست. ممکن نیست خدا به موجودی که استعداد وجود دارد و درخواست وجود میکند، جواب ندهد. پس ذاتِ انسان نباید فوت بشود و انسان نباید ملک باشد؛ انسان باید انسان باشد و ملک هم باید ملک باشد. خدا هر چیزی را به جای خودش آفریده است. اگر میخواست انسانها را ملک کند، میتوانست؛ ولی جای انسان خالی میماند و آنوقت ایراد به خدا منسوب میشد، نه به انسان. انسان تقاضایش را داشت و از نظر او مشکلی نبود، اما خدا تقاضا را جواب نمیداد؛ و این محذور دارد و باطل و محال است. پس خلق نکردنِ انسان محال است؛ انسان باید خلق بشود و به این صورتی هم که هست خلق میشود.
ادامه تبیین وجوه وجوب بعثت
تتمه بحث در نظام احسن و ضرورت خلقت انسان
بگویید که همه انسانها نبی باشند؛ خب باز هم همین اشکال هست؛ انسانهای متوسط چه میشوند؟ بالاخره هیچیک از حلقات امکانی نباید خالی بماند؛ همه باید پر بشود، مگر آنکه خودشان امکان نداشته باشند. آنجایی که امکان نیست، خدا ایجاد نمیکند؛ این به خاطر آن است که این مورد، قابلیتِ گرفتنِ وجود را ندارد. ولی آنجایی که امکان هست، نمیشود که خداوند ایجاد نکند. و مشکل از ناحیه جودِ خداوند نیست که افاضه نشود؛ چون او فیاض است و افاده وجود میکند. این اشکالات را البته من مختصراً اشاره کردم؛ این اشکالات در جای خود حل شده است. نمیشود انسان خلق نشود؛ نمیشود این نظام، نظام دیگری باشد؛ همین نظامی که هست باید باشد و همین نظامی را که هست ما داریم توجیه میکنیم. همه انسانها قدرت گرفتنِ احکام سمعی را از خدا مستقیماً ندارند؛ پس باید نبیای برایشان بیان کند.
اثبات صغرای برهان (لطف بودنِ تکالیف سمعی)
خب، اصلِ دلیل تمام شد؛ منتها ما مقدمه اول را که گفتیم: « و استدلوا على كون التكليف السمعي لطفا في العقلي »، این را اثبات نکردیم. این را به عنوان یک مقدمه گفتیم، بعد کبرا را ضمیمه کردیم، نتیجه گرفتیم و پیش رفتیم تا به مقصودمان رسیدیم. اما این مقدمه اول اثبات نشد؛ اکنون برمیگردند و مقدمه اول را اثبات میکنند، به همان بیانی که از خواجه عرض کردم. گفتم که تکالیف شرعیه، الطافی در تکالیف عقلیه هستند و الطاف واجباند، پس تکالیف شرعیه واجباند؛ که مطلب دارد تکرار میشود، منتها به خاطر اینکه مقدمه اولِ دلیل اثبات نشده بود، حالا میخواهد اثبات بشود.
و استدل کردند همین معتزله برای اینکه تکلیفِ سمعی، لطف است در تکلیف عقلی. استدلال به اینکه لطف است در تکلیف عقلی، یعنی مقرب است به طاعتِ تکلیف عقلی و مبعد است از معصیتِ تکلیف عقلی. این مقرب بودن و مبعد بودن را الآن داریم توضیح میدهیم و بر آن داریم استدلال میکنیم. استدلال کردند معتزله بر اینکه تکالیف سمعی، الطافی در تکالیف عقلی هستند؛
بأن الإنسان إذا كان مواظبا على فعل الواجبات السمعية و ترك المناهي الشرعية استدلال کردند به اینکه انسان اگر مواظب باشد بر فعلِ واجبات شرعیه و ترکِ مناهی شرعیه — یعنی اگر کارهایی را که شریعت گفته ترک بکند، ترک بکند و آنهایی را که گفته انجام بدهد، انجام بدهد؛ به تعبیر دیگر تکالیف را امتثال کند — اگر انسان تکالیف را امتثال کرد و مواظبت بر امتثال نمود، « كان من فعل الواجبات العقلية و الانتهاء عن المناهي العقلية أقرب ».
این «مِن فعلِ» متعلق به «أقرب» است که جلوتر از «أقرب» آمده است. و بارها عرض شده که کلمه «قرب» در لغت عرب با «مِن» متعدی میشود و در فارسی با «به» متعارف میگردد؛ میگوییم این شیء قریب است به چه چیزی، اما در عربی به جای «به»، «مِن» میآید؛ «أقربُ مِن فعلِ الواجبات». پس معنا اینطور میشود: اگر کسی بر امتثالِ تکالیف شرعی مواظبت کند، این شخص به فعلِ واجبات عقلیه و ترکِ مناهی عقلیه نزدیکتر است. یعنی با انجام تکالیف شرعیه، به امتثال تکالیف عقلیه نزدیکتر میشود. پس احکام شرعیه مقرباند و اگر مقرباند، لطف هستند. میخواهیم برای لطف بودنشان استدلال کنیم؛ گفتم مقدمه اول را میخواهیم اثبات کنیم. مقدمه اول میگوید تکالیف شرعیه الطاف هستند؛ میخواهیم الطاف بودنشان را ثابت کنیم. کافی است که مقرب بودنشان را ثابت کنیم، و مقرب هم هستند. عرض کردیم اگر کسی بر تکالیف شرعی و در امتثالِ تکالیف شرعی مواظبت کند، او به اطاعتِ امرِ عقلی نزدیکتر میشود؛ پس امتثالِ تکالیف شرعیه میشود مقربِ او به اطاعت عقلی، و چون مقرب است، میشود لطف نسبت به احکام عقلی. همان که از کلام قبلی برمیآمد.
نتیجهگیری نهایی
و لذا «کان من فعل الواجبات»؛ یعنی به فعل واجبات عقلیه نزدیکتر میشود و به «الانتهاء عن المناهی العقلیة» نزدیکتر میگردد. «انتهاء» یعنی پرهیز کردن؛ پرهیز کردن از مناهی عقلیه، یعنی ترک کردنِ مناهی عقلیه؛ آن جاهایی را که عقل نهی میکند، این ترک میکند و آن جاهایی را که عقل حکم میکند انجام بده، انجام میدهد. پس وقتی انسان تکالیف شرعی را انجام داد، به امتثالِ حکم عقلی نزدیک میشود.
«و هذا معلوم لکل عاقل»؛ هر عاقلی این را میفهمد.
خب، پس تکالیف شرعیه الطاف هستند؛ این صغری. دو مرتبه میگوییم: «و اللطف واجب»؛ این کبرا است. نتیجه میگیریم: پس تکالیف شرعیه واجباند؛ که قبلاً نتیجه گرفتیم. بعد ادامه میدهیم و میگوییم: تکالیف شرعیه را نبی باید بیان کند؛
نتیجه: پس وجود نبی واجب است، یعنی بعثت واجب است. ایشان دو مرتبه آمد صغری را اثبات کرد؛ بعد که صغری را اثبات کرد، کبرایی را که قبلاً ضمیمه کرده بود، ضمیمه کرد؛ ولی چون مطلب تکرار میشود، دیگر قطع کرد و بقیهاش را نگفت. بقیهاش هم تکرار میشود: اگر لطف واجب است، پس تکلیف شرعی واجب است؛ اگر تکلیف شرعی واجب است، پس وجودِ مبیّنِ این تکلیف هم واجب است که نبی باشد؛ پس بعثت واجب است و این است مطلوب.