درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/09/02

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد چهارم در نبوت/فصل اول در حسن بعثت /تبیین فواید بعثت

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

المقصد الرابع في: النبوة[1]

مقصد چهارم: در نبوت

مسأله اول: در حسن بعثت

پس از آنکه درباره الهیات بحث شد که مقصد سوم این کتاب را تشکیل می‌داد، وارد بحث نبوت می‌شویم که آن هم جزء مباحث سمعیات محسوب می‌شود. کلام را به دو مبحث تقسیم می‌کنند: یکی عقلیات و دیگری سمعیات. سمعیات آن از الهیات شروع می‌شود. اکنون که بحث الهیات را تمام کردیم، حالا می‌خواهیم وارد بحث در نبوت شویم که بر دو بحث است: یکی نبوت عامه و یکی نبوت خاصه.

در باب نبوت عامه، بحثی در مورد پیامبر آخرالزمان به‌طور خصوصی نداریم؛ بلکه بحث ما مربوط به اصل نبوت است و اصلاً کاری به هیچ نبی معینی نداریم؛ یعنی یک نبی مخصوصی را مورد بحث قرار نمی‌دهیم. اما در جایی که در نبوت خاصه بحث می‌کنیم، در مورد نبی مخصوص — که فعلاً چون ما مسلمان هستیم، در مورد پیامبری که عبارت از حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) هستند — بحث می‌کنیم. اکنون ابتدائاً بحث ما در نبوت عامه است.

در نبوت عامه مباحثی داریم؛ یکی در بعثت و یکی در عصمت است. در باب بعثت نیز دو بحث داریم: یکی اینکه حسن است و دوم اینکه واجب است. ابتدا حسنِ آن را ثابت می‌کنیم و بعداً وجوب آن را ثابت می‌کنیم و مباحث را ادامه می‌دهیم تا مباحث نبوت عامه تمام شود. اکنون وارد بحث در حسن بعثت می‌شویم و با دلایلی ثابت می‌کنیم که بعثت حسن است.

دلایل متعددند و جناب خواجه به آن‌ها اشاره می‌کنند. من یکی از دلایل را به‌صورت فهرست‌وار می‌گویم و بعد مفصل آن را در شرح می‌خوانیم. چون می‌خواهم عبارت خواجه را تطبیق بکنم، به‌صورت خلاصه آن فواید بعثت را عرض می‌کنم و بعداً به تفصیل در شرح، این را توضیح می‌دهم ان‌شاءالله.

تبیین فواید بعثت

یکی از فوایدی که بر بعثت مترتب می‌شود، این است که بعثت در آن مباحثی که عقل می‌تواند وارد شود و نظر بدهد، کمک و معاضدِ عقل می‌شود. در بعضی مباحث عقل نظر می‌دهد؛ در آن‌ها شرع هم حکم می‌کند، چون حکم شرع مطابق است با حکم عقل و حکم عقل را تأیید می‌کند. این فایده اول.

فایده دوم این است که در آن جاهایی که عقل بُرد ندارد و نمی‌تواند وارد شود و نظر بدهد، بعثت وارد می‌شود و نظر می‌دهد. حکمِ آن مواضعی را که عقل نمی‌تواند تعیین کند، شریعت تعیین می‌کند. پس بعثت این استفاده را هم دارد.

شایسته است آنچه را که گفتم تطبیق کنم تا پیش برویم. اگر بخواهم خارج از متن بگویم، شاید مسائل فراموش شود و در وقتِ تطبیق، مسئله احتیاج به دوباره گفتن پیدا بشود. برای اینکه مشکلی پیش نیاید، من تطبیق می‌کنم و از روی متن آنچه را که گفتم تبیین می‌کنم:

«البعثة حسنة لاشتمالها على فوائد »[2] ؛ «بعثت حسن است» مدعا است و «اشتمال بر فواید» دلیل آن است که دلیلی اجمالی است. تفصیل آن را جناب خواجه شروع می‌کنند و همین دلیل اجمالی را تفصیل می‌دهند: «كمعاضدة العقل فيما يدل عليه و استفادة الحكم فيما لا يدل ». این دو مورد را شاید بتوانیم یک فایده قرار دهیم، چنان‌که علامه [حلی] این کار را کرده است.

در «فیما یدلّ علیه»، ضمیر «یدلّ» به عقل برمی‌گردد و «ما» عبارت از «حکم» است. در آن حکمی که عقل دلالت بر آن حکم می‌کند، شریعت معاضدت می‌کند عقل را و کمک می‌کند عقل را. در آنجایی که عقل دلالت می‌کند و حکم صادر می‌کند، شریعت هم چون موافقت دارد، عقل را تأیید می‌کند و معاضدت می‌نماید.

«و استفادة الحکم فیما لا یدلّ»؛ یعنی در موضعی که عقل دلالت نمی‌کند. «ما» را عبارت از «موضع» بگیرید اشکال ندارد، عبارت از «حکم» هم بگیرید اشکال ندارد، اما عبارت از «موضع» بهتر است. در جایی که عقل دلالت ندارد، در آن موضع دیگر شریعت تأییدِ امر نمی‌کند، چون عقل حکمی نداده است که تأیید بشود؛ بلکه در آنجا اصلاً ما حکم را از شریعت استفاده می‌کنیم. حکمی را که نمی‌دانیم، از شریعت استفاده می‌کنیم. استفاده در این‌جور موارد، بیش از موارد قبل است؛ چون در موارد قبل، ما مطلب را گرفته بودیم و به وسیله شریعت تأیید می‌کردیم، اما در این موردی که عرض می‌کنیم، مستقیماً داریم حکم را از شرع می‌گیریم؛ یعنی نسبت به حکم جاهل بودیم و وسیله‌ای برای به دست آوردن حکم نداشتیم. «و استفادة الحکم» یعنی یکی از فواید این است که ما از شریعت و از بعثت، حکم را استفاده می‌کنیم در مواضعی که «لا یدلّ»؛ یعنی عقل حکمی ندارد و عقل دلالتی ندارد. در آن مواضع، حکمِ شرع به ما فایده می‌رساند. این دو فایده، یا بفرمایید یک فایده که هر دو را با هم حساب کنیم.

فایده بعدی این است: عقل ما به ما می‌گوید شما بنده هستید و بنده موظف است که رضایت مولایش را جلب کند. عقل به ما دستور می‌دهد که چنان عمل کنید که مولا از شما راضی باشد؛ نباید مخالفتِ دستوری یا تقصیری داشته باشید که در آن صورت مولا از شما ناراضی می‌شود و وقتی از شما ناراضی شد، شما گرفتار عقاب می‌شوید. با این حکمی که عقل می‌کند، برای ما خوف ایجاد می‌شود و ما در این فکریم که چگونه اطاعت کنیم و خدا را راضی نماییم. عقل ما نمی‌تواند به‌طور کامل ما را راهنمایی کند، به‌طوری که ما مطمئن باشیم که خداوند از ما راضی شده است و مطمئن باشیم که جایی خطا نکرده‌ایم؛ اما وقتی شرع می‌آید، این اطمینان به دست می‌آید. خب، بعثت آنچه را که خدا می‌خواهد برای ما توضیح می‌دهد و ما دیگر مطمئن می‌شویم که چه کاری را باید انجام دهیم و چه کاری را باید ترک کنیم. آن خوفی که از جهل بر ما عارض شده بود، برطرف می‌شود؛ پس بعثت می‌تواند ازاله خوف کند. خوفی که از آن جهل برخاسته بود؛ ما می‌دانیم باید بالاخره اطاعت کنیم، ولی نمی‌دانیم چگونه اطاعت کنیم. این ندانستن برای ما خوف ایجاد می‌کند. شریعت که می‌آید و بیان می‌کند، این خوف ازاله می‌شود و «و إزالة الخوف »، این هم فایده سوم.

تبیین حسن و قبح در موارد غیرمستقلات عقلیه

فایده چهارم: بعضی افعال هستند که عقل ما حسن و قبحشان را تشخیص می‌دهد، ولی بعضی افعال دیگر هستند که عقل، حسن و قبحشان را تشخیص نمی‌دهد. اگر به عقل عرضه کنیم، می‌گوید نمی‌دانم؛ مخالفتی ندارد، ولی هیچ حکمی به هیچ‌کدام از دو طرف نمی‌کند. در این‌گونه موارد هم شرع می‌آید و حسن و قبح فعل را برای ما توضیح می‌دهد و ما این حسن و قبح را که از ناحیه دیگری نمی‌توانستیم استفاده کنیم، از بعثت استفاده می‌کنیم. پس بعثت این استفاده را هم برای ما دارد که استقرارِ [حکمِ] بعضی افعال را به ما معرفی می‌کند. درست است که عقل ما می‌گوید عدل حسن است و ظلم قبیح است، ولی این یک مطلب کلی است که در خیلی موارد دیگر نمی‌تواند نظر بدهد. در این موارد دیگر، شرع می‌آید و نظری را ثابت می‌کند که حسن است یا قبیح؛ و «استفادة الحسن و القبح»، این هم پنجم.

فایده پنجم: شناخت منافع و مضار

و النافع و الضار

ششم: منافع و مضار؛ آنچه را که به ما نفع می‌دهد و آنچه را که برای ما ضرر دارد، این‌ها را هم بعثت روشن می‌کند. این کلام ایشان نشان می‌دهد که طب را هم انبیا آورده‌اند؛ اصل طب از ناحیه انبیا وضع شده است و بعداً دیگر بقیه بشر نشسته‌اند و با فکر خودشان این طب را تفسیر داده و توسعه داده‌اند. نافع و ضار را که در طب علی‌الخصوص مطرح بود، انبیا گفتند و به واسطه بعثت ما این‌ها را فهمیدیم. تنها بعثت این‌ها را نفهمانده، چیزهای [دیگری] را هم به ما گفته است. ما اعتقاد داریم که این علم نجوم با این همه پیچیدگی را انبیا به بشر تعلیم کردند؛ علوم انبیا به بشر تعلیم شده است. از این‌روست که چیزها را ما از بعثت داریم.

فایده ششم: حفظ نوع انسانی و تکمیل اشخاص

از جمله همین منافع که بحث در حفظ آن است. ششم یا هفتم: «و حفظ النوع الإنساني و تكميل أشخاصه بحسب استعداداتهم المختلفة» به حسب استعداداتشان. این حفظ نوع انسانی را می‌توانیم برگردانیم به «نافع»؛ که وقتی ما نافع را شناختیم، نوعمان را می‌توانیم حفظ کنیم. یعنی اگر نافع تشخیص داده نشود و ضار تشخیص داده نشود، خب ممکن است انسان مبتلا به ضرر بشود و افرادش از بین بروند و قهراً نوع از بین برود. پس حفظ نوع انسانی به تشخیص نافع و ضار است.

ممکن است این حفظ نوع انسانی را مربوط کنید به مطلب بعد که مرحوم علامه هم مربوطش کرده است و توضیحش مفصلاً می‌آید. نوع انسان، یعنی جامعه‌ای که نوع در آن زندگی می‌کند، احتیاج به قوانین دارد که اگر این قوانین در جامعه مثلاً اجرا نشود، بشر با همدیگر درگیر می‌شوند و در درگیری همدیگر را از بین می‌برند. پس حفظ نوع انسانی احتیاج به بعثت دارد؛ احتیاج به قوانین دارد. حالا ممکن است شما بگویید که چرا قوانینی که خود بشر وضع کرده است آن‌ها کافی نباشند و قوانین شرعی لازم باشد؟ این را بعداً خواهیم گفت و در توضیح بعدی توضیح خواهیم داد. پس حفظ نوع انسانی هم به بعثت بستگی دارد.

مطلب بعدی و فایده بعدی؛ البته این را من به‌طور کامل نگفتم. این الآن این‌طور که توجه شدید، یک‌بار مربوطش کردم به قبل و یک‌بار هم الآن مستقل قرارش دادم. بعداً می‌خواهم مربوطش کنم به بعد؛ بعداً خواهم گفت. فعلاً دو جور تبیینش کردم؛ یک‌بار مربوطش دادم به قبل، یعنی نتیجه تشخیص نافع و ضار قرارش دادم، و یک‌بار هم الآن مستقل گرفتم که خودِ بعثت باعث حفظ نظام اجتماعی انسان‌هاست و در نتیجه باعث حفظ نوع انسان‌هاست؛ به خاطر اینکه پیامبر آورنده شریعت است، آورنده قوانین است؛ قوانینی که بشر به آن قوانین عمل می‌کند و بر اثر اجرای آن قوانین، جامعه‌شان را اصلاح می‌کنند و با هم درگیر نمی‌شوند و در نتیجه محفوظ می‌مانند.

مطلب بعدی که شاید حفظ نوع انسانی بتواند به آن هم مرتبط باشد، تکمیل اشخاص انسان است. البته شاید بشود این را از حفظ نوع جدا کرد، ولی شاید هم با حفظ نوع یکسانش کرد. تکمیل اشخاص انسان به حسب استعدادات، تقریباً می‌شود گفت از فواید بسیار مهم نبوت است و شاید هم بالاترین فایده باشد. انسان‌ها را خدا طوری آفریده است که استعداد به تکامل رسیدن دارند؛ نه تکامل در بدنشان، بلکه تکامل در روحشان که این مهم است. تکامل در بدن باعث حفظ انسان است، ولی تکامل در روح باعث ترقی انسان و رسیدن انسان به آنجایی است که می‌خواهیم در انسانیتش پیش برویم.

ما هرکدام یک کمالات لایق داریم، ولی توانایی اینکه به آن کمالات برسیم برایمان نیست. وقتی که شریعت می‌آید و بعثت حاصل می‌شود و پیغمبری با ما مرتبط می‌شود، آن پیغمبر آن قوه‌های نهفته در ما را می‌شناسد و به ما تعلیم می‌دهد که چگونه این قوه‌ها را با اعمالی که من به شما می‌آموزم به فعلیت برساند؛ و ما قهراً آن اعمال را انجام می‌دهیم و آن قوه‌های نفسانی‌مان را به فعلیت می‌رسانیم و از این ناحیه هر شخصی به کمال لایق خودش می‌رسد؛ که ما هم آمده‌ایم در این دنیا که به کمال لایق برسیم از طریق اطاعت و طاعت خدا. وقتی ما اگر به کمال لایق برسیم، قهراً یک نوع حفظی هم هست، بلکه حفظ در این صورت کامل‌تر است. انسان‌هایی که می‌بینید به کمال لایق انسانی رسیده‌اند، زندگی اجتماعی‌شان هم عالی [انسان‌های کامل] از اضرار به دیگران [پرهیز می‌کنند] و به دیگران ضرری نمی‌رسانند. چنان آرام و چنان با هم زندگی می‌کنند که کسی اصلاً از آن‌ها شرّی نمی‌بیند و قهراً اگر همه این‌چنین باشند، نوع انسانی بهتر مورد حفظ خواهد شد. پس حفظ نوع انسانی را هم می‌توانیم مرتبط بگیریم به این تکمیل اشخاص. البته عرض کردم لازم نیست مرتبط بگیریم تا تکمیل اشخاص یک فایده مستقل قرار بگیرد؛ فایده خیلی مهمی است. بر فرضی که باعث حفظ جامعه نشود — که می‌شود — بر فرضی که باعث حفظ نشود، خودش یک فایده مستقل، بلکه فایده‌ای عظیم است.

فایده هفتم: تکمیل اشخاص بر حسب استعدادات

«و تکمیل اشخاص الانسان بحسب استعداداتهم»؛ تکمیل اشخاص انسان به حسب استعدادات مختلفشان؛ که انسان‌ها استعداداتشان مختلف است. این را می‌بینید؛ ظهورات مختلفی که در بین انسان‌ها می‌بینید، کاشف از استعدادات مختلف آن‌هاست؛ که فرمودند: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة»[3] . همان‌طور که معادن ذهب و فضه فرق می‌کنند و خالصی و ناخالصی‌شان متفاوت است، انسان‌ها نیز با هم تفاوت دارند و استعدادهایشان متفاوت است.

فایده هشتم: تعلیم صنایع خفیه

«و تعلیمهم الصنایع الخفیة»[4] ؛ این فایده بعدی است که انبیا صنایع خفیه را که شاید انسان ابتدائاً به آن نرسد، به بشر یاد می‌دهند. صنایع خفیه را ابتدائاً بشر به آن نمی‌رسد، ولی اگر شروعش را انبیا انجام دادند، قشنگ توسعه‌اش خواهد داد. همان علم نجوم که بیان کردم؛ علم نجوم و شاید بسیاری از صنایع دیگر است که این‌ها را انبیا به بشر تعلیم دادند و بعداً بشر وقتی که ابتدایش را از انبیا گرفت، توسعه‌اش داد.

فایده نهم: تعلیم اخلاق و تفاوت آن با تکمیل نفوس

«و الاخلاق»؛ یعنی «و تعلیم الاخلاق». اخلاق را به بشر، انبیا تعلیم کردند. انسان به خاطر غلبه بُعد حیوانی نمی‌تواند اخلاق انسانی را در خودش بروز دهد و از قوه به فعلیت برساند. آن‌ها هستند که به ما تعلیم می‌دهند اخلاق چیست و چگونه به این اخلاق حسن برسیم و چگونه از اخلاق ذمیمه [دوری کنیم]؛ آن‌ها تعلیم می‌دهند. البته بعد از اینکه تعلیم دادند، ما فرعیاتی را هم در تعلیمات آن‌ها مترتب می‌کنیم و این را توسعه می‌دهیم؛ چنان‌چه [جناب خواجه] این کار را کرد.

سوال:

پاسخ: این‌ها با هم تفاوت‌هایی دارند؛ تکمیل اشخاص بر حسب استعدادات، غیر از اخلاق است. البته اخلاق وسیله تکمیل هست ولی منحصر نیست. عبادات غیر از اخلاق‌اند ولی مکمل‌اند؛ اخلاق هم مکمل است. ما وقتی می‌گوییم تکمیل نفوس انسانی، تکمیل نفوس به وسیله عبادت هم می‌شود، به وسیله اخلاق هم می‌شود، به وسیله اعمال اجتماعی هم می‌شود. آن وقتی که می‌گفتیم «تکمیل»، دیگر کاری به اخلاق تنها نداشتیم؛ حالا داریم اخلاق را می‌گوییم که یکی از وسایل است. هیچ اشکالی ندارد که ما عام و خاص را از هم جدا کنیم. ما در آنجا به یک چیزی نظر داشتیم، به تصویر انسان نظر داشتیم و به راه‌های تصویر کار نداشتیم؛ اینجا به اخلاق تنها کار داریم.

فایده دهم: تعلیم سیاست (منزل و مدینه)

«و السیاسات»؛ یکی از فواید بعثت این است که آن‌ها سیاست‌ها را تعلیم می‌دهند. سیاست یا سیاست منزل است یا سیاست مدینه است؛ شایدم بتوانیم بگوییم یکی سیاست خود شخص است. سیاست شخص همین اخلاق است. سیاست اجتماع و مدینه هم همانی بود که در حفظ نوع انسانی گفتیم. پس باقی می‌ماند سیاست منزل؛ چون انسان که می‌خواهد تدبیر داشته باشد، گاهی خودش را تدبیر می‌کند و خودسازی می‌کند، خودش را اصلاح می‌کند و می‌پروراند؛ گاهی هم منزل را، یعنی همان خانواده کوچک را، همان خانواده را که یک شهر کوچک است اداره می‌کند؛ گاهی نه، یک سمتی دارد، مثلاً استاندار، پادشاه یا امیر است که می‌خواهد یک شهری را اداره کند. در وقتی که می‌خواهد شهر را اداره کند، سیاست مدینه را باید اعمال کند؛ وقتی می‌خواهد خانواده‌اش را اداره کند، سیاست منزل را اعمال می‌کند. خب، سیاست منزل هم روش می‌خواهد؛ روشش بستگی به آن دارد. در سیاست، می‌تواند سیاست منزل باشد، می‌تواند سیاست مدینه باشد؛ ولی اگر شما سیاست مدینه را در آن فواید قبلی داخل کردید، اینجا سیاست عبادات دیده می‌شود.

فایده یازدهم: اخبار به ثواب و عقاب و قاعده لطف

«و الإخبار بالعقاب و الثواب فيحصل اللطف للمكلف.»؛ این آخرین فایده‌ای است که برای بعثت ذکر می‌کنند. فایده آخری که ما برای بعثت ذکر می‌کنیم این است که انبیا می‌آیند ثواب و عقاب را به ما خبر می‌دهند. می‌گویند این کار ثواب دارد و این کار عقاب دارد. با گفتن ثواب و عقاب، ما را به تکلیف و اطاعت نزدیک و از معصیت دور می‌کنند. قبلاً گفتیم آنچه که باعث تقرب به اطاعت و تباعد از معصیت بشود، «لطف» است. پس این بیانِ پیامبران لطف هست. اینکه به ما می‌گویند این کار ثوابش این است و این کار عقابش این است، باعث می‌شود ما به سمت آن ثواب رغبت پیدا کنیم و از آن عقاب خودمان را پرهیز بدهیم؛ این باعث لطف می‌شود، یعنی باعث تقرب به طاعت و تباعد از معصیت می‌شود. پس این بیانِ پیغمبر هم می‌شود لطف، و آن چیزی که منشأ این بیان شده است، آن هم می‌شود لطف. و بالاخره قبلاً گفتیم [لطف] واجب است. از این بیان ثابت می‌کند که بعثت واجب است؛ در حالی که ما داشتیم بحث می‌کردیم که بعثت حسن است. می‌خواستیم حسن بعثت را ثابت کنیم، الآن وجوب بعثت ثابت شد. این اشکالی ندارد؛ به‌خاطر اینکه ما وقتی وجوب بعثت را ثابت کردیم، حسن در ضمن آن ثابت می‌شود. البته همین بیان را بعداً برای وجوب بعثت به کار خواهد گرفت. الآن بحث در حسن بعثت داریم، بعداً در وجوب بعثت بحث می‌کنیم. در وجوب بعثت از همین قانون استفاده می‌کند که بعثت لطف است و لطف واجب است، پس بعثت واجب است.

ادامه تبیین وجوه لطف در بعثت

اینکه بعثت لطف است، جهات متعددی دارد؛ یکی از آن‌ها — چنان‌که همین الآن بیان کردیم — این است که بیان عقاب و بیان ثواب می‌کند و از این طرف ما را به طاعت نزدیک و از معصیت دور می‌کند. این نزدیک کردن به طاعت و دور کردن از معصیت، خودْ نسبت به تکلیف، تشریفی نیست؛ ولی اگر جنبه تشریفی داشته باشد، مقدمه این است که تکلیف، خودْ یک لطف معنا شود.

سوال:

پاسخ: بله، تکلیف یک لطف است و بیان ثواب و عقاب، لطفی دیگر؛ و این‌ها با هم منافاتی ندارند. همه این‌ها به اصطلاح لطف هستند. ممکن است از این جهت که بیانِ تشریع می‌کند، لطف باشد؛ بله، بیانِ تکلیف، خودِ تکلیف نیست. بیانِ تکلیف هم بعثت است؛ از این جهت که بیان تکلیف می‌کند لطف است و از این جهت که بیان ثواب و عقاب می‌کند نیز لطف است. لکن همه این‌ها باید توضیح داده شود. بالاخره بعثت لطف است؛ حالا به چه جهت لطف است؟ یکی به جهت اینکه بیانِ تشریع می‌کند و یکی به جهت اینکه ثواب و عقاب را بیان می‌کند.

«و الإخبار بالعقاب و الثواب»؛ یعنی یکی از فواید، اخبار به ثواب است که با این اخبار، لطف برای مکلف حاصل می‌شود؛ یعنی این اخبار باعث می‌شود که مکلف «تقرب الی الطاعة» و «تباعد عن المعصیة» پیدا کند و تقرب به طاعت و تباعد از معصیت، لطف بود. فيحصل اللطف للمكلف پس باعث می‌شود که برای مکلف، لطفی حاصل شود.

خب، تمام مطالبی که مرحوم علامه در تفصیل بحث می‌آورند، در این بیان کوتاه مصنف آمد و مختصراً توضیح داده شد که باید تطبیق آن هم الآن عرض بشود.

بررسی آراء مخالفان (براهمه)

ابتدا مصنف آن مدعا را مطرح کرده و اشاره می‌کنند که این مدعا مورد اتفاق همه نیست. بعضی‌ها مخالفت دارند، ولی متدینون همگی به این مطلب معترف‌اند؛ یعنی مدعا را همه‌شان قبول دارند. می‌فرماید که تمام متدینین معتقدند که بعثت، حسن است. مدعای ما را همه قبول دارند، فقط «براهمه» هستند که بعثت را حسن نمی‌دانند؛ بلکه انکار می‌کنند و می‌گویند نباید بعثت صورت بگیرد.

براهمه کسانی هستند که می‌گویند ما به هیچ نبی‌ای احتیاج نداریم و اعتقادی هم نداریم. [می‌گویند] خدا به ما عقل داده است و عقل ما برای ما توضیح می‌دهد که چگونه عمل کنیم که به وظیفه‌مان عمل کرده باشیم؛ احتیاج نداریم کس دیگری پیدا بشود و به ما تفهیم کند که چگونه عمل کنیم تا ما از طریق عمل کردن به دستورات او مطمئن بشویم. ما اصلاً می‌دانیم که اگر به دستورات عقل عمل کنیم برایمان کافی است؛ پس احتیاجی به پیغمبر نداریم و وقتی احتیاج به پیغمبر نداریم، هیچ‌گاه خدایی که حکیم است کار لغو انجام نمی‌دهد و بعثت را تحقق نمی‌بخشد.

این حرف براهمه است که البته ما با اولین فایده‌ای که برای بعثت نقل کردیم، این حرف رد شد. ما گفتیم انبیا هم حکم عقل را تأیید می‌کنند و هم در جایی که عقل حکمی ندارد، حکمی را تأسیس می‌کنند. این فایده کمی نیست. چرا شما می‌گویید بعثت لغو است؟ هم تأیید حکم عقل ارزش است و هم ترتیب احکامی که عقل به آن‌ها نمی‌رسد ارزش است؛ پس دارای ارزش و دارای فایده است و لغو نیست.

سوال:

پاسخ: درباره براهمه اختلاف است؛ بعضی گفته‌اند که این‌ها پیروان حضرت ابراهیم (ع) هستند و چون پیروان حضرت ابراهیم هستند، «براهیمه» یا «براهمه» به آن‌ها گفته شده است؛ که این در «ملل و نحل» رد شده است. این حرف گفته شده است که شهرستانی می‌گوید این‌ها تابع هیچ پیغمبری نیستند؛ اصلاً براهمه می‌گویند هیچ بعثتی جایز نیست، پس چطور از بین پیامبران، ابراهیم (ع) را انتخاب کنند؟ اگر به پیامبر بودنِ ابراهیم (ع) اعتراف داشته باشند که دیگر انکار پیغمبری نمی‌کنند؛ پس نمی‌شود گفت پیروان ابراهیم هستند. بعضی گفته‌اند پیروان «بُهم» هستند، بعضی گفته‌اند پیروان «بَرهم»، پادشاه هند یا از پادشاهان هند؛ هر کسی بالاخره چیزی گفته است.

علی‌أی‌حال، قولی که تأیید شده و در کتاب «المذاهب» هم آمده، این است که این‌ها بالاخره پیرو یکی از حکیمان هند هستند؛ حالا آن حکیم هندی کیست، اختلاف است که «بَهمَن» یا «بَرهمان» است. کتاب «المذاهب و الادیان» بسیار کتاب خوبی است، مثل «ملل و نحل» شهرستانی؛ باید به آن رجوع کنید.

سوال: پیامبرانی که آمدند چه می‌گویند؟

پاسخ: هیچی؛ ادعای دروغی! براهمه می‌گویند این پیغمبرهایی که آمده‌اند، همه‌شان ادعایی کرده‌اند و این‌ها را مساعد دیدند برای اینکه ادعای چیزی بکنند؛ استفاده‌ای از بین بشر ندارند ولی از جانب خدا ارسال نشده‌اند. [می‌گویند] خداوند برتر از این است که کار لغو انجام دهد. این‌ها حرف‌های براهمه است که از آن‌ها واصل شده است. بله، بعد ما قطعش می‌کنیم. در کتاب‌هایی مثل همان «ملل و نحل» شهرستانی، این داستان‌ها و کتاب‌ها توضیحِ مطلب را آورده‌اند. در لغت‌نامه دهخدا هم — البته من مراجعه نکردم ولی احتمالاً — این‌جور مباحث در آنجا به‌طور مستوفا توضیح داده می‌شود؛ فکر می‌کنم آنجا را کاملاً درباره براهمه بحث کرده باشد.

تطبیق متن کتاب

أقول: في هذا المقصد مسائل:
المسألة الأولى في حسن البعثة

« اختلف الناس في ذلك فذهب المسلمون كافة و جميع أرباب الملل و جماعة من الفلاسفة إلى ذلك »؛ یعنی در این حسنِ بعثت. «المسلمون کافة»؛ یعنی همگی، و نه تنها مسلمانان، بلکه «جمیع ارباب الملل». «ملل» در مقابل «نحل» است؛ «ملت» یعنی دین آسمانی و «نحله» یعنی دین ساختگی.

تبیین مفاهیم ملل و نحل و آراء فلاسفه

[توضیح می‌دهیم] که ادیان آسمانی را که از آن‌ها تعریف می‌کنیم «ملل»، و ادیان ساختگی و جعلی را «نحل» می‌گوییم. یعنی ارباب ادیان آسمانی؛ ادیانی که واقعیت دارند، ولی حالا ممکن است ادیان انحراف پیدا کرده باشند، مثل مثلاً دین نصرانی، دین یهودی، دین زرتشتی. این‌ها انحراف در آن‌ها پیدا شده است، ولی بالاخره اصلشان دین آسمانی است. البته زرتشتی اختلافی است که آیا دین آسمانی هست یا نه؛ نوعاً می‌گویند دین آسمانی هست.

تمایز فلاسفه از ارباب ملل

«و جماعة من الفلاسفة»؛ این «جماعت من الفلاسفه» را که جدا می‌کند از ارباب ملل، به خاطر این است که صبغه‌ای که فلاسفه دارند، از دین جداست. فلاسفه می‌گویند کار ما برداشت از احکام عقلی است و به بعدِ آن کاری نداریم. نه اینکه دین را قبول ندارند؛ دین را خیلی‌هایشان قبول دارند، ولی به ادیان کاری ندارند. می‌گویند بحث درباره ادیان یک بحثی است که متکلمین متصدی آن هستند و بحث درباره حکم عقل، بحث دیگری است که ما فلاسفه متصدی آن هستیم. اینکه ایشان فلاسفه را از ارباب ملل جدا کرده، به خاطر این است که شغلشان از ارباب ملل جداست؛ ولی ممکن است خودشان هم جزو متدینین باشند.

اتفاق آراء بر حسن بعثت و مخالفت براهمه

«و جميع أرباب الملل و جماعة من الفلاسفة إلى ذلك»؛ [مسلمانان و جمیع ارباب ملل و جماعتی از فلاسفه] به حسن بعثت قائل شده‌اند، ولی «منعت البراهمة منه»؛ یعنی حسن بعثت را قبول نکرده‌اند و بعثت را کاری لغو می‌دانند.

دلیل اول بر حسن بعثت: اشتمال بر فواید

«و الدليل على حسن البعثة أنها قد اشتملت على فوائد و خلت عن المفاسد

»؛ یعنی بعثت؛ ما قول براهمه را قبول نداریم و بعداً مصنف به قولشان می‌پردازد و ردشان می‌کند. ما قول خودمان را که حسن بعثت است مستدل می‌کنیم و دلیل می‌آوریم. دلیل بر حسن بعثت این است که « أنها قد اشتملت على فوائد و خلت عن المفاسد »؛ هم فایده دارد و هم مفاسد ندارد؛ هم مصالح دارد و هم مفاسد ندارد. «فکانت حسنة»؛ چیزی که هم مصلحت دارد — که مقتضی‌اش هست — و هم مفسده ندارد — که مانعش هست — مقتضی‌اش موجود و مانعش مفقود است، پس قطعاً حسن است. یعنی مقتضیِ حسن دارد و مانع از حسن ندارد؛ و چیزی که مقتضی داشته باشد و مانع نداشته باشد، حاصل است؛ پس حسن حاصل است.

تبیین فواید بعثت در کلام مصنف

« و قد ذكر المصنف- رحمه الله- جملة من فوائد البعثة »؛ مصنف بعضی از فواید بعثت را ذکر کرده است. «منها»؛ اولین فایده که احتیاج به توضیح دادن ندارد و من کاملاً تقریباً توضیحش دادم، این است که بعضی احکامی را که عقل صادر می‌کند، شریعت تأیید می‌کند و آنجایی که عقل نمی‌تواند حکم کند، شریعت حکم را تأسیس می‌کند. به این ترتیب خود شریعت نافع می‌شود و حسن می‌شود؛ مفید و خالی از مفسده می‌شود و در نتیجه حسن است.

معاضدت عقل و تأیید احکام عقلی

«منها»؛ یعنی از آن فواید این است که « أن يعتضد العقل بالنقل »؛ عقل کمک می‌شود به وسیله نقل در آن مواضعی که یا در آن احکامی که « فيما يدل العقل عليه من الأحكام ». در آنجایی که عقل می‌تواند دلالت کند و می‌تواند نظر بدهد، اگر نظری داد، شرع او را تأیید می‌کند. « من الاحکام»؛ در احکامی که «یدل علیه». بیان کردم «ما» را می‌توانید کنایه از «حکم» بگیرید، چنان‌چه مرحوم علامه گرفته است؛ می‌توانید کنایه از «موضع» بگیرید که توجه کردید آن‌جور هم معنایش کردیم و درست درآمد.

« كوحدة الصانع و غيرها »؛ خب، وحدانیت صانع را عقل حکم می‌کند و شرع هم که وحدانیت صانع را بیان می‌کند، حکم عقل را تأیید می‌کند یا غیر آن. بعد یک چیزهای دیگری داریم که توجه می‌کنید در فلسفه و مصلحت، چه عقل و چه شریعت؛ عقل می‌تواند حکم کند، مثل مثلاً عالم بودن خدا یا قادر بودن خدا؛ این‌ها را عقل حکم می‌کند و شریعت هم امضا و تأیید می‌کند.

استفاده از احکام در موارد عدم دلالت عقل

« و أن يستفاد الحكم من البعثة فيما لا يدل العقل عليه »؛ در آن مواردی یا آن احکامی که عقل دلالت بر آن احکام ندارد، حکم از بعثت مستقیماً و تأسیساً استفاده می‌شود. آنجایی که عقل حکم داشت، شریعت تأیید می‌کرد؛ در این جزوهایی که الآن داریم می‌گوییم، شریعت تأسیس می‌کند.

«کالشرایع و غیرها من مسائل الاصول»؛ شرایع یعنی قوانین؛ قوانینی که برای عمل گذاشته می‌شود. و غیر این قوانین از «مسائل الاصول»؛ اصول را می‌توانید اصول فقه بگیرید، می‌توانید اصول اعتقادی بگیرید. اما آن اصول اعتقادی که عقل در موردش حکم ندارد؛ مثلاً در معاد جسمانی گفته‌اند عقل دخالت نمی‌کند. از اصول هم هست؛ معاد جسمانی از اصول است ولی عقل دخالت نمی‌کند. عقل معاد روحانی را [اثبات] می‌کند، اما در معاد جسمانی نمی‌تواند دخالت کند و نمی‌تواند تبیین کند؛ البته بنا بر نظر بعضی فلاسفه. بعضی فلاسفه مثل [ملا]صدرا معتقدند که عقل می‌تواند معاد جسمانی را تبیین کند، ولی خب آن وقتی که صدرا حرف می‌زد، هنوز آن وقتی که این کتاب نوشته می‌شد، هنوز صدرا حرف‌هایش را نگفته بود؛ یعنی صدرا در دنیا نبود که بخواهد حرف بزند.

پس الآن مسائل اصول را می‌توانید شما یکی‌اش را مثلاً مسائل معاد بگذارید یا بسیاری از مباحث معاد. یک معادی را که حتی صدرا هم نمی‌تواند از طریق عقل به دست بیاورد؛ اصل معاد جسمانی را فرض کنید با عقل بتواند ثابت کند، آن جزئیات معاد جسمانی را نمی‌تواند اثبات کند. مثلاً وجود نار، وجود جنت؛ این‌ها را هیچ‌کدام عقل نمی‌تواند اثبات کند. عقل می‌گوید بالاخره مشکلاتی برای کسانی که بد هستند در قیامت پیش می‌آید و نِعَمی هم به کسانی که خوب هستند عطا می‌شود؛ اما نه بهشت را می‌تواند توضیح دهد و نه جهنم را می‌تواند توضیح دهد. این جزو اصول هست برای شریعت.

فایده سوم: ازاله خوف

« (و منها) إزالة الخوف الحاصل للمكلف عند تصرفاته »؛ ازاله خوف را از خارج تقریباً توضیح کامل دادم که ما مملوکیم و خدا مولای ماست؛ مالک ماست. عقل ما به ما می‌گوید تو که مملوکی، باید سعی کنی که مالک از تو راضی باشد؛ بنابراین باید افعال و رفتار تو طوری منظم باشد که خواست او باشد و مورد رضایت او باشد. ولی خب، عقل خیلی جاها نمی‌تواند تشخیص دهد که خدا در این موضع چه می‌خواهد. شریعت می‌آید و آن افعالی را که خدا طالب آن‌هاست، بیان می‌کند و خوف از ما زایل می‌شود. یعنی تلاش عقل این است که ما باید رضایت مولا را تحصیل کنیم و جلب کنیم؛ اما برای ما خوف عارض می‌شود، چون نمی‌دانیم باید چه کنیم. اینجا برای ما خوف می‌آورد و بعثت این خوف را زایل می‌کند؛ چون بیان می‌کند که چه کارهایی را باید انجام دهیم و چه کارهایی را باید ترک کنیم. وقتی ما فهمیدیم که کارهایی که باید انجام دهیم چیست و کارهایی که باید ترک کنیم چیست، خوفی که بر اثر ابهام و جهل برایمان پیش می‌آمد، زایل می‌شود.

«و منها ازالة الخوف»؛ از جمله آن فواید، ازاله خوف است. خوفی که حاصل می‌شود برای مکلف «عند تصرفاته»؛ در وقتی که می‌خواهد اعمالی انجام دهد و تصرفی بکند، در جهل می‌ترسد که مبادا این تصرف مورد رضایت خدا نباشد. ولی وقتی شریعت برای ما حکم آورد، دیگر این ترس برطرف می‌شود. «ازالة الخوف الحاصل عند التصرفات»؛ این خوف از کجا ناشی شده است؟ « إذ قد علم بالدليل العقلي أنه مملوك لغيره »؛ با دلیل عقلی یافته است که مملوکِ غیر است و خودش مالک دارد و آزاد نیست؛ « و أن التصرف في ملك الغير بغير إذنه قبيح »؛ و یافته است که تصرف در ملک غیر بدون اذنش قبیح است؛ چه بخواهد در خودش تصرف کند و چه بخواهد در بیرون تصرف کند. هر نوع عملی انجام بدهد، چه عمل مربوط به خودش و چه عمل مربوط به بیرون، بالاخره تصرف در ملک غیر است. پس عقل می‌گوید تصرف در ملک غیر قبیح است. لذا او فکر می‌کند که تصرفاتش قبیح است و از این جهت برایش خوف حاصل می‌شود.

«فلولا البعثة لما علم حسن التصرفات»؛ اگر بعثت نبود و بیان نمی‌کرد که احکام افعال چیست، این مکلف حسنِ تصرفاتش را نمی‌دانست و در نتیجه برایش خوف حاصل می‌شد؛ « فيحصل الخوف بالتصرف و بعدمه »[5] ؛ هم به تصرفش و هم به عدم تصرفش. اگر تصرف می‌کرد خوف داشت، اگر عدم تصرف می‌کرد باز هم خوف داشت که مبادا خدا تصرف را لازم کرده باشد. پس خوف حاصل می‌شد، چه به تصرف و چه به عدم تصرف؛ در هر دو طرف خوف بود. چرا خوف بود؟ زیرا عقل به ما می‌گوید شاید آن کاری که تو می‌کنی، انجام وظیفه عبودیتت نباشد؛ انجام وظیفه مملوکیتت نباشد. تو مملوکی و باید طوری عمل کنی که مالک از تو راضی باشد؛ شاید با این عمل، مالک از تو راضی نباشد. خب، خوف عارض می‌شد. بیان کردیم وقتی شریعت آمد و امر را مشخص کرد، دیگر می‌دانیم فلان عمل را انجام دهیم و فلان عمل را ترک کنیم؛ دیگر خوفی هم نداریم.

« إذ يجوز العقل طلب المالك من العبد فعلا »؛ یعنی چرا خوف حاصل می‌شود؟ این تعلیل است برای اینکه چرا خوف حاصل می‌شود. «زیرا عقل تجویز می‌کند که مالک از عبد خودش طلب کرده باشد فعلی را که لا سبیل الی فعله»؛ یعنی انجام این فعل؛ ممکن است خدا کاری را از او طلب کرده باشد که عبد نتواند آن کار را انجام دهد [چون نمی‌داند آن کار چیست]. نمی‌گوییم این کار چیست که انجامش [محال باشد]؛ بلکه نمی‌تواند آن کار را انجام دهد چون عالم به آن کار نیست.

« لا سبيل إلى فعله إلا بالبعثة »؛ مگر اینکه خدا پیغمبری را مبعوث کند و افعال را مشخص کند که کدام‌شان خوب‌اند، کدام باید انجام شوند و کدام باید ترک شوند.

« فيحصل الخوف »؛ چون عقل چنین تجویزی می‌کند، پس خوف حاصل می‌شود و شریعت این خوف را ازاله می‌کند.

فایده چهارم: تبیین حسن و قبح در غیرمستقلات عقلیه

فایده بعدی از جمله فواید این است که بعضی افعال حسن‌اند و بعضی قبیح؛ آن روشن است. مطلب بعدی این است که عقل ما بعضی قبیح‌ها و بعضی حسن‌ها را تشخیص می‌دهد و بعضی دیگر را تشخیص نمی‌دهد. برای اینکه حسن و قبحی که به وسیله عقل تشخیص داده نمی‌شوند شناخته شوند، بعثت لازم است.

« (و منها) أن بعض الأفعال حسنة و بعضها قبيحة »؛ از جمله آن فواید این است که بعضی افعال حسن‌اند و بعضی افعال قبیح.

«ثم الحسنة منها»؛ یعنی حسن از بین آن افعال؛ «ما یستقل العقل بمعرفة حسنه»؛ بعضی از این افعالی که واقعاً حسن هستند، عقل مستقلاً می‌تواند حسنشان را بشناسد و به شناخت حسنشان دسترسی دارد؛ که در این‌جور موارد عقل احتیاج به بیان شرعی ندارد، ولی البته اگر بیان شرعی به عنوان مؤید بیاید اشکال ندارد.

«و منها ما لا یستقل به»؛ یعنی بعضی از آن حسن‌ها، فعلی است که عقل به حسن آن استقلال ندارد. در افعال قبیح هم این‌چنین است که به دو قسم تقسیم می‌شود؛ بعضی را عقل می‌شناسد و بعضی را نمی‌شناسد.

« و مع البعثة يحصل معرفة الحسن و القبح اللذين لا يستقل العقل بمعرفتهما »؛ با وجود بعثت، معرفت حسن و قبحی که عقل مستقل به معرفتشان نیست، حاصل می‌شود. پس بعثت به ما آن حسن و قبحی را می‌فهماند که ما از طریق عقل نمی‌توانیم بفهمیم. این فایده دیگری برای بعثت است.

خب، ممکن است شما اشکال کنید که این فایده با آن فایده اول چه فرقی کرد؟ فایده اول هم همین بود که عقل بعضی [ممکن است سؤال شود که] عقل بعضی چیزها را می‌شناسد و بعضی تکالیف را نمی‌شناسد و شریعت و بعثت برایش بیان می‌کند؛ این مطلب در ذیل فایده اول مطرح شد. خب، حالا سؤال می‌شود این فایده چهارم با فایده اول چه فرقی دارد؟

جواب این است که در ذیل فایده اول، «تکلیف» مطرح شد؛ اما در اینجا «حسن و قبح» مطرح است. البته تکلیف هم منشأش حسن یا قبح است، ولی قبلاً گفتیم باید حسن و قبح شدید بشوند تا اینکه تکلیف حاصل بشود. قبلاً گفتیم تازه وقتی کار حسن می‌شود، تازه می‌شود «مباح» و از حرمت بیرون می‌آید؛ اگر بخواهد مستحب بشود یا بخواهد واجب بشود، باید جهت مفیدی اضافه بر حسن داشته باشد. حسنِ [صرف] فقط اباحه می‌آورد.

در آنجا بحث ما در تکلیف بود، اما اینجا بحث ما در این است که انسان اصلِ کار را بداند حسن است یا قبیح. وقتی این حسن [ثابت شد]، اگر چیزی اضافه بر آن وجود داشت، می‌شود وجوب؛ یا اگر چیزی بر آن قبح اضافه شد، می‌شود حرمت. پس حرمت و وجوب، غیر از حسن و قبح [ذاتی] هستند؛ حسن و قبح قبل از حرمت و وجوب حاصل می‌شوند. گاهی بعضی افعال را عقل ما تشخیص نمی‌دهد که حسن است یا قبیح؛ شریعت و بعثت آن را بیان می‌کند. پس بعثت این فایده را هم دارد.

فایده پنجم: تشخیص منافع و مضار بدنی (طب)

و منها؛ از جمله فوایدی که بر بعثت مترتب است — چنان‌که بیان کردم — تشخیص نافع و ضار است؛ یعنی نافع و ضاری که مربوط به بدن باشد. آن نافع و ضاری که مربوط به نفس است، آن را بعداً در «تکمیل اشخاص به حسب استعدادات مختلفه» بیان خواهیم کرد؛ آن نافع و ضار به لحاظ نفس است. اما این نافع و ضاری که اینجا می‌گوییم، به لحاظ بدن است. بدنِ مریض که دوایی برایش نفع دارد یا دوایی برایش ضرر دارد؛ این تشخیصِ ضرر و نفعِ دواها از طریق انبیا شروع شده است، از اول [بوده] تا اینکه توسط بشر توسعه داده شود. پس به واسطه بعثت، نافع و ضار تشخیص داده می‌شود.

« و (منها) أن بعض الأشياء نافعة لنا مثل كثير من الأغذية و الأدوية و بعضها ضار لنا مثل كثير من السموم و الحشائش »؛ یعنی از جمله آن فواید این است که بعضی اشیا نافع‌اند، مثل بسیاری از غذاها و داروها؛ و بعضی‌ها ضار و ضرررسان هستند، مثل بسیاری از سموم و حشائش (گیاهان). بسیاری از گیاهان برای ما [مضرند]، مثل بعضی قارچ‌ها که گفته می‌شود سمی هستند.

« و العقل لا يدرك ذلك كله و في البعثة »؛ عقل همه این‌ها را که نمی‌تواند درک بکند؛ به بعضی‌اش ممکن است برسد، اما به بعضی دیگر نمی‌رسد.

« تحصل هذه الفائدة العظيمة »؛ اگر پیامبر از جانب خدا مبعوث شود، این فایده عظیمه حاصل می‌شود؛ یعنی منافع و مضار به بشر تعلیم داده می‌شود و بشر منافع و مضار را می‌شناسند و بعداً هم خودشان بر اثر مطالعاتشان آن شناختشان را [توسعه می‌دهند].

فایده ششم: حفظ نظام و بقای نوع انسانی

از جمله فوایدی که بر بعثت مترتب است، حفظ نوع انسانی است که این را علامه مستقل گرفته است. بیان مطلب این است که انسان زندگی اجتماعی دارد. ما چندین مقدمه را کنار هم قرار می‌دهیم و به نتیجه مطلوب می‌رسیم. در تدبیر همه [امور] که بیان کردم، منظور این است که ابتدا مقدمه اول: انسان احتیاج دارد به اموری که همه این امور را خودش نمی‌تواند بسازد؛ غذا می‌خواهد، لباس می‌خواهد، مسکن می‌خواهد و خیلی چیزهای دیگر. همه‌اش را خودش به تنهایی نمی‌تواند انجام دهد؛ هم لباس درست کند و هم غذا. تنها این کارها را نمی‌تواند انجام دهد.

البته توجه کنید وقتی می‌گوییم غذا، معنایش این نیست که مثلاً فرض کنید گندمی را نان کند یا برنجی را بپزد؛ حساب کنید آن گندم چطوری درست شده است. این آدم اگر بخواهد نان بپزد، اول باید بیاید گندمش را کشت کند، بعد درو کند، بعد آرد کند، بعد خمیر کند و بعد نان کند. برنج هم همین‌طور؛ برنج هم طی مراحلی آماده خوردن می‌شود. لباس هم همین‌طور؛ لباس باید بیاید پنبه را بکارد، پنبه را به دست بیاورد، بعداً درستش کند، بعد نخ کند و بعد پارچه کند. این کارها اگر دقت کنید خیلی زیاد است.

پس بشر نمی‌تواند از عهده کارهای خودش برآید؛ مثل حیوان نیست که از اول خدا برایش لباسِ تنش را دوخته باشد. حیوان از اول لباس دارد، اما بشر لباس می‌خواهد، غذا می‌خواهد، غذایش احتیاج به پختن دارد و خیلی کارهای دیگر. پس ناچار است که بعضی کارها را خودش انجام دهد و در بعضی کارها از قدرت و اقدام دیگران استفاده کند و بهره ببرد. مثلاً این نان بپزد و یک مقدار هم اضافه بپزد، اضافه‌اش را بدهد به آن خیاط و خیاط برای این لباس درست کند. پس بالاخره بشر برای اینکه بتواند زندگی کند، ناچار است که با بقیه داد و ستد کند. این مقدمه اول: داد و ستد، یعنی یک زندگی اجتماعی و زندگی مرتبط با دیگران داشته باشد. زندگی فردی نمی‌تواند داشته باشد، مگر اینکه از خیلی چیزها بگذرد که دیگر یک زندگی عادی نمی‌شود؛ یعنی اگر بخواهد یک زندگی معمولی داشته باشد، باید با بقیه حشر و نشر داشته باشد و زندگی اجتماعی پیدا کند. این مقدمه اول.

مقدمه دوم: در زندگی اجتماعی و رابطه‌ای که بین بشر برقرار می‌شود، انسان طوری آفریده شده که طالب منافع خودش است و همه چیزها را برای خودش می‌خواهد. خب، این می‌گوید که هرچه منفعت هست به من بدهید و هرچه ضرر است خودتان تحمل کنید؛ آن یکی هم همین را می‌گوید. درگیری درست می‌شود. آن می‌گوید منافع مال من و ضررها مال شما؛ آن یکی دیگر هم می‌گوید منافع مال من و ضررها مال شما. بالاخره درگیری می‌شود و یک جامعه صالحی دیگر وجود پیدا نمی‌کند. برای اینکه جامعه صالح بماند، احتیاج به قوانینی می‌باشد که در جامعه اجرا شود تا مردم از آن قوانین اطاعت کنند و در نتیجه با هم درگیر نشوند. این قانون بگوید این حق توست و آن حق اوست؛ هر کس به حق خودش قناعت کند و زندگی به‌طور عادی پیش برود. [جامعه] احتیاج به قانون دارد و قانون‌گذار می‌خواهد. احتیاج به قانون‌گذار هم هست، اما قانون‌گذار کیست؟ قانون‌گذار هر کسی نمی‌تواند باشد. اگر ما کسی را تعیین کنیم برای قانون گذاشتن، قوانین را طوری تعیین می‌کند که به نفع خودش و بستگان خودش باشد و نسبت به دیگران ضرر وارد می‌کند. اگر بگوییم هر که دلش خواست قانون‌گذار باشد که دوباره هرج‌ومرج می‌شود؛ هر کسی به نفع خودش کار می‌کند. اگر یک شخص خاصی را بدانیم قانون‌گذار باشد، او هم همین‌طور. تازه مشکل بعدی را داریم؛ مشکل این است که دیگران زیر بار قانون او نمی‌روند. این می‌گوید چرا این قانون گذاشته شد؟ الآن کی می‌تواند او را رد کند؟ او چه حقی بر من دارد که قانون بگذارد؟

پس قانون‌گذار باید کسی باشد، شخص واحدی باشد؛ نه اینکه به هر کسی اجازه قانون‌گذاری داده شود، بلکه به شخص واحدی باید اجازه داده شود. هم باید شخصی باشد که مورد اعتماد مردم باشد تا قانونش را همه بپذیرند؛ و چنین قانون‌گذاری باید از جانب خدا به وسیله معجزه تعریف بشود تا بشر بفهمد که این با بقیه فرق دارد و باید تسلیم او شد. قانون‌گذار، پیامبر است. پیامبر با بعثت به سوی مردم ارسال می‌شود؛ پس بعثت می‌شود لازم. بشر احتیاج دارد به زندگی اجتماعی؛ زندگی اجتماعی احتیاج دارد به قانون؛ قانون احتیاج دارد به قانون‌گذارِ معین؛ و قانون‌گذار معین به واسطه بعثت ظاهر می‌شود. پس بعثت لازم است برای حفظ نوع انسانی. اگر قانون‌گذار نباشد، قانون نیست؛ قانون نباشد، هرج‌ومرج است. هرج‌ومرج زندگی اجتماعی انسان را به هم می‌ریزد و حفظ نوع انسانی را در مخاطره قرار می‌دهد. برای اینکه چنین چیزی پیش نیاید، احتیاج به قانون است؛ اولاً احتیاج به قانون‌گذار است ثانیاً، و قهراً بعثت محقق می‌شود ثالثاً.

این مطلبی که ما الآن گفتیم، مهم‌ترین دلیل فلاسفه بر نبوت است و شاید هم روی آن گفته‌اند «دلیل منحصر». خیلی هم آب و تاب دارد، شاخ و برگ دارد و تفصیل دارد. یک فصلی را به این دلیل اختصاص داده‌اند. بعد بر این دلیل اشکال شده است؛ غزالی اشکال کرده است. اشکالی که خواسته بنیاد این دلیل را براندازد؛ گفته است این همه قوانین که در دنیا دارد اجرا می‌شود، بزرگانشان جعل می‌کنند و بقیه تبعیت می‌کنند، هیچ احتیاجی به نبی نیست.

جواب این است: ما زندگی بهتر از این را می‌گوییم. انبیا می‌توانند زندگی بهتر از این را تأمین کنند و واقعاً زندگی بهتر است. اگر عمل باشد؛ ما عمل نمی‌کنیم. اگر عمل کنیم، زندگی‌مان از زندگی کسانی که به قوانین بشری عمل می‌کنند پیشرفته‌تر خواهد شد. ما چون عمل نمی‌کنیم، می‌بینیم زندگی‌مان از زندگی آن‌ها عقب‌مانده‌تر شده است. اگر به قوانین شرع عمل کنیم، زندگی به مراتب بالاتر و بهتر از آن زندگی خواهد شد.

اشکال دیگری باز کرده‌اند بر این دلیل؛ که شما تمامِ عمده بعثت را در این دنیا می‌بینید. مثل اینکه بعثت را خدا برای اصلاح امور دنیایی ما می‌آورد که می‌گویید جامعه صالح شود و هرج‌ومرج درست نشود. این که مال دنیاست؛ شما به وظیفه اصلی انبیا که آماده کردن انسان برای آخرت است توجه نکرده‌اید. دلیلش سر تا سرش مربوط می‌شود به اصلاح دنیا؛ بعثت حاصل می‌شود برای اینکه دنیای ما آباد شود، اصلاً کاری به آخرت ندارید. این هم اشکال مهمی است که بر آن استدلال وارد می‌کردند و خیلی هم روی این اشکال اصرار کرده‌اند.

پاسخ‌هایی داشته‌اند؛ جواب این هم روشن است. جواب این است که در یک جامعه صالح می‌توان برای آخرت کار کرد. اگر حق طبیعی مرا کسی ببرد، من تمام همتم را و تمام عمرم را صرف این می‌کنم که حقم را از او پس بگیرم و همه‌اش در فکر زد و خوردم که یک چیزی به دست بیاورم و زندگی اولیه‌ام را انجام دهم؛ تازه زندگی مرفه نه، زندگی اولیه را. خب، دیگر به کار عبادت نمی‌رسم. انبیا زندگی ظاهری ما را درست می‌کنند تا فراغتی برای به کمال رسیدن پیدا کنیم. بعد آن قوانینی را که مکمل ما هستند بیان می‌کنند. پس در ابتدا باید زندگی سالم و صالح بشود تا من در زندگی سالم بتوانم عمل کنم. اگر زندگی بخواهد ناصالح باشد و زندگی به هم ریخته باشد، زندگی به هم ریخته به او فرصت عبادت و به کمال رسیدن نمی‌دهد. پس اینی که فلاسفه درس می‌دهند، منظورشان این نیست که فقط دنیا آباد بشود؛ بلکه دنیا آباد بشود تا زمینه‌ای و مقدمه‌ای برای آبادانی آخرت باشد. البته خود فلاسفه این مسئله را ضمیمه نکرده بودند، بلکه اشکال شده است که این‌ها باید ضمیمه باشد؛ و ضمیمه هم شده است که کلام آن‌ها با این زمینه‌ها ترسیم شده است. دلیلشان در ابتدا همان‌طور که عرض شد مورد اشکال است، ولی با این زمینه‌ها اشکالش برطرف می‌شود.

منحصراً جوابی از ملخص استفاده می‌کنند؛ می‌گوید که ما این «انسان مدنی بالطبع» را حد وسط بگیریم. انسان‌های سابق را به عنوان حد وسط می‌بینیم. و جناب صدرالمتألهین هم این را گفته باشد؛ ما الآن نظر به کلام صدرا نداریم. فلاسفه‌ای که گفتند، فلاسفه مشاء هستند. حالا ممکن است صدرا یک دلیلی اقامه کرده باشد؛ دلیلی که فلاسفه مشاء آورده‌اند و غزالی بر آن اشکال کرده است، همه این‌ها در نمط هشتم «اشارات» آمده است.

«و منها»؛ یعنی از جمله فواید این است که « أن النوع الإنساني خلق لا كغيره من الحيوانات »؛ مثل بقیه حیوانات نیست.

بقیه حیوانات احتیاج به همدیگر ندارند؛ لباسش که تنش است، غذایش هم که آماده است، فقط باید برود شکار کند مثلاً؛ یا اگر فرض کنید که باید به غذای خود برسد، بیش از این احتیاجی ندارد. پس تنهایی و فردی می‌تواند زندگی بکند و لازم نیست اجتماعی زندگی کند. « النوع الإنساني خلق لا كغيره من الحيوانات »؛ انسان طوری خلق شده که مثل بقیه حیوانات نیست.

«فإنه مدنی بالطبع»؛ یعنی انسان مدنی‌بالطبع است؛ یعنی شهرنشین به طبیعت؛ که «مدنی» نه اینکه حالا حتماً شهر باشد در مقابل روستا، بلکه مدنی یعنی اجتماعی است؛ حالا چه اجتماع روستایی باشد چه اجتماع شهری.

« یحتاج إلى أمور كثيرة في معاشه »؛ در زندگی احتیاج به امور کثیری دارد «لا یتم نظام الإنسان إلا بها»؛ که نظام زندگی انسان جز به این امور کثیر تمام نمی‌شود.

« و هو عاجز عن فعل الأكثر منها »؛ و این انسان به تنهایی عاجز از انجام اکثر آن امور است «إلا بالمشارکة و المعاونة»؛ مگر با مشارکت دیگران و با کمک دیگران. و از همین جهت زندگی‌اش می‌شود زندگی اجتماعی؛ چون به هم احتیاج دارند و باید با هم داد و ستد کنند.

« و التغلب موجود في الطبائع البشرية »؛ و پیروز شدن و اینکه هر کسی دلش می‌خواهد بالاتر از دیگری بشود، در طبایع بشری موجود است. هر کسی دلش می‌خواهد از دیگری بالاتر برود و همه آنچه را که در جهان هست به خودش اختصاص بدهد و مضار را به دیگران منتقل کند.

«بحیث یقع التنافر»؛ به طوری که تنافر به وجود می‌آید؛ یعنی زد و خورد و از هم جدا شدن و نفرت پیدا کردن و بی‌ارتباط شدن به هم؛ که این مضاد است با حکمت اجتماع. اجتماع برای این است که با هم مألوف باشند، انس داشته باشند، با هم داد و ستد کنند و از هم نفرت نداشته باشند و از هم نگریزند.

« فلا بد من جامع يقهرهم على الاجتماع »؛ پس ناچاریم از قانونی که آن بشر را جمع کند و وادارشان کند بر اجتماع.

«و هو السنة و الشرع»؛ و آن قانون، سنت و شریعت است. پس احتیاج به قانون و شریعت پیدا می‌شود. خب، قانون و شریعت هم کافی نیست؛ باید یک آورنده‌ای هم داشته باشد.

«و لا بد للسنة من شارع یسنها و یقرر ضوابطها»؛ و سنت و قانون احتیاج به قانون‌گذاری دارد که آن قانون را جعل کند و ضوابط این قانون را مقرر نماید.

خب، این شارع و سنت‌گذار کیست؟ هر کسی که نمی‌تواند باشد؛ باید یک نفری باشد که مورد اعتماد همه باشد. و چنین کسی، کسی است که مردم بدانند از جانب خدا آمده است؛ معجزه بیاورد و ثابت کند که من از جانب خدا آمده‌ام؛ آن‌وقت مردم حرفش را قبول می‌کنند.

« و أن يتميز ذلك الشخص من غيره من بني نوعه »؛ و باید از بنی‌نوعِ دیگرش جدا بشود؛ یعنی امتیاز داشته باشد.

« لعدم الأولوية و ذلك المائز »؛ چون اگر امتیازی نداشته باشد، این انسان با انسان دیگر فرقی نمی‌کند. خب، این انسان می‌خواهد قانون بگذارد، آن یکی هم می‌گوید من هم قانون می‌گذارم؛ بالاخره دوباره سرِ قانون‌گذاری با هم درگیر می‌شوند و همان مفاسدی که ما از آن فرار می‌کردیم پیش می‌آید.

« لا يجوز أن يكون مما يحصل من بني النوع »؛ و آن چیزی که باعث امتیاز این شخص قانون‌گذار می‌شود، جایز نیست که از چیزهایی باشد که از ناحیه خود مردم حاصل می‌شود؛ بلکه باید از ناحیه خدا بیاید.

«لوقوع التنافر فی التخصیص»؛ چون اگر این‌طور باشد، دوباره تنافر در تخصیص لازم می‌آید؛ یعنی اختصاص دادن این امتیاز به این شخص بدون آن دیگری. دوباره ما فرض کنیم که خودِ نوع بشر بخواهد تمایز درست کند؛ یعنی نوع بشر بخواهد امتیاز بدهد. خب، ما می‌آییم می‌گوییم این آدم در بین شما ممتاز باشد؛ باز هم تنافر درست می‌کند. می‌گوید چرا امتیاز را به این تخصیص دادید؟ چرا به آن تخصیص ندادید؟ در خودِ تخصیص دوباره تنافر پیش می‌آید. بله، «وقوع التنافر فی التخصیص»؛ که می‌گوید چرا این امتیاز را به این آدم تخصیص دادی؟ اگر بشر بخواهد امتیاز درست کند، سؤال می‌شود که چرا به این دادی؟ البته اگر خدا بخواهد امتیاز بدهد، نمی‌توانیم سؤال کنیم؛ چون خدا همه چیز را می‌داند، ظاهر و باطن را می‌داند. همان‌طور که خودش می‌گوید: ﴿الله أعلم حیث یجعل رسالته﴾[6] ؛ می‌داند کجا رسالتش را قرار بدهد و این امتیاز را به که بدهد.

سوال: شما هر کسی را که به خاطر خصوصیتی بخواهید ترجیح بدهید، باز هم می‌آیند خدشه می‌کنند. یا خودش می‌گوید به فرمانی که من شخصی را انتخاب کردم؛ چرا دیگری نه؟ [ویژگی دارد؟]

پاسخ: نه، یک ویژگی درست می‌کنیم. اگر آن‌جور که شما می‌گویید، اشکالی ندارد که بگوییم تخصیص می‌دهیم این آدم را به خاطر این امتیاز و می‌گوییم قانون‌گذار باشد؛ یکی دیگر می‌گوید من یک امتیاز دیگر دارم، پس من قانون‌گذار باشم. این هم که شما می‌فرمایید درست است که در خودِ تخصیص هم دوباره [نزاع] درست می‌شود؛ ولی آنی که من عرض می‌کنم به نظرم صاف‌تر است. تخصیص‌هایی که شما می‌فرمایید، تخصیص در پیشگاه خداست؛ ولی آن که من بیان کردم، تخصیصی است که ما به شخص می‌دهیم. می‌گوییم این آدم مثلاً اعتبار دارد؛ تخصیصات اعتباری است. شما برای این اعتبار درست می‌کنید، آن یکی دیگر می‌گوید چرا برای من اعتبار نشد؟ و تنافس در تخصیص درست می‌شود. وقتی ما می‌گوییم ناچار باید تخصیص را خدا بدهد، خدا چطوری تخصیص می‌دهد؟ « فلا بد و أن يتميز من قبل الله تعالى بمعجزة ينقاد البشر إلى تصديق مدعيها »؛ پس ناچار باید از جانب خدای تعالی باشد و آن معجزه است. چون فلاسفه معتقدند که معجزه مالِ نفوس قویه است که می‌تواند معجزات [داشته باشد]؛ اشاعره معتقدند نه، متکلمین کلاً معتقدند که خدا معجزه را بر دست نبی جاری می‌کند؛

نقش ویژگی‌های نفسانی پیامبر در وقوع معجزه

[این‌طور] نیست که خودِ نبی امتیاز خاصی نداشته باشد؛ فلاسفه می‌گویند نه، در درونش باید امتیازی باشد و نفسش باید قوی‌تر باشد تا بتواند این معجزه را بیاورد. البته معونه خدا را به او اضافه می‌کنیم و این بالاخره باید زمینه‌اش را داشته باشد. این‌طور نیست که خداوند بدون امتیازی که این انسان داشته باشد، به او معجزه بدهد و به دیگری ندهد؛ بلکه امتیازی در این هست که در دیگری نیست. استعداد قوی‌تری در این هست که در او نیست؛ به خاطر همین است که خدا به این معجزه داده و به آن نداده است. این‌طور توضیح می‌دهند؛ لذا می‌فرماید که باید یک خصوصیتی این انسان داشته باشد که خدا به او معجزه را بدهد.

نقش معجزه در انقیاد و تصدیق بشر

« فلا بد و أن يتميز من قبل الله تعالى بمعجزة ينقاد البشر إلى تصديق مدعيها »؛ یعنی از این شخص از جانب خدا به وسیله معجزه‌ای [ظاهر شود] که بشر به واسطه آن منقاد و مطیع شود، به این صورت که مدعیِ آن معجزه را تصدیق کند. یعنی معجزه طوری باشد که مخاطبین را منقاد و مطیع کند؛ معجزه‌ای باشد که بفهماند به حاضرین که این شخص فوق شماست و شما باید منقاد او باشید. معجزه‌ای که بشر را به تصدیق مدعی دعوت کند « و يخوفهم من مخالفته و يعدهم على متابعته »؛ و آن‌ها را از مخالفت این مدعی بترساند و به آن‌ها وعده بدهد که اگر متابعت کنید، چه امتیازات اخروی و چه ثواب‌هایی در انتظارتان است.

خب، باید این کارها انجام بگیرد؛ معجزه بیاید و سنت قرار داده بشود « بحيث يتم النظام و يستقر حفظ النوع الإنساني على كماله الممكن له »؛ به حیثی که نظام اجتماعی بشری تمام شود و حفظ نوع انسانی بر کمالی که برای انسان ممکن است، استقامت یابد. یعنی کمالِ حفظی که ممکن است برای انسان حاصل شود تا به‌طور کامل نوع انسانی حفظ شود. برای اینکه نوع انسانی حفظ شود، احتیاج به این‌هایی که گفتیم هست و این‌ها یعنی بعثت؛ پس احتیاج به بعثت هست. پس بعثت این حسن را دارد که نوع انسانی را حفظ می‌کند؛ یعنی جامعه را تنظیم می‌کند و از تنظیم جامعه، نوع انسانی حفظ می‌شود. این هم فایده چندم برای بعثت.

تبیین مقام شارع و قانون‌گذار

سوال:

پاسخ: بله، همان‌طور که شما می‌فرمایید، قانون‌گذار اصلی خداست. منتها پیغمبر مبلغ است. از عباراتی که خواندیم برمی‌آمد که قانون‌گذار پیغمبر است، ولی ما اگر خودِ «قانون‌گذار» را توسعه بدهیم و بگوییم قانون‌گذار یعنی کسی که قانون را جعل می‌کند یا کسی که قانون را تبیین می‌کند و هر دو را اسمش را قانون‌گذار بگیریم، مشکل حل می‌شود. می‌توانیم بگوییم خدا قانون را به پیغمبر می‌دهد و ممکن هم هست که این‌طور نگوییم؛ بگوییم مثلاً قانون‌گذار خودِ پیغمبر است، چون فلاسفه این‌طور است که اجازه می‌دهند که پیغمبر قانون‌گذار باشد؛ البته با وحی الهی، نه بدون وحی. ولی قانون را این‌چنین جعل می‌کند؛ با وحی‌ای که خدا می‌کند. یک وقت خدا قانون را جعل می‌کند و پیغمبر فقط ابلاغ می‌کند، یک وقت نه؛ قانون را خدا به پیغمبر چیزی وحی می‌کند که طبق آن، پیغمبر قانونی را جعل می‌کند. هر دو شدنی است؛ ولی علی‌أی‌حال از ظاهر عبارات برمی‌آید که در اینجا قانون‌گذار، شارع است. ولی ما عرض کردیم می‌توانیم «شارع» را توسعه بدهیم؛ شارع اعم شود از جاعلِ شریعت یا مبلغِ شریعت. اگر این‌طور کردید مشکل حل می‌شود، و الا ظاهر عبارتشان نشان می‌دهد که قانون‌گذار [پیامبر است].

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص345.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص346.
[3] بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، العلامة المجلسي، ج58، ص65.
[4] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص346.
[5] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص347.
[6] سوره انعام، آيه 124.