درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/08/25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقد سوم در افعال خداوند متعال/مساله سیزدهم در اعواض /عدم جواز تمکین ظالم از ظلم در صورت فقدان عوض

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

** عدم جواز تمکین ظالم از ظلم در صورت فقدان عوض**

 

صفحه ۳۳۵، سطر بیست و یکم.

قال: «فلا يجوز تمكين الظالم من الظلم من دون عوض في الحال يوازي ظلمه».[1]

 

بحث در این بود که انتصاف از ظالم که قادر است، یعنی گرفتن حق مظلوم از ظالم، واجب است؛ این بحثی بود که قبلاً داشتیم.

حال هنگامی که می‌خواهیم بحث را آغاز کنیم، سخن در این است که آیا لازم است ظالم چیزی دارا باشد که ما آن چیز را از این ظالم بگیریم و به مظلوم بدهیم تا حق مظلوم ادا شده باشد؟

یا آنکه اگر ظالمی است که هیچ حسنه و خیراتی ندارد و در نتیجه نمی‌توانیم از او چیزی به مظلوم بدهیم، باز هم جایز است که او را متمکن از ظلم کنیم؟

لکن این شخص هیچ حق مظلومی را نمی‌دهد؛ خداوند انتصاف می‌کند، یعنی حق مظلوم را از این ظالم می‌ستاند.

آیا لازم است که این ظالم چیزی داشته باشد که خداوند آن را به عنوان حق مظلوم از او بگیرد و به مظلوم واگذار کند؟

یا اگر ظالمی تهیدست بود و از حسنات تهی بود و نتوانست حق مظلوم را بپردازد و حق مظلوم از او قابل اخذ نبود، باز هم خداوند می‌تواند به او اجازه ظلم بدهد؟

این بحثی است که اکنون می‌خواهیم انجام دهیم؛ که آیا به ظالمی که هیچ ندارد تا به عنوان حق مظلوم از او گرفته شود، ممکن است خداوند اجازه ظلم بدهد؟

یا آنکه خداوند تنها به چیزی اجازه می‌دهد که بتواند حق مظلوم را از او بستاند؟

این عنوان بحث است.

گروهی معتقدند لازم نیست در زمانی که این شخص ظلم می‌کند، حتماً چیزی داشته باشد که خداوند آن را از او بستاند.

اگر ظالمی کاملاً از حسنات خالی باشد، خداوند می‌تواند به او اجازه ظلم بدهد، در حالی که او هیچ حسنه‌ای ندارد که خداوند این حسنه را از او برده و به مظلوم بدهد.

خداوند در چنین حالتی این ظالم را تفضلاً نگاه می‌دارد تا در مدتی که باقی می‌ماند، کسب خیرات کند و آن‌گاه خداوند آن خیرات را از او گرفته و به مظلوم بدهد.

پس لازم نیست که این ظالم حتماً اکنون دستش پر باشد تا به او اجازه ظلم داده شود، بلکه اکنون به او اجازه ظلم می‌دهند و سپس تفضلاً عمر او را افزون می‌کنند تا در باقی‌مانده عمرش فضیلت و حسنه‌ای کسب کند و آن فضیلت را از او بگیرند.

این مطلب را برخی بیان کرده‌اند.

برخی دیگر گفته‌اند که تفضل واجب نیست، ولیکن عوض دادن واجب است.

اکنون که اجازه ظلم به او داده می‌شود، واجب است که عوض آن را بدهد، ولیکن بر خداوند لازم نیست که نسبت به او تفضل نموده و به او عمر عطا کند.

خداوند هر زمان که اراده کند می‌تواند او را بگیرد و از دنیا خارج نماید؛ می‌تواند او را باقی نگذارد تا او کسب فضیلت کند و در نتیجه عوضی نداشته باشد که به مظلوم بپردازد.

چون پرداخت عوض واجب است ولیکن «تبقیه» و باقی گذاردن، تفضل است.

این مطلب را به درستی بیان نکرده‌اند؛ یعنی پیش از آنکه این بیان را بگویم، مطلب دیگری باید پیش از آن گفته می‌شد.

برخی گفته‌اند که واجب نیست این ظالم اکنون عوض داشته باشد، بلکه خداوند اجازه می‌دهد که او ظلم کند ولو هیچ عوضی ندارد؛ زیرا جایز است که خداوند تفضلاً به این ظالم نعماتی عطا کند و سپس آن نعماتی را که تفضل نموده است، بازپس گیرد.

نه اینکه عمر او را طولانی می‌کند؛ آن طولانی کردن عمر، مطلب بعدی است که بنده شتاب کردم و آن را زودتر بیان نمودم.

ابتدا بایستی این‌گونه بیان می‌کردم: گفته‌اند جایز است خداوند به آن شخصی که دست‌خالی است، اجازه ظلم بدهد و سپس تفضلاً دست او را پر کند و آن‌گاه آنچه را به این ظالم تفضل کرده است، بگیرد و به مظلوم بدهد تا حق به مظلوم برسد؛ ظالم نیز بالاخره مالک عوض می‌شود و خداوند به او تفضلِ عوض می‌کند.

برخی دیگر گفته‌اند این صحیح نیست؛ خداوند بایستی او را باقی بدارد، شاید تفضل بکند و شاید تفضل نکند.

این آدم ظالم اکنون عوض را ندارد و واجب است که از او گرفته شود، ولیکن اکنون دارا نیست.

واجب نیست که خداوند به او تفضل نماید؛ خداوند اگر اراده کند تفضل می‌کند و اگر نخواهد تفضل نمی‌کند.

بنابراین، عوض را که امری واجب است، نمی‌توان به امید تفضلی که جایز [غیر واجب] است، نادیده گرفت.

بایستی گفت در چنین حالتی خداوند به این شخص عمر طولانی عطا می‌کند تا در مدت عمر خویش کسب فضیلت و حسنه نماید؛ آن‌گاه آن فضیلت و حسنه‌ای را که کسب نمود، خداوند [به عنوان عوض برمی‌دارد].

این گروه تفضل را نپذیرفتند و گفتند شاید خداوند تفضل کرد و شاید نکرد، چون واجب نیست؛ ولیکن گفتند خداوند عمر می‌دهد که این ظالم اگر به او اجازه ظلم داد و عوضی نداشت، به او اجازه می‌دهد که عمر را طولانی‌تر سپری کند و در این مدت عمر، حسنه کسب نماید تا آن حسنه عوض گردد.

سید مرتضی فرموده است که این هم [مخدوش] است؛ زیرا عمر دادن یا «تبقیه» نیز بر خداوند واجب نیست.

بر خداوند واجب نیست که بگوید من به این شخص عمر می‌دهم؛ مگر آنکه خداوند وعده داده باشد که در آن صورت واجب می‌شود، ولیکن وقتی وعده‌ای در کار نیست و تنها تفضل است، تفضل که واجب نمی‌باشد.

خداوند می‌تواند به ایشان تفضل کند یا نکند؛ همین‌گونه که تفضل واجب نیست، تبقیه و عمر دادن نیز واجب نمی‌باشد.

امر واجب را با تفضلی که جایز است نمی‌توان نادیده گرفت؛ تبقیه هم که جایز است، پس نمی‌شود خداوند به کسی اجازه ظلم بدهد بایستی هم‌اکنون عوض در اختیار وی باشد تا خداوند بتواند این عوض را از او بستاند و به مظلوم بازپس دهد؛ این سخن شماست.

لکن هنگامی که به خارج از فضای بحث نظر می‌افکنیم، مشاهده می‌شود که بسیاری از این ظالمان واجدِ عوض نیستند، یا آنکه ظلم ایشان به قدری کثیر است که دارایی‌شان کفایت نمی‌کند؛ این مسئله را چگونه می‌توان تبیین نمود؟

بسیاری از ظالمان فاقدِ عوض برای پرداخت به مظلوم هستند، در حالی که در همان حال، خداوند به آنان اذن و تمکینِ بر ظلم عطا فرموده است.

در اینجا بایستی چنین تبیین نمود که عوض بر دو قسم است: نخست، ستاندنِ حسنه؛ و دوم، بار نمودنِ سیئه.

یکی آن است که حسنات را از او بستانند، و دیگری آنکه سیئاتِ مظلوم را بر ذمه‌ی ظالم نهند؛ این امور مصداقِ عوض هستند که البته بخشی از مشکل را مرتفع می‌سازد، ولیکن حلالِ کاملِ مسئله نمی‌باشد.

زیرا چه بسا مظلوم، معصوم باشد و هیچ گناهی نداشته باشد که بخواهند گناهِ او را بر ذمه‌ی ظالم قرار دهند، در حالی که ظالم نیز تهی‌دست است.

و این واقعه بسیار رخ داده است که ظالم هیچ حسنه‌ای نداشته و مظلوم نیز گناهی نداشته است که بخواهد به ظالم منتقل گردد.

در این موضع، کیفیتِ اذن بر ظلم و تمکین چگونه بوده است؟

این مطلب را بایستی به نحو دیگری تبیین نمود که مصالحِ دیگری در کار بوده است.

مصالحِ دیگری در میان بوده است که خداوند متعال خود عوض را عطا می‌فرماید و نه آنکه از ظالم بستاند.

هنگامی که در برابر این اَلَم که بر مظلوم وارد شده، ظالم را معذب می‌سازد، این خود نوعی عوض محسوب می‌شود؛ یعنی چون مظلوم گناهی ندارد، گناهی بر عهده‌ی ظالم نمی‌نهد، بلکه ظالم را عذاب می‌دهد و آن عذاب را ــ یا کمالِ منفعتِ آن را ــ به مظلوم عطا می‌فرماید.

بدین معنا که هم ظالم در این حال معذب می‌گردد و هم مظلوم واجدِ عوض می‌شود.

در اینجا بدین صورت حقِ مظلوم از ظالم استیفا شده است.

البته متکلمین این موارد را توضیح نمی‌دهند، ولیکن بایستی در مقامِ تبیین ذکر گردد.

و بیان می‌کنم که به طور بحثی، برخی معتقدند لازم است ظالم در همان بدایتِ امر واجدِ عوض باشد.

برخی دیگر می‌گویند خیر، چنانچه عوض هم نداشته باشد مانعی ندارد و تفضلِ الهی عوض محسوب نمی‌شود.

برخی می‌گویند خیر، ممکن است خداوند تفضل ننماید بلکه به او عمر عطا کند تا خود، عوض را کسب نماید.

برخی نیز پاسخ می‌دهند که اعطای عمر نیز خود تفضل است و خداوند قادر بر آن است؛ بنابراین بایستی در همین لحظه دستِ این ظالم پر باشد.

این بحث صحیح است، ولیکن هنگامی که به واقعیتِ خارجی نظر می‌کنیم، می‌بینیم گاهی اذنِ ظلم به ظالم داده شده در حالی که وی تهی‌دست بوده و نه بر حسناتش افزوده شده و نه خداوند به او تفضل نموده است؛ در حالی که ممکن بود خداوند به او تفضل نکند و یا عمرِ او را افزون ننماید.

این مسئله را چگونه بایستی توجیه نمود؟ بایستی بر اساسِ وجوهی که ذکر کردیم توجیه نماییم؛ اگرچه این موارد در عبارت نیامده است، ولیکن ناچاریم این تبیینات را اضافه کنیم.

صفحه ۳۳۵، سطر بیست و یکم؛

«قال: فلا يجوز تمكين الظالم من الظلم.»؛

یعنی در فرضِ وجوبِ انتصاف، چنانچه گرفتنِ حقِ مظلوم از ظالم واجب باشد، در موضعی که ظالم قادر به پرداختِ حقِ مظلوم نیست، تمکینِ ظالم جایز نمی‌باشد؛ یعنی جایز نیست که ظالم متمکن از ظلم گردد و ظلم نماید در حالی که قادر به ادای عوض نباشد.

«من دون عوضٌ فی الحال»؛ در صورتی که هم‌اکنون واجدِ عوض نباشد؛ قیدِ «فی الحال» حائز اهمیت است؛ بدین معنا که انتظار برای تفضلِ الهی کفایت نمی‌کند و منتظر ماندن برای آنکه خداوند عمرِ او را استمرار بخشد نیز کافی نیست.

بلکه بایستی در حال، واجدِ عوض باشد؛ این قیدِ «فی الحال» در صددِ ردِ آن دو قولِ دیگر است که یکی معتقد بود اکنون عوض ندارد ولیکن خداوند تفضلاً عطا می‌کند، و دیگری می‌گفت اکنون عوض ندارد ولیکن خداوند به او عمر می‌دهد تا در طولِ حیات خویش عوض را کسب نماید.

ایشان می‌فرماید هیچ‌یک کافی نیست؛ چرا که ممکن است خداوند تفضل ننماید و یا عمرِ او را افزون نکند، که در آن صورت تکلیفِ این عوض چه خواهد شد؟

بایستی هم‌اکنون عوض در اختیارِ وی باشد؛ در حال، باید عوض در اختیار باشد تا اذن و تمکین بر ظلم محقق گردد. چه میزان عوض بایستی هم‌اکنون دارا باشد؟

«یوازی ظلمَه»؛ هر عوضی کفایت نمی‌کند، بلکه بایستی عوضی باشد که هم‌سنگ و موازی با ظلمِ او باشد؛ یعنی به مقداری که ظلم روا می‌دارد، واجدِ عوض باشد.

ملاحظه می‌فرمایید که بسیاری از ظالمان واجدِ عوض نیستند و آنان نیز که دارا هستند، دارایی‌شان موازی با ظلمِ کثیرشان نیست؛ این موارد را چگونه بایستی توجیه نمود؟

این‌ها نیازمندِ تبیین است و بایستی بیان کنیم که مقصود از عوض چیست.

توضیحاتی که بنده بیان نمودم، به نوعی تصرف در مفهومِ عوض بود، ولیکن سخنِ ایشان را پذیرفتیم که فرمود این ظالم بایستی هم‌اکنون واجدِ عوض باشد تا متمکن از ظلم گردد. ولیکن ماهیتِ عوض چیست؟ آیا لزوماً مراد از عوض، حسنات است یا آنکه معنای وسیع‌تری دارد؟

هر معنای وسیعی که عوض داشته باشد و خداوند بدان آگاه است؛ یعنی عوض بایستی اکنون موجود باشد تا تمکین بر ظلم جایز گردد، و در هر موضعی که تمکین بر ظلم واقع شده است، حکم می‌کنیم که عوض موجود است. حال کیفیتِ وجودِ این عوض را خداوند می‌داند؛ و ضرورتی ندارد که حتماً در قالبِ حسنه باشد، چرا که ظالمان غالباً فاقدِ حسنه هستند و بر فرضِ دارا بودن نیز، به میزانِ ظلم‌شان نمی‌باشد.

شما ملاحظه نمایید که یک غیبت، خود ظلم محسوب می‌شود؛ در روایت آمده است که در اثرِ غیبت، تمامی حسناتِ فرد را برداشته و به شخصی که از او غیبت شده عطا می‌کنند؛ در این صورت حسنات پایان می‌یابد و برای ظلمِ بعدی چیزی نمی‌ماند.

پس بایستی در معنای عوض تصرف نمود؛ چنان‌که بیان کردم عوض منحصر به این فضایل و حسنات نیست، چرا که غالباً ظالمان فاقدِ فضیلت هستند.

ستاندنِ جُرم و گناهِ مظلوم نیز شاید در اینجا منظور باشد، ولیکن آن هم کفایت نمی‌کند؛ چنان‌که دقت فرمودید امورِ دیگری نیز در میان است. در نهایت بایستی در مفهومِ عوض قائل به توسعه شد و قائل گشت که عوض موجود است و خداوند به وجودِ آن آگاه است؛ لذا تمکین بر ظلم را عطا می‌فرماید، اگرچه ما ندانیم آن عوض چیست. باری‌تعالی خود آگاه است و در نهایت امر را اصلاح می‌فرماید.

 

خداوند متعال حق مظلوم را استیفا می‌نماید و کیفیت این استیفا را خود نیک می‌داند.

سپس چنین تبیین گردید که در مفهوم عوض تصرف نموده و آن را به خودِ باری‌تعالی واگذار نماییم. تمامی این امور محقق است، بدین معنا که نزد خداوند محفوظ می‌باشد، هرچند ما از ماهیت دقیق آن آگاه نباشیم؛ ولیکن خدایی که هم‌اکنون این شخص را متمکن ساخته است، می‌داند که چگونه عوض را تأمین نماید. علاوه بر این، این سخن به مثابه‌ی تفریعی بر اصلِ وجوبِ انتصاف است.

زیرا هنگامی که انتصاف ــ یعنی ستاندنِ حقِ مظلوم از ظالم ــ واجب باشد، پس چنانچه ظالم حقی برای اعطا به مظلوم نداشته باشد، مقتضای حکمت آن است که متمکن از ظلم نگردد.

بنابراین، تمکن از ظلم در موضعی محقق می‌گردد که ظالم در همین لحظه واجدِ عوض برای پرداخت به مظلوم باشد تا خداوند آن را از وی ستانده و به مظلوم ایصال نماید.

أقول: هذا تفريع على وجوب الانتصاف

این مطلب، تفریعی بر وجودِ انتصاف است و تبیین شرعی آن بدین صورت می‌باشد:

و هو أنه هل يجوز تمكين الله تعالى من الظلم من لا عوض له في الحال يوازي ظلمه

و آن مسئله این است که آیا برای خداوند متعال جایز است کسی را متمکن از ظلم سازد که ــ در اینجا «مَن» مفعولِ تمکین است ــ هیچ عوضی در حال، موازی با ظلمِ خویش ندارد؟ آیا رواست خداوند شخصی را که فاقدِ عوضِ هم‌سنگ با ظلم است، متمکن گرداند؟

در حالی که او عوضی ندارد تا خداوند آن را به مظلوم واگذار نماید.

آیا این ظالم متمکن می‌گردد؟ فمنع منه المصنف- رحمه الله- خیر، بایستی عوض را در همین زمان دارا باشد تا تمکین بر او جایز گردد.

در غیر این صورت، حقِ مظلوم ضایع خواهد شد و خداوند حقِ هیچ‌کس را ضایع نمی‌فرماید؛ پس حتماً بایستی آن ظالم واجدِ عوض باشد تا متمکن گردد. حال ماهیت این عوض چیست؟ چنان‌که تبیین نمودیم، ما از آن آگاه نیستیم و تنها باری‌تعالی بدان عالم است.

و قد اختلف أهل‌ العدل هنا

و در این مسئله میانِ اهلِ عدل اختلاف واقع شده است؛ و بایستی توجه داشت که غیرِ اهلِ عدل [اشاعره] در اینجا قائل به هیچ شرطی نیستند.

آنان معتقدند خداوند قادر است کسی را متمکن سازد و هیچ عوضی نیز از او نستاند و به مظلوم ندهد. اشعری می‌گوید تمامی شما مِلکِ باری‌تعالی هستید و او هرگونه که اراده کند در مِلکِ خویش تصرف می‌نماید. او می‌گوید این ظالم و آن مظلوم هر دو متعلق به من هستند و چنانچه اراده کنم ظالم را بر مظلوم مسلط گردانم، کسی را حقِ اعتراض نیست؛ این سخنِ اشاعره است.

ولیکن اهلِ عدل که معتقدند خداوند چنین افعالی انجام نمی‌دهد، در این مسئله اختلاف نموده‌اند.

فقال أبو هاشم و الكعبي إنه يجوز لكنهما اختلفا[2]

پس ابوهاشم و کعبی گفته‌اند که جایز است خداوند کسی را که هم‌اکنون واجدِ عوضِ ظلمِ خویش نیست، متمکن از ظلم گرداند.

ولیکن در کیفیتِ این اجازه و تبیینِ آن با یکدیگر اختلاف نموده‌اند که اکنون ذکر می‌نماییم.

فقال الكعبي يجوز أن يخرج من الدنيا و لا عوض له يوازي ظلمه و قال إن الله تعالى يتفضل عليه بالعوض المستحق عليه و يدفعه إلى المظلوم

کعبی معتقد است که ممکن است ظالم در زمانِ وقوعِ ظلم فاقدِ عوض باشد و تا پایانِ عمر نیز عوضی کسب ننماید و بدین حال از دنیا خارج گردد.

او می‌گوید هنگامی که ظالم واردِ عرصه‌ی قیامت شد، خداوند تفضلاً چیزی به او عطا می‌فرماید و سپس همان عطای تفضلی را از او بازپس گرفته و به مظلوم می‌دهد؛ کعبی قائل به این وجه است.

او معتقد است پیش از آنکه دستِ ظالم پر شود، از دنیا خارج می‌گردد و در آن سرا خداوند جبران می‌نماید؛ یعنی جبرانِ الهی پس از مرگ واقع می‌شود.

و قال أبو هاشم لا يجوز بل يجب التبقية لأن الانتصاف واجب و التفضل ليس بواجب فلا يجوز تعليق الواجب بالجائز

ولیکن ابوهاشم معتقد است که خداوند بایستی در همین دنیا به او عمر عطا کند تا با دستِ تهی از دنیا نرود.

بلکه در همین نشئه، عوض را از او ستانده و به مظلوم واگذار نماید؛ در این صورت حقِ مظلوم ادا می‌گردد، ولیکن ظالم پیش از ادای حق و پیش از تحصیلِ عوض، از دنیا خارج نمی‌شود.

قولِ نخست معتقد است ظالم از دنیا خارج شده و خداوند با تفضل، آن ظلم را جبران می‌نماید؛ اما قولِ دوم می‌گوید ظالم در همین دنیا ابقا می‌شود تا کسبِ فضیلت نماید و از آن فضیلتِ مکتسبه، عوض پرداخت گردد.

قال السيد المرتضى إن التبقية تفضل أيضا فلا يجوز تعليق الانتصاف بها فلهذا وجب العوض في الحال و اختاره المصنف- رحمه الله- لما ذكرناه.

سید مرتضی می‌فرماید هیچ‌یک از این دو وجه بر خداوند واجب نیست؛ نه تفضل پس از مرگ و نه اعطای عمر برای کسبِ فضیلت. و چه بسا شخصِ ظالم تا پایانِ حیات نیز موفق به کسبِ فضیلت نگردد؛ برخی ظالمان تا انتها نیز کسبِ فضیلت نمی‌کنند، پس بایستی بدونِ عوض از دنیا خارج شوند.

سید مرتضی معتقد است نباید به تفضل دلخوش نمود، چرا که انجامِ آن واجب نیست؛ و همچنین نباید به استمرارِ عمر امید بست، بلکه بایستی گفت ظالم در همین لحظه باید واجدِ عوض باشد.

کعبی گفته است جایز است این شخص در حالی از دنیا برود که فاقدِ عوضِ موازی با ظلمِ خویش باشد. سپس کعبی بیان داشته است که خداوند متعال پس از مرگِ آن ظالم، به او تفضل می‌نماید به عوضی که بر ذمه‌ی او «مستحقٌ‌علیه» است.

آن میزان از عوض را که برای مظلوم «مستحقٌ‌له» و بر ذمه‌ی ظالم «مستحقٌ‌علیه» است، خداوند ابتدا به ظالم عطا می‌فرماید.

آن‌گاه پس از آنکه خداوند این تفضل را در حقِ ظالم روا داشت، همان عوض را از ظالم بازپس گرفته و به مظلوم ایصال می‌نماید؛ این قولِ کعبی است.

ابوهاشم گفته است جایز نیست که این شخص از دنیا خارج گردد در حالی که [فاقد عوض باشد]؛ و این «لا یجوز» که ابوهاشم مطرح می‌کند، نفیِ آن «یجوز» نخستین نیست، بلکه نفیِ «یجوز» دوم است.

در متن دو مرتبه تعبیرِ «یجوز» داشتیم؛ «فقال ابوهاشم و الکعبی یجوز» که این اولی است، و «اختلفا فقال الکعبی یجوز» که دومی است.

این «لا یجوز» که پس از قولِ ابوهاشم آمده، نفیِ آن «یجوز» دوم است و نه نفیِ اصلِ جواز؛ چرا که در اصلِ جواز، هم ابوهاشم و هم کعبی اتفاق‌نظر داشتند.

بیان شد که آن را نقض نمی‌کنند و آن «یجوز» دومی را که کعبی بیان نموده بود، ابوهاشم نقل می‌نماید.

«یجوز» نخست بر این بود که تمکین از ظلم جایز است در حالی که ظالم واجدِ عوض باشد.

«یجوز» دوم این است که کعبی معتقد است این شخصِ ظالم می‌تواند از دنیا خارج گردد در حالی که فاقدِ عوض است.

ولیکن ابوهاشم می‌فرماید جایز نیست که ظالم از دنیا خارج شود در حالی که عوضی ندارد.

بلکه «تبقیه» (باقی گذاردن) این ظالم واجب است؛ یعنی واجب است که این ظالم در دنیا باقی بماند و کسب کمالات نماید تا خداوند آن کمالات را از او بستاند. بدون شک انتصاف واجب است و ابوهاشم می‌گوید انتصاف ــ یعنی گرفتنِ حقِ مظلوم از ظالم ــ امری واجب است، در حالی که تفضل واجب نمی‌باشد.

یعنی ممکن است خداوند پس از مرگ تفضل ننماید؛ حال اگر تفضل الهی محقق نشد، چگونه عوضِ این مظلوم از ظالم گرفته شود؟ چگونه حقِ مظلوم ظاهر گردد؟ خیر، پس نباید در انتظارِ تفضلِ پس از مرگ بود. بایستی گفت همین‌جا بایستی شخصِ ظالم واجدِ عوض باشد تا متمکن از ظلم گردد. بایستی گفت همین‌جا بایستی خداوند به او عمرِ طولانی عطا کند تا در آن طولِ عمری که برای وی مقدر می‌شود، بتواند کسبِ فضایل نماید و آن‌گاه خداوند آن فضایل را بستاند.

معمولاً اگر عمرِ بیشتری یابند، غالباً بدین صورت است که انتصاف واجب و تفضل غیرواجب است.

سوال:

پاسخ: بله، این افراد اگر خداوند به آنان عمرِ بیشتری عطا کند، ظلمِ بیشتری مرتکب شده و بدهکارتر می‌گردند. همان‌گونه که بیان کردم، بایستی در مفهومِ عوض تصرف نماییم که تبیین گردید.

سوال:

پاسخ: آیاتِ الهی دلالت بر این دارد که ما به آنان مهلت می‌دهیم تا بر گناهِ خویش بیفزایند؛ معنای این مهلت دادن چیست؟ آیا بدین معناست که ما به خاطرِ گناهِ بیشتر به آنان مهلت می‌دهیم، یعنی ما در گناه کردنِ ایشان شریک هستیم؟

خیر، ما به آنان مهلت می‌دهیم و آنان مرتکبِ گناه می‌شوند؛ نه آنکه مهلت داده باشیم تا حتماً گناه کنند. ما مهلت می‌دهیم ولیکن آنان چون ذات‌شان متمایل به گناه است، گناه می‌کنند و این «لام» در اینجا «لامِ عاقبت» است و نه «لامِ تعلیم».

سوال:

پاسخ: مقصود این است که خداوند عذابِ ایشان را افزون می‌کند، نه آنکه غرضِ اصلی گناهِ بیشترِ آنان باشد. یعنی خداوند شریک در گناهِ ایشان نمی‌گردد، بلکه به آنان مهلت می‌دهد ولیکن آنان طبقِ طبیعتِ خویش گناهِ بیشتری مرتکب شده و مستحقِ عذابِ بیشتر می‌گردند.

پس ابوهاشم گفت جایز نیست که آن ظالم از دنیا خارج شود در حالی که عوضی برای آن ظلم نداشته باشد. بلکه بر خداوند واجب است که او را باقی بدارد و عمرِ طولانی‌تر به وی عطا کند تا در مدتِ عمرِ خویش کسبِ حسنه نماید. دلیل در واقع این است که انتصافِ مظلوم از ظالم واجب است و انتصاف به نفعِ مظلوم ضرورت دارد. و تفضلی که خداوند پس از مرگ به این آدمِ ظالم روا دارد، واجب نمی‌باشد.

پس جایز نیست که امرِ واجب را بر امرِ جایز معلق نماییم و بگوییم چنانچه خداوند عطا کرد، این حق ادا می‌شود. معنای سخن همین است؛ تفضل جایز است، یعنی اگر خداوند عطا نمود، حقِ واجب ادا می‌گردد. اگر بگوییم چنانچه خداوند تفضل کرد حق ادا می‌شود، یعنی اگر امری جایز انجام شد، واجبی محقق می‌گردد.

حال اگر آن امرِ جایز انجام نپذیرفت، تکلیفِ واجب چه خواهد شد؟

پس نمی‌توان واجب را بر غیرِ واجب معلق نمود؛ واجب بایستی بر واجب معلق باشد تا حتماً بدان عمل گردد. چنانچه واجبی بر جایز معلق گردد، آن واجب در معرضِ ضیاع قرار می‌گیرد. اگر بنا باشد واجب ضایع نگردد، حتماً بایستی بر واجب معلق شود؛ معلق کردنِ واجب بر جایز به معنای جایز نمودن و متزلزل ساختنِ آن واجب است.

اما سید مرتضی می‌فرماید که «تبقیه» نیز تفضل است.

همان‌گونه که اعطای عوض پس از مرگ به ظالم تا بتواند حقِ مظلوم را بپردازد تفضل است، باقی گذاردنِ ظالم برای کسبِ حسنات نیز تفضل می‌باشد. این امر نیز واجب نیست و باز مستلزمِ تعلیقِ انتصاف بر «تبقیه» است که امری جایز می‌باشد.

باز همان محذوری که ابوهاشم به سببِ آن کلامِ کعبی را رد نمود، بر خودِ ابوهاشم وارد می‌گردد.

بنابراین، عوض در حال واجب است؛ یعنی ظالم بایستی در همین لحظه واجدِ عوض باشد. نباید به امیدِ آن بود که بعداً به او تفضل می‌شود یا بعداً به او عمر داده می‌شود. بلکه بایستی همین اکنون دارا باشد؛ و اگر خداوند او را متمکن ساخت و ظلم واقع شد، کشف می‌کنیم که همین اکنون واجدِ عوض است. اما ماهیتِ آن چیست که بیان کردیم؛ و اختاره المصنف- رحمه الله- لما ذكرناه. و المصنف (رحمه‌الله) همین قولِ نخست را برگزیدند. به دلیلِ همان مطلبی که ذکر شد که تعلیقِ واجب بر جایز لازم نیاید.

این مسئله تا بدین‌جا منقح گردید و بنده توضیحات را جمع‌بندی نمودم.

 

مطلب بعدی؛ خداوند عوضی را که اراده دارد به مظلوم بپردازد، چگونه ایصال می‌نماید؟ به مستحقِ جنت چگونه می‌پردازد و به مستحقِ نار به چه نحو؟

چرا که انسان‌ها در نهایت یکی از این دو گروه هستند؛ یا مستحقِ جنت‌اند و یا مستحقِ نار.

حال مقرر شده است که خداوند عوضی به این افراد عطا فرماید. فرض کنید آن شخصی که بهشتی است، در دنیا دچار بیماری شده یا فرزندش فوت نموده یا واقعه‌ای رخ داده که خداوند قرار است به او عوض دهد. این عوض را به این شخصِ بهشتی چگونه عطا می‌کند؟ یا آن شخصِ جهنمی که بیمار گشته است، بالاخره بنده خدا بوده و آلامی بر او وارد شده است. آلامی بر او وارد گشته است و خداوند اراده دارد عوضِ این آلام را در سرای آخرت به وی عطا فرماید؛ حال این عطا در دوزخ چگونه خواهد بود؟

مبحثی که اکنون آغاز می‌نماییم پیرامون کیفیت اعطای عوض به شخص بهشتی و دوزخی است.

در بدایت امر، بحث در خصوص عوضِ شخصِ بهشتی است؛ چنانچه عوضِ فردِ بهشتی دائمی باشد، محذوری لازم نمی‌آید و خداوند آن را به نحو مستمر عطا می‌فرماید. لکن موضعِ اشکال آنجاست که عوض، موقت باشد؛ به عنوان مثال خداوند برای مدت ده سال عوضی به وی عطا نماید و پس از انقضای مدت، آن را بازستاند؛ در این صورت، آن فرد در بهشت دچار غصه و اندوه می‌گردد.

پیش از اتمامِ این نعمات، همواره دلهره و اضطرابِ قطعِ آن وجود دارد که خود مایه ناراحتی است؛ و پس از قطعِ آن نیز، چون بدان انس گرفته و دلخوش گشته بود، سلبِ آن موجبِ رنج می‌گردد.

در حالی که بهشت جایگاه دلهره و غم نیست؛ بنابراین نباید انقطاعی در عوضِ بهشتیان رخ دهد.

تکرار می‌گردد که در عوضِ دائم مشکلی نیست، اما در عوضِ منقطع که در بهشت اعطا می‌شود، انقطاع آن موجب ناراحتی است که با شأن بهشتیان سازگار نیست؛ پس کیفیتِ خروج از این بن‌بست چگونه است؟

در اینجا دو طریق متصور است: طریق نخست آنکه خداوند این عوضِ استحقاقی را توزیع و پخش نماید و آن را در یک موضعِ خاص متمرکز نکند. زیرا اگر در یک جا باشد، فرد بدان دلبسته شده و هنگام سلبِ آن متوجه می‌گردد؛ اما اگر خداوند آن را پخش نماید، به قدری رقیق و توزیع می‌گردد که هنگامِ بازپس‌گیری، فرد متوجهِ فقدانِ آن نمی‌شود. یا آنکه ممکن است این توزیع تا ابد استمرار یابد؛ و اگر هم دائمی نباشد ــ که نیست ــ چون از ابتدا قوی و مورد توجهِ خاص نبوده است، انقطاعِ آن محسوس نخواهد بود. چنان‌که تبیین گردید، انقطاعِ آن محسوس نمی‌گردد؛ چرا که برخلافِ ثواب که لزوماً دائمی است، ضرورتی بر دوامِ عوض نیست، ولیکن در بهشت نباید مایه غم گردد. بنابراین به گونه‌ای عمل می‌شود که منتهی به غم نگردد؛ یعنی عوض را در کنارِ سایرِ نعمات به وی می‌دهند تا هنگامِ سلب، متوجهِ فقدان نشود و اندوهگین نگردد. فرض نمایید عوضِ او بر تمامی نعماتِ دیگر ــ که منقطع نمی‌شوند ــ توزیع شده است؛ چون نعمات بسیار کثیرند، او متوجهِ آن جزءِ ناچیزِ منقطع نمی‌گردد.

به عنوان مثال، اگر خداوند از صنفی از میوه‌ها، صد عدد به وی عطا نماید و سپس یکی از آن‌ها منقطع گردد، چون نود و نه عددِ دیگر در اختیارِ اوست، متوجهِ فقدانِ آن یکی نشده و غمی بر او عارض نمی‌گردد.

لکن اگر درختی پرثمر را در موضعی خاص به او عطا نماید و ناگهان آن را خشک نموده و بازستاند، فرد متوجه شده و غصه می‌خورد. بنا بر این جهت، برای پیشگیری از غصه، این عوض را توزیع می‌نماید؛ به نحوی که فرد متوجهِ بازپس‌گیریِ آن نگردد؛ این طریقِ اول بود.

طریقِ دیگر آن است که خداوند این عوض را به وی عطا فرماید و پس از انقضای مدتِ استحقاق، خداوند همان نعمت را به نحو «تفضل» استمرار بخشد. در این صورت دیگر عنوانِ «عوض» ندارد، بلکه به عنوانِ تفضلِ الهی ادامه می‌یابد؛ و چون از خزانه الهی چیزی کاسته نمی‌شود، این نعمت هرگز قطع نمی‌گردد.

در وجه نخست، نعمت قطع می‌گردد ولیکن به گونه‌ای که فرد متوجه نمی‌شود؛ در وجه دوم، عوض منقضی می‌شود ولیکن خداوند آن را ادامه می‌دهد. از آن پس، دیگر عنوانِ عوض بر آن صادق نیست، چرا که استحقاق پایان یافته است، بلکه عنوانِ تفضل پیدا می‌کند. برای آن شخص تفاوتی نمی‌کند که این نعمت تحت عنوانِ عوض باشد یا تفضل؛ چرا که در هر دو حال، خداوند نعمت را به وی ایصال می‌نماید.

سوال:

پاسخ: در بهشت نباید هیچ‌گونه غمی راه یابد و خداوند نیز متفضل و منان است؛ لذا بقیه آن را خود به خود عطا می‌فرماید و پس از اتمامِ عوض، نوبت به تفضل می‌رسد.

سوال:

پاسخ: خیر، عوض پایان یافته است و برای جلوگیری از بروزِ غم و غصه، تفضل صورت می‌گیرد؛ یا به جهتِ نفیِ غصه و یا به مقتضای ذاتِ منانِ باری‌تعالی.

در این مرحله دیگر عوض در کار نیست، یعنی طلب و استحقاقی وجود ندارد؛ استحقاقی باقی نمانده است که خداوند بر آن اساس عطا نماید، بلکه از جهتی دیگر به وی می‌بخشد.

سوال:

پاسخ: مشکل اصلی آنجاست که فرد، مستحقِ عوض است؛ چنانچه از ابتدا تنها تفضل باشد، تکلیفِ عوضِ استحقاقی چه می‌شود؟ عوض بایستی بر مبنای استحقاق داده شود. پس خداوند ابتدا عوض را عطا می‌فرماید و چون این عوض محدود است و منقطع می‌گردد، برای جلوگیری از غصه ــ که اجتناب از آن در بهشت واجب است ــ یکی از دو راه طی می‌شود: یا عوض از ابتدا توزیع می‌گردد، و یا پس از اتمامِ توزیع، خداوند آن را استمرار می‌بخشد.

مقصود آن است که نمی‌توان عوض را از ابتدا با تفضل معاوضه نمود عوض بایستی بر مبنای استحقاق ایصال گردد. پس از آنکه مدتِ عوض به اتمام می‌رسد، فرد مستحقِ [امر دیگری] می‌گردد.

سوال:

پاسخ: چه کسی مدعی گشته که در حقِ او تفضل نموده‌اند؟ او حقِ خویش را بازستانده است. خیر، آدمی دچار غصه و اندوه می‌گردد. شما می‌فرمایید که او حقِ استحقاقیِ خویش را دریافت نموده و بایستی قانع باشد؛ ولیکن آدمی غصه‌ی آن را می‌خورد. فرض نمایید فرزندِ شخصی فوت نماید؛ او آگاه است که این فرزند متعلق به او نبوده بلکه از آنِ خداوند است و می‌داند که امانتی بیش نیست. او حقِ شکوه و فریاد ندارد، ولیکن در باطن غصه می‌خورد. او می‌داند که خداوند این نعمت و حق را به وی عطا فرموده بود، ولیکن در نهایت از او بازستانده شد؛ او به سببِ این لِذّتِ از دست رفته اندوهگین می‌شود و این غصه، امری قهری است. این تبیین ناظر به کسانی بود که اهلِ بهشت هستند و عوضِ ایشان ایصال می‌گردد.

بحث پیرامونِ دوزخیان، مبحثِ آتی است که ان‌شاءالله بدان خواهیم پرداخت.

قصد دارم متن را قرائت نمایم تا تبیینِ لازم صورت پذیرد.

سوال:

پاسخ: دوزخیان نیز مراتب و درجاتی دارند. در بهشت، مقاماتِ عالی را به ساکنانِ مراتبِ پایین نشان نمی‌دهند. شخصِ پایین‌تر حقِ صعود به مراتبِ بالاتر را ندارد. او را اذنِ صعود نمی‌دهند، چرا که می‌دانند در صورتِ مشاهده، دچار غصه می‌گردد. در عرصه‌ی قیامت، مقامات را نشان می‌دهند؛ آنجا یوم‌الحسره و جایگاهِ حزن و اندوه است. او می‌گوید: من نیز قادر بودم چنین مقامی را کسب نمایم؛ در آنجا غصه و ندامت برقرار است. به محضِ ورود به بهشت، ندامت و حسِ غم از او زایل می‌گردد. در این مقام است که دیگر به او اجازه‌ی نگریستن به مراتبِ بالاتر را نمی‌دهند. چنانچه پیش‌تر آن مقامات را دیده باشد، خداوند آن را از یادِ او می‌برد. اصلاً به خاطر نمی‌آورد که مرتبه‌ی بالاتری نیز وجود دارد و به جایگاهِ خویش شاکر و خرسند است.

آن زمان که مردم اذنِ عام می‌یابند تا به حضورِ ائمه (علیهم السلام) برسند؛ ائمه به گونه‌ای با آنان ملاقات می‌کنند که محذوری پیش نیاید. آنان قادر نیستند به مقامِ اختصاصیِ ائمه راه یابند.

سوال:

پاسخ: بله، تمامیِ امور مرتب و منظم گشته است. اما کسی که دوزخی باشد و مقرر گشته که عوض به وی تعلق گیرد؛ ایصالِ عوض به او در حالی که معذب است، اشکالی ندارد. اکنون بحث را بدین سو می‌بریم که اگر کسی جهنمی باشد و بخواهند به او عوض بدهند؛ عوضِ او منقطع می‌گردد.

سوال:

پاسخ: او از حیثِ انقطاعِ عوض دچار رنج می‌گردد. هنگامی که عوض ایصال می‌شود ــ که خود نوعی نعمت است ــ او بدان خوشحال است ولیکن نگرانِ انقطاعِ آن می‌باشد؛ و این دلهره، خود نوعی عذاب است. و پس از آنکه به شدت قطع می‌گردد، این نیز مایه عذاب و استحقاقِ عقاب است.

سوال:

پاسخ: بنابراین، انقطاعِ عوض در جهنم مشکلی ایجاد نمی‌کند؛ چرا که پیش از انقطاع، دلهره وجود دارد و پس از آن، غصه‌ی انقطاع؛ و هر دو حالت با استحقاقِ زمانی و مکانیِ دوزخ سازگار است.

سخنِ اصلی اینجاست که در زمانِ اعطای عوض، چگونه عمل می‌شود که مایه خوشی نگردد؟ چرا که جهنم جایگاهِ لِذّت و خوشی نیست.

در اینجا دو پاسخ ارائه شده است: نخست آنکه در زمانِ اعطای عوض، راحتیِ خفیفی به وی داده می‌شود که آن را حس نمی‌کند. به عنوان مثال، چنانچه درجه‌ی حرارتِ آتش سیصد باشد، آن را به دویست و نود و نه تقلیل می‌دهند؛ او متوجهِ این تغییرِ اندک نمی‌گردد. پس آن زمان که راحتی را به وی می‌دهند، به گونه‌ای نیست که در نعمت قرار گیرد. البته تبیین گشت که ممکن است منفعتی به وی واصل شود و یا ضرری از او کاسته گردد. کاستن از ضرر نیز خود می‌تواند مصداقِ عوض باشد. میزانِ تخفیفی که به وی می‌دهند به قدری ناچیز است که متوجهِ آن نمی‌شود. قولِ دیگر بر توزیع و پخشِ آن است که نیازی به ذکرِ آن نیست، چرا که متن با همین مقدار روشن می‌گردد.

بقیه مسئله را ان‌شاءالله در زمانِ قرائتِ متن تبیین خواهیم نمود.

«قال: فإن كان المظلوم من أهل الجنة »؛ آن کسی که در صددِ دریافتِ عوض است ــ که در بحثِ ما فعلاً شخصِ مظلوم می‌باشد؛ البته هر موجودی که مبتلا به اَلَم شده باشد می‌تواند چنین باشد، ولیکن چون بحثِ ما پیرامونِ ظالم و مظلوم است، بحث را بر مظلوم تطبیق نمودیم ــ این مظلوم یا بهشتی است و یا دوزخی. بالاخره ممکن است یک مشرک موردِ ظلم واقع شده باشد، پس مظلومِ جهنمی نیز متصور است؛ بنابراین مظلوم می‌تواند هم بهشتی باشد و هم جهنمی.

چنانچه مظلوم از اهلِ بهشت باشد، خداوند متعال اعواضِ این مظلوم را «فرَّقَ اللهُ تعالى اعواضَه فی الأوقاتِ»؛ یعنی در زمان‌های مختلف توزیع و تفریق می‌نماید، به گونه‌ای که اگر منقطع گشت، فرد متوجه نشود.

وجه دوم: «أو تفضَّلَ بمثلِه»؛ یا آنکه خداوند پس از انقضای مدتِ عوض، به همان میزان به وی تفضل می‌نماید. یعنی تا کنون تحتِ عنوانِ عوض به وی عطا می‌شد، و از این پس همان مقدار را به وی می‌بخشد، منتها با عنوانِ تفضل؛ پس انقطاعی رخ نمی‌دهد تا مایه غصه گردد.

این حکمِ مظلومی بود که بهشتی باشد.

«و إن کان من أهلِ العقابِ»؛ لکن اگر آن مظلوم از اهلِ عقاب باشد، در قبالِ عوضی که از ظالم گرفته می‌شود، «أسقَطَ جزءاً من عقابِه»؛ بخشی از عقابِ این مظلوم کسر می‌گردد.

اما میزانِ این کسر چقدر است؟ به مقداری که فرد متوجه نشود؛ چرا که اگر متوجه گردد، لذت می‌برد و جهنم جایگاهِ لذت نیست.

«بحیثُ لا یظهرُ له التخفیفُ»؛ به گونه‌ای که تخفیفِ عذاب برای او آشکار نگردد.

چگونه ممکن است که تخفیف ظاهر نشود؟ «بأن یفرِّقَ ذلک القدرَ المسقَطَ فی الأوقاتِ»؛ یعنی آن میزان از عذابی که ساقط شده است را در زمان‌های مختلف توزیع نماید. به نحوی که در هر زمان، تخفیفِ بسیار ناچیزی عایدِ مظلوم گردد که وی متوجهِ وجودِ تخفیف نشود. تخفیف محقق است، ولیکن به قدری اندک است که او متوجه نشده و لذتی نمی‌برد.

أقول: لما بين وجوب الانتصاف ذكر كيفية إيصال العوض إلى مستحقه

مصنف پس از بیانِ اصلِ انتصاف ــ یعنی گرفتنِ حقِ مظلوم از ظالم ــ کیفیتِ ایصالِ عوض به مستحق را ذکر نمود که خداوند چگونه عوض را به مظلوم می‌رساند. در اینجا دو فرض مطرح گردید: نخست آنکه مستحق، بهشتی باشد و دیگر آنکه مستحق، دوزخی باشد. اکنون به تبیینِ متن می‌پردازیم:

(و اعلم) أن المستحق للعوض إما أن يكون مستحقا للجنة أو للنار فإن كان مستحقا للجنة

بدان که شخصی که مستحقِ عوض گشته است ــ که در بحثِ ما همان مظلوم است ــ یا مستحقِ بهشت است و یا مستحقِ دوزخ. چنانچه مستحقِ بهشت باشد، عوضِ او بر دو قسم است: یا عوضِ دائمی و یا عوضِ موقت.

فإن قلنا إن العوض دائم فلا بحث و إن قلنا إنه منقطع توجه الإشكال

در عوضِ دائم هیچ محذوری وجود ندارد؛ لکن در عوضِ موقت، همان اشکالی که عرض کردیم پیش می‌آید که جنابِ مصنف به دو صورت آن را مرتفع می‌سازد.

بأن يقال لو أوصل العوض إليه ثم انقطع عنه حصل له الألم بانقطاعه.

چنانچه مستحقِ بهشت باشد، اشکالی مطرح می‌گردد؛ و آن اشکال این است که اگر عوض به این شخصِ بهشتی داده شود و سپس منقطع گردد، این انقطاع مایه اَلَم و ناراحتیِ اوست، در حالی که در بهشت اَلَم و رنج راه ندارد.

و الجواب من وجهين:

پاسخ بدین اشکال از دو وجه است؛ یعنی به یکی از این دو طریق، ناراحتیِ شخصِ بهشتی مرتفع گشته و معلوم می‌شود که بهشتِ او منقطع نمی‌گردد.

وجه نخست: « الأول أنه يوصل إليه عوضه متفرقا على الأوقات بحيث لا يبين له انقطاعه فلا يحصل له الألم»؛ عوضِ آن ظلمی که بر او رفته است را به نحو توزیع شده در زمان‌ها به وی ایصال می‌نماید.

« بحيث لا يبين له انقطاعه فلا يحصل له الألم »؛ به گونه‌ای که انقطاعِ آن برای شخصِ بهشتی آشکار نگردد. و هنگامی که انقطاع آشکار نشد، اَلَم و رنجی نیز برای وی حاصل نمی‌گردد؛ این روشِ اول بود.

روش دوم این است که خداوند متعال بر این شخصِ مظلوم تفضل نماید.

بدین معنا که عوض را به وی عطا فرماید و « الثاني أن يتفضل الله تعالى عليه بعد انقطاعه بمثله دائما فلا يحصل الألم »؛ پس از اتمامِ مدتِ استحقاقِ عوض، خداوند به همان میزان به وی تفضل نماید. در این صورت نیز اَلَمی حاصل نمی‌شود، چرا که انقطاعی صورت نپذیرفته است؛ و چون انقطاعی نیست، غمی نیز نخواهد بود.

این تبیینِ مربوط به مظلومی بود که مستحقِ جنت باشد و عوضِ او موقت باشد.

«و إن کان المظلومُ مستحقاً للعقابِ»؛ و اگر مظلومِ مستحقِ عوض، دوزخی باشد، «جعلَ اللهُ تعالى عوضَه جزءاً من عقابِه»؛ خداوند عوضِ او را بخشی از عقابش قرار می‌دهد.

بدین معنا که بخشی از عذابِ او را اسقاط می‌نماید؛ «بمعنى أنَّه یسقِطُ من عقابِ هذا المظلومِ بإزاءِ ما یستحقُّه من الأعواضِ». خداوند از عقابِ این مظلوم به میزانِ عوضی که مستحق شده است، کسر می‌نماید.

ممکن است بپرسید چرا به جای اعطای نعمت، از عذابش می‌کاهد؟

پاسخ این است که برای او تفاوتی نمی‌کند؛ اسقاطِ عذاب خود برای او نعمت محسوب می‌شود. خواه خداوند نعمتی در اختیارش گذارد ــ مثلاً نسیمِ خنکی بفرستد ــ و خواه از عذابش بکاهد، در هر دو صورت نتیجه برای او یکسان است. نتیجه برای او یکسان است و این شخص طالبِ آن است؛ یعنی به قدری در آنجا گرفتار است که چنانچه اندکی از عذابِ او کاسته شود، مسرور می‌گردد. او در قبالِ آن ظلمی که بر وی رفته و حقی که از او سلب گشته است، از تقلیلِ عذاب به همان میزان استقبال می‌نماید که از دریافتِ نعمتی مستقل.

«إذ لا فرقَ فی العقلِ»؛ یعنی در حکمِ عقل تفاوتی نیست میانِ اینکه خداوند نفعی را به شخصی واصل نماید و یا ضرری را از او دفع کند؛ هر دو وجه نیکوست و تفاوتی میانِ آن‌ها نیست.

چرا که بیان کردیم عوض به حدی است که مستحق آن را برمی‌گزیند. او حاضر است اَلَمی بر وی وارد گردد تا در قبالِ آن، عوض نصیبش شود؛ پس در تمامی موارد، عوض به میزانی است که مستحق آن را «ایثار» [انتخاب] می‌نماید. یعنی این عوض را برمی‌گزیند و حاضر است رنج را تحمل نماید تا در مقابل، آن عوض را دریافت کند.

بنابراین در مقامِ انتخاب تفاوتی نمی‌کند؛ خواه به او نعمت عطا کنی و خواه از ضررش بکاهی، در هر دو صورت او آن را برمی‌گزیند. عقل حکم می‌کند که فرقی میانِ ایصالِ نفع و دفعِ ضرر نیست؛ و بنده بیان کردم که در مقامِ انتخاب، هر دو وجه برای شخص یکسان است تا در برابرِ اَلَم، یکی را برگزیند.

«فإذا خفَّ عقابُه»؛ حال سخن در این است که وقتی عقابِ او تخفیف یافت و سپس این تخفیف منقضی گشت، او اندوهگین می‌شود؛ اما این تخفیف چگونه بایستی باشد؟چنانچه عقابِ او تخفیف یابد ولیکن آلام و عذاب‌های باقی‌مانده به قدری کثیر باشد که وی متوجهِ این تخفیف نگردد؛ این روشِ اول است. یعنی عذاب به قدری سنگین است که فرد اصلاً متوجهِ آن مقدارِ اندکِ کاسته شده نمی‌شود؛ خداوند تخفیف می‌دهد ولیکن او درک نمی‌کند.

روش دوم همان توزیع و پخشِ تخفیف در زمان‌هاست؛ به گونه‌ای که در هر زمان، تخفیفِ بسیار ناچیزی حاصل شود که قابلِ احساس نباشد. بدین ترتیب، این شخصِ دوزخی با تخفیفِ عذاب، شادمان نمی‌گردد.

«و کانت آلامُه عظیمةً»؛ عذابی که فعلاً بر او وارد می‌شود و هنوز تخفیف نیافته است، بایستی عذابی عظیم باشد.

او می‌داند که آلامِ وی پس از اسقاطِ آن مقدار از عقاب ــ یعنی پس از آنکه عوض حاصل شد و مدتِ تخفیف به پایان رسید ــ شدیدتر خواهد شد. به عنوان مثال، اکنون حرارت دویست و نود و نه درجه است؛ او آگاه است که لحظاتی بعد به سیصد درجه بازخواهد گشت. پس آن میزان از عذابی که کسر شده بود، دوباره بازمی‌گردد؛ او این را می‌داند و به همین سبب غصه می‌خورد.

پیش از بازگشتِ عذاب، دلهره دارد و پس از بازگشتِ آن، غصه‌ی انقطاعِ راحتی را.

**پرسش شاگرد:** اگر خداوند به جای تخفیفِ اندک، راحتیِ بزرگی بدهد و سپس آن را سلب کند، عذابِ فرد بیشتر نخواهد بود؟

**پاسخ استاد:** چنانچه خداوند به عنوانِ مثال آتشِ سیصد درجه را به پانزده درجه تقلیل دهد و ناگهان دوباره به سیصد درجه بازگرداند، رنجِ فرد مضاعف می‌گردد. شما می‌فرمایید به این مناسبت شایسته است بگوییم چون انقطاعِ عوض و انقطاعِ راحتی مایه ناراحتی است، پس به گونه‌ای عمل شود که این غصه مشهودتر گردد. یعنی ابتدا عوضِ سنگینی یک‌جا به او داده شود تا خوشحال گردد و سپس ناگهان از او بازستانند تا شدیداً در غم فرو رود.

بله، این وجه از آن جهت که مایه افزایشِ غم [عذاب] است نیکوست، ولیکن از آن جهت که در ابتدا نعمتی بزرگ به وی داده شده و او را خوشحال نموده، با شأنِ دوزخ سازگار نیست. اشکال در این نیست که انقطاعِ بعدی او را ناراحت می‌کند؛ آن ناراحتیِ بعدی خود نوعی عذاب است.

سخن در این است که آن راحتیِ قبلی نباید او را خوشحال نماید؛ لذا می‌گوییم بایستی آن را به گونه‌ای توجیه و تدبیر نمود که فرد متوجه نشود.

فإذا خفف عقابه و كانت آلامه عظيمة علم أن آلامه بعد إسقاط ذلك القدر من العقاب أشد

بله، چنانچه آلامِ او عظیم باشد و تخفیف صورت گیرد، او می‌داند که پس از برداشتنِ این مقدارِ ناچیز، آلامِ شدید بازخواهد گشت؛ لذا همواره نگران و غصه‌دار است.

« و لا يظهر له أنه كان في راحة »؛ ولیکن در آن زمانی که راحتی بر او عارض می‌گردد ــ یعنی مقداری از عذاب کاسته می‌شود ــ نباید مایه لِذّت گردد. می‌فرماید که این راحتی نباید برای او ظاهر گردد تا در لِذّت قرار گیرد؛ چرا که اگر برایش آشکار شود، خوش می‌گذراند.

پاسخ دوم این است که خداوند آن مقدارِ کسر شده از عذاب را توزیع می‌نماید؛ به نحوی که در هر لحظه، تنها مقدارِ قلیلی از عذاب کاسته شود. در نتیجه، این شخص متوجهِ آن مقدارِ قلیلِ راحتی نمی‌گردد. ممکن است سؤال کنید که تفاوتِ این پاسخ با پاسخِ قبلی چیست؟ بنده اشاره نمودم.

پاسخِ نخست می‌گوید عقابِ باقی‌مانده به قدری سنگین است که فرد متوجهِ آن مقدارِ کمِ کسر شده نمی‌شود؛ در اینجا سخن از توزیعِ آن مقدارِ کم نیست، بلکه سخن از شدتِ عذابِ باقی‌مانده است.

ولیکن در تبیینِ دوم می‌گوییم آن مقدارِ کسر شده را توزیع می‌کنیم؛ پس این دو مطلب را یکی نپندارید. در اولی، علتِ عدمِ درک، شدتِ آلام است؛ و در دومی، علت، توزیعِ راحتی بر زمان‌های متعدد است.

سوال:

پاسخ: بله، در هر صورت، گاهی میزانِ عوض کمتر است؛ لذا آلامِ شدید مانع از آن می‌گردد که فرد متوجهِ تقلیلِ عذابِ خویش شود.

سوال:

پاسخ: خیر، آلامِ او در غایتِ عظمت است.

گاهی بیان می‌شود که این عظمتِ آلام موجب می‌گردد که عوض محسوس نباشد، و گاهی گفته می‌شود که توزیع و پخش نمودنِ عوض باعثِ عدمِ احساسِ آن می‌گردد. ما دو روش داریم تا شخصِ معذب این عوض را حس نکند؛ چرا که اگر عوض را حس نماید، در راحتی قرار می‌گیرد و دوزخی نباید واجدِ راحتی باشد.

أو نقول إنه تعالى ينقص من آلامه ما يستحقه من أعواضه متفرقا على الأوقات

آن احتمالِ دوم این است که باری‌تعالی از آلامِ این شخص به مقداری که مستحقِ اعواض است، می‌کاهد.

یعنی آن میزان از عوضِ اَلَم را که خداوند از او [کلمه نامشخص]، به وی عطا می‌فرماید.

بحيث لا يظهر له الخفة من قبل.

مقداری از راحتی را که خداوند اراده دارد به عنوانِ عوض بپردازد، از عذابِ او کسر می‌کند. هنگامی که راحتی ایصال می‌شود، از عذاب کاسته می‌گردد. خداوند آن مقدارِ کسر شده را بر زمان‌ها توزیع می‌نماید تا «خِفّت» (سبکیِ عذاب) برای او ظاهر نگردد. مقصود از خفت، همان تخفیفی است که پیش‌تر داده شده بود؛ نباید برای او آشکار شود تا متوجه نشود که هم‌اکنون در حالِ تخفیف است.

ملاحظه فرمودید که مصنف برای اهلِ نار نیز تجویز نمود که به جای ایصالِ نفع، ضرری از آنان کاسته شود.

تفاوتی میانِ ایصالِ نفع و دفعِ ضرر نیست. ولیکن آن میزان از ضرر که کاسته شده است، در قبالِ آن حجم از ضرری که هم‌اکنون وارد می‌شود، به قدری ناچیز است که به چشم نمی‌آید؛ و یا چنان‌که گفتیم، در زمان توزیع و تقسیط می‌گردد. در هر صورت، آن مقدار از عذاب که کسر شده است، موجبِ [کلمه نامشخص] نمی‌گردد و لذا فرد مسرور نمی‌شود.

ممکن است اشکال نمایید که چگونه این نعمت را حس نمی‌کند، در حالی که انقطاعِ آن را حس خواهد کرد؟ اگر نعمت به قدری ضعیف باشد که در زمانِ وجود حس نشود، بایستی در زمانِ انقطاع نیز حس نگردد. مصنف بدین مطلب تصریح ننموده‌اند.

ظاهراً پاسخ این است که خداوندی که به سببِ ضعفِ تخفیف، اذنِ احساسِ آن را نداده است، اذن می‌دهد که انقطاعِ آن حس گردد. تمامی امور در یدِ قدرتِ الهی است. خداوند گاهی اذن می‌دهد که امری ضعیف را حس نماییم، در حالی که امری قوی را از دست می‌دهیم. در اینجا نیز آن رحمتِ ضعیف را در زمانِ دریافتِ عوض حس نمی‌کند، ولیکن در زمانِ قطع، خداوند اذنِ احساس می‌دهد و فرد غصه‌دار می‌گردد.

پس هیچ مانعی ندارد که خداوند عذاب را تقسیط نماید و فرد در زمانِ تخفیف حس نکند، ولیکن در زمانِ انقضا متوجه شود.

سوال:

پاسخ: پیش‌تر بیان کردیم که آلامِ او پس از اسقاطِ آن مقدار از عقاب، شدیدتر خواهد بود. او آگاه است که وقتی آن مقدار از نقص که خداوند ایجاد نموده بود مرتفع گردد و عذابِ کامل بازگردد، آلامِ او از وضعیتِ کنونی شدیدتر می‌شود. پس ما نسبت به آینده می‌گوییم که فرد متوجهِ قطعِ تخفیف می‌گردد.

چرا در حینِ عذاب متوجهِ تخفیف نباشد؟ اگر در عذاب متوجهِ تخفیف نیست، در زمانِ انقطاع نیز نباید متوجهِ انقطاع باشد.

پاسخ دادیم که چرا، ممکن است چنین باشد.

سوال:

پاسخ: این دو کلام با یکدیگر سازگار به نظر نمی‌رسند. بنده نیز همین مطلب را بیان می‌کنم که این دو سخن با هم تلائم ندارند. از یک سو می‌گویید در زمانِ تخفیف درکی ندارد، و از سوی دیگر می‌گویید در زمانِ انقطاع درک می‌کند.

کلامِ مصنف می‌گوید در موقعِ تخفیف نیز نمی فهمد.

اینکه می‌گوید آلامِ او پس از بازگشت شدیدتر است، یعنی در زمانِ تخفیف نیز می فهمد. شما می‌گویید در زمانِ تخفیف نمی‌فهمد ولیکن بعداً می‌فهمد. در جوابِ دوم می‌گوییم در زمانِ تخفیف درکی ندارد. این کلام است؛ چرا که می‌گوید پس از برطرف شدنِ تخفیف، آلام بازمی‌گردد.

اکنون می‌گوید تخفیف به قدری اندک باشد که نفهمد.

خودِ جمله‌ی «آلام در اثباتِ قوام» نشان می‌دهد که اکنون که تخفیف دارد می‌فهمد، و بعداً نیز که تخفیف زایل می‌شود می‌فهمد.

ما می‌گوییم اکنون که تخفیف دارد نباید بفهمیم، ولیکن وقتی تخفیف ظاهر می‌شود می‌فهمد؛ پس معلوم می‌گردد در وقتِ تخفیف نیز می فهمد. می‌خواهم بگویم شما از عبارتِ نامناسبی بهره می‌برید. بنده می‌گویم آن زمانی که قطع می‌شود [چه رخ می‌دهد]؟ در آن لحظه می‌فهمد.در آن لحظه، حالِ تخفیف را درمی‌یابد. بایستی در حالِ تخفیف بفهمد تا بتواند حالِ قطع را درک کند.

اشکال اینجاست که اگر حالِ تخفیف را درک نمی‌کند، چگونه حالِ قطع را درک می‌نماید؟ اگر حالِ قطع را می‌فهمد، معلوم است که حالِ تخفیف را نیز می‌فهمیده است. در حالی که ما اراده داریم بگوییم حالِ تخفیف را [درک نمی‌کند]. ما درک نمی‌کنیم؛ این مسئله را چگونه باید حل نمود؟ بایستی چنین تبیین کرد که در حالِ تخفیف، ادراکی ندارد ولیکن در لحظه‌ی قطع، آن را درمی‌یابد؛ خداوند بدین نحو عمل می‌نماید. در غیر این صورت، همان‌گونه که شما به درستی می‌فرمایید، عبارتِ مرحوم علامه دلالت بر این دارد که وقتی می‌گوید در حالِ قطع اندوهگین می‌شود، کاشف از آن است که در حالِ تخفیف نیز متوجهِ آن بوده است.

سوال:

پاسخ: یعنی در حالِ تخفیف درمی‌یافته که عذاب اندک است و در حالِ قطع نیز متوجهِ فزونیِ آن می‌شده است؛ در هر دو حال ادراک داشته است، ولیکن ما اراده داریم بگوییم که چنین نیست. مقصود این نیست که در حالِ قطع نمی‌فهمد، بلکه شما معتقدید عبارت نشان‌دهنده‌ی ادراک در هر دو حال است؛ بنده نیز بیان می‌کنم که آری، ظاهرِ عبارت چنین است.

بنده در صددِ بیانِ این مطلب هستم که در یک حال ادراک ندارد و در حالِ دیگر واجدِ ادراک است؛ این نکته را بایستی اصلاح نمود. خداوند در آن زمانی که فرد درکی ندارد، اذنِ فهمِ آن تقلیل را نمی‌دهد، و در آن زمانی که درک می‌کند، خداوند اذنِ فهم به او عطا می‌فرماید؛ و منافاتی ندارد که کسی در زمانِ این تخفیف، متوجهِ آن نگردد. این لحظه‌ای است که حالِ پس از آن، عذابِ جدیدی محسوب می‌شود و ادراکِ قبلی دیگر سودی برای او نخواهد داشت. بله، چنانچه در زمانِ قطع، عذاب شدید گردد و آن‌گاه تازه متوجه شود که پیش از این تخفیف برقرار بوده است، این آگاهی برای او سودی ندارد. اکنون متوجه می‌شود که عذاب خفیف بوده است، در حالی که در حینِ تخفیف متوجه نبود تا شادمانی کند؛ اکنون که می‌فهمد خفیف بوده، تازه غصه می‌خورد که چرا قدرِ آن را ندانسته است.

 

مبحثِ آتی پیرامونِ این است که آیا عوض بایستی دائمی باشد یا می‌تواند منقطع گردد؟

همان مطلبی که در بدایتِ این بحث بدان اشاره نمودیم که در صورتِ دوام یا انقطاع، حکم چه خواهد بود. چنانچه کسی قائل به دوام باشد، تمامی اعواض دائمی خواهند بود؛ و اگر کسی قائل به انقطاع باشد، بایستی بررسی کرد که زمانِ انقطاع چه وقت است. موردِ حاتمِ طایی که راحتی را حس می‌کند، منافاتی با توضیحاتی که ارائه دادیم ندارد. درباره‌ی او گفته‌اند که در [کلمه نامشخص] قرار گرفته است؛ یا به وی ابزاری داده‌اند که آتش را از خود دور کند و یا او را در غرفه‌ای نشانده‌اند.

در نهایت، راحتیِ خاصی در دوزخ به او عطا شده و او نیز آن را حس می‌کند؛ این امر با مباحثِ کنونیِ ما تعارضی ندارد. چرا که ما بیان کردیم شخصِ معذب راحتی را حس نمی‌کند؛ ولیکن توجه داشته باشید که بحثِ ما در خصوصِ عوضی است که در قبالِ ظلم به مظلوم داده می‌شود.

سوال:

پاسخ: آنچه در موردِ حاتمِ طایی مطرح است، پاداشی است که در برابرِ یک صفتِ حَسنه عطا می‌گردد؛ صفتِ حَسنه امری است که در قیامت در برابرِ آن نعمت قرار دارد. و چنانچه در برابرِ این صفتِ حَسنه نعمتی عطا شود، آن را نعمت می‌خوانند و نه «عوض»؛ این نعمتی است که خداوند عطا می‌فرماید. آن هم در قبالِ صفتِ نیکویی است که داراست؛ چرا که در برابرِ هر حُسنی، تناسبی با بهشت وجود دارد و در برابرِ هر قُبحی، تناسبی با دوزخ.

این پاداش به سببِ حُسنِ او بوده و از آن حیث، فعلش بهشتی است؛ ولیکن او به دلیلِ شرک از ورود به بهشت محروم است، لذا به وی اجازه می‌دهند که از ثمره‌ی آن حُسن بهره‌مند گردد.

و این حُسن به گونه‌ای است که محسوس باقی می‌ماند؛ علتش نیز آن است که این شخص در وضعیتِ قرار دارد؛ به سببِ شرک مستحقِ دوزخ و به سببِ فعلِ حَسنه مستحقِ بهشت است.

یا آنکه مستحقِ آن غرفه است؛ چرا که هر دو استحقاق را به وی نشان می‌دهند؛ به هر روی، در دوزخ واجدِ راحتی گشت و آن میزان از عذابی که بایستی تحمل می‌کرد، به راحتی مبدل شد.

سوال:

پاسخ: در نهایت، آتش و آلام وجود دارد و مایه ناراحتی است؛ ولیکن آن مقداری که بایستی عذاب می‌بود، در برابرِ آن میزان از راحتی، سهل می‌گردد.

سوال:

پاسخ: بله، دوزخ واجدِ طبقاتِ گوناگون است؛ در برخی مراتب هیچ تخفیفی نیست و در برخی دیگر، ذاتاً تخفیف برقرار است. هر چه بالاتر رود، سیاه‌تر می‌گردد؛ این‌ها مربوط به درجاتِ خودِ جهنم است. ولیکن حکم به وجودِ راحتی در موضعی که در برابرِ فضیلت باشد، فاقدِ اشکال است.

بدین صورت بایستی تبیین نمود؛ ان‌شاءالله برای جلسه‌ی [آینده].

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص335.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص336.