درس کشف المراد- استاد محمدحسین حشمت پور

90/02/04

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: مقصد دوم/جواهر و اعراض/فصل اول/ادامه مساله ششم /کلام مصنف و تبیین جایگاه نقطه در نظریه خَصم

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

کلام مصنف و تبیین جایگاه نقطه در نظریه خَصم

صفحه ۱۴۵، سطر ۲۰.

قال: و النقطة عرض قائم بالمنقسم باعتبار التناهي.[1]

بحث «جزء لایتجزا» را پیش رو داشتیم. گفتیم که ما منکر این جزء هستیم و بعضی‌ها مدعیِ آن هستند. نظر خودمان را مستدل کردیم؛ یعنی جزء لایتجزا را باطل ساختیم. حالا می‌خواهیم دلایلی را که «خَصم» (طرف مقابل) اقامه کرده است، بیاوریم.

خَصم، یعنی کسی که قائل به وجود جزء لایتجزا است، دلایلی دارد که الان می‌خواهیم دلیل اولش را بخوانیم.

در دلیل اول این‌چنین می‌گوید: نقطه در خارج موجود است، زیرا که پایانِ خط است و خط در خارج هست، پس پایانش هم در خارج هست. بنابراین، نقطه در خارج موجود است و امری‌ست غیرمنقسم.

     اگر نقطه «جوهر» باشد، همان جزء لایتجزا است؛ چون جزء لایتجزا جوهری‌ست که تجزیه نمی‌شود. در این فرض هم، نقطه شد جوهری که تجزیه نمی‌شود، پس جزء لایتجزا داریم چون نقطه داریم.

     اما اگر نقطه را «عرض» بگیریم، دیگر نمی‌توانیم بگوییم جزء لایتجزا داریم؛ زیرا که جزء لایتجزا عرض نیست، جزء لایتجزا جوهر است؛ اگر باشد، جوهر است. پس باید بگوییم که عرضی داریم لایتجزا و این برای ما کافی نیست.

می‌فرماید در این صورت می‌رویم سراغ «محلِ» این نقطه؛ چون نقطه اگر عرض باشد، مثل هر عرض دیگر محل دارد. آن‌وقت محلش را ملاحظه می‌کنیم. اگر محلش قسمت بشود، لازم می‌آید که نقطه هم قسمت بشود؛ چون آن بخش از نقطه که در این قسمت از محل است، با بخش دیگر از نقطه که در قسمت دیگر محل است، فرق می‌کند. وقتی محل‌ها پخش هستند، «حالّ‌ها» (آنچه حلول کرده) نیز فرق می‌کنند. آن‌وقت لازم می‌آید نقطه قسمت بشود، در حالی که نقطه قسمت نمی‌شود؛ پس باید محل هم قسمت نشود.

استدلال خَصم بر امتناع انقسام محل و اثبات جزء لایتجزا

محلِ نقطه جوهر است و الان معلوم شد قسمت نمی‌شود؛ پس جوهری پیدا کردیم که قسمت نمی‌شود. توجه کردید؟ کلِ دلیل این بود. دلیل اول می‌گوید نقطه موجود است چون خط موجود است - دارم تکرار می‌کنم - دلیل اول می‌گوید نقطه موجود است چون خط موجود است، در خارج‌ها، در خارج موجود است. بعد می‌گوید نقطه «لایتنقسم» (تقسیم‌ناپذیر) است و همه‌ هم قبول دارند نقطه لایتنقسم است. پس یک لایتنقسمی در خارج موجود است؛ تا اینجا نتیجه گرفت که یک لایتنقسمی در خارج موجود است. بعد سؤال می‌کند: این لایتنقسم جوهر است یا عرض؟ می‌گوید اگر جوهر باشد که ثابت شد یک جوهر لایتنقسمی در خارج داریم و این همان جزء لایتجزا است؛ دیگر دلیل لازم نیست ادامه داده بشود.

ولی اگر نقطه عرض باشد، درست است که خودش جزء لایتجزا نمی‌شود ولی محل دارد. هر عرضی محل دارد، نقطه هم محل دارد؛ محلش هم جوهر است. چون اگر محلش جوهر نباشد، بالاخره باید منتهی به جوهر بشود. محلِ نقطه، خط است؛ محل خط، سطح است؛ محل سطح، حجم است؛ محل حجم هم جسم طبیعی است؛ جسم طبیعی هم جوهری است؛ پس بالاخره منتهی به جوهر شد. حالا این نقطه یا مستقیم روی جوهر وارد می‌شود، یا همان‌طور که گفتیم منتهی به جوهر می‌شود؛ علی‌أی‌حال محل دارد، محلش هم جوهر است. چون نقطه تقسیم نمی‌شود، محلش هم نباید تقسیم بشود؛ وگرنه اگر محلش تقسیم شد، خودِ نقطه هم به تبع تقسیم می‌شود؛ و چون نقطه قابل قسمت نیست، پس محل هم تقسیم نمی‌شود. بنابراین، محل، یک جوهری است که تقسیم نمی‌شود؛ پس جزء لایتجزا را پیدا کردیم. این استدلالِ خَصم بود، تا به جواب برسیم.

تبیین تمایز میان «تناهی» و «انقسام» در پاسخ به استدلال اول

صفحه ۱۴۵ هستیم.

قال: «والنکتة عرض قائم بالمنقسم باعتبار التناهی.»

این جوابِ آن دلیل خَصم است؛ و من جواب را هنوز نگفتم، بنابراین متنِ مصنف را الان نمی‌توانم بیان کنم. بعد از اینکه جواب را توضیح دادم، متن مصنف را هم بیان می‌کنم ان‌شاءالله.

اقول: «هذا جواب عن حجة من اثبت الجزء.»

جواب از دلیل کسی است که اثبات کرده جزء لایتجزا را. آن کسی که جزء لایتجزا را اثبات کرده، دلیلی اقامه کرده که ما الان می‌خواهیم به دلیلِ او بپردازیم؛ و تقریرها - یعنی تقریر این حجت، نه تقریر جواب، بلکه تقریر حجت - این است که نقطه موجود است در خارج. مراد از موجود، یعنی موجود در خارج است.

«أن النقطة موجودة لأنها نهاية الخط»؛

چون نقطه نهایتِ خط است و خط در خارج موجود است، پس نهایتش هم در خارج موجود است. خب، پس نقطه در خارج موجود است، این یک؛ غیرقابل تجزیه است، این دو. حالا می‌گوییم: «فان کانت جوهراً»، اگر این نقطه جوهر باشد، «فهو المطلوب». مطلوب ما ثابت شده، چون جوهری پیدا کردیم که قابل تجزیه نیست.

«و ان کانت عرضاً»،

اما اگر این نقطه عرض باشد، پس محلش - چون هر عرضی محل دارد - لذا ایشون می‌فرماید «فمحلها»؛ یعنی محل این نقطه اگر منقسم شود،

«انقسمت» خودِ نقطه. در حالی که فرض کردیم نقطه تقسیم نمی‌شود، پس محل را هم نباید تقسیم کنیم. چرا اگر محل تقسیم شد، این نقطه‌ هم که «حالّ» است تقسیم می‌شود؟

زیرا: «لان الحال فی احد الجزئین مغایر للحال فی الاخر».[2]

آنی که حلول می‌کند در یک جزء - کبرای کلیه - آنی که حلول می‌کند در یک جزء، با آنی که حلول می‌کند در جزء دیگر فرق دارد. این کبرای کلیه است. در «مانحن فیه»، آن بخشی از نقطه که حلول می‌کند در این بخش از جسم، مغایر است با آن بخش دیگر از نقطه که حلول می‌کند در بخش دیگرِ جسم. خب، پس نقطه‌ای که حلول کرد در دو بخش این جسم، مغایر شد؛ مغایر شد یعنی تقسیم شد. نقطه به وحدتش باقی نماند، تقسیم شد.

رد سرایت انقسامِ محل به حالّ و ابطال نظریه خَصم

«و ان کانت عرضاً» گفته شد که «فمحلها»، یعنی اگر نقطه عرض باشد، محل این نقطه اگر قسمت شود، «انقسمت» خودِ نقطه.

زیرا چیزی که - «لان الحال» - یعنی چیزی که حلول کرده در «احد الجزئین»، یعنی در یکی از دو جزء از آن محل، «مغایر للحال فی الاخر»، مغایر با حال در آن جزء دیگر است؛ که محل، دو جزء پیدا کرده، در یک جزئش قسمتی از نقطه آمده و در قسمت دیگر، قسمتی دیگر از نقطه آمده است. خب، این دو تا قسمت از نقطه که آمده‌اند در دو تا محل، با هم مغایرند؛ پس معلوم می‌شود نقطه قسمت شده است. محل را قسمت کردیم، معلوم شد نقطه هم قسمت شد؛ «و ان لم ینقسم»، اما اگر محل قسمت نشد، محذوری پیش نمی‌آید، بلکه فقط مطلوب ما که جزء لایتجزا است ثابت می‌شود. خب، خَصم این را گفته که توجه کردید به مطلبش.

سوال: شما می‌فرمایید که در این برهانی که خَصم بر جزء لایتجزا اقامه کرد، گفت اگر نقطه جوهر باشد، جزء لایتجزا داریم. اگر عرض باشد، نگفت جزء لایتجزا داریم؛ محلِ آن نقطه را ملاحظه کرد و گفت چون محل جوهری‌ست که قسمت نمی‌شود، پس باز جزء لایتجزا داریم. علی‌أی‌حال معلوم می‌شود از این رفتاری که این مستدل دارد، معلوم می‌شود که جزء لایتجزا باید جوهر باشد. شما سؤال می‌کنید چرا باید جوهر باشد؟ چرا عرض نمی‌تواند جزء لایتجزا باشد؟

پاسخ: جوابتان این است؛ این‌ها اصلاً به طور کلی درباره عرض بحث چندانی ندارند. اگرچه گفته می‌شود که زمان مرکب از «آنات» هست؛ کسانی که قائل به جزء لایتجزا هستند می‌گویند زمان مرکب از آنات است. همچنین حرکت، مرکب از اجزاء لایتجزا است. حرکت که جوهر نیست، زمان جوهر نیست، پس اجزاء لایتجزا را در غیرِ جوهر هم دارند جاری می‌کنند. ولی همان‌جایی هم که می‌گویند زمان مرکب از آنات است یا می‌گویند حرکت مرکب از اجزاء لایتجزا است، می‌گویند پس مسافت هم که جوهر است مرکب از اجزاء لایتجزا است، بنابراین ثابت شد که جزء لایتجزا داریم.

استدلال دوم خَصم: تحلیل تدریجی بودن حرکت و وجودِ «حال»

یعنی با اینکه در عرض، جزء لایتجزا را درست می‌کنند، آخرِ سر منتهی‌اش می‌کنند به جوهر، تا آن جزء لایتجزایی که می‌خواهد اثبات بشود، در جوهر اثبات بشود. همچنین من قبلاً گفته بودم که متکلمین به اجزاء لایتجزا، «جواهر فرده» می‌گویند. پس معلوم می‌شود جزء لایتجزا را جوهر می‌دانند، به آن می‌گویند جواهر فرده؛ یعنی جواهری که جداست از جواهرِ دیگر. جواهری که از هم جدا هستند، نه اینکه با هم متصل باشند و شیء واحدی را تشکیل بدهند. پس همه بحث‌ها در جوهر است و جزء لایتجزا را می‌خواهند در جوهر درست کنند.

سوال: علتش چیست؟

پاسخ: علتش این است که جزء لایتجزا اگر بخواهد مستقل باشد، نمی‌تواند عرض باشد. ما اگر جزء لایتجزا داریم، باید جزء لایتجزای واحد هم داشته باشیم که متصل به چیزی نباشد. البته اجزاء لایتجزا متصلند، به همدیگر متصلند، یک خط را درست می‌کنند، سطح را درست می‌کنند، جسم را درست می‌کنند. اما حالا اگر کسی بگوید ما جزء لایتجزا در خارج داریم، باید تصویر کند یک دانه جزء لایتجزا را؛ و آن یک دانه جزء لایتجزا حتماً باید جوهر باشد که بتواند روی پای خودش بایستد. درسته که جزء لایتجزا در عرض هم ممکن است، در جوهر هم ممکن است، ولی عرض در واقع محلش باید تجزیه نشود تا خودش تجزیه نشود. بنابراین آخرِ سر بحث به جوهر برمی‌گردد، بحث به جوهر منتهی می‌شود. به همین جهت است که جزء لایتجزا در جوهر مطرح می‌شود.

اگر هم در عرض مطرحش کنند، آخرِ سر ارجاعش می‌دهند به جوهر؛ به‌خاطر اینکه عرض خودبه‌خود که نمی‌تواند در جهان موجود باشد، در خارج موجود باشد؛ باید متکی بر جوهر موجود باشد. خب حالا اگر عرضی تقسیم نشد، آن جوهری که این عرض به آن متکی است تقسیم نمی‌شود. پس اینکه شما می‌بینید در این مباحث، یعنی در بحث جزء لایتجزا، به جوهریت توجه می‌شود سببش این است. ولی این هم که متوجه شدید، درست متوجه شدید؛ بحث در واقع در جوهری است که لایتجزا باشد، بحث در عرضی نیست که لایتجزا باشد، اگرچه گاهی هم در عرض جزء لایتجزا را قائل می‌شویم ولی عرض کردم چون عرض متکی به جوهر است، در واقع آن جزء لایتجزایی که در عرض داریم باز به جوهر برمی‌گردد. خب، اشکال را یا دلیل را بر جزء لایتجزا گفتیم، حالا می‌خواهیم جواب بدهیم.

پاسخ به استدلال حرکت: نفی وجودِ «حالِ» تدریجی در خارج

در استدلال، مستدل گفت نقطه را داریم، این نقطه یا جوهر است یا عرض است. اگر جوهر باشد مطلوب ما ثابت است؛ و اگر عرض باشد به محلش توجه می‌کنیم و بیان می‌کنیم که همان‌طور که نقطه قسمت نمی‌شود محلش هم قسمت نمی‌شود؛ و محل چون جوهر است اگر قسمت نشد جزء لایتجزا درست می‌شود. بعد دلیل بر اینکه محل تقسیم نمی‌شود این بود که اگر محل بخواهد تقسیم بشود لازمه‌اش این است که نقطه هم تقسیم بشود؛ و چون نقطه تقسیم نمی‌شود پس محل هم تقسیم نمی‌شود. یعنی انقسامِ محل را این مستدل باعثِ انقسامِ حالّ دید. گفت چون محل قسمت می‌شود پس حالّ هم باید قسمت بشود؛ دلیل این‌طوری گفت دیگر.

گفت اگر نقطه عرض باشد، محلش باید قسمت نشود و اگر محلش قسمت نشد جزء لایتجزا درست می‌شود. می‌گوییم چرا محلش باید قسمت نشود؟ این قسمت مهم است. چرا محل باید قسمت نشود؟ می‌گوید چون اگر محل قسمت شود حالّ هم قسمت می‌شود. پس انقسامِ محل را مستلزمِ انقسامِ حالّ دید. این نکته برای ما مهم است، می‌خواهیم جواب را از همین‌جا شروع کنیم. ما به او در جواب می‌گوییم نقطه جوهر نیست، بلکه عرض است؛ و عرضی‌ست که محل دارد مثل بقیه اعراض. اما اگر محلش تقسیم بشود، خودش تقسیم نمی‌شود. او گفت اگر محل تقسیم بشود باید خودش تقسیم بشود. ما جواب می‌دهیم محلِ نقطه تقسیم می‌شود ولی خودِ نقطه تقسیم نمی‌شود. پس جواب را توجه کردید: اولاً قبول می‌کنیم که نقطه عرض است. ثانیاً می‌گوییم گفتید اگر نقطه عرض باشد محلش باید تقسیم نشود، زیرا اگر محلش تقسیم شد خودش تقسیم می‌شود. ما جواب می‌دهیم محلش می‌تواند تقسیم بشود، در حالی که خودش تقسیم نمی‌شود. اگر محلش تقسیم شد، پس جزء لایتجزا نداریم، چون محلِ نقطه تقسیم شد و جزء لایتجزا نشد. اما چگونه محلِ نقطه تقسیم می‌شود در حالی که خودِ نقطه تقسیم نمی‌شود؟ این را می‌خواهم توضیح بدهم.

توضیح مطلب این است که نقطه ملحق می‌شود به خط، و پایانِ خط است. اما به چه اعتبار در خط پدید می‌آید؟ به چه اعتبار ملحق به خط می‌شود؟ به چه اعتبار در خط وجود می‌گیرد؟ آیا به اعتبار اینکه خط قسمت می‌شود دارای نقطه است، یا به‌خاطر اینکه خط منتهی شده دارای نقطه است؟

اگر خطی نامتناهی باشد، در آن نقطه پیدا نمی‌کنید، با اینکه خط قسمت می‌شود. پس معلوم می‌شود عامل پیدایش نقطه در خط، انقسامِ خط نیست. خط قابلیت انقسام دارد؛ اگر نامتناهی باشد نقطه در آن پیدا نمی‌شود. نقطه انتهای خط است؛ پس باید خط را متناهی‌اش کنید تا نقطه پیدا بشود.

بنابراین، انقسام عامل پیدایش نقطه نیست، «تناهیِ خط» عامل پیدایش نقطه است. پس می‌توان گفت که نقطه عارض بر خط می‌شود از این حیث که خط متناهی است، نه از این حیث که خط منقسم است.

به عبارت دیگر، نقطه حلول می‌کند در این محل به اعتبار تناهیِ محل، نه به اعتبار انقسامِ محل. تا اینجا روشنه؟ حالا حرف آخر را بگوییم. به طور کبروی می‌خواهم بیان کنم، به صورت کبرا بیان کنم: اگر چیزی ملحق شد به امر منقسم و حلول کرد در امر منقسم، اگر به اعتبار انقسام حلول کرد، آن حالّ هم تقسیم می‌شود؛ اگر به اعتبار دیگر غیر از انقسام حلول کرد، حالّ تقسیم نمی‌شود. نقطه حلول کرده در خطی که منقسم است، ولی نه به اعتبار انقسامِ خط، بلکه به اعتبار تناهیِ خط. اگر به اعتبار انقسامِ خط حلول می‌کرد، انقسامِ خط باعث انقسامِ نقطه می‌شد؛ اما به‌خاطر انقسامِ خط حلول نکرده، به‌خاطر تناهیِ خط حلول کرده است.

تبیین عدم انقسام حالّ و ابطال مرحله سوم استدلال مسافت

یعنی نه چون خط منقسم است نقطه پیدا شد، بلکه چون خط متناهی است نقطه پیدا شد. پس انقسامِ خط به نقطه سرایت نمی‌کند، چون نقطه حاصلِ انقسام نیست، نقطه حاصلِ تناهی است. اگر شما در تناهی کاری می‌کردید، به نقطه سرایت می‌کرد. در انقسام اگر، اگر انقسامی درست کنید به نقطه سرایت نمی‌کند؛ چون نقطه برای خطِ منقسم نیست، برای خطِ متناهی است. پس متأثر از انقسامِ خط نمی‌شود، متأثر از تناهیِ خط می‌شود. وقتی متأثر از انقسام نشد، شما خط را تقسیم می‌کنید، حتی آن خط قسمتی که محلِ نقطه است تقسیم می‌کنید، نقطه تقسیم نمی‌شود.

پس توجه کنید؛ آنچه که حلول می‌کند در منقسم، اگر به اعتبارِ منقسم بودنِ آن منقسم حلول کرد، با انقسامِ آن منقسم این حالّ هم منقسم می‌شود؛ اما اگر به اعتبار دیگری غیر از اعتبار انقسام حلول کرد، با انقسامِ این محل آن حالّ قسمت نمی‌شود. و نقطه در خط حلول کرده نه به اعتبار انقسامِ خط، بلکه به اعتبار تناهیِ خط.

بنابراین، با انقسامِ خط تقسیم نمی‌شود. پس اگر نقطه با انقسامِ خط تقسیم نشد، می‌توانیم بگوییم نقطه عرض است، بر خط عارض می‌شود، محل که خط است منقسم می‌شود، در حالی که حالّ که نقطه است تقسیم نمی‌شود. پس حالّ را که نقطه است بدون انقسام باقی می‌گذاریم، محلش را تقسیم می‌کنیم. وقتی محل تقسیم شد دیگر جزء لایتجزا نداریم، چون داریم تقسیمش می‌کنیم. وقتی محل را تقسیم کردیم، جزء لایتجزا نداریم. پس نقطه لایتجزاست در خارج ولی عرض است، جزء لایتجزا به حساب نمی‌آید؛ معروضش تقسیم می‌شود و جزء لایتجزا نیست.

وقتی این معروض تقسیم شد، تقسیمش به عارض که همان نقطه است سرایت نمی‌کند؛ پس نقطه تقسیم نمی‌شود تا مشکل پیش بیاید، ولی محلش تقسیم می‌شود. آنی که جوهر بود تقسیم می‌شود و جزء لایتجزا نداریم. آن هم که تقسیم نمی‌شد، عرض بود. آنی که تقسیم نمی‌شد عرض بود، اونی که می‌توانست جوهر باشد، آنی که جوهر بود تقسیم می‌شد. پس ما جوهر لایتنقسم پیدا نکردیم که جزء لایتجزا باشد، بنابراین جزء لایتجزا نداریم. این جوابی است که از این استدلال می‌دهیم. « و الجواب أنها عرض قائم بالمنقسم و لا يلزم انقسامها لانقسام المحل.»

جواب این است که نقطه عرض است، قائم به منقسم است؛ و این‌طور نیست که چون محل تقسیم می‌شود، نقطه هم تقسیم بشود. با انقسامِ محل نمی‌توانیم نقطه را تقسیم کنیم.

لأن الحال في المنقسم باعتبار لحوق طبيعة أخرى به لا يلزم انقسامه بانقسام محله

زیرا چیزی که حلول می‌کند در منقسم - «الحال» - الف و لامش الف و لام موصوله است، یعنی چیزی که حلول می‌کند، «الذی یحل»، اونی که حلول می‌کند در منقسم نه به اعتبار انقسام، بلکه به اعتبارِ لحوقِ طبیعتِ دیگری به این منقسم.

و هاهنا النقطة حلت في الخط المنقسم باعتبار عروض التناهي له

چون طبیعت دیگری به این منقسم ملحق شده این نقطه به آن ملحق می‌شود؛ طبیعتی که تناهی است. چون تناهی به این خط ملحق شده، لذا نقطه پدید آمده، نه چون انقسام حاصل شده است.

نقد مرحله نهایی استدلال حرکت و تبیینِ «آن» در ذهن و خارج

پس نقطه حاصلِ انقسامِ خط نیست، حاصلِ تناهیِ خط است. وقتی انقسام به خط ملحق می‌شود نقطه درست نمی‌شود، وقتی تناهی به خط ملحق می‌شود نقطه درست می‌شود. پس این حلول - نقطه حلول می‌کند در منقسم یعنی در خط - به اعتبارِ ملحق شدنِ طبیعتِ دیگری که تناهی است به خط. چون به این محل، طبیعتِ دیگری که عبارت از تناهی است ملحق شده، نقطه درست می‌شود. پس اول یک طبیعتی که تناهی است ملحق می‌شود، بعداً نقطه عارض می‌شود.

«الحال فی المنقسم بهذا الاعتبار لایلزم انقسامه بانقسام محله».

لازم نیست که قسمت شود این حالّ به انقسامِ محلش؛ اگر آن حالّ به اعتبار انقسام بر این محل وارد می‌شد، با انقسامِ محل قسمت می‌شد، اما چون به اعتبار انقسام بر این محل وارد نشده، به اعتبار تناهی وارد شده، با انقسامِ محل منقسم نمی‌شود. پس ما محلِ نقطه را تقسیم می‌کنیم، نقطه منقسم نمی‌شود تا محذور درست بشود. محلِ نقطه هم اگر تقسیم شد جزء لایتجزا پیدا نمی‌شود؛ جزء لایتجزا نداریم.

«و هاهنا» نقطه حلول کرده در خطی که منقسم است به اعتبارِ عروضِ تناهی «له» یعنی برای خط. چون تناهی بر خط عارض شده، نقطه پیدا شده است؛ و چنین نقطه‌ای که دارد حلول می‌کند در خط به مناسبتِ تناهی نه به مناسبتِ انقسام، چنین نقطه‌ای با انقسامِ خط منقسم نمی‌شود.

پس ما محل را تقسیم می‌کنیم و جزء لایتجزا نداریم، چون تقسیم می‌شود دیگر محل. آن هم که تقسیم نمی‌شد نقطه است، آن هم که جزء لایتجزا نبود. خب این مطلب تمام شد.

مطلب بعدی:

قال: و الحركة لا وجود لها في الحال و لا يلزم نفيها مطلقا.

قائلین به جزء لایتجزا دلیل دومی هم اقامه کردند که ما الان می‌خواهیم دلیل دومشان را بخوانیم و جواب بدهیم. خواجه جواب را ذکر کرده، بدون اینکه دلیل را ذکر کرده باشد؛ ولی مرحوم علامه هم دلیل را می‌آورد، هم جواب را توضیح می‌دهد.

دلیلشان این است:

حرکت را ملاحظه می‌کنند، می‌گویند حرکت در خارج موجود است، به ضرورت؛ یعنی بالبداهه. و این حرکت از موجودات غیرقاره است، یعنی موجودِ تدریجی است، ثبات ندارد، به تدریج حاصل می‌شود. بنابراین، تقسیم می‌شود به سه قسم: ماضی و حال و مستقبل، مثل همه موجودات غیرقاره. در این صورت، «فاما ان یکون لها» - یعنی برای حرکت - «فی الحال وجود»، یا در زمان حال حرکت وجود دارد، «او لا»، یا در زمان حال حرکت وجود ندارد؛ و ثانی که در زمان حال وجود نداشته باشد باطل است. زیرا ماضی و مستقبل که معدومند، به بیانی که گفته شد؛ ماضی از بین رفته، مستقبل هم هنوز نیامده است. پس نه ماضی را داریم، نه مستقبل را داریم.

«فلو لم تکن فی الحال موجودة»، اگر حرکت در حال موجود نباشد، لازم می‌آید نفی حرکت مطلقاً. یعنی قسمتِ ماضی و قسمتِ مستقبلش که نفیه، منفیه، قسمتِ حالش را هم که شما دارید نفی می‌کنید، بنابراین لازم می‌آید که حرکت کلاً منتفی بشود؛ مطلقاً یعنی کلاً منتفی بشود، در حالی که این باطل است.

جمع‌بندی نهایی: بطلان جزء لایتجزا در حرکت و مسافت

پس حالا که باطل است، بنابراین باید گفت که «حال» موجوده. دلیل این‌طوری شد: اگر حال موجود نباشد، حرکت موجود نیست؛ چرا؟ چون ماضی‌اش که نیست، مستقبلش که نیست، حالش را هم که شما می‌گویید نیست.

پس اگر حال موجود نباشد حرکت موجود نیست؛ لکن تالی باطل است (که حرکت موجود نباشد). نتیجه می‌گیریم «فالمقدم» - یعنی موجود نبودن حال - هم باطل است؛

پس حال موجوده. این مرحله اولی که مستدل طی کرد.

مرحله دوم: «و اذا کانت موجودة فی الحال»، اگر این حرکت در حال موجوده - من می‌گفتم حالِ حرکت موجوده، عیبی ندارد آن هم درست بود. ایشان می‌گوید حرکت در زمانِ حال، یعنی قطعه کوتاهی از حرکت که در زمانِ حال است، همان حرفی که من می‌زدم با حرف ایشان یکی‌ست منتهی ایشان دقیق‌تر دارند حرف می‌زنند - «و اذا کانت هذه الحرکة موجودة فی الحال، فان کانت منقسمة»، این حرکتی که موجوده در حال است که ما اسمش را حال گذاشتیم، اگر منقسم شود، «کان احد طرفیها سابقاً علی الاخر». یکی از دو طرفِ این حرکتِ قسمت شده، قبل از دیگری است. عرض کردم وقتی قسمتس می‌کنید دو بخش پیدا می‌کند، این حال را وقتی قسمت می‌کنید دو بخش پیدا می‌کند؛ و چون امر تدریجی است یک بخشش جلوتر از بخشِ دیگر قرار می‌گیرد، سابق بر بخشِ دیگر قرار می‌گیرد. پس لازم می‌آید که یکی از دو طرفش سابق بر دیگری باشد. طرف یعنی ابتدا و انتها. یعنی یک ابتدا دارد یک انتها دارد، دو قسمش کردید دیگر؛ یک قسمش مبتداست، یک قسمش منتهی. لازم می‌آید یکی جلوتر از دیگری باشد. آن‌وقت یا آن جلوتری را ماضی می‌گیرید معدومش می‌کنید، یا آن بعدی را مستقبل می‌گیرید معدومش می‌کنید؛ علی‌أی‌حال کلِ این دو جزء نمی‌توانند موجود باشند، در حالی که شما از اول فرض کردید کلِ این حال موجوده، حالا معلوم شد بعضش موجوده؛ خلف فرض لازم آمد.

«فلایکون الحاضر» - یعنی آن قسمتِ حاضرِ حرکت که ما اسمش را حال گذاشتیم - «کله حاضراً». همه‌اش دیگر حاضر نیست، همه‌اش موجود نیست. شما همه را حاضر گرفتید، همه را حال گرفتید، الان معلوم شد قسمتی‌اش حاله قسمتی‌اش گذشته است؛ یا معلوم شد قسمتی‌اش حال است قسمتی‌اش آینده است. شما همه را موجود گرفتید، حالا معلوم شد که همه‌اش موجود نیست، بعضش موجوده بعضش موجود نیست؛ «هذا خلف»، این خلفِ فرض است.

«و ان لم تکن منقسمة»، اگر این بخش از حرکتی که در حال واقع شده قسمت نشود، خب ما یک جزئی از حرکت را پیدا کردیم که لایتجزا شد؛ و حرکت بر مسافت منطبق اس - وارد مرحله سوم داریم می‌شویم - حرکت بر مسافت منطبقه، پس آن قسمتی که این حرکت منطبق است، آن هم نباید قسمت بشود؛ زیرا اگر آن قسمت از مسافت قسمت بشود، لازمه‌اش این است که این حالی هم که عبارت است از قسمتی از حرکت است تقسیم بشود، در حالی که گفتیم تقسیم نمی‌شود. پس ناچار باید گفت محل تقسیم نمی‌شود. محل که تقسیم نشد، چون محل جوهر است، جوهر لایتنقسم پیدا کردیم و این جزء لایتجزا است. به نتیجه رسید بعد از طی سه مرحله. حالا استدلال توجه کنید.

این «والحرکة لا وجود لها فی الحال» تا آخر، جوابِ این استدلالی است که عرض کردیم. ما هنوز جواب را نگفتیم، بنابراین عبارتِ خواجه را نمی‌توانیم بخوانیم. باید عبارتِ علامه را بخوانیم که توضیحش را دادیم. بعد که جواب را مطرح کردیم، عبارتِ خواجه را باید بخوانیم. من یادم آمد که عبارتِ قبلیِ خواجه را هم نخوندم. باید جواب را بدهم، عبارتِ قبلیِ خواجه را بخوانم؛ ببینید با توضیحاتی که دادیم عبارتِ قبلی خواجه روشن شد.

در جوابِ استدلال به نقطه می‌گوییم:

«والنقطة عرض»، این‌ها همه توضیح داده شد، قائم به منقسم است، یعنی قائم به خط است، منتهی به اعتبار تناهی نه به اعتبار انقسام. و چون به اعتبار تناهی قائم است، انقسامِ خط مستلزمِ انقسامِ نقطه نیست به بیانی که عرض شد. دیگر توضیحاتی که دادم متن را روشن کرد. حالا توجه کنید عبارتِ مرحوم علامه را در این دلیل دوم.

اقول: «هذا» - یعنی این عبارت خواجه - جواب از حجتِ دیگری است «لهم»، یعنی برای قائلین به جزء لایتجزا. و آن حجت این است که حرکت موجود است «بالضروره»، یعنی بالبداهه. و این حرکت از موجودات غیرقاره است، یعنی موجودِ تدریجی است، ثبات ندارد، به تدریج حاصل می‌شود. بنابراین تقسیم می‌شود به سه قسم: ماضی و حال و مستقبل، مثل همه موجودات غیرقاره. در این صورت «فاما ان یکون لها» - یعنی برای حرکت –

«فی الحال وجود، او لا»؛ و ثانی که در زمان حال وجود نداشته باشد باطل است. زیرا ماضی و مستقبل که معدومند به بیانی که گفته شد.

«فلو لم تکن فی الحال موجودة»، اگر حرکت در حال موجود نباشد، لازم می‌آید نفی حرکت مطلقاً. لکن تالی باطل است؛ نتیجه می‌گیریم «فالمقدم» هم باطل است، پس حال موجوده. مرحله اولی که مستدل طی کرد.

مرحله دوم: و إذا كانت موجودة في الحال فإن كانت منقسمة، این حرکتی که موجوده در حال است، « كان أحد طرفيها سابقا على الآخر فلا يكون الحاضر كله حاضرا هذا خلف».

و إن لم تكن منقسمة كانت المسافة غير منقسمة...

حرکت بر مسافت منتبقه، «کانت المسافة غیر منقسمة»، آن مسافتی که حرکت بر آن منتبقه قسمت نمی‌شود،

لأن الحركة في أحد الجزءين مغايرة للحركة في الجزء الآخر فتكون الحركة منقسمة مع أنا فرضناها غير منقسمة

«لانها» زیرا آن مسافت اگر قسمت بشود، «لانقسمت الحرکة»، حرکت که حالّ در آن مسافت است، به تبعِ مسافت قسمت خواهد شد. چرا قسمت خواهد شد؟ چون حرکتی که وقتی مسافت تقسیم شد، این حرکتی که روی کلِ این مسافت واقع شده بود، الان می‌خواهد روی دو بخشِ مسافت واقع بشود؛ آن قسمتی که در بخشِ اولِ مسافت واقع می‌شود، فرق می‌کند با آن بخشی که در قسمتِ دوم واقع می‌شود؛ پس خودِ حرکت هم دو تا می‌شود. یکی‌اش در آن بخش اول مسافت می‌رود، یکی‌اش در بخش دوم مسافت می‌رود؛ حرکت هم قسمت می‌شود. حرکت قسمت می‌شود زیرا حرکت در یکی از دو جزءِ مسافت، مغایر است با حرکت در جزء دیگر مسافت. آن‌وقت لازم می‌آید که حرکت منقسم شود، در حالی که فرض ما غیرِ منقسم بود؛ فرض کردیم که منقسم نیست. حالا که به محذور افتادیم، پس باید بگوییم مسافت قسمت نمی‌شود.

قیاس را توجه کنید:

اگر مسافت قسمت بشود (مقدم)،

حرکت قسمت می‌شود (تالی به بیانی که گفته شد)؛

لکن تالی یعنی انقسام حرکت باطل شد، پس مقدم یعنی انقسام مسافت هم باطل است.

بنابراین، مسافت انقسام نمی‌پذیرد. اگر مسافت که جوهر است منقسم نشد، پس ما یک جوهرِ لایتنقسم پیدا کردیم و این جزء لایتجزا است. این استدلال دومشان بود.

جوابش را توجه کنید:

و الجواب: أن الحركة لا وجود لها في الحال و لا يلزم من نفيها في الحال نفيها مطلقا لأن الماضي و المستقبل و إن كانا معدومين في الحال لكن كل منهما له وجود في حد نفسه

جواب این است که «حال» موجود نیست. درست برخلاف آنچه که مستدل می‌گفت، ما می‌خواهیم حرف بزنیم. او گفت ماضی موجود نیست، مستقبل موجود نیست، حال موجود هست. ما می‌گوییم نخیر؛ ماضی موجود هست، مستقبل موجود هست، حال موجود نیست. درست برعکس. حال که جزء لایتجزا است موجود نیست؛ آن برای ما مزاحم است، آن دردسر درست می‌کند لذا ما آن را نفیِ وجود می‌کنیم. حال که جزء لایتجزا است موجود نیست. ماضی موجوده، الان موجود نیست در ظرف خودش موجود بود؛ مستقبل هم موجوده، در ظرف خودش موجوده الان موجود نیست. مگر شما ماضی و حال را باید در «الان» موجود ببینید؟ حرکت موجود است در زمان خودش. چون حرکت یک امر گذرا است، باید هر قسمتش در ظرف خودش موجود باشد. بله، مثل مکان که امر قاره و ثابته است، همه‌اش الان موجوده. اما یک امری که تدریجی است، ماضی‌اش باید در ماضی موجود باشد، مستقبلش باید در مستقبل موجود باشد. اگر چنین چیزی، صدقِ موجود بر آن می‌کنیم؛ یعنی شما به کلام می‌گویید این آدم حرف زد؛ حرف زد یعنی چه؟ حرفش وجود پیدا کرد، یعنی در ظرف خودش وجود پیدا کرد. امر تدریجی، خب ماضی‌اش در زمان ماضی موجوده، مستقبلش در زمان مستقبل موجوده؛ نمی‌توانید بگویید چون در الان آن ماضی موجود نیست و در الان آن مستقبل موجود نیست، پس اصلاً این شیء موجود نیست. این را نمی‌شود گفت.

شما نمی‌توانید بگویید چون حرکت در ماضی، حرکت در ماضی الان موجود نیست، پس حرکت اصلاً موجود نیست. نمی‌توانید بگویید چون حرکت در مستقبل الان موجود نیست، پس حرکت اصلاً موجود نیست. باید بگویید حال موجود نیست، حرکت فی‌الحال موجود نیست چون ما حال را نداریم، «آن» را نداریم. حرکت در گذشته موجوده در ظرف خودش، در آینده هم موجوده در ظرف خودش؛ پس حرکت موجوده. بنابراین با نفیِ حال - نفیِ حرکت فی‌الحال - نفیِ حرکت مطلقاً لازم نمی‌آید. شما در مرحله اولی که طی می‌کردید، گفتید حال باید موجود باشد زیرا اگر موجود نباشد لازمه‌اش این است که اصلاً حرکت موجود نباشد.

جواب می‌دهیم نه، حال را می‌گوییم موجود نیست و لازمه موجود نبودنِ حال این نیست که حرکت موجود نباشد؛ حرکتِ ماضی موجود، حرکتِ مستقبل هم موجود است منتهی هر کدام در ظرف خودشون. پس همان مرحله اولی که شما طی کردید باطل می‌کنیم، دیگر نمی‌گذاریم نوبت به مرحله دو و سه برسد. حرف شما را در همان مرحله اول باطل می‌کنیم. شما در مرحله اول گفتید حال موجود هست، زیرا اگر حال موجود نباشد لازم می‌آید که حرکت موجود نباشد؛ ما جواب می‌دهیم نخیر، حال موجود نیست و از موجود نبودن حال لازم نمی‌آید که حرکت موجود نباشد؛ حرکتِ فی‌المستقبل در حد خودش موجوده، حرکتِ در ماضی هم در حد خودش موجود است و همین کافی‌ست برای اینکه بیان کنیم که حرکت موجوده.

و جواب این است که حرکت «لا وجود لها فی الحال» و لایلزم از نفی حرکت در حال، نفی حرکت مطلقاً. نمی‌توانید بگویید اگر حرکت در حال موجود نیست، اصلاً حرکت موجود نیست.

زیرا حرکت در ماضی ما داشتیم، حرکت در مستقبل خواهیم داشت؛ زیرا ماضی و مستقبل «ولو معدومان فی الحال»، یعنی در الان معدومند، «لکن کل منهما له وجود فی حد نفسه». هر یک از ماضی و مستقبل در حدِ خودشون موجود بودند و وجود داشتند و وجود هم دارند؛ ماضی در ماضی موجوده، مستقبل در مستقبل موجوده. بله، این دو تا در حال موجود نیستند و ما هم نباید توقع داشته باشیم در حال موجود باشند، هر کدام در ظرف خودشون باید موجود باشند.

جواب را دادیم تمام شد.

حالا عبارت خواجه را توجه کنید: «والحرکة لا وجود لها فی الحال.» این جواب خواجه است که الان خواندیم در عبارت علامه. حرکت برایش در حال وجودی نیست «و لایلزم نفی حرکت در حال» - «نفیها مطلقا». ضمیر لایلزم برمی‌گردد به نفی حرکت فی‌الحال؛ «نفیها مطلقا» هم که مفعول لایلزم است. لازم نمی‌آید، لازم ندارد نفی حرکت فی‌الحال نفی حرکت را مطلقاً؛ یعنی اگر من نفی حرکت فی‌الحال کردم، لازمه‌اش این نیست که نفی حرکت شود مطلقاً؛ بلکه حرکت موجود است منتهی بخش ماضی‌اش و بخش مستقبل‌اش هر کدام در حد خودشان.

پس گفتید حال باید موجود باشد، ما می‌گوییم لازم نیست موجود باشد. گفتید اگر موجود نباشد لازم می‌آید که حرکت موجود نباشد، گفتیم نخیر، اگر موجود نباشد حال موجود نباشد یا حرکت فی‌الحال موجود نباشد، لازم نمی‌آید که حرکت موجود باشد؛ حرکت فی‌مستقبل در حد خودش موجود است، حرکت در ماضی هم در حد خودش موجود است و همین کافی‌ست برای اینکه بیان کنیم که حرکت موجود است. دلیل دوم هم تمام شد، دلیل بعدی ان‌شاءالله برای جلسه آینده.

سوال: حرکت در ...

پاسخ: حرکت در حال موجود نیست چون جزء لایتجزا می‌شود، ما اجازه نمی‌دهیم وجودش را. حرکت در ماضی و مستقبل موجوده، در حال موجود نیست؛ مگر شما تو ذهنتون دقت کنید، در ذهنتان حرکت در حال را تصور بکنید، آن‌وقت جزء لایتجزا در ذهنتان تصور بشود، آن اشکال ندارد. ولی در خارج ما حال را نداریم. هر قسمت از حرکت می‌بینید یا گذشته است یا آینده است. لحظه‌ای که الان بتوانیم دست بگذاریم رویش بگوییم الان هست، نمی‌توانیم پیدا کنیم. تا می‌خواهد دست بگذارید رویش می‌بینید رد شد، شد جزء ماضی. یک نقطه‌ای از حرکت را بخواهید بگیریدش، آن شد جزء ماضی؛ یا نیامده یا تا آمد می‌رود جزء ماضی؛ یعنی اصلاً مکث نمی‌کند که شما در آن مکث‌تان حال را پیدا کنید.

بله، در ذهنتان حرکت را سکون فرض می‌کنید یعنی متحرک را مکث می‌دهید، وقتی مکث دادید می‌گویید در این لحظه، در یک لحظه حاصل شد. این در ذهنتان این کار را می‌کنید، در خارج مکثی نیست؛ چون مکث نیست، تا می‌خواهد یک لحظه را حساب کنید بگویید موجود است می‌بینید رفت جزء ماضی شد. پس یا ماضی داریم یا مستقبل داریم، دیگه حال نداریم. همون «آن»‌ است دیگر؛ یعنی حرکت در «آن»، حرکت در «حال» یعنی حرکت در «آن». «آن» را ما نداریم؛ یعنی زمان یک امر مستمره، گذشته و آینده دارد. شما در ذهنتان تقطیعش می‌کنید، یک قطعه‌اش را برمی‌دارید می‌گویید این شد «آن».

خب اگر در ذهن بخواهید تقطیع کنید اشکال ندارد، جزء لایتجزا در ذهن ثابت می‌شود؛ ما که جزء لایتجزا در ذهن را اشکال نمی‌گیریم، ما جزء لایتجزا را در خارج می‌گوییم وجود ندارد و شما نمی‌توانید «آن» در خارج درست کنید، حرکت فی‌الآن در خارج درست کنید تا به جزء لایتجزای خارجی برسید. بله، به جزء لایتجزای ذهنی می‌رسید مشکلی نیست. «آن» را در ذهنتان درست کنید، جزء حرکت را در ذهن درست کنید، جزء مسافت در ذهن درست کنید؛ همه این‌ها آخرِ سر نشان می‌دهد که جزء لایتجزا فی‌الذهن دارید؛ و این که مراد ما نبود، ما جزء لایتجزا فی‌الخارج می‌خواستیم. شما باید وجود «آن» را در خارج درست کنید و نمی‌توانید درست کنید، به همین بیانی که بیان کردم.

ان‌شاءالله برای جلسات آینده.

 


[1] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص145.
[2] كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، العلامة الحلي، ج1، ص146.