84/11/30
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /مغالطه اخذ ما بالذات و ما بالعرض به جای یکدیگر، و اخذ اعتبارات ذهنی و محمولات عقلی به جای امور عینی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی مغالطه اخذ ما بالذات مکان ما بالعرض و بالعکس
یا مقابله میکند اخذ ما بالعرض به جای ما بالذات، و اخذ ما بالذات به جای ما بالعرض؛ یعنی در جایی که این دو تا آنطوری که باید اخذ بشوند اخذ نشوند و به جای دیگری اخذ بشوند، مغالطه ناشی میشود. بالذات یعنی چیزی که خودش حکم را دارد؛ بالعرض یعنی آن که خودش حکم را ندارد و به واسطه چیز دیگری این حکم به مجاز به او نسبت داده میشود. ما گاهی آنچه را که واقعاً حکم را دارد حذف میکنیم و آنچه را که بالمجاز صاحب حکم است اشتباهاً به جای او میآوریم، در این صورت غلط شد؛ گاهی هم برعکس میکنیم، نظر ما این است که آنچه را که بالمجاز است بیاوریم، اشتباهاً آنچه را که حقیقتاً است میآوریم.
مثالش را اینجا میزنند. اولاً میفرماید از «باب سوء اعتبار حمل»[1] است؛ یعنی قید بالذات باید مثلاً آورده میشده یا اعتبار میشده در موضوع یا محمول، ما آن قید را در واقع ملاحظه نکردیم، یا اینکه آن قیدی که لازم بود آورده بشود آورده نشده و قید دیگری آورده شده است، یا آن قیدی که باید ملفوظ میشد ملفوظ نشده و قید دیگری ملفوظ شده است؛ به هر حال آنطور که باید اعتبار میشده اعتبار نشده است.
مثالی که میزنند این است که: «جالس السفینة متحرک، و کل متحرک فلایثبت علی موضع واحد»، نتیجه میگیریم که: «فجالس السفینة لایثبت علی موضع واحد». خب، به صغری توجه کنید: «جالس السفینة متحرک»، کسی که در کشتی نشسته است حرکت میکند؛ میدانیم که حرکتِ جالس سفینه حرکت بالعرض است، یعنی حرکت مال او نیست، مال سفینه است؛ حرکت سفینه حرکت بالذات است و حرکت جالس در سفینه حرکت بالعرض است. خب در این صغری، «جالس السفینة متحرک»، متحرک آن که بالعرض است آورده شده ولی بالعرض بودنش ذکر نشده است. بعد کبرا را ذکر میکنیم، حکمی را که مخصوص متحرک بالذات است در آنجا میآوریم و میگوییم: «و کل متحرک -یعنی کل متحرک بالذات- فلایثبت علی موضع واحد»؛ در یک جا ثابت نمیماند و جایش را منتقل میکند و عوض میکند. خب توجه میکنید که این بر متحرک بالعرض صادق نمیشود؛ متحرک بالعرض یک جا نشسته است روی صندلی سفینه و حرکت نمیکند و جایش را عوض نمیکند. «کل متحرک» یعنی کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد. ولی ما توجه نمیکنیم، این متحرک را اعم میگیریم، بعد نتیجه میگیریم، یعنی مطابق میگیریم با همان چیزی که در صغری گفتیم؛ در صغری متحرک بالعرض را گفتیم، در کبری هم حکمی را که مخصوص متحرک بالذات است بر متحرک بالعرض بار میکنیم و بعد نتیجه میگیریم: «فجالس السفینة لایثبت علی موضع واحد»؛ همانجا روی صندلی سفینه نشسته است ولی جایش ثابت نیست و تغییر میکند! این درست نیست، جای سفینه تغییر میکند اما جای کسی که توی سفینه نشسته، روی همان صندلی که نشسته تغییر نمیکند.
خب این غلطی که الان به وجود آمد به این جهت بود که شما ما بالعرض را به جای ما بالذات یا ما بالذات را به جای ما بالعرض گرفتید. این مثال برای هر دو به کار میرود؛ بالاخره در صغری یکی اراده شده و در کبری یکی دیگر اراده شده، یکی از این دو را باید دستکاری کرد؛ حالا اگر بخواهد به همین صورت باشد که در صغری بالعرض و در کبری بالذات باشد، حد وسط تکرار نمیشود و مشکل پیدا میشود، بعد یا باید اولی را مقید به بالذات بگیریم یا دومی را مقید به بالعرض بگیریم، بالاخره نتیجه این میشود که اصطلاحاً میگویند اخذ ما بالعرض شد مکان ما بالذات، یا اخذ ما بالذات شد مکان ما بالعرض.
اما شارح این را قبول نمیکند؛ میگوید این از قبیل اخذ ما بالذات مکان ما بالعرض نیست؛ این همانطور که گفتیم از باب سوء اعتبار حمل است، یا اینکه به بیانی که بعداً خواهیم گفت از باب سوء تألیف است، نه از باب اخذ ما بالذات یا اخذ ما بالعرض. منتها کسانی که این مثال را برای ما بالعرض و ما بالذات دادهاند، از اینجا به اشتباه افتادهاند که دیدند در وقتی که شما میخواهید بیان کنید مدعا را، این متحرک را که میگویید بالذات و بالعرض، از این ذکر بالذات و بالعرض که شما در تبیین متحرک میآورید، اینها فکر کردهاند ما بالعرض مکان ما بالذات است؛ در حالی که ما خواستیم وصف را معنا کنیم، خواستیم وصف را بیان کنیم که این حرکت در اینجا حرکت بالعرض است و در آنجا حرکت ذاتی است، نخواستیم بگوییم ما بالعرض به جای ما بالذات آمده است؛ در اینجا چیزی نبوده است که حکم به او نسبت داده بشود بالعرض، یا چیزی که حکم به او نسبت داده بشود بالذات؛ خود متحرک یا بالعرض است یا بالذات، و نسبت دادن این حرکت به چیزی بالعرض است یا بالذات؛ به خود متحرک یا بالعرض رسیدید یا بالذات رسیدید. این از باب اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات نمیشود؛ این خودِ یک شیئی که ما بالعرض است ما بالذات ملاحظه شده است، یعنی آن قیدی که باید اعتبار میشده اعتبار نشده است؛ این موضعِ اعتبار حمل است، سوء اعتبار حمل همین است که قیدی که باید ملاحظه میشده در محمول ملاحظه نشده است؛ یعنی این محمول برای موضوع بالعرض ثابت است؛
اگر حرکت را میآوردیم، خب حرکت برای چه؟ برای مثلاً جالس میشود بالعرض، اما ما متحرک را آوردیم و خود متحرکِ ما مقید به بالعرض بودن یا بالذات بودن نشده است. بعد توضیحی میدهد ایشان که مثال را در سیرِ تعلیل در ابواب مغالطه قرار بدهد، یعنی بگوید این مثال مغالطه است از باب سوء تألیف، نه از باب اخذ ما بالعرض یا اخذ ما بالذات.
همین قسمتش را تطبیق بکنم؛ رسیده بودیم به صفحه ۱۴۵:
«و بسبب أخذ ما بالذّات و ما بالعرض كلّ واحد منهما مكان الآخر»؛
یعنی گاهی غلط واقع میشود به سبب اینکه ما بالذات و ما بالعرض را، هر یک از این دو را به جای دیگری میآوریم؛ یعنی آنجایی که باید ما بالذات گفته بشود ما بالعرض گفته میشود، یا به عکس آنجایی که باید ما بالعرض اراده بشود ما بالذات اراده شده است.
«و هما من باب سوء اعتبار الحمل»؛ از باب سوء اعتبار حمل است، که باید مثلاً قید بالذات در محمول بیاید و قید بالعرض آمده است، یا برعکس؛ آن قیدی که لازم بوده بیاید آن قید نیامده و قید دیگری به جایش نشسته است، و گفتیم هر جا که از این قبیل باشد سوء اعتبار حمل به حساب میآید.
«کما یقال: جالس السفینة متحرک» یعنی متحرک بالعرض، این جالس سفینه متحرک بالذات نیست و متحرک بالعرض است؛ «و کل متحرک فلایثبت علی موضع واحد»، کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد، نه متحرک بالعرض؛ در اینجا ما در اولی که جالس باشد متحرک بودنش را که بالعرض بوده بالذات فکر کردیم، جالس سفینه متحرک است؛ بعد کبرایی را که مخصوص متحرک بالذات است ضمیمه کردیم و گفتیم: کل متحرک یعنی کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد، و غافل شدیم از اینکه این کبری مخصوص متحرک بالذات است و در صغری متحرک بالعرض اراده شده بود؛ ما چون متحرک را مطلق گرفتیم دچار مغالطه شدیم.
پرسش: چرا هست؟
پاسخ: در عینی که این مغالطه از باب ما بالذات مکان ما بالعرض یا ما بالعرض مکان ما بالذات است، در عین حال از طریق سوء اعتبار حمل است؛ این «و هما من باب سوء اعتبار الحمل» اشکال نیست، اشکال را بعداً میگوید؛ این توضیح است، مثلاً شارح دارد توضیح میدهد که اگر ما ما بالذات را به جای بالعرض گرفتیم و بالعرض را به جای ما بالذات، با این بیانهایی که میکنیم از باب سوء اعتبار حمل قرارش میدهیم؛ همانطور که الان در این مثال توجه کردید متحرک در صغری قید بالعرض دارد و قیدش اعتبار نمیشود، در دومی قید بالذات دارد و قیدش اعتبار نمیشود؛ آن قیدی که باید در محمول یا موضوع اعتبار بشود، در صغری در محمولش و در کبری در موضوعش باید قید بیاید؛ اگر قید بیاید قیاس منتج نیست و اشتباه پیش نمیآید، چون قید نیاوردید اشتباه کردید. اگر اول میگفتید: جالس السفینة متحرک بالعرض، بعد میگفتید: و کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد، خب شخص میگفت که حد وسط تکرار نشده و نتیجه نمیگرفت و به غلط نمیافتاد؛ علت به غلط افتادن این است که قید بالعرض را از اولی و قید بالذات را از دومی حذف کردیم؛ پس چون قید حذف شده متوجه نشدیم که این دو تا متحرک با هم فرق میکنند، آن وقت نتیجه را گرفتیم که این نتیجه غلط از آب درآمد به خاطر حذف شدن قید. و متوجه شدید که در جایی که قیدی از محمول حذف بشود که لازمالاعتبار است یا قیدی از موضوع حذف بشود که آن هم لازمالاعتبار است، این مغالطه میشود؛ پس در عینی که اخذ ما بالذات مکان ما بالعرض یا ما بالعرض مکان ما بالذات است، در عین حال از باب سوء اعتبار حمل است. اشکالی که بعداً میکند این است که این از هیچکدام از این دو باب نیست، بلکه از باب سوء تألیف است؛ اشکال همین است، اینها فعلاً توضیح است.
«لینتج المحال»؛ ما این دو تا مقدمه را کنار هم میگذاریم تا محال نتیجه گرفته بشود.
پرسش: محال چیست؟
پاسخ: محال این است که جالس سفینه فلایثبت علی موضع واحد؛ که میبینید نتیجه، جالس سفینه در موضع واحد ثابت است نه فلایثبت؛ آن سفینه است که فلایثبت فی موضع واحد، نه خود جالس. این محالی که در آنجا گفته میشود به دو معنا است: «وینتج المحال»، یا محال به معنای خلاف واقع است، چون خلاف واقع است و اینجا نیست، میبینید جالس ساکن است و ثابت است در این موضع، نه اینکه فلایثبت؛ پس محال یعنی خلاف واقع. یا محال یعنی آن محالیتی که در فلسفه مطرح میشود، مثل اجتماع نقیضین یا اجتماع ضدین یا اجتماع متباینین، به این بیان که جالس یعنی ساکن، یعنی کسی که جایش را عوض نمیکند؛ «لایثبت علی موضع واحد» یعنی کسی که جایش را عوض میکند؛ پس این عبارت مشتمل بر دو مطلبی است که با هم متناقضاند و هر دو را به یک نفر نسبت میدهیم: این شخص هم جالس است و جایش را اینجا عوض نمیکند، و هم لایثبت است و باید جایش را عوض کند؛ نتیجه نتیجه محالی است، یعنی باعث میشود شما نتیجه بگیرید که یک شخص هم جا عوض کند و هم جا عوض نکند! «وینتج المحال» را میتوانید اینطور هم معنا کنید.
تحلیل شارح و ارجاع مثال به سوء تألیف قیاس
«هذا هو المشهور عنهم فى أخذ ما بالعرض مكان ما بالذّات،»؛
این مثال مشهوری است از اهل این فن در باب اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات، یعنی ما بالعرضی را که در جالس سفینه متحرک داریم، اینها به جای ما بالذات اخذ کردهاند؛ یعنی ما داریم جالس سفینه متحرک است و در واقع متحرک بالعرض است، اینها فکر کردهاند متحرک بالذات است، بعد متحرک در کبری را به آن نسبت میدهند و آن وقت نتیجه میگیرند. «لکن لیس من هذا الباب»؛ یعنی از باب اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات نیست این غلط؛ «لکنه» یعنی این غلط یا این مثال از این باب نیست، «و انما اشتبه ذلک علیهم» یعنی اشتباه شده این باب بر منطقیین، این مثال را در مصادیق این بابِ اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات اشتباهاً قرار دادهاند، «لوقوع لفظ العرض و الذات فی بیان وجه الغلط فیه»؛ در این مثال از لفظ عرض و ذات استفاده شده است، گفتند متحرک در این بالعرض است و در آن بالذات است، اینها تفکیک کردهاند؛ «عند بیان وجه الغلط فیه» یعنی وقتی که منطقیین خودشان میخواستند وجه غلط را بیان کنند میگفتند این بالذات است و آن بالعرض است، آن وقت تصور شده، بعضیها تصور کردهاند که پس حتماً اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات شده است؛ «و ذلک انما یقال»، «و ذلک» یعنی آن که لفظ بالعرض و لفظ عرض و ذات در بیان وجه غلط اخذ میشود، به این است که گفته شود؛ یعنی بیان وجه غلط به این است که گفته شود... وقتی که ما میخواهیم بیان کنیم که این مثال دارای مغالطه است اینطوری حرف میزنیم، میگوییم: «ذلك بأن يقال: المقدّمتان إنّما تصدقان إذا قلنا: «الجالس فى السّفينة متحرّك بالعرض، و كلّ متحرّك بالذّات فلا يثبت فى موضعه» . و حينئذ لا يكون الأوسط متكرّرا، و إذا جعل متكرّرا صار بعض المقدّمات أو كلّها كاذبة»؛ این دو مقدمه در صورتی صادقاند که یک چیز را بالعرض بگیریم و یکی را بالذات بگیریم. ببینید در وقت تبیین وجه غلط، ما لفظ بالعرض و بالذات را اخذ میکنیم، بعد شخص شنونده فکر میکند که این متحرک در اینجا اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات شده است در حالی که ما این کار را نکردهایم؛ داریم تحلیل میکنیم که این حرکت حرکت بالعرض است و این حرکت حرکت بالذات است.
بعد از این، عبارت «و حینئذ...»، در عینی که ایشان دارد وجه غلط را بیان میکند، در عین حال دارد اشکال هم میکند که این از چه بابی است در واقع؛ میفرماید که یادتان هست که در مواردی که برای مغالطه شمردیم، یکی از موارد «سوء تألیف» بود؟ سوء تألیف را گفتیم اگر جایی است که اگر ما از هر دو مقدمه یک مطلب را اراده کنیم، حد وسط در هر دو مقدمه یک معنا را افاده کند، حد وسط تکرار شده ولی یکی از مقدمتین یا هر دو مقدمه... بله، یکی از دو مقدمه کاذب است؛ اما اگر بخواهیم مقدمتین را هر دو را صادق قرار بدهیم، حد وسط تکرار نمیشود. یعنی این قیاس طوری است که در آن به هیچ نحوی نمیشود درستش کرد؛ اگر بخواهیم حد وسط را تکرار کنیم یک مقدمه کاذب میشود، اگر بخواهیم مقدماتمان هر دو صادق بشود حد وسط تکرار نمیشود؛ به هیچ نحوی نمیتوانیم این قیاس را منتج کنیم.
اینجا هم اینچنین است: اگر بخواهد دو تا مقدمهتان صادق باشد، حد وسط اصلاً تکرار نمیشود. مقدمه اول اگر بخواهد صادق باشد بالعرض را بعد از متحرک میطلبد، میگوییم: «جالس السفینة متحرک بالعرض»، قضیه درست است؛ جالس سفینه متحرک است بالعرض، یعنی خودش متحرک نیست، درست است. «و کل متحرک فلایثبت علی موضع واحد»، اگر بخواهد درست بشود باید بالذات پشت سر متحرک بیاید: «کل متحرک بالذات»، هر چیزی که متحرک بالذات است جایش را عوض میکند؛ خب این هم درست است. ولی توجه میکنید که حد وسط تکرار نشده است؛ در صغری داریم متحرک بالعرض و در کبری داریم متحرک بالذات، متحرک بالعرض با متحرک بالذات فرق میکند؛ مقدمتین صادق شدند اما حد وسط تکرار نشد.
حالا بیاییم این کار را بکنیم: حد وسط تکرار بشود، در هر دو قید بالعرض را بیاوریم تا حد وسط تکرار بشود. خوب توجه کنید میخواهم توضیح بدهم تا یکی از عبارات ایشان حل بشود. به سه جور ما میتوانیم حد وسط را تکرار کنیم:
یکی اینکه در هر دو قید بالعرض را بیاوریم، در هر دو قید بالعرض بیاوریم و بگوییم: «جالس السفینة متحرک بالعرض، و کل متحرک بالعرض فلایثبت علی موضع واحد»؛ حد وسط در هر دو حد وسطِ ما متحرک بالعرض شد، اما مشکل این است که کبری میشود کاذب؛ صغری صادق است، «جالس السفینة متحرک بالعرض» این درست است، اما «کل متحرک بالعرض فلایثبت علی موضع واحد» درست نیست، متحرک بالعرض در یک موضع باقی میماند، «لایثبت» نیست و «یثبت فی موضع واحد» است؛ پس کبری درست نیست و کاذب شد.
و راه دوم این است که در هر دو متحرک، متحرک بالذات قرار بدهیم، آن وقت حد وسط تکرار میشود: «جالس السفینة متحرک بالذات، و کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد»؛ میبینید که حد وسط تکرار شد در هر دو، اما «جالس السفینة متحرک بالذات» صغری کاذب است؛ جالس در سفینه متحرک بالذات نیست، ولی کبرا درست است: «کل متحرک بالذات فلایثبت». توجه شدید در این دو حالتی که الان گفتیم حد وسط تکرار شد با آوردن قید بالعرض در هر دو، یا با آوردن قید بالذات در هر دو؛ ولی مشکلی که پیدا کردیم این است که در یک صورت صغری کاذب شد و در یک صورت کبری.
یک حالت سومی هم داریم که در آن حالت میتوانیم حد وسط را تکرار کنیم، و آن اینکه به همین صورت ملفوظ بگوییم: «جالس السفینة متحرک، و کل متحرک فلایثبت علی موضع واحد»؛ یعنی هیچکدام قید بالذات و بالعرض را نیاوریم؛ در اینجا هم به ظاهر حد وسط تکرار شده است چون در هر دو عبارت لفظ متحرک آمده است، ولی باطناً چه؟ باطناً خوب توجه کنید: اگر از متحرکی که در صغری هست بالعرض را اراده کنید و از متحرکی که در کبری هست بالذات را اراده کنید، این در واقع برمیگردد به آنجا که حد وسط تکرار نشده است ولی هر دو مقدمه صادقاند؛ به ظاهر حد وسط تکرار شده که متحرک به عنوان متحرک است، ولی وقتی قید را اعتبار میکنیم -قید را نیاوردیم و در ذهنمان قید را میآوریم- اگر قید را به این صورت بدهیم که متحرک اول را بالعرض قرار بدهیم و متحرک دوم را که در کبری است بالذات قرار بدهیم، مقدمتین صادقاند منتها باطناً حد وسط تکرار نشده است، ظاهراً تکرار شده و باطناً تکرار نشده است.
اگر برعکس کردیم، متحرک اول را مقید کردیم به قید بالذات و در کبری قید بالعرض را اراده کردیم؛ اگرچه در ظاهر حد وسطتان تکرار شده است، اما اولاً در باطن حد وسط تکرار نشده است، ثانیاً -مهم این است- ثانیاً هر دو مقدمه کاذب میشوند! هم «جالس السفینة متحرک بالذات» کاذب است، و هم «کل متحرک بالعرض فلایثبت علی موضع واحد» کاذب است؛ چون جالس سفینه متحرک بالذات نیست و متحرک بالعرض است، و کل متحرک بالعرض هم جا عوض نمیکند و لایثبت فی موضع واحد نیست بلکه یثبت است، پس هر دو مقدمه کاذب میشوند.
پس اگر بخواهیم حد وسط را تکرار کنیم: یا باید قید بالذات را در هر دو بیاوریم، یا باید قید بالعرض را در هر دو بیاوریم، یا هیچ قیدی نیاوریم که در لفظ حد وسط تکرار بشود منتها وقتی در ذهن قید آوردیم دو حالت اتفاق میافتد: یا قیدها را درست اراده میکنیم که حد وسط باطناً تکرار نمیشود، یا قیدها را جابهجا اراده میکنیم که هم حد وسط تکرار نشده و هم مقدمتین هر دو کاذب شدهاند. لذا ایشان ببینید وقتی که میخواهد بیان کند، میگوید یا حد وسط تکرار نشده است، یا مقدمتین احداهما یا کلاهما کاذباند. کلاهما کاذب باشد را روشن کردم چه وقت کاذب است؛ احداهما کاذب باشد روشن است: اگر قید بالذات را در هر دو آوردید صغری کاذب میشود، قید بالعرض را در هر دو آوردید باز کبری کاذب میشود؛ کجا است که هر دو کاذب میشود؟ آنجا که هیچ قیدی نیاورید و بعد در باطن قیدها را جابهجا اراده کنید، اینجا هر دو کاذب میشود.
خب، این قیاس را توجه فرمودید؟ اگر حد وسطش را تکرار کنید احدی المقدمتین یا هر دو مقدمه فاسد میشوند، اگر مقدمتینش را صادق کنیم حد وسطش تکرار نمیشود؛ پس نمیتوانیم کاری بکنیم که از این قیاس نتیجه بگیریم. اینچنین قیاسی که هر جور بخواهید عمل کنید یک جایش لنگ میزند، این قیاس را میگویند مغالطه از باب «سوء تألیف»؛ یعنی تألیفش درست نیست، جوری درست مرکب نشده است که بتوانیم نتیجه بگیریم؛ این قیاس را باید بگذاریم کنار و تألیف را عوض کنیم و یک قیاس دیگری تشکیل بدهیم.
تطبیق عبارت:
«و ذلك بأن يقال»؛ بیان وجه غلط به این است که گفته شود: «المقدمتان انما تصدقان اذا قلنا: جالس السفینة متحرک بالعرض» بالعرض را در صغری بیاوریم، «و کل متحرک بالذات فلایثبت علی موضع واحد» که بالذات را در کبری بیاوریم؛ در این شکل هر دو مقدمه، همانطور که توجه میکنید معناً صادقاند، «و حینئذ لایکون الاوسط مکرراً»؛ و در این صورت حد وسط مکرر نخواهد بود؛ این مشکل است که حد وسط تکرار نشده است؛ «و ان کرر» اما اگر حد وسط مکرر بشود -مکرر کردن حد وسط به سه جور است: یکی اینکه در هر دو قید بالعرض میآورید که کبری کاذب بشود، یکی اینکه در هر دو قید بالذات میآورید که صغری کاذب بشود، سوم اینکه در هیچکدام قید نمیآورید که حد وسط به ظاهر تکرار شده باشد و آن وقت بعد برگردید قیدها را جابهجا بگذارید- «و ان کرر صار بعض المقدمات او کلها کاذبة»؛ تمام توضیحاتی که از خارج بیان کردم برای این بود که «او کلها» روشن بشود؛ صار بعض المقدمات کاذبة که روشن است، بالاخره یکیاش کاذب میشود؛ «على هذا يكون الغلط من باب سوء التأليف»[2] ؛ بنابراین توضیحی که دادیم، غلط از باب سوء تألیف است نه از باب سوء اعتبار حمل و نه از باب اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات.
اشکال در باب موضع جالس سفینه و پاسخ به آن
پرسش: در این جالس سفینه، حرکت از جهت دریا یا زمین واقعاً وجود دارد...؟
پاسخ: این بالعرض است، همان معنای بالعرض است؛ این خودش در موضع خودش ثابت است. ببینید، این سؤال ممکن است برای بعضیها پیش بیاید؛ ایشان میفرماید وقتی که سفینه از کیلومتر پنج به کیلومتر شش رفت، همانطور که سفینه از این محل به این محل منتقل شده است، جالس هم از کیلومتر پنج به کیلومتر شش منتقل شده است، پس انتقال در هر دو هست؛ چرا میگویید «کل متحرک بالعرض فلایثبت علی موضع واحد» باطل است؟ بله، متحرک بالعرض هم لایثبت علی موضع واحد، چون او هم بالاخره به تبع کشتی از کیلومتر پنج رفته جلوتر نشسته است، پس او هم لایثبت علی موضع واحد است؛ این اشکال ایشان است.
جوابش این است که موضعها را متوجه بشوید کجاست؛ موضع سفینه کجاست؟ موضع سفینه این کیلومتر پنج و شش است؛ موضع جالس کجاست؟ موضع جالس صندلی سفینه است؛ باید موضع را معین کنیم. غیر از این نمیتوانیم بگوییم، آن غلط است و آن نسبت غلط است، دریا موضع جالس نیست. ببینید، دریا موضع جالس نیست که شما بگویید این دریا محلش عوض شد پس محل جالس عوض شد؛ دریا موضع کشتی است و موضع کشتی عوض میشود، موضع جالس همان صندلی است و عوض نمیشود. بله اگر این آدم از روی این صندلی بلند میشد و روی آن صندلی مینشست جایش عوض میشد، ولی روی دریا جای این کشتی عوض شد، جای کشتی عوض شده است نه جای جالس؛ موضع مهم است و موضع را باید ببینید کجاست.
مثل ماشین؛ ماشینی که در جاده حرکت میکند، شما در جادهاید یا ماشین در جاده است؟ شما به واسطه ماشین در جادهاید، خودتان را گذاشتهاید در ماشین، حقیقتاً در جاده نیستید؛ ماشین حقیقتاً در جاده است، حقیقتاً توجه کنید؛ شما همانطور که به خاطر اینکه ماشینتان در جاده است میگویید من در جادهام، اما این به خاطر ماشین است که شما در جادهاید و خودتان در جاده نیستید، ماشین در جاده است و شما روی صندلی ماشین نشستهاید. اگر حقیقت را بخواهید، حقیقت حرف را بزنید: موضع ماشین جاده است، موضع شما صندلی ماشین است؛ اگر گفتید موضع من جاده است مجاز گفتید، غلط نگفتید ولی مجاز گفتید؛ شما الان جهت کلامتان به سمت مجاز بود، درست هم هست ولی مجاز است و غلط نیست، مجازِ درست است. پس این جاده موضع شما نیست حقیقتاً، ولی موضع شما هست مجازاً، هر دویش هم درست است. ما که میگوییم بالعرض یعنی مجاز؛ حکمِ انتقال از موضع، مال متحرک بالذات است حقیقتاً، مال متحرک بالذات است ولی مجازاً مال متحرک بالعرض است؛ حقیقتاً مال او نیست. این است که میگوییم «کل متحرک لایثبت علی موضعه»، یعنی کل متحرکٍ حقیقةً در موضع خودش ثابت نیست؛ یعنی کل متحرک حقیقی که این موضع موضع حقیقی او است در موضع خودش ثابت نیست، اما آن متحرکی که این موضع موضع او نیست، او چرا، در این موضع ثابت است. این هم برای اینکه روشن بشود.
مغالطه اخذ اعتبارات ذهنی و محمولات عقلی به جای امور عینی
اما غلط بعدی؛ گاهی به دو تا غلط اشاره میکند: غلط اول و غلط دوم؛ مصنف برای غلط دوم مثال میزند و شارح برای غلط اول هم مثال اضافه میکند؛ بیان میکنم برای اینکه عبارتها روشن بشود. دو مغالطه در اینجا داریم: یکی اینکه اعتبار ذهنی را ما یک امر خارجی و واقعیتدار ببینیم، بعد قضیهای را که تشکیل میدهیم که در واقع باید آن حکم را به اعتبار ذهنی نسبت بدهیم، به یک امر خارجی نسبت بدهیم؛ این یک حالت. حالت دیگر اینکه محمولات عقلی را محمول خارجی فرض کنید، و حکمی را که باید در عقل صادق بگیریم در خارج صادق بگیریم. برای هر دو مثال میزنیم.
به ما میگویند: «الانسان کلی»؛ کلی وصفِ انسان است در عقل، یعنی انسانی که در عقل است این وصف را دارد؛ ما فکر میکنیم که این وصفی است برای انسان در خارج، فکر میکنیم انسان خارجی هم میتواند متصف به کلیت بشود، آن وقت میگوییم در خارج دو جور انسان داریم: یک انسان که شخص است، و یک انسان که کلی است! بعد آن وقت روی همین حکم، همین حکم غلطی که کردیم، قیاسی تشکیل میدهیم و نتیجه غلط میگیریم و به مغالطه میافتیم. چرا به مغالطه افتادیم؟ چون محمول عقلی را که کلی بوده است، ما محمول خارجی پنداشتیم و یک امر خارجی دیدیم و یک امر عینی دیدیم. این مثال برای آن موردی که محمول عقلی اشتباهاً امر خارجی گرفته بشود، که مثال برای فرد دوم است؛ مثال برای فرد اول که امر اعتباری را امر واقعیتدار حساب کنیم هم بیان میشود.
تطبیق عبارت:
«و بسبب» یعنی و یقع الغلط، «و یقع بسبب اخذ الاعتبارات الذهنیة و المحمولات العقلیة اموراً عینیة»؛ «اموراً عینیة» مفعول دوم «اخذ» است؛ مفعول اولِ اخذ یک بار «الاعتبارات الذهنیة» است و یک بار «المحمولات العقلیة»؛ پس معنای عبارت اینجوری میشود: به سبب اخذ الاعتبارات الذهنیة اموراً عینیة این یک، و به سبب اخذ المحمولات العقلیة اموراً عینیة این دو؛ یعنی اعتبارات ذهنیه را امور عینی و خارجی میگیریم و اشتباه میکنیم، یا محمولات عقلی را امور عینی و خارجی میگیریم و اشتباه میکنیم. پس این اموراً عینیة مفعول دوم اخذ است و این دو تا مفعول اول هستند، یعنی دو بار تکرار میشود: یک بار بعد از اعتبارات تکرار میشود و یک بار هم بعد از محمولات عقلیه.
پرسش: فرقی ندارد اعتبار ذهنی با محمول عقلی؟
پاسخ: الان با مثال روشن میشود، بعد از اینکه مثال دوم را گفتم فرقش هم روشن میشود.
«کمن یری...»؛ همانطور که بیان کردم، این مثالی است برای اینکه محمولات عقلیه را امور عینی فرض کنیم؛ مثال برای اعتبارات ذهنیه را مصنف نگفته و شارح اضافه میکند. «کمن یری الانسان کلیاً»؛ کلی از محمولات عقلیه است، کلی از محمولات عقلیه است یعنی در عقل حمل میشود؛ اگر انسان را شما در عقل تصور کردید و انسان عقلی داشتید میتوانید برایش کلیت را حمل کنید؛ در خارج این محمول را ما نداریم یعنی کلی چیزی در خارج نیست، اگر حمل میشود در عقل است چون شیء کلی ما در خارج نداریم، امر عینی نیست؛ زید و عمرو اینها که به هم ضمیمه میشوند، کلی بودن انسان را بعد گمان میکند: «فیظن ان کلیة الانسان امر یحمل علیه فی الاعیان»؛ گمان میکند که کلی بودن انسان امری است که بر انسان حمل میشود به خاطر اینکه انسان متصف به آن کلیت است در اعیان! فکر میکند چون در اعیان و در خارج متصف به کلی است، کلی بودن را برایش حمل کردیم؛ و غافل میشود از اینکه ما این کلی را در ذهن بر او حمل کردیم، یعنی اگر انسانی در ذهن باشد کلی است نه در خارج. پس امر عقلی را که باید در عقل محمول قرار بگیرد -یعنی کلی بودن- این را برده در خارج و به لحاظ خارج ما داریم کلی بودن را بر انسان حمل میکنیم، مثل جسم و جسم نامی و غیره؛ ما جسم و جسم نامی اینها وقتی بر انسان حمل میشود به لحاظ خارج حمل میشود، به لحاظ ذهن حمل نمیشود، اینها از محمولات خارجیه است و از محمولات عقلیه نیست؛ این گمان کرده کلی هم در خارج بر انسان حمل میشود، در حالی که در خارج اینچنین نیست؛ «و لیس کذلک»؛ کلی اینطور نیست، «اذ لیس کلی کالجسم و الجسم النامی، بل هو امر عقلی»؛ چون کلی امری است عقلی، «یحمل علی الانسان فی الاذهان لا فی الاعیان»؛ بر انسان در اذهان حمل میشود نه در اعیان؛ این اشتباهاً فکر کرده که اتصاف در اعیان است، «فهو محمول عقلی ذهنی لا عینی خارجی»؛ بنابراین نمیتوانیم نتیجه بگیریم که انسان در خارج کلی است و بعد هم قیاسی تشکیل بدهیم و نتیجه غلط بگیریم؛ این مثال آنجایی است که محمولات عقلیه امور عینیه دانسته شوند.
اما مثال اینکه اعتبار ذهنی را ما یک امر خارجی فرض کنیم؛ این است که میگویند فلان شیء اگر ممتنع باشد امتناعش در خارج است؛ من تصور میکنم اجتماع نقیضین محال است، این یک تصوری است؛ میگوییم فلان شیء اگر ممتنع است در خارج ممتنع است، نه یعنی من نمیتوانم اجتماع نقیضین را تصور کنم؛ اینی که در خارج اتفاق نمیافتد تصورش میکنم، و آن تصور در واقع اجتماع نقیضین نیست، مفهوم اجتماع نقیضین است؛ مفهوم اجتماع نقیضین خود اجتماع نقیضین نیست و اشکالی ندارد. خب این شخص میگوید که پس شما میگویید اجتماع نقیضین اگر ممتنع باشد امتناعش در خارج است، یعنی در خارج ممتنع است؛ پس اگر امتناعش که وصف است در خارج است، خود موصوف هم باید در خارج باشد! اگر وصف در خارج است موصوف هم باید در خارج باشد؛ شما میگویید این شیء امتناعش در خارج است، پس خودش باید در خارج باشد! هر صفتی که در خارج است موصوفش هم در خارج است، معنا ندارد صفت در خارج باشد و موصوف نباشد؛ پس اگر امتناع در خارج هست، موصوف امتناع هم که شیء ممتنع است باید در خارج باشد، پس شیء ممتنع در خارج است! خب واضح است این مشکل از کجا پیش آمد؛ مشکل از اینجا پیش آمد که امتناع یک امر اعتباری است، امر اعتباریِ ذهنی است امتناع؛ و این امر امتناعی و ذهنی اگر وصف چیزی قرار بگیرد، اقتضا نمیکند که آن چیز خارجی باشد. بله، اگر وصفی وصفِ خارجی بود اقتضا میکند که موصوفش هم خارجی باشد، اما اگر یک وصف اعتباری بود اقتضا نمیکند که موصوفش خارجی باشد؛ وصف اعتباری هیچ اقتضایی ندارد که موصوفش خارجی باشد. اشتباهی که این شخص کرده این است که امتناع را که امر ذهنی است و اعتبار ذهنی است یک امر واقعیِ خارجی دانسته و گفته همانطور که صفت خارجی اقتضا میکند که موصوفش در خارج باشد، این امتناع هم اقتضا میکند که موصوفش در خارج باشد؛ غافل از اینکه امتناع اصلاً خارجی نیست، خارجی نیست که اقتضا کند موصوف خارجی را، این یک اعتبار ذهنی است و اعتبار ذهنی موصوفش در همان عالم اعتبار است و لازم نیست که در خارج باشد.
پرسش: صفت خارجی وجود دارد...؟ عدم مضاف ممتنع است؟
پاسخ: نه، ممتنعی که ایشان میگوید... ممتنع یعنی ممتنع بالذات، ممتنع مطلق؛ یعنی ممتنع باشد و نتواند وجود خارجی بگیرد، مطلقاً نتواند وجود خارجی بگیرد و هیچ بهرهای از وجود نداشته باشد. اجتماع نقیضین بهره از وجود ندارد، عدم مطلق در خارج نیست؛ ولی این ظاهراً ربطی به آن مباحث ندارد، اصلاً بحث در عدم مضاف نیست؛ یک امر ممتنعالوجود است، کاری به عدم نداریم؛ یک امر ممتنعالوجود مثل شریکالباری، مثل اجتماع نقیضین، مثل اجتماع ضدین؛ اینها که واقع نمیشوند، کجا واقع نمیشوند؟ در خارج واقع نمیشوند؛ تصورش را میکند ولی در خارج واقع نمیشود؛ یک همچین مواردی، نه مثل عدم مضاف؛ عدم مطلق هم معدوم است. عدم مضاف هم ممتنع نیست و جایز است، اصلاً از بحث ما خارج است؛ مثال ما مربوط به ممتنع بالذات است؛ حالا هر ممتنعی پیدا کردید، عدم پیدا کردید، امتناع وجودی پیدا کردید، هر چیزی که ممتنع باشد؛ ممکن است یک امر وجودی باشد مثل شریکالباری، شریکالباری عدم نیست؛ اجتماع نقیضین ممکن است یک امر وجودی باشد، لازم نیست یک امر عدمی پیدا کنید؛ هر چه که در خارج وجودش ممتنع باشد این مثال دربارهاش هست، که میگوییم امتناعش خارجی است؛ حالا چه میخواهد آن شیء وجودی باشد و چه عدمی باشد، در هر دو حال این شیء ممتنع است. ممتنع است یعنی چه؟ یعنی امتناعش در خارج است؛ امتناع دارد در خارج، نه امتناع در تصور من؛ در تصور من امتناع ندارد، در خارج امتناع دارد؛ اگر در خارج امتناع دارد این امتناع در خارج هست، اگر امتناعش در خارج هست پس ممتنع هم باید در خارج باشد تا متصف به امتناع بشود؛ توجه میکنید؟ شما باید ممتنع را در نظر بگیرید و کاری به عدم مطلق و عدم مضاف نداشته باشید.
بله، صفت اعتباری است، امتناع در خارج است به لحاظ خارجی، یعنی در خارج اعتبار میشود امتناع؛ یعنی حتی خود امتناع امر اعتباری است، نه اینکه در خارج یک چیزی هست که ممتنع باشد و آن شیء در خارج امتناع را دارد! این عبارت را توجه کنید: «آن شیء در خارج امتناع دارد»؛ آدم فکر میکند یعنی در خارج یک چیزی هست که امتناع را دارد، به نظرش میرسد که موصوفی در خارج هست و آن موصوف واجد این امتناع است؛ عبارت اینطور نشان میدهد که آن شیء در خارج امتناع دارد، در حالی که اگر خوب عبارت را بگوییم معنایش این است که: آن در خارج نیست و امتناع دارد که در خارج وجود بگیرد، ممتنعالوجود نمیتواند در خارج وجود بگیرد. امتناع را ما اعتبار میکنیم؛ از کجا اعتبار میکنیم؟ از اینجا که میگوییم هیچوقت در خارج نمیآید، این شیء هیچوقت در خارج نمیآید، میفهمیم که امتناع دارد، امتناع را ما اعتبار میکنیم؛ نه اینکه یک چیزی باشد و امتناع را داشته باشد! همین که میدانیم آن چیز در خارج نمیآید ما از نیامدنش امتناع را اعتبار میکنیم، نه اینکه یک امتناعی داریم و یک ممتنعی داریم و این امتناع وصف او باشد؛ اصلاً ما نه امتناعی داریم و نه ممتنعی داریم، آنچه اتفاق افتاده این است که نبوده و از اتفاق نیفتادنش ما میفهمیم که این نمیتواند بیاید. اعتبار ذهنی است، برداشت ذهن است.
اعتبار به این معنا نیست که بافتنی باشد، منظور این نیست؛ اعتباری که در خارج نیست ولی در ذهن ما اعتبار شده است، یعنی یک عدمی یا وجودی در خارج اتفاق میافتد و ما از آن یک چیزی را برداشت میکنیم، این برداشتمان میشود اعتبار، برداشت ذهنی ما است از نبودن آن در خارج؛ این به معنای این نیست که آن شیء در خارج هست. در عالم اعتبار امتناع هست، در عالم خارج نباید دنبال امتناع بگردید. آن شخصی که فکر کرده امتناع در خارج است، اشتباهش همین جا است، حرف ما همین است؛ آن کسی که فکر کرده امتناع در خارج است و بعد هم توقع داشته که ممتنع هم در خارج باشد اشتباه کرده است، چون فکر کرده اعتبار یک امر خارجی است، و ما میگوییم اعتبار امر ذهنی است و در عالم اعتبار هست و ممتنعش هم در عالم اعتبار است.
تطبیق عبارت:
«و مثال أخذ الاعتبار الذّهنىّ عينيّا»؛
اینکه ما اعتبار ذهنی را عینی اخذ بکنیم مثالش این است، عینی یعنی موجود فی الخارج؛ مثالش این است: «لو کان شیء کذا ممتنعاً فی الخارج» یعنی به لحاظ خارج ممتنع است و در خارج نمیتواند وجود بگیرد، آن وقت نتیجه میگیرد: «فیکون موجوداً فی الخارج»؛ از همان بابی که بیان کردم که اگر وصفی در خارج باشد موصوف هم در خارج است؛ اگر امتناع در خارج حاصل است پس ممتنع هم که موصوف است در خارج است؛ این مهم است که اضافه بشود: از باب اینکه اگر وصف در خارج بود موصوف در خارج است، ایشان نتیجه میگیرد: «فیکون الممتنع موجوداً فی الخارج»، بعد میگوید حالا خودِ ممتنع نمیتواند موجود باشد، پس ما نتیجه میگیریم که ممتنع موجود است و این غلط است.
میفرماید: «و الغلط فیه ان الامتناع اعتبار ذهنی، فلا یلزم من اتصاف شیء به وجوده فی الخارج»؛ غلط در این مثال این است که امتناع اعتبار ذهنی است، از اتصاف شیء به این امتناع، وجود امتناع در خارج لازم نمیآید و وجود متصف هم در خارج لازم نمیآید؛ پس ما نمیتوانیم بگوییم امتناع خارجی است تا بعد نتیجه بگیریم که ممتنع هم که موصوف به این امتناع است در خارج است.
«و هذا الغلط من باب سوء اعتبار الحمل؛ اذ امتناعه حاصل فی الخارج...»؛ ما این «فی الخارج» را قید امتناع گرفتیم؛ آخه عبارت اینطور است: «لو کان» اسم کان ضمیری است که برمیگردد به این شیء ممتنع، «امتناعه حاصل فی الخارج» خبر آن است؛ ما باید از آن اراده میکردیم یعنی به اعتبار خارج این امتناع هست، نه اینکه منظور این باشد که خود این امتناع حاصل در خارج است. اگر ما میگوییم شیء کذا ممتنع است، بهتر است اینطور معنا کنیم: این عبارت را تأویلش کنید، «لو کان شیء کذا ممتنعاً» ممتنعاً را خبر قرار بدهیم و شیء کذا را اسم قرار بدهیم؛ این ممتنعاً یعنی ممتنع است که در خارج باشد، ممتنع است که در خارج باشد وگرنه امتناعش خارجی نیست؛ یعنی در ذهن ما، ما میدانیم که این شیء در خارج نیست و به همین که در خارج نیست اعتبار میکنیم؛ این «ممتنعاً» را اگر درست بفهمیم دیگر توقع نداریم که شیء کذا در خارج باشد. درست است که «لو کان شیء کذا ممتنعاً فی الخارج»، ولی این «فی الخارج» قیدِ این نیست که خود ممتنع در خارج است، قید این است که امتناعش را ما از نبودنش در خارج اعتبار میکنیم و چنین حالی اقتضا نمیکند که ممتنع در خارج موجود باشد.
بله، آنچه الان ما در اینجا میبینیم «ممتنع فی الخارج»، این فی الخارج که قید است در واقع آن چیزی که شخص شنونده از آن اراده کرده اراده نشده است، آن چیزی که فهمیده اراده نشده، چیز دیگری اراده شده است. سوء اعتبار حمل همین بود که قیدی را که باید بیاوریم نیاوریم، یا قیدی را که نباید بیاوریم بیاوریم، یا یک چیزی را که باید مقیدش کنیم به یک قیدی آن قید را درست نفهمیم؛ در اینجا ما یک قیدی داریم: «لو کان شیء کذا ممتنعاً فی الخارج»، فی الخارج قیدِ ممتنع است و قید محمول است؛ این قید را درست نفهمیدند، منظور از اینکه ممتنع در خارج است نه اینکه امتناع در خارج هست، منظور این است که این شیء در خارج نیست و چون در خارج نیست ما امتناعش را انتزاع میکنیم و اعتبار میکنیم؛ قید را درست نفهمیدیم، اگر قید را درست بفهمید اشکال نمیکنید. اشکالی که در اینجا پیش آمده برای شما این است که شما فکر کردید قیدِ «فی الخارج» که به ممتنع مربوط است، معنایش این است که این ممتنع در خارج امتناعش محقق است و قهراً خودش هم در خارج است؛ در حالی که منظور این نیست که امتناع در خارج است، منظور این است که این شیء در خارج نیست و از نبودنش ما مفهومی به دست میآوریم؛ اگر ما قید را درست بفهمیم دیگر اشکال نمیکنید و نتیجه نمیگیریم که امتناع در خارج است پس خود ممتنع در خارج است؛ این از باب سوء اعتبار حمل است، یعنی قید محمول را ما درست اعتبار نکردهایم.
فرق محمول عقلی با اعتبار ذهنی
پرسش: محمول عقلی با اعتبار ذهنی فرق دارد؟
پاسخ: بله، محمول عقلی با اعتبار ذهنی فرق میکند، قرار بود بگویم. محمول عقلی آن محمولاتی است که امور واقعی هستند منتها در اصطلاح منطق به عنوان معقول ثانی به کار میروند؛ اصلاً کلیت واقعاً یک امری است، اعتباریِ صرف نیست، انتزاعیِ صرف نیست، واقعاً یک امری است؛ ولی واقعاً آنچه در ذهن من است، آن مفهومی که در ذهن است واقعاً کلی است نه اعتباری، یعنی واقعاً قابل صدق بر کثیرین است نه اینکه من اعتبار کنم. ولی امتناع چیزی است که اعتبار میشود و از نبودِ شیء اعتبار میشود؛ اعتبار یعنی انتزاع میشود و برداشت میشود؛ ولی محمول عقلی یعنی یک چیزی در عقل بیاید و واقعاً صفت عقلی را بپذیرد؛ این مفهوم انسان که به دست میآید واقعاً کلی است، یعنی واقعاً این صفت را دارد نه اعتباراً، ما این کلیت را از چیزی انتزاع نمیکنیم، این کلیت ذاتاً مال خودش هست؛ کلیت این مفهوم، واقعاً کارش صدق بر کثیرین است نه اینکه من اعتبار کنم، من از چیزی اعتبارِ کلیت را بیرون نمیکشم، بلکه چون این ذاتش مفهوم عام است واقعاً کلی است. پس محمول عقلی لازم نیست اعتباری به معنای انتزاعی باشد.
اعتبارات یعنی انتزاع، برداشت؛ چیزی ما در خارج نداریم و از آن نداشتنها یا بالاخره از آنچه که کنار هم قرار میدهیم یک چیز اعتباری درست میشود که آن اعتبار فقط منشأ انتزاع دارد یعنی مابهازای خارجی ندارد؛ بر خلاف محمول عقلی، محمول عقلی یعنی چیزی که در عقل واقعاً حمل میشود، مثل محمول خارجی؛ محمول خارجی یعنی چیزی که در خارج به اعتبار خارج واقعاً حمل میشود، محمول عقلی هم چیزی است که به اعتبار عقل واقعاً حمل میشود؛ اما اعتبار، نه واقعیتی در خارج دارد و نه در ذهن چیزی هست، فقط یک برداشت ذهنی است. پس فرق بین محمول عقلی و اعتبار ذهنی: محمول عقلی یعنی صفتی که واقعاً برای موضوع در عقل ثابت است، محمول خارجی یعنی صفتی که برای یک موجود واقعاً در خارج ثابت است؛ اما اعتبار اینطوری نیست و یک برداشت است. این فرق اعتبارات ذهنی و محمولات عقلی بود.
یک مثال دیگر هم برای اخذ اعتبار ذهنی به جای عینی داریم که انشاءالله برای بعد؛ امکان، امتناع، وجود.
انشاءالله برای جلسه آینده.