درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/11/25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /تحلیل مغالطات ناشی از سلب جهت و تداخل جهات امکان، ضرورت و وجود؛ راه‌های احتراز از مغالطه سلوب و مغالطه در سور

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تقابل سلب الامکان و امکان السلب در امکان خاص و عام

 

بحثمان در مغالطه‌ای بود که به خاطر تقدم سلب بر جهت و تقدم جهت بر سلب و اشتباه احدهما بالاخر پیش می‌آمد. گفتیم در صورتی که سلب جهتی مقدم بشود، آن جهت نفی می‌شود و قضیه دیگر موجهه به آن جهت نیست؛ اما در صورتی که جهت مقدم باشد و سلب بشود، قضیه مقید... قضیه موجهه به آن جهت هست و سالبه است.

دو نمونه را مثال زدیم: یکی آن‌جایی که سلب ضرورت می‌شد، گفتیم قضیه ممکنه است؛ در آن‌جایی که ضرورتِ سلب بود، گفتیم قضیه ضروریه سالبه است.

اما مورد دوم: آن‌جایی که قید مطلقه سلب می‌شد، گفتیم قضیه دائمه است؛ آن‌جایی که سلبی مقید می‌شد به اطلاق، به بالفعل بودن، به «فی احد الازمنة الثلاثة» بودن، گفتیم قضیه مطلقه یا وجودیه سالبه است.

حالا وارد مورد سوم می‌شویم که آخرین موردی است که این‌جا مثال زده شده است. مورد سوم این است که امکان را گاهی مدخول سلب قرار می‌دهیم و گاهی وارد بر سلب. گاهی می‌گوییم مثلاً: «لیس بممکن ان یکون کذا»، گاهی می‌گوییم: «ممکن ان لا یکون کذا»؛ یعنی گاهی «لیس» را بر ممکن وارد می‌کنیم، گاهی «ممکن» را بر «لا یکون» وارد می‌کنیم، که در اولی سلب بر امکان وارد شده است، در دومی امکان بر سلب وارد شده است.

معنا فرق می‌کند. در اولی که «لیس بممکن»[1] باشد، یعنی سلب بر امکان وارد شده باشد، قضیه‌مان یا ضروریه به معنای وجوب است یا ضروریه به معنای امتناع؛ یعنی یا ضرورت سلب را افاده می‌کند یا ضرورت وجود را. زیرا امکان یعنی تساوی طرفین، یعنی نه وجود ترجیح دارد یا لازم و ضروری است، و نه عدم ضروری است؛ این معنای امکان است.

اگر ما این امکان را نفی کنیم، چون نفی مرکب به دو جور اتفاق می‌افتد، بلکه اگر مرکب دو جزء داشته باشد نفی‌اش سه حالت دارد. این‌جا هم باید سه حالت پیش بیاید، منتها یک حالتش ممتنع است و ردش می‌کنیم، دو حالت دیگر را قبول می‌کنیم.

اگر مثلاً فرض کنید که معجونی داشته باشیم مرکب از دو چیز، بعد بخواهیم این را بگوییم این معجون نیست، معنایش این است که یا این جزء الفش نیست؛ اگر جزء الف نباشد، معجون نیست. اگر جزء ب هم موجود نباشد، باز آن معجون نیست. اگر هیچ‌کدام از دو جزء هم نباشد، باز آن معجون نیست. پس ببینید، سه بار ما می‌توانیم مرکب را نفی کنیم؛ یعنی در سه مورد نفی مرکب صادق است: یکی در موردی که جزء الفش نباشد، یکی در موردی که جزء بش نباشد، یکی در موردی که هر دو منتفی باشند؛ در هر سه حال نفی مرکب صادق است. مرکب در یک حال صادق است، ولی نفی‌اش در سه حال صادق است، به تعداد اجزایش.

اگر اجزایش سه تا باشند، این مرکب چهار تا نفی دارد؛ اگر اجزایش چهار تا باشند، مرکب پنج تا نفی دارد، بلکه بیشتر! اگر سه جزء داشته باشد، می‌تواند سه تا یک جزئش منتفی باشد، دو تا دو جزئش منتفی باشد، و یکی هم همه اجزایش منتفی باشد، که مجموعاً شش تا، هفت تا صورت پیدا می‌کند و هکذا هر چه برویم جلوتر بیشتر می‌شود؛ چون مرکب گاهی به انتفای احد اجزائه منتفی می‌شود، گاهی به انتفای دو تایش، گاهی به انتفای سه تایش. وقتی سه جزء داشته باشد این‌چنین می‌شود، وقتی حساب کنیم می‌گوییم شش تا مورد نفی برایش پیدا می‌شود.

در ما نحن فیه هم همین‌طور است: ما امکان خاصمان مرکب است از نفیِ... یعنی ضرورت وجود و عدم را نفی می‌کنیم. ضرورت وجود و عدم که نفی بشود، سه جور اتفاق می‌افتد: یکی اینکه ضروری الوجود نباشد، یکی اینکه ضروری العدم نباشد، یکی اینکه هیچ‌کدام از ضرورت‌ها را نداشته باشد، نه ضروری الوجود باشد و نه ضروری العدم؛ هیچ‌کدام از این دو تا نباشد که خودِ ممکن است که ما الان داریم آن را نفی‌اش می‌کنیم، آن هیچی، می‌ماند آن دو تای دیگر.

وقتی امکان را نفی کردیم، یعنی ضروری نبودن وجود و ضروری نبودن عدم را نفی کردیم، یکی از این دو تا اثبات می‌شود: یعنی ثابت می‌شود یا ضرورت وجود که می‌شود وجوب، یا ضرورت عدم که می‌شود امتناØ پس نفی امکان یا به معنای وجوب است یا به معنای امتناØ بنابراین قضیه‌ای که در آن حرف سلب بر جهتی که امکان است وارد شده باشد، این‌چنین قضیه‌ای یا ضروریه به معنای وجوب است یا ضروریه به معنای امتناع؛ یعنی یا ضرورت وجود را افاده می‌کند یا ضرورت عدم را. این در صورتی است که «لیس» را بر جهت وارد کنید، یعنی سلب را بر جهت که امکان است وارد کنیم، امکان هم منظور امکان خاص باشد؛ امکان عام را بعداً مطرح می‌کنیم، الان منظورمان امکان خاص است. این را اول من بیان می‌کردم که بحثمان فعلاً در امکان خاص است.

اما اگر «ممکن» را بر سر سلب داخل کردیم، گفتیم: «ممکن ان لا یکون»، این «ممکن ان لا یکون» قضیه ممکنه سالبه است، و چون امکانْ امکان خاص است، امکان خاص هم دو طرف دارد یعنی یک طرف سلب و یک طرف ایجاب، هر دو طرف را متساوی الاقدام می‌کند. وقتی می‌گوییم «ممکن ان لا یکون»، به منزله این است که گفته باشیم «ممکن ان یکون»؛ یعنی سالبه و موجبه به هم برمی‌گردند، چون خود امکان دو طرف دارد. وقتی امکان را ما می‌آوریم و می‌گوییم «ممکن ان لا یکون»، طرف سلب را ممکن می‌کنیم، طرف ایجاب هم به همان درجه ممکن است. پس به جای «ممکن ان لا یکون» می‌توانید بگویید «ممکن ان یکون». اصطلاحاً می‌گویند سالبه ممکنه خاصه به موجبه‌اش برمی‌گردد و موجبه‌اش به سالبه‌اش برمی‌گردد؛ یعنی فرق نمی‌کند چه شما ممکنه سالبه بگویید، چه ممکنه موجبه بگویید، مفاد در حقیقت یکی است: چه بگویید ممکن است انسان کاتب نباشد، چه بگویید ممکن است انسان کاتب باشد، مفاد هر دو یکی است اگرچه یکی به ظاهر سالبه است و یکی به ظاهر موجبه.

پس این‌طور شد که اگر جهت قضیه‌مان امکان خاص باشد، «لیس» بر این جهت وارد بشود، این قضیه در واقع ممکنه نیست بلکه ضروریه است: یا ضروریه وجود که از آن تعبیر می‌کنیم به وجوب، یا ضروریه عدم که از آن تعبیر می‌کنیم به امتناØ و اگر این امکان خاص بر سلب داخل بشود، قضیه ممکنه است؛ قضیه ممکنه سالبه است که به ممکنه موجبه هم قابل ارجاع هست. این تمام بحث در وقتی که جهت قضیه‌مان امکان باشد، یعنی امکان خاص.

بحث بعدیمان در صورتی است که جهت قضیه‌مان امکان باشد ولی امکان عام؛ این را باید ببینیم چه می‌کنیم: اگر سلب بر آن داخل بشود چه می‌شود، و اگر امکان عام بر سلب داخل بشود چه می‌شود.

«و ما ليس بممكن ، بالإمكان الخاصّ ، قد يكون ضرورىّ الوجود أو العدم»؛

«و ما لیس بممکن»، یعنی «لیس» بر سر ممکن داخل بشود، یعنی سلب بر جهت داخل بشود، جهتمان هم امکان باشد، امکانمان هم بالامکان الخاص باشد، همه قیدها را توجه بکنید.

«و ما لیس بممکن بالامکان الخاص»، این یا ضروری الوجود است که از آن تعبیر می‌کنیم به وجوب، یا ضروری العدم است که از آن تعبیر می‌کنیم به امتناع؛ چون امکان خاص این است که هیچ‌کدام از دو ضرورت را نداشته باشد، سلب امکان خاص این است که یکی از دو ضرورت را داشته باشد، یا هر دو ضرورت را داشته باشد - این را من از خارج می‌گفتم - یا هر دو ضرورت را داشته باشد که این نمی‌شود؛ هر دو ضرورت را اگر بخواهد داشته باشد اجتماع نقیضین می‌شود و این محال است. یا باید یکی از دو ضرورت را داشته باشد که می‌شود دو قسم، یا باید هر دو را داشته باشد که قسم سوم است و قسم سوم در این‌جا محال است.

در جاهای دیگر که گفتیم مرکب را اگر نفی بکنیم سه صورت می‌شود، در جاهای دیگر ممکن است پیدا بشود که نفی احد الجزئین، نفی جزء آخر، نفی مجموع، در مرکب این اتفاق می‌افتد؛ ولی در این‌جا نمی‌توانیم این کار را بکنیم. نفی جزئی می‌توانیم بکنیم: یعنی عدم ضرورت وجود را نفی‌اش کنیم که بشود ضرورت وجود، عدم ضرورت عدم را نفی‌اش کنیم بشود ضرورت عدم؛ ولی این دو تا عدم‌های ضرورت‌ها را نفی کنیم که بشود هم ضرورت وجود و هم ضرورت عدم، این ممکن نیست چون اجتماع نقیضین لازم می‌آید.

چرا «لیس بممکن» گاهی ضروری الوجود است و گاهی ضروری العدم است؟ «لصدقه علی کل واحد من الواجب و الممتنع»؛ چون «لیس بممکن» صدق می‌کند - «لصدقه» یعنی آن «لیس بممکن» صدق می‌کند - هم بر واجب قابل صدق است و هم بر ممتنع قابل صدق است.

«بخلاف ما هو ممكن أن لا يكون ، بالإمكان الخاصّ، فإنّه بعينه ممكن الكون»؛

به خلاف آن‌جایی که امکان بر سلب وارد شده باشد، آن هم امکان خاص، باز هم اشاره می‌کنید بالامکان الخاص؛ به خلاف این، که این در واقع یک قضیه ممکنه است، قضیه ممکنه سالبه‌ای است که رد می‌شود به قضیه ممکنه موجبه، لذا می‌گوید: «فانه بعینه ممکن ان یکون»، این همان قضیه موجبه ممکنه است عیناً. این قضیه «ممکن ان لا یکون» که به ظاهر سالبه است، عین قضیه «ممکن ان یکون» است که به ظاهر موجبه است؛ چون در امکان دو طرف داریم، یک طرف ایجاب و یک طرف سلب، هر دو را می‌گوییم ضرورت ندارد و به طور مساوی هم می‌گوییم. پس اگر سالبه‌اش صادق شد، موجبه‌اش هم به همان اندازه صادق است. پس اگر گفتیم «ممکن ان لا یکون»، مثل این است که گفته باشیم «ممکن ان یکون»؛ یعنی هر دو قضیه ممکنه است، منتها یکی به ظاهر سالبه است و یکی به ظاهر موجبه است. این تمام بحث بود در جایی که جهت قضیه‌مان امکان باشد و مرادمان هم از امکان، امکان خاص باشد.

 

تفکیک احکام امکان عام و عدم انقلاب سالبه به موجبه در آن

 

اما اگر جهت قضیه امکان بود و امکان هم امکان عام بود: امکان عام یعنی سلب ضرورت از جانب مخالف؛ یعنی اگر قضیه‌تان موجبه بود سلب ضرورت می‌کنید از سلب، پس سلب می‌شود ممکنه، اعم از اینکه ایجاب هم ممکن باشد که می‌شود امکان خاص، یا ایجاب ممکن نباشد که می‌شود امتناØ پس در صورتی که قضیه‌تان موجبه باشد، امکان عام یا تساوی طرفین را اثبات می‌کند... امکان عام به معنای این است که اگر قضیه‌تان سالبه باشد... بیان کردم موجبه، حالا دوباره می‌گویم: اگر قضیه موجبه باشد، معنایش این است که سلب ضرورت ندارد؛ سلب ضرورت ندارد، من اول اشتباه گفتم، اگر قضیه موجبه باشد معنایش این است که سلب ضرورت ندارد، اعم از اینکه ایجاب ضرورت داشته باشد یا ایجاب هم ضرورت نداشته باشد. و اگر قضیه سالبه باشد، امکان عام معنایش این است که ایجاب ضرورت ندارد، اعم از اینکه سلب هم ضرورت نداشته باشد تا قضیه بشود امکان خاص یعنی تساوی طرفین، یا سلب ضرورت داشته باشد که بشود امتناØ

امکان عام در قضیه موجبه می‌تواند شامل امکان خاص و وجوب، هر دو بشود؛ در قضیه سالبه می‌تواند شامل امکان خاص و امتناع، هر دو بشود.

این مقدمه که روشن شد، حالا اگر ما امکان عام را سلب کردیم، یعنی سلب وارد بر امکان عام شد: امکان عام اگر مسلوب شد معنایش این است که یک طرف را قبول می‌کنیم. مثلاً فرض کنید که اگر قضیه‌مان موجبه بود، امکان عام در قضیه موجبه منفی شد؛ در قضیه موجبه امکان عام سازگار بود با امکان خاص و سازگار بود با وجوب، ما این دو تا را داریم نفی می‌کنیم، امتناع درست می‌شود. و اگر قضیه‌مان سالبه بود، در قضیه سالبه امکان عام شامل امکان خاص و امتناع می‌شود؛ اگر ما این امکان را سلب کردیم، معنایش این است که امتناع نیست، امکان خاص هم نیست، بلکه وجوب است.

البته این را دیگر ایشان در امکان عام توضیح نمی‌دهد، فقط حرفش این است که امکان عام را بر سلب وارد کنیم آن چه وضعی پیدا می‌کند. امکان عام را بر سلب وارد کنیم، بگوییم: «ممکن ان لا یکون»، ولی منظورمان از امکان، امکان عام باشد؛ این امکان عام به معنای «لیس بممتنع» است، امکان عام به معنای «لیس بممتنع» است: «لیس بممتنع ان لا یکون». این «لیس بممتنع ان لا یکون» می‌تواند به معنای این باشد که ممکن است لا یکون، می‌تواند به معنای این باشد که واجب است لا یکون؛ چون وقتی ممتنع نیست دو حالت اتفاق می‌افتد: می‌تواند واجب باشد، می‌تواند ممکن باشد.

در امکان خاص توانستیم «ممکن ان لا یکون» را برگردانیم به «ممکن ان یکون»، اما در امکان عام نمی‌توانیم این رد را انجام بدهیم؛ یعنی قضیه سالبه را به قضیه موجبه برنمی‌گردانیم در امکان عام، چون در امکان عام «ممکن ان لا یکون» به معنای «لیس بممتنع ان لا یکون» است. «لیس بممتنع» یعنی چه؟ یعنی می‌تواند «ممکن ان لا یکون» باشد، می‌تواند «واجب ان لا یکون» باشد، این را داشته باشید.

بعد می‌آییم موجبه‌اش را ملاحظه می‌کنیم: «ممکن ان یکون»؛ «ممکن ان یکون» یعنی «لیس بممتنع ان یکون». «لیس بممتنع ان یکون» یعنی یکون می‌تواند واجب باشد، می‌تواند ممکن باشد. در آن اولی، عدمِ یکون می‌توانست واجب باشد، می‌توانست ممکن باشد؛ یکون و عدمِ یکون می‌توانند ممکن باشند، در امکان مشترکند. دوباره مطلب را عرض می‌کنم در ذهنتان داشته باشید که وقتی مقایسه می‌کنیم اشتباه پیش نیاید:

«ممکن ان لا یکون» یعنی «لیس بممتنع ان لا یکون»، که لا یکون می‌تواند ممکن باشد، می‌تواند واجب باشد.

«ممکن ان یکون» هم یعنی «لیس بممتنع ان یکون».

من برگردم یک اشتباهی در آن قبلی کردم تکمیل کنم: در آن وقتی که حرف سلب بر امکان عام وارد می‌شد، آن را هم من اشتباه گفتم؛ حرف سلب بر امکان عام وارد می‌شد، امکان عام به معنای «لیس بممتنع» است، حرف سلب که بر آن وارد می‌شود، «لیس بممتنع» وقتی مسلوب بشود می‌شود ممتنع. پس در امکان عام وقتی حرف سلب بر امکان وارد شد نتیجه‌اش امتناع است؛ اینکه دو جور درستش کردم درست نبود، تفصیلات اضافی بود.

پرسش: آیا در قضیه سالبه و موجبه تفاوتی هست؟

پاسخ: آن حرفی هم که زدم درست بود، اما مطلب را پراکنده می‌کرد لذا از آن دارم برمی‌گردم. گفتم یک وقت قضیه سالبه‌ای است که در آن سلب امکان می‌کنید، یک وقت قضیه موجبه‌ای است که در آن سلب امکان می‌کنید؛ ما دیگر الان در این بیانی که می‌خواهم بیان کنم به سالبه و موجبه‌اش توجه نمی‌کنیم. آن حرف قبلی من اشتباه نبود، یعنی نحوه مطرح کردنش اشتباه بود، به آن صورت نباید مطرح می‌شد که مطلب نامفهوم بشود؛ به همین صورت که بیان می‌کنم مطرحش کنیم، ولی حرف باطل نبوده، حرف گیج‌کننده بوده است. یک وقت در قضیه سالبه سلب امکان می‌کنیم، یک وقت در قضیه موجبه سلب امکان می‌کنیم که من توضیح دادم؛ اما حالا به طور مطلق، کاری به قضیه موجبه و سالبه نداریم: آن‌جایی که سلب امکان می‌کنیم، یعنی سلب امکان عام، یعنی سلب «لیس بممتنع»، سلبِ سلبِ امتناع است، و سلبِ سلبِ امتناع یعنی اثبات امتناع. آن وقت اثبات امتناع در قضیه سالبه نشان می‌دهد که این مطلب واجب است، چون در قضیه سالبه وقتی اثبات امتناع بشود، ایجاب می‌شود واجب؛ در قضیه موجبه وقتی سلب امتناع بشود، ایجاب می‌شود ممتنع. این بیان، بیان روان‌تری است، بیان بهتری است؛ اولی اشتباه نبود ولی طرحش اشتباه بود، یعنی نحوه بیانش اشتباه بود، نباید مطلب را مشکل بیان کرد.

پس توجه کردید که اگر امکان ما امکان عام باشد و مسلوب بشود، به طور مطلق چون امکان عام به معنای «لیس بممتنع» است، به طور مطلق سلب امکان عام می‌شود ممتنع، به معنای ممتنع می‌شود. آن وقت اگر این ممتنع را در یک قضیه سالبه گفتیم، آن سلب بر امتناع وارد می‌شود و وجوب درست می‌کند؛ اگر در یک قضیه موجبه گفتیم، همان امتناع باقی می‌ماند.

حالا آن که تکمیل شد، برمی‌گردیم به اصل بحثمان که در وقتی است که امکان بر سلب داخل بشود: «ممکن ان لا یکون»، به شرطی که امکان هم امکان عام باشد؛ یعنی «لیس بممتنع ان لا یکون». خب این را حالا توجه کنید: «لیس بممتنع ان لا یکون» یعنی لا یکون ممتنع نیست؛ ممتنع نیست یعنی ممکنه یا واجبه. پس دو فرض برای «ممکن ان لا یکون» داریم: یکی اینکه لا یکون ممکن باشد، یکی اینکه لا یکون واجب باشد.

می‌آییم قضیه موجبه را ملاحظه می‌کنیم: «ممکن ان یکون»؛ این هم یعنی «لیس بممتنع ان یکون». «لیس بممتنع ان یکون» یعنی یکون واجب است یا ممکن است.

مفاد قضیه سالبه این شد که: لا یکون واجب است یا ممکن است. مفاد قضیه موجبه این شد که: یکون واجب است یا ممکن است. دو تا شق داشت هر کدام از دو قضیه: لا یکون واجب است یک شق، یا ممکن است این شق دوم؛ باز لا یکون واجب است یا ممکن است، دو تا شق. در یک شق مشکلی ندارد که قضیه سالبه را به موجبه برگردانیم و موجبه را به سالبه برگردانیم: در شق امکانش وقتی می‌گوید لا یکون ممکن است، عیبی ندارد شما بگویید یکون هم ممکن است، در این شق برگشتش به هم اشکالی ندارد. ولی در آن شق که یک قضیه می‌گوید «لا یکون واجب است» و یک قضیه می‌گوید «یکون واجب است»، این دو تا را اگر به هم برگردانید اجتماع نقیضین می‌شود! لازمه‌اش این می‌شود که هم یکون واجب باشد و هم لا یکون واجب باشد. پس این دو قضیه به هم برنمی‌گردند به خاطر اینکه در یک شقشان مشکل پیدا می‌شود، در یک شقش مشکل پیدا نمی‌شود. در این که لا یکون ممکن باشد در یک قضیه و یکون ممکن باشد در یک قضیه دیگر، این دو تا به هم قابل تبدیل هستند؛ چون وقتی یکون ممکن باشد لا یکون هم ممکن است، وقتی لا یکون ممکن باشد یکون هم ممکن است.

اما یک قضیه ما می‌گوید لا یکون واجب است، یک شقش این بود: «ممکن ان لا یکون» می‌گوید لا یکون واجب است؛ «ممکن ان یکون» می‌گوید یکون واجب است. این دو تا را اگر بخواهیم به هم برگردانیم و هر دو را مثل هم قرار بدهیم، سالبه را به موجبه و موجبه را به سالبه برگردانیم، لازمه‌اش این می‌شود که هم یکون واجب باشد و هم لا یکون واجب باشد، می‌شود اجتماع نقیضین.

پرسش: آیا اول امکان را بیاوریم دو طرف مساوی نمی‌شود؟

پاسخ: بیان می‌کنیم اول امکان را بیاوریم مساوی نیست. شما شاید منظورتان این است که اول سلب را بیاورید؛ اگر اول امکان را بیاورید، یعنی می‌گوید «ممکن ان لا یکون»، «ممکن ان لا یکون» با «ممکن ان یکون» مساوی نیست. اگر امکان امکانِ خاص باشد مساوی است؛ «ممکن ان یکون» با «ممکن ان لا یکون» در وقتی که امکان امکانِ خاص باشد مساوی است، اما اگر امکان امکانِ عام باشد مساوی نیست. چون در امکان عام دوباره توضیح بدهم، مثل اینکه برای بعضی‌ها هنوز روشن نشده است؛ آن‌جایی که سلب مقدم بشود مورد بحث ما نیست، بحث ما آن‌جایی است که امکان مقدم بشود، «ممکن ان لا یکون» باشد و امکان هم امکان عام باشد؛ در این‌جا می‌گوییم قضیه سالبه به موجبه و موجبه به سالبه برنمی‌گردد، این‌جا این را می‌خواهیم بگوییم.

و بیان مطلب این است: «ممکن ان لا یکون» را ملاحظه کنید؛ «ممکن ان لا یکون» یعنی «لیس بممتنع ان لا یکون». «لیس بممتنع» دو شق دارد: یکی اینکه ممکن باشد لا یکون، یکی اینکه واجب باشد لا یکون. لا یکون اگر واجب بود «لیس بممتنع» صادق است، اگر ممکن هم بود «لیس بممتنع» صادق است. پس «ممکن ان لا یکون» به امکان عام می‌تواند شامل بشود «ممکن ان یکون» به امکان خاص را و «واجب ان لا یکون» را.

می‌آییم سراغ «ممکن ان یکون»؛ سراغ «ممکن ان یکون» که می‌آییم، باز هم امکانمان امکان عام است، این‌طور می‌شود: «لیس بممتنع ان یکون». «لیس بممتنع ان یکون» یعنی ممکنه به امکان خاص است یا واجبه؛ یعنی یکون ممکنه به امکان خاص صدق می‌کند، «یکون واجبة» باز هم صدق می‌کند که ممتنع نیست. پس «ممکن ان یکون» هم دو شق دارد: یکی یعنی یکون ممکن است، یکی یعنی یکون واجب است.

پس قضیه اولمان این شد که لا یکون ممکن است یا واجب، مفاد قضیه دوممان این شد که یکون ممکن است یا واجب. خب اگر لا یکون ممکن باشد، یکون هم ممکن است؛ در این‌جا بین دو قضیه اشتراک هست، آن که می‌گوید لا یکون ممکن است و این هم که می‌گوید یکون ممکن است با هم تضادی ندارند، با هم منافاتی ندارند؛ آن می‌گوید لا یکون ممکن است به امکان خاص، این می‌گوید یکون ممکن است به امکان خاص، و هیچ عیبی ندارد که لا یکون و یکون هر دویشان ممکن باشند، اتفاقاً همین‌طور هم هست. اما قضیه اولمان می‌گوید لا یکون واجب است، در یک شق دیگرش، در یک احتمال دیگرش می‌گوید لا یکون واجب است؛ قضیه دوممان می‌گوید یکون واجب است. این دو تا قضیه را بخواهیم به هم برگردانیم و بگوییم با هم فرقی نمی‌کنند، معنایش این است که مفاد هر دویش را بپذیریم؛ مفاد هر دو را بپذیریم این می‌شود که یکون واجب است و لا یکون هم واجب است، خب این می‌شود جمع نقیضین! یکون و لا یکون نمی‌توانند واجب باشند.

پس قضیه «ممکن ان لا یکون» می‌گوید لا یکون یا واجب است یا ممکن؛ «ممکن ان یکون» می‌گوید یکون یا واجب است یا ممکن. خب، اولی می‌گوید لا یکون ممکن است، دومی می‌گوید یکون ممکن است، این دو تا را می‌شود با هم جمع کرد و مشکلی ندارد؛ اما اولی در یک احتمال دیگرش می‌گوید لا یکون واجب است، دومی در یک احتمال دیگرش می‌گوید یکون واجب است، این دو تا را نمی‌شود با هم جمع کرد، چون نمی‌شود هم یکون واجب باشد و هم لا یکون واجب باشد. پس این قضیه سالبه را به قضیه موجبه‌اش نمی‌توانیم برگردانیم.

اگر «ممکن ان یکون» به امکان خاص می‌بود، می‌توانستیم به موجبه برش گردانیم و بگوییم «ممکن ان لا یکون» به منزله «ممکن ان یکون» است؛ اما اگر امکان امکانِ عام بود، نمی‌توانیم بگوییم «ممکن ان لا یکون» به منزله «ممکن ان یکون» است. «ممکن ان لا یکون» دارد می‌گوید در یک احتمالش لا یکون واجب است، این نمی‌تواند مثل «ممکن ان یکون» باشد که می‌گوید یکون واجب است؛ آن یکی حکم می‌کند به وجوب لا یکون، این یکی حکم می‌کند به وجوب یکون، این دو تا نمی‌توانند مثل هم باشند. پس نمی‌شود سالبه را به موجبه و موجبه را به سالبه برگرداند، چون در یک احتمال بین این دو قضیه اختلاف است، بین قضیه موجبه و سالبه در یک احتمال اختلاف است؛ بر خلاف امکان خاص که «ممکن ان لا یکون»اش با «ممکن ان یکون»اش هیچ اختلافی ندارد، پس می‌شود سالبه‌اش به موجبه برگردد، اما در امکان عام «ممکن ان لا یکون» با «ممکن ان یکون»اش اختلاف دارد در یک احتمال، و آن احتمال نمی‌گذارد که موجبه به سالبه برگردد و سالبه به موجبه. فکر می‌کنم اگر دقت شده باشد مطلب دیگر روشن شده باشد.

«إلاّ أن يعنى بالإمكان ما ليس بممتنع، و هو العامّ»؛ این «الا» استثنا است از «فإنّه بعينه ممكن الكون»، که گفتیم ممکن ان لا یکون عیناً «ممکن الکون» یعنی «ممکن ان یکون» است؛ مگر اینکه منظورمان از امکان، امکان عام باشد که نمی‌توانیم «ممکن ان لا یکون» را به عینه «ممکن ان یکون» قرار بدهیم و بین این دو قضیه باید فرق بگذاریم: مگر اینکه به امکانی که در «ممکن ان لا یکون» آمده «ما لیس بممتنع» را که عام است اراده کنیم، دیگر نمی‌توانیم بگوییم «ممکن ان لا یکون» به عینه «ممکن ان یکون» است، «ممکن ان لا یکون» به «ممکن ان یکون» دیگر برنمی‌گردد، دو تا با هم اختلاف دارند و در یک احتمال با هم جمع نمی‌شوند.

پرسش: آیا امکان عام به معنای سلب واجب هم می‌شود؟

پاسخ: آن در سالبه‌اش است. این بهتر است: همین‌طور که ایشان معنا می‌کند، آن که می‌گویید همان عرض اول بنده بود که از آن برگشتم؛ بله، دو صورت پیدا می‌کند. در هر صورت امکان را به معنای «لیس بممتنع» بگیرید درست است، حرف درستی است. در هر دو جا شما امکان را به معنای «لیس بممتنع» بگیرید: هم در قضیه موجبه، هم در قضیه سالبه. بله، اگر بخواهید عوض بدلش کنید می‌شود همان‌طور که اول بیان کردم، که در یک جا به معنای «لیس بواجب» و در یک جا به معنای «لیس بممتنع» بگیرید، ولی آن یک دقتی می‌خواهد و اشتباهاتی پیش می‌آید. اما همه‌جا «لیس بممتنع» بگیرید راحت‌ترید؛ چون در آن‌جاهایی که قضیه‌تان سالبه است امکان به معنای «لیس بممتنع» است، منتها دوباره سلب که می‌آید توی قضیه، «لیس بممتنع» را تبدیل می‌کند به واجب، این یک دور زدن بیهوده است! از همان اول شما بگویید «ممکن» به معنای «لیس بممتنع» است و خودتان را راحت کنید. در همه قضایایی که امکان امکانِ عام است، به جای امکان عام بگذارید «لیس بممتنع»، همین کافی است؛ هم در قضیه موجبه، هم در قضیه سالبه، ذهنتان را پراکنده نکنید، نروید سراغ واجب و نروید سراغ چیز دیگر. بگویید امکان عام به معنای «لیس بممتنع» است، چه در قضیه سالبه و چه در قضیه موجبه؛ وقتی عبارت را حل کنید می‌بینید به مشکلی برخورد نمی‌کنید، ولی به آن صورتی که اول گفتم به مشکل برخورد می‌کنید و احتمال دارد به غلط هم بیفتید.

«فانه حینئذ لا ینقلب ممکنه السالبة الی موجبة»؛ این نسخه ما است؛ نسخه قدیم دارد: «فلا ینقلب موجبه الی سالبته و لا سالبته الی موجبه» و این نسخه بهتر است، نسخه قدیم بهتر است. البته ما نسخه خودمان را هم معنا می‌کنیم ولی نسخه قدیم بهتر است؛ نسخه قدیم را اول معنا می‌کنم: «فانه» یعنی این امکان عام، موجبه‌اش به سالبه‌اش برنمی‌گردد و سالبه‌اش به موجبه‌اش برنمی‌گردد با آن بیانی که بیان کردم. اما اگر ما ضمیر را نیاوریم که عبارت این نسخه است، معنا این‌طور است: در امکان عام، موجبه به سالبه منقلب نمی‌شود و سالبه به موجبه منقلب نمی‌شود؛ این را هم معنا می‌کنیم منتها «فانه» را نمی‌گوییم «این ممکنه عامه است»، می‌گوییم «در امکان عام»، در ممکنه عامه موجبه به سالبه برنمی‌گردد، یک چیزی از خودمان اضافه می‌کنیم در عبارت. در عبارت نسخه قدیم می‌گوییم: «فانه» یعنی امکان عام، موجبه‌اش به سالبه‌اش برنمی‌گردد و سالبه‌اش به موجبه‌اش برنمی‌گردد، خیلی روان است؛ ولی در این‌جا اگر بگوییم «فانه» یعنی امکان عام، موجبه به سالبه برنمی‌گردد و سالبه به موجبه، می‌بینید عبارت ناقص است، باید بگوییم در امکان عام موجبه به سالبه برنمی‌گردد و سالبه به موجبه برنمی‌گردد، که یک چیزی از خودمان باید اضافه کنیم در عبارت. پس نسخه قدیم بهتر است، ولی نسخه جدید هم باطل نیست.

«و قد عرفت هذا من قبل، فلا حاجة إلى الإعادة»؛

این را که موجبه به سالبه و سالبه به موجبه برنمی‌گردد قبلاً دانستی، در صفحه ۸۲؛ «فلا حاجة الی الاعادة». البته اگر مطلب این‌جا روشن نشده باشد، صفحه ۸۲ هم روشن نمی‌شود![2] صفحه ۸۲ مطلب مشکل‌تر و پیچیده‌تر است؛ چون آن‌جا با ضرورت مخلوطش می‌کند، چون می‌خواهد قضیه را به ضروریه برگرداند، دو تا کار می‌خواهد انجام بدهد: هم می‌خواهد ثابت کند که موجبه به سالبه برمی‌گردد، هم می‌خواهد قضیه را ضروریه‌اش کند، که تمام قضایا را ایشان آن‌جا برمی‌گرداند به ضروریه؛ «فلا حاجة الی الاعادة»[3] . خب، تمام شد.

مشکل بحث ما همین تکه اخیر بود که ان‌شاءالله روشن شده باشد. متأسفانه گاهی هم اتفاق می‌افتد جاهایی که مشکل است، خود گوینده هم گاهی سه جور حرف می‌زند! اتفاقاً این دفعه همین‌جوری شد که بیشتر بر مشکل بودن مطلب اضافه می‌شود.

 

دستورالعمل احتراز از مغالطه در سلوب: ادخال سلب در حدود و پرهیز از تکثیر

 

گفتیم که غلط از ناحیه سلب سه جور است، که البته یکیش را ما از ناحیه سلب نمی‌دانیم و از ناحیه جهت می‌دانیم، تصفیه هم کردیم: گفتیم گاهی غلط از ناحیه سلوب است، گاهی غلط از ناحیه جهات است، که در سومی، در آن جهات هم سلب دخالت دارد، منتها ما بحث را آوردیم روی جهت؛ حالا توضیح می‌دهم روشن بشود:

یعنی توجه نداریم که مقدم است بر رابطه یا مؤخر است از رابطه، این یک منشأ غلط.

گاهی سلوبمان متعدد است، نمی‌دانیم فرد است تا اینکه قضیه‌مان سالبه باشد، یا زوج است تا قضیه‌مان موجبه باشد، این هم یک منشأ غلط. این هر دو را می‌گوییم غلط مربوط به سلوب.

یک بار نمی‌دانیم سلب مقدم است، یعنی توجه نداریم که سلب مقدم است بر ضرورت یا ضرورت مقدم است بر سلب، یعنی جهت مقدم است بر سلب یا سلب مقدم است بر جهت، این هم یک منشأ غلط. این غلط هم توجه می‌کنید در آن سلب دخالت دارد، چون توجه نکردیم که سلب مقدم است یا جهت مقدم است؛ ولی این را به خاطر اینکه جدا از آن دو تای قبلی بشود، می‌گوییم اشتباه در جهت است، نمی‌دانیم جهت مقدم است یا مؤخر، که بحث را ببریم روی جهت. حالا اگر توجه کنید این هم باز مربوط به سلب می‌شود، آن دو تا هم مربوط به سلب بود، این هم مربوط به سلب می‌شود، منتها این را برگرداندند به جهت.

پس اگر بخواهیم درست مثل خودشان حرف بزنیم: دو غلط مربوط به سلب داریم، یک غلط مربوط به جهت داریم:

یک غلط مربوط به سلب آن‌جایی است که غافلیم از تقدم سلب بر رابطه یا تأخر سلب از رابطه.

یک غلط مربوط به این است که تعداد سلوب را در قضیه نمی‌دانیم که فرد است یا زوج است؛ این غلط‌های مربوط به سلب.

غلط مربوط به جهت این است که ملاحظه نکردیم، توجه نکردیم که جهت ما مقدم بر سلب است یا جهت مؤخر از سلب است.

پس دو جور غلط تا حالا گفتیم در این قسمت از بحث، دو جور غلط گفتیم. ایشان می‌فرماید که اگر می‌خواهی از این غلط، یعنی غلط سلب که همان دو تای اول است - به سومی فعلاً کار نداریم - اگر می‌خواهی از این غلط یعنی غلط سلب ایمن بشوی، دو تا کار انجام بده:

یکی اینکه سلوب را در کلامت متکثر نکن، سعی کن تا می‌توانی از ایجاب استفاده کنی که سلب تکرار نشود؛ خب طرف به اشتباه نمی‌افتد، خودت هم به اشتباه نمی‌افتی. این، راه مغالطه‌های دوم را می‌بندد که گفتیم از باب تکثیر سلوب مغالطه پیش می‌آید؛ اگر شما این رعایت را بکنی آن مغالطه پیش نمی‌آید.

دوم اینکه سلب را بیا جزء محمول قرار بده یا جزء موضوع قرار بده، بر رابطه وارد نکن، با رابطه کار نداشته باش. چون اگر با رابطه کار داشته باشی، باز این بحث پیش می‌آید که سلب را مقدم کردی بر رابطه تا قضیه بشود سالبه، یا سلب را مؤخر کردی از رابطه تا قضیه بشود موجبه معدوله، این مشکل پیش می‌آید. شما به خاطر اینکه این مشکل هم پیش نیاید و راه اول مغالطه هم بسته بشود، بیا سلب را جزء موضوع یا جزء محمول قرار بده و با رابطه کار نداشته باش.

پس اگر دو تا کار انجام بدهی در قضیه: یکی سلب را جزء موضوع و محمول قرار بدهی، جزء محمول یا موضوع، و با رابطه کار نداشته باشی؛ دوم اینکه سلب را تکثیر نکنی در عبارت، ایمن می‌شوی از این غلط دوم، از این غلط مربوط به سلب، از این غلط مربوط به سلب ایمن می‌شوی. اگر بخواهی ایمن از جهت هم بشوی، آن یک بحث دیگری پیدا می‌کند.

پرسش: یعنی همه قضایا را موجبه کنیم؟

پاسخ: همه قضایایتان را موجبه کنید، منتها یا موجبه معدولة المحمول یا موجبه معدولة الموضوع؛ و تا می‌توانید از سلب استفاده نکنید.

«و اذا جعلت السلوب علی ما قلنا اجزاء للمحمول و الموضوع»؛

به همان نحوی که در همان صفحات ۷۰ تا ۸۰ مباحثی داشتیم و در آن‌جاها گفتیم، اگر قرار بدهید سلوب را آن‌چنان که گفتیم اجزاء محمول و موضوع، یک، یعنی به رابطه کار نداشته باشی و سلوب را مربوط کنی به موضوع و محمول؛ «و لا تستعمل الزّائد ، على سلب واحد»؛ دوم اینکه در قضیه بیش از یک سلب نیاوری، بقیه را تا می‌توانی آن‌جا بیاوری.

«و عدلت إلى اللّفظ الإيجابيّ بحسب طاقتك»؛

عبارت را در چاپ ما اشتباه نوشته، زیر و زبرش را خراب گذاشته است، «عَدَلْتَ» درست است؛ تا حدی که می‌توانی عدول کنی به لفظ ایجابی، یعنی از قضیه موجبه استفاده کنی، «لئلا تتکثر السلوب و التراکیب اللفظیة»؛ تا سلوب و تراکیب لفظیه زیاد نشوند. اگر این دو تا کار را انجام دادی: یکی اینکه سلوب را اجزاء محمول و موضوع قرار دادی نه اینکه مربوط کردی به رابطه، و یکی اینکه بیش از یک سلب را در عبارت نیاوردی، «امنت من هذا الغلط»؛ از این غلطی که مربوط به سلوب است ایمن می‌شوی.

و در اکثر نسخ داریم «من هذا»، که مشارالیه «هذا» که غلط است نیامده است، در بعضی نسخ داریم «من هذا الغلط»، در بعضی نسخ هم داریم «من هذا».

اگر شما سلب را متکثر کنید، تراکیب لفظی هم متکثر می‌شود؛ یعنی هر بار این قضیه را با یک سلب ملاحظه می‌کنید، دو مرتبه برمی‌گردید سلب دیگری را بر آن سلب وارد می‌کنید. مثلاً فرض کنید این‌طوری بگویید: «زیدٌ بصیرٌ»، یک مثال کوتاه هم که روشن بشود تراکیب لفظیه را می‌فرماید توضیح بدهم: «زیدٌ بصیرٌ»، این «زید بصیر» یک ترکیب بیشتر نیست و خیلی هم واضح است؛ اما «لیس زیدٌ بغیر بصیرٍ»، این همان مفاد را می‌رساند: «لیس زید بغیر بصیر»، این دو ترکیب است: یک بار شما می‌گویید «زید غیر بصیر»، دو مرتبه برمی‌گردید همین «زید غیر بصیر» را سلب می‌کنید، یک ترکیب دیگر می‌شود؛ یک بار حکم می‌شود به غیر بصیر بودن، یک بار همین حکم سلب می‌شود که تقریباً دو تا قضیه می‌شود. هر بار سلب می‌آید یک قضیه اضافه می‌شود؛ بار اول که سلب می‌آید نه، همان قضیه اول است، قضیه یا موجبه است یا سالبه؛ اما اگر سلب بار دوم آمد، این سلب بر قضیه‌ای که در باطن است وارد می‌شود، یعنی قضیه باطنی یکی، این سلب هم یک بار می‌آید آن را سلب می‌کند می‌شود دو تا. اگر یک سلب دیگر هم بیاورید، یک بار دیگر آن سلب، این سلبِ سلب را سلب می‌کند، می‌شود سه تا؛ پس تراکیب لفظیه زیاد می‌شود. تو باطن ما این عمل انجام می‌گیرد و متوجه نیستیم؛ در واقع ما وقتی می‌گوییم «لیس زید بغیر بصیر»، در واقع دو تا قضیه تشکیل می‌دهیم: یکی «زید غیر بصیر»، یکی اینکه این «زید غیر بصیر» را برمی‌داریم، می‌شود دو تا ترکیب. پس تراکیب لفظیه با تکثیر سلوب زیاد می‌شوند، و چون زیاد می‌شوند و باعث غلط می‌شوند، ما باید سعی کنیم که از تراکیب لفظیه و در نتیجه از سلوب کثیره استفاده نکنیم.

خب، بیان کردیم که در بعضی نسخ «من هذا الغلط» دارد و در بعضی نسخ «من هذا»، فرق نمی‌کند چه بگوییم «من هذا الغلط» چه بگوییم «من هذا». خب هر دوی این دو نسخه را چطوری معنا می‌کنیم؟ هر دو نسخه را می‌گوییم «هذا الغلط» یعنی غلطِ واقع به سبب سلوب.

یادتان هست که ما این قسمت از بحث را که شروع کردیم، اول هم اشاره کردم، به خاطر همین نکته اشاره کردم: ما دو جور غلط را مطرح کردیم: یکی غلط مربوط به سلوب، یکی غلط مربوط به جهات، که بیان کردم غلط مربوط به جهات هم غلط مربوط به سلوب می‌شد ولی ما جدا کردیم؛ پس دو غلط ذکر شد: یک غلط مربوط به سلوب، یک غلط مربوط به جهات. در عبارت مصنف داریم «من هذا الغلط» یا «من هذا»، معلوم نیست سلوب را می‌گوید یا جهات را می‌گوید؛ معلوم نیست به کجا برمی‌گرداند، ولی شارح برمی‌گرداند: «ای من الغلط الواقع بسبب السلوب»، انتخاب می‌کند از بین این دو غلط، سلوب را؛ این‌جور تفسیر می‌کند با اینکه این «من هذا الغلط» هیچ چیزش مشخص نیست، مشخص نیست که منظورش غلط جهات است یا غلط سلوب است، اتفاقاً غلط جهات باشد روشن‌تر است به خاطر اینکه نزدیک‌تر است، اما شارح غلط مربوط به سلوب قرارش می‌دهد.

بعد می‌گوید: «اذ لا ابلغ فی التغلیط منها». خواستم این همه توضیح را بدهم فقط به خاطر اینکه روشن بشود «اذ لا ابلغ» تعلیل برای چیست؛ هیچ مشخص نیست، اگر این توضیحی را که عرض می‌کنم توجه نکنید مشخص نیست که «اذ لا ابلغ» تعلیل برای چیست. «اذ لا ابلغ» تعلیل برای این است که: من تفسیر کردم این غلط را به غلط واقع به سبب سلوب، با اینکه این غلط می‌توانست غلط مربوط به جهات هم باشد، ظاهر عبارت می‌توانست مربوط باشد به معنای غلط از طریق جهات باشد، می‌توانست غلط به سبب سلوب باشد؛ ولی من این را حملش کردم بر غلط به سبب سلوب، به خاطر اینکه غلط به سبب سلوب ابلغ است، بیشتر انسان را به غلط می‌اندازد، لذا ایمن بودن از این غلط مهم می‌شود. آن غلط دیگر خیلی مهم نبود، این غلط مهم بود. من که تفسیر کردم «هذا الغلط» را و تطبیق کردم «هذا الغلط» را بر غلط به سبب سلوب، به این جهت بود که دیدم «لا ابلغ فی التغلیط منها»، در غلط‌اندازی بالاتر از این غلط به سبب سلوب نداریم، غلط به سبب سلوب بیش از همه مغالطه‌ها انسان را به غلط می‌اندازد.

بعد می‌گوید شاهد هم دارم: نه تنها ابلغیت تغلیط منشأ شده که من این «هذا الغلط» را تطبیق کنم بر غلط به سبب سلوب، بلکه خود عبارت مصنف هم شاهد مطلب است که پشت سرش گفته است: «و السلوب مغلطة جدا»، که از این معلوم می‌شود نگرانی‌اش از سلوب بوده است. می‌گوید سلوب جداً شما را به غلط می‌اندازد، پس الان دارد زحمت می‌کشد و نگرانی‌اش را برطرف می‌کند که به ما راه یاد می‌دهد که چه کار کنید به این غلط نیفتید، این غلطی که زیاد مغالطه است این را چه کار کنید که رفع کنید؛ خیلی اهمیتی به آن غلط جهات نداده، اهمیتش بیشتر به این غلط سلوب بوده است: «و لذا قال: و السلوب مغلطة جدا»، «ای انها مغلطة فی الغایة»، «جدا» یعنی «فی الغایة».

روشن شد عبارت دیگر؟ بله. مشکل ما در این سلب بوده و جهات بوده و این تکه از عبارت مشکل بود، دیگر افتادیم توی سرازیری و یک مقداری آسان شد؛ مثل اینکه بعضی نگاه‌ها نشان می‌دهد که هم وقت گذشته و هم خسته شدید! هم وقت گذشته و هم خسته شدید.

 

مغالطه در سور و اشتراک لفظ «بعض» میان اشخاص و اجزا

 

خب، وارد بحث سور می‌شویم: گاهی از اوقات هم غلط به سبب سور پیش می‌آید. مثلاً لفظ «بعض» سه تا اطلاق دارد: یک بار اطلاق می‌شود بر بعض الاشخاص، دو بار اطلاق می‌شود بر بعض الاجزاء: یک اطلاقش اطلاق بر بعض الاشخاص است، دو اطلاقش اطلاق بر بعض الاجزاء است: یکی اطلاق بر بعض الاجزاء الحقیقی، یکی اطلاق بر بعض الاجزاء المجازی؛ همه را توضیح می‌دهم، این‌ها روشن می‌شود.

می‌گوییم: «بعض الزنجی اسود»؛ بعضی کسانی که در کشور زنگبار زندگی می‌کنند سیاه‌پوستند؛ «بعض» یعنی بعض اجزائشان یا بعض اشخاصشان، هر دویش درست است: بعضی اشخاصی که در زنگبار زندگی می‌کنند سیاه نیستند، بعض اشخاص؛ یا بگوییم - این یک معنا - یا بعضی اجزای حقیقی این اشخاص سفید است مثل دندانشان مثلاً، این اجزای حقیقی است.

اجزا دو قسمند: اجزای حقیقی داریم، اجزای مجازی داریم. اجزای حقیقی اجزایی هستند که بر کل حمل نمی‌شوند، مثل دندان؛ دندان را بر انسان نمی‌شود حمل کرد، هیچ جزئی بر کل حمل نمی‌شود. ولی اجزای مجازی داریم که بر کل حمل می‌شوند؛ اصطلاحاً به این‌ها می‌گوییم اجزای تحلیلی، مثل حیوان و ناطق که جزء انسانند ولی جزء تحلیلی انسانند، این‌ها حمل می‌شوند بر انسان: «الانسان حیوان»، «الانسان ناطق». این اجزا اجزای واقعی نیستند، جزء حقیقی نیستند، اگر جزء حقیقی بود حمل نمی‌شد، این جزء مجازی است که حمل می‌شود.

حالا که این مقدمه معلوم شد که «بعض» گاهی گفته می‌شود منظورمان بعضی اشخاص است، گاهی «بعض» گفته می‌شود اراده می‌شود بعضی اجزا؛ آن وقت هم که اراده شد بعضی اجزا، یا بعضی اجزای حقیقی اراده می‌شود یا بعضی اجزای مجازی اراده می‌شود.

این مقدمه که تمام شد، ایشان می‌گوید گاهی از اوقات لفظ «بعض» می‌آید، مشخص نمی‌شود که منظور بعض الاشخاص است یا بعض الاجزاء است. عبارت را نگاه می‌کنیم، هم بعض الاشخاص درست درمی‌آید، هم بعض الاجزاء درست درمی‌آید؛ معلوم نیست که متکلم چه اراده کرده است، بعد این قضیه را ادامه می‌دهد و قیاس تشکیل می‌دهد، ما یک چیزی از این «بعض» می‌فهمیم، او یک چیز دیگر اراده کرده است، یک نتیجه می‌گیرد که ما آن نتیجه را نمی‌گیریم؛ به چه علت؟ چون سورمان مشکل درست کرده است. سورمان که «بعض» است با دو تا بحث سازگار است: هم با بعض الاشخاص سازگار است، هم با بعض الاجزاء سازگار است؛ و برای ما مشخص نشده که کدام یک از این دو اراده شده است: آیا بعض الاشخاص اراده شده یا بعض الاجزاء اراده شده است؟ لذا گرفتار مغالطه می‌شویم. پس گاهی غلط مربوط به سور می‌شود، چون سور مشترک می‌شود و قابل این می‌شود که هم بر اشخاص صادق بشود هم بر اجزا، و ما نمی‌دانیم کدامش مراد است و به اشتباه می‌افتیم؛ اشتراک هم یادتان هست قبلاً گفتیم از اسباب مغالطه است.

«و قد یغلط بسبب السور»؛ این را هم اشاره بکنم: «بعضی» که به عنوان سور به کار می‌رود حتماً بر افراد و اشخاص است، بر اجزا نیست، آن که به عنوان سور به کار می‌رود؛ چون در قضیه ما به اجزا که کار نداریم، ما در قضیه به اشخاص و افراد کار داریم. وقتی می‌گوییم بله، «الانسان حیوان ناطق»، یعنی افراد انسان، نه اجزای انسان؛ به اجزای انسان کار نداریم، به افراد کار داریم، به اشخاص کار داریم. همیشه «بعض»ی که بر قضیه وارد می‌شود اختصاص پیدا می‌کند به بعضی اشخاص. وقتی می‌گوییم «کل انسان» یعنی کل شخصِ انسان، وقتی می‌گوییم «بعض انسان» یعنی بعضی اشخاص انسان. پس همیشه بعض سوری یعنی بعض الاشخاص. ما نمی‌دانیم در قضیه گوینده بعض سوری را اراده کرده یا بعضی را که به اجزا اضافه می‌شود اراده کرده است؛ و الا اگر بدانیم بعض سوری اراده کرده، مسلماً می‌فهمیم که بعض الاشخاص اراده شده است.

«و قد یغلط بسبب السور کما یؤخذ بعض السوری»؛ بعض سوری را ما اخذ می‌کنیم و در عبارت می‌آوریم و نمی‌دانیم که منظورمان بعض سوری است که همان بعض الاشخاص باشد، یا بعض معمولی است که بعض الاجزاء باشد؛ «کقولنا: بعض الزنجی اسود» و مراد این است که بعضی اشخاص اسودند، «فیؤخذ بعض السوری» که به معنای بعض الاشخاص است، «مکان البعض الذی هو الجزء الحقیقی»؛ به جای بعضی که جزء حقیقی است اخذش می‌کنیم. یعنی در «بعض الزنجی اسود» گفته شده و منظور هم بعض الاشخاص بوده که بعض سوری است، اما ما این را به جای بعضی که به معنای جزء حقیقی است اخذ می‌کنیم، می‌گوییم منظور این است که بعضی از اجزای شخص زنگی و زنگباری سیاه است، یعنی بعضی از اجزایش سیاه است و بعضی از اجزایش سفید است! «کقولنا: بعض الزنجی لیس باسود»، این «بعض الزنجی لیس باسود» دیگر بعضِ چیز نیست، بعضِ سوری نیست و مراد این است که «بعض من ابعاضه کالاسنان مثلاً».

«و احترزنا بالجزء الحقیقی عن المجازی»؛ ما گفتیم که بعض به معنای جزء حقیقی است، احتراز کردیم از جزء مجازی؛ مثل حیوانی که حمل می‌شود بر انسان، که این در واقع جزء نیست چون قابل حمل است، اگر جزء حقیقی بود قابل حمل نبود: «فان کون جزء من الانسان فذلک بطریق المجاز، اذ الجزء الحقیقی لا یکون محمولا من حیث هو جزء»، ولی این محمول است.

وسط مطلب ماندیم، همان بهتر بود که وارد بحث نمی‌شدیم!

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص141.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص82.
[3] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص141.