درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/11/21

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /تحلیل تفصیلی ملحق سوم از مغالطات صوریه: تبیین وجوه مغالطه در مثال «کل انسان حیوان و الحیوان عام» بر اساس اعتبارات چهارگانه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

بررسی نسخه‌شناختی عبارت «اهمال المقدمة الثانیة» و تثبیت لفظ «شرط»

 

قبل از شروع در بحث مطلبی را بیان بکنم: در عبارتی که در اواخر بحث دیروز خواندیم داشتیم: «و هو خطأ قد نشأ من إهمال شرط المقدّمة الثّانية»[1] . درباره این «شرط» دو تا احتمال دادم: یکی اینکه اصلاً نباشد چنانچه چاپ قدیم ندارد؛ یکی اینکه باشد منتها ریز نوشته بشود و کلام شارح باشد. الان می‌خواهم این احتمال دوم را تقویت کنم: حتماً باید لفظ «شرط» باشد، منتها ریز باشد و کلام کلام شارح باشد؛ آن کتابی که ندارد باید اضافه کند منتها به عنوان کلام شارح. دلیلش هم ضمیری است که در عبارت شارح به همین شرط برمی‌گردد: «و هو الکلیة». چون اگر ما «شرط» را نیاوریم، «هو» به جایی برنمی‌گردد: «و هو خطأ قد نشأ من إهمال شرط المقدّمة الثّانية ، و هو الکلیة». حتماً باید «شرط» باشد و الا اگر «شرط» نباشد، ضمیر «هو» به جایی برنمی‌گردد. منتها «شرط» را باید ریز بنویسیم که کلام شارح بشود.

بعد: «و لهذا عقبه...»؛ «و لهذا» را دیروز معنا کردم الان هم معنا می‌کنم، شاید هر دو معنا یکی باشد: یعنی به خاطر اینکه مقصودش از اهمال مقدمه ثانیه اهمالِ شرطِ مقدمه ثانیه بوده است. ایشان گفته اهمال مقدمه ثانیه، ولی منظورش اهمال شرط مقدمه ثانیه بوده است؛ این هم نشان می‌دهد که ایشان «شرط» را اضافه کرده است. «و لهذا»، یعنی چون نظرش از «اهمال المقدمة الثانیة» که گفته، اهمال شرط مقدمه ثانیه بوده است، پشت سرش مطلبی را آورده که با فقدان شرط سازگار است؛ یعنی گفته حیوان در مقدمه ثانیه مقول علی الکل نشده است، یعنی مقدمه‌مان کلیه نیست. این چیزی بود که باید بیان می‌کردم؛ دیروز احتمال دادم و بیشترش را گفتم، به جز اینکه «شرط» را الان تعیین کردم که باید باشد منتها ریز و جزء عبارت شارح.

 

بازخوانی اشکال در مثال «کل انسان حیوان و الحیوان عام»: تکرار نشدن حد وسط و عدم کلیت کبری

 

خب، بحثمان این بود که مورد سوم از مواردی که ملحق می‌شوند به اغلاط صوریه، عبارت بود از آن‌جایی که حد وسط مقول علی الکل نبود، یعنی کبری کلی نبود. با توضیحاتی که دادیم معلوم شد که در مثال «کل انسان حیوان، و الحیوان عام» که نتیجه می‌داد «کل انسان عام»، معلوم شد که غلط در این مثال دو جور ملاحظه می‌شود: یکی اینکه حد وسط تکرار نشده است، و یکی اینکه کبری کلی نیست.

سؤالاتی که دیروز بعضی‌ها داشتند این بود که می‌توانیم تصور کنیم که حد وسط تکرار نشده است، ولی کلیت نداشتن کبری چه‌جوری توجیه می‌شود؟ دیروز بیان مطلب گذشت، یعنی جوری بیان شد که هم معلوم بشود حد وسط تکرار نشده است و هم معلوم بشود که کبری کلی نیست؛ ولی الان دوباره تکرار می‌کنم مطلب را و تفکیک می‌کنم که کاملاً روشن بشود ان‌شاءالله.

حد وسط تکرار نشده است، واضح است؛ چون منظور از حیوانی که در صغری آمده مصادیق شخصیه حیوان است، منظور از حیوانی که در کبری آمده طبیعت یا جنس است. پس مراد از دو تا حیوان که در صغری و کبری هستند یکی نیست: یکی مصادیق شخصیه را اراده کرده و یکی هم طبیعت یا جنس را اراده کرده است. خب پیداست که این دو حد وسط تکرار نشدند، حد وسط تکرار نشده است؛ این روشن است و در این مسئله آقایان صحبتی هم نداشتند و اشکالی نداشته است.

اشکال سر کلیت است. کلیت کبری را بیان کردم: اگر ما حیوان را در «الحیوان عام» که کبرا است عبارت از کل افراد قرار بدهیم، هم افراد شخصیه، هم فرد جنسی، هم فرد طبیعی، همه را مشمول این «الحیوان» قرار بدهیم، اگرچه کبرا کاذب می‌شود - دیگر کل حیوان عام نیست - ولی می‌تواند لفظ «عام» را که محمولش است به صغری سرایت بدهد. چون اگر کبری عام بود، در دلیل عمومیت کبرای شکل اول این‌طور گفتند: اگر کبری عام باشد، می‌تواند اکبر را به اصغر سرایت بدهد؛ اگر کبری عام نبود، نمی‌تواند حد وسط این کار را بکند. حد وسط در صورتی که بتواند عام باشد که شامل آن که در صغری آورده شده بشود، می‌تواند آن خصوصیت خودش را که اکبر است به جزئی خودش که اصغر است سرایت بدهد. اما در صورتی که شما کبری را عام نگیرید، همه افرادی که در صغری آمده، یا همه افراد صغری در کبری داخل نباشد، اکبر سرایت داده نمی‌شود؛ چون ممکن است آن بعضی را که کبری حکمی برایشان ثابت می‌کند، غیر از آن بعضی باشد که اصغر در صغری قرار گرفته است. پس این خصوصیتی که برای بعض اوسط ثابت می‌شود، ممکن است برای آن بعض دیگر اوسط که در صغری هستند و اصغرند ثابت نشود. بنابراین باید کبری را کلی قرار بدهیم تا وقتی خصوصیت برای کل اوسط ثابت شد، برای جزئی اوسط هم که اصغر است ثابت بشود؛ این شرط کلیت کبرا است، علت اعتبار کلیت کبرا است.

خب، اگر ما در این‌جا کلیت را اعتبار می‌کردیم مشکلی نداشتیم، اگرچه مشکلمان این بود که این اکبر مربوط به این اصغر نیست، ولی دیگر مشکل سرایت را نداشتیم. حالا که مشکل سرایت پیش آمده است، توجه می‌کنید که به خاطر این است که کبری کلی نیست. پس می‌شود گفت که حد وسط تکرار نشده است، می‌شود گفت کبری کلی نیست، و هر دو هم یکی است؛ یعنی اگر کبری کلی بود، حد وسط تکرار شده بود. اگر کبری کلی بود حد وسط تکرار می‌شد، یعنی همان حد وسطی که ما در صغری داشتیم آن را با اضافه در کبری داشتیم و لذا سرایت درست می‌شد و حد وسط هم تکرار شده بود. این توضیحی بود مربوط به جلسه گذشته که جلسه گذشته هم بیان کردم، منتها تفکیک نکرده بودم و یک مقداری مبهم مانده بود.

 

توجیه اول بر اساس اهمال کبری و عدم سرایت عام بر مصادیق شخصی

 

اما بحث امروز: توجه کردید که ما «کل انسان حیوان، و الحیوان عام» را از این باب مغالطه گرفتیم که کبری کلی نیست یا حد وسط تکرار نشده است. الان می‌خواهیم بیان دیگری داشته باشیم؛ بگوییم علت مغالطه این است که کبری مهمله است، کبری مهمله است نه اینکه حد وسط تکرار نشده باشد. البته باز هم برمی‌گردد به اینکه حد وسط تکرار نشده است، ولی اشکال را در اهمال کبری قرار می‌دهیم نه اهمال شرط کبری؛ اهمال خود کبری، یعنی کبرا قضیه مهمله آمده است: «الحیوان عام»، نه گفته «بعض الحیوان» و نه گفته «کل حیوان». این اهمال کبری مشکل درست کرده است. حالا باید این بیان بشود که اگر اهمال باشد، باز هم حکم اکبر به اصغر سرایت نمی‌کند؛ یعنی همان محذور قبلی است، منتها دیگر نمی‌گوییم اهمال شرط کبری، می‌گوییم اهمال خود کبری. این هم توضیح داده می‌شود ان‌شاءالله.

می‌فرمایند که اگر لفظی عام بود، بر تمام مصادیق خودش صدق می‌کند، ولی بر آنچه که از مصادیقش خارج است صدق نمی‌کند؛ این را به عنوان مقدمه ذکر می‌کنند. اگر لفظی عام بود بر تمام مصادیق خودش صدق می‌کند، ولی بر آنچه که از مصادیقش خارج است صدق نمی‌کند. مثلاً اگر گفتیم «الحیوان جنس»، این بر جنس که محمول ما است و عام است، صدق می‌کند بر مصادیق خودش؛ یعنی هر چه که جنس است، می‌توانیم جنس را برایش حمل کنیم. یکی از آن مصادیق، حیوان جنسی است؛ اما حیوان نوعی چطور؟ آیا آن هم می‌تواند مصداق «جنس» قرار بگیرد؟ یا طبیعت حیوان؟ یا اشخاص حیوان؟

حیوان نوعی هم، یعنی حیوانی که با فصل ضمیمه شده و نوع شده است، این را می‌توانیم به آن بگوییم جنس؟ یا حیوان نوعی بنا بر نظری حیوانی است که بشرط‌لا ملاحظه بشود و ماده بشود؛ ماده هم نوع است منتها غیر از آن نوع که با فصل درست شده است؛ خود حیوان به معنای جسم نامی متحرک بالاراده حساس، خودش یک نوع است که ماده هم هست. اگر همین را، اگر ما حیوان را جنس بگیریم و فصل ناطق را به آن اضافه کنیم که از آن انسان دربیاید، باز یک نوع دیگر درست می‌شود. حیوان نوعی دو جور می‌شود: یک بار اینکه ماده ملاحظه‌اش کنید، یک بار اینکه با ضمیمه فصل یک نوعی از انواعش ملاحظه‌اش کنید. به هر کدام از دو نوع باشد مصداق جنس نیست.

پس حیوانی که شخصی باشد مصداق جنس نیست، حیوان نوعی به هر کدام از دو معنا مصداق جنس نیست، طبیعت حیوان هم مصداق جنس نیست؛ فقط حیوانی که به صورت لابشرط ملاحظه می‌شود، یعنی حیوان جنسی، آن مصداق جنس است. پس اگر ما گفتیم «بعض الحیوان جنس»، درست گفتیم؛ چون در بین این حیوان‌ها، حیوان شخصی داشتیم، طبیعت حیوان داشتیم، حیوان نوعی داشتیم، حیوان جنسی داشتیم؛ بعضی از این‌ها جنس است، «بعض الحیوان جنس». همه حیوان‌ها که جنس نیستند: حیوان طبیعی جنس نیست، حیوان شخصی جنس نیست، حیوان نوعی هم جنس نیست، فقط حیوان جنسی جنس است که بعضی از این چهار قسم است. پس «بعض الحیوان جنس» درست است.

حالا گفتیم، اول بحث گفتیم اگر لفظی عام بود فقط بر جزئیات یعنی مصادیق خودش حمل می‌شود، بر غیر مصادیق خودش حمل نمی‌شود. پس جنس هم که عام است، بر مصادیق خودش حمل می‌شود، بر غیر مصادیقش حمل نمی‌شود. غیر مصادیقش چیست؟ این «بعض الحیوان جنس»، جنس بر چه مصداقی حمل شده است؟ بر آن حیوان جنسی، و درست هم حمل شده است. بر غیر این حمل نمی‌شود: بر حیوان شخصی حمل نمی‌شود، بر حیوان نوعی حمل نمی‌شود، بر طبیعت حیوان حمل نمی‌شود. تا این‌جا درست است.

پس مطلب روشن شد که اولاً گفتیم «بعض الحیوان جنس» قضیه صادقه است، توضیح دادیم که چطور بعضی حیوان‌ها جنسند، و بعد گفتیم که این جنس یک محمول عام است، عام همیشه بر مصادیق و جزئیات خودش حمل می‌شود و صدق می‌کند، بر غیر جزئیاتش صدق نمی‌کند. یکی از جزئیات جنس، حیوان جنسی است؛ حیوان نوعی، حیوان شخصی، طبیعت حیوان، جزء مصادیق جنس نیستند. پس «بعض الحیوان جنس» نمی‌تواند شامل حیوان شخصی بشود.

حالا اگر جنس را بردارید و بگذارید «عام»: «بعض الحیوان عام»؛ این شامل طبیعت حیوان می‌شود، شامل حیوان جنسی می‌شود، شامل حیوان نوعی می‌شود، ولی شامل حیوان شخصی نمی‌شود. چون هر عامی خصوصیات خودش و جزئیات و مصادیق خودش را شامل می‌شود، مصادیق دیگر را شامل نمی‌شود؛ حیوان شخصی از مصادیق عام نیست. پس «بعض الحیوان عام» درست است؛ اشاره دارد به طبیعت، جنس، نوع و این‌ها، این‌ها بعضی از حیوانند؛ چون یک حیوان دیگر هم داریم که حیوان شخصی است، آن را الان نگفتیم. نمی‌گوییم «کل حیوان عام»، «کل حیوان عام» درست نیست، «بعض الحیوان عام» است، چون حیوان شخصی عام نیست و باید خارج بشود. پس «بعض الحیوان عام» درست شد.

حالا اگر «بعض» را برداشتید و گفتید «الحیوان عام»، مهمله می‌شود. مهمله در قوه جزئیه است، مثل «بعض الحیوان عام» است. پس «الحیوان عام» با «بعض الحیوان عام» فرقی نکرد. حالا آیا «الحیوان عام» که همان «بعض الحیوان عام» است، می‌تواند مصادیق شخصیه حیوان را شامل بشود؟ گفتیم نه. چرا؟ چون از جزئیات عام نیست، حیوان شخصی از جزئیات عام نیست، و هر عامی جزئیات خودش را شامل می‌شود نه آنچه را که از جزئیاتش نیست. پس «الحیوان عام» که به منزله بعض الحیوان عام است، حیوان شخصی را شامل نمی‌شود؛ در حالی که «کل انسان حیوان» که در صغری آمده حیوان شخصی را اراده کرده است. پس در صغری حیوان شخصی اراده شده است، در کبری که گفتیم «الحیوان عام»، حیوان نمی‌تواند به حیوان شخصی اشاره کند؛ چون «عام»ی که محمولش است نمی‌گذارد. الان بیان کردیم دیگر: «عام» می‌گوید من فقط جزئیات خودم را شامل می‌شوم؛ جزئیاتش حیوان طبیعی است، حیوان نوعی است، حیوان جنسی است، حیوان شخصی نیست.

پس «الحیوان عام» که در کبرای ما آمده حیوان شخصی را شامل نمی‌شود، در حالی که در صغری حیوان شخصی منظور است؛ پس حد وسط تکرار نشد. این بیان توجه کردید چه شد؟ با این بیان ثابت کردیم که حد وسط تکرار نشده است. چرا تکرار نشده است؟ نه از باب اینکه کبری کلی نیست و شرطش را ندارد، از باب اینکه کبری مهمله است و در این مهمله لفظ «عام» محمول قرار گرفته است، و هر عامی - چه لفظ عام باشد چه معنای عام مثل جنس و امثال ذلک - فقط مصادیق خودش را شامل می‌شود، مصادیقی را که مال خودش نیستند شامل نمی‌شود. مصادیق خودش را شامل شد نه غیر مصادیقش را که حیوان شخصی باشد. وقتی حیوان شخصی در کبری منظور نبود و در صغری منظور بود، حد وسط تکرار نشده است. هنوز بحث را تمام نکرده‌ام، این یک قسمت از بحث بود که عرض کردم تا این‌جا ان‌شاءالله روشن شده باشد، مابقی‌اش را هم می‌گویم.

پرسش: کلمه اهمال را به چه معنا می‌گیریم؟

پاسخ: بله، کلمه اهمال را به مهمله بودن معنا می‌کنیم؛ شرط را هم نمی‌آوریم. چون لفظ «شرط» را که آوردیم، همان حرف دیروز می‌شود که علت اشکال مطلب این است که شرط مقدمه ثانیه ترک شده است؛ این معنای دیروز بود. ولی حالا «شرط» را نمی‌آوریم، می‌گوییم علت مغالطه ما اهمال مقدمه ثانیه یعنی مهمل بودنش است نه ترک شرط؛ مهمل گذاشتیمش، یعنی «کل حیوان» نگفتیم، کلیه نیاوردیم، قضیه را مهمل گذاشتیم، و قضیه مهمله در قوه جزئیه است.

 

قرائت متن در باب شمول عام بر جزئیات خود و مثال «بعض الحیوان جنس»

 

«و لان العام» عطف است بر «لان محمول الصغری الحیوان فحسب و موضوع الکبری الحیوان العام». داشتیم: عدم تکرار بالحقیقه به دو دلیل است؛ دلیل اول را دیروز خواندیم: «لان محمول الصغری الحیوان فحسب و موضوع الکبری الحیوان العام»، این دلیل اول بود برای عدم تکرار اوسط. حالا دلیل دوم را بیان می‌کنیم که اوسط تکرار نشده است:

«و لان العام»؛ منظور از عام منحصراً لفظ عام نیست، یعنی هر چیزی که عام باشد، هر چیزی که عمومیت داشته باشد، از جمله همین لفظ عام که در این مثال آمده است؛ اختصاص به لفظ عام ندارد، هر چیزی که عام باشد، لذا ایشان بعد در مثالش به جای عام «جنس» می‌گذارد، می‌تواند «نوع» بگذارد، هر چیزی که بالأخره جزئیات داشته باشد و مصادیق داشته باشد. «و لان العام انما یصدق علی کل واحد من جزئیاته»؛ عام بر هر یک از جزئیاتش صدق می‌کند، یعنی فقط بر مصادیق خودش صدق می‌کند. مفهوم این جمله مهم است، مفهوم این جمله مهم است: نه بر غیر جزئیاتش! از این مفهوم ایشان می‌خواهد استفاده کند. عام بر هر یک از جزئیات خودش صدق می‌کند، نه بر جزئیات دیگر، چیزی که از افراد خودش نیست مشمولش نیست. این مفهوم بیان کردم مهم است چون از این مفهوم می‌خواهیم استفاده کنیم.

پس: عام بر هر یک از جزئیات صدق می‌کند، و مصادیق شخصیه حیوان - این را هم باید اضافه کنیم - مصادیق شخصیه حیوان که در کبری آمده مصداق عام نیستند؛ پس «عام» مصادیق شخصی حیوان را که در کبری آمده شامل نمی‌شود. همین‌جا مهم است‌ها، همین تکه‌ای که اضافه کردم: مصادیق شخصیه حیوان مشمول «عام»ی که محمول در کبرا است نمی‌شوند؛ پس کبری اشاره به مصادیق شخصیه ندارد به خاطر وجود لفظ «عام»، در حالی که صغری مصادیق شخصی حیوان را می‌گوید؛ بنابراین حد وسط تکرار نشده است. توجه می‌کنید آنچه که دنبال این کلام شارح می‌آوریم خیلی مهم است: عام بر تمام مصادیق خودش صدق می‌کند و حیوان شخصی از مصادیق عام نیست، پس عام بر حیوان شخصی در کبری صدق نکرده است، یعنی در کبری ما حیوان شخصی را اراده نکرده‌ایم؛ در حالی که در صغری حیوان شخصی اراده کردیم، پس حد وسط تکرار نشده است.

«فيصدق أنّ بعض الحيوان جنس»؛ این تفریع بر این است که عام فقط جزئیات خودش را شامل می‌شود. چون منظورش از عام در این عبارتی که گفت هر لفظ عامی بود، هر چیزی که معنای عموم داشته باشد بود، به جای «عام»، «جنس» را گذاشت، باز هم مثال درست است؛ می‌گفت «بعض الحیوان عام» درست بود، «بعض الحیوان جنس» هم درست بود. جنس مصادیق فراوانی دارد: یکیش حیوان است، یکیش جسم است، یکیش جوهر است، یکیش کیف است، یکیش کم است، یکیش کیف محسوس است مثلاً، این‌ها همه جنسند دیگر، جنس عالی یا جنس سافل، این‌ها همه جنسند، برای همه‌شان می‌شود گفت جنس. یکی از مصادیق جنس حیوان است، پس حیوان جنس است؛ پس «جنس» می‌تواند بر حیوان جنسی حمل بشود چون از جزئیات خودش است، از مصادیق خودش است. اما همه حیوان‌ها جنسند؟ بیان کردم نه، حیوان شخصی جنس نیست، حیوان نوعی که توضیح دادم دو معنا دارد جنس نیست، طبیعت حیوان جنس نیست، ولی حیوان جنسی جنس است. پس بین حیواناتی که ما تصور می‌کنیم بعضی‌هایش جنس است، لذا «بعض الحیوان جنس» درست است.

«فيصدق أنّ بعض الحيوان جنس، من غير لزوم أنّ النّوع أو الشّخص جنس على ما ظنّ»؛ اینکه جنس صدق کند درست است، اینکه بعضی حیوان جنس باشند درست است، بدون اینکه از این قضیه لازم بیاید که نوع و شخص هم جنس باشند. یعنی وقتی ما گفتیم «بعض الحیوان»، این «بعض الحیوان» به خاطر آن لفظ «جنس» معین می‌شود که حیوان جنسی است، حیوان نوعی دیگر نیست، حیوان شخصی دیگر نیست؛ پس این «الحیوان» نمی‌تواند نوع یا شخص را هم شامل بشود تا این قضیه لازم داشته باشد که نوع و شخص هم جنس باشند، نوع و شخص دیگر جنس نمی‌شوند چون مشمول این «بعض الحیوان» که در این قضیه آورده شده نمی‌شوند. اگر می‌گفتیم «بعض الحیوان عام»، این «بعض الحیوان» شامل طبیعت حیوان می‌شد، شامل حیوان جنسی هم می‌شد، شامل حیوان نوعی هم می‌شد، ولی شامل حیوان شخصی نمی‌شد؛ آن وقت می‌گفتیم «من غیر لزوم ان یکون الشخص عاماً»، دیگر نوع را نمی‌آوردیم.

خب، این را برای چه دارد می‌گوید؟ این همه توضیح مطلب است که بیان کردم می‌خواهد ثابت کند که در مقدمه دوم این قیاس که «الحیوان عام» است، حیوان شخصی مندرج نیست: «من غیر لزوم ان یکون النوع و الشخص جنسا»، یعنی نوع و شخص دیگر در این قضیه مندرج نیستند؛ در قضیه «بعض الحیوان جنس»، و در قضیه «الحیوان عام» نوع داخل است ولی شخص داخل نیست چون از جزئیات «عام» نیست. اگر شخص در کبری داخل نبود در حالی که در صغری شخص اراده شده بود، می‌شود گفت حد وسط تکرار نشده است؛ چون در صغری حیوان شخصی مراد است و در کبری حیوان شخصی مراد نیست، پس حد وسط تکرار نشده است. توجه کنید عبارات را چه‌جوری آورد، عبارت خیلی سنگین است، همه اضافات را ضمیمه کردیم تا بالأخره روشن بشود چه می‌خواهیم بگوییم.

 

نقد دیدگاه اشارات و تلویحات در باب قضیه مهمله

 

«علی ما ظن» اشاره به حرف اشارات و تلویحات دارد، و اشاره به همین است که از ملاصدرا نقل کردند که مهمله در قوه جزئیه نیست. ما تا حالا گفتیم مهمله در قوه جزئیه است، «الحیوان عام» را به معنای «بعض الحیوان عام» گرفتیمش، و گفتیم «بعض الحیوان عام» شامل شخص نمی‌شود، پس «الحیوان عام» هم شامل شخص نمی‌شود. اما اگر ما مهمله را در قوه جزئیه نگرفتیم، وقتی گفتیم «الحیوان عام»، این چون سور ندارد نه تنها حیوان جنسی را شامل می‌شود، حیوان نوعی را شامل می‌شود، حیوان شخصی را هم شامل می‌شود؛ «الحیوان عام» شامل حیوان شخصی هم می‌شود. آن وقت دیگر حد وسط تکرار شده است: حیوانی که در صغری آمده حیوان شخصی است، حیوانی که در کبری آمده همه حیوان‌ها است از جمله حیوان شخصی، پس حد وسط تکرار شده است؛ یعنی حیوان شخصی که در صغری بود در این‌جا هم هست.

منتها باز مغالطه هست؛ این‌جا مغالطه دیگر از باب عدم تکرار اوسط نیست، مغالطه از این باب است که کبری را مهمل گذاشتیم. اگر کبری را کلی می‌گفتیم، همان اول مشخص بود که کبری باطل است و نمی‌رفتیم سراغ نتیجه؛ وقتی می‌گفتیم «کل حیوان عام»، معلوم بود کبری باطل است، وقتی کبری باطل شد دیگر سراغ نتیجه نمی‌رفتیم و نتیجه نمی‌گرفتیم. وقتی یکی از مقدماتمان باطل است دیگر نتیجه نمی‌گیریم، ولی حالا که کلی نگفتید و مهمل گذاشتید، شخص می‌رود نتیجه را هم می‌گیرد و می‌گوید «کل انسان عام»، نتیجه باطل می‌شود؛ نتیجه‌اش را که می‌گیرد به مغالطه می‌افتد. اگر نتیجه نمی‌گرفت به مغالطه نمی‌افتاد. همان اول وقتی کبری را کلی می‌دید، مهمل نمی‌دید و کلی می‌دید، همان وقت می‌گفت غلط است، وقتی غلط بود نمی‌رفت سراغ نتیجه و به مغالطه نمی‌افتاد؛ اما چون کبری مهمل بوده فکر کرده می‌تواند نتیجه بگیرد، نتیجه گرفته و به غلط افتاده است.

پس مغالطه از کجا آمده است؟ از اهمال کبری، نه از اهمال شرط کبری؛ از اهمال کبری، یعنی کبری مهمله گذاشته شده است، چون مهمله در قوه جزئیه نیست. در مهمله اگر گفتیم «الحیوان جنس»، شامل حیوان نوعی هم می‌شود، شامل حیوان شخصی هم می‌شود، به منظور این است که بگوییم «کل حیوان جنس». منتها اگر گفته بودیم «کل حیوان جنس»، «کل» را آورده بودیم، طرف از اول می‌فهمید باطل است؛ «کل» را نیاوردیم و مهمل گذاشتیم در حالی که «کل» را اراده کردیم؛ در حالی که از مهمل، «کل» اراده شده است، «کل» اراده شده ولی «کل» نیامده است، شخص همین‌جا به غلط افتاده و نتیجه را گرفته و مغالطه پیش آمده است.

پس توجه کردید، اگر ما گفتیم مهمله در حکم جزئیه نیست، یعنی «الحیوان عام» را به معنای «بعض الحیوان عام» نگرفتیم، بلکه جوری گرفتیم که «الحیوان عام» بتواند حیوان شخصی را هم شامل بشود، حیوان نوعی را هم شامل بشود، حیوان جنسی و طبیعت را هم شامل بشود، آن وقت حد وسط تکرار می‌شود؛ چون در صغری حیوان شخصی آمده، در کبری مطلق حیوان آمده از جمله حیوان شخصی، پس حد وسط تکرار شده است، شرط کبری هم که کلیت است مثلاً رعایت شده است، اما مشکل این است که کبری مهمل گذاشته شده است و طرفی که این قیاس را شنیده نفهمیده که این کبری کلی است. اگر ما «کل» را آورده بودیم می‌فهمید این کبری کلی است و نتیجه‌گیری نمی‌کرد، اما حالا که کبری مهمله است این نتیجه گرفته و به غلط افتاده است.

حالا عبارت را توجه کنید: «فیصدق: بعض الحیوان جنس، من غیر لزوم ان یکون النوع و الشخص جنسا»، لازم ندارد که نوع و شخص هم جنس باشد، یعنی نوع و شخص در بعض الحیوان مندرج نیستند؛ «علی ما ظن»، بر خلاف آنچه بعضی گمان کردند که مندرج هستند، لزوم ندارد جنس بودنِ نوع و شخص را، بر خلاف آنچه بعضی گمان کردند که لازم دارد. اما کجا لازم دارد؟ دقت کنید: نه در جایی که قضیه‌مان جزئیه باشد، «بعض الحیوان» را نگفتند لازم دارد؛ در جایی که قضیه مهمله باشد گفتند لازم دارد. اگر قضیه کلیه باشد لازم دارد، اگر قضیه مهمله باشد لازم دارد، اگر قضیه جزئیه باشد لازم ندارد. ولی الان در قیاس ما قضیه مهمله است، پس لازم دارد؛ یعنی «الحیوان عام» لازم دارد که شخص حیوان هم عام باشد، آن وقت بعد خود قضیه باطل می‌شود منتها مشخص نمی‌شود که باطل است. کبری باطل است اما مشخص نیست که باطل است؛ چرا مشخص نیست؟ چون مهمل گذاشته شده است. اگر «کل» سرش می‌آورد مشخص می‌شد.

آنچه که گمان شده چیست؟ «من أنّه لو كان قولنا: «الحيوان جنس»، مهملة، کما فی الاشارات و التلویحات». «کما فی الاشارات و التلویحات»[2] این‌طور می‌شود: اگر قیل «الحیوان جنس» مهملةً، نه جزئیةً، اگر مهمله باشد «لزم ذلک»؛ «ذلک» را توجه کنید، یعنی «لزم ان یکون النوع و الشخص جنسا». گفتیم «من غیر لزوم ان یکون النوع و الشخص جنسا»، حالا این‌ها می‌گویند اگر قضیه مهمله بود، «الحیوان جنس» بود، لازم است که نوع حیوان و شخص حیوان هم جنس بشوند؛ چرا؟ چون همه در «الحیوان» مندرجند، هم شخص حیوان، هم طبیعت حیوان، هم حیوان نوعی و هم حیوان جنسی؛ چون مهمله در قوه جزئیه نیست. ما در ابتدا این مطلب اشارات و تلویحات را رد کردیم، گفتیم هر عامی جزئیات خودش را شامل می‌شود نه آنچه که از جزئیات خودش نیست، لذا همین‌جا «جنس» را می‌گوییم فقط جزئیات خودش را شامل می‌شود. آن‌ها به این قاعده‌ای که ما گفتیم توجه نداشتند؛ بنا بر آن قاعده، این «الحیوان» در «الحیوان جنس» هم شامل حیوان شخصی می‌شود، هم شامل حیوان نوعی می‌شود، هم شامل حیوان جنسی می‌شود. ما گفتیم فقط شامل حیوان جنسی می‌شود، ولی این‌ها می‌گویند شامل همه می‌شود.

اگر شامل همه شد، دیگر حد وسط تکرار شده در این قیاس ما؛ چون داریم: «کل انسان حیوان» یعنی حیوان شخصی، «و الحیوان» یعنی مطلق حیوان، هم شخصی، هم نوعی، هم جنسی، هم طبیعت. خب، پس آنچه را که در صغری آوردیم در ضمن کبری آوردیم، بنابراین اوسط می‌تواند اکبر را به اصغر سرایت بدهد، چون حیوان شخصی در کبری «عام» را می‌گیرد و در صغری به انسان سرایت می‌دهد، این کار را می‌تواند انجام بدهد. بنابراین نتیجه گرفته می‌شود: «کل انسان عام»، و مغالطه پیدا می‌شود. چرا مغالطه پیدا شد؟ چون قضیه مهمله بود؛ اگر قضیه مهمله نبود و اول «کل» را می‌گفتیم، قضیه کلیه می‌شد و طرف متوجه می‌شد و نتیجه‌گیری نمی‌کرد.

«و بهذا یجوز ان یکون مراد المصنف من اهمال المقدمة الثانیة»؛ ببینید این‌جا «شرط» را ذکر نکرده است: «من اهمال المقدمة الثانیة»، منظورش اهمال شرط نباشد، اهمال خود مقدمه باشد، «کونها مهملة»؛ چون خود قضیه کبری مهمل بوده این مغالطه پیش آمده است، اگر کلیه می‌بود مغالطه پیش نمی‌آمد. اگر کلیه باشد مغالطه نیست، چون اگر کلیه باشد از اول طرف می‌فهمد که کبری باطل است؛ وقتی می‌فهمد کبری باطل است، نتیجه نمی‌گیرد تا به مغالطه بیفتد. مغالطه یعنی به غلط افتادن، این از اول به غلط نمی‌افتد.

 

مناقشه با شاگردان پیرامون اطلاق «کل حیوان جنس» و حیثیات لا بشرط و به شرط لا

 

پرسش: آیا اگر بگوییم «کل حیوان جنس»، شامل همه افراد نمی‌شود؟

پاسخ: کل حیوان الان توضیح دادیم، شما تشریف نداشتید اول کلاس؛ حیوان چهار قسم دارد، یکی حیوان شخصی است، این شاملش نمی‌شود؛ وقتی می‌گوییم جنس، جنس فقط بر حیوان جنسی صدق می‌کند.

پرسش: اگر حیوان را لا بشرط قسمی بگیریم جنس است، پس اگر بگوییم کل مفهومی که لا بشرط است جنس است، صحیح است؟

پاسخ: بله، اگر این‌طوری بفرمایید هیچ عیبی ندارد. این می‌گوید «کل حیوان جنس»، نمی‌گوید «کل حیوان لا بشرط قسمی جنس»؛ شما قید از خودتان می‌آورید! او می‌گوید «کل حیوان جنس»، تا گفتیم، من بیان کردم به محض اینکه بگویید «کل حیوان جنس»، می‌گوید باطل است دیگر! می‌گوید باطل است، مگر منظورتان این باشد که کل حیوانی که لا بشرط قسمی اخذ شده جنس است؛ می‌گوید اگر این باشد درست است. از اول می‌گوید باطل است، بعد می‌گوید مگر منظورتان این باشد.

پرسش: آیا ظهور ابتدایی قضیه این نیست که مراد جنس است؟

پاسخ: ظهور ابتدایی غیر از ظهور وضعی است. ببینید، ظهور یک وقت ظهور در ذهن شما است، خب شما قید را اضافه می‌کنید؛ ظهور وضعی را نگاه کنید: ظهور وضعیِ «کل حیوان جنس» این است که هم حیوان شخصی، هم حیوان نوعی، هم طبیعت حیوان، هم حیوان جنسی، همه‌شان کل حیوان جنسند! «کل حیوان» هم که می‌گوید اشاره به خارج دارد، درسته مفهوم حیوان است، ولی مفهوم به عنوان مشیر الی الخارج است؛ یعنی هر چه در خارج فرض برای حیوان هست، هر چه که حیوان می‌تواند برایش صدق کند، بر شخص هم می‌تواند صدق کند، بر نوعش هم می‌تواند صدق کند، بر طبیعت، بر جنس، همه می‌تواند صدق کند: «کل حیوان جنس» یعنی آنچه که می‌تواند مصداق حیوان باشد.

ما اول گفتیم که محمول تعیین می‌کند مراد از موضوع را، این هم فرمایش شما همین است: محمول تعیین می‌کند مراد از موضوع را، چون محمول «جنس» است معلوم می‌شود مراد از حیوان همه حیوان‌ها نیست، حیوان کذایی است، خب این درست می‌شود. این را ما اول خودمان گفتیم ابتدای بحث؛ بله، ما از اول این را گفتیم، ولی اگر این قاعده قبول نشد که فرض این است که قبول نمی‌شود، فرض این است که می‌گوییم «علی ما ظن» قبول نشده است.

پرسش: آیا در قیاس، ما با یک قضیه خلاف ظهور روبه‌رو هستیم؟

پاسخ: اگر شما بگویید «کل حیوان جنس»، چون همان ظهور ابتدایی که در ذهن شما است در ذهن شنونده هم هست، شنونده ما زود می‌فهمد مطلب غلط است، نمی‌فهمد درست است، می‌فهمد غلط است. اگر این‌طور باشد می‌گوید حد وسط تکرار نشده است؛ یعنی می‌گوید در اولی «کل انسان حیوان» یعنی شخص، در دومی «کل حیوان جنس» یعنی لا بشرط؛ پس یک جا حیوانْ شخص است و یک جا لا بشرط است و این دو تا تکرار نشده است، از این باب وارد می‌شود. ولی فرض این است که «کل حیوان جنس» یعنی کل مصادیق حیوان، هر چه که حیوان بتواند برایش صدق کند، این ظاهرش است، شما قید نزنید. اگر قید را نیاورید همین است معنایش. قضیه همین‌طور که هست، برهنه از قید، آیا درست است یا غلط است؟ این غلط است: «کل حیوان جنس» باطل است، نه با آن قیدی که شما می‌آورید؛ با آن قیدی که می‌آورید صحیح می‌شود، اما بدون قید باطل است. شما در ذهنتان مقیدش می‌کنید و می‌فرمایید صحیح است؛ بله، ما هم قبول داریم که با قید صحیح است. شما می‌فرمایید با قید صحیح است، بنده بیان می‌کنم بدون قید باطل است؛ دو تا بحث است، دو تا موضوع است.

پرسش: در مقدمه اول، آیا مفهوم حیوان مراد است یا مصداق خارجی؟

پاسخ: در قضیه، مفهوم همیشه مطرح است؛ خود انسان خارجی که توی قضیه نمی‌آید، مفهوم می‌آید، حیوان هم مفهوم است. شما می‌فرمایید حیوان مشیر به افراد خارجی نیست چون محمول است، انسان موضوع است و مشیر است؛ معنایش این است: معنایش این است که هر انسانی که در خارج هست، مفهوم حیوان است. حیوان در صغری مفهوم حیوان است، در کبری هم مفهوم حیوان است؛ ولی آن مفهومی که در صغری آمده اشاره می‌کند به مصادیق شخصی، آن مفهومی که در کبری آمده اشاره می‌کند به مصادیق غیر شخصی. فرمایش شما هم درست است، بگویید مراد از حیوان در هر دو مفهوم است، یا مراد کلی است، هر دویش درست است؛ ولی کلی که از آن اراده شده مصادیق شخصیه است، آن یکی کلی که از آن اراده نشده مصادیق شخصیه است. این تعبیر دقیق، این‌جوری بفرمایید عیبی ندارد؛ من برای توضیح بحث این‌طوری وارد شدم.

پرسش: تفاوت دیدگاه شارح و شیخ در این مسئله در چیست؟

پاسخ: شارح، مهمله را برگرداند به جزئیه و گفت حد وسط تکرار نشده است؛ وقتی که می‌گوییم «الحیوان عام»، یعنی بعضی حیوان عام است، بعضی حیوان هم یعنی حیوان جنسی؛ در صغری گفتیم حیوان شخصی، در کبری گفتیم حیوان جنسی، چون مهمل آورده می‌شود جزئیه، جزئیه هم که شد اشاره می‌کند به حیوان جنسیِ تنها یا به حیوان طبیعی، و اشاره به حیوان شخصی ندارد در حالی که در صغری اشاره به حیوان شخصی دارد، پس حد وسط تکرار نشده است. اما آن توجیهی که از تلویحات و اشارات آورده، حد وسط تکرار می‌شود؛ چون حیوان شخصی که در صغری اراده شده در کبری هم مندرج است، پس حد وسط تکرار شده است، منتها مشکلش این است که کبری مهمله گذاشته شده است؛ اگر مهمله گذاشته نشده بود به مغالطه نمی‌افتادیم.

 

تحلیل وجوه چهارگانه مغالطه در مثال بر اساس اعتبارات سه‌گانه

 

«و لا یخفی ان هذا الغلط...»؛ از این‌جا دیگر مشکل ندارد، این تکه دیگر آسان شده و از دست‌انداز و از گردنه گذشتیم. البته گردنه‌اش هم به خاطر این بود که ایشان خیلی مطالب را حذف کرده بود، توجه می‌کنید؟ خواست خلاصه بنویسد، خلاصه مخلّ بود، یعنی خیلی مطالب نیامده بود در عبارت.

می‌فرماید که ما سه جور می‌توانیم این قیاسی را که الان گفتیم ملاحظه کنیم و در هر لحاظ، نوعی مغالطه در این قیاس بیابیم. یکی از نحوه‌های ملاحظه ما هم به دو قسم تقسیم می‌شود، قهراً می‌شود چهار نوع؛ چهار جور می‌شود این قیاس را ملاحظه کرد و در هر لحاظ نوعی مغالطه را یافت.

قیاس این بود: «کل انسان حیوان، و الحیوان عام، فکل انسان عام». یک بار همان‌طور که در قیاسی که در مورد قبل گفتیم سه جور ملاحظه داشتیم - در «الانسان وحده ضاحک، و کل ضاحک حیوان، فالانسان وحده حیوان» سه جور ملاحظه داشتیم: یک بار گفتیم از باب سوء اعتبار حمل است، یک بار از باب جمع المسائل فی مسئلة واحدة است، یک بار از باب وضع ما لیس بعلة مکان العلة است - این‌جا هم سه جور ملاحظه داریم که البته با تقسیمی که بعداً می‌کنیم می‌شود چهار جور ملاحظه؛ چهار جور ملاحظه می‌کنیم و در هر ملاحظه‌ای نوعی مغالطه در این قیاس پیدا می‌کنیم:

 

وجه اول و دوم: به اعتبار موضوع کبرا (اشتراک در جوهر لفظ یا اشتراک در احوال)

 

اما ملاحظه اول: کبری را ملاحظه می‌کنیم، یعنی نه خود کبری را، بلکه حد کبری را که «الحیوان» باشد، یعنی یک جزء قضیه را. «الحیوان» را ملاحظه می‌کنیم، مغالطه را در خود «الحیوان» پیدا می‌کنیم و دیگر به بقیه قیاس کار نداریم. این «الحیوان» را ملاحظه می‌کنیم، دو جور ملاحظه می‌شود، دقت کنید:

یکی الف و لامش را تنها ملاحظه کنیم،

یکی مدخول الف و لام، یعنی «حیوان» را ملاحظه کنیم؛ هر کدام را ملاحظه کنیم مغالطه دارد.

الف و لام را ملاحظه می‌کنیم: الف و لام چند قسم دارد، مشترک است، چند قسم دارد: یک قسمش الف و لام استغراق است که به جایش می‌توانیم «کل» بگذاریم، یک قسمش الف و لام جنس است که به معنای طبیعت است؛ حیوان می‌تواند «کل حیوان» باشد، می‌تواند «طبیعة الحیوان» باشد. خب، پس لفظ مشترک است: اگر «کل حیوان» باشد همان اول قضیه باطل می‌شود و مغالطه پیش نمی‌آید؛ اگر «الحیوان» به معنای طبیعت باشد همان‌طور که الان هم هست، مغالطه پیش می‌آید چون معلوم نمی‌شود که این قضیه کاذب است، ما می‌رویم سمت نتیجه و نتیجه را می‌گیریم و بعداً به غلط می‌افتیم. پس علت مغالطه ما «اشتراک جوهر الف و لام» است؛ اشتراک جوهر الف و لام، یعنی خود الف و لام جوهراً - نه عارضاً - خودش مشترک است، مشترک است بین استغراق که به جای «کل» است یا جنس که به معنای طبیعت است. اگر به جای «کل» بگیریمش مشکلی نداریم، می‌شود «کل حیوان عام» و باطل می‌شود و دیگر به سراغ نتیجه نمی‌رویم که در مغالطه بیفتیم؛ اما ما فکر می‌کنیم که الف و لام جنس است: «طبیعة الحیوان عام»، آن مشکلات قبلی پیش می‌آید. پس علت مغالطه اشتراک جوهر الف و لام است؛ این یک راه، که گفتیم اشتراک لفظی و اشتراک در جوهر هم یکی از انواع مغالطه بود منتها از لفظی بود و مربوط به مفرد، یادتان هست این‌ها را همه توضیح دادیم.

بار دوم می‌توانیم بیاییم ملاحظه کنیم «حیوان» را، خود مدخول را؛ مدخول را ملاحظه کنیم و بگوییم که مغالطه آن‌جا است. این مدخول حالتش این است که می‌تواند بی‌الف و لام باشد، می‌تواند با الف و لام باشد؛ می‌تواند مدخول الف و لام باشد، می‌تواند مدخول الف و لام نباشد. مدخول بودن حالت عارضی است، یعنی بدون الف و لام هم می‌آید، الف و لام لازمش نیست، ذاتیش نیست، در جوهرش دخیل نیست، از حالاتش است. پس حیوان می‌تواند با الف و لام بیاید، الف و لام به معنی کل؛ می‌تواند بی‌الف و لام بیاید، که اگر بی‌الف و لام آمد مغالطه می‌آورد، اگر با الف و لام به معنای کل آمد مغالطه نمی‌آورد چون معلوم می‌شود از اول قیاس قضیه باطل است. پس علت اینکه ما به خطا می‌افتیم این حیوان است به خاطر حالت عارضی‌اش، یعنی الف و لام را دارد؛ یعنی علتش اشتراک در جوهر نیست، اشتراک در احوال است.

قبلاً داشتیم یکی از جهات مغالطه اشتراک در احوال است؛ مثلاً فرض کنید مثال هم زدیم: «واجب الوجود به ثبوت وجوده» یا «واجب الوجود یجب وجوده». وقتی می‌خواهیم دلیل بیاوریم بر توحید، اگر بگوییم «واجب الوجود یجب وجوده» دلیل توحیدمان تمام نیست، اگر بگوییم «واجب الوجود به ثبوت وجوده» دلیل توحید تمام است. این که لفظِ بدون نقطه «یجب» خوانده می‌شود، «به ثبوت» هم خوانده می‌شود، مشترک لفظی است ولی حالتش مشترک است نه ذاتش؛ خود ذات مشترک نیست، نقطه است که یکی از حالات است که می‌شود برداشتش و جابه‌جایش کرد. پس این نقطه قابل عوض کردن است و جزء احوال است، احوال مفارقه است یعنی قابل برداشتن است و لازم نیست، اشتراک هم در همین احوال است؛ یعنی علت اینکه «یجب» را می‌شود «به ثبوت» خواند علتش نقطه‌اش است، پس اشتراک در احوال است و اشتراک در جوهر نیست. گفتیم که در این‌جا مغالطه پیش آمد. در ما نحن فیه هم مثلاً حیوان می‌تواند با الف و لام باشد، می‌تواند بی‌الف و لام باشد؛ چون این دو حالت مشترک برایش هست و در یک حالت مغالطه پیش می‌آید، ما به مغالطه افتادیم.

چون این دو جور شد، پس ما به خود حیوان که توجه کردیم دو جور مغالطه را یافتیم: یک بار در الف و لامش که مشترک لفظی بود، یک بار در خودش که مشترک بود به لحاظ احوال. این به یک اعتبار.

 

وجه سوم: به اعتبار خود کبرا (سوء اعتبار الحمل)

 

به یک اعتبار هم می‌توانیم بگوییم این مغالطه سوء اعتبار حمل است:

«و لا یخفی ان هذا الغلط...»؛ عبارت را توجه کنید، تجزیه و ترکیب می‌خواهد: «هذا الغلط» اسم «انّ» است، «لکون الف و لام» خبرش است؛ این «باعتبار موضوع الکبری» جمله معترضه است: «لا یخفی ان هذا الغلط - باعتبار موضوع الکبری - لکون الالف و اللام تارة موقع کل، و تارة یدل علی الطبیعة الاصلیة». این غلط به اعتبار موضوع کبری به این جهت است: به جهت بودن الف و لام است که گاهی در موقعیت «کل» واقع می‌شود یعنی الف و لام استغراقی، و گاهی دلالت می‌کند بر طبیعت اصلیه یعنی الف و لام جنسی، به معنای طبیعت اصلی؛ طبیعت اصلی یعنی طبیعت خالص، یعنی خالی از عوارض.

«و هو من باب الغلط بسبب فی جوهر اللفظ ان نظرنا الی اللفظ المشترک»؛ مغالطه به سبب اشتراک است، اما اشتراک در جوهر لفظ در وقتی که نظر کنیم به لفظ مشترک، یعنی به خود الف و لام نظر کنیم.

«و بسببه فی احواله العارضة له ان نظرنا الی ما یدخل علیه، اذ یحصل دونه»؛ «و بسببه» عطف است بر آن «بسببٍ» قبل، نه عطف بر «اللفظ المشترک»؛ به «اللفظ المشترک» که رسیدید وقفش کنید. به سبب دیگری غلط در احوال عارضه این لفظ مشترک است اگر نظر کنیم به حیوان که مدخول الف و لام است: «اذ یحصل دونه»، این «اذ یحصل دونه» می‌خواهد بگوید الف و لام حالت عارضی است که این مدخول بدون آن الف و لام هم حاصل می‌شود، با الف و لام هم حاصل می‌شود؛ پس معلوم می‌شود الف و لام حالت عارضی است برای حیوان، از احوال عارضی است و لازمه‌اش نیست. خب، در این‌جا اشتراک به خاطر احوال پیش آمده و چون اشتراک به خاطر احوال پیش آمده ما را به مغالطه انداخته است.

«و باعتبار الکبری نفسها»؛ «و باعتبار الکبری» عطف است بر «باعتبار موضوع الکبری». این غلط به اعتبار موضوع کبری به خاطر اشتراک است، یا اشتراک در جوهر یا اشتراک در احوال؛ و به اعتبار خود کبری: «من باب سوء اعتبار الحمل». باب سوء اعتبار حمل را قبلاً گفتیم که یک قیدی در حمل لازم باشد و ما نیاوریم، یا یک قیدی لازم نباشد و ما بیاوریم. در این‌جا قیدی لازم بوده است، یعنی سور لازم بوده، «کل» لازم بوده و ما نیاوردیم؛ باید می‌گفتیم «کل حیوان عام» تا به مغالطه نیفتد، ولی ما این را که لازم بود در حمل نیاوردیم، پس شد از باب سوء اعتبار حمل که «کل» را نیاوردیم؛ نه قید دیگری‌ها، این را توجه کنید: «کل»ی را که باید می‌آوردیم تا قضیه می‌شد موجبه کلیه و همان اول غلط بودنش مشخص می‌شد و ما نتیجه نمی‌گرفتیم، این «کل» را نیاوردیم و مغالطه پیش آمده است، پس از باب سوء اعتبار حمل است.

 

وجه چهارم: به اعتبار هر دو مقدمه (سوء تألیف مادی)

 

به اعتبار مقدمتین چیست؟ به اعتبار مقدمتین غلط مربوط به ماده است. غلط مربوط به ماده را یادتان هست این‌جور توضیح دادیم: که اگر قیاس را به صورت منطقی دربیابیم یک مقدمه‌مان باطل می‌شود، اگر به صورت منطقی درنیاوریم نتیجه می‌گیریم اما مقدمه‌مان باطل است... اگر به صورت منطقی درنیاوریم قیاسمان باطل است اما مقدمه‌مان باطل نیست، نتیجه صادق می‌شود؛ یک بار قیاس حالت منطقی پیدا می‌کند منتها مقدمه‌مان باطل می‌شود. علی کل حال یکی از این دو امر اتفاق می‌افتد: یا بطلان قیاس یا بطلان مقدمه؛ هر کاری هم بکنیم قیاس جور نمی‌شود. این را می‌گویند غلط مربوط به ماده؛ غلطی که در قیاس طوری آمده که هر کار بکنیم این غلط را نمی‌توانیم رفعش کنیم: یا اگر یکی را درست کنیم قیاس باطل می‌شود و مقدمه صحیح می‌شود، اگر جور دیگر عمل کردیم مقدمه صحیح می‌شود و قیاس باطل می‌شود، و راه دیگری هم نداریم و بالأخره دچار مغالطه می‌شویم.

این‌جا هم همین‌چین است. قبلاً هم گفتیم که اگر قیاسمان این‌چنین باشد، غلطش مربوط به ماده است و غلط مربوط به ماده را هم سوء تألیف می‌گوییم، پس مغالطه از ابواب سوء تألیف است.

بیان بحث این است که در همین جا اگر ما اراده کنیم از حیوان در هر دو قضیه حیوان شخصی را، حد وسط تکرار می‌شود، قیاس درست است و قیاس صورت منطقی پیدا می‌کند، ولی کبری باطل است؛ حیوان شخصی عام نیست. اگر بخواهیم کبری را درست کنیم و از حیوان در کبری اراده کنیم حیوان کلی را، کبری درست می‌شود ولی قیاسمان باطل است، یعنی حد وسط تکرار نشده است؛ زیرا که صغری اشاره می‌کند به حیوان جزئی و کبری اشاره می‌کند به حیوان کلی، حد وسط تکرار نشده است، پس قیاس باطل است. اگر در کبری از حیوان اراده کردیم حیوان شخصی را، قیاس درست است ولی کبری باطل است؛ اگر اراده کردیم از حیوان حیوان کلی را، کبری درست است اما قیاس چون حد وسطش تکرار نشده باطل است. فعلی کل حال قیاس ما مشکل دارد: یا قیاس باطل است یا مقدمه باطل است. این‌چنین مغالطه‌ای را که به خاطر این جهت باشد، مغالطه مربوط به ماده می‌گیریم و از باب سوء تألیف به حساب می‌آورند.

«و باعتبار المقدمتین من باب سوء التالیف المتعلق بالمادة لا بالصورة»؛ یعنی و غلط به اعتبار مقدمتین، عطف است بر همان «باعتبار» بالا؛ غلط از باب سوء تألیفی است که متعلق به ماده است، چون سوء تألیف دو قسم است: سوء تألیف متعلق به صورت، سوء تألیف متعلق به ماده؛ این‌جا سوء تألیف متعلق به ماده است، «لا بالصورة».

«لانه بحیث لو رتب علی وجه یکون قیاسا کذبت الکبری»؛ توضیحش این است: این قیاس به طوری است که اگر مرتب بشود به طوری که قیاس باشد - قیاس باشد یعنی چه؟ یعنی حد وسط تکرار بشود، در هر دو اراده بکنیم حیوان شخصی را - «کذبت الکبری»، کبری باطل می‌شود؛ چون حیوان شخصی عام نیست و نمی‌تواند عام باشد. «و ان رتب علی وجه تصدق الکبری»؛ یعنی از حیوانِ کبری اراده کنیم حیوان کلی را، خب کبری درست می‌شود، «لم یکن قیاسا»؛ دیگر قیاس ما قیاس نیست چون حد وسطش تکرار نشده است.

«کما تقدم فی مثل: الانسان من حیث هو ناطق، ناطق؛ و لا شیء من الناطق من حیث هو ناطق بحیوان؛ فلانسان لیس بحیوان»[3] ؛ که این را قبلاً داشتیم: «فلا شیء من الانسان بحیوان»، که قبلاً در صفحه ۱۳۳ در آخرین سطر صفحه ۱۳۳ و اولین سطر ۱۳۴ این را توضیح دادیم در مثال اول.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص137.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص138.
[3] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص133.