درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/11/19

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /تبیین تفصیلی ملحق دوم از مغالطات صوریه: مسئله عدم تشابه حد وسط و نقد تفسیر مفسران

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تبیین تفصیلی ملحق دوم از مغالطات صوریه: مسئله عدم تشابه حد وسط و نقد تفسیر مفسران

 

طرح مسئله و دو دیدگاه در معنای «عدم تشابه حد وسط»

فرمودند که بعضی از غلط‌ها مربوط به صورت و ترتیب قیاس است، و این در صورتی است که قیاس شرایط مخصوصی را نداشته باشد، اشکال آن شرایطی را که باید داشته باشند نداشته باشند.

بعد فرمودند که به همین غلط مربوط به صورت، ملحق می‌شود چهار نوع غلط دیگری که ذکر می‌کنیم:

یکی عبارت از این بود که حد وسط کلاً تکرار نشود، که این را توضیح دادیم.

و دوم این بود که حد وسط متشابه نباشد.

فرض شد که در تفسیر متشابه نبودن در این عبارات ایشان دو نظر است: یکی نظر خود مصنف است، و یکی هم نظری است که به صورت «على ما ظنّ»[1] نقل می‌کنند.

نظر خود ایشان این است که در صورتی حد وسط‌ها متشابه نیستند که در صغری معنایی و در کبری معنای دیگری داشته باشند؛ اگر اختلاف در معنا داشت حد وسطی که در صغری و کبری آمده است، ما به آن اصطلاحاً می‌گوییم حد وسطِ غیرمتشابه، و نتیجه را هم کاذب می‌دانیم.

اما بعضی‌ها در تفسیر غیرمتشابه طور دیگری نظر داده‌اند، به همین صورتی که بیان می‌کنم مطالب را توجه کنید تا بعد که وارد بحث شدیم ابهامی نباشد ان‌شاءالله.

گفتند که گاهی در قیاس لفظی می‌آید که ما نمی‌دانیم این را مرتبطش کنیم به موضوع قضیه یا به محمول قضیه؛ در این صورت حد وسط غیرمتشابه می‌شود. می‌دانیم که در شکل اول - البته بیشتر مباحث روی شکل اول است ولی اختصاص به شکل اول ندارد، همه اشکال مورد نظر ما هستند، منتها ما برای اینکه شکل اول را بدیهی می‌بینیم و همچنین بیشتر در ذهن حاضرش کرده‌ایم تا حالا با زحمت‌هایی که کشیده‌ایم، بیشتر سر و کارمان با شکل اول است - در شکل اول می‌دانید که موضوع اصغر است محمول اوسط است؛ در صغری موضوع اصغر است و محمول اوسط است.

حالا قیدی را ما در این صغری می‌آوریم که نمی‌دانیم مربوط به موضوع است تا اوسط خالی از قید باشد، یا مربوط به محمول است که اوسط مشتمل بر قید بشود، و بعد در کبری هم آن قید نمی‌آید؛ یعنی اوسط در کبری خالی از قید می‌شود در حالی که در صغری واجد قید است .

اگر این قید را به موضوع صغری ارتباط بدهیم، محمول که اوسط است خالی از قید می‌شود و در کبری هم همین اوسط بدون قید آمده است، تشابه حاصل می‌شود؛ یعنی از نظر لفظی اوسط در هر دو یکسان می‌شود، و اگر قید اضافه دارید این قید اضافه مربوط به موضوع صغری می‌شود که اوسط نیست، اوسط خالی از قید می‌شود در صغری و در کبری و می‌شود متشابه.

اما اگر قید را مربوط کنیم به محمول، قید اضافه‌ای که در صغری آمده مربوط کنیم به محمول، محمول اوسط است در صغری، این اوسط مشتمل بر قید می‌شود، در کبری خالی از این قید است، و نتیجه‌اش این می‌شود که متشابه نمی‌شود و قضیه کاذب می‌شود.

این تفسیری است که بعضی‌ها کرده‌اند - که البته با مثال توضیحش می‌دهم - که گفتند اگر لفظی اضافه در صغری بیاید که ندانیم به موضوع صغری مرتبط است یا به محمولش، و این لفظ در کبری نیاید، اگر این لفظ را به موضوع مربوط کردیم، محمول صغری که اوسط ما است خالی از قید می‌شود، در کبری هم این اوسط خالی از قید بوده است، پس حد وسط متشابه می‌شود در صغری و کبری، یعنی لفظش یکی است؛ کار به معنا ندارد این مفسر، کاری به معنا ندارد. و اما در صورتی که ما قید را به محمول مرتبط کنیم، آن قید اضافه را در صغری به محمول مرتبط کنیم، محمول که حد وسط است در صغری مشتمل بر قید می‌شود، در کبری خالی از قید می‌شود، آن وقت صغری و کبری حد وسطشان از جهت لفظی تفاوت پیدا می‌کند و می‌شود غیرمتشابه و نتیجه کاذب می‌شود.

 

تبیین مثال مفسران و تشریح صُوَر سه‌گانه قیاس

 

مثالی که زده می‌شود این است: «الانسان وحده ضاحک»، قضیه صادقه است، یعنی در بین همه موجودات تنها انسان است که ضاحک است؛ «و کل ضحاک حیوان»، این هم صادق است؛ بعد نتیجه می‌گیریم: «الانسان وحده حیوان»، که کاذب است؛ «الانسان وحده حیوان» کاذب است. این کذب به قول این شخص مفسر از عدم تشابه حد وسط ناشی شده است؛ حد وسط تشابه ندارد چون این قید را به محمول می‌زنیم. البته احتمال هم دارد به موضوع زده بشود؛ اگر به موضوع زده بشود عیبی ندارد، اگر به موضوع این قید را مرتبط کنیم، محمول که ضاحک است در صغری بی‌قید می‌شود، در کبری هم که بی‌قید هست، ضاحک که حد وسط ما است - محمول در صغری و موضوع در کبری است - متشابه می‌شود. اما اگر قید را به محمول مرتبط کردیم، این قید «وحده» را اگر قید «وحده» را به محمول مرتبط کردیم، محمول یعنی ضاحک که حد وسط است در صغری مشتمل بر «وحده» می‌شود، در کبری خالی از این «وحده» است و به این جهت تشابه ندارد. چون یک همچین لفظی ما در عبارت داریم که می‌تواند به موضوع مرتبط باشد و مشکل را حل کند، می‌تواند به محمول مرتبط باشد و مشکل‌آفرین باشد، ما می‌گوییم که حد وسطمان متشابه نیست؛ چون برای ما ثابت نیست که به کدام مرتبط می‌شود. اگر مرتبط شد به موضوع که قضیه حل است، اما چون احتمال این هم هست که به محمول مرتبط بشود، قیاس را خراب می‌کند و قیاس حد وسطش می‌شود غیرمتشابه.

این تفسیری است که گروهی کرده‌اند که گفتند منظور از عدم تشابه، عدم تشابه در لفظ است، کاری به معنا نداشتند. ولی توجه کردید که ما گفتیم عدم تشابه یعنی عدم تشابه در معنا، ما مشکلی نداشتیم.

حالا می‌خواهیم به حرف این آقا رسیدگی بکنیم ببینیم درست است یا غلط است. حالا شارح شروع می‌کند به حرف زدن. تا حالا آن کسی که گمان می‌کرد که عدم تشابه به معنای عدم تشابه لفظی است حرف می‌زد، حالا شارح می‌خواهد حرف بزند، یعنی شارح می‌خواهد اشکال کند. می‌گوید این قیاس را ما سه صورت می‌توانیم به آن بدهیم؛ همین قیاسی که این آقا مثال زده سه صورت می‌توانیم به آن بدهیم:

در دو صورت نتیجه صادق است، در یک صورت نتیجه کاذب است.

در آن صورتی که نتیجه کاذب است، حد وسط متشابه است به تفسیر ایشان! در آن صورتی که نتیجه کاذب است، حد وسط به تفسیر ایشان متشابه است؛ در حالی که می‌گفت اگر حد وسط غیرمتشابه باشد نتیجه کاذب است و اگر متشابه باشد نتیجه صادق است. ما همان‌جایی که حد وسط متشابه است لحاظ می‌کنیم می‌بینیم نتیجه کاذب است، و آن‌جایی که حد وسط متشابه نیست نگاه می‌کنیم می‌بینیم نتیجه صادق است! درست بر خلاف آنچه که او نتیجه می‌خواست بگیرد، درست بر خلاف رأی او.

بیان مطلب این است که صورت‌ها را توجه کنید:

یک بار ما این «وحده» را قید انسان می‌گیریم؛ حد وسط می‌شود متشابه، یعنی ضاحک در صغری خالی از قید می‌شود، در کبری هم که خالی از قید هست، «وحده» هم که قید بوده مربوط شده به انسان که موضوع است، موضوع صغری است؛ پس محمول در صغری و موضوع در کبری که حد وسط است در هر دو خالی از قید است و حد وسط به تفسیر این شخص متشابه است. اما نتیجه را نگاه می‌کنیم این‌طور می‌شود: «الانسان وحده حیوان»؛ چون باید در نتیجه گرفتن مکررها را حذف کنیم، مکرر فقط ضاحک است، «وحده» دیگر مکرر نیست پس «وحده» حذف نمی‌شود، ضاحک حذف می‌شود، مابقی آنچه که در قیاس آمده در نتیجه می‌آید: «الانسان وحده» در صغری بود، «حیوان» در کبری بود، مجموع در نتیجه می‌آید، می‌شود «الانسان وحده حیوان»، و «الانسان وحده حیوان» غلط است؛ با اینکه حد وسط متشابه بود! پس معلوم می‌شود عامل غلط عدم تشابه نبوده است، و الا این‌جا متشابه بود و در عین حال غلط پیدا شد؛ عامل غلط چیز دیگری است که باید تعیینش کرد. ضاحک هم در هر دو معنایش یکی است؛ اگر بالقوه است در هر دو بالقوه است، اگر بالفعل است در هر دو بالفعل است. بنابراین بنا بر تفسیر ما هم این قیاس حد وسطش متشابه است، بنا بر تفسیر آن آقا هم متشابه است، ولی در عین حال ایراد دارد و معلوم می‌شود ایراد جای دیگری است.

صورت دوم: «وحده» را قید محمول می‌گیریم؛ «وحده» را قید محمول می‌گیریم. صورت دوم را توجه کنید، تمام مشکلات سر همین صورت دوم است. «وحده» را قید محمول می‌گیریم یعنی قید ضاحک می‌گیریم، انسان خالی از قید می‌شود: «الانسان وحده ضاحک»، انسان خالی از قید می‌شود، «وحده» قید ضاحک می‌شود، و بعد می‌گوییم: «و کل ضاحک حیوان». نتیجه‌ای که می‌گیریم: الان قیاسمان حد وسطش متشابه نیست، حد وسطش متشابه نیست؛ چون در صغری حد وسط «وحده ضاحک» است، در کبری حد وسط «ضاحک» خالی است، متشابه نیست، یعنی از نظر لفظی با هم سازگار نیستند، یکی اضافه دارد و یکی آن اضافه را ندارد. با وجود این ایشان می‌فرماید که نتیجه صادق است! چون شما - این تکه را دقت کنید - چون شما حد وسط را باید بیندازید، حد وسط کل «وحده ضاحک» بیفتد، در کبری هم «ضاحک» است آن هم باید بیفتد؛ «وحده ضاحک» صغری و «ضاحک» کبری می‌افتد، آنچه که باقی می‌ماند انسان است و حیوان، نتیجه می‌شود: «الانسان حیوان»، و درست است!

این تکه مهم بودها، که ایشان کل حد وسط را می‌انداخت ولو «وحده» تکرار نشده است، ولی با وجود این می‌گوید باید حذف بشود. «وحده ضاحک» کلاً محمول است، محمول صغری باید حذف بشود؛ «ضاحک» در کبری موضوع است، این هم باید حذف بشود؛ ضاحک و «وحده ضاحک» هر دو حذف می‌شود، مابقی که انسان و حیوان می‌ماند در نتیجه می‌آید، می‌شود «الانسان حیوان»، «الانسان حیوان» هم درست است. پس با وجود اینکه حد وسط متشابه نبوده است به تفسیر آن آقا، در عین حال قضیه صادق است! به تفسیر ما حد وسط متشابه است چون معنای ضاحک در هر دو یکی است، به تفسیر ما حد وسط متشابه است و ایراد سر عدم تشابه نیست، ایراد سر جای دیگر است؛ اگر قضیه نتیجه‌مان کاذب بشود ایرادش از جای دیگر است، ایرادش از عدم تشابه نیست. ولی به نظر این آقا حد وسط غیرمتشابه است و در عین حال نتیجه صادق است؛ در حالی که مصنف می‌گوید اگر حد وسط غیرمتشابه بود نتیجه کاذب است. این‌جا نتیجه به تفسیر ایشان، به تفسیر تشابهی که ایشان دارد، نتیجه می‌شود صادق؛ پس معلوم می‌شود تشابه معنایش این نیست، و الا اگر عدم تشابه معنایش این بود، معلوم می‌شود عدم تشابه معنایش این نیست که ایشان گفت، و الا اگر عدم تشابه معنایش این بود در این‌جا که عدم تشابه حاصل است نباید نتیجه صادق باشد بلکه باید نتیجه کاذب باشد.

پرسش: در صورت دوم، مگر حد وسط مکرر شده است؟

پاسخ: بله دیگر، حد وسط آن بود که مکرر باشد، ضاحک مکرر است اما تشابه ندارد به نظر ایشان؛ تشابه ندارد. البته حالا ما می‌گوییم ایراد کجاست؛ بعداً ایراد را وقتی بیان کردیم معلوم می‌شود مطلب حل می‌شود. دو تا ایراد می‌گیریم برای این قضیه، بلکه سه تا ایراد: ابتدا یک ایراد می‌گیریم، بعد می‌گوییم ایراد دیگر هم می‌توانیم بگیریم، بعد در پایان می‌گوییم به سه نحو ایراد می‌گیریم؛ این‌ها همه روشن می‌شود بعداً. ولی فعلاً می‌خواهیم حرف آن آقا را رسیدگی بکنیم که فقط از ناحیه عدم تشابه وارد بشویم ببینیم حاصل بحثمان چیست، کاری به بقیه ایرادها نداریم؛ فقط ببینیم آیا می‌توانیم این قضیه را، این قیاس را از باب عدم تشابه کاذب بدانیم؟ ایشان می‌فرمایند نه، از باب عدم تشابه نمی‌توانی کاذب بدانی؛ چون ما متشابه‌اش می‌کنیم کاذب می‌شود، عدم تشابه درست می‌کنیم صادق می‌شود! معلوم می‌شود کذبش مستند به عدم تشابه نیست. فقط ما منظورمان از این حرف‌ها همین است که آن آقا رد بشود؛ ولی بعد این قیاس را چه‌جوری خودمان درست می‌کنیم، ان‌شاءالله حلش می‌کنیم.

پرسش: این مورد با آن که حد وسط کلاً تکرار نشود چه فرقی دارد؟ به آن شبیه نمی‌شود؟

پاسخ: این را ان‌شاءالله بیان می‌کنم که حالا از عدم تشابه بگذریم، حد وسط در این‌جا کلاً تکرار نشده است؛ این بر طبق آنچه که ایشان در ملحق اول گفت باید نتیجه کاذب باشد در حالی که نتیجه کاذب نیست! در حالی که نتیجه کاذب نیست، این را حالا ان‌شاءالله بعداً توضیح می‌دهم.

اما صورت سوم: صورت سوم این است که ما «وحده» را قید محمول بگیریم همان‌طور که در صورت دوم این کار را می‌کردیم، منتها در صورت دوم حد وسط را تکرار نکردیم، یعنی «وحده» را دیگر در کبری نیاوردیم؛ در این صورت سوم «وحده» را در کبری هم می‌آوریم، می‌شود: «الانسان وحده ضاحک، و کل ما هو وحده ضاحک فهو حیوان»[2] . «وحده» در هر دو آمده، «ضاحک» هم در هر دو آمده است؛ این مکرر را که هم «وحده» است و هم «ضاحک» حذف می‌کنیم، در نتیجه می‌آید انسان و حیوان، نتیجه باز می‌شود صادق.

اما این صورت سوم دیگر نظر آن آقای گوینده نیست، نظر آن مفسر نیست؛ مفسر اصلاً نظری به این صورت سوم نداشت. صورت سوم این بود که ما «وحده» را قید محمول می‌گیریم و حد وسط را تکرار می‌کنیم، یعنی این «وحده» را در کبری هم می‌آوریم؛ نتیجه در این صورت صادق می‌شود همان‌طور که در صورت دوم صادق شد، فقط در صورت اول کاذب بود.

خب، مطلب را جمع کنیم: ما در این مثالی که این شخص به آن استناد کرد و غلطش را عبارت از عدم تشابه حد وسط قرار داد، سه صورت فرض کردیم:

در دو صورت حد وسط متشابه بود: یکی در صورتی که «وحده» قید انسان باشد یعنی قید موضوع صغری باشد؛ یکی در صورتی که «وحده» قید ضاحک باشد ولی تکرار بشود، در کبری هم بیاید که صورت سوم بود. در این دو صورت حد وسط متشابه بود، اما توجه کردید که در یک صورت نتیجه کاذب شد و در یک صورت نتیجه صادق شد؛ پس با وجود تشابه، یک جا دیدیم صادق است و یک جا دیدیم کاذب است.

یک صورت دیگر درست کردیم که در آن‌جا حد وسط‌ها متشابه نبودند: «وحده» را قید ضاحک گرفتیم و در کبری تکرارش نکردیم؛ در این صورت ضاحک در صغری با قید شد و در کبری بی‌قید شد، این حد وسط متشابه نشد و در عین حال نتیجه صادق شد. خب مطلب تمام شد. از این‌جا نتیجه می‌گیریم، یعنی این را به دست می‌آوریم که عامل غلط عدم تشابه نیست، و الا با فرض عدم تشابه نتیجه صحیح نمی‌گرفتیم؛ عامل غلط چیز دیگری است.

که اگر آن عامل را توجه بکنیم، قید «وحده» را حق نداریم در نتیجه حذف کنیم؛ قید «وحده» را قید موضوع می‌گیریم، قید محمول نمی‌گیریم. قید موضوع می‌گیریم، قید محمول نمی‌گیریم و بعد آن وقت مشکل را از جای دیگر توجیه می‌کنیم؛ یعنی ثابت می‌کنیم که مشکل جای دیگر است. ولی در هر صورت محمول که حد وسط است تکرار شده است، چون در هر دو «ضاحک» تنهایی است و قید «وحده» تویش نیست.

قید «وحده» را ما معتقدیم که جزء موضوع است، جزء محمول مسلماً نیست. اگر جزء محمول باشد، قضیه صادق... «الانسان» جزء محمول هم باشد صادق نیست؛ جزء محمول اگر «وحده» را جزء محمول گرفتی، «الانسان وحده ضاحک» می‌شود: «الانسان ضاحک وحده»، یعنی انسان فقط ضاحک است، انسان فقط ضاحک است. اگر حصرتان حقیقی باشد باطل است، چون انسان صفات دیگر هم دارد، فقط ضاحک نیست، خیلی اوصاف دیگر دارد؛ مگر حصرتان اضافی باشد. مثلاً شخصی گفته انسان ضاحک هست، مجرد هست، حجر هست و امثال این‌ها چیزهایی گفته، بگوییم از بین آن حرف‌هایی که تو زدی فقط ضاحک است، یعنی بقیه‌اش نیست، نه اینکه فقط صفت ضاحکیت را دارد؛ نسبت به آن حرف‌هایی که تو زدی فقط ضاحک است در بین آن‌هایی که تو گفتی. این حصر اضافی عیبی ندارد، این درست است که بگوییم «الانسان وحده ضاحک»؛ ولی نوعاً قضایایی که ما در منطق به کار می‌بریم، به خصوص در برهان، قضایای واقعی است، قضایای مربوط به مخاطب نیست؛ حالا ممکن است در جدل مربوط به مخاطب باشد که بگوییم از بین آن حرف‌هایی که تو زدی این‌طور است، ما اصلاً به حرف‌های او کاری نداریم. ما در قضایایی که می‌خواهند برهان تشکیل بدهند واقع را ملاحظه می‌کنیم؛ انسان در واقع ضاحکِ تنها نیست. حالا نسبت به حرف آن آقا ممکن است ضاحک باشد، در واقع نیست؛ علی ای حال حصر را باید حصر حقیقی بگیریم در قضایایی که می‌خواهند مقدمه برهان قرار بگیرند.

پس خود «الانسان وحده ضاحک» اگر «وحده» قید ضاحک بشود، خود قضیه صغری باطل می‌شود؛ اگر قید ضاحک بشود در آن‌جا، مسلماً قید انسان می‌گیریمش: انسانِ تنها ضاحک است، یعنی فقط انسان ضاحک است و دیگران ضاحک نیستند، و قضیه درست است. آن را ما قید موضوع می‌گیریم، قید محمول حق نداریم بگیریم. اگر قید موضوع گرفتیم، باز مشکل غلط در قیاس پیدا می‌شود که باید جستجو کنیم که این مشکل کجاست؛ مشکل از عدم تشابه نیست.

خب، ان‌شاءالله مطالب حل شده باشد. عبارت هم سنگین است، یعنی باید یک مقدارش تجزیه و ترکیب بشود، ضمیر خوب ارجاع داده بشود، مثل بقیه عبارت‌های ایشان روان تقریباً نیست.

 

قرائت و شرح متن در رد توهم مفسر

 

رسیدیم به: «لا بسبب لفظ يشكّ أنّه من الموضوع أو المحمول، على ما ظنّ»[3] .

«لا بسبب» را بیان کردم عطف است بر «بسبب اختلافه فیهما معنی»؛ که آن «بسبب اختلافه فیهما معنی» تفسیر عدم تشابه به نظر خود مصنف بود، این «لا بسبب» اشاره به تفسیر دیگری است که دیگران گمان کرده‌اند.

عدم تشابه به سبب اختلاف اوسط در قضیتین است معناً، نه به سبب وجود لفظی در قیاس که شک کنیم که جزء موضوع صغری است یا جزء محمول کبری است؛ تفسیر این‌چنین نیست: «علی ما ظن»، چنانچه بعضی‌ها گمان کرده‌اند؛ بعضی‌ها عدم تشابه را این‌چنین تفسیر کرده‌اند، نه، این تفسیرش نیست.

«کقولهم: الانسان وحده ضاحک، و کل ضاحک حیوان، لینتج: الانسان وحده حیوان».

خب، صغری را توجه کنید: در صغری همان‌طور که توضیح دادم «وحده» مسئله است که قید موضوع است یا قید محمول است، که بیانش خواهیم کرد؛ «و کل ضاحک حیوان» مشکلی ندارد، نتیجه‌مان هم باطل است: «الانسان وحده حیوان» هم باطل است.

«لان النتیجة»؛ توجه بکنید، این «لان النتیجة» توضیح مثال نیست. بعد از اینکه مثالی که دیروز خواندیم، «الساکت متکلم، و المتکلم لیس بساکت» را گفتیم، بعد گفتیم: «و ذلک لاختلال الترتیب من حیث المعنی»؛ این «و ذلک لاختلال الترتیب من حیث المعنی» دلیل بود و توضیح بود برای مغالطه‌ای که در مثال آمده است. اما این «لان النتیجة» بیان مغالطه مثال نیست، این «لان النتیجة» تعلیل است برای «لا بسبب لفظ»، یعنی دارد آن ظن را رد می‌کند. از این‌جا حرف شارح شروع می‌شود؛ شارح می‌خواهد این ظن را رد کند: چرا قبول ندارید که عدم تشابه به این معنا است؟

«لان النتیجة انما تکذب اذا کان الاوسط فیهما متشابها، لا غیر متشابه»؛ نتیجه فقط در صورتی کاذب می‌شود که اوسط متشابه باشد، نه غیرمتشابه به تفسیر ایشان! اگر اوسط به تفسیر ایشان متشابه شد، نتیجه کاذب می‌شود در حالی که می‌گفت صادق است؛ اگر اوسط غیرمتشابه بشود، نتیجه صادق می‌شود در حالی که ایشان گفت کاذب است؛ تشابه به معنایی که ایشان گفته، نه تشابه به معنایی که ما گفتیم. پس معلوم می‌شود تشابهی که ایشان معنا کرده، عدم تشابهی که ایشان معنا کرده، معنای درستی نیست.

پرسش: آیا نتیجه بر مبنای ایشان کاذب نیست؟

پاسخ: نه، ببینید مهم این است که... مهم صورت اول نیست؛ سه صورت از خارج توضیح دادم، مهم صورت اول نیست. در صورت اول نتیجه متشابه هست، حد وسط متشابه هست و نتیجه کاذب است، این را ما اشکالی بر این مفسر نمی‌گیریم که متشابه هست و نتیجه کاذب است؛ چون ممکن است مفسر بگوید این مشکل دیگری دارد و مشکلش عدم تشابه نیست، چون متشابه است نتیجه‌اش لازم نیست که حتماً صادق باشد، در صورتی نتیجه صادق است که مشکل دیگر نداشته باشد، شاید مشکلات دیگری در این قیاس باشد که نتیجه را کاذب کرده است؛ این دلیل ما بر علیه مفسر نیست. دلیل ما بر علیه مفسر صورت دوم است که حد وسط متشابه نشده، با وجود این نتیجه صادق است! مفسر می‌گفت اگر حد وسط متشابه نباشد نتیجه کاذب است، ما الان دیدیم که حد وسط را متشابه قرار ندادیم و نتیجه صادق شد؛ این‌جا حرف آن شخص رد می‌شود.

در صورت اول و در صورت سوم حرف مفسر را رد نمی‌کنیم، فقط در صورت دوم که از خارج عرض کردم قول مفسر را رد می‌کنیم، که مفسر گفته بود اگر حد وسط متشابه نبود نتیجه کاذب می‌شود، ما دیدیم حد وسط متشابه نشده و نتیجه صادق شد.

شارح در هر سه فرض این قیاس را متشابه الاوسط می‌داند؛ پس ایراد را بر عدم تشابه اوسط قرار نمی‌دهد، ایراد را جای دیگر قرار می‌دهد که بعداً بیان می‌کنیم. اصلاً این مثال در هر سه صورتش، به نظر شارح ارتباطی به عدم تشابه اوسط ندارد؛ چون معنای ضاحک در هر دو مقدمه یکی است. اگر ارتباط به عدم تشابه اوسط دارد، فقط بنا بر تفسیر مفسر است که مفسر لفظ را مطرح کرد: این لفظ اگر قید محمول بشود، محمول در صغری دارای این قید است و موضوع در کبری خالی از این قید است، یعنی حد وسط در یک جا مشتمل بر قید و در یک جا خالی از قید می‌شود و غیرمتشابه می‌شود و باید نتیجه کاذب بشود. در حالی که اصلاً تفسیر مصنف در این‌جا مطرح نیست که مصنف گفت معنای هر دو حد وسط یکی باشد، هر دو یکی هست، در هر سه صورتی که از این قیاس ما داشتیم معنا یکی است؛ پس اصلاً این قیاس به هر سه صورتش ارتباطی به تفسیر شارح ندارد.

پرسش: اگر «وحده» جزء محمول باشد، آیا معنای حد وسط تفاوت نمی‌کند؟

پاسخ: بله، «وحده» اضافه دارد؛ شما فقط ضاحک را... لفظ دیگری دارد، آن فقط را می‌فهماند، ضاحک چه چیزی را فهمانده است؟ ضاحک در هر دو فهمانده ضاحک بالفعل یا ضاحک بالقوه را، «وحده» دارد اضافه را می‌فهماند؛ خود حد وسط که ضاحک است، آن که معنایش عوض نشده است، یک لفظ اضافی داریم. ایشان می‌فرماید که معنای «وحده ضاحک» با معنای «ضاحک» فرق می‌کند، بله؛ ولی ضاحکِ حد وسط ما که معنایش فرق نمی‌کند، یک لفظ اضافه‌ای داریم و آن لفظ اضافه معنای اضافه را فهمانده است. ایشان می‌گوید خود حد وسطی که دارد تکرار می‌شود باید معنایش متفاوت باشد تا متشابه نباشد، و در این‌جا معنا متفاوت نیست پس حد وسط متشابه هست؛ آن لفظ به نظر ایشان دخالت ندارد، علی‌الخصوص که اصلاً ایشان لفظ را مربوط به محمول نمی‌گیرد.

«لان النتیجة انما تکذب اذا کان الاوسط فیهما متشابها»؛ نتیجه همان و فقط کاذب می‌شود در این صورت که اوسط متشابه باشد، یعنی «وحده» قید انسان باشد که در نتیجه بیاید، قید ضاحک نباشد که در نتیجه بیفتد؛ «لکون وحده جزء الموضوع حینئذ»؛ همین دیگر، اصلاً اشکال بر آن... بیان کردم این «لان النتیجة» دارد اشکال بر آن ظن می‌کند، یعنی «لان النتیجة» دلیل است برای «لا بسبب». در صورت دوم با اینکه عدم تشابه است و باید کاذب باشد، صادق است؛ اصل کار همان صورت دوم است. نتیجه فقط در صورتی کاذب است که اوسط در مقدمتین متشابه باشد: «لکون وحده جزء الموضوع حینئذ»؛ «حینئذ» یعنی در این هنگامی که اوسط متشابه است؛ در این هنگام متشابه می‌شود حد وسط.

«و استلزامه کذبها»، این «و استلزامه» عطف است بر «کونه»، ضمیر «استلزامه» برمی‌گردد به جزء الموضوع بودنِ «وحده»، ضمیر «کذبها» برمی‌گردد به نتیجه؛ و به خاطر اینکه «وحده» جزء موضوع می‌شود، و این جزء موضوع شدنِ «وحده» مستلزم این است که نتیجه کاذب بشود؛ اگر «وحده» جزء موضوع شد، مستلزم این می‌شود که نتیجه کاذب باشد، چون همین «وحده»ای که جزء موضوع صغری است، همین در نتیجه هم جزء موضوع می‌شود، نتیجه این می‌شود: «الانسان وحده حیوان»، و «الانسان وحده حیوان» غلط است. پس همین جزء موضوع شدنِ «وحده» در صغری منشأ می‌شود که نتیجه باطل بشود، چون همان جزء موضوع در نتیجه هم جزء موضوع شد و چون در نتیجه جزء موضوع شد نتیجه را خراب کرد.

«لا غیر متشابه»؛ چه غلط واضحی! بله، «لا غیرَ متشابهٍ»، آخه عبارت کتاب ما نوشته «لا ان شابهت»، «لا شابهت» درست نیست، «لا غیرَ متشابهٍ» درست است. این «لا غیرَ متشابهٍ» عطف است بر آن بالا: «لان النتیجة انما تکذب اذا کان الاوسط فیهما متشابها لا غیر متشابه»؛ بله دیگر، آن هم اضافه است، بقیه‌اش را خط بزنید. این «لا غیر متشابه» عطف است بر همان «کان الاوسط فیهما متشابها»، یعنی اگر اوسط که در هر دو مقدمه متشابه بود قضیه کاذبه است، «لا غیر متشابه»، نه آن وقتی که این اوسط غیرمتشابه باشد، که اگر اوسط غیرمتشابه شد قضیه کاذب نیست، نتیجه کاذب نیست، نتیجه صادق است.

«و هو»؛ یعنی این غیرمتشابه بودن حد وسط، «ان یکون» - در کتاب دیگر دارد «بان یکون»، «بان یکون» بهتر است، حالا فرقی هم نمی‌کند - و هو یعنی غیرمتشابه بودن اوسط به این است که «ان یکون وحده جزء المحمول»؛ اگر «وحده» را جزء محمول گرفتید، در این صورت حد وسطتان غیرمتشابه می‌شود. چرا در این‌جا نتیجه کاذب نمی‌شود؟ می‌گوید: «لصدق النتیجة و ان لم یتکرر الوسط»؛ چون نتیجه صدق می‌کند ولو حد وسط کامل تکرار نشده باشد. چرا نتیجه صدق می‌کند؟ از خارج بیان کردم: چون کل محمول صغری را که «وحده ضاحک» است حذف می‌کنید و موضوع کبری را هم که «ضاحک» است حذف می‌کنید، مابقی می‌ماند الانسان و الحیوان از کبری، می‌شود: «الانسان حیوان»، و «الانسان حیوان» هم درست است. پس ولو حد وسط تکرار نشده ولی نتیجه‌ای که می‌گیرد این نتیجه صادق است؛ نه، حد وسط متشابه نیست، اشتباه گفتم: ولو حد وسط متشابه نیست ولی نتیجه‌ای که می‌گیریم نتیجه صادق است، در حالی که آن آقا گفت اگر حد وسط متشابه نباشد نتیجه باید کاذب بشود، در حالی که ما دیدیم نتیجه صادق شد.

 

بررسی تکرار نشدن حد وسط و وجوه توجیه آن

 

خب، این سؤال این‌جا پیش می‌آید که حد وسط تکرار نشده است و متشابه هم نبوده است، دو تا مشکل این‌جا داشتیم: یکی اینکه حد وسط متشابه نبوده به نظر آن آقا - نه به نظر شما، به نظر شما متشابه است، به نظر آن آقا متشابه نبوده - یکی هم اینکه حد وسط به کلیته تکرار نشده است. همان سؤال ایشان است: حد وسط به کلیته تکرار نشده است، و به نظر آن مفسر هم حد وسط متشابه نبوده است؛ ثابت کردید که متشابه نبودن در این‌جا تأثیری ندارد، اما خودتان قبول کردید در آن غلط اول که اگر حد وسط تکرار نشود نتیجه کاذب است، چرا در این‌جا با اینکه حد وسط تکرار نشد نتیجه صادق شد؟!

آن‌جا حد وسط تکرار نشد دیگر: «الانسان وحده ضاحک، و کل ضاحک حیوان»، این «وحده ضاحک» شد حد وسط، در کبری «ضاحک» تنها آمد؛ مثل همان «له» که دیروز می‌گفتیم: «الانسان له شعر»، که «له شعر» جزء محمول بود نه جزء موضوع، همچنین در آن «الانسان علی السریر»، «علی السریر» جزء محمول بود نه جزء موضوع. این‌جا هم «له»... «وحده» جزء محمول است، این جزء المحمول در کبری نیامد، گفتیم «و کل شعر ینبت» و نتیجه کاذب شد؛ اگر ما «له» را در کبری می‌آوردیم، کبری باطل می‌شد و دیگر نتیجه نمی‌گرفتیم. اما در این‌جا «وحده» را می‌آوریم در صغری و در کبری نمی‌آوریمش، در این حال نتیجه‌مان صادق است! این چرا؟ در حالی که خود ایشان گفته اگر حد وسط تکرار نشود نتیجه کاذب است.

یکی از دو جواب را باید در این‌جا داد، و الا اشکال وارد می‌شود:

یکی جواب ملاصدرا است که دیروز بیان کردم، که ایشان می‌گوید ما اصلاً در این‌جا مشکل را از ناحیه عدم تکرار حد وسط نمی‌دانیم؛ این‌جا وضع ما لیس بعلة مکان العلة است، یا سوء اعتبار حمل است، که دیروز عرض کردم توضیحش را. اشکال را ایشان از آن ناحیه می‌گرفت. خود مصنف... خود شارح هم بعداً این دو تا مطلب را مطرح می‌کند، می‌گوید اشکال این قضیه از باب سوء اعتبار حمل است یا اشکالش به لحاظ دیگر از باب وضع ما لیس بعلة مکان العلة است؛ که خودشان همان حرف ملاصدرا را در این مثال پیاده می‌کنند.

یا به این صورت بگوییم، یا اینکه می‌گوییم اگر نتیجه کاذب بود و موارد دیگر غلط موجود نبود، غلط را مستند کن به عدم تکرار وسط؛ نه اینکه هر گاه وسط تکرار نشد حتماً نتیجه غلط است! بلکه می‌گوییم اگر نتیجه را غلط دیدی و عوامل دیگری را برای مغالطه نیافتی، مستند کن به عدم تکرار وسط، غلط را مستند کن به عدم تکرار وسط. این‌طور نیست که هر گاه وسط مکرر نشد حتماً نتیجه باطل بشود، بلکه هر گاه نتیجه باطل شد و عامل دیگری نداشت، عاملش عدم تکرار وسط است؛ خب در این صورت لازم نیست که همه جاهایی که وسط تکرار نمی‌شود نتیجه‌مان باطل باشد، ممکن است یک جا نتیجه‌مان صادق دربیاید. این جواب دومی که می‌توانیم بگوییم جواب خوبی نیست، حالا بالأخره باید فکرش را کرد.

پرسش: اگر «وحده» جزء موضوع باشد چطور؟

پاسخ: نه، حرف ما این است که «وحده» را قید ضاحک بگیریم، صورت دوم را داریم توضیح می‌دهیم؛ موضوع «انسان»ِ تنها است نه «انسان وحده»، «وحده» رفته جزء محمول شده است، جزء ضاحک شده است. شما توجیه دارید می‌کنید با این فرضی که «وحده» برود طرف انسان، در حالی که «وحده» رفته طرف ضاحک.

«و کذا لو جعل وحده جزءا من المحمول»؛ «و کذا» را توجه کنید، «و کذا» یعنی باز هم تصدق النتیجة؛ «و کذا» یعنی تصدق النتیجة «لو جعل وحده جزءا من المحمول»، اگر «وحده» را جزء محمول قرار بدهیم باز هم نتیجه صادق است. خب این که همان حرف قبلی شد! حرف قبلی هم همین بود که اگر جزء محمول باشد «لصدق النتیجة». فرقش با آن قبلی چیست؟ فرقش با قبلی این است که چنان‌که از مثالی که ایشان می‌زند روشن می‌شود، در قبلی حد وسط تکرار نمی‌شد، گفت: «و ان لم یتکرر الوسط»؛ در این دومی حد وسط تکرار می‌شود، در این سومی حد وسط تکرار می‌شود. لذا این‌طور باید تقدیر گرفت عبارت را: «و کذا» یعنی تصدق النتیجة «لو جعل وحده جزءا من المحمول و تکرر الوسط». این «و تکرر الوسط» را حتماً باید در این‌جا تقدیر بگیرید به قرینه اینکه قبلش گفت «و ان لم یتکرر الوسط»، پس معلوم می‌شود این دومی یعنی «و تکرر الوسط»؛ و قرینه دیگر مثالی است که می‌زند. با این دو قرینه‌ای که بیان می‌کنم، این‌جا «و تکرر الوسط» باید تقدیر گرفته بشود.

«و کذا» یعنی تصدق النتیجة اگر «وحده» جزء محمول قرار بگیرد و وسط هم تکرار بشود، یعنی «وحده» در کبری هم بیاید: «فقیل: ان الانسان هو وحده ضاحک» که «وحده» هم می‌رود جزء محمول قرار می‌گیرد؛ و قضیه هم درست است‌ها، قضیه صادق است: انسان فقط ضاحک است، انسان فقط ضاحک است به حصر اضافی؛ «و کل ما هو وحده ضاحک فهو حیوان»[4] ، که می‌بینید «وحده» در کبری تکرار شده است. آن وقت مشترک‌ها حذف می‌شوند که «وحده» و «ضاحک» باشد، غیر مشترک که انسان و حیوان باشد باقی می‌ماند، لذا ایشان می‌گوید: «لجاءت النتیجة: الانسان حیوان»، این «لجاءت النتیجة الانسان حیوان» در هر دو صورت است، هم در صورت دوم و هم در صورت سوم؛ هم در صورت دوم «الانسان حیوان» نتیجه ما می‌شود، هم در صورت سوم «الانسان حیوان» نتیجه ما می‌شود، فقط در صورت اول «الانسان وحده حیوان» نتیجه می‌شد که باطل بود: «و هی صادقة».

 

توجیه نهایی مغالطه در مثال بر اساس «سوء اعتبار الحمل» و اقسام حصر

 

«فلیس الغلط فی المثال لعدم تشابه الوسط لیصلح مثالا له»؛ در این مثال، غلط از ناحیه عدم تشابه وسط نیست تا این مثال، مثال باشد برای عدم تشابه وسط: «لیصلح» این مثال «مثالا له» یعنی برای عدم تشابه وسط، که آن ظانّ و مفسر این گمان را کرده بود که این مثال مثال است برای عدم تشابه وسط، در حالی که ما رسیدگی کردیم و دیدیم از باب عدم تشابه وسط به غلط نرسیدیم، چون تازه قضیه صادق می‌شد، نتیجه صادق می‌شد!

پس مشکل کجاست؟ ایشان می‌گوید مشکل این است که شما سوء اعتبار حمل دارید، یعنی در صغری سوء اعتبار حمل دارید: در صغری ضاحک بر انسان حمل می‌شود بدون احتیاج به قید «وحده». قبلاً داشتیم که اگر محمولی بر موضوع حمل شد و در این حمل قیدی اعتبار نداشت و شما این قید را اعتبار کردید، این سوء اعتبار حمل است، یعنی حمل را درست اعتبار نکردید؛ این حمل احتیاج به قید نداشته و شما قید آوردید. در یک جا اگر احتیاج به قید بود و قید را ترک کردید، باز سوء اعتبار حمل دارید. پس در جایی که قید لازم است باید بیاید، در جایی که لازم نیست باید حذف بشود؛ اگر عکس کنید می‌شود سوء اعتبار حمل. در این‌جا مشکل این است که سوء اعتبار حمل شده است، یعنی حمل درست نبوده است، حمل احتیاج به این «وحده» نداشته و غلط از این‌جا ناشی شده است: «بل الغلط فیه لسوء اعتبار الحمل».

قید «وحده» نباید می‌آمد؛ چون در حمل ضاحک بر انسان ما احتیاج به این قید نداشتیم. اگر شما قید «وحده» را نمی‌آوردید، چون مورد احتیاج نبود مشکلی پیش نمی‌آمد، می‌شد: «الانسان ضاحک، و کل ضاحک حیوان، فکل انسان حیوان»، نتیجه گرفته می‌شد صادق، دو تا مقدمه هم صادق. «وحده» را آوردید که مشکل درست کرد، این یک.

پرسش: آیا صغری در این حالت کاذب نیست؟

پاسخ: حصر اضافی، راه دیگری نداریم. انسان ضاحکِ تنها است، نه انسانِ تنها ضاحک است. صغرای ما به لحاظ حقیقت کاذب است، بیان کردم بله؛ ولی به لحاظ اینکه مخاطب ما مثلاً فکر کرده که انسان ضاحک هست، حجر هم هست، ما می‌گوییم نه، فقط از بین این دو تایی که تو خیال کردی فقط ضاحک است، یعنی ضاحکِ تنها است. یا این‌جوری فکر کرده که انسان ضاحک و حجر است، ما می‌گوییم نه، فقط ضاحک است. که می‌دانید حصر دو جور است: حصر افراد داریم، حصر قلب داریم، حصر اضافی دو جور است: حصر اضافی افراد داریم، حصر اضافی قلب داریم. اگر مخاطب ما گمان کرده که هم ضاحک است و هم حجر است، ما افراد می‌کنیم، یعنی یکی از این دو تا را به عنوان اینکه این فرد درست است اخذ می‌کنیم، می‌گوییم نه، فقط ضاحک است. اگر گمان کرده که حجر است و ضاحک نیست، قلب می‌کنیم می‌گوییم فقط ضاحک است، یعنی درست وارونه آنچه که تو فکر می‌کردی؛ تو فکر می‌کردی که این حجر است و ضاحک نیست، حالا ما به تو می‌گوییم فقط ضاحک است. علی ای حال به هر صورت که باشد این‌جا حصر اضافی صادق است، ولی حصر حقیقی درست نیست؛ اگر قضیه را ناظر به حصر حقیقی بگیرید بله، صغری کاذب است همان‌طور که بیان کردم.

این یک توجیه بود برای این مثال، که توجیه مغالطه این مثال این شد: از باب سوء اعتبار حمل است نه از باب عدم تشابه وسط. حالا می‌خواهیم یک توجیه دیگری برای مغالطه بودن این مثال ارائه بدهیم، که در آن صورت مغالطه از باب «جمع المسائل فی مسئلة واحدة» بشود، که این را ظاهراً نمی‌رسیم بخوانیم.

پس توجه کردید که این مثال بنا بر نظر ما از باب سوء اعتبار حمل گرفتار مغالطه است، نه از باب عدم تشابه وسط. بعد بیان می‌کنیم که از غلط‌های دیگر هم ممکن است ما در این مثال اجرا کنیم که توضیح می‌دهیم: یا از باب جمع المسائل فی مسئلة واحدة است، یا از باب وضع ما لیس بعلة مکان العلة است، که ان‌شاءالله در جلسه بعدی این مثال را تکمیلش می‌کنیم. ولی مطالبی را که تا حالا خواندیم دیگر دوباره تکرار نمی‌شود، یعنی به همان صورتی که عرض کردم در ذهن داشته باشید.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص136.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص137.
[3] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص136.
[4] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص137.