84/11/18
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /تبیین تفصیلی مغالطات خارجیه و بررسی ملحقات مغالطه صوریه (نقصان حد وسط و عدم تشابه اوسط)
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
تبیین تفصیلی مغالطات خارجیه و بررسی ملحقات مغالطه صوریه (نقصان حد وسط و عدم تشابه اوسط)
فرمودند که مغالطات به نحو کلی بر دو قسم تقسیم میشوند: یکی مغالطات داخلیه و یکی مغالطات خارجیه. برای مغالطات داخلیه که ایرادش در داخل قیاس بود، سیزده مورد ذکر کردند و فرمودند که این مغالطه سیزده قسم میشود و بیانش همه گذشت.
مغالطه خارجیه یعنی مغالطهای است که عامل خارجی دارد، عاملش در داخل قیاس نیست. این را الان ذکر میکنند و میفرمایند که مصنف به چنین مغالطهای اشاره نکرده است؛ به خاطر اینکه اینچنین مغالطهای مورد استفاده کسانی قرار میگیرد که نیروی تشکیل قیاس ندارند. مغالطه خارجی، بله، نیروی تشکیل قیاس ندارند و مصنف هم درباره کسانی میخواهد بحث کند که قدرت تشخیص و استدلال را داشته باشند، بالأخره اهل منطق باشند و با آنها صحبت میکند؛ نه با کسانی که هیچ قدرتی در اعمال منطق ندارند و از طریق خارج از منطق و خارج از قیاس برای پیشبرد مقاصدشان استفاده میکنند.
اما مغالطه خارجی را ابتدا توضیح بدهیم: میفرماید که مغالطه خارجیه این است که شخص گوینده در ابتدا کاری انجام بدهد که شنونده متحیر بشود و نیروی تفکر صائب را از دست بدهد. بعد، متکلم بعد از اینکه زمینه را فراهم کرد، غلط را در ذهن او وارد کند و او را به مغالطه بیندازد؛ اما نه از باب اینکه قیاس ایراد دارد، بلکه قیاس یا ایراد دارد یا ندارد، آنش مهم نیست؛ مهم این است که زمینه را از ناحیه امور خارجی فراهم کرده و بعد غلط را در ذهن مخاطب القا کرده است.
مثلاً ابتدای ورودش بر مخاطب عیب میگیرد که تو چنینی و چنانی، و مخاطب هم حالت روانی به او دست میدهد، فکر بازش گرفته میشود، فکر تقریباً پوشیده میشود؛ بعد هم این شخص غلطش را میگوید، قیاسش را ترتیب میدهد، نتیجه را به هر ترتیبی هست میگیرد و او را محکوم میکند. یا اینکه از طریقهای دیگر، مثلاً کلمات هذیان و یاوهگویی آنقدر به خورد این مخاطب میدهد که مخاطب خسته میشود، و بعد که خسته شد فکرش آن تیزی قبلی را که باید داشته باشد ندارد، و فکرِ تخدیرشده مطلب غلط را قبول میکند و به غلط میافتد و بعد هم ادامه میدهد، و امثال ذلک از مطالبی هست که حالا اینها را از رو میخوانم. مواردش مختلف است ولی کلش همین است.
ممکن هم هست خود شخص... خود مخاطب بعد از اینکه متحیر شد، بعد از اینکه گیج شد قیاسی تشکیل بدهد که آن قیاس مغالطه باشد؛ ممکن است به مغالطه بیفتد از جانب متکلم، ممکن هم هست خودش گرفتار مغالطه بشود، یعنی خودش قیاس مغالطی درست کند و نفهمد که ایراد دارد.
اینها مغالطات خارجیه است؛ یعنی مغالطاتی است که نه ایراد در قیاس است، ایراد در خارج قیاس است؛ یعنی در خارج قیاس عملی انجام گرفته که شخص به غلط بیفتد.
میفرماید که این وضع خیلی امروزه رایج شده است، در زمان ما؛ افرادی که به فکر این نیستند که جدال در اسلام نکوهش شده است و فکر اینکه خدا را راضی نگه دارند نیستند، فکر اینند که طرف مقابل خودشان را محکوم کنند و در مقابل عوامی که در مجلس حاضرند سرفراز بشوند. اینها همیشه از اینجور مغالطات استفاده میکنند؛ یعنی خصم خودشان را با نامردی از میدان به در میکنند نه با استدلال! میفرماید این وضع در زمان ما رایج شده است؛ چون این رایج شده، من صلاح دیدم که به مغالطه خارجی هم اشاره بکنم، اگرچه مصنف به خاطر اینکه این مغالطه مربوط به صنعت منطق نبود و شخص منطقی به آن برخورد نمیکرد مطرحش نکرده است؛ اما من به خاطر اینکه در زمان ما رایج شده این را مطرح میکنم تا معلوم بشود که یکچنین مغالطهای هست و از این هم احتراز بشود.
قرائت و شرح متن در اسباب مغالطات خارجیه
«و اما الخارجیات»[1] ؛ یعنی مغالطات خارجیه که اسباب خارجی دارند و عوامل خارجی دارند، «فما یقتضی المغالطة بالعرض»؛ عبارت است از مغالطهای که غلط را اقتضا میکند اما بالعرض، نه از باب اینکه خود قیاس مشتمل بر غلط است؛ از باب امور خارجی بالعرض و با واسطه از وسائط خارجی استفاده میکند و غلط ایجاد میکند، نه مستقیماً.
«کتشنیع علی المخاطب»؛ تشنیع یعنی به زشتی نسبت دادن ، تشنیع علی المخاطب یعنی مخاطب را به زشتی نسبت بدهد، از اول به او توهین کند؛ او هم از نظر روانی فکرش تخدیر بشود و به اشتباه بیفتد، یا به اشتباه بیندازد، یا مغالطه را قبول کند یا خودش مغالطه تشکیل بدهد.
«و سوق کلامه الی الکذب بزیادة او تاویل»؛ مخاطب کلامی را گفته است، متکلم کلام او را به سمت کذب سوق میدهد با زیاده، بدون اینکه او متوجه باشد به ظرافت یک کلمه را در کلام او اضافه میکند و کلام غلط درمیآید، یا یک جوری حرف او را تأویل میبرد و کلامش را غلط میکند و او را یا دیگران را به غلط میاندازد.
«او ایراد ما یحیره او یخیبه من اغلاق العبارة او المبالغة فی ان المعنی دقيق»؛ این «من اغلاق العبارة» بیان «ما یحیره» است؛ یعنی کاری متکلم انجام بدهد، چیزی ذکر بکند که «یحیره»، مخاطب را سرگردان کند، «او یخیبه»؛ خیبت به معنای ناچیز کردن یک کوشش است، بیهوده کردن یک کوشش است؛ «یخیبه» یعنی او را بیفایده کند، کارش را بیفایده کند، مثلاً کلامش را بیارزش کند، زحمتی را که او کشیده و قیاسی را درست کرده قیاسش را از ارزش بیندازد. یا این کار را انجام بدهد: «من اغلاق العبارة»، خود متکلم شروع کند به کلمات مغلق گفتن تا مخاطب بر اثر اینکه فکرش مشغول حل آن مغلقات بشود، متوجه غلطهایی که پیش میآید نشود.
«او المبالغة فی ان المعنی دقيق»؛ از اول به او میگوید، مبالغه میکند که معنا دقیق است و قابل فهم هر کسی نیست؛ از نظر روانی در او تأثیر میگذارد، بعد حرف را شروع میکند و بعد هم اگر غلطی هم میگوید، مخاطب متوجه نمیشود که غلط گفته شده است، میگوید شاید دقیق بوده من نفهمیدم! از اول به او میگوید معنا دقیق است تا اگر غلطی گفت مخاطب نتواند فکر بکند، فکر کند اگر من اشکال کنم زود میگوید دقت نکردی و نفهمیدی؛ به خاطر حفظ آبروی خودش اشکال نمیکند، میگوید حتماً یک چیزی بوده که من نفهمیدم.
«او بسفاهته»؛ یا از اولی که مینشیند به مخاطبش میگوید که من این حرف را به کسانی که میزنم قبول میکنند چون متوجه میشوند، تو را یک مقداری سفیه میدانم و مثلاً وحشت دارم از اینکه حرف را قبول نکنی! مخاطب فرضاً میگوید نه بگو، من هم قبول میکنم؛ خب حرف غلطی میگوید، مخاطب از باب اینکه میترسد او را نسبتی به سفاهت بدهد و بگوید دیدی حرف من ثابت شد، اشکال نمیکند؛ متوجه غلط میشود، تا حدی در ذهنش میآید ولی پیش خودش توجیه میکند، مبادا اینکه نسبت داده بشود به سفاهت.
«مما یمنعه من الفهم»؛ این باز هنوز بیان برای ایراد «ما یحیره او یخیبه» است، که مخاطب را متحیر میکند یا کار مخاطب را که قیاسی را تشکیل داده بیارزش میکند؛ «مما یمنعه من الفهم»، کاری میکند که مخاطب نفهمد.
«کالخلط بالحشو و الهذیان و التکرار»؛ مثل اینکه متکلم کلام خودش را مخلوط میکند، یعنی آن مطلب باطلی را که میخواهد بیاورد، زواید میآورد، یک زواید بیارتباطی را ذکر میکند، بعد هم مطلبش را میگوید؛ آن بیارتباطها ذهن شخص مخاطب را مشغول میکند و این وقتی به آن مطلب مرتبط میرسد نمیتواند درستش بکند و غلط در ذهنش جا میافتد. بله، حشو معلوم است یعنی کلام نامطمئن، کلامی که نمیشود به آن اعتماد کرد، زواید بیارتباط؛ هذیان هم که یاوهگویی و بیهوده حرف زدن است؛ تکرار هم که روشن است.
«و غیر ذلک مما اشتمل علیه کتاب الشفاء و غیره من المطولات المنطقیة»؛ عوامل دیگری برای مغالطات خارجیه هست که ما ذکر نمیکنیم، از آنچه کتاب شفا و غیر شفا از کتابهای مطول منطقی مشتمل بر آنها هستند.
علل عدم تعرض مصنف به مغالطات خارجیه و انگیزه شارح در طرح آن
«و انما لم یتعرض المصنف للخارجیات»؛ مصنف مغالطات خارجیه را در اینجا ذکر نکرده است، چرا؟ «لانه لا یاتیها»؛ یعنی «لا یاخذها»؛ دو معنا دارد: «یأتی» یعنی اخذ میکند یک معنا، «یأتی» یعنی دست به دست کردن. در اینجا «اخذ» مناسبتر از دست به دست کردن است؛ یعنی اینچنین مغالطهای را اخذ نمیکند، یعنی استفاده نمیکند، از اینچنین مغالطهای استفاده نمیبرد «الا من لیس له قدم راسخ فی العلم»؛ مگر کسی که قدم ثابتی در علم ندارد، یعنی عمیق در علم نیست.
«ولا معرفة بالقوانین المغالطة»؛ نسخه ما دارد: «المغالطیة»، در نسخهای دارد: «المخاطبیة»؛ ظاهراً مغالطیه بهتر است. البته قوانین مخاطبیه خوب است ولی نه در اینجا، اینجا مغالطه درستتر است: «ولا معرفة بالقوانین المغالطیة المختصة بالقیاس»، یعنی مغالطات داخلی را بلد نیست، نمیتواند از مغالطههای داخلی استفاده کند، میرود سراغ مغالطه خارجیه. اینچنین شخصی که از مغالطه داخلی نمیتواند استفاده کند، ارزش ندارد که ما برایش مغالطات خارجیه را مطرح کنیم و برایش توضیح بدهیم. همین بیان کردم قوانین مخاطبی یعنی فن خطابه و قواعد سخن گفتن در خطاب کردن، قوانین مخاطبی را بلد نیست؛ ولی اینجا مناسب نیست، اینجا همان قوانین مغالطیه که نسخه ما دارد مناسبتر است.
خب، چرا مصنف این خارجیات را مطرح نکرد؟ بیان کردیم به خاطر اینکه این خارجیات مربوط به کسانی است که سواد درستی ندارند اولاً؛ و ثانیاً: «و کان فی طبعه میل الی ایذاء»؛ دلش میخواهد مخاطبش را اذیت کند و بر آن مخاطب پیروز بشود و هیچ رضایت خدا در نظرش نیست؛ رضایت خدا در صورتی تأمین میشود که انسان حق بگوید و حق بشنود، نه اینکه باطل بگوید و باطل بشنود. این طرفدار رضایت خدا نیست، سعیش بر این است که باطل بگوید و آن شخص را محکوم کند به هر ترتیبی، و خودش به قول ایشان در بین عوامی که آنجا وجود دارند آبرومند بشود: «و کان فی طبعه میل الی ایذاء، او غلب علیه حب الرئاسة و الغلبة»؛ یا شخصی است که بر او حب ریاست و غلبه چیره شده است و میترسد ریاستش را از دست بدهد و به او بگویند سوادت از فلانی کمتر است، پس بیا این مقام را از تو بگیریم و بدهیم به آن؛ از وحشت اینکه مبادا این پست از او گرفته بشود و این ریاست از او سلب بشود، شروع میکند به مغالطات خارجیه و کوبیدن خصم از طریق عوامل خارجی.
«الا انی لم ار اهمال التنبیه علیها»؛ این استثنا است از «انما لم یتعرض المصنف». مصنف متعرض خارجیات نشد به این جهت؛ بعد کسی میگوید شما چرا متعرض شدید؟ میفرماید: «الا انی لم ار اهمال التنبیه علیها»، من صلاح ندانستم تنبیه بر این خارجیات را مهمل بگذارم و ترک کنم. ولو کار مصنف کار درستی بود، ولی من به یک جهت دیگری صلاح دیدم که خارجیات را مطرح کنم. آن جهت چیست؟ «لکونها اکثر استعمالا فی زماننا هذا»؛ ضمیر «لکونها» یا «لکونه» به غلط یا مغالطات خارجیه برمیگردد؛ یعنی اینچنین غلطی اکثر استعمالاً است در زمان ما؛
«اذ الاکثرون لعدم معرفتهم بالقوانین» این یک، «و محبتهم للغلبة» این دو، میخواهند بر خصمشان پیروز بشوند، «و عدم الاعتراف بالحق» این سه، «یعدلون الی امور خارجة عن القیاس»؛ یعنی از قیاس مغالطیِ داخلی منحرف میشوند و از امور مغالطیِ خارجی استفاده میکنند، «يقصدون بهذا إيذاء الخصم و الاستيلاء عليه و إيهام العوامّ المستمعة أنّهم قهروه و أسكتوه»؛ میخواهند به وهم عوامِ مستمع برسانند که ما بر خصم خودمان قاهر شدیم و پیروز شدیم و او را ساکت کردیم. برای اینکه بفهمانند که ما پیروز شدیم در مقابل این خصم، از این قیاسها استفاده میکنند. پس ما به خاطر اینکه دیگران استفاده میکنند این را مطرح کردیم، و مصنف برای اینکه استفادهکنندگان از این روش بیسوادان هستند مطرحش نکرد.
خب، تمام شد. تا اینجا مصنف نظر خودش را گفت. حالا از این به بعد میخواهد به قول خودش تتبع کند متن را؛ «تتبع کردن» یعنی پیروی کردن. تا حالا ما پیرو متن نبودیم و حرفهای خودمان را زدیم، حالا از این به بعد میخواهیم پیرو متن بشویم.
پرسش: مخاطب در عبارت فوق ناظر به چه کسی است؟ آیا به شیخالرئیس در کتاب شفا نظر دارد؟
پاسخ: ناظر به شخص خاصی نیست؛ هر کسی که از اینها استفاده کند، هر کس که از مغالطات خارجی استفاده کند منظور ایشان است. آن که مثال شفا را زد، مربوط به این بود که مواردی را آن کتابها ذکر کردهاند، نه اینکه شفا استفاده برده باشد از این مغالطات! مخاطب ایشان کسانی بودند که از این مغالطات میخواستند استفاده کنند، ایشان میخواست تقریباً نصیحتی باشد برای آنها که استفاده نکنند. اما این بحثی که از شفا نقل کرد این بود که مواردی در کتاب شفا و غیر شفا ذکر شده است که ما آن موارد را ذکر نکردیم و فقط دو سه تا موردش را اشاره کردیم. نه اینکه در کتاب شفا مغالطه بوده است؛ روش مغالطه در کتاب شفا آمده است، نه اینکه شیخ مغالطه کرده باشد؛ میخواهد بفرماید مواردی را که میشود مغالطات شمرد، شیخ هم در شفا این مغالطات را ذکر کرده و گفته اینها مغالطه است، اینها نحوههای مغالطه است.
تنبیه شارح بر اصطلاح خاص مصنف در اسباب غلط
ایشان میفرماید که من میخواهم الان تتبع کنم کلام مصنف را، یعنی دنبال کنم، یعنی پیروی کنم، حرفهای او را پیگیری کنم و به دنبال حرف او نظر خودم را بیاورم، نه اینکه فقط مستقیم شرح بدهم. بعد یک توضیحی ذکر میکنم که مصنف - قبلاً هم گفتم - همه اقسام را ذکر نکرده است، بعضی از اقسام را ذکر کرده است؛ آن بعضی از اقسام را که ایشان ذکر نکرده من مثالهایش را میآورم. شارح میگوید من مثالهایش را میآورم: آن مثالهایی را که ایشان ذکر کرده من توضیح میدهم، آن مثالهایی را هم که ایشان ذکر نکرده من ذکر میکنم.
ولی به یک مطلب باید توجه بشود، و آن مطلب این است که ما دو تا سبب غلط داشتیم: یکی سبب مربوط به ماده قیاس، یکی سبب مربوط به صورت قیاس، و یکی هم که البته خارج از این دو تا نیست مربوط به ماده و صورت قیاس با هم. دو تا عامل داشتیم: یکی مربوط به ماده، یکی مربوط به صورت. این به طور رایج بود؛ در اصطلاح رایج میگفتند غلط مربوط به ماده، غلط مربوط به صورت، هر دو را هم اصطلاحاً اسمش را میگذاشتند سوء تألیف. یادتان هست قبلاً گفتیم در برهان اسمش را میگذاشتند سوء تألیف، در غیر برهان اسمش را میگذاشتند سوء تبکیت.
حالا میخواهیم بگوییم که مصنف در این سه مورد یا در این دو مورد، اصطلاحی مخالف اصطلاح رایج دارد. گاهی مواردی را که مثلاً مال سوء اعتبار حمل است، میآورد جزء همین موارد مربوط به ماده یا مربوط به صورت ذکر میکند. شما فکر نکنید مصنف اشتباه کرده است، مصنف اختلاف اصطلاح دارد؛ یک وقتی این مرد را نسبت به نادانی ندهید! این مرد بزرگتر از این است که مخفی بماند بر او امثال این مطالب. این آدمی نیست که این مطالب برایش مخفی بماند، اصطلاحش مخالف با اصطلاح رایج است؛ گاهی از اوقات مطالبی را میگوید که مربوط مثلاً به غلط مربوط به صورت است یا غلط مربوط به ماده است، ولی ایشان غلط را مربوط به یک چیز دیگر میگیرد؛ این به خاطر اختلاف اصطلاح است نه به خاطر اینکه متوجه نباشد.
«و اذ قد تکلمت فی القوانین المغالطة المنحصرة فی الاقسام الثلاثة عشر»[2] ؛ چون تا حالا صحبت کردم در قوانین مغالطه که سیزده قسم داشت، «فحسن ان نرجع الی تتبع الفاظ الکتاب»؛ خوب است که برگردیم به تتبع الفاظ کتاب، یعنی طبق الفاظ کتاب پیش برویم و به دنبال کتاب مطالب را شرح بدهیم؛ «و ننسب کل مغالطة ذکرها الی قسم منها»؛ چون ایشان مثال ذکر کرده، ما هر مثالی را که ایشان ذکر کرده نسبت بدهیم به آن قسم مناسبش: اگر مربوط به سوء تألیف است بگوییم این سوء تألیف است، مربوط به سوء اعتبار حمل است بگوییم سوء اعتبار حمل است، اگر وضع ما لیس بعلة مقام العلة است بگوییم؛ بالأخره توضیح بدهیم که کدام یک از این اقسام سیزدهگانه است. ایشان مثال را گفته و مغالطهاش را بیان کرده، شاید در بعضی مواضع بیان نکرده که جزء کدام قسم است، ما بیان میکنیم که جزء کدام قسم است.
«و نفصل ما لم یذکر له مثالا»؛ بعضی از اقسام هست که ایشان مثال برایشان ذکر نکرده است، ما آن مثالها را هم اضافه میکنیم، مثال میزنیم برای آن اقسامی که مصنف برای آنها مثال ذکر نکرده است.
«لکن یجب ان تعلم ان اصطلاح المصنف فی المغالطات من انها بسب الصورة او المادة او بسببهما»؛ آنجایی که میگوید غلط به خاطر ماده است، یا غلط به خاطر صورت است - من برعکس گفتم، از خارج برعکس گفتم - آنجایی که ایشان میگوید غلط به خاطر ماده است یا به خاطر صورت است یا به خاطر هر دو است، اصطلاح خاصی دارد. گاهی ممکن است غلط به جهت دیگری باشد، مثلاً به جهت سوء اعتبار حمل باشد، ایشان میگوید غلط مربوط به ماده است. غلط مربوط به ماده سوء تألیف بود؛ ممکن است ایشان آنجایی را که سوء تألیف به نظر ما نیست، غلط مربوط به ماده نیست، غلط مربوط به صورت نیست، بلکه مثلاً سوء اعتبار حمل است یا از بابهای دیگر است، آنجا را بگوید سوء تألیف است، بگوید غلط مربوط به ماده است یا غلط مربوط به صورت است. شما متوجه باشید که ایشان روی اصطلاح غیر رایج دارد حرف میزند نه اینکه اشتباه کرده باشد.
همان مطلب خارجی است که بیان کردم، منتها من برعکس گفتم؛ گفتم اگر در جایی غلط مربوط به ماده بود ایشان برگرداند به جای دیگر، بدانید که اصطلاحش را عوض کرده است. برعکس، ایشان میگوید: اگر غلط مربوط به چیز دیگر بود و ایشان برگرداند به ماده، بدانید که اصطلاح خودش را دارد میگوید، اشتباه نکرده است.
«یجب ان تعلم ان اصطلاح المصنف فی المغالطات من انها بسب الصورة او المادة او بسببهما، هو غیر الاصطلاح المذکور فی التقسیم الحاصل» که ما ذکر کردیم در تقسیمی که اقسامش سیزده تا شد.
«فانه کثیرا ما یذکر فی اقسام احد الثلاثة ما هو من اقسام غیره بحسب الاصطلاح»؛ همان حرف اولی که زدم درست بود، بعد دوباره برگشتم اصلاحش کردم درست نبود، حرف اول درست بود! او کثیراً ما در یکی از این اقسام چیزی را که از اقسام غیرش هست ذکر میکند؛ یعنی در ضمن یکی از این چیزهایی که عرفاً از اقسام غلط صوری یا غلط مادی یا غلط صوری و مادی است، ذکر میکند یکی از اقسام دیگر را؛ میگوید این غلط مثلاً مربوط به اعتبار سوء حمل است، این از باب وضع ما لیس بعلة مکان العلة است، و امثال ذلک. ایشان ذکر میکند در اقسام احد الثلاثه، یعنی در وقتی که یکی از این سه مورد را که غلط به سبب صورت است یا به سبب ماده است یا به سبب هر دو است آورده، ذکر میکند چیزی را که از اقسام غیر این سه تا است به حسب آن اصطلاح رایج، ولی ایشان از اقسام این سه تا میگیرد.
خب، این هم تنبیهی که ایشان دارند. چرا شما اینچنین تنبیهی برای ما داشتی که ما را متوجه کردی که ایشان اشتباه نکرده و بلکه بر خلاف اصطلاح رایج اصطلاح کرده است؟ میفرماید: «و انما نبهت علی ذلک لئلا تنسب ما یصدر منه الی الغفلة»؛ این حرف را زدم تا آنچه را که از مصنف صادر میشود تو به غفلت نسبت ندهی؛ این آدمی نیست که اینجور حرفها برایش پوشیده بماند، این مطالب مغالطه را ایشان بلد است. بالاخره تا جایی که ممکن است باید توجیه کرد و حمل بر صحت کرد، به خصوص در مثل شیخ اشراق و امثال شیخ اشراق که اینجور مطالب از نظرشان مخفی نیست.
ورود به مغالطه صوری و شرایط اشکال اربعه
مصنف وارد بیان غلط صوری میشود، یعنی مغالطهای که مربوط به صورت قیاس است. ابتدا غلط مربوط به صورت قیاس را آن که رایج است میگوید، بعد میگوید چهار مورد هم هستند که ملحق و مربوط به همین غلط صوریاند، اگرچه آن تعریفی که ما اولاً برای غلط صوری آوردیم شامل این چهار مورد نمیشود.
غلط صوری را ایشان اینطور تفسیر میکند که ترتیب قیاس به هم بخورد؛ یعنی آنچه که در ترتیب قیاس باید رعایت بشود رعایت نشده باشد. مثلاً در ترتیب قیاس شکل اول ایجاب صغری شرط است، حالا این آدم آمد صغری را سالبه آورد، این میشود غلط صوری؛ یا کلیت کبری شرط است، کبری را جزئی آورد، باز میشود غلط صوری. آنچه را که باید در صورت قیاس رعایت بشود رعایت نکردند، این میشود مغالطه مربوط به صورت. این تمام بحث مغالطه صوری.
بعد چهار مورد دیگر را که مربوط به ترتیب قیاس نیست، مربوط به شرایط اشکال اربعه نیست ذکر میکنند، که آنها را هم میگویند جزء غلطهای صوری به حساب میآیند، که تفاصیل بحث در همان چهار مورد است و مورد اول خیلی بحثی ندارد.
مورد اول غلط صوری است؛ غلط صوری اگر یادتان باشد جزء مغالطات معنویه شمرده شد، و اسم غلط صوری و همچنین غلط مادی سوء تألیف گذاشته شد در برهان، و سوء تبکیت گذاشته شد در غیر برهان، که این را همه توضیح داده شد قبلاً.
«فانه قد یغلط فی القیاس بسبب ترتیب القیاس» یعنی صورت القیاس، «و هو ان لا یکون القیاس علی هیئة منتجة»؛ به آن شکلی که میتواند نتیجه بدهد نباشد، بلکه به شکل عقیم باشد؛ «علی ما ذکرنا فی المقالة الثانیة» که بحث در قیاس بود؛
«ککون الکبری جزئیة فی الاول و الثانی»؛ در شکل اول شرط میشود ایجاب صغری و کلیت کبری، در شکل ثانی شرط میشود اختلاف مقدمتین در سلب و ایجاب و کلیت کبری؛ پس در شکل اول و ثانی هر دو کلیت کبری شرط است. حالا اگر کلیت کبری را رعایت نکرده باشد در شکل اول و شکل ثانی، قیاسش مغالطی است، از اصل مغالطه معنوی مربوط به صورت است: «ککون الکبری جزئیة فی الاول و فی الثانی» که در شکل ثانی هم بیان کردم کلیت کبری شرط است علاوه بر اختلاف مقدمتین، در شکل اول هم کلیت کبری شرط است علاوه بر ایجاب صغری.
«و الصغری سالبة فی الاول و الثالث»؛ در شکل اول همانطور که بیان کردیم ایجاب صغری شرط میشود و کلیت کبری، بنابراین اگر صغری سالبه باشد قیاس منتج نیست. در شکل سوم هم موجبه بودن صغری و کلیت احد المقدمتین شرط است. پس همانطور که توجه میکنید، در شکل ثالث هم موجبه بودن صغری شرط است همانطور که در شکل اول موجبه بودن صغری شرط بود؛ پس شکل اول و شکل ثالث در ایجاب صغری مشترکند. بنابراین اگر صغری را سالبه بیاورد چه در شکل اول و چه در شکل سوم، قیاسش میشود قیاس مغالطی، مغالطه مربوط به صورت: «فی الاول و الثالث».
«فقد عرفت انه من الاغلاط المعنویة التی تسمی سوء تالیف باعتبار البرهان، و سوء تبکیت باعتبار غیره»؛ این «باعتبار البرهان و غیره» لف و نشر مرتب است: به اعتبار برهان مربوط به سوء تألیف است، و به اعتبار غیر برهان مربوط به سوء تبکیت است. خب، تا اینجا آسان بود دیگر تند هم خواندم و خیلی هم توضیح ندادم، از این به بعد دیگر باید یک خرده یواشتر برویم.
ملحق اول به غلط صوری: عدم تکرار کامل حد وسط و مناقشه تفصیلی ملاصدرا
میفرماید چهار مورد هست که ملحق میشود به مغالطه صوری و مربوط به مغالطه صوری است، ولو شرایط قیاس و همان شرایط اشکال در آن رعایت شده باشد و در شرایط اختلالی ندارد، ولی باز هم میبینیم مغالطه صوری در آن موجود است:
اولین مورد این است که حد وسط به طور کامل تکرار نشود. در این صورت قیاس منتج نیست و مشتمل بر مغالطه است و مغالطهاش هم صوری است. مثالی که میزنند: «الانسان له شعر، و کل شعر ینبت»، نتیجه میدهد: «فالانسان ینبت»! خب نتیجه باطل است. علت بطلانش این است که حد وسط تماماً تکرار نشده است. در صغری این بود: «الانسان له شعر»، «له» را در صغری داشتیم؛ در کبری آمدیم: «و کل شعر ینبت»، «له» را نیاوردیم. حد وسط به تمامه تکرار نشد؛ در صغری کامل آمد، در کبری ناقص آمد، تکرار نشد، نتیجه ناقص و باطل شد.
مثال آن «دیوار موش دارد و موش گوش دارد پس دیوار گوش دارد» هم بیان کردم از همین قبیل است که حد وسط عیناً تکرار نشده و نتیجه درست گرفته نمیشود، این را به آن میگویند مغالطه صوری. اگر بخواهیم قیاسمان حد وسطش تکرار بشود اینطور میشود: «الانسان له شعر، و کل ما له شعر ینبت»، آن وقت کبری میشود باطل و دیگر نتیجه نمیگیریم؛ چرا؟ چون کبری دیگر باطل است، وقتی کبری باطل شد نتیجه حاصل نمیشود. اما در قیاس اول که گفتیم، کبری درست بود، صغری هم درست بود: «الانسان له شعر» درست بود، «و کل شعر ینبت» این هم درست بود، نتیجه غلط بود؛ آن وقت باید میگشتیم غلط را پیدا میکردیم، غلط در این بود که حد وسط تکرار نشده است. اما الان که میگوییم «الانسان له شعر» صغری درست است، «کل ما له شعر ینبت» کبری غلط است؛ وقتی کبری غلط بود دیگر قیاس نتیجه نمیدهد و روشن هم میشود و دیگر به مغالطه گرفتار نمیشویم.
«و مما یتعلق بذلک» یعنی بالغلط الواقع بسبب الترتیب، «ان لا ینتقل الحد الاوسط بکلیته الی المقدمة الثانیة»؛ حد وسطی که در مقدمه اولی آمده کاملاً به مقدمه ثانیه منتقل نشود، قسمتی از آن در مقدمه ثانیه ذکر بشود و همهاش ذکر نشود؛ «کما یقال: الانسان له شعر، و کل شعر ینبت، لینتج ان الانسان ینبت»؛ نتیجه میدهد که انسان میروید، که باطل است! «فان الحد الاوسط الذی هو محمول الصغری: له شعر»؛ و این «له شعر» به تمامه موضوع کبری قرار نگرفته است، «و هو من باب سوء التالیف» که قبلاً هم گفتیم آن که مربوط به صورت قیاس باشد سوء تألیف نامیده میشود.
یک مثال دیگر هم بزنم که این مثال روشنتر بشود بعد میخواهیم وارد بحث بشویم: «الانسان علی السریر، و السریر جماد، فلانسان جماد»! نتیجه باطل است. چرا باطل است؟ چون حد وسط «علی السریر» بود، در کبری «علی السریر» نیامد، آمد: «و السریر جماد»، تکرار نشد.
پرسش: آیا حد وسط در این قیاس همان سریر نیست؟
پاسخ: حالا بیان میکنم، من جواب شما را ندادم، معلوم بود که میخواهم بحثی مطرح کنم. پس اینطور شد که اگر میگفتیم: «الانسان علی السریر، و کل ما هو علی السریر جماد»، حد وسط تکرار شده بود ولی کبری باطل میشد و به نتیجه باطل نمیرسیدیم. اما وقتی گفتیم «الانسان علی السریر، و السریر جماد»، صغری درست است و کبری درست است و نتیجه غلط است. این را هم میگویند از باب سوء تألیف است، یعنی از باب این است که صورت قیاس خراب است.
مرحوم ملاصدرا در تعلیقه - که مثال هم مال ایشان است، مثال «الانسان علی السریر و السریر جماد فلانسان جماد» مثال ایشان است - این مثال را میزند که واضحتر بشود، بعد بر این عبارت شارح اشکال میکند. میگوید اینجا از باب اختلال صورت قیاس ما گرفتار غلط نشدیم، مغالطه از این باب نیست که حد وسط تکرار نشده است؛ حد وسط را خود «سریر» بگیر، یا در اینجا حد وسط را «شعر» بگیر، «شعر» حد وسط است و تکرار شده است. این را بگو از باب سوء اعتبار حمل است؛ یعنی در حمل، چیزی را که معتبر نبوده، آن «له»ای را که لازم نبوده آوردی.
سوء اعتبار حمل این بود که در موضوع قیدی لازم نیست و این محمول میتواند بدون قید بر موضوع حمل بشود، ما آن قید را میآوریم؛ یا قیدی لازم هست و ما آن قید را ترک میکنیم، این میشود سوء اعتبار حمل؛ یا در موضوع یا در محمول، بالأخره در یکی از اینها قیدی لازم هست یا لازم نیست، آن که لازم هست را نمیآوریم و آن که لازم نیست را میآوریم، این میشود سوء اعتبار حمل. در اینجا ایشان میگوید همین است؛ یعنی آنچه که لازم نبوده آوردی. بگو: «الانسان شعر» تا صغری غلط بشود، یا بگو «الانسان له شعر» تا درست باشد. در آن یکی دیگر سوء اعتبار حمل است؛ در کبری نگو حد وسط تکرار نشده است، حد وسط «شعر» است و تکرار شده است؛ حد وسطی که شعر است قیدی میخواسته برای گرفتن حکم که آن قید نیامده است، قید باید میآوردی و نیاوردی، چون قید را نیاوردی نتیجه را باطل گرفتی؛ یعنی باید این قید را میآوردی که: «کل ما له شعر...».
آخرش ایشان اینطور نتیجه میگیرد، میگوید نتیجه در این صورت میشود: «الانسان له ما ینبت»! «الانسان له شعر، و کل شعر ینبت»، بعد نتیجه میگیرید: «فالانسان له ما ینبت». این را دقت بکنید: «الانسان له شعر»، این «له» جزء حد وسط نیست؛ «و کل شعر ینبت»، این هم قضیه درستی است. شعر حد وسط است و تکرار شده است. قرار ما در قیاس این است که آنچه را که تکرار شده به عنوان حد وسط حذف کنیم و آنهایی را که تکرار نشده در نتیجه بیاوریم. «له» تکرار نشده است، پس اینطور میگوییم: «الانسان له شعر، و شعر ینبت»، شعر تکرار شده میاندازیمش، مابقی را میآوریم: «الانسان له» در صغری تکرار نشده، «ینبت» در کبری تکرار نشده، میشود: «الانسان له ما ینبت»؛ قیاس درست است و نتیجه هم درست است، «الانسان له ما ینبت» درست است.
پرسش: شما «له» را جزء موضوع گرفتید یا محمول؟
پاسخ: حالا توجه کنید من مطلب را تمامش کنم. «الانسان له ما ینبت»؛ این قضیه که نتیجه ما است، اگر میگفتید «الانسان ینبت»، حملش درست نبوده است؛ «الانسان ینبت» درست نبود، «الانسان له ما ینبت» درست است. شما آنچه را که قید موضوع بود یا قید محمول بود نیاوردید؛ انسان را موضوع قرار دادید و «ینبت» را محمول قرار دادید، در حالی که محمول «له ما ینبت» بود نه اینکه محمول «ینبت» باشد. شما در قیاستان به آن «له» توجه نکردید، آن «له» را در نتیجه نیاوردید؛ چون «له» در نتیجه نیامد موضوعتان شد الانسان و محمولتان شد ینبت، در حالی که محمولتان «له ما ینبت» بود نه «ینبت». اگر اینطور بکنید دیگر ایرادی نیست. پس ایراد این است که در نتیجه شما آنچه را که باید کاملاً منتقل میکردید منتقل نکردید. این حرف ملاصدرا است، حالا پذیرفته بشود یا پذیرفته نشود.
پرسش: آیا در مثال سریر هم میتوان گفت نتیجه «الانسان علی الجماد» است؟
پاسخ: بله، «الانسان علی الجماد»؛ «الانسان علی السریر، و السریر جماد»، نتیجه میگیریم: «الانسان علی الجماد»، چرا که نه؟ خب اگر اینطور است بنابراین نتیجه درست است.
پرسش: آیا فرقی ندارد که محمول را جماد بگیریم یا علیالجماد؟ آیا در قضایای حملیه جزء محمول میتواند حد وسط باشد؟
پاسخ: هر چه که تکرار بشود میشود حد وسط. الان به نظر ملاصدرا هر چه تکرار بشود میشود حد وسط. حالا من فرض کنم که ایشان کل محمول را حد وسط نگرفته و جزء محمول را گرفته است؛ اگر این جزء محمول باشد، حداقل دیگر نه سوء تألیف میشود و نه سوء اعتبار حمل در قیاس، به خاطر اینکه ما میتوانیم جزء محمول را به عنوان حد وسط بگیریم. نه، منظورم این بود: سوء اعتبار حمل در نتیجه است نه اینکه در قیاس مغالطه بشود؛ یعنی شما در نتیجهتان درست حمل نکردید، «ینبت» را در نتیجه حمل کردید بر انسان در حالی که «له ما ینبت» حمل بر انسان میشود؛ شما «جماد» را حمل کردید بر انسان در حالی که «علی الجماد» حمل بر انسان میشود. خواستم بیان کنم در نتیجه سوء اعتبار حمل است نه در قیاس، در قیاس مغالطه نشده است؛ قیاس درست است، نتیجهای که باید بگیرید نگرفتید.
یا به تعبیر دیگر بگویید این نتیجه، نتیجه این قیاس نیست؛ نتیجهای که گرفتید نتیجه این قیاس نیست، پس «وضع ما لیس بعلة مکان العلة» شده است. خود ملاصدرا هم از این طریق ظاهراً وارد میشود، آنجور که من یادم هست میگوید: قیاس علت این نتیجه نیست، شما این نتیجه را از آن گرفتید؛ قیاس علت نتیجهای که «الانسان جماد» باشد نیست، قیاسْ علتِ «الانسان علی الجماد» است. شما که از قیاس «الانسان جماد» را گرفتید، قیاس را چیزی را که میتوانست علت «الانسان جماد» باشد قرار ندادید؛ خلاصه «ما لیس بعلة» را مکان علت قرار دادید؛ یعنی این قیاسی را که علت این نتیجه نیست، شما علت این نتیجه گرفتید در حالی که این قیاس علت «الانسان علی الجماد» است نه علت «الانسان جماد». پس قیاس علت این نتیجه نبود و شما علت آن نتیجه قرارش دادید، شد وضع ما لیس بعلة مکان العلة.
اگر هم «سوء اعتبار الحمل» بگوییم، یعنی در خود نتیجه حمل را درست انجام ندادید؛ یعنی باید محمول را عبارت میگرفتید از «له ما ینبت» یا محمول را عبارت از «علی الجماد» میگرفتید و نگرفتید، و اگر این کار را میکردید قیاس درست بود. خلاصه اشکال ملاصدرا این است که اصلاً در اینجا مغالطه نیست، شما توجه نکردید که حد وسط چیست؛ اگر حد وسط را متوجه میشدید نتیجه را درست میگرفتید. اگر هم مغالطه هست، مغالطه در نتیجه پیش آمده نه اینکه در قیاس باشد؛ در قیاس هیچ اشکالی نیست، اختلالی نیست، در نتیجه اختلال است، یعنی آنچه را که باید در نتیجه میآوردید نیاوردید؛ چون غیر مکررهای در قیاس باید تماماً در نتیجه بیایند، شما «له» را که غیر مکرر بود در صغری داشتید و در نتیجه نیاوردید، نتیجه شد فاسد ولو قیاس درست است.
پرسش: شارح چطور این را مغالطه دانست؟
پاسخ: شارح فکر کرد مغالطه است، ملاصدرا گفت مغالطه نیست؛ نتیجهای که باید میگرفتید نگرفتید، ولی نتیجه درست است. اگر قیاس بود باید نتیجه را میداد و نتیجه هم داده است. از نظر همه قیاس است؛ این یکی به خاطر اینکه «له» را در نتیجه تکرار نکرد نتیجهاش فاسد شد، آن یکی که «له» را در نتیجه تکرار کرد نتیجهاش صحیح شد.
ملحق دوم به غلط صوری: عدم تشابه حد وسط در صغری و کبری از حیث معنا
خب، مطلب بعدی: مورد دوم، بیان کردم چهار مورد را ملحق میکنیم به سوء تألیف. یکی این بود که حد وسط کلاً تکرار نشود. مورد دوم این است که حد وسط در صغری و کبری متشابه نباشند. این یک بحث مفصلی دارد که متشابه یعنی چه؟
بعضیها متشابه را به لحاظ معنا گرفتهاند؛ متشابه باشند یعنی معنایشان شبیه هم نباشد. بعضی متشابه را به لحاظ لفظ گرفتهاند، یعنی لفظشان تردید داشته باشد. ایشان میگوید مراد از متشابه نبودن این است که معنا اختلاف داشته باشد، نه اینکه الفاظ ایراد داشته باشد. به هر دو قول اشاره میکند؛ اول قول خودش را که اختلاف به سبب معنا است ذکر میکند، بعد قول خصمش را میآورد و رد میکند. و مشکل این بحث آنجایی است که ایشان وارد رد قول خصم میشود؛ عبارتها خیلی مجمل است که باید حتماً پیشمطالعه بشود و بعداً انشاءالله بیان بشود.
مثالی که میزنند این است: «الساکت متکلم، و المتکلم لیس بساکت». هر دو مقدمه صادق است، اما به شرطی که در مقدمه اول منظورتان از متکلم، متکلم بالقوه باشد و منظورتان از متکلم در مقدمه دوم، متکلم بالفعل باشد. ساکت متکلم است منتها بالقوه نه بالفعل، چون اگر بالفعل متکلم باشد که ساکت نیست؛ الساکت متکلمٌ بالقوة. و المتکلم، یعنی متکلم بالفعل، لیس بساکت. اگر دقت بکنید هر دو قضیه درست است، به شرط اینکه متکلم را در اولی بالقوه قرار بدهید و در دومی بالفعل قرار بدهید. و مسلم است که اگر ما اینچنین عمل کردیم، حد وسط تکرار نشده است؛ حد وسط در هر دو متشابه نیست، در یکی معنایش بالقوه است و در یکی معنایش بالفعل است. بالقوه با بالفعل فرق دارد، پس آن متکلمی که در صغری آمده با متکلمی که در کبری آمده فرق دارد؛ وقتی فرق کرد، نتیجه میدهد: «فالساکت لیس بساکت»! نتیجه باطل است به خاطر اینکه حد وسط تکرار نشده است. این هم ایراد صوری است.
همانجور که توجه کردید، ما متشابه نبودن حد وسط را اینطور معنا کردیم که معنای این حد وسط در صغری با معنایش در کبری فرق کند، کاری به لفظ نداشتیم؛ اما گروهی رفتند سراغ لفظ که آن را انشاءالله شرح میکنیم و رد میکنیم.
«او لا یکون الاوسط متشابها فیهما»؛ «فیهما» یعنی «ای فی المقدمتین»؛ یک «ای» در کتاب چاپ جدید افتاده است: «ای فی المقدمتین الاولی و الثانیة» یعنی الصغری و الکبری. حالا چرا متشابه نباشند؟ اشاره میکند به مبنای خودش: «بسبب اختلافه فیهما معنی»؛ به خاطر اینکه این حد وسط در مقدمتین به لحاظ معنا اختلاف دارد، به لحاظ لفظ کاری نداریم. ممکن است گاهی از اوقات به لحاظ لفظ هم اختلاف داشته باشد و ایراد پیش بیاید، اما مواردی پیدا میکنیم که به لحاظ لفظ اختلاف هست و اشکال پیش نمیآید، پس نمیتوانیم متشابه را مربوط کنیم به لفظ؛ متشابه را باید مربوط کنیم به معنا. حالا اینها انشاءالله بحث میشوند.
«کاختلاف الاوسط بالقوة و الفعل کقولهم: الساکت متکلم، و المتکلم لیس بساکت» تا نتیجه بدهد: «الساکت لیس بساکت»، که نتیجه باطل است. چرا نتیجه باطل است؟ «و ذلک لاختلال الترتیب من حیث المعنی»؛ در نسخهای «اختلاف الترتیب» آمده، ولی «اختلال الترتیب» بهتر است؛ چون ترتیب به لحاظ معنا اختلال پیدا کرده است، یعنی این دو تا مقدمه با هم مرتب نشدند چون معنا اختلاف دارد، یکی بالقوه است و یکی بالفعل است، یکسان نیست، هموار و هماهنگ نیست معنا: «لاختلال الترتیب من حیث المعنی».
«لا بسبب لفظ یشک فیه» را توجه کنید، فقط اشاره میکنم و بقیهاش میماند برای جلسه بعدی: «لا بسبب لفظ یشک فیه کما ظن»؛ این عطف است بر «بسبب اختلافه فیهما معنی»، این را توجه داشته باشید؛ حتماً عطف را بر آنجا بگیرید، مربوطش نکنید به «اختلال الترتیب من حیث المعنی». «اختلال الترتیب من حیث المعنی» تمام شد، دلیل بود برای اینکه این قیاس باطل است و مغالطه است، چرا مغالطه است را بیان کرد. بعد برمیگردد به اصل بحث که ما گفتیم تشابه نداشتن به این صورت است که اختلاف اوسط در مقدمتین به حسب معنا باشد، «لا بسبب لفظ یشک فیه کما ظن» که بعضیها گمان کردهاند عدم تشابه به این جهت است، که این را انشاءالله در جلسه بعد مطرح میکنیم و جواب میدهیم.