84/11/17
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /بررسی تفصیلی مغالطات معنوی و احصای سیزده قسم مغالطه صناعی
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بررسی تفصیلی مغالطات معنوی و احصای سیزده قسم مغالطه صناعی
فرمودند که غلطهایی که در مغالطه راه پیدا میکند به دو قسم تقسیم میشوند: یکی لفظی و یکی معنوی. لفظی یا مربوط به مفرد بود یا مربوط به مرکب بود. مربوط به مفردش سه تا بود، مربوط به مرکبش هم سه تا، مجموعاً شدند شش تا.
وارد معنوی شدیم. معنوی را هم فرمودند که فقط در مرکبات است، در مفردات نیست. و توضیح دادند که در مرکب هم گاهی در یک قضیه است، گاهی در قضایای متعدده؛ و در قضایای متعدده هم گاهی به صورت قیاس است، گاهی به صورت قیاس نیست. آنجا که به صورت قیاس باشد، گاهی مغالطه مربوط به قیاس است در حالی که با نتیجه ملاحظه میشود، گاهی مربوط به قیاس است بدون ملاحظه نتیجه.
آنجایی که مربوط به قیاس است بدون ملاحظه نتیجه، گفتیم اصلاً یا به ماده قیاس رجوع میکند یا به صورت قیاØ غلط مادی را گفتند، مغالطه صوریه را هم گفتند، هر دو را اسمش را گذاشتند سوء تألیف.
بعد وارد قضایای متعددی شدند که به صورت قیاس است و این مغالطه در قیاس به لحاظ نتیجه است. گفتند که این دو قسم میشود: یکی اینکه همان نتیجه در مقدمه مأخوذ باشد، اسم این را گذاشتند مصادره علی المطلوب؛ و دوم اینکه مقدمهای در قیاس اخذ شده باشد که این نتیجه را لازم نداشته باشد، بلکه نتیجه دیگری را لازم دارد، ولی ما به جای اینکه نتیجه دیگر را که از قیاس استنباط میشود بگیریم، این نتیجهای را که ذکر کردیم گرفتیم. قیاس صلاحیت دارد برای نتیجه دادن و نتیجهای را هم میدهد، منتها ما آن نتیجه را نمیگیریم، ما نتیجه دیگری را که قیاس آن نتیجه را ندارد میگیریم.
اسم این را اصطلاحاً میگذارند «وضع ما لیس بعلة مقام العلة»[1] ؛ یعنی آن که علت این نتیجه نیست به جای علت گذاشتیم و این نتیجه را گرفتیم. این علتِ نتیجه دیگری است که گذاشته شده در این قیاس و باید نتیجه دیگر گرفته بشود، ولی ما از این چیزی که علت این نتیجه نیست همین نتیجه را گرفتیم.
مثالی که میزنند این است که افرادی خواستند ثابت کنند که فلک به شکل بیضی نیست؛ نتیجهای که میخواستند بگیرند این است که فلک به شکل بیضی نیست بلکه به شکل دایره است. استدلالشان این است که اگر فلک به شکل بیضی باشد و حول محور اقصرش بچرخد، لازم میآید که در جهان خلاء وجود بگیرد، و خلاء محال است؛ چون خلاء محال است، پس بیضی که به دور محور اقصر و کوتاهش بگردد محال است.
توجه کردید، این استدلال کاملی است که الان توضیح میدهم: نتیجهای که از این قیاس گرفته میشود، همانطور که بیان شد، این است که فلکِ بیضی که دور محور کوتاهش بگردد نیست؛ ولی آقایان این نتیجه را گرفتند که فلک بیضی نیست، نه اینکه فلکِ بیضی که دور محور کوتاهش بگردد نیست! در حالی که قیاس این دومی را نتیجه میدهد نه آن چیزی را که اینها نتیجه گرفتند. آن چیزی که اینها نتیجه گرفتند از این قیاس استنباط نمیشود، نتیجه دیگر استنباط میشود.
حالا توضیح بدهم اصل مثال را: همانطور که بارها شنیدید، اینها افلاک را تو در تو قرار میدادند؛ یعنی هر فلک کوچکتری در جوف فلک بزرگتری واقع میشد. اگر این فلک داخلی دایره باشد، مشکلی پیش نمیآید، هر کدام در درون دیگری میگردند. اگر بیضی باشد، تصور کنید فلکها همه به صورت بیضی دور هم احاطه کرده باشند به صورت بیضی. بیضی دو تا قطر دارد: یک قطر طولانی دارد، طویل دارد، یک قطر قصیر دارد. حالا اگر ما این بیضی را دور قطر طویلش بچرخانیم، هیچ مقداری از فلک از جوف فلک دیگر بیرون نمیزند؛ خوب دقت کنید، مثل پوست تخممرغها را روی همدیگر قرار بدهید؛ تخممرغهایی را مثلاً فرض کنید یکی کوچکتر تخم کبوتر در تخممرغ مثلاً، و تخم مثلاً غاز روی تخم کبوتر، که اینها یکی در جوف دیگری باشد، اینها را حول محور طویلش بچرخانید، هیچ قسمتی از آن درونی از جوف آن بیرونی بیرون نمیزند. یعنی آن که داخل است، هر چقدر که میگردد هیچ چیزش از آن بیرونی بیرون نمیآید، در صورتی که حول محور اطولش بگردد.
اما اگر حول محور اقصرش گشت، از ذهنتان تخممرغ را به دور محور کوتاهش بگردانید، میبینید که از جوف آن بالایی بیرون آمد. از جوف بالایی بیرون آمد و آن جوفی را که این قبلاً پر کرده بود، همین که دارد الان میچرخد یک جایی را پر کرده بود، وقتی شروع میکند به گشتن، آن قسمتی را که قبلاً پر کرده بود خالی میکند و بعد دو مرتبه پر میکند؛ همان وقت خلاء اتفاق میافتد.
فرق نمیکند، اگر کروی مثل این حرکت کند بله، پر نمیشود؛ اما اگر کروی حرکت کند و مثل این حرکت نکند، یک خرده سریعتر یا بطیءتر حرکت کند، باز هم خالی میشود. پس اگر آن مثلاً فرض کنید تخممرغها اینطوری بچرخد، آن داخل داخلی اینطوری بچرخد، هیچ جا را خالی نمیکند؛ همینطور که دارد میچرخد، میچرخد. اما اگر اینطوری بچرخد، این قسمتها خالی میشود؛ چون میآید، قسمتی از این میآید بیرون، اینطوری میآید بیرون، حول محور اقصر میچرخد دیگر، میآید بیرون. تا آمد بیرون، اینجاها خالی میشود، اینجاها که الان پر بود خالی میشود؛ اینطوری بود، بعد اینجوری میشود، اینطوری که شد اینجاها خالی میشود، بعد دو مرتبه میآید اینجاها را پر میکند. اینطور میچرخد، هی خالی میکند و پر میکند، این قسمتها خالی میشود، قسمتهای نوک بیضی وقتی میچرخد خالی میشود. در جوف آن فلک بالایی، فلک بالایی یک قسمتش تویش خالی میشود. پس اگر افلاک بیضی بودند و دور محور اقصرشان میچرخیدند، خلاء لازم میآمد؛ اما اگر بیضی بودند و دور محور اطولشان میچرخیدند، خلاء لازم نمیآمد.
حالا دلیل را توجه کنید، دوباره دلیل را تکرار میکند. شخص اینطور میگوید: اگر فلک بیضی بود و حول محور اقصرش میچرخید، خلاء لازم میآمد؛ این یک قیاس است. و خلاء باطل است، یعنی تالی باطل است؛ پس اینکه فلک بیضی باشد و دور محور اقصرش بگردد باطل است. این قیاس همانجور که توجه میکنید هیچ ایرادی ندارد؛ یک قیاس استثنائی است و اصلاً ایرادی در آن هست؟ نه. ولی این نتیجه را نمیگیرد؛ نتیجه میگیرد: پس فلک بیضی نیست! باید نتیجه را اینطوری بگیرد: پس فلکِ بیضی که دور محور اقصرش بگردد نیست. چون دلیل به این صورت بود: اگر فلک بیضی بود و حول محور اقصرش میچرخید خلاء لازم میآمد، لکن خلاء باطل است؛ نتیجه میگیرد پس فلکِ بیضی که دور محور اقصرش بگردد نیست، ولی او آن نتیجه را نمیگیرد، مطلق نتیجه میگیرد: پس فلک بیضی نیست! در حالی که آن قیاس این نتیجه را نمیدهد؛ قیاس نتیجه میدهد که فلک بیضی که حول محورش بگردد نیست، نه فلک مطلقاً بیضی نیست، در حالی که نتیجه میگیرد فلک مطلقاً بیضی نیست.
این نتیجه از این قیاس استنباط نمیشود؛ یعنی آنچه که در این قیاس نهاده شده است، علت این نتیجه نیست، علت یک نتیجه دیگر است. پس وضع ما لیس بعلة مکان العلة شده است؛ آن که علت این نتیجه نیست، به جای علت این نتیجه در قیاس آمده است و این نتیجه از آنچه که علتش نیست نتیجه گرفته شده است. این میشود نوع مغالطهای که مغالطه معنوی نامیده میشود.
قیاس همانجور که توجه میکنید مرکب از قضایا است، پس مغالطه در قضایا است؛ یعنی قضایایی که به صورت قیاس است و به لحاظ این قیاس با نتیجهاش این مغالطه پیدا میشود، و مغالطه هم از باب وضع ما لیس بعلة مکان العلة است. انشاءالله دیگر روشن شده باشد. مثال فقط یک مقداری توضیح میخواست؛ احتمالاً اگر تصویر کرده باشید آن هم اشکال و سختی نداشت، روشن بود.
پرسش: چرا وقتی خالی میشود خلاء لازم میآید؟ چیزی جایش را پر نمیکند؟
پاسخ: چیزی جایش را پر نمیکند! این فلک آنجا را پر کرده بود قبلاً؛ وقتی میچرخد آنجا خالی میشود، چیز دیگری جایش را پر نمیکند، جسم دیگری نداریم که بیاید آنجا را پر کند، خلاء لازم میآید.
صفحه ۱۳۴ به این چاپهای جدید، خط نهم:
«و أمّا الواقعة فى القياس بالقياس إلى نتيجته، فتنقسم» به دو قسم: «الی ما لا تکون النتیجة فیه مغایرة لاحد اجزاء القیاس» که مصادره بود و خواندیم؛ و الی خط یازدهم:
«و الی ما تکون مغایرة»؛ این اول بحث امروزمان است. و تقسیم میشود به آن نتیجهای که مغایر با احد اجزای قیاس هست، پس مصادره علی المطلوب تحقق پیدا نمیکند، «لکنها» یعنی این نتیجه، «لا تکون هی المطلوبة من ذلک القیاس»؛ آن چیزی که از این قیاس نتیجه گرفته میشود نیست، نتیجهای که از قیاس دیگر باید گرفته بشود این نتیجه از این قیاس گرفته نمیشود.
«و یسمی وضع ما لیس بعلة علة»؛ یعنی آنچه که علتِ نتیجه نیست شما در قیاس آوردید و علت نتیجه حسابش میکنید و این نتیجه را از این قیاس میگیرید، در حالی که این نتیجه از این قیاس گرفته نمیشود. «کمن یحتج علی امتناع کون الفلک بیضیا»؛ مثل کسی که احتجاج میکند بر این مطلوب که ممتنع است که فلک بیضی باشد، این مطلوب را میخواهد اثبات کند؛ استدلالش این است: «لو کان بیضیا» تا اینجایش ایراد ندارد، بعد اضافه میکند: «و تحرک علی قطره الاقصر»، این دیگر علت آن نتیجهای که میخواهد بگیرد نیست؛ «لزم الخلاء، و هو محال».
این «و هو محال» در گیومه باید نوشته بشود؛ گیومه را پشت «و هو محال» گذاشته درست نیست، چون «و هو محال» جزء قیاس است، یعنی «فالتالی باطل». پس اگر فلک بیضی باشد و بر قطر کوتاهش بگردد خلاء لازم میآید، در قسمت درونی فلک، قسمت درونی فلک خالی میشود؛ «و هو محال»، یعنی خالی شدن باطل است، خلاء باطل است؛ پس بیضی بودن فلک به این شرطی که بر قطر اقصرش بگردد باطل است. این نتیجه است؛ لکن این نتیجه را نمیگیریم، نتیجه میگیریم امتناع بیضی بودن فلک را، یعنی نتیجه میگیریم که فلک بیضی نیست، نه اینکه بیضی نیست که حول محور اقصرش بگردد؛ آن که نتیجه است را ما نمیگیریم، آن که نتیجه نیست را میگیریم.
خب، چرا این مغالطه است؟ «اذ المحال ما لزم من کونه بیضیا»؛ این «ما» نافیه است. محال از بیضی بودن فلک لازم نیامد که شما نتیجه بگیرید امتناع بیضی بودن را، بلکه از چه چیزی لازم آمد؟
پرسش: اگر «ما» را موصول بگیریم چطور؟
پاسخ: مقصود ما این است که میخواهیم بگوییم از بیضی بودن محال لازم نیامد؛ اگر موصول بگیریم که خلاف منظور فهمیده میشود: «المحال ما لزم من کونه بیضیا»، محال از بیضی بودن لازم نیامد، «بل» نشان میدهد که آن قبلی نافیه بوده است: «بل من حرکته علی الاقصر»؛ بلکه لازم آمد از بیضی بودن فلک با این شرط که تحرک حول اقصر داشته باشد، و الا از صرف بیضی بودن محال لازم نمیآید؛ «اذ لو تحرک علی الاطول لم یلزم ذلک»، زیرا اگر بر محور اطول حرکت میکرد دیگر خلاء لازم نمیآمد؛ «لم یلزم ذلک» یعنی خلاء لازم نمیآمد. خلاء در صورتی لازم میآید که حول اقصر بگردد. این هم یک قسم که باقی مانده بود.
قسم بعدی این است که مغالطه در قضایای متعدده باشد، اما قضایای متعددی که صورت قیاسی ندارند، غلط در این باشد، مغالطه در اینچنین قضیهای باشد. این را هم میفرمایند یکی از انواع معنوی مغالطه است؛ مثل این قضیه: «زیدٌ وحده کاتبٌ». مثال خودشان: «زیدٌ وحده کاتبٌ». این قضیه الان در واقع دو تا قضیه است، چون قید «وحده» دارد: یکی «زیدٌ کاتبٌ»، یکی «غیر زید لیس بکاتب». این «غیر زید لیس بکاتب» را از حصری که «وحده» افاده کرده میفهمیم. پس این قضیه در عین اینکه ظاهراً یکی است، باطناً دو تا قضیه است. به قول ایشان «جمع المسائل فی مسئلة واحدة» شده است، یعنی جمع قضایا در قضیه واحده شده است؛ قضایا به جمع منطقی، یعنی دو قضیه یا چند قضیه، حداقل دو قضیه را در یک قضیه جمع کردیم.
حالا اگر بخواهیم این قضیه را مقدمه قیاس قرار بدهیم، همین قضیه را مقدمه قیاس قرار بدهیم، نتیجه غلط میشود: «زید وحده کاتب»، این درست است دیگر، ممکن است واقعاً در یک جمعی زید به تنهایی کاتب باشد، قضیه صادقه است؛ «و کل کاتب انسان»، این هم درست است، «کل کاتب انسان» هم درست است؛ نتیجه میگیریم: «فزید وحده انسان»! نتیجه باطل است. چون مکررها که حد وسطند میافتند، مکرر «کاتب» است میافتد، بقیه غیر مکررها در قضیه میآیند، در نتیجه میآیند: یکی زید است، یکی «وحده» است، یکی انسان است؛ اینها مشترک نبودند، در این نتیجه میآید و میشود: «زید وحده انسان»، در حالی که زید به تنهایی انسان نیست!
یک مغالطه پیش آمده است. مغالطه کجاست؟ مغالطه در قضیه اولمان است. در قضیه اول ما دو تا قضیه داشتیم: یک قضیه در این قیاس دخیل بود، یک قضیه اجنبی بود، ما آن اجنبی را هم آوردیم و در نتیجه به کارش گرفتیم. این «وحده» اجنبی بود؛ «زید کاتب» را بگذاریم کنار: «زید کاتب»، این در قیاس دخالت داشت، «و کل کاتب انسان، فزید انسان»، هیچ ایرادی ندارد. اما آن «وحده»ای که در قیاس دخیل نبود، آن را آوردیم؛ در قیاس دخیل نبود ولی در نتیجه دخیلش کردیم. در قیاس بود و نبود «وحده» به ما نه سودی میرساند و نه ضرری، دخیل نبود، اما همان «وحده» در نتیجه آمد؛ یعنی آن که در قیاس لازم نبود، در نتیجه وارد شد.
پس اشکال این است که ما صغرایمان را که مقدمه اول قیاسمان است، به جای اینکه یک قضیه قرار بدهیم دو قضیه قرار دادیم، که یکیش اصلاً دخالت در قیاس نداشت و ما آن را که دخالت در قیاس نداشت در نتیجه دخالتش دادیم، میشود مغالطه. این را اصطلاحاً میگویند: «جمع المسائل فی مسئلة واحدة»؛ چند تا مسئله را یا چند تا قضیه را که حداقل دو تا است در یک قضیه جمع میکنیم، آن یک قضیه را مقدمه قیاس قرار میدهیم، در حالی که آن یک قضیه نیست، چند قضیه است؛ یک قضیهاش دخیل در قیاس است و بقیهاش دخیل نیست، و آن بقیه را که دخیل نیستند باید اول بیرون کنیم بعد قیاس تشکیل بدهیم. اگر اول آن غیر دخیلها را بیرون کردیم و قیاس را تشکیل دادیم، قیاسمان نتیجه میدهد و نتیجه صادق است، و الا مغالطه میشود.
«و اما الواقعة فی قضایا لیست بقیاس»؛ اما مغالطهای که واقع میشود در قضایایی که قیاس نیستند، «فتسمی جمع المسائل فی مسئلة واحدة، کما یقال: زید وحده کاتب»؛ «فانه قضیتان»، دو قضیه است نه یک قضیه، پس اگر مقدمه قیاس قرار بدهد نتیجه را درست نمیدهد، چون قضیه اجنبی تویش دخیل است؛ «لافادته» چرا دو قضیه است؟ «لافادته ان غیره لیس بکاتب»، همین عبارت علاوه بر اینکه میفهماند زید کاتب است، به کمک قید «وحده» میفهماند که «ان غیره لیس بکاتب». پس دو قضیه میشود: یکی «زید کاتب»، یکی «غیر زید لیس بکاتب». این «غیر زید لیس بکاتب» در قیاسی که تشکیل دادیم دخالت نداشت، پس در نتیجه هم نباید دخیلش کنیم تا مغالطه پیش نیاید؛ چون در قیاس دخالت نداشت در نتیجه هم نباید دخالت کند تا مغالطه پیش نیاید، در حالی که ما در قیاس دخیلش کردیم با اینکه دخالت نداشت، در نتیجه هم دخیل شده و نتیجه را خراب کرده است.
تا اینجا بحثمان در مغالطه مربوط به قضایا بود که به چهار قسم تقسیم شد: یکی مربوط به قضایایی که صورت قیاس ندارند؛ یکی مربوط به قضایایی که صورت قیاس دارند و مقایسه نمیشوند با نتیجهشان، چه مربوط به ماده باشد چه مربوط به صورت باشد که «سوء تألیف» نامیده شد و هر دویشان یکی قرار داده شدند - از آنها یک قسم قرار داده شد، میشد دو تا، با این در واقع میشود سه تا ولی یکی حساب کردیم - سوم «مصادره علی المطلوب»؛ چهارم «وضع ما لیس بعلة علة». این چهار قسم مربوط بودند به قضایای متعدده.
سه قسم دیگر داریم مربوط به قضیه واحده، که هر سه قسم هم معنوی هستند: یکی «ایهام العکس» است، یکی «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات» است، یکی هم «سوء اعتبار الحمل» است، که این سه تا را انشاءالله الان توضیح میدهیم.
اولی «ایهام العکس» است. میفرمایند آن وقتی که یک قضیه مشتمل بر مغالطه باشد، این دو حالت دارد: یا مغالطه از هر دو جزء حاصل میشود، یا مغالطه از یک جزء حاصل میشود.
آن که از هر دو جزء حاصل بشود، اسمش «ایهام العکس» است با بیانی که خواهیم گفت انشاءالله. آن که از یک جزء حاصل بشود، یا به این صورت است که آن جزء اصلی را ما نیاوردیم و جزء فرعی را آوردیم، یعنی «ما بالذات» را که اصلی است نیاوردیم و «ما بالعرض» را آوردیم که میشود «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات»؛ یا به این صورت است که آن قیدی را که باید بیاوریم نیاوردیم، یا آن قیدی را که باید نیاوریم آوردیم، چیزی را اضافه کردیم یا چیزی را کم کردیم، که این همه الان توضیح داده میشود تا روشن بشود که این میشود «سوء اعتبار الحمل».
اما ایهام العکس: این را اول توضیح بدهیم بعد آنها را جدا. ایهام العکس عبارت است از قضیهای که دو جزئش از نظر چینش خراب شدهاند، آن وقت نتیجهای که ما میگیریم خراب میشود. مثلاً فرض کنید یک قضیه صادقه داریم: «کل خمر مایع احمر»؛ هر شرابی هم مایع است و هم رنگش سرخ است، خب این درست هم هست. بعد شخصی این قضیه را عکس میکند، یعنی نه عکس منطقی، بلکه خود موضوع و محمول را جابهجا میکند و میگوید: «کل مایع احمر خمر»! قضیه توجه میکنید باطل است؛ هر مایع سرخی خمر نیست. «کل خمر مایع احمر» درست است، ولی «کل مایع احمر خمر» درست نیست.
اگر عکس منطقی بکند ایرادی ندارد؛ عکس منطقی میکند میگوید: «بعض المایع الاحمر خمر» که درست است، چون موجبه کلیه عکس میشود به موجبه جزئیه. ولی او عکس منطقی نمیکند، فقط دو جزء قضیه یعنی موضوع و محمول را جابهجا میکند و قضیه کاذب میشود. میگوید: «کل مایع احمر خمر، و کل خمر مسکر» - کل خمر مسکرش درست است - نتیجه میگیرد: «فکل مایع احمر مسکر»! در حالی که این درست نیست. علت اینکه این نتیجه غلط شده این است که صغری غلط بوده است. صغری چرا غلط بوده است؟ مشتمل بر ایهام العکس بوده است؛ یعنی شخص یک قضیه را شنیده، به وهمش اینطور افتاده که عکس این قضیه هم درست است، آن وقت عکسش را برداشته آورده و مقدمه قیاس قرار داده و نتیجه فاسد گرفته است. چون عکس باطل بوده، نتیجه هم فاسد شده است.
«و أمّا المتعلّقة بالقضيّة الواحدة، فإمّا أن تقع فيما يتعلّق بجزئى القضيّة جميعا، و ذلك يكون بوقوع أحدهما فى مكان الآخر، و يسمّى إيهام العكس»؛ بله، اما آن مغالطهای که متعلق است به قضیه واحده، یا مغالطهای است که مربوط به هر دو جزء قضیه است، که با جابهجا کردن هر دو جزء قضیه مغالطه پیش آمده است: «و ذلک یکون بوقوع احدهما فی مکان الآخر، و یسمی ایهام العکس»؛ این قسم اول تمام شد.
«و اما فیما یتعلق بجزء واحد منهما»؛ یا اینکه مغالطه واقع میشود در آنچه که مربوط به یک جزء از دو جزء قضیه است، یعنی در یک جزء مغالطه رخ میدهد نه در هر دو جزء. مثالی که گفتیم در هر دو جزء مغالطه رخ داده بود چون جابهجا شدند و هر دو بعدشان خراب شد؛ این دو تا فرضی که الان خواهیم گفت، فقط یک جزء خراب میشود.
این تقسیم میشود به دو قسم:
اول: «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات». یعنی در قضیه یک معنایی میآمده که این محمول را میپذیرفته، یک معنایی میآمده که این محمول را به واسطه میپذیرفته است. ما آن موضوعی را که میتوانسته این محمول را بپذیرد برداشتیم و یک چیز دیگری را به جای آن موضوع گذاشتیم که بالعرض این محمول را میپذیرفته است، یعنی با واسطه این محمول را میپذیرفته است. ما آن واسطه را انداختیم و به جای آنچه که بالذات این محمول را میپذیرد، آنچه را که این محمول را بالعرض میپذیرفته قرار دادیم.
مثالش این است که انسان بالذات تکلیفپذیر است، خدا میتواند انسان را مکلف کند، میتوانیم بگوییم: «کل انسان مکلف»، قضیه صادقه است. اما ما رفتیم یکی از اوصاف انسان را پیدا کردیم، دیدیم مثلاً انسان دارای واهمه است و متوهم است؛ این صفت را به جای انسان گذاشتیم و گفتیم: «کل متوهم مکلف». بعد ضمیمه کردیم: «و کل مکلف اذا خالف التکلیف یعاقب»، نتیجه گرفتیم: «فکل متوهم یعاقب».
حالا ببینیم متوهم چیست؟ انسان متوهم است، حیوان هم متوهم است؛ چون ما قائلیم که حیوان واهمه دارد، دلیلش هم این است که گوسفند وقتی که گرگ را میبیند فرار میکند. چه میفهمد که فرار میکند؟ صورت گرگ را میفهمد فرار میکند؟ صورت گرگ که فرار ندارد، عداوت گرگ را میفهمد. عداوت معنا است، معنا که به وسیله قوای دیگر فهمیده نمیشود، معنای جزئی به وسیله واهمه فهمیده میشود. پس گوسفندی که از گرگ فرار میکند حتماً معنا را میفهمد؛ اگر معنا را میفهمد واهمه دارد، پس او هم متوهم است. پس حیوان متوهم است، انسان هم متوهم است.
«کل متوهم مکلف» همانجا غلط است؛ یعنی قبل از اینکه نتیجه بگیریم، غلط را در خود مقدمات قیاس داریم: «کل متوهم مکلف» غلط است، «کل مکلف اذا خالف التکلیف یعاقب» درست است، نتیجه «کل متوهم یعاقب» غلط است؛ چرا؟ چون صغری غلط بوده است. حالا چرا صغری غلط شده است؟ چون به جای آن موضوعی که محمول یعنی مکلف را بالذات قبول میکرده، یعنی انسان، ما متوهم را قرار دادیم؛ در حالی که متوهم اگر بخواهد تکلیف را قبول کند به توسط انسان بودن قبول میکند، یعنی بالعرض و بالواسطه قبول میکند. آن که بالذات و بلاواسطه تکلیف را قبول میکند خود انسان است نه متوهم؛ متوهم اگر قبول میکند به توسط انسان بودن قبول میکند، نه هر متوهمی: متوهمی که انسان باشد مکلف است، این درست است. متوهمی که انسان باشد مکلف است؛ پس میبینید انسانیت واسطه است. عیبی ندارد بگویید متوهمی که انسان باشد مکلف است، قیاس درست است و نتیجه هم درست است، اما میگویید: «کل متوهم مکلف» که این درست نیست. «ما بالعرض» را که متوهم است به جای «ما بالذات» یعنی انسان قرار میدهید، قضیه میشود کاذب و نتیجه میشود کاذب. این یک مثال.
پرسش: اگر این دو مساوی باشند چطور؟
پاسخ: اگر مساوی باشد اشکال ندارد، ولی ما به طور کلی داریم میگوییم؛ یک وقت ممکن است مشکل پیدا کند، یک وقت مشکل پیدا نکند. قوانین منطقی کلی است؛ «ما بالعرض» را به جای «ما بالذات» نمیتوانید بگذارید، چون در بعضی احیان بالأخره گرفتار مغالطه میشوید. بله، اگر «ما بالعرض» و «ما بالذات» مساوی باشند عیبی ندارد، البته ممکن است از ناحیه دیگر خدشه پیدا بشود که باید فکر کنیم؛ اگر از ناحیه دیگر خدشه پیدا نشود، از این جهت نه، خدشهای ندارد.
در این مثال توجه کردید موضوعِ محمول، ما بالذات بود و ما به جای آن موضوع، ما بالعرض را گذاشتیم. حالا میخواهیم در محمول این کار را انجام بدهیم. یک مثال دیگر میخواهیم بزنیم؛ همین استها، همین قانون است و همین مغالطه است، منتها مثال را میخواهیم عوض کنیم، چون خود ایشان دو مثال میزند؛ مثال را میخواهیم عوض کنیم که محمول ما عرض باشد: محمولی که بالذات بر این موضوع حمل میشود آن را برمیداریم، محمولی را که بالعرض حمل میشود میگذاریم. مثلاً اینطور داشتیم: «کل کاتب انسان»؛ کاتب موضوع بود و انسان محمول بود. مثال را همانجور که بیان میکنم توجه کنید، ایشان فقط گفته و گذشته، باید از خارج روشن بشود: «کل کاتب انسان»، کاتب موضوع است و انسان محمول است. انسان بالذات بر کاتب حمل میشود، هیچ ایرادی هم ندارد و قضیه هم صادق است: «کل کاتب انسان». ما میآییم یکی از عوارض انسان را اخذ میکنیم، مثلاً میبینیم انسان ابیض است، میگوییم: «کل کاتب ابیض»! آن عارضِ انسان را به جای انسان محمول قرار میدهیم، به جای اینکه بگوییم «کل کاتب انسان»، میگوییم: «کل کاتب ابیض»؛ در حالی که ابیض بودن برای کاتب بالذات نیست، به واسطه انسان بودنش است: اگر ابیضی انسان باشد کاتب است. میبینید این ابیض حمل میشود بر کاتب منتها بالعرض، یعنی با واسطه حمل میشود؛ به واسطه انسان بودنش است. اگر ابیضی انسان باشد حمل میشود، مطلقاً حمل نمیشود؛ بر خلاف انسان که بالذات حمل میشود یعنی مطلقاً حمل میشود و واسطه نمیخواهد. انسان بر کاتب حمل میشود بدون اینکه احتیاج به واسطه داشته باشد، ولی ابیض اگر بخواهد بر کاتب حمل بشود به واسطه بودنش حمل میشود.
حالا قیاس را میخواهیم با شرایطش جور کنیم که حاصل بشود: میگوییم «کل کاتب ابیض»، بعد میگوییم: «و لا شیء من الکاتب بحجر»؛ میخواهم شکل ثانی درست کنم، اختلاف مقدمتین در سلب و ایجاب و کلیت کبری لازم است. شرط شکل ثانی اختلاف مقدمتین و کلیت کبری است و در اینجا رعایت شد: «کل کاتب ابیض، و لا شیء من الکاتب بحجر»، نتیجه میگیریم: «فلا شیء من الابیض بحجر»! شکل اول هم میشود درستش کرد. خب این توجه کردید که نتیجه باطل است: «لا شیء من الابیض بحجر» باطل است، سنگ سفید هم داریم! چرا باطل است؟ چون آن اولی باطل بود، «کل کاتب ابیض» درست نبود؛ یعنی ما به جای اینکه بگوییم «کل کاتب انسان» و قیاس را ادامه بدهیم، به جایش گفتیم «کل کاتب ابیض»؛ یعنی «ما بالذات» را که محمول بود یعنی انسان برداشتیم، به جایش «ما بالعرض» را که ابیض بود گذاشتیم و نتیجه درست درنیامد.
پس خلاصه مطلب این شد که اگر در یک جزء قضیه تصرف نابجا کردیم - چه جزء قضیه موضوع باشد مثل مثال اول، چه جزء قضیه محمول باشد مثل مثال دوم - «ما بالعرض» را به جای «ما بالذات» گذاشتیم، مغالطه معنوی پیدا میشود.
«و اما فیما یتعلق بجزء واحد منهما»؛ یا مغالطه واقع میشود در آنچه که مربوط به جزء واحدی از جزئین قضیه است؛ «و ینقسم الی ما یورد بدل الجزء غیره مما یشبهه» - و بعد در پاراگراف بعدی: «و الی ما یورد فیه الجزء نفسه» - منقسم میشود به دو قسم:
اول: «ما یورد بدل الجزء غیره مما یشبهه»؛ به جای جزء، یعنی به جای موضوع یا به جای محمول، غیرش میآید اما غیری که شبیه خود او است، مثل عوارض یا معروضات. الان مثالهایی که ما زدیم هر دو مربوط به عوارض بودند و مربوط به معروض نبودند: یک بار به جای انسان متوهم را که عارضش بود گفتیم، یک بار به جای انسان ابیض را که عارضش بود گفتیم، که در هر دو ما معروض را برداشتیم و به جایش عارض را گذاشتیم. حالا ممکن است مثالی هم پیدا بشود که ما عارض را برداریم و به جایش معروض را بگذاریم؛ علی کل حال بالأخره غلط پیش میآید.
«و یسمی اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات، کمن رأی انسانا یلزمه التوهم و التکلیف»؛ اسم اینچنین مغالطهای این است: «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات». مثل کسی که انسانی را ببیند که ببیند او را دو چیز لازم دارد: «انه یلزمه التوهم و التکلیف»، توهم و تکلیف لازم انسانند و انسان ملزوم و معروض این دو تا است. خب حالا به جای اینکه خود انسان را موضوع تکلیف قرار بدهد، عارض انسان را که توهم است موضوع قرار میدهد: «فظن ان کل متوهم مکلف»، میگوید هر متوهمی مکلف است، بعد ادامه میدهد میبیند نتیجه غلط درآمد. علت غلط شدن همین است که در اینجا به جای موضوعی که انسان بوده، متوهم را نشانده است، که توضیح دادم. این مثال برای آنجایی که موضوع را عوض کرده است.
مثال برای بعدی که محمول را عوض کرده باشد: «کمن رأی ابیض یکتب، فظن ان کل کاتب یکون کذلک»؛ میبیند انسانی دو تا عارض دارد: یکی ابیض و یکی یکتب، هم سفید است و هم مینویسد. این دو تا عارضش را میگیرد، بعد فکر میکند که هر کاتبی ابیض است: «فظن ان کل کاتب یکون کذلک یعنی ابیض»، آن وقت ابیض را حمل میکند بر کاتب، در حالی که آن که بر کاتب حمل میشود انسان است و ابیض عرضِ انسان است؛ پس ما بالعرض را به جای ما بالذات قرار داد و نتیجه را خراب کرد: اخذ المتوهم را در مثال اول و ابیض را در مثال دوم به جای انسان؛ اولی را در موضوع گذاشت و دومی را در محمول گذاشت.
اما قسم بعدی: قسم بعدی این است که خود آن جزء را میآورد، مغالطه در خود جزء است؛ جزء را عوض نمیکند، منتها علت اینکه مغالطه پیدا میشود این است که آنجایی که باید این جزء را نیاورد میآورد، و جایی که باید این جزء را بیاورد نمیآورد. مغالطه در آوردن و نیاوردن جزء است، ولی خود جزء همان جزء است که هست، جزء را عوض نمیکند. مثلاً یک جایی محمول حمل میشود بر موضوعی که مقید باشد، این قید را حذف میکند و نمیآورد؛ محمول آن وقت حمل میشود بر یک موضوعی که مقید هست ولی الان مقید گرفته نشده، میشود باطل. یا یک جا محمول باید حمل بشود بر موضوعی که مقید نیست، ولی این مقیدش میکند، باز هم میشود باطل.
مثلاً فرض کنید که زید انسان است، لازم نیست قید کتابت بیاورد؛ میگوید «زیدٌ الکاتب»، انسان را حمل میکند بر زید، اما انسان بر زید بدون قید کتابت حمل میشود؛ او قید کتابت را هم اضافه میکند و میگوید: «زیدٌ الکاتب انسان». این مغالطه میشود، چون قیدی که نباید اعتبار بشود که «الکاتب» است اعتبار شده است. بعد میگوید: «کل زید الکاتب انسان، و کل انسان ساکن الاصابع فی آنٍ ما»، نتیجه میگیریم: «فزید الکاتب ساکن الاصابع فی آنٍ ما» که نتیجه باطل است. علت اینکه نتیجه باطل است این است که در مقدمه، قید «الکاتب» آمد در حالی که نباید میآمد؛ باید میگفتیم: «زید انسان، و کل انسان ساکن الاصابع فی آنٍ ما، فزید ساکن الاصابع فی آنٍ ما»، درست میشد و عیبی نداشت. این مثال برای آنجایی که قیدی را در موضوع نباید اخذ میکرد و اخذ کرد.
مثال دوم اینکه میگوییم: «زیدٌ الکاتب غیر موجودٍ»؛ همینجا قبل از اینکه قیاس درست کنیم توجه بکنید: «زیدٌ الکاتب غیر موجود»، ما یک زیدی داریم عامی است و قدرت بر کتابت ندارد، این عبارت درست است: «زید کاتب موجود نیست»، یعنی در این شهر ما هر چه زید هست کتابت بلد نیست، پس «زیدٌ الکاتب غیر موجود» قضیه صادقه است. یا مثل عبارت ایشان: «الرجل الکاتب غیر موجود فی هذه البلدة»، فرض کنید در این شهر مردی که بتواند بنویسد نداریم: «الرجل الکاتب غیر موجود». بعد اینطور میگوییم، میگوییم: «الرجل غیر موجود»، مرد موجود نیست! و کاذب میشود؛ در این شهر مرد که موجود است، اینکه کاذب میشود. در اینجا باید «غیر موجود» را حمل میکردیم بر «زید کاتب» یا بر «رجل کاتب» که با قید باشد، ما قید را برداشتیم و گفتیم: «الرجل غیر موجود» یا «زید غیر موجود»، قضیه غلط شد. حالا بعدش هم هر دنبالهای بیاورید نتیجه غلط میگیرید، چون قضیه از اول غلط میشود به خاطر اینکه محمول رفته روی موضوعی که باید مقید باشد ولی بیقید شده، یا موضوعی که بیقید است ولی باید مقید باشد.
در این دو تا، ما اسم این دو تا را میگذاریم: «سوء اعتبار الحمل»[2] . سوء اعتبار الحمل یعنی شما رعایت حمل را درست نکردید؛ حمل باید بر موضوع مقید میشد، بر موضوع بلاقید حمل کردید؛ یا حمل باید بر موضوع بلاقید میشد، بر موضوع مقید حمل کردید؛ پس درست رعایت نکردید، درست اعتبار نکردید حمل را. سوء اعتبار الحمل یعنی حمل رعایت نشده و اعتبار نشده آنطور که باید اعتبار میشد.
«و الی ما یورد فیه الجزء نفسه لکن لا کما ینبغی»؛ و قسمت میشود به مغالطهای، به قضیهای که در آن خود نفس جزء وارد میشود و ذکر میشود، لکن نه به آن صورت که باید ذکر میشد؛ یعنی باید بیقید میآمد و بیقید نیامده است، یا باید با قید میآمد و با قید نیامده است: «بان یوخذ مع ما لیس منه»؛ در صورتی که گرفته بشود با آن جزء - حالا چه جزء موضوع باشد چه محمول باشد، در مثال ما موضوع بود - با آن جزء گرفته شود «ما لیس منه»، یعنی قیدی که نباید باشد، مثل «زید الکاتب انسان». «او لا یوخذ معه ما هو منه من الشروط و نحوها»؛ یا اخذ نشود با آن جزء - چه موضوع باشد چه محمول - آنچه که جزء این قضیه است و وابسته به این جزء است: «من الشروط و نحوها»؛ شروط و قیودی که وابستهاند و باید اخذ بشوند و اخذ نشدند؛ «کمن یاخذ غیر الموجود کاتبا، غیر موجود مطلقا»؛ مثل کسی که آن را که به عنوان کاتب موجود نیست، به طور مطلق غیر موجود میگیرد: زیدی که به عنوان کاتب موجود نیست میگوید زید اصلاً موجود نیست، یا مردی که به عنوان کاتب در این شهر باشد و موجود نیست میگوید اصلاً مرد در این شهر موجود نیست!
اینکه گفتیم مرد در این شهر موجود نیست، یاد یک داستانی افتادم بد نیست نقل کنم: یک جهانگرد آلمانی در خاطراتش نوشته که محمدعلی جمالزاده هم در یکی از کتابهایش که من اسمش یادم نیست این را نقل کرده است، که وارد ایران شدند و میگوید: زن در ایران موجود نیست! زمان قاجار بوده است. حالا ما میگوییم مرد در این شهر موجود نیست، او میگوید زن در ایران موجود نیست! گشتم یک دانه زن هم پیدا نکردم، اصلاً مثل اینکه خدا در این کشور زن نیافریده و فقط مرد است! منتها دو جور لباس میپوشیدند: یکی لباسی میپوشید که سر و صورتش پیدا بود، یکی لباس سیاه میپوشید که هیچ چیزش پیدا نبود! همان زنها را میگفته مرد، و میگوید من اصلاً زنی در ایران ندیدم! از یک رفیقم پرسیدم که شما زن ندارید؟ دیدم از این حرف خیلی بدش آمد؛ من ناچار شدم از او عذرخواهی کنم، چون از زنِ این پرسیده بودم خیلی بدش آمد و میخواست رفاقتش را قطع کند که بالأخره عذرخواهی کردم و دوباره رفاقت برگشت. منظور اینکه در آن زمان وارد ایران شده بود و میگفت من زن در ایران ندیدم، هر چه گشتم نیست، مثل اینکه خدا در این کشور زن نیافریده است!
«و یسمی سوء اعتبار الحمل»؛ در اینجا اسمش را سوء اعتبار الحمل میگذاریم.
جمعبندی کامل سیزده قسم مغالطه صناعی
«فقد حصل من الجمیع ثلاثة عشر نوعا»؛ تا حالا توجه کردید که ما شش نوع مغالطه لفظی شمردیم و هفت نوع مغالطه معنوی شمردیم، مجموعاً شدند سیزده تا. حالا این سیزده تا را میخواهیم الان بخوانیم و تکرار بکنیم، سیزده قسم را چه لفظیاش و چه غیر لفظیاش؛ چون قبل از اینها همه گذشته، فقط من از رو میخوانم و اشاره میکنم و مثالهایش را هم میگویم، همه در ذهنتان دوباره احضار میشود و احتیاج به تکرار کردن ندارید.
«فقد حصل من الجمیع ثلاثة عشر نوعا»؛ یعنی سیزده نوع مغالطه:
«منها ستة لفظیة»؛ شش تا لفظی است، که از این شش تای لفظی سه تایش مربوط به مفرد است و سه تایش مربوط به مرکب است:
«تتعلق ثلاثة منها بالحقائق المفردة»؛ که عبارت است از:
یک: اشتراک در جوهر لفظ؛ خود لفظ اشتراک دارد مثل «عین»، مثل «قَرء».
دو: در احوال ذاتی لفظ اشتراک است؛ مثل «مختار» که حالت خود لفظ مشترک نیست، «مُخْتَیِر» و «مُخْتَیَر» بوده است اصلش، ولی در حالت ذاتیاش که به سبب اعلال درست شده اشتراک پیش آمده است؛ هم اسم فاعل شده مختار و هم اسم مفعول شده مختار.
سه: در احوال عارضه است؛ مثل اعجام و اینها که گفتیم قبلاً. مثلاً گفتیم که «واجب الوجود به ثبوت وجوده»، بعد وجود را خوانده بودند «یجب وجوده» که مغالطه پیش آمده بود؛ که به جای «به ثبوت»، «یجب» خوانده بودند؛ که خود لفظِ «یجب» اگر بینقطه نوشته بشود هم «یجب» خوانده میشود هم «به ثبوت» خوانده میشود، اما نه این اشتراک ذاتی باشد و نه اشتراک از احوال ذاتی باشد، بلکه اشتراک به خاطر آن حالات عارضی است، نقطه برایش نداشتند؛ چون نقطه نداشتند یکی «به ثبوت» میخواند و یک جور معنا میکند، یکی «یجب» میخواند و یک جور معنا میکند.
«و ثلاثة منها بالمرکبة»؛ و سه تا از اینها مربوط به ترکیب است:
قسم اولش: «فی نفس الترکیب» است؛ یعنی ترکیب غلط نیست، ترکیب هست منتها در نفس ترکیب اختلال است؛ مثل اینکه گفتیم: «کل ما یتصوره العاقل فهو کما یتصوره»، که «فهو» را گفتیم یا به «ما یتصوره» برمیگردد یا به «العاقل» برمیگردد، به هر کدام برگردد مطلب ممکن است درست باشد ولی بالأخره چون نمیدانیم، مغالطه پیش میآید. یا مثال «من بنته فی بیته» را که بیان کردم.
قسم دوم: «تفصیل المرکب» است؛ این اسمها را یاد بگیرید، این سیزده تا همه اسم دارند، اسمهایش را که یاد بگیرید آن وقت وقتی گفتند این از چه قسم مغالطه است منتقل میشوید، چون بعداً ممکن است ما فقط با اسم حرف بزنیم. «تفصیل المرکب» یعنی آن جملهای را که مرکب است ما تفصیل به آن بدهیم و مفصل فرضش کنیم؛ مثل «الخمسة فرد و زوج»، که مجموع فرد و زوج است و مرکب است، ما بگوییم «الخمسة فرد» یک، «الخمسة زوج» دو؛ که فرد بودنش درست میشود و زوج بودنش غلط میشود.
قسم سوم: «ترکیب المفصل» است؛ ترکیب المفصل این است که چیزی که واقعاً تفصیل دارد و جدا است، ما به آن ترکیب بدهیم، یعنی مرکبش کنیم؛ مثل «زید شاعر جید» که مثال زدیم، یعنی هم شاعر است و هم آدم خوبی است، ما این را ترکیبش کنیم و بگوییم: «شاعرٌ جیدٌ»، یعنی شاعر خوبی است، در حالی که شاعر خوبی نیست!
این شش تا لفظی بود که قبلاً اشاره شد.
«و سبعة معنویة: اربعة منها باعتبار القضایا المرکبة»؛ به اعتبار چند قضیه است، «و ثلاثة منها باعتبار القضیة الواحدة»؛ و سه تایش هم به اعتبار یک قضیه است.
اما آن چهار تا:
یکی «سوء تألیف» است؛ سوء تألیف که گفتیم یا مربوط به ماده قیاس است یا مربوط به صورت قیاس است، و این در حالتی است که ما قیاس را ملاحظه کنیم بدون اینکه نتیجهاش رعایت بشود، خود قیاس را ملاحظه کنیم ببینیم مشتمل بر اختلال در ماده است یا مشتمل بر اختلال در صورت است؛ در این صورت اسمش را گذاشتیم سوء تألیف، این یک.
دوم: «مصادره علی المطلوب» است؛ که قیاس را به نسبت الی النتیجه ملاحظه میکردیم و میدیدیم نتیجه در خود قیاس مأخوذ است، که میشود مصادره علی المطلوب.
سوم: «وضع ما لیس بعلة علة»؛ که قیاس را به نسبت الی النتیجه ملاحظه میکردیم و میدیدیم این نتیجه از این قیاس به دست نمیآید، زیرا مقدماتی که در این قیاس نهاده شده این را نتیجه نمیدهد بلکه نتیجه دیگر میدهد. که مصادره علی المطلوب را گفتیم: «کل انسان بشر، و کل بشر ناطق»، نتیجه گفتیم: «فکل انسان ناطق»؛ این «کل انسان ناطق» همان کبری بود، «کل بشر ناطق» با «کل انسان ناطق» یکی بود، که در اینجا مصادره علی المطلوب بود. در وضع ما لیس بعلة علة هم که مثال همان فلک بیضی بود که امروز خواندیم.
قسم چهارم که در قضایای مرکبه است: «جمع المسائل فی مسئلة واحدة» بود، که «زید وحده انسان» بود که باز همین امروز خواندیم.
پس هفت قسم معنوی: چهار قسمش مربوط به قضایا بود، یعنی قضایای متعدد؛ سه قسم دیگر به اعتبار قضیه واحده بود، یعنی در یک قضیه مغالطه بود نه به اعتبار چند قضیه. آن وقت این سه قسم شد:
یکی «ایهام العکس» بود؛ که دو جزء قضیه جابهجا میشدند.
یکی «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذات» بود؛ که به جای یک جزء قضیه، آن که بلاواسطه موضوع میشد یا محمول میشد، به جای او ما چیزی را که به واسطه موضوع یا محمول میشد گذاشتیم.
قسم سوم «سوء اعتبار الحمل» است؛ سوء اعتبار الحمل یعنی اینکه ما قیدی را که در حمل لازم بود رعایت نمیکردیم، یا قیدی را که در حمل ممنوع بود میآوردیم، این میشد سوء اعتبار الحمل.
«فهذه الاجزاء الذاتیة الصناعیة لصناعة المغالطة»؛ قبلاً گفتیم که عوامل مغالطه دو قسم است: یا عامل ذاتی و درونی است، یا عامل بیرونی است. حالا عامل ذاتی و درونی را گفتیم که مغالطه را مغالطه صناعی میکردند. اجزای بیرونی و عوامل بیرونی هم داریم که مغالطهاش مغالطه صناعی نیست، انشاءالله جلسه بعد بیان میکنیم.