درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/11/15

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله سوم، فصل اول در مغالطات /تقسیم‌بندی تفصیلی مغالطات لفظی، تمایز عوامل ذاتی و خارجی و بررسی اقسام شش‌گانه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تقسیم‌بندی تفصیلی مغالطات لفظی، تمایز عوامل ذاتی و خارجی و بررسی اقسام شش‌گانه

 

فرمودند که صاحب این کتاب به تمام اقسام مغالطه علی التفصیل اشاره نکرده است، اگرچه بعضی‌هایش را گفته است؛ آن بعضی را هم که گفته، مرتب به صورت صناعی ترتیب نداده است و لذا ما تصمیم گرفتیم که قبل از ورود در شرح متن ایشان و شرح بیان ایشان، خودمان تمام اقسام را به صورت صناعی مرتب کنیم.

فرمودند که قیاسی که می‌تواند یک رأیی را باطل کند چهار جور است:

یا قیاسی است حق که برهان نامیده می‌شود؛

یا قیاس مشهور است که جدل نامیده می‌شود؛

یا مشابه به حق است و حق نیست، که مغالطه گفته می‌شود؛

یا مشابه مشهور است و مشهور نیست، که مشاغبه گفته می‌شود.

ما در برهان و جدل فعلاً بحثی نداریم، در مغالطه و مشاغبه بحث می‌کنیم. البته مشاغبه هم چون ملحق به مغالطه است، بحث مستقلی ندارد؛ اگر داریم بحث می‌کنیم، در واقع در مغالطه بحث می‌کنیم.

بعد فرمودند که در مغالطه باید ترویج باشد؛ یعنی ظاهر قیاس آراسته بشود و حق‌نما بشود تا معلوم بشود حق است و این‌جور وانمود بشود که حق است، و الا اگر ظاهری داشته باشد که واضح‌البطلان باشد، غلط‌انداز نیست و طرف زود متوجه می‌شود این قیاس اشتباه است. مغالطه قیاسی است که ظاهرش حق جلوه داده بشود، ولی باطناً حق نیست.

بعد گفتند ترویج قیاس، یعنی آرایش دادن قیاس، یا به لحاظ ماده‌اش است یا به لحاظ صورتش است. یعنی یا مغالطه را طوری قرار می‌دهیم که ماده ایراد دارد و ایرادش را روشن نمی‌کنیم، یا صورت ایراد دارد و ایرادش را بیان نمی‌کنیم. پس دو قسم مغالطه داریم: مغالطه‌ای که غلطش مربوط به ماده است، و مغالطه‌ای که غلطش مربوط به صورت است.

قبل از بیان این مطلب اشاره می‌کنند که عوامل مغالطه دو قسم است:

یک قسم عواملی است که در درون مغالطه هست و خود قیاس را همان‌طور که گفتیم مادتاً یا صورتاً تحریف می‌کند.

یک قسم مغالطه‌ای است که خارج از قیاس است.

الان بحث ما در مغالطه داخلی است؛ یعنی اصلاً کل بحثمان در مغالطه داخلی است. در این کتاب، مغالطه خارجی اصلاً مطرح نشده است؛ شارح می‌گوید من برای اینکه بحث ناقص نماند، به مغالطه خارجی هم اشاره می‌کنم. مغالطه خارجی را عرض کردم عبارت از این است که مثلاً طرف شروع می‌کند به حرف زدن، ما می‌خواهیم او را به غلط بیندازیم، از نظر روانی خرابش می‌کنیم؛ می‌گوییم تو که چیزی نمی‌فهمی! این مطلب سنگین است و در شأن تو نیست! یا شروع می‌کنیم هی کلمات به‌هم‌ریخته می‌بافیم، طرف را گیج و متحیر می‌کنیم و قیاسش خراب می‌شود. یا می‌گوییم قیاس تو باطل است به دلیل کذا، یک دروغی خودمان درست می‌کنیم که بگوییم قیاس تو دروغ است؛ بالأخره با یک توهینی، با یک شلوغ کردن، با یک هو کردن، بالأخره طرف را به غلط می‌اندازیم. این مغالطه اصطلاحی نیست؛ این مغالطه‌ای است که عاملش خارجی است، یعنی کارهایی کردیم که ربطی به قیاس ندارد و طرف به غلط افتاده است.

ایشان می‌گوید متأسفانه این در زمان ما رایج است؛ طرفین با هم سعیشان این است که این‌چنین عمل کنند. بعد هم می‌گوید فقط غرضش این است که طرف مقابلش را محکوم کند و خدا هم که در نظرش نیست که اقلاً چون می‌داند که خدا حق را طالب است، حق بگوید؛ این‌طور نیست، می‌گوید من باید حاکم بشوم و طرف مقابل من باید محکوم بشود، به هر ترتیبی شده و به هر وسیله‌ای شده متوسل می‌شود. ایشان می‌گوید زمان ما این‌جور رایج است؛ ظاهراً ترقی کرده و هنوز هم همین‌طور است!

بله، آنچه که الان مورد بحث ما است، همان‌طور که عرض کردم، مغالطه مربوط به داخل است؛ که داخل قیاس ایراد داشته باشد، یا مادتاً یا صورتاً.

بعد از اینکه این مقدمه گفته شد، آن وقت شروع می‌کنند به بحث که مغالطاتی که ماده‌شان ایراد دارد چند تا هستند، مغالطه‌هایی که صورتشان ایراد دارد چند تا هستند.

بعد ابتدا مغالطات را به یک صورت دیگر تقسیم می‌کنند: مغالطات لفظیه و مغالطات معنویه؛ که غلط مربوط به لفظ است یا غلط مربوط به معنا است، و دیگر بحث صورت و ماده کنار می‌رود. اگرچه بحث صورت و ماده هم مطرح می‌شود، ولی نه به صورت اساسی؛ صورت اساسی این تقسیم است که مغالطه یا مغالطه لفظی است یا مغالطه معنوی است، یعنی یا مربوط به لفظ است یا مربوط به معنا است. حالا مربوط به لفظ شد یا مربوط به معنا شد، یا مربوط به ماده می‌شود یا مربوط به صورت می‌شود، که دیگر آن بحث ماده و صورت می‌افتد جزء شعب بحث؛ و الا بحث اساسی ما این است که مغالطه یا مربوط به تحریفی در لفظ است یا مربوط به تحریفی در معنا است.

کلاً شش قسم مغالطه داریم مربوط به ایراد لفظی که مغالطه لفظیه است، هفت قسم هم مغالطه معنوی داریم که مجموع شش و هفت می‌شود سیزده تا؛ سیزده تا سبب برای مغالطه داریم و سیزده نوع مغالطه هم داریم، وقتی سیزده سبب داشتیم سیزده نوع هم داریم. این‌ها فهرست بحث بود که حالا دیگر تفصیلی‌اش شروع می‌شود.

 

بررسی متن کتاب در تفکیک اجزای ذاتی صناعی و اجزای خارجی

 

رسیدیم به آخر صفحه ۱۳۲:

«و لهذه الصناعة اجزاء ذاتیة صناعیة و خارجیة»[1] ؛

یا در نسخه‌ای داریم: «و خارجة»، یعنی این صنعت مغالطه دو جور اجزا دارد. اجزا یعنی همان عوامل؛ عواملی که می‌توانند غلط را ایجاد کنند. این عوامل یا ذاتی و درونی‌اند، و صناعی‌اند، یعنی با صنعت منطق شناخته می‌شوند و در صنعت منطق مطرح شده‌اند و بحث می‌شوند و ما می‌توانیم بگوییم این‌ها هستند و باید چه‌جوری از آن‌ها احتراز کرد؛ «و خارجیة»، یا یک اجزایی هستند خارجی که در قیاس مطرح نیستند، قابل شناخت هم نیستند. یک روزی ممکن است این‌طوری با مخاطبش برخورد کند که به او بگوید تو چیزی حالیت نیست، او را دستپاچه کند و به غلط بیندازد؛ یک روز ممکن است از روش دیگر استفاده کند. روش‌های خارجی که می‌تواند طرف مقابل را به خطا بیندازد، روش‌های زیادی است؛ گاهی از نظر روانی با او بحث می‌کند، گاهی حتی دیده شده در این مباحثات سیاسی که با هم می‌کردند، وقتی طرف شکست می‌خورد، آن شخص شکست‌دهنده صدا می‌کرد گوشه‌ای می‌گفت: من نمی‌خواهم جلوی بقیه بگویم که آبرویت برود، دهانت خیلی بو می‌دهد! این دیگر نمی‌توانست حرف بزند، به این ترتیب ساکتش می‌کرد! این‌ها روش‌های مختلف است و روش‌های مختلف می‌توانند مغالطه کنند و شخص را ساکتش کنند.

پرسش: خارج از صورت قیاس است؟

پاسخ: بیان کردم خارج از قیاس است، که در منطق هم مطرح نمی‌شود. چون ضابطه معینی که ندارد، شخص از هر حربه‌ای استفاده کرد می‌تواند طرف را به غلط بیندازد؛ آن حربه ضابطه مشخصی ندارد که ما در این صنعت بحثش کنیم، صناعی هم نیست. صناعی آن است که بتوانیم تحت یک ضابطه ببریم، بتوانیم تحت یک ضابطه بیاوریم و بیان کنیم؛ چنانچه ما این سیزده قسم مغالطه داخلی را همه را تحت ضابطه بردیم و بیان کردیم. اما مغالطه خارجی تحت ضابطه درنمی‌آید، لذا صناعی هم شمرده نمی‌شود. این «صناعی» باید معلوم باشد، منظور از صناعی یعنی اینکه ضابطه‌مند است و علم و صنعت می‌تواند بیانش کند، ولی آن خارجی صناعی نیست و بیان‌شدنی نیست، از حَربه‌های مختلف می‌شود استفاده کرد.

«و ما یتعلق بالتبکیت المغالطی»؛ یعنی آن قسم ذاتیِ صناعی، آن است که تعلق دارد به تبکیت مغالطی، قسم دوم مربوط به تبکیت مغالطی نیست. یادتان هست که در جلسه گذشته گفتیم: «کل قیاس ینتج ما یناقض وضعا ما فهو تبکیت». تبکیت در لغت به معنی غلبه بود، ولی در اصطلاح گفته می‌شود هر قیاسی که بتواند رأی را باطل کند. آن وقت این قیاسی که می‌توانست رأی را باطل کند و اسمش تبکیت بود چهار قسم شد: تبکیت برهانی، تبکیت جدلی، تبکیت مغالطی و تبکیت مشاغبی؛ این چهار جور را داشتیم.

تبکیت مغالطی چیست؟ تبکیت مغالطی همان است که اجزای داخلی داشته باشد، اجزای ذاتیِ صناعی داشته باشد. آنی که اجزای خارجی دارد و عواملی خارجی دارد، آن را به آن تبکیت مغالطی نمی‌گوییم، اگرچه آن هم بالأخره غلط‌انداز هست و شخص را گرفتار می‌کند، اما تبکیت مغالطی نیست. پس آن تبکیت مغالطی که ما اصلاً به طور کلی این مقاله را به خاطر آن منعقد کردیم و باز کردیم، آن تبکیتی است که در آن مغالطه ذاتیِ صناعی مطرح باشد نه مغالطه خارجی؛ مغالطه خارجی اصلاً جزء بحث ما نیست.

«و ما یتعلق بالتبکیت المغالطی»؛ آن قسم اول است که مربوط به تبکیت مغالطی است و مربوط به بحث ما است، چون بحث ما در تبکیت مغالطی است.

«و على هذا فنقول: إن أسباب الغلط على كثرتها ترجع إلى أمر واحد»[2] ؛ حالا که معلوم شد که بحث ما در چه نوع مغالطه‌ای است - مغالطه خارجیه مورد بحث ما نیست، بلکه مغالطه صناعی و مغالطه‌ای که از عوامل ذاتی تشکیل شده باشد در بحث ما دخیل است - حالا این‌طور می‌گوییم: اسباب، یعنی غلط‌های داخلی، نه غلط خارجی که ضابطه‌دار نیست؛ غلط داخلی «علی کثرتها» با این همه فراوانی که دارد، «ترجع الی امر واحد»؛ همه اسباب می‌شوند یک سبب، و آن همان است که قبلاً گفتیم: تشخیص ندادن حق از «ما یشابه الحق». اگر تشخیص ندهیم حق را و جدا نکنیم حق را از «ما یشابه الحق»، گرفتار مغالطه می‌شویم. این یک سبب کلی و یک سبب جامع است، بعد آن وقت این سبب را به دو قسم لفظی و معنوی تقسیم می‌کنیم: لفظی‌اش را به شش قسم، معنوی‌اش را به هفت قسم؛ مجموعه‌شان می‌شوند سیزده قسم. سیزده تا سبب مغالطه که ما داریم، همه این سیزده تا را که رسیدگی بکنیم، در این جامع شریکند که: تشخیص ندادن و تمییز ندادن حق از «ما یشابه الحق». «ما یشابه الحق» را ما حق به نظر می‌آوریم و به حساب می‌آوریم، لذا به مغالطه گرفتار می‌شویم؛ اگر تشخیص بدهیم که این حق نیست بلکه «ما یشابه الحق» است، دیگر گرفتار مغالطه نمی‌شویم.

«ترجع کل هذه الاسباب الی امر واحد کما قلنا، و هو عدم التمییز بین الشیء و ما یشبهه»؛ که تمییز نمی‌دهیم بین حق و «ما یشابه الحق»، چون تمییز نمی‌دهیم گرفتار مغالطه می‌شویم. اگر تمییز دادیم، نه خودمان گرفتار غلط می‌شویم، نه مغالطه‌ای درست می‌کنیم که دیگری را گرفتار غلط کنیم؛ نه از مغالطه دیگری به غلط می‌افتیم، و نه خودمان مغالطه درست می‌کنیم.

پرسش: در مشهورات چطور؟

پاسخ: بله، در بحث مغالطه این‌طور است؛ در بحث مغالطه این است که بین حق و «ما یشابه الحق»، در مشاغبه تمییز بین مشهور و «ما یشابه المشهور». این «الشیء» را ما تطبیقش کردیم بر حق به خاطر مناسبتی که فصلمان دارد؛ فصلمان درباره مغالطه است، مغالطه هم این است که «ما یشبه الحق»، حق جلوه داده بشود، این می‌شود مغالطه. اگر «ما یشبه المشهور»، مشهور جلوه داده بشود می‌شود مشاغبه. حالا اگر خواستید این عبارت را با مشاغبه تطبیق کنید، می‌گویید: «عدم التمییز بین المشهور و بین ما یشبه المشهور»؛ ولی چون بحثمان در مغالطه بود، بیان کردم: عدم التمییز بین الحق و «ما یشبه الحق». عبارت عبارت مطلقی است، تطبیقش یا بر حق است یا بر مشهور است یا بر هر دو است؛ چون بحث بیان کردم عام است، هم مشاغبه را شامل می‌شود و هم مغالطه را، هرچند بحث اساسی‌مان مغالطه است.

 

اقسام سه‌گانه مغالطات لفظی مفرد: خود لفظ، احوال ذاتیه داخلی و احوال عارضه خارجیه

 

«ثم انها تنقسم»؛ یعنی مغالطه تنقسم «الی ما یتعلق بالالفاظ و الی ما یتعلق بالمعانی»؛ یعنی بعضی از این اسبابی که ما در داخل قیاس یا در داخل قضیه داریم که باعث مغالطه می‌شود، بعضی‌هایشان اسباب لفظی هستند و بعضی‌هایشان اسباب معنوی هستند.

خب حالا دیگر بحث ما در اسباب لفظی است، معنوی فعلاً مورد بحثمان نیست. اسباب لفظی را ابتدائاً تقسیم می‌کنند به دو قسم: یکی لفظی که مفرد باشد، در آن مفرد اسبابی هست؛ یکی لفظی که مؤلف و مرکب باشد، در آن ترکیب اسبابی هست. هر کدام از این‌ها را هم به سه قسم تقسیم می‌کند: غلطی که در مفرد پدید می‌آید سه تا است، غلطی هم که در مرکب درست می‌شود سه تا است؛ پس مجموع اسباب لفظی، چه در مفردش و چه در مرکبش، می‌شود شش تا. این کل بحثی است که در اسباب لفظی داریم. حالا این‌ها را یکی‌یکی بیان می‌کنیم و مثال می‌زنیم.

اما درباره مفرد: درباره مفرد گاهی غلط مربوط به خود لفظ است، یعنی خود لفظ بدون ملاحظه امر دیگری اشتباه‌انداز است؛ مثل الفاظ مشترک. خود لفظ جوری است که آدم را به اشتباه می‌اندازد اگر قرینه نباشد. گاهی ممکن است در قضیه لفظِ مثلاً «عین» بیاید و معنایی از آن اراده بشود، و در قضیه بعدی «عین» دیگری بیاید و از آن معنای دیگری اراده بشود و حد وسط تکرار نشود؛ چون حد وسط در هر دو قضیه باید یک معنا داشته باشد. حد وسط تکرار نشود، نتیجه خراب گرفته بشود. این مغالطه را اگر بخواهیم جستجو کنیم، زود باید بفهمیم که سرِ این مشترک است؛ اگر این مشترک نبود و دو معنا از آن اراده نمی‌شد، این مغالطه پیش نمی‌آمد. این مغالطه مغالطه لفظیه است، مربوط به لفظ است، لفظ هم مفرد است، و این غلط هم مربوط به خود لفظ است و مربوط به حالاتش نیست؛ این قسم اول است.

قسم دوم و سوم این است که غلط مربوط به حالات لفظ باشد؛ آن وقت این دو تا حالت پیدا می‌کند، دو تا فرض پیدا می‌کند: یا غلط مربوط به حالت داخلی است، یا غلط مربوط به حالت خارجی است. پس سه قسم مفرد را اگر ملاحظه کنید:

یا غلط مربوط به خود لفظ است و کاری به حالتش ندارد؛

یا مربوط به حالت داخلی لفظ است؛

یا مربوط به حالت خارجی لفظ است.

آن که مربوط به خود لفظ باشد توضیح داده شد، که مثل مشترک و مثل حقیقت و مجاز و امثال ذلک است.

آن که مربوط به حالت داخلی باشد، مثل اینکه لفظی از مشتقات مشترک باشد؛ یعنی ساختمانش طوری باشد، حالتش طوری باشد، حالت داخلی‌اش طوری باشد که ما را به اشتباه بیندازد. مثلاً می‌گویند «مختار»، که هم می‌تواند اسم فاعل باشد هم می‌تواند اسم مفعول باشد. وضعش مشترک نیست، حالت و ساختش مشترک است؛ هم می‌تواند از «مُخْتَیِر» گرفته بشود که اسم فاعل باشد، هم از «مُخْتَیَر» گرفته بشود که اسم مفعول باشد. خب ممکن است ما در یک قضیه «مختار» را به کار ببریم مثلاً اسم فاعلی، در یک قضیه دیگر اسم مفعولی، بعد این دو تا قضیه را کنار هم بگذاریم و یک قیاسی درست کنیم، حد وسطش تکرار نشده و نتیجه‌ای بگیریم که درست نیست. این منشأش همین است که از لفظی استفاده کردیم که حالت داخلی‌اش اشتباه‌انداز است.

حالت داخلی را ایشان توضیح می‌دهد، می‌گوید که حالت داخلی لفظ حالتی است که لفظ با آن متحصل می‌شود؛ یعنی این‌طور نیست که اول متحصل بشود و بعد این حالت برایش عارض بشود، بلکه با این حالت درست می‌شود. همان‌طور که توجه کردید «مختار» اگر بخواهد درست بشود، با اعلال درست می‌شود؛ یعنی «مُخْتَیِرٌ» اعلال می‌شود و می‌شود «مختارٌ»، یا «مُخْتَیَرٌ» باز اعلال می‌شود و می‌شود «مختارٌ». این اعلال که عامل این اشتباه ما شده است، قبل از تحصل و همراه تحصل با لفظ بوده است؛ این‌طور نبوده که اول ما این لفظ را داشته باشیم بعد اعلالش کنیم، بلکه اعلال همراه این لفظ آمده و این لفظ را این‌چنین ساخته که ما اشتباه بکنیم.

اما قسم سوم که اشتباه مربوط به احوال خارجیه است: اولاً لفظ متحصل می‌شود، بعد به توسط آن عارضه خارجیه اشتباه‌انداز می‌شود؛ مثلاً فرض کنید که مثال می‌زنند به اعراب و اعجام. یعنی لفظی درست شده است، اعرابش را ما غلط می‌دهیم، اعراب غلطی به آن می‌دهیم؛ مثلاً باید فاعل قرارش بدهیم، مفعول قرارش می‌دهیم؛ یا نقطه را خراب می‌گذاریم. مثلاً فرض کنید که «واجب الوجود به ثبوت وجود»، ما مثلاً نقطه‌اش را خراب می‌گذاریم یا نقطه نمی‌گذاریم. مثالی که خودشان می‌زنند: «واجب الوجود به ثبوت وجود»، بعد طرف می‌آید می‌خواند «واجب الوجود یجب وجوده»، «به ثبوت» را می‌خواند «یجب»! نقطه ندارد دیگر، یا نقطه‌اش را خراب گذاشتیم؛ آن منظور اصلی ما را نمی‌فهمد. ما می‌خواهیم از «واجب الوجود به ثبوت وجود» ثابت کنیم وحدت واجب را، از «واجب الوجود یجب وجوده» وحدت ثابت نمی‌شود؛ خب وقتی که نقطه خراب شد، قیاس نتیجه نمی‌دهد. توجه می‌کنید که حالتی از حالات بیرونی لفظ ما را به اشتباه انداخته، که بعد از تحصل لفظ این حالت مختلف شده است؛ یعنی «به ثبوت» را ما «یجب» خواندیم، یا مثلاً فرض کنید اعرابی را خراب گفتیم؛ این‌ها مربوط به لفظ بعد از تحصل است، بعد از اینکه لفظ تمام شده است، و این‌ها حالات داخلی نیستند، حالات خارجیند.

پس خلاصه مطلب این شد که در جایی که لفظ مفردی مشتمل بر غلط باشد: گاهی غلط مربوط به خود لفظ است، گاهی غلط مربوط به حالت داخلی است، گاهی هم غلط مربوط به حالت خارجی است. این سه قسم، مغالطه لفظی‌اند و مربوط به مفرد. سه قسم لفظی دیگر داریم که مربوط به مرکبند که ان‌شاءالله بعداً می‌خوانیم.

 

قرائت متن در باب اقسام سه‌گانه مغالطه در مفرد و شمول اشتراک لفظی

 

«ثم انها تنقسم»؛ یعنی این مغالطه تنقسم «الی ما یتعلق بالالفاظ و الی ما یتعلق بالمعانی. و الاول ینقسم اولاً الی ما یتعلق بالالفاظ لا من حیث ترکبها»؛ نه به لحاظ ترکبش، بلکه با وجود مفرد بودنش، «و الی ما یتعلق بها من حیث ترکبها»؛ و غلطی که مربوط به الفاظ است من‌حیث‌ترکیبی که آن الفاظ دارند. می‌دانید که مفرد گاهی در مقابل مرکب است، گاهی در مقابل تثنیه و جمع است؛ این‌جا مفرد در مقابل مرکب است. اگر می‌گوییم مفرد یعنی مرکب نیست، نه اینکه تثنیه و جمع نیست؛ ممکن است تثنیه باشد، جمع باشد.

یکی از شاگردان نسخه‌ای را می‌خواند.

استاد: عبارت ما درست است: «و الاول ینقسم اولا الی ما یتعلق بالالفاظ لا من حیث ترکبها و الی ما یتعلق بها من حیث ترکبها»؛ ترکیب یا ترکب فرقی نمی‌کند، مهم این است که آن «لا» قبل از «من حیث» اول باید باشد.

«و الاول»؛ یعنی آن که مربوط به لفظ است منتها «لا من حیث الترکب»، «لا یخلو» از سه قسم:

«اما ان یتعلق بالالفاظ انفسها»؛ یا مربوط به خود نفس لفظ است، «و هو ان تکون مختلفة الدلالة»؛ آن که غلطش متعلق به نفس الفاظ است این است که آن الفاظ مختلفةالدلاله باشند، یعنی چند جور دلالت داشته باشند؛ مثل «عین» که چند جور دلالت دارد: یک دفعه دلالت دارد بر چشمه، یک دفعه دلالت دارد بر خورشید، یک دفعه دلالت دارد بر ذهب و فضه و امثال ذلک؛ «فیقع الاشتباه بین ما هو المراد و بین غیره»، اشتباه پیدا می‌شود.

«و یدخل فیه الاشتراک و التشابه و المجاز و الاستعارة و ما یجری مجراها»؛ در این قسم چند تا داخل می‌شود: اشتراک لفظی؛ و تشابه، یعنی تشابه لفظی با لفظی که مشابه است از نظر معنا؛ و مجاز، یعنی مجاز و حقیقت، لفظی به کار رفته و نمی‌دانیم معنای حقیقی‌اش به کار رفته یا معنای مجازی‌اش و قرینه‌ای هم اقامه نشده است؛ و استعاره، استعاره هم که مجاز است منتها با علاقه مشابهت؛ «و ما یجری مجراها» مثل منقول مثلاً، مثل کنایه؛ منقول و کنایه و این‌ها که دو جور معنا از آن‌ها استفاده می‌شود. منقول را نمی‌دانیم معنای اصلی اراده شده یا معنای جدید، یا مثلاً کنایه را نمی‌دانیم معنای حقیقی اراده شده یا معنای کنایی و قرینه اقامه نشده است؛ این‌جاها برایمان اشتباه پیش می‌آید.

می‌فرماید تمام این‌ها را ما در اصطلاح باب مغالطه «اشتراک لفظی» می‌نامیم: «و یسمی جمیعا بالاشتراک اللفظی». اشتراک لفظی در ادبیات به این معنا است که لفظی چند بار برای چند معنا وضع شده باشد، ولی ما اشتراک لفظی که می‌گوییم اقسامی دارد که یک قسمش اشتراک لفظی ادبی است؛ ما تمام این اقسام را اشتراک لفظی می‌گوییم: حقیقت و مجاز را اشتراک لفظی می‌گوییم، کنایه و مکنی‌عنه را، منقول‌عنه و منقول‌الیه را، همچنین استعاره را، همه را می‌گوییم اشتراک لفظی. پس اشتراک لفظی پیش ما جامع تمام این اقسام است.

پرسش: چرا مجاز مربوط به خود لفظ است؟ به قرینه بستگی دارد...

پاسخ: نه، بالأخره این لفظ قابل هست که معنای مجازی را برساند منتها به کمک قرینه، قابل هم هست که حقیقت را برساند بدون قرینه؛ همین قابلیت باعث توهممان می‌شود. البته ما موظفیم در صورتی که قرینه نباشد حمل بر حقیقت بکنیم، ولی بالأخره ممکن است فکر کنیم قرینه‌ای بوده و حذف شده است، لااقل همان اول ما را به مغالطه بیندازد. بله، خود لفظ اشتباه‌انداز است؛ خود لفظ قابلیت دارد هم برای معنای مجازی و هم برای معنای حقیقی. حالتش بیرون از خودش نیست؛ قرینه می‌آید ما را راهنمایی کند، قرینه می‌آید که این معنا را برای این لفظ تعیین کند؛ این معنا برای این لفظ قابل هست و قرینه می‌آید تعیینش کند و می‌گوید این معنای مجازی اراده شده است. توجه می‌کنید خود لفظ دارد معنا را افاده می‌کند نه چیز بیرونی، بر خلاف اعجام و اعراب و این‌ها که خود لفظ این کار را نمی‌کند بلکه امر بیرونی این کار را می‌کند.

«و اما ان یتعلق باحوال الالفاظ»؛ این عطف است بر آن «اما ان یتعلق بالالفاظ انفسها». یا این غلط مربوط به خود الفاظ است، یا مربوط به احوال الفاظ است؛ اگر مربوط به احوال الفاظ هم شد:

«اما ذاتیة داخلة فی صیغها قبل حصولها، کالاشتباه الواقع فی لفظ المختار بسبب التصریف و الاعلال اذا کان بمعنی الفاعل او بمعنی المفعول»؛ یا احوال ذاتیه‌ای است که داخل در صیغ الفاظ است قبل از حصول و تحصل الفاظ؛ این‌ها را توضیح دادم، مثل اشتباهی که در لفظ مختار به سبب تصریف و اعلال پیش می‌آید «اذا کان بمعنی الفاعل او بمعنی المفعول» که هر دو در آن ممکن است.

«و اما عارضة لها بعد حصولها، کالاشتباه الواقع بالاعجام و الاعراب»؛ و یا احوال عارضه برای الفاظ است بعد از تحصل الفاظ، مثل اشتباهی که به اعجام یعنی نقطه‌گذاری و به اعراب پیش می‌آید، که این‌ها را گفتم و مثال هم زدم.

پرسش: خود لفظ مختار پذیرش این دو را دارد...

پاسخ: نه، اعلال این کار را کرده است. لفظ «مُخْتَیِرٌ» و «مُخْتَیَرٌ» آن پذیرش را دیگر ندارد؛ آن که با آن روبه‌رو هستیم اعلال تویش آمده است. حالتی که عبارت از اعلال است این کار را کرده است؛ خود لفظ که «مختیر» و «مختیر» است اشتباه‌انداز نیست، بعد از اینکه آن حالت اعلال که در تحصلش نقش داشته پیش آمده، این اشتباه را به وجود آورده است؛ و الا خود لفظ اشتباه‌انداز نیست، آن اعلال اشتباه را آورده است. اصل لفظ این است دیگر، وقتی «مختار» شده هر دو شده مختار و اشتباه پیش آمده است. پس اعلال اشتباه آورده است؛ اعلال هم حالت است منتها حالت داخلی است، داخلی یعنی با تحصل لفظ همراه است، بر خلاف اعجام و اعراب که بعد از تحصل است. این فرق‌هایش ظاهراً فکر کنم ابهامی ندارد، روشن باشد فرق‌هایش؛ یک مقدار دقت بکنید به دست می‌آید.

 

اقسام سه‌گانه مغالطات لفظی مرکب: نفس ترکیب، ممارست بر وجود ترکیب (تفصیل مرکب) و عدم ترکیب (ترکیب مفصل)

 

خب، این سه مغالطه لفظی بود مربوط به مفرد. سه قسم دیگر داریم باز از مغالطات لفظی که مربوطند به مرکب؛ یعنی شیء به حسب ترکیبی که دارد اشتباه‌انداز است. این را باز به سه قسم تقسیم می‌کنیم. ابتدا این‌طور می‌گوییم:

یا مربوط به خود ترکیب است،

یا مربوط به خود ترکیب نیست؛ آن که مربوط به خود ترکیب نیست یا مربوط به وجود ترکیب است، یا مربوط به عدم ترکیب است؛ که می‌شود سه قسم.

آن که مربوط به ترکیب است، یعنی ما اشتباهمان این نیست که این لفظ مرکب است یا مرکب نیست؛ می‌دانیم مرکب هست، ولی از یک راه دیگر به اشتباه افتادیم که توضیح می‌دهیم.

آن که از راه وجود ترکیب است این است که ترکیب هست و ما خیال می‌کنیم ترکیب نیست، لفظ مرکب است و ما آن را مفصل حساب می‌کنیم، یعنی فکر می‌کنیم ترکیب تویش نیست و لذا به غلط می‌افتیم.

یا برعکسش، آن که مربوط به عدم ترکیب است: لفظ ترکیب ندارد و ما آن را مرکب فکر می‌کنیم، و چون مرکب می‌گیریمش به اشتباه می‌افتیم.

پس یک بار معلوم است این لفظ مرکب است و در وجود و عدمش اختلافی نیست، مشخص است که ترکیب دارد منتها با وجود مرکب بودنش حالتی درونش هست که ما را به اشتباه می‌اندازد؛ یک وقت نه، اشتباه در این است که این شیء مرکب هست و ما آن را مرکب نمی‌بینیم و اشتباه می‌کنیم، یا مرکب نیست و ما آن را مرکب می‌بینیم. حالا هر سه قسم را مثال می‌زنم:

اما قسم اول که ترکیبش حتمی است ولی اشتباه در درون خود ترکیب است، یعنی خود ترکیب به لحاظ خودش اشکال دارد:

مثال این است که گفته می‌شود: «کل ما یتصوره العاقل فهو کما یتصوره». این یک مرکب است، همه‌مان هم می‌گوییم که مرکب است: «کل ما یتصوره العاقل فهو کما یتصوره». مشکل سر این «هو» است:

یک بار ممکن است ضمیر «هو» را برگردانیم به «العاقل»: «کل ما یتصوره العاقل فهو» یعنی آن عاقل، «کما یتصوره»؛ اشاره می‌کند به اتحاد عاقل و معقول: هر چیزی را که عاقلی تصور کند، پس عاقل مثل همان چیزی است که تصور کرده است؛ اشاره دارد به اتحاد عاقل و معقول، یعنی عاقل مثل آن معقول است، مدرِک مثل آن مدرَک است؛ عاقل و معقول، متخیل و متخیَل، حاسّ و محسوس، که اتحاد فقط اختصاص به عاقل و معقول ندارد.

یک بار ممکن است ضمیر را برگردانیم به «ما یتصوره»: «کل ما یتصوره العاقل فهو» یعنی آن شیء متصوَّر، «کما یتصوره» همان‌طوری است که تصور کرده است، یعنی مطابق واقع است و اشتباه تویش نیست: هر چیزی را که عاقلی تصور کند، این چیزی که تصور کرده همان‌طوری است که تصور کرده است، یعنی اشتباه نیست و مطابق حق است.

پس در یک صورت عبارت اشاره می‌کند به اینکه در تعقل اشتباه نیست، در یک صورت عبارت اشاره می‌کند به اتحاد عاقل و معقول. پس یک مرکب بر اثر ارجاع ضمیر دو احتمال تویش هست. خب ممکن است یک احتمال را اراده کرده باشد شخصی که قیاس را تشکیل داده است و ما آن احتمال دیگر به نظرمان برسد و یک نتیجه دیگری بگیریم و به مغالطه بیفتیم. این‌جور الفاظ مغالطه دارند چون مرجع ضمیرشان مشخص نیست.

یادتان باشد جلسه گذشته مثال زدم به اینکه از ابن جوزی پرسیدند که خلیفه بلافصل پیغمبر کیست، بعد گفت: «مَن بنتُه فی بیتِه». خب این دو جور معنا دارد چون ضمیرها مختلف برمی‌گردد: اگر ضمیر را برگردانیم: «مَن» یعنی ابوبکری که «بنتُه» یعنی دختر همین ابوبکر، «فی بیته» در خانه پیغمبر است؛ یا «مَن» یعنی امیرالمؤمنینی که «بنتُه» یعنی دختر پیغمبر، «فی بیته» است یعنی در خانه امیرالمؤمنین است. ضمیرها را اگر مختلف برگردانیم مختلف معنا می‌شود. این خود مرکب قابل چند احتمال است و لذا اشتباه‌انداز است. یا مثل اینکه از خود همین آقا پرسیدند خلیفه‌های پیغمبر و اوصیای پیغمبر چند تا هستند؟ گفت: «کم اقول؟ اربعة!»؛ چند دفعه بگویم؟ چهار تا! خب سنی‌ها گفتند این می‌گوید چهار تا، منتها چون عصبانی شده هی تکرار کرد که دیگر شکی نماند، چهار تا؛ شیعه‌ها گفتند نه، منظورش مجموع این سه بار «اربعة» بود که می‌شود دوازده تا! خب هر دو را راضی کرد. این «کم اقول اربعة» باز یک کلام مغالطی است، یعنی دو احتمال دارد، خود مرکب دو احتمال دارد.

«و المتعلقة بالترکیب تنقسم الی ما یتعلق الاشتباه فیه بنفس الترکیب»؛ آن مغالطه‌ای که مربوط به ترکیب است منقسم می‌شود به آن غلطی که اشتباه در آن لفظ به نفس ترکیب مربوط است، - و دو خط بعد داریم: «و الی ما یتعلق بوجود الترکیب و عدمه» - آن‌جایی که مربوط به خود ترکیب باشد: «کما یقال: کل ما یتصوره العاقل فهو کما یتصوره»؛ هر چیزی را که عاقل تصور کند «فهو» یعنی آیا آن عاقل، یا «فهو» یعنی آن متصوَّر؟ «کما یتصوره»، که توضیح دادم: «فان لفظة هو تعود تارة الی المعقول» آن وقت جمله به غلط نبودن تعقل اشاره می‌کند، «و اخری الی العاقل» که جمله به اتحاد عاقل و معقول اشاره دارد. پس جمله دو احتمال دارد به خاطر اینکه مرجع ضمیر دو احتمال دارد.

دو قسم بعدی مربوطند به وجود و عدم ترکیب؛ یعنی ترکیب هست و ما گمان می‌کنیم که نیست لذا اشتباه می‌کنیم:

مثلاً به ما می‌گوید: «الخمسة زوج و فرد». این «زوج و فرد» مرکب است؛ یعنی خمسه مجموع زوج و فرد است، زوجش مثلاً دو و فردش سه، یا زوجش چهار و فردش یک؛ یعنی این دو تا را جمع کنیم می‌شود پنج تا. ما این را تفصیل می‌دهیم، می‌گوییم: «الخمسة زوج»، می‌گوییم خب این که درست نیست؛ «و فرد»، فرد بودنش را قبول می‌کنیم، زوج بودنش درست نیست! «زوج و فرد» مرکب است، یعنی خمسه ترکیبی است از زوج و فرد، و ما این مرکب را که زوج و فرد باشد تفصیل می‌دهیم: یک بار زوج بودنش را جدا ملاحظه می‌کنیم، یک بار فرد بودنش را جدا ملاحظه می‌کنیم؛ می‌گوییم «الخمسة زوج» و «الخمسة فرد». وقتی می‌گوییم «الخمسة زوج»، غلط است؛ «الخمسة فرد» درست است، به مغالطه می‌افتیم. در حالی که قضیه درست است: «الخمسة زوج و فرد» درست است، ولی ما غلط حسابش می‌کنیم؛ چرا؟ چون مرکبی است که ما آن را مرکب ندیدیم. این را اصطلاحاً می‌گویند «تفصیل مرکب»؛ یعنی ما مرکبی را که واقعاً مرکب است تفصیل می‌دهیم و مفصل به حساب می‌آوریم، لذا به غلط می‌افتیم.

قسم سوم: «ترکیب مفصل» است؛ یعنی کلامْ تفصیل دارد، گوینده تفصیل را اراده کرده است و ما آن را ترکیب می‌کنیم و به اشتباه می‌افتیم. می‌گوید: «زیدٌ شاعرٌ جیدٌ»؛ «شاعر جید» مفصل است، یعنی این‌طور به ما گفته: زید شاعر است، بعد هم گفته جید است، آدم خوبی هم هست! ما می‌گوییم: «زیدٌ شاعرٌ جیدٌ»، «شاعر جید» را کنار هم می‌گذاریم یعنی خوب شعر می‌گوید، زید شاعر خوبی است! خب این درست نیست، منظور طرف این نبوده است؛ منظور طرف این است که شعر می‌گوید - حالا شعرش خوب است یا بد - و آدم خوبی هم هست، تفصیل را اراده کرده است: «زید شاعر» جدا، و «جید» جدا. ما این دو تا را ترکیب می‌کنیم، «شاعر جید» را ترکیب می‌کنیم و می‌گوییم «شاعر جید» یعنی شاعر خوبی است، آن وقت اشتباه می‌کنیم؛ رجوع می‌کنیم به شعرش می‌گوییم نه، اصلاً به درد شنیدن هم نمی‌خورد!

پرسش: اطلاق «جید» بر انسان چطور است؟

پاسخ: دیگر مثال زده‌اند دیگر، آقایان که مثال زده‌اند به خصوص علامه حلی مثال زده است؛ خودش عرب بوده، می‌توانیم بگوییم «جید» بر شخص اطلاق نمی‌شود؟! علامه حلی که عرب بوده اطلاق کرده است، بالأخره عرب‌ها کارشان حجت است برای ما. «زیدٌ شاعرٌ جیدٌ»؛ «جیداً» اگر حال باشد بله، اما لازمی ندارد حال بگیریمش.

«و الی ما یتعلق...»؛ یعنی «و المتعلقة بالترکیب تنقسم الی ما یتعلق الاشتباه فیه بنفس الترکیب، و الی ما یتعلق الاشتباه بوجود الترکیب فی قسم، و عدم الترکیب فی قسم آخر»، که ان‌شاءالله می‌ماند برای جلسه آینده.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص132.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص133.