درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/11/13

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله دو و فصل سوم در مباحث مربوط به تصور و تصدیق /تکمیل و جمع‌بندی حالات نسبت حد وسط با اکبر در برهان

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تکمیل و جمع‌بندی حالات نسبت حد وسط با اکبر در برهان

 

قبل از ورود در تتمه بحث، دو تا مطلب را می‌خواهم بیان کنم:

اول اینکه در پایان فصل گذشته گفتیم اگر اوسط و اکبر معلول علت واحده باشند، در این صورت اوسط نه معلول نسبت است و نه علت نسبت. توضیح این را هم جلسه گذشته و هم جلسه قبل از گذشته بیان کرده بودم، اما حالا می‌خواهم به یک صورت بهتری بیان کنم که جامع دو جلسه قبل هم هست:

اوسط نسبت به اکبر گاهی علت است، گاهی معلول؛ و در هر یک از این دو حال هم، گاهی علت وجود فی‌نفسه اکبر است، گاهی علت یا معلولِ وجود اکبر برای اصغر است، که ما از وجود اکبر برای اصغر تعبیر می‌کنیم به «نسبت».

پس این‌طور می‌شود: اوسط گاهی علت است برای اکبر و گاهی علت است برای نسبت؛ یعنی گاهی علت است برای وجود فی‌نفسه اکبر، گاهی هم علت است برای وجود اکبر برای اصغر. و گاهی معلول است برای اکبر و گاهی معلول است برای نسبت؛ یعنی گاهی معلول است برای وجود فی‌نفسه اکبر و گاهی هم معلول است برای وجود اکبر برای اصغر.

خب، در این چهار فردی که توجه کردید، اوسط یا علت بود برای اکبر یا معلول بود؛ حالا یا علت ثبوت اکبر برای اصغر، یا علت وجود فی‌نفسه اکبر، و یا هم معلول.

حالا معلوم است وقتی فرض کنیم که اوسط علت نباشد برای اکبر، بلکه مثل اکبر معلول علت ثالث باشد، وقتی اوسط معلول علت ثالث باشد مثل اکبر، یعنی نه رابطه علیت دارد با اکبر و نه رابطه معلولیت. این احتیاج به تبیین نداشت، سؤالی شده بود من داشتم جواب می‌دادم، این دیگر احتیاج به توضیح ندارد. معلوم است اگر اوسط با اکبر هر دو معلول علت ثالث بشوند، واضح است که اوسط نه علت اکبر است و نه هم معلول اکبر به هر یک از دو معنا؛ یعنی نه علت یا معلول وجود فی‌نفسه اکبر است، و نه هم علت یا معلول وجود اکبر برای اصغر است.

وقتی اوسط و اکبر با هم معلول علت ثالث باشند، رابطه بینهما رابطه علیت و معلولیت نیست. آن وقت جا دارد که ما بگوییم در چنین حالتی، نه علت نسبت است که برهان لِمّ درست کند، و نه هم معلول نسبت است که برهان إنّ از قسم اول درست کند؛ بلکه برهان إنّ از قسم دوم درست می‌کند.

این دیگر تقریباً روشن است، احتیاج به تبیین هم ندارد. آن سؤال هم که بیان کردم جواب داده می‌شود که چه رابطه‌ای است که اگر اوسط و اکبر متلازم و معلول علت ثالث بودند، چرا اوسط نه علت است برای اکبر و نه معلول است برای اکبر؟ روشن است، این سؤال جوابش روشن است؛ چون الان داریم فرض می‌کنیم که اگر اوسط با اکبر هر دو معلول علت ثالث باشند، واضح است که بینشان رابطه علیت نیست، نه از این طرف و نه از آن طرف؛ نه اوسط علت است و نه اکبر علت است. نه اوسط می‌تواند علت باشد برای هر دو نوع وجود اکبر، نه اوسط می‌تواند معلول باشد برای هر دو نوع وجود اکبر؛ چون اصلاً فرض شده که نه علت است و نه معلول، فرض شده که اوسط و اکبر هر دو معلول علت ثالثند. روشن است این که دیگر علت نسبت نیست و معلول نسبت نیست.

پرسش: اصلاً در برهان مهم این است که حد وسط علت اکبر باشد یا معلول باشد یا معلولین یک علت باشند؟ این‌ها دخالت ندارد.

پاسخ: دخالت ندارد، توضیح اضافی است. آقا می‌فرمایند دخالت ندارد؛ اینکه حد وسط علت باشد برای خود اکبر، معلول باشد برای خود اکبر، هر دو معلول علت ثالث باشند، هیچ دخالتی در ساختن برهان لِمّ ندارد. آنچه که دخالت دارد این است که حد وسط علت نسبت باشد می‌شود لِمّ، معلول نسبت باشد می‌شود إنّ؛ همین، این دخالت را دارد و دیگر بقیه‌اش دخالت ندارد، منتها برای توضیح بیشتر وجه گفته می‌شود. این مطلب اول.

 

ضابطه تمایز «هل بسیطه» از «هل مرکبه» و جایگاه عرض لازم در جواب «أیّ»

 

مطلب دوم اینکه باز مربوط به مباحث گذشته است، این است که ما «هل»[1] بسیطه را از «هل» مرکبه چگونه تمیز می‌دهیم؟ تمیز «هل» بسیطه و «هل» مرکبه از ناحیه محمول است. اگر محمول «وجود» بود، «هل» می‌شود بسیطه؛ اگر محمول غیر وجود بود، «هل» می‌شود مرکبه. یا به تعبیر دیگر، اگر محمول وجود مطلق بود، «هل» می‌شود بسیطه؛ اگر وجود خاص بود، «هل» می‌شود مرکبه. مثلاً وقتی می‌پرسیم: «هل الحرکة موجودة؟»، می‌شود بسیطه؛ اما «هل الحرکة دائمة؟»، این «دائمة» یعنی موجودة دائماً، یک وجود خاص است، این می‌شود «هل» مرکبه.

خب، گاهی از اوقات ممکن است شما این‌طوری بپرسید: «هل الحرکة الدائمة موجودة؟»، که آن وجود خاص را که دائمه است ببرید در موضوع، و محمول را باز «موجود» قرار بدهید؛ باز هم «هل» می‌شود بسیطه. هر جا که محمول شما «موجود» باشد، به موضوع کار ندارید، موضوع هر چه می‌خواهد باشد، «هل» بسیطه است. ولو آن وجود خاصی را که در یک جای دیگر محمول قرار دادید و «هل»تان را مرکبه کردید، این را بیایید ببرید جزء موضوع و محمول را وجود خالص قرار بدهید، باز «هل» می‌شود بسیطه. مهم این است که محمول چیست در «هل»، نه اینکه موضوع چیست؛ موضوع هر چه می‌خواهد باشد، محمول اگر وجود بود «هل» می‌شود بسیطه، اگر غیر وجود بود یا به تعبیر دیگر وجود خاص بود، «هل» می‌شود مرکبه. این هم مطلب دوم.

پرسش: در متلازمین چطور؟

پاسخ: متلازمین، آن‌جا که اوسط و اکبر معلول باشند، داخل در برهان إنّ است؛ منتها در قسم دوم إنّ. ما دو تا قسم برای إنّ داریم: یک قسمی که در مقابل لِمّ است، در آن دیگر تلازم و اینکه اوسط معلول اکبر باشد و این حرف‌ها مطرح نیست، در آن فقط این مطرح است که دو تا اوسط و اکبر متلازم باشند؛ آن یک قسم دیگرِ إنّ است. یک إنّی داریم در مقابل لِمّ، در آن‌جا اوسط معلول نسبت است، همان‌طور که در لِمّ اوسط علت نسبت است؛ اما یک إنّی داریم که مقابل لِمّ نیست، آن إنّ همین است که اوسط و اکبرش متلازمند، یعنی معلول علت ثالثند. این هم دو مطلب.

این مطلب سوم شاید به تمامه گفته شد، نمی‌دانم حالا تکرارش جایز هست، واجب که نیست، جایز نمی‌دانم هست یا نه، ولی خب کار غیرجایز در این کتاب زیاد منتشر شده است! در صفحه ۱۳۰، سطر بیست و یکم داشتیم: «و «أىّ» ، و يطلب به التّمييز ، تمييز الشّيء عمّا يشاركه فى الجنس أو فى الوجود تمييزا ذاتيّا أو عرضيّا». بیان کردم «فی الوجود» اعم است از «فی الجنس». در وقتی که سؤال از مشارک فی الجنس می‌شود، جوابْ ذاتی می‌آید تا نوعی را که مورد سؤال است تمیز بدهد از مابقی انواعی که مشارک در جنسند با این نوع. ولی وقتی که ما سؤال از وجود می‌کنیم، نوعاً سؤال از وجود می‌گوییم: چگونه وجودی است این؟ یا چه وجودی است این؟ این هم می‌تواند سؤال از ذاتی باشد، هم می‌تواند سؤال از عرضی باشد. یک وقت ذاتاً تعیینش می‌کنیم، یعنی یک وقت ذاتش را تعیین می‌کنیم؛ این درست مثل همان وقتی است که سؤال از جنس می‌شد که ما به ذاتی جواب می‌دادیم و با این جوابِ ما نوعی تعیین می‌شد، یک نوعی از بین انواع تعیین می‌شد. گاهی هم سؤال به وسیله یک عرضی جواب داده می‌شود؛ در جواب مثلاً «ضاحک» می‌گوییم که خصوصیتی گفته می‌شود. حالا این خصوصیت گاهی مثل ضاحک است که خصوصیت نوع است، باز هم این‌جا نوع را تعیین می‌کند؛ مثل مثلاً فرض کنید «کاتب بالفعل» است که خصوصیت شخص را بیان می‌کند.

پس این عرضی هم دو قسم می‌تواند بشود: یک وقت عرضی است که به منزله ذاتی است، یعنی مربوط به کل افراد نوع است چون عرض لازم است؛ خب این هم در واقع مثل همان ذاتی که نوع را تعیین می‌کرد، این هم نوع را تعیین می‌کند. اما گاهی عرضی است مخصوص به بعضی اشخاص یا به بعضی اصناف، این دیگر نوع را تعیین نمی‌کند بلکه صنف یا شخص را تعیین می‌کند. این دیگر روشن است، تقریباً مطالبش گفته شد، فقط این یک تکه اخیر شاید اضافه شد و الا بقیه مطالب همه گفته شد.

پرسش: اگر سؤال از مشارک فی الجنس باشد، در جوابی که مثال زدند، حیوان، همان جواب می‌آید؟

پاسخ: بله، در این هم بعد اضافه می‌کردند در مثالی که ایشان زده است از «أيّ حیوان هو؟»، جواب «انه ناطق» است که جواب قاعدتاً باید به ذاتی بیاید؛ اما گاهی از اوقات جواب به عرض لازم می‌دهند، زیرا که عرض لازم جانشین ذاتی هم می‌شود چون عرض لازم است. عرض لازم مربوط به تمام افراد است همان‌طور که ذاتی مربوط به تمام افراد است؛ همان‌طور که الان بیان کردم، با عرض لازم می‌شود نوع را تعیین کرد، به این جهت است که عرض لازم را هم می‌شود جای ذاتی نشاند، و الا اگر از مشترکات فی الجنس بپرسند، قاعدتاً باید ذاتی در جواب بیاید. اگر ما عرضی را در جواب می‌گذاریم، به عنوان این است که جانشین ذاتی می‌شود؛ یعنی همان کاری را که ذاتی می‌توانست انجام بدهد، این‌چنین عرضی هم می‌تواند انجام بدهد. لذا ما عرضی از قبیل ضاحک را جانشین ناطق کردیم. هر عرضی را نمی‌توانیم جانشین کنیم، فقط باید چیزی جانشین بشود که کار ناطق را بتواند انجام بدهد، یا کاتب بالقوه مثلاً، آن هم اشکالی ندارد، می‌تواند جانشین ناطق بشود.

پرسش: پس این تمییز ذاتی مربوط به هر دو است؟

پاسخ: تمییز ذاتی مربوط به هر دو است؛ بله، هم مربوط به «ما یشارکه فی الجنس» می‌تواند باشد، هم «ما یشارکه فی الوجود» می‌تواند باشد؛ ولی باز در عین حال «فی الوجود» اعم است، چون «فی الوجود» هم می‌تواند عرضی باشد از قبیل ضاحک جوابش، هم می‌تواند عرضی باشد از قبیل مثلاً ابیض، چیزها و عرضی‌های دیگر ممکن است در جواب «ما یشارکه فی الوجود» قرار بدهید. اما وقتی سؤال از «ما یشارکه فی الجنس» باشد، هر عرضی را نمی‌توانید جواب قرار بدهید، فقط عرضی که جانشین فصل بشود می‌توانید جواب قرار بدهید؛ بر خلاف آن‌جایی که سؤال از «ما یشارکه فی الوجود» باشد که هر نوع عرضی را می‌توانید جواب قرار بدهید.

باز هم همان‌جور که توجه می‌کنید «فی الوجود» اعم است؛ اگرچه سؤال از «ما یشارکه فی الجنس» جوابش هم می‌تواند ذاتی باشد هم این عرضی خاص که بیان کردم، سؤال از «ما یشارکه فی الوجود» هم جوابش می‌تواند هم ذاتی باشد هم عرضی، منتها عرضی که در جواب دومی قرار می‌گیرد می‌تواند اعم باشد از عرضی که در جواب اولی قرار می‌گیرد.

پرسش: در «ما یشارکه فی الوجود» عرضی عام نمی‌تواند در جواب بیاید؟

پاسخ: اگر عرض لازم مخصوص نوع باشد جانشین فصل می‌شود، ولی اگر مربوط به شخص باشد یا مربوط به صنف باشد، نه، دیگر جانشین نوع نمی‌شود. مثلاً می‌پرسید که: «أيّ شیء هذا؟»، این موجود چه موجودی است؟ می‌گویید: «ابیض» است؛ ممکن است مثلاً سؤال از کیفیت شده باشد، می‌گوییم ابیض است؛ این را دیگر در جواب از سؤال «أيّ حیوان هو؟» نمی‌توانیم بیاوریم. اگر سؤال از «أيّ حیوان هو؟» شده باشد، ابیض در جواب نمی‌آید؛ ولی اگر از این موجود سؤال شده باشد که چه نوع موجودی است، می‌توانیم بگوییم ابیض است. حالا اگر طرف با این جواب ما سؤالش پاسخ نگرفت، می‌رود دوباره سؤال بعدی می‌کند؛ اگر فکر کرد هنوز جواب نگرفته، سؤال بعدی می‌کند. ولی سؤال کرد که این چه موجودی است - نه، سؤال از ذاتی نمی‌کندها - این چه جور موجودی است؟ می‌گوید این سفید است. خب حالا اگر سؤالش پاسخ نگرفت با این پاسخ ما، دوباره یک سؤال بعدی می‌کند. اگر سؤالش «فی الوجود» باشد، همه‌جور جواب ما می‌توانیم به او بدهیم، مگر بدانیم که منظورش از این سؤال چیست که بخواهیم جواب کامل به او بدهیم.

 

ادله اطلاق «اصول و امّهات المطالب» بر سؤالات چهارگانه و لزوم تقدم «ما»ی شارحه

 

خب، حالا می‌رویم سراغ بحثمان. اول بحثمان گفتیم که شش تا مطلب یا هشت تا مطلب داریم: دو تا مطلب «ما» بود، دو تا مطلب «هل» بود، دو تا مطلب «لِمَ» بود؛ بیان کردیم دو تا مطلب «أيّ» است که همه‌جا ذکر نشده، حالا یا دو تا مطلب «أيّ» داریم یا یکی داریم که توضیح داده شد. این‌ها را اصطلاحاً می‌گویند «اصول المطالب»[2] یا «امهات المطالب».

چرا به این‌ها می‌گویند اصول یا امهات؟ به سه جهت:

جهت اول این است که سؤالات دیگر نمی‌توانند کار این شش تا سؤال یا هشت تا سؤال را انجام بدهند. سؤالات دیگری ما داریم، به «أینَ» هم می‌توانید سؤال کنید، به «کیفَ»، به «کَمْ»، به «متی»، به همه این‌ها می‌شود سؤال کرد؛ مثلاً «أینَ هو؟»، «کیفَ هو؟» و این‌ها همه هست. اما شما نمی‌توانید این اصول مطالب را که قبلاً گفتیم به وسیله «کیفَ» سؤال کنید. اگر مثلاً خواستید که وجود را سؤال کنید، با «کیفَ» نمی‌توانید وجود را سؤال کنید؛ اگر خواستید اسم شیء را یا ماهیت شیء را سؤال کنید، با «کیفَ» نمی‌توانید سؤال کنید. پس نمی‌توانید سؤالات دیگر را جانشین این سؤالات اصلی بکنید. این سؤالات اصلی اصلاً جانشین نمی‌پذیرند؛ خودشان اساساً سؤال از آن چیزی هستند که لازم است از آن سؤال بشود؛ سؤال از ماهیتند، سؤال از وجودند، سؤال از علتند؛ این‌ها خودشان باید این سؤال را مطرح کنند، چیز دیگری نمی‌تواند این سؤال را مطرح کند. پس این‌ها اصلند از این جهت.

جهت دوم اینکه بقیه سؤال‌ها را می‌شود به این‌ها رجوع داد، اما همان‌طور که گفتیم این‌ها را نمی‌شود به بقیه رجوع داد. مثلاً در سؤال از کیفیت می‌توانیم بگوییم: «ما کیفیته؟»، یا در سؤال از کمّ بیان کردیم: «ما کمه؟»، که «ما» را بیاوریم. سؤال از «أيّ» هم می‌شود کرد: «أيّ مقدار هو؟»، مقدار این شیء، حالت این شیء. می‌بینید سؤالات اساسی را می‌شود توسعه داد به طوری که باقی سؤالات را هم شامل بشوند. از این جهت هم این‌ها می‌شوند اصل؛ چون عمومیت دارند، بقیه سؤالات را می‌توانند شامل بشوند به طوری که ما از بقیه به توسط این‌ها بی‌نیاز بشویم. این دو تا جهت.

جهت سوم این است که حد و برهان را ما به توسط این چند تا سؤال می‌کنیم، به وسیله همین اصول سؤال می‌کنیم. با «کیفَ» از برهان سؤال نمی‌شود یا از حد سؤال نمی‌شود، اما با «ما» از حد سؤال می‌شود، با «لِمَ» از برهان سؤال می‌شود. پس «ما» برای سؤال از حد است، «لِمَ» برای سؤال از برهان است؛ هیچ یک از سؤالات دیگر نمی‌توانند سؤال از حد و برهان باشند. پس این اصول، اصولی هستند که حد و برهان به این‌ها احتیاج دارند؛ یعنی برای اینکه ما حد یا برهان را شروع کنیم، باید این سؤال‌ها مطرح بشوند. پس اجرای حد یا بیان حد یا بیان برهان احتیاج دارد به این سؤالات.

به این سه جهت این‌ها را گفتیم اصول: یکی اینکه این‌ها جانشین نمی‌پذیرند خودشان اساساً در سؤالی که مربوط به خودشان است؛ دوم اینکه آن بقیه را می‌شود به این‌ها ارجاع داد و به توسط این‌ها از بقیه بی‌نیاز شد؛ سوم اینکه حد و برهان به این‌ها احتیاج دارند، یعنی اگر بخواهد حد یا برهان بیان شود باید به توسط این اصول سؤال شوند تا بیان شوند. به این سه جهت ما این‌ها را گفتیم اصول.

در صفحه ۱۳۱ بودیم، سطر دوم:

«فهذه اصول المطالب العلمیة»؛ این هشت تایی که ذکر شدند، یا شش تایی که گفته شدند، هر چه که گفتیم: «ما» و «هل» و «لم» و «ایّ»، این‌ها اصول مطالب علمیه هستند، یعنی اصول سؤال‌ها هستند، اصول سؤال از مطلوب‌ها هستند، آن هم مطلوب‌های علمیه.

«و انما سماها اصولا»؛ مصنف این‌ها را اصول نامید، نه مصنف، همه این‌ها را اصول نامیدند؛ چرا؟ «لانه» به سه جهت:

جهت اول: «لانه لا يقوم غيرها مقامها»؛ سؤالات بعدی که می‌گوییم مثل «کیفَ هو» و «کم هو» و امثال ذلک، جانشین این چند تا اصول نمی‌شوند، یک.

جهت دوم: «و لرجوع غيرها اليها»؛ غیر این اصول، یعنی بقیه سؤال‌ها که فروع به حساب می‌آیند، همه رجوع می‌کنند الیها، یعنی به این اصول رجوع می‌کنند، و اصول اساساً مرجعند.

جهت سوم: «و لاحتياج الحد و البرهان اليها دون غيرها»؛ حد و برهان احتیاج به این اصول دارند، به غیر این اصول یعنی به سؤالات دیگر احتیاج ندارند.

«و لذا تسمی بامهات المطالب»؛ و به همین سه جهتی که به خاطر آن جهات این سؤال‌ها را اصول نامیدیم، به همین سه جهت هم تسمی این سؤالات ایضاً، یعنی علاوه بر اصول، تسمی به امهات المطالب؛ همان‌طوری که به آن‌ها اصول المطالب می‌گوییم، امهات المطالب هم می‌گوییم.

خب، «و لانه» مطلب جدیدی است که توضیحش قبلاً گذشته، خود شارح هم اشاره کرده منتها حالا می‌خواهد تصریح کند. می‌فرماید که اگر کسی مفهوم شیء را نداند، از وجودش سؤال نمی‌کند، از حقیقتش سؤال نمی‌کند، پس «هل» بسیطه به کار نمی‌برد، «ما»ی حقیقیه به کار نمی‌گیرد؛ بعد هم از وجود شیء برای شیء که «هل» مرکبه باشد استفاده نمی‌کند، نمی‌پرسد چه چیزی برای این چیزی که من مفهومش را نمی‌دانم موجود است. همچنین از علتش سؤال نمی‌کند که علتش در خارج چیست، علتش برای تصدیق چیست، علت اینکه فلان محمول برای این شیئی که مفهومش روشن نیست چیست؛ هیچ‌کدام از این سؤال‌ها را ندارد.

بله، بعد از اینکه مفهوم شیء را دانست، آن وقت نوبت به بقیه سؤال‌ها می‌رسد: می‌تواند سؤال کند از وجود، بعد هم سؤال کند از حقیقت، بعد هم سؤال کند از اینکه این شیء موجود است فلان صفت هم برایش وجود دارد یا ندارد، بعد سؤال کند حالا علتش چیست، علت خارجیش چیست، علت تصدیقش چیست، اگر چیزی برایش ثابت می‌شود علت این ثبوت چیست. تمام سؤالات بعدی مورد پیدا می‌کند به شرطی که انسان مفهوم شیء را بشناسد. به همین جهت است که ما گفتیم سؤال به «ما»ی شارحه که سؤال از مفهوم است، جلوترین سؤال است؛ یعنی اولین سؤالی که شخص می‌تواند داشته باشد، سؤال از مفهوم شیء است یعنی سؤال به «ما»ی شارحه است؛ زیرا که بعد از اینکه این مفهوم روشن شد، بقیه سؤال‌ها مورد پیدا می‌کنند و جا پیدا می‌کنند. به این جهت است که باید سؤال از مفهوم را که همان «ما»ی شارحه است، مقدم بر بقیه سؤال‌ها قرار داد.

این مطلب قبلاً هم گفته شده بود، منتها تصریح نشده بود به آن، به صورت اشاره گفته می‌شد، و در توضیحات خارجی که بیان می‌کردم تصریح هم کردم منتها در عبارت ایشان اشاره بود.

«و لانه»؛ این «لانه» تعلیل است برای مابعد، عطف بر ماقبل نیست، جمله استینافیه است، سر خط هم بیاید عیبی ندارد. «و لانه» مربوط به «فیلزم» است که دو خط بعد می‌آید:

«و من لا يعرف مفهوم اللفظ»؛ کسی که مفهوم لفظ را نمی‌شناسد، این همان‌طور که سؤال نمی‌کند از وجود مطلق آن لفظ - البته منظور وجود مطلق آن مفهوم است، وجود مطلق یعنی اصل وجود - «کذلک لا یسأل عن وجوده بصفة کذا»؛ همچنین سؤال نمی‌کند از اینکه آیا این مفهوم با فلان صفت موجود است، یعنی از وجود خاصش هم سؤال نمی‌کند. همان‌طور که اگر مفهوم حرکت را ندانست از اصل وجودش سؤال نمی‌کند، از نحوه وجودش و صفت خاصی که برای وجود است مثل دوام، از آن هم سؤال نمی‌کند، نمی‌پرسد: هل الحرکة دائمة؟

«و لا عن العلة فی انتسابه الی غیره»؛ این «فی انتسابه» متعلق به «العلة» است؛ باز سؤال نمی‌کند از اینکه چه علتی است اینکه این مفهوم انتساب دارد به غیرش؟ یعنی اگر این مفهوم را در یک قضیه‌ای به کار بردیم و محمول یک قضیه قرار دادیم، سؤال نمی‌کند علت اینکه این مفهوم به فلان موضوع نسبت دارد چیست؛ اصلاً نمی‌داند آن مفهوم چه هست که بپرسد از ارتباطش با موضوع.

«او فی وجوده فی الخارج»؛ یا اینکه علت در وجود این مفهوم در خارج چیست؟ وجود مطلق یعنی اصل وجود. «او اتصافه بصفة کذا»؛ یا علت در اتصاف این شیء و مفهوم به فلان صفت چیست؟ سؤال از هیچ‌کدام نمی‌کند. وقتی مفهوم برایش روشن نباشد، نه سؤال از وجود مطلق می‌کند که «هل» بسیطه است، نه سؤال از وجودش به صفت کذا می‌کند که «هل» مرکبه است، نه سؤال از «العلة فی انتسابه الی غیره» می‌کند که «لِمَ» تصدیقیه یا همان «لِمّ اثباتی» است، و نه سؤال از «فی وجوده فی الخارج» می‌کند که «لِمّ ثبوتی» است، و نه از اتصافش به صفت کذا، که آن هم می‌تواند اثباتی باشد یا ثبوتی باشد. از هیچ‌کدام از این‌ها سؤال نمی‌کند وقتی که مفهوم را نداند.

چون چنین است که شخص قبل از شناخت مفهوم، هیچ یک از این سؤال‌های بعدی را ندارد، چون چنین است: «فیلزم تقدم مطلب ما بحسب الاسم علی جمیع المطالب»؛ لازم است که مطلب «ما» به حسب اسم - «ما» به حسب اسم همان «ما»ی شارحه بود - این باید مقدم شود بر جمیع مطالب. گفتیم «ما» گاهی به حسب الاسم است گاهی به حسب الحقیقه است؛ «ما» به حسب الاسم که سؤال از مفهوم می‌کند، باید مقدم بر تمام مطالب باشد. بعد از اینکه سؤال به اسم انجام گرفت و مفهوم روشن شد، آن وقت نوبت به بقیه سؤال‌ها می‌رسد، و هو واضح.

 

فروع مطالب و چگونگی استغنا از آن‌ها با «أیّ» و «هل مرکبه»

خب، اصول مطالب بیان شدند و تمام شدند. حالا وارد فروع مطالب می‌شویم. فروع مطالب سؤالات دیگرند، سؤالات دیگر که از جزئیات سؤال می‌کنند؛ البته ممکن است از کلیات سؤال کنند ولی نه کلی مثل آن که اصول سؤال می‌کردند.

«کیفَ» مثلاً یکی از فروع است؛ «کیفَ» یکی از فروع است که به توسط «کیفَ» ما سؤال می‌کنیم، در جواب از «کیفَ» کیفیت واقع می‌شود. یکی از فروع باز «کَمْ» است؛ در جواب «کم هو؟»، کمیت واقع می‌شود. منتها کمیت دو قسم است: یکی کمیت متصل، یکی کمیت منفصل. کمیت متصل عبارت است از مقداری که حد مشترک دارد، کمیت منفصل عبارت است از مقداری که حد مشترک ندارد. مثلاً مکان کمیت متصل است، مقدار سطح کمیت متصل است، حد مشترک دارد؛ یعنی اگر هر جایش را توجه بکنید می‌بینید که انتها است برای قسمتی و ابتدا است برای قسمت دیگر. این انتها برای قسمتی و ابتدا برای قسمت دیگر، مرز آن دو قسمت است و حد مشترک آن دو قسمت است. اما کمّ منفصل این‌چنین نیست؛ دو و سه مثلاً حد مشترک ندارند، از هم کاملاً جدایند، به آن‌ها می‌گویند کمّ منفصل. خب اگر سؤال از کمّ شد، هر یک از این کم‌ها می‌توانند در جواب واقع شوند: یا کم متصل یا کم منفصل، بستگی دارد به اینکه آنچه که از آن سؤال شده چه باشد؛ یک وقت سؤال از کم متصل کرده خب جواب به کم متصل است، یک وقت هم از منفصل سؤال کرده جواب منفصل است.

یکی دیگر از فروعات «أینَ» است، که «أینَ» از مکان سؤال می‌کند؛ و چهارمین فرع «متی» است که از زمان سؤال می‌کند. و به تحقیق اگر حساب کنیم، «أینَ» از نسبت شیء به مکان سؤال می‌کند و «متی» از نسبت شیء به زمان سؤال می‌کند؛ می‌توانید به تسامح هم بگویید که «أینَ» از مکان و «متی» از زمان سؤال می‌کند. خب معلوم است در جواب این دو تا هم باید نسبت شیء به مکان تعیین شود، نسبت شیء به زمان تعیین شود. این هم چهار تا سؤال که جزء فروع به حساب می‌آیند. یک فرع دیگری هم داریم آخر بحث ذکرش می‌کنیم؛ سؤالات فرعی پنج تا هستند که ما چهار تایش را گفتیم، پنجمی که سؤال به «مَنْ» است، آن را ان‌شاءالله آخر سر بیان می‌کنیم.

«و من فروعها»؛ یعنی از فروع اصول مطالب - اصول مطالب که همان چند تا بودند که گفتیم، چهار تا مثلاً، حالا هر کدام چند قسمند ولی چهار تا: «ما» و «هل» و «أیّ» و «لم» - آن وقت فروع این مطالب: «و من فروعها: کیف، و هی ما یستغنی بغیرها عنها». «هی» یعنی این فروع، عبارتند از مطالبی که... «ما» را در این‌جا کنایه از مطالب می‌گیریم لذا ضمیر «بغیرها عنها» را مؤنث می‌آوریم چون مفاد «ما» مؤنث است، به اعتبار «ما» ضمیر را هم مؤنث می‌آوریم. «و هی» فروع، مطالبی هستند که به غیر این مطالب از این مطالب بی‌نیاز می‌شویم؛ یعنی به توسط اصول المطالب از این فروع المطالب بی‌نیاز می‌شویم. همان‌طور که از خارج بیان کردم، شما به جای اینکه بگویید مثلاً «أینَ هذا؟»، می‌توانید بگویید: «ما مکانه؟»، که به وسیله «ما» که جزء اصول مطالب است سؤال کنید، و به توسط «ما» از «أینَ» که جزء فروع است بی‌نیاز بشوید.

خب، از جمله فروع مطالب «کیفَ» است: «کیف الشیء؟». حالا «کیف الشیء؟» اگر سؤال بشود جوابش چیست؟ «و ما یقال فی جوابه الکیفیة»؛ «ما یقال» مبتدا، «الکیفیة» خبرش. آنچه که در جواب این سؤال فرعی گفته می‌شود کیفیت است؛ در جواب، کیفیت گفته می‌شود مثل انشاست، اولیت است، این‌ها جواب «کیفَ» قرار می‌گیرند مثلاً.

خب، از جمله فروع «کَمْ» است: «و ما یقال فی جوابه یسمی کمیة»؛ این‌جا چون «یسمی» را گفته دیگر روشن است که «ما» مبتدا است و «یسمی کمیة» خبرش است. آنچه که در جواب «کَمْ» گفته می‌شود کمیت نامیده می‌شود، حالا «سواء کانت کمیة متصلة او منفصلة»؛ یعنی «سواء کانت» این کمیتی که در تجزیه حد مشترک دارد، اجزایش در وقتی تجزیه می‌کند حد مشترک دارد - البته اجزایش تا وقتی که به هم متصلند که حد مشترک ندارد، یکی بیشتر نیستند، یعنی اصلاً یکپارچه است، یک سطح یکپارچه است، وقتی تجزیه‌اش می‌کنید می‌بینید حد مشترک دارد؛ یعنی این قسمت، انتهای قسمت قبلی و ابتدای قسمت بعدی است، این می‌شود حد مشترک - کالَمقادیر؛ یا کمّ منفصل باشد: «او ما لا یکون کذلک»، یعنی کمّی که این‌چنین نیست؛ «لا یکون کذلک» یعنی «لا یکون لاجزائه عند التجزئة حد مشترک»، وقتی تجزیه می‌کنید حد مشترک تویش نیست، اصلاً سه را از دو که جدا می‌کنید حد مشترک ندارید، اصلاً سه و دو از هم جدا هستند، بنابراین حد مشترک ندارند.

خب، سؤال فرعی سوم «أینَ الشیء؟» است: «و یطلب به نسبة الشیء الی مکانه»؛ به وسیله این سؤال، نسبت شیء به مکانش سؤال می‌شود؛ مثلاً جای زید کجاست؟ یعنی از نسبت زید به مکان سؤال می‌شود که تعیین بشود که مکانش چیست.

یا سؤال چهارم، یعنی سؤال فرعی چهارم «متی» است: «و یطلب به نسبة الشیء الی زمانه»؛ نسبت شیء به زمانش سؤال می‌شود. وقتی می‌پرسیم «متی زیدٌ؟»، یعنی نسبت زید به زمان چقدر است؟ یعنی چقدر از عمرش گذشته است؟ این چه نسبتی به زمان دارد، مثلاً چه زمانی وجود گرفته است؟ چه زمانی الان موجود است؟ دیگر بستگی دارد به نحوه سؤال؛ یک وقت ممکن است از اصلِ در وجودش سؤال کنیم که در چه زمانی وجود گرفته است، یک وقت ممکن است سؤال کنیم که چقدر عمر کرده است، دیگر این بستگی به نحوه سؤال دارد، ولی بالأخره نسبتش به زمان سؤال می‌شود.

خب، گفتیم که این‌ها فروعند، این سؤال‌ها سؤال‌های فرعی هستند، و همچنین گفتیم فرعی بودنشان به این معنا است که می‌توانیم به توسط آن اصلی‌ها از این‌ها بی‌نیاز بشویم. حالا می‌خواهیم همین را توضیح بدهیم که چطوری به توسط آن اصلی‌ها از این فرعی‌ها بی‌نیاز می‌شویم؟

می‌فرماید: لفظ «أيّ» که یکی از اصول بود، ممکن است تمام این سؤال‌ها را افاده کند. ما آن مسؤول‌عنه را، یعنی آن مطلوبمان را - نسبت شیء به مکانش یا نسبت شیء به زمانش یا کیفیتش یا کمیتش - بعد از «أيّ» ذکر می‌کنیم؛ به همین سؤال، با یک سؤال، برای همه این چهار تا سؤال فرعی را می‌توانیم استفاده کنیم، منتها به شرطی که آن مطلوب را که حالا کمّ می‌آید یا کیفیت یا نسبت الی المکان یا نسبت الی الزمان، پشت سر «أيّ» بیاوریم؛ بگوییم: «فی أیّ زمان کان زیدٌ؟»، یا «فی أیّ مکان؟»، یا کیفیت و کمیت را ذکر کنیم. بالأخره با «أيّ» می‌شود بی‌نیاز شد از این فروع، و به همین جهت «أيّ» اصل است و این‌ها فرعند.

«و قد یغنی عنهما ایّ»؛ گاهی بی‌نیاز می‌کند «أيّ» «عنهما»، یعنی از «أینَ» و «متی»؛ حتی از «کیفَ» هم، این را حالا ایشان نگفت، قبلاً گفته بود ولی این را دیگر الان اشاره نکرد. و گاهی از این دو تا بی‌نیاز می‌کند، یعنی از سؤال «أینَ» و «متی» انسان را بی‌نیاز می‌کند «أيّ»، «اذا قرن بما یطلب»؛ اگر «أيّ» مقرون شود به آنچه که طلب می‌شود؛ آنچه که در «أینَ» طلب می‌شود نسبت شیء به مکان است، آنچه که در «متی» طلب می‌شود نسبت به زمان است؛ اگر این «ما یطلب» بعد از «أيّ» قرار بگیرد، ما به توسط «أيّ» از «أینَ» و «متی» بی‌نیاز می‌شویم. همین حرف را در «کیفَ» و کمیت هم می‌توانیم بزنیم: اگر «ما یطلب» کیفیت باشد یا کمیت باشد، بعد از «أيّ» بیاید، ما به توسط «أيّ» از «کیفَ» یا «کَمْ» هم بی‌نیاز می‌شویم: «کما یقال: فی ای مکان هو؟ او فی ای زمان هو؟»؛ که اولی سؤال از «أینَ» است و دومی سؤال از «متی» است، منتها بدون اینکه لفظ «أینَ» و «متی» را آورده باشیم، فقط از «أيّ» تنها استفاده کردیم: «فیغنی ایّ عن این و متی»؛ پس «أيّ» بی‌نیاز می‌کند انسان را هم از «أینَ» و هم از «متی».

می‌فرماید: «و هکذا غیرهما»؛ بر همین منوال است غیر «أینَ» و غیر «متی»؛ غیر «أینَ» و «متی» که کمیت و کیفیت بودند، آن‌ها هم به همین منوالند؛ یعنی «أيّ» بی‌نیاز می‌کند از کیفیت و از کمیت، به شرطی که «ما یطلب» که کیفیت است یا کمیت است بعد از «أيّ» واقع شود؛ مثل: «علی أیّ کیفیة هو؟» یا «أيّ کمیة هو؟». تمام شد.

مطلب جدید، سر خط:

مشهور این است، مشهور یک مطلبی گفتند که مطلب درستی است و ما آن را قبول داریم؛ مشهور این است که «هل» مرکبه که از اصول بود، جانشین همه این فروع چهارگانه می‌شود. همان‌طور که «أيّ» جانشین شد که الان توضیح دادیم، «هل» مرکب هم می‌تواند جانشین شود؛ زیرا ما با «هل» مرکب از نسبت شیء به موضوع سؤال می‌کنیم. حالا این نسبت، این شیء که نسبت به موضوع دارد، می‌تواند کیفیت باشد، می‌تواند کمیت باشد، می‌تواند مکان باشد، می‌تواند زمان باشد؛ پس با «هل» می‌توانیم همه این‌ها را سؤال کنیم. به جای اینکه بگوییم «کیف لونه؟» که سؤال از کیف است، می‌گوییم: «هل لونه ابیض ام لا؟»؛ یا به جای اینکه بگوییم مثلاً «کم مقداره؟»، می‌گوییم: «هل مقداره ذراع ام لا؟»؛ و هکذا در بقیه. پس با «هل» مرکبه هم می‌شود هر یک از این چهار سؤال را انجام داد؛ بنابراین «هل» مرکب بی‌نیازکننده هست از این چهار سؤال، همان‌طور که «أيّ» بی‌نیازکننده است. «أيّ» را گفتیم، حالا «هل» را می‌گوییم.

«و المشهور ان هل المرکبة تقوم مقام هذه الاسئلة جمیعا»؛ هر چهار تایش، همان‌طور که «أيّ» جانشین می‌شد و بی‌نیاز می‌کرد. «فانه اذا قیل: کیف زید؟» که سؤال از کیفیت است، «او کم طول زید؟» که سؤال از کمیت است، «او این مکانه؟» که سؤال به توسط «أینَ» است، «او متی زمان وجوده؟» که سؤال به توسط «متی» است، در هر چهار تا «فتقوم مقامها»؛ مقام هر چهار تا این سؤالاتی که می‌گوییم جانشین می‌شود: به جای اولی: «هل لونه ابیض ام لا؟»، به جای دومی: «هل طوله ذراع ام لا؟»، به جای سومی: «هل هو فی البیت ام لا؟»، به جای چهارمی: «هل وجد فی الزمان الفلانی ام لا؟». این‌ها روشن است.

توجه کردید که دو تا از اصول با بیان مشهور که ضمیمه بشود به بیان مصنف، معلوم می‌شود که دو تا از اصول می‌توانند جانشین سؤالات فرعی شوند: یکی «أيّ» و یکی هم «هل» مرکبه.

پرسش: وقتی ما «کیفَ» و «کَمْ» را می‌آوریم، بین اثبات و نفی مخیر نمی‌کنیم، ولی در «هل» این‌طور است...

پاسخ: بالأخره آن این‌جوری سؤال می‌شود، آن این‌طوری سؤال می‌شود. «کیف زیدٌ؟»، این سؤال می‌شود «هل لونه ابیض ام لا؟»؛ هر کدام یک جور سؤال می‌شود. شما نمی‌توانید بعد از اینکه «هل» را آوردید بگویید «کیفَ»؛ بالأخره ما سؤال از رنگش کردیم دیگر، آن هم جواب می‌دهد نه یا جواب می‌دهد بله.

پرسش: اصلاً قاعده «هل» این بود که از طرفین نقیض سؤال می‌شد.

پاسخ: بله، اصلاً قاعده در «هل» این بود که از طرفین نقیض سؤال می‌شد که وجود دارد یا وجود ندارد در «هل» بسیطه، یا مثلاً دوام دارد یا ندارد در «هل» مرکبه؛ اصلاً از طرفین نقیض سؤال می‌شد و یکی از دو نقیض هم جواب داده می‌شد، اصلاً نحوه «هل» این است. آنچه که در «کیفَ» دارید که نباید عیناً در «هل» داشته باشید! در «أيّ» هم همین‌طور است، حالا «أيّ» یک خرده راحت‌تر از «هل» است، ولی بالأخره «هل» نحوه سؤالش این‌چنین است در هر جا بخواهد به کار برود. یعنی این تفاوت، تفاوت مهمی هم نیست؛ بالأخره جانشین شده است، حالا ولو صورت عبارت عوض شده است. ما ملزم نیستیم صورت سؤال را هم حفظ کنیم؛ صورت سؤال عوض می‌شود، ولی «هل» می‌تواند آن سؤال را افاده کند، همین برای ما مهم است که «هل» می‌تواند سؤال را افاده کند.

 

بررسی مطلب پنجم فرعی («مَنْ») و تحلیل جزئیت فروع مطالب نسبت به اصول

 

پنجمین مطلب از مطالب فرعی، مطلب «مَنْ» است. «مَنْ» از خصوصیات یک موجود عاقل سؤال می‌کند؛ اولاً از خصوصیات سؤال می‌کند نه از مطالب عامه، ثانیاً از خصوصیات یک موجود عاقل سؤال می‌کند نه از موجود غیرعاقل؛ چون اصلاً «مَنْ» در لسان عرب وضع شده برای عقلا، برای عاقل. به همین جهت سؤال به «مَنْ» هم سؤال از خصوصیات عاقل است.

«و من فروعها مطلب من هو»؛ یعنی از جمله مطالب فرعی مطلب «مَن هو؟» است. به توسط این مطلب چه سؤال می‌کنیم؟ «و یطلب به خصوص ما عرف انه عاقل لذاته»؛ به توسط این «مَنْ»، سؤال می‌شود خصوص آنچه که می‌دانیم که عاقلٌ لذاته است، یعنی خودش را تعقل می‌کند؛ حالا می‌خواهد عاقل غیر باشد یا نباشد، آن مهم نیست، عاقل لذاته باید باشد. البته این‌ها که عاقل لذاتند، نوعاً یعنی بسیارشان این‌طوری هستند که عاقل غیر هم هستند، ولی مهم این است که عاقل لذاته باشد. در این صورت «مَنْ» برایش به کار برده می‌شود. و «خصوص ما عرف»، یعنی فقط یک‌چنین موجودی مطلوب به «مَنْ» است، و تازه خصوصیت یک‌چنین موجودی؛ «خصوص» به معنای خصوصیت نیست‌ها! «خصوص» یعنی فقط آنچه که عاقل لذاته است مورد سؤال به «مَنْ» است، یعنی غیرعاقل را نمی‌توانیم مورد سؤال قرار بدهیم. وقتی حالا این عاقل را مورد سؤال قرار دادیم، با «مَنْ» از چه چیز این عاقل سؤال می‌کنیم؟ از خصوصیاتش.

چرا خصوصِ آنچه که عاقل لذاته است به توسط «مَنْ» سؤال می‌شود؟ «لاختصاص من باولی العقل»؛ چون در لغت این‌چنین است که «مَنْ» را برای اولی العقل وضع کرده‌اند. البته گاهی هم «مَنْ» برای غیر اولی العقل به کار برده می‌شود به ادعای اینکه آن غیر اولی العقل، اولی العقل است؛ بالأخره هر جا که به کار می‌بریم، یا باید اولی العقل واقعی باشد یا اولی العقل ادعایی باشد.

«و یجاب بانه زید و نحوه»؛ در جواب «مَن هو؟» جواب داده می‌شود به شخص زید یا نحو زید؛ که خصوصیت یک ماهیت سؤال می‌شود، یعنی شخص در جواب می‌آید. خصوصیتی که عرض می‌کردم یعنی شخص؛ شخصِ یک ماهیت در جواب می‌آید.

خب تمام شد؛ این‌ها پنج تا سؤال فرعی بودند، مطالب فرعی یعنی فروع المطالب.

حالا این فروع المطالب ایشان می‌فرماید اختصاص به جزئیات دارند، بر خلاف آن اصول که در کلیات هم جاری می‌شدند؛ یعنی تعبیر دیگر که بهتر هست بیان کنیم این است که شما با اصول مطالب، علم کلی را طلب می‌کنید و با فروع مطالب، علم به جزئی را طلب می‌کنید. یعنی شما وقتی که می‌پرسید که «ما هذا؟»، حالا چه شرح الاسم باشد چه حقیقیه باشد، یک مطلب کلی را دارید سؤال می‌کنید، یعنی ماهیتش چیست؟ ماهیت یک امر کلی است. یا آیا وجود دارد یا وجود ندارد؟ این‌ها مسائل کلی سؤال می‌شود. اما در فروع از جزئیات سؤال می‌کنیم: کیفیتش چیست؟ خب کیفیت یک امر خاص است، یک امر جزئی است؛ یا کمیت هم یک امر جزئی و امر خاص است؛ همچنین در «أینَ» و «متی» و «مَنْ»، همه این‌ها از امور خاص سؤال می‌شود.

البته خصوصیت و جزئیتِ جواب این فروع، در مقایسه با جواب آن اصول است؛ یعنی ممکن هم هست که یک وقتی چیزی که در جواب این فروع می‌آید کلی باشد، ولی نسبت به آنچه که در جواب اصول می‌آمد حتماً جزئی است. مثلاً فرض کنید که می‌پرسد قد زید چقدر است؟ می‌گوییم مثلاً صد و هشتاد سانت؛ این صد و هشتاد سانت یک امر کلی است، ولی باز هم مربوط به کمّ است یعنی مربوط به یک خصوصیت است، لذا جزئی به حساب می‌آید. اگرچه وقتی می‌گوییم صد و هشتاد سانت، با تطبیق شدن بر زید کاملاً جزئی می‌شود همان‌طور که زید جزئی است این هم جزئی می‌شود، ولی خود صد و هشتاد سانت قبل از تطبیق جزئی نیست، یک امر کلی است. اما این غیر از این است که می‌گوییم «ما هو؟»، یعنی زید چیست؟ آن وقت گفته شد مثلاً «انسانٌ»؛ این «انسانٌ» کلی است، کلی یعنی بر صد تا انسان صدق می‌کند، بر ده هزار، هر چقدر انسان هست صدق می‌کند؛ بر خلاف صد و هشتاد سانت که اگرچه بر خیلی از انسان‌ها صدق می‌کند، ولی بر خیلی دیگر صدق نمی‌کند. «انسان» بر همه انسان‌ها صدق می‌کند که جواب است، ولی صد و هشتاد سانتی که در جواب «کم هو؟» در مورد زید گفتیم یا مثلاً «ابیض» که در جواب «کیف هو؟» گفتیم، این بر همه انسان‌ها صدق نمی‌کند. پس ممکن است خود این جواب ما عام باشد، ولی نسبت به جوابی که در اصول داریم خاص است و جزئی است؛ به این جهت ایشان می‌گوید جزئی است، بالقیاس الی المطالب المذکورة جزئی است، نه فی‌نفسه جزئی باشد؛ جوابی که ما در فروع می‌آوریم جوابی است که بالقیاس به جواب اصول جزئی است، نه اینکه فی‌نفسه جزئی باشد.

پرسش: جزئی حقیقی مراد نیست، جزئی اضافی مراد است؟

پاسخ: جزئی اضافی مراد است، جزئی حقیقی مراد نیست؛ البته عیبی هم ندارد جزئی حقیقی باشد، جزئی حقیقی هم که باشد عیب ندارد.

پرسش: فقط در سؤال با «مَنْ» جزئی حقیقی در جواب می‌آید؟

پاسخ: در سؤال با «مَنْ» جزئی حقیقی می‌آید، بله؛ آن‌جاها ممکن است با یک قیدهایی تعیینش کنیم و جزئیش کنیم.

خب، این یک بیان برای کلیت مطالب اصلی و جزئیت مطالب فرعی: مطالب فرعی جزئی‌اند و مطالب اصلی کلی‌اند به این جهت که جوابی که در مطالب اصلی می‌آید تطبیق بر افراد بیشتری می‌کند، ولی جوابی که در سؤال از فروع می‌آید تطبیق بر افراد کمتری می‌کند؛ این یک بیان برای جزئیت.

یک بیان دیگر هم داریم و آن این است که سؤال به کیفیت در همه اشیاء ممکن نیست؛ اشیائی که فاقد کیفیتند سؤال به کیفیت از آن‌ها نمی‌شود کرد، ولی سؤال به «هل» وجودی می‌شود کرد، سؤال به «هل» مرکب می‌شود کرد، هست همان‌ها. پس سؤال به «کیفَ»، سؤال به «متی هو»، سؤال به «کم هو» یا «أینَ هو»، مال موجوداتی است که دارای أین و متی و کیف و کم باشند؛ اختصاص به این نوع موجودات دارد، همه نوع موجودات را شامل نمی‌شود؛ بر خلاف آن سؤالات اصلی که اختصاص به موجودی دون موجودی نداشت، درباره همه موجودات می‌توانستیم این سؤال‌ها را داشته باشیم. البته در مورد «ما»ی حقیقیه و «ما»ی شارحه نسبت به واجب‌تعالی شاید نتوانیم سؤال داشته باشیم، کسانی که قائلند که خدا ماهیت ندارد این سؤال را در مورد واجب‌تعالی اجازه نمی‌دهند؛ ولی بالأخره سؤالات فرعی نسبت به سؤالات اصلی جزئی‌اند به این دو معنا که گفتیم:

اولاً جوابی که برای این سؤالات داده می‌شود آن جواب‌ها اخصند از جوابی که در سؤال‌های اصلی داده می‌شدند؛

ثانیاً سؤالات اصلی را در نوع موارد می‌توان به کار گرفت، بر خلاف این سؤالات فرعی را که در یک مواردی که مناسب است باید به کار گرفت.

«و کلها مطالب جزئیة تنزل عن ان تعد فی الامهات»؛ تمام این سؤالات فرعی، مطالب جزئیه هستند، پایین‌تر از اینند که در امهات شمرده بشوند. امهات یعنی اصول؛ در اصول که عبارت از مطالب چهارگانه مذکوره بودند، گفتیم که آن‌ها را امهات می‌نامیم. این مطالب فرعی پایین‌تر از اینند که در آن امهات شمرده بشوند؛ چرا؟

«اذ تطلب بها علوم جزئیة بالقیاس الی المطالب المذکورة»؛ چون این فروعات، این مطالب فرعیه، طلب می‌کنند علومی را که این علوم بالقیاس الی المطالب المذکورة جزئی‌اند. بیان کردم ولو خودشان کلی باشند، ولی بالقیاس الی المطالب المذکورة جزئی‌اند؛ البته ممکن هم هست فی‌نفسه هم جزئی باشند، اشکالی ندارد؛ این یک جهت.

جهت دوم: «و لا تعم فائدتها»؛ یعنی فایده این مطالب فرعیه عمومیت ندارد، فقط اختصاص دارد به جایی که این مطالب فرعیه مورد و مناسبت داشته باشند، یعنی سؤال از کیفیت اختصاص دارد به جایی که کیفیتی باشد. «و لا تعم فائدتها»، یعنی فایده این مطالب فرعیه و سؤالات فرعی عمومیت ندارد.

«فان ما لا کیفیة له لا یسأل عنه بکیف، و کذا اخواتها»؛ این «فاء» تعلیل است برای همین «لا تعم فائدتها». چیزی که کیفیت ندارد «کیفَ» ندارد، و همچنین اخوات «کیفَ»: چیزی که کمیت ندارد «لا یسأل عنه بکم»، آن که أین یا متی ندارد از آن به «متی» و «أینَ» سؤال نمی‌شود.

خب، بحث در مطالب هم تمام شد تا دیگر به مقاله ثالثه برسیم؛

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص130.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص131.