84/09/23
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه پنجم در عکس /احکام عکس در قضایای موجبهٔ بتّاتة و تحلیل قید مهمله در کلام مصنف
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
قاعدهٔ کلی در عکس قضایای موجبهٔ ضروریه
عکسِ قضیهای که موجبه باشد و ضروریه، موجبه است و ضروریه؛ یعنی کیف تفاوت نمیکند، همانطور که قبلاً گفتیم جهت هم تفاوت نمیکند. اگر اصل موجبهٔ ضروری است، عکس هم موجبهٔ ضروری است؛ منتها کمّ تغییر میکند: کلی میشود جزئی، جزئی هم همان جزئی است؛ کمّ کلی فقط تغییر میکند.
پس نتیجهٔ بحث این میشود که اگر ما قضیهٔ محیطهٔ ضروریه داشتیم (موجبهٔ محیطهٔ ضروریه) یا موجبهٔ جزئیهٔ ضروریه داشتیم، هر دو عکس میشوند به موجبهٔ جزئیهٔ ضروریه. یعنی حکم میشود که بعضی از افرادِ محمول متصفاند به وصفِ عنوانیِ موضوع، چون قاعده اینچنین است که ما جای محمول و موضوع را عوض میکنیم.
پس اگر ما موجبهٔ ضروریه داشته باشیم — چه کلیه و چه جزئیه — وقتی خواستیم عکسش کنیم، با این عکس میفهمانیم که بعضی از افرادِ محمول (که حالا میشوند موضوع)، متصفاند به وصفِ عنوانیِ موضوع (که حالا این موضوع میشود محمول)؛ اما این بعض معین نیست، بلکه بعضی مهمل است، چنانکه قانون در هر قضیهٔ جزئیهای اینچنین است که بعضِ آن مهمل باشد و معین نباشد.
این بیانی است که برای عکسِ موجبهٔ جزئیه و عکسِ موجبهٔ کلیه داریم: اولاً ضرورتش را تغییر نمیدهیم و ضرورت باقی میماند؛ ثانیاً هر دو را عکس میکنیم به جزئیه؛ و معنای عکس به جزئیه هم این است که بعضی از افرادِ محمول متصف میشوند به وصفِ عنوانیِ موضوع، و این بعض هم مهمل است و معین نیست.
قرائت متن مصنف در باب عکس ضروریهٔ بتّاتة
رسیده بودیم به صفحهٔ ۸۹، سطر نهم:
«و عکس الضروریة البتّاتة الموجبة ضروریةٌ بتّاتةٌ موجبةٌ»[1] ؛ الف و لام «الضروریة» را میخوانیم. عکسِ قضیهٔ ضروریهای که بتّاتة باشد و موجبه باشد، ضروریهٔ بتّاتةٔ موجبه است. بتّاتة را قبلاً توضیح دادیم که عبارت است از قضیهای که جهتِ قبلی جزء محمول شده باشد و بعد مجموع محمول و این جهت به موضوع ربط داده شده باشد، که حتماً این ربطِ جدید، ربطِ بتّاتی یعنی ربطِ ضروری است؛ به اینچنین قضیهای میگفتیم بتّاتة.
عکسِ قضیهٔ ضروریهٔ بتّاتةٔ موجبه، ضروریهٔ بتّاتةٔ موجبه است؛ یعنی هیچ تفاوتی بین عکس و اصل نیست، جز همان که بعداً خواهیم گفت که فقط تفاوت در کمیت است، آن هم در کلیات این تفاوت حاصل میشود و در جزئیات این تفاوت نیست.
«أیَّ جهةٍ کانت»؛ با هر جهتی که قضیه داشته باشد. این «أیَّ جهةٍ کانت» بر مبنای خودِ ایشان است که قبلاً گفته بودند: هر جهتی که داشته باشیم، آن را جزء محمول قرار میدهیم؛ بعد که جزء محمول قرارش دادیم، قضیه میشود ضروریه. آن وقت در عکس هم — قبلاً گفتیم — جهت را جابهجا میکنیم؛ آن جهتی را که جزء محمول شده جابهجا میکنیم تا ضرورت محفوظ بماند.
پس دو تا کار انجام میدهیم: کار اول این است که هر جهتی که در قضیه هست جزء محمول قرارش میدهیم؛ در اصل این کار را میکنیم که جهتِ قضیه را جزء محمول میکنیم، آن وقت قضیهٔ اصل تبدیل میشود به ضروریه. بعد که این کار را کردیم، کار دوم را انجام میدهیم: وقتی خواستیم عکس کنیم، محمول را با آن جهتی که جزءِ آن شده است میآوریم موضوع قرار میدهیم، نه فقط محمولِ تنها را؛ مجموعه را میآوریم موضوع قرار میدهیم و موضوع را هم میبریم محمول قرار میدهیم، تا جهتِ ضرورتی که در اصل موجود بوده در عکس حفظ بشود. اول قضیه را به هر جهتی ضروریه میکنیم و بعد هم در عکس کاری میکنیم که این ضرورت محفوظ بماند؛ به این جهت، عکسِ ما باز میشود ضروریه.
پاسخ به اشکال پیرامون تغییر جهت در فرض اعم بودن محمول
دیگر محمولِ اعم از موضوع ما نداریم اگر ما توانستیم آن جهتی را که جزء محمول قرار دادیم عوض کنیم؛ دیگر ولو محمول اعم باشد، فرقی نمیکند: ضرورت باقی است، ولی جزئیت و کلیت عوض میشود. این فرمایشی که شما دارید در جزئیت و کلیت تأثیر دارد، در جهت تأثیر ندارد.
مثلاً به این مثال توجه کنید: «کل إنسان کاتبٌ بالامکان»؛ حالا «بالامکان» را میبریم جزء محمول قرار میدهیم، میشود: «کل إنسان ممکن الکتابة بالضرورة». حالا اگر بخواهیم عکسش کنیم میگوییم: «بعض من هو ممکن الکتابة فهو إنسان بالضرورة»؛ باز هم ضرورت محفوظ است و فرقی نکرد، فقط «کل» شد «بعض». در هر صورت، شما اگر آن جهتی را که جزء محمول قرار دادید در عکس جابهجا کنید — همانطور که خودِ محمول را جابهجا میکردید — ضرورتی که در اصل بوده در عکس محفوظ میماند و عوض نمیشود، ولو محمولتان اعم باشد. محمولِ اعم باعث میشود که شما قضیهتان را در عکس جزئی کنید، باعث نمیشود که جهتش را از دست بدهید.
الان میآید جزء موضوع قرار میگیرد در عکس، و یک جهتی هم داریم که آن جهت حتماً ضرورت است. بعد از این اعمالی که انجام میدهیم، یک جهت در اصل داریم و یک جهت هم در عکس داریم؛ جهتِ اصل و عکس هر دو ضرورت است و آن دیگر تغییر نمیکند.
آنچه جزء محمول میشود اسمش دیگر جهت نیست؛ قبلاً به آن جهت میگفتیم، حالا ما به اعتبار قدیم داریم به آن جهت میگوییم، ولی دیگر الان جهت نیست بلکه جزء محمول شده است.
«و عكس الضّروريّة البتّاتة الموجبة الضّروريّة بتّاتة موجبة، مع أىّ جهة كانت، بالطّريق الّذي مرّ»؛
به همان طریقی که گذشت، یعنی همان که بیان کردم که دو تا کار انجام میدهیم: اولاً جهت را جزء محمول میکنیم تا قضیه ضروریه بشود (این کار را در اصل انجام میدهیم)؛ در عکس هم ما آن جهتی را که جزء محمول شده است مثل خودِ محمول جابهجا میکنیم و فقط محمولِ تنها را جابهجا نمیکنیم، بلکه جهت را هم ضمیمه میکنیم: «بالطریق الذی مرّ».
شرح عبارت «فللمحیطة و الجزئیة...» و تبیین قید «مهملاً»
«و إليه أشار بقوله: فللمحيطة و للجزئيّة ، البتّاتتين، فإنّ سياق الكلام يقتضي هذا، و إن كان البيان لا يقتصر على الضّروريّة، لاطّراده فى جميع الفعليّات، انعكاس على أنّ شيئا من المحمول يوصف بالموضوع مهملا»؛ به همین مطلبی که گفتیم مصنف اشاره کرده به قولش که فرمود: «فللمحیطة و الجزئیة...»؛ محیطه یعنی قضیهٔ کلیه، جزئیه هم که روشن است؛ اینها منعکس میشوند.
پرسش: چطوری منعکس میشوند؟
پاسخ: (متن را دارم میخوانم، شرح را بعداً توضیح میدهم): محیطه و جزئیه منعکس میشوند به این صورت که جزئی از آن محمولِ اصل — اینکه میگوید «شیءٌ»، چون میخواهد به جزئیت تبدیلش کند میگوید شیءٌ، نه اینکه همهٔ محمول واجد موضوع باشند؛ بعضی از افراد محمول واجد موضوع میشوند، چون کلیه و جزئیه هر دو باید به جزئیه عکس بشوند، لذا «شیءٌ» را میآورد — «أنّ شیئاً من المحمول» یعنی محمولِ اصل، «یوصف بالموضوع» یعنی موضوع بر آن حمل میشود در عکس و موصوف به موضوع میشود؛ منتها آن شیء، «مهملاً».
پرسش: چرا مهملاً؟
پاسخ: نه اینکه در قضیهٔ جزئی ایشان گفت قضیهٔ مهمله بعضش معین نیست؛ درست است از نظر اینکه مشخص شده که بعض مراد است یا کل مراد است، ولی بعض معین نیست که این بعض است یا آن بعض. از این جهت ایشان قضیهٔ جزئیه را در حکم مهمله میدانست؛ میگفت باید بعض را عوضش کنی تا کلی بشود و از حالت إهمال دربیاید. حالا در اینجا قید «مهملاً» میزند.
ببینید، استدلال در کلام نیست؛ دارد میگوید ما وقتی عکس کردیم، بعضی از محمول را متصف میکنیم به موضوع و این بعض هم مهمل است؛ دارد گزارش میدهد، میگوید ما در عکسِ موجبهٔ کلیه و موجبهٔ جزئیه، به موجبهٔ جزئیه عکس میکنیم. نگفت إهمال دلیل است؛ دارد توضیح میدهد که این بعض، مهمل است، یعنی همان وصفِ جزئیه. اصلاً ایشان وصفِ جزئیه را مهمله میداند؛ قبلاً یادتان هست که میگفت «بعضیهٔ مهمله»، اصلاً قید مهمله میآورد؛ این دلیل نبود، این توصیف بود، اسمِ آن قضیه بود.
توجیه زیادت قید «البتّاتتین» در کلام شارح
خب، شارح «للمحیطة و للجزئیة» را مقید میکند به «البتّاتتین»، در حالی که در عبارت مصنف قید «البتّاتتین» نیست؛ بعد از خودش سؤال میشود که چرا قیدِ «البتّاتتین» را گفتی؟ میگوید: «فإنّ سیاق الکلام...»؛ به این «فإنّ سیاق الکلام» توجه کنید: تحلیل این است که چرا «البتّاتتین» را اضافه کردی در حالی که عبارت مصنف داشت: «فللمحیطة و الجزئیة» و قید بتّاتة نداشت؟
ایشان میگوید: سیاقِ عبارت این اقتضا را میکند؛ چون مصنف از اول که شروع کرد گفت: «عکس الضروریة البتّاتة الموجبة»، اصلاً بحث از اول روی ضروریهٔ بتّاتة بود. بنابراین وقتی با فای تفریع جمله را متفرع بر جملهٔ قبلی میکند و میگوید: «فللمحیطة و الجزئیة»، ما میفهمیم چون این جمله بر جملهٔ قبلی متفرع است، آن قیدی که در جملهٔ قبلی بود (یعنی الضروریة البتّاتة) در جملهٔ بعدی هم میآید؛ پس سیاقِ عبارت اقتضا میکند که ما «البتّاتتین» را اضافه کنیم.
و الا قانون اختصاص به بتّاتة ندارد؛ هر محیطهای و هر جزئیهای عکس میشود به جزئیه: «فإنّ سیاق الکلام یقتضی هذا»؛ یعنی قید بتّاتة را، سیاق کلام اقتضا میکند که ما این قید را اضافه کنیم و ما هم به همین جهت اضافه کردیم.
«و إن كان البيان لا يقتصر على الضّروريّة»؛ اگرچه بیان مصنف به صورت ظاهر، انحصار در ضروریه ندارد؛ بیان همانطور که میبینید مطلق است، قید بتّاتة در آن نیست و ما هم باید مطلق قرارش دهیم، ولی سیاق اقتضا میکند که ما بتّاتی را اضافه کنیم.
چرا بیان انحصار در ضروریه ندارد؟ «لاطّراده فى جميع الفعليّات»؛ زیرا این بیانِ مصنف اطراد دارد در جمیعِ فعلیات. در تمام فعلیات این وضع هست؛ فعلیات یعنی قضایایی که حکم میشود به ثبوتِ محمول برای موضوع؛ این را میگوییم قضیهٔ فعلیه، که نوع قضایا همینطورند که محمولشان حکم میشود که برای موضوع واقعاً ثابت است، نه آنکه بگوییم ممکن است که محمول را داشته باشد...
عکس سالبهٔ کلیهٔ ضروریه و اقامهٔ برهان خلف بر انتاج آن
تکملهٔ بحث در اطراد عکس بر جمیع فعلیات
«ب» بالإمکان را فعلیه نمیگوییم، ولی «کل إنسان کاتب» را چه قیدِ «بالفعل» بزنیم تا بشود مطلقهٔ عامه، چه قیدِ «دائماً» بزنیم، چه قیدِ «بالضرورة»، هر قیدی به آن بزنیم میشود فعلیه. آن قضیهای که در آن حکم شده به وقوع محمول برای موضوع نه به امکان محمول، آن قضیه را میگویند فعلیه. در اینجا ظاهراً مراد کل قضایاست؛ شاید ممکنه را هم بتوانیم در بحث داخل کنیم، چون نه اینکه ایشان «أیَّ جهةٍ کانت» گفت، با «أیَّ جهةٍ کانت» میشود اینجا ممکنه را هم داخل کرد؛ یعنی بیان تقریباً مطلق است و حتی ممکنه را هم شامل میشود.
حالا عیبی ندارد فعلیات را به همان اصطلاح خودشان هم قرار دهیم؛ ایشان میگوید عبارت «فللمحیطة و الجزئیة» شامل همهٔ فعلیات میشود. شاید مثلاً قضایای ممکنه را ما با تسامح بتوانیم بگوییم قضیه است، چون در آن حکمی نشده و امکانْ حکم است. علیأیحال محیطه و جزئیه همهشان منعکس میشوند؛ به این صورت منعکس میشوند: «علی أنّ شیئاً من المحمول یوصف بالموضوع مهملاً»، منتها این شیء، مهمل است؛ بعض مهمل را ما موصوف میکنیم به موضوع.
«أی انعکاساً جزئیّاً»؛ این تفسیر، تفسیر برای «مهملاً» نیست، بلکه تفسیر برای کل عبارت مصنف است. «انعکاس علی أنّ شیئاً من المحمول یوصف بالموضوع مهملاً»، کل این جمله را شارح دارد تفسیر میکند: «أی انعکاساً جزئیّاً». تعبیر مصنف تعبیر طولانی است، ولی حاصلش همین است؛ میخواسته بگوید انعکاس جزئی: «فللمحیطة و الجزئیة انعکاسٌ جزئيٌّ»، این را میخواسته بگوید. به جای اینکه بگوید انعکاس جزئی، این کلام طولانی را آورده است: «انعکاسٌ علی أنّ شیئاً من المحمول یوصف بالموضوع» به شرطی که آن شیء مهمل باشد.
تحلیل اصطلاح فعلیات در برابر موجهات
قضایایی که موجهه نباشند و جهتشان ذکر نشده باشد، در صورتی که جهتشان واقعاً بالفعل باشد، به آن میگویند فعلیه. شاید هم به همهشان بگویند فعلیات؛ اگر به همهشان بگویند فعلیات، درسته: فعلیات یعنی غیر جهات. اگر این باشد باید مراجعه بشود؛ اگر فعلیات به همهٔ غیر جهات بگویند، آن وقت عبارت شارح معنایش این میشود: ما قید جهت را آوردیم یعنی گفتیم «البتّاتتین»، در حالی که این حکم اختصاص به موجهات نداشت بلکه در فعلیات هم جاری میشد؛ اما دیگر در اینجا «جمیع الفعلیات» جا نداشت و با توجیه شما «جمیع الفعلیات» جا نداشت، یعنی میگفت «الفعلیات لإطراده فی الفعلیات أیضاً»؛ همانطور که در موجهات این حرف هست، در فعلیات یعنی غیر جهات هم این حرف هست؛ «جمیع الفعلیات» نمیگفت با لفظ جمیع.
احتمال میدهم همان توجیهی که بیان کردم بهتر باشد. حالا حرف شما را هم رد نمیکنم، باید مراجعه کنیم ببینیم فعلیات بر غیر موجهات اطلاق شده یا نه، الان در ذهنم نیست. بله، فعلیت اعم از ضرورت است، دوام هست، مطلقهٔ عامه هم هست. آنجوری که من معنا کردم عبارت صاف است و ایرادی ندارد؛ اینجوری که ایشان معنا میکنند شاید درست باشد، الان من رد نمیکنم، ولی مقداری با لفظ «جمیع» اینها سازگاری شاید کمتر داشته باشد.
مدعای مصنف در عکس سالبهٔ کلیهٔ ضروریه
خب، «و إذا کان بالضرورة...» سرِ خط است و وارد بحثی میشویم مفصل و تقریباً دقیق؛ بهخصوص صفحهٔ بعدمان که انصافاً بحث دقیقی را مطرح کرده است. نه اینکه حالا بحث خیلی مهم باشد، آنقدر حذفش کرده که دقیقش کرده است؛ یعنی بیشتر مطالبش را رمزی گفته و رد شده است.
بحث در این است که سالبهٔ کلیهٔ ضروریه به سالبهٔ کلیهٔ ضروریه عکس میشود؛ یعنی هیچچیز آن عوض نمیشود: نه سلبش عوض میشود، نه کلیتش عوض میشود و نه ضرورتش عوض میشود؛ این مدعاست.
بعد بر این مدعا دلیلی اقامه میکنند؛ این دلیل مورد طعنِ «بعض المتأخرین» قرار میگیرد. از این طعنِ بعض المتأخرین دو جواب میدهند، بعد مبنای خودِ بعض المتأخرین را ذکر میکنند و با استفاده از مبنای خودِ بعض المتأخرین جواب سوم را میدهند. یعنی طعنِ بعض المتأخرین مطرح میشود، بعد دو جواب از این طعن داده میشود، بعد مذهبِ بعض المتأخرین ذکر میشود و با استفاده از مذهبِ او جواب سوم داده میشود؛ مجموعاً سه تا جواب از طعن داده میشود. این خلاصهٔ یک صفحه و چند خط بعد است که بعداً توجه میکنید به این سادگی هم نیست.
قرائت متن قاعده در سالبهٔ کلیهٔ ضروریه
حالا اصل مدعا را بخوانم، بعد بپردازیم به دلیل آن:
«و إذا کان بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر»؛ «إذا کان» یعنی اگر بوده باشد، اگر داشته باشیم؛ به تعبیر خودمان راحتتر میگوییم «إذا صدقَ». «إذا کان» یعنی — حالا به همین معنا کردیم — «إذا صدقَ بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر» که این قضیه سالبهٔ کلیهٔ ضروریه است؛ اگر اینچنین بود:
«فلا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»؛ در نسخهٔ قدیم «فلا» دارد، در نسخهٔ قدیم «فلا شيء» دارد و بهتر هم هست، شاید اصلاً درست همین باشد. «فلا شيء» یعنی «فیَصدقُ»، یعنی «فیکونُ». آنجا «فإذا کان» داشتیم، اینجا «فیکون» داریم؛ آنجا «إذا صدق» بگذارید، اینجا «فیَصدق» بگذارید: اگر «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر» که سالبهٔ کلیهٔ ضروری است و اصلِ ماست صادق باشد، «فلا» یعنی «فیَصدق لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» که این هم سالبهٔ کلیهٔ ضروری است، منتها عکسِ آن است. پس اگر اصل در سالبهٔ کلیهٔ ضروری صادق بود، عکسِ آن هم به نحو سالبهٔ کلیهٔ ضروریه صادق است.
«و معناه»؛ یعنی معنای همین خط اخیری که مصنف گفته است (مصحح «إذا کان» را گذاشته دنبالهٔ سطر قبل نوشته، این «و معناه» مشخص نیست؛ اگر «إذا کان» را همانطور که بیان کردم سرِ سطر بنویسیم، دیگر «و معناه» معلوم است). «و معناه» یعنی معنای این عبارت مصنف که گفت «إذا کان بالضرورة» تا آخر، معنایش این است که: «أنّ السالِبة الکلیة الضروریة تنعکس کنفسها سالبةً کلیةً ضروریةً»؛ باز در عبارت شما «کلیةً» افتاده است: «أنّ السالِبة الکلیة الضروریة تنعکس کنفسها سالبةً کلیةً ضروریةً»؛ سالبهٔ کلیهٔ ضروریه مثل خودش در عکس میشود، یعنی چه؟ یعنی یک سالبهٔ کلیهٔ ضروریه میشود؛ این معنای عبارت است.
اقامهٔ برهان خلف بر صحت عکس سالبهٔ کلیه
اما استدلال؛ به استدلال توجه بکنید:
فرض این است که اصلِ ما صادق است؛ مدعا این است که عکسمان هم صادق است. در استدلال به فرضمون کاری نداریم، اصل را فرض کردیم صادق است و تا آخر هم بر همین فرض باقی میمانیم، با آن کاری نداریم. ما ادعا داشتیم عکسمان هم همین است که گفتیم و این هم صادق است.
حالا اگر کسی این حرفِ ما و ادعای ما را قبول نکند، برایش استدلال میکنیم؛ استدلال میکنیم اگر ادعای ما باطل باشد، حتماً نقیضش حق است؛ چون اگر شیء باطل باشد نقیضش باید حق باشد؛ دو تا باطل که نمیتوانند نقیض هم باشند، همانطور که دو تا حق نمیتوانند نقیض هم باشند. پس اگر این عکسی که ما ادعا کردیم حق نباشد، نقیضش حق است. وقتی این نقیض حق شد، ادامه میدهیم به یک جایی میرسیم که مشکل پیدا میکنیم؛ این مشکل از کجا پیش آمد؟ از اینکه این نقیض را حق دیدیم؛ پس باید این نقیض را حق نبینیم بلکه آن طرفِ دیگر را که عکس بود حق ببینیم، «و هو المطلوب».
تشکیل نقیض عکس و عکسِ نقیض در برهان خلف
حالا توجه کنید به مطلب؛ بیاییم سراغ عکسی که گفتیم:
عکس بود: «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»؛ این را نقیضش را بگیریم؛ نقیضِ این چه میشود؟
این سالبه است، نقیضش میشود موجبه؛ کلیه است، نقیضش میشود جزئیه؛ ضروریه است، نقیضش میشود ممکنه. عبارت اینطور میشود: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان».
به این قیدِ «بالإمکان» دقت کنید؛ در عبارت نمیآورد ولی بعداً تقریباً عمدهٔ بحثمان روی همین قید دور میزند، که اگر این روشن نشود صفحهٔ بعد روشن نیست. من تأکید میکنم بر صفحهٔ بعد به خاطر اینکه همه آمادگی برای صفحهٔ بعد پیدا کنیم؛ وقتی وارد صفحهٔ بعد شدیم آمادگی چنان زیاد است که شما میگویید این چقدر ساده بود و چقدر تأکید کردید! در حالی که آمادگی از همین الان شروع میشود و صفحهٔ بعد دیگر روشن میشود انشاءالله.
پس اینطور شد: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان»؛ این را عکسش میکنیم، همین را عکس میکنیم: موجبهٔ جزئیه است، عکس میشود به موجبهٔ جزئیه، میشود: «بعض الإنسان حجرٌ» باز هم بالإمکان.
حالا ما نقیضِ عکس را داشتیم، عکسِ این نقیض را هم داشتیم. عکسِ ما یک سالبهٔ کلیه بود که مدعی بودیم و میگفتیم صادق است؛ خصمِ ما گفت صادق نیست، آمدیم سراغ نقیضش. نقیضش شد یک موجبهٔ جزئیه («بعض الحجر إنسان بالإمکان»)، عکسِ این نقیض هم شد موجبهٔ جزئیه («بعض الإنسان حجر بالإمکان»).
حالا خودِ نقیض را نگاه کنید: «بعض الحجر إنسان» این با عکسی که سالبهٔ کلیه است نمیسازد، چون نقیضِ آن است دیگر. «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» عکسِ ما بود، عکسی بود که ادعا میکردیم و خودش مدعا بود؛ نقیضش با آن نمیسازد. بنابراین اگر عکس کاذب باشد چنانکه خصمِ ما فرض کرد، حتماً نقیض صادق است، یعنی «بعض الحجر إنسان» صادق است.
اگر «بعض الحجر إنسان» صادق باشد، عکسِ خودِ همین «بعض الحجر إنسان» هم باید صادق باشد، یعنی «بعض الإنسان حجر» هم باید صادق باشد؛ پس هر دو موجبهٔ جزئیه میشوند صادق.
یک موجبهٔ جزئیه را با سالبهٔ کلیهای که عکسی بود که ما ادعا میکردیم میسنجیم، و یکی دیگر را با اصلِ همین عکس میسنجیم، یعنی با سالبهٔ کلیهای که عکسِ اصل بود. فرض این است که هر دوِ این موجبههای جزئیه صادقاند؛ آن وقت موجبهٔ جزئیهٔ اول که «بعض الحجر إنسان» بود با آن عکسی که ادعا میکردیم نمیساخت. عکس بود: «لا شيء من الحجر بإنسان»؛ حالا این یکی موجبهٔ اول ما هست: «بعض الحجر إنسان»، این دو تا با هم نمیسازند. چون قرار بود که «بعض الحجر إنسان» صادق باشد، پس «لا شيء من الحجر بإنسان» که عکسی بود که ما ادعا میکردیم کاذب میشود؛ عکسی که ادعا میکردیم کاذب میشود، خصم هم همین را میخواست بگوید.
اثبات انعکاس سالبهٔ کلیهٔ ضروریه به روش برهان خلف و ابطال فرض کذب عکس
تحلیل تقابل میان قضایای چهارگانه در برهان خلف
بیایید سراغ عکسِ این نقیض که بود جزء دوم و موجبهٔ دوم: «بعض الإنسان حجر»؛ این را با اصل بسنجید: اصل بود «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر»، این موجبهٔ دوم را که داشتیم یعنی «بعض الإنسان حجر» با این بسنجید؛ میبینیم که باز با اصل نمیسازد، و چون موجبهٔ جزئیهٔ دوم را هم صادق فرض کردیم، پس اصل باید کاذب باشد.
یعنی ما اگر عکسی را که ادعا کردیم صادق ندانیم، نقیضِ آن عکس را صادق میبینیم؛ عکسِ این نقیض هم صادق خواهد شد؛ آن وقت لازمش این است که نه تنها عکسی که ما ادعا کردیم کاذب بشود، بلکه آن اصلی هم که فرض کردیم صدقش را، آن هم کاذب بشود. در حالی که خصمِ ما قبول داشت که اصل صادق است؛ کذبِ هر دو را قبول نداشت، یعنی کذبِ اصل و عکس را با هم قبول نداشت، دو تا سالبهٔ کلیه را هر دو را کاذب نمیدید، هیچکس کاذب نمیدید، نه ما و نه او. اصل را همهمان صادق فرض کرده بودیم، در عکس حرف داشتیم.
اگر عکس صادق نباشد نقیضِ عکس صادق خواهد بود، عکسِ این نقیض هم صادق خواهد بود؛ آن وقت نقیضِ عکس خودِ عکس را کاذب میکند و عکسِ این نقیض اصل را کاذب میکند؛ لازمش این است که هم اصل و هم عکس کاذب بشوند، و این خلفِ فرض است؛ چون فرضِ ما این بود که اصل صادق است.
این خلفِ فرض از کجا پیش آمد؟ از اینکه ما آمدیم نقیضِ عکس را گرفتیم و نقیضِ عکس را آمدیم صادق فرض کردیم تا عکسِ این نقیض هم صادق بشود. پس ما نقیضِ عکس را باید کاذب فرض کنیم؛ وقتی نقیضِ عکس کاذب فرض شد، خودِ عکس صادق فرض میشود، و اثباتِ مدعای ما این بود که عکس صادق است. این استدلال ایشان است؛ استدلال مقداری دقیق هست ولی نه خیلی زیاد، سخت هم نبود و یک قیاس استثنایی است.
قرائت متن در باب استلزام سلبِ استغراق نسبت به ایجاب جزئی
«و إلّا»؛ یعنی اگر این عکس نباشد، یعنی اگر سالبهٔ کلیهٔ ضروریه منعکس نشود کنفسها؛ یعنی ما آن «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» را که عکس قرار دادیم نداشته باشیم و آن صادق نباشد: «لَصَدَقَ نقیضُ العکس»؛ خب اگر خودش صادق نباشد نقیضش باید صادق باشد.
نقیضِ عکس چیست؟ نقیض را ما قبلاً گفتیم: نقیضِ سالبهٔ کلیه موجبهٔ جزئیه نیست، ولو مشهور گفتهاند؛ ما گفتیم نقیضِ سالبهٔ کلیه خودِ سالبهٔ کلیه است که یک «لیس» بر سرِ آن داخل کنی: «و هو: لیس لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»؛ یعنی همان سالبهٔ کلیه را بگیریم و یک «لیس» بر سرش میآوریم.
آن وقت لازمِ این نقیض میشود آن موجبهٔ جزئیهای که مشهور گفتهاند؛ خودِ نقیض موجبهٔ جزئیه نیست، لازمهٔ نقیض موجبهٔ جزئیه است (اینها را قبلاً در ضابط قبلی توضیح دادیم).
«و قد یلزمه: بعض الحجر إنسان لما تقدّم» در صفحهٔ ۷۶[2] ؛ که در آن صفحه گفتیم ما نقیضمان عبارت است از خودِ شیء در حالی که رفع شود، آن وقت گاهی این نقیض لازمی هم دارد و ما لازمهٔ نقیض را به جای نقیض میگذاریم که در اینجا اینچنین شده است: نقیضِ عکسِ ما «لیس لا شيء» است و ما لازمهٔ «لیس لا شيء» را که «بعض» است به جایش میگذاریم.
«لما تقدّم»[3] چه بود؟ «لما تقدّم» این بود: «من أنه یلزم من سلب الاستغراق فی السلب تیقّن الإيجاب فی البعض». «فی السلب» متعلق به استغراق است، «فی البعض» متعلق به ایجاب است؛ معنا این است: اگر استغراق در سلب را سلب کنیم، ایجاب در بعض ثابت میشود. دقت کنید به عبارتی که بیان میکنم: اگر استغراق در سلب را — که همان سلبِ کلی است — سلب کنیم، ایجاب در بعض که موجبهٔ جزئیه است لازم میآید.
«لما تقدّم» این بود: لازم میآید از سلبِ استغراق در سلب — یعنی استغراق در سلب که همان سلبِ کلی است، سلبِ استغراق در سلب یعنی سلبِ سلبِ کلی — لازم میآید: «تیقّن الإيجاب فی البعض»، یعنی تیقّن به ایجابِ جزئی؛ یعنی اگر شما سلبِ کلی را سلب کردید، یقین دارید که ایجابِ جزئی است. البته که ممکن است ایجابِ کلی هم باشد، ولی ایجابِ کلی یقینی نیست، ایجابِ جزئی یقینی است؛ چون یا ایجابِ جزئی حاصل است یا ایجابِ کلی، علیأیحال ایجابِ جزئی حاصل است، یا مستقلاً و یا در ضمنِ ایجابِ کلی. پس ایجابِ جزئی متیقن است، ولو اینکه ایجابِ کلی هم محتمل است. پس سلبِ استغراق در سلب، ممکن است ایجابِ جزئی باشد و ممکن است ایجابِ کلی باشد، ولی یقیناً ایجابِ جزئی هست؛ این بحثی است که قبلاً گفتیم.
انعکاس نقیض و بطلان کذبِ عکس دون الأصل
خب، تا اینجا ثابت کردیم که لازمهٔ نقیضِ عکس را به دست آوردیم: «بعض الحجر إنسان» بود (البته «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان»؛ «بالإمکان» را ایشان نیاورده ولی در کلام هست، یعنی در تقدیر باید بگیریم).
«و ینعکس»؛ ضمیر «ینعکس» برمیگردد به همان «بعض الحجر إنسان» که نقیضِ عکسی بود که ما آن عکس را ادعا میکردیم؛ این نقیضِ عکس، عکس میشود: «إلی: بعض الإنسان حجر»؛ عکسِ موجبهٔ جزئیه، موجبهٔ جزئیه است، عکسش میکنیم به «بعض الإنسان حجر» که همان قبلی است فقط جای موضوع و محمولش جابهجا شده است.
«و علی هذا»؛ تا اینجا ما چند تا قضیه به دست آوردیم؟ چهار تا قضیه: یکی اصل بود که سالبهٔ کلیه بود، یکی عکسی بود که ما ادعا کردیم آن هم سالبهٔ کلیه بود، آن وقت دو تا موجبهٔ جزئیه به دست آوردیم: یکی نقیضِ عکس بود و یکی عکسِ این نقیض بود. این چهار تا را حالا داریم و میخواهیم این چهار تا را با هم مقایسه کنیم.
«و علی هذا»؛ بنابراین که ما عکس را صادق نبینیم بلکه نقیضِ عکس را صادق ببینیم و بعد هم این نقیض را عکس کنیم و آن هم قهراً صادق باشد:
«و على هذا لا يقتصر الكذب على العكس دون الأصل أو على الأصل دون العكس، بل يكذبان»؛ بنابراین اکتفا نمیکند کذب بر عکس — یعنی آن سالبهٔ کلیهای که شمایی که خصمِ ما باشید ادعا کردید کذبِ آن را — اکتفا نمیکند کذب بر عکس تنها؛ چنانکه اصلِ ما هم کاذب میشود. عکس اولی که «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» بود، همان عکسی که ما ادعا میکردیم؛ کذب بر عکس اکتفا نمیکند چنانکه شمایی که خصمِ ما هستید ادعا میکردید «دون الأصل»؛ اینطور نیست که عکس کاذب باشد و اصل — که «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر» باشد — صادق باشد؛ نه، هر دو کاذب میشوند. یا اینکه کذب اکتفا نمیکند بر اصل دون العکس (این به عنوان تردید اضافه شده است و الا این جزء مدعای خصم نبود؛ مدعای خصم این بود که کذب بر عکس اکتفا میشود و به اصل سرایت نمیکند؛ ایشان میگوید نه این ادعای تو درست است و نه آن یکی دیگر که خودت هم ادعا نکردی که اصل بشود کاذب و عکس بشود صادق).
خب، وقتی که شما دارید یکی از این دو تا را کاذب میدانید — شما میگویید یکی از این دو تا کاذب است منتها این یکی را تعیین میکنید و میگویید عکس کاذب است و اصل صادق است — ما حالا با تعیینِ شما کاری نداریم، میگوییم: الان تو به ادعای خودت میگویی یکیشان صادق است و یکیشان کاذب، آن یکی میخواهد عکس باشد یا میخواهد اصل باشد؛ هیچکدام از حرفهایت درست نیست؛ چه عکس را کاذب بگیری و اصل را صادق، و چه اصل را کاذب بگیری و عکس را صادق، هیچکدام درست نیست. البته تو تعیین میکنی و عکس را کاذب میگیری و اصل را صادق، ولی ما به این تعیین اصلاً کاری نداریم؛ میگوییم شما میگویید یکی درست و یکی باطل؛ ما نمیتوانیم این حرفِ تو را درست کنیم که یکی باطل و یکی صحیح باشد؛ باید هر دو صادق باشند چنانکه ما میگوییم، یا هر دو کاذب باشند چنانکه نتیجهٔ حرفِ توست: «بل یکذبان»؛ بلکه هر دو کاذب میشوند، هر دو یعنی هم اصل و هم عکس.
خب، کاذب بشوند چه اشکالی پیش میآید؟ اشکال این است که خلفِ فرض میشود دیگر؛ چون اصل را همهمان قبول کردیم صادق است، هم ما قبول کردیم و هم خصم قبول کرد. خصم بر اصل اشکالی نداشت، بر عکس اشکال داشت یعنی عکس را قبول نمیکرد و آن را کاذب میدانست؛ ولی کذبِ عکس دیدید که بالاخره باعث شد که اصل هم کاذب بشود.
تبیین ابطال اصل و عکس به واسطهٔ صدق موجبات جزئیه
خب، چرا هر دو کاذب میشوند؟
«أمّا الأصل»؛ این نباید سرِ خط نوشته بشود: «أمّا الأصل» اصل کاذب است. اصل چه بود؟ «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر». (من اینها را که هی اصل و عکس را تعیین میکنم برای این است که ما دو تا عکس و دو تا اصل اینجا داریم: یک اصلمان «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر» است که عکسش «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» است؛ یک اصلِ دیگر نقیضِ این عکس است که «بعض الحجر إنسان» است که عکسش میشود «بعض الإنسان حجر»؛ دو تا اصل و دو تا عکس داریم، به همین جهت من هی اصل و عکس را تعیین میکنم).
«أمّا الأصل» یعنی آن اصلِ اولیِ ما که «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر» است، این کاذب میشود: «فلِصِدق: بعض الإنسان حجر» که عکسِ نقیضِ عکس است؛ همین موجبهٔ جزئیهٔ دوم است. موجبهٔ جزئیهٔ دوم عکسِ نقیضِ آن عکسی بود که ما ادعا کردیم، و آن به نظر شما صادق است؛ چون شما نقیض را صادق گرفتید، عکسِ نقیض را هم صادق میگیرید، پس آن صادق است. اگر آن صادق است درگیر میشود با اصلِ ما و اصل را کاذب میکند. اصل کدام بود؟ «بالضرورة لا شيء من الإنسان بحجر»؛ این کاذب میشود به خاطر اینکه فرض کردید «بعض الإنسان حجر» صادق است.
«و أمّا العکس»؛ یعنی عکسی که ما ادعا کردیم که «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» بود، این کاذب میشود چون نقیضش صدق میکند: «فلِصِدق: بعض الحجر إنسان» که نقیضش بود و موجبهٔ اول بود. شما دو تا موجبه را صادق گرفتی؛ خب این دو تا موجبه درگیر میشوند با دو تا سالبهٔ قبلی و هر دو را کاذب میکنند: هم اصل را و هم عکس را؛ در حالی که این خلفِ فرض بود، فرض این بود که اصل صادق است و کاذب نیست.
«و إلیه أشار بقوله...»؛ مصنف به تمام مطالبی که گفتیم با قولش اشاره کرد. به قولِ مصنف توجه کنید: مطلبش همین مطلبی است که با شرحِ شارح گفتیم، منتها عبارت فرق میکند. چون عبارت فرق میکند یک توضیح مختصری بیان میکنم: شارح میگوید اگر تو در بین موصوفات به أحدهما — «أحدهما» ضمیر «هما» برمیگردد به حجر و انسان، چون در مثال ایشان حجر و انسان بود — اگر شیئی موصوف به أحدهما شد یعنی حجر بود یا انسان بود، تو در بین این موصوف یافتی چیزی را که موصوف به دیگری هم میشد؛ یعنی اگر موصوف به انسان بود موصوف به حجر هم میشد، یا اگر موصوف به حجر بود موصوف به انسان هم میشد؛ این عبارت کنایه از این است که اگر موجبهٔ جزئیه صادق باشد بود اگر شیئی پیدا کردی که در آن شیء که موصوف به أحدهما بود موصوف به دیگری هم شد — اگر شیئی که موصوف به أحدهما بود موصوف به دیگری هم شد یعنی توانستی موجبهٔ جزئیه درست کنی؛ میگوید شیئی پیدا کردی، همین که میگوید شیئی پیدا کردی معلوم است نظرش به موجبهٔ جزئیه است. بعد میگوید: اگر موصوف به أحدهما بود موصوف به دیگری هم شد، اینکه میگوید «شد» معلوم میشود موجبه است؛ اگر میخواست سالبه بکند میگفت: اگر موصوف به أحدهما است موصوف به دیگری نیست، این میشد سالبه؛ اما گفت: حالا که موصوف به أحدهما هست موصوف به دیگری هم باشد؛ گفت «شیئاً پیدا کردی» یعنی جزئیه، «اگر موصوف به أحدهما بود موصوف به دیگری هم باشد» یعنی موجبه. پس یعنی: اگر موجبهٔ جزئیه تشکیل دادی، اگر توانستی موجبهٔ جزئیه تشکیل بدهی، هر دو کاذب میشوند؛ یعنی هم اصل و هم عکس.
تبیین عبارت مصنف در لزوم کذب اصل و عکس
عبارت مصنف این است: اگر در بین... اگر شیئی از موصوفاتِ أحدهما را پیدا کردی که موصوف به دیگری هم شد، آن وقت لازم میآید که هم اصل کاذب بشود و هم عکس کاذب شود، در حالی که اصل مفروضالصدق است. این همان حرفِ ماست؛ منتها عبارتی که ما گفتیم: «موجبهٔ جزئیه درست کنی»، ایشان نگفت موجبهٔ جزئیه درست کنی، گفت: «اگر شیئی که موصوف به أحدهما بود و در عینِ موصوفیت به أحدهما موصوف به دیگری هم شد»؛ این همان کنایه از موجبهٔ جزئیه داشتن است.
«و إليه الإشارة بقوله : و إلاّ إن وجد من موصوفات أحدهما ، أى موصوفات أحد من الإنسان و الحجر ، ما يوصف بالآخر...»؛ «من» یعنی شیءٌ من؛ «من» بعضیهاست: از بین موصوفات به أحدهما — یعنی موصوفاتِ أحد الإنسان و الحجر — پیدا کردیم «ما» یعنی چیزی را، موجودی را، که «یُوصف بالآخر»، موصوف به دیگری هم بشود؛ یعنی اگر موصوف به انسان بود توانست موصوف به حجر بشود و بتوانی بگویی: «بعض الإنسان حجر»، یا اگر موصوف به حجر بود توانست موصوف به انسان بشود یعنی بتوانی بگویی: «بعض الحجر إنسان».
اگر اینطور کاری توانستی بکنی: «ما وقع الاقتصار علی کذب أحدهما»؛ «ما» نافیه است: اکتفا به کذبِ أحدهما — یعنی کذبِ أحد الأصل و العکس — نشده است؛ «بل کذبا کلاهما»؛ یعنی بلکه لازم آمده کذبِ هر دو، یعنی هر دو کاذب میشوند؛ «كما مرّ تقريره». در حالی که ما توضیح دادیم که اصل پیش همهٔ ما صادق است؛ و لزومِ کذبِ اصل نشان میدهد که یک جایی از این مسیری که ما طی کردیم اشکال داشته است، و آنجا نقیض گرفتن از عکس است: نقیض گرفتن از عکس اشکال داشت یعنی نقیض باطل بوده است، و اگر نقیض باطل بوده خودِ عکس صادق بوده است، «و هو المطلوب». این کلِ استدلال تمام شد.
طرح اشکال و طعن بعض المتأخرین در نقیض بودن موجبهٔ جزئیه
خب، «و قد طعن بعض أکابر الأفاضل من المتأخرین فیه»[4] ؛ «فیه» یعنی در این استدلالی که برای انعکاس سالبهٔ کلیهٔ ضروریه به سالبهٔ کلیهٔ ضروریه داشتیم، بعضیها طعن وارد کردهاند و این استدلال را نپذیرفتهاند.
طعنشان چیست؟ تمامِ لنگرِ حرفِ ما در این استدلال این بود که: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» — «بعض الحجر إنسان بالإمکان» که موجبهٔ اولمان بود — نقیضِ عکس است، یعنی نقیضِ «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» است. این تمامِ لنگرِ استدلال بود که این دو تا را نقیض کردیم؛ بعد از اینکه این دو تا نقیض شدند، آن وقت آمدیم عکسِ این نقیض را گرفتیم و گفتیم نقیض صادق است پس عکسش هم صادق است؛ آن وقت این دو تا قضیهٔ صادق آمدند هم عکسِ ما را که ادعا کرده بودیم و هم اصلمان را کاذب کردند، و مشکل پیش آمد؛ بالاخره آن راهی را که رفتیم رفتیم.
همهٔ مشکل سرِ این بود که ما این موجبهٔ اول را نقیضِ عکسِ ادعاشده قرار دادیم. اگر ما بتوانیم این نقیض بودن را از بین ببریم و تناقض بین این موجبه و عکسی که ادعا شد از بین برود، دیگر استدلال ادامه پیدا نمیکند؛ چون استدلال در صورتی ادامه پیدا میکرد که این نقیض بشود، آن وقت اگر عکس کاذب میشد نقیض صادق میشد، عکسِ این نقیض هم دوباره صادق میشد، دو تا موجبه هر دو صادق میشدند، دو تا موجبهٔ صادق میآمدند دو تا سالبه را کاذب میکردند و آن وقت مشکل درست میشد.
اما اگر ما بتوانیم موجبهٔ اول را نقیضِ عکس قرار ندهیم، حالا میخواهد صادق باشد یا میخواهد کاذب باشد، دیگر کاری به عکس ندارد و اصلاً استدلال عقیم میشود؛ از همان وسط بریده میشود و تا آن آخر دیگر نمیتوانیم استدلال را ادامه دهیم.
بیان شیوهٔ طاعن در نفی تناقض میان دو قضیه
این طاعن همین کار را کرده است: آمده این «بعض الحجر إنسان» را گفته که نقیضِ «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» نیست. نقیض بودن را از بین برده و استدلال همینجا پاره شده و دیگر ادامه پیدا نکرده است؛ چون بیان کردم تمامِ عمدهٔ استدلال روی همین نقیض بود. اگر نقیض درست باشد، عکسِ این نقیض هم درست است؛ آن وقت این دو تا قضیهٔ درست میروند آن دو تا سالبهها را کاذب میکنند. اگر نقیضی ما در دست نداشته باشیم، آن مسائل جایش نمیآید.
حالا دو تا قضیه داریم، دقت کنید: میخواهد الان این طاعن ثابت کند این دو قضیه نقیضِ هم نیستند تا استدلال باطل بشود:
یک قضیه همان «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» بود که عکسِ ما بود، عکسی بود که ادعا میکردیم؛
یک قضیه «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» بود (اینجا قیدِ «بالإمکان» واجب است بیاید؛ همان که بیان میکردم باید بیاید، اینجا جایش است: «بعض الحجر إنسان بالإمکان» بود که این را ما گفتیم نقیض است).
این دو تا قضیه را با هم میسنجیم ببینیم نقیض هستند یا نه؟ خب، شرایطِ تناقض در آن هستها: آن «لا شيء» بود و این «بعض» است (یعنی آن سالبه بود و این موجبه است)؛ آن کلیه بود و این جزئیه است؛ آن «بالضرورة» بود و این «بالإمکان» است؛ همهٔ شرایط تناقض در آن هست. یعنی اگر دست مشاء بدهیم، دست خودِ ایشان هم بدهیم، میگوید تناقض است؛ منتها ایشان میگوید لازمهٔ نقیض است و مشاء میگویند نقیض است، حالا فرقی نمیکند و از نظر نتیجه یکی میشود، هر دو میگویند این دو تا قضیه با هم تناقض دارند.
تحلیل تمایز ظرف صدق در فرض وقوع ممکن و نفسالامر
اما این طاعن میخواهد بگوید این دو قضیه با هم تناقض ندارند. چطوری وارد کار میشود؟
این موجبهٔ جزئیه را توجه کنید: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان»؛ مفادِ این چیست؟ مفادِ این قضیهٔ جزئیه چیست؟ «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» را اگر بخواهید صاف بیان کنید و به صورت اصطلاحی بیان نکنید، اینطور میگویید: «انسان شدنِ حجر ممکن است»، «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» را اینطور معنا میکنید: «انسان شدنِ حجر ممکن است»، فقط ممکن است.
حالا بیایید این ممکن را «واقع» فرض کنید؛ این ممکن را واقع فرض کنید: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» میشود: «بعض الحجر إنسانٌ بالفعل»؛ واقع شد دیگر، آن امکانی که ممکن بود شد واقع و جهتِ قضیه از «بالإمکان» تبدیل شد به «بالفعل».
خب، حالا «بعض الحجر إنسانٌ بالفعل» صادق است، ولی چطور صادق است؟ «صادقٌ مع الفرض»؛ یعنی اگر فرض کنید که آن ممکن واقع شده است، خواهید داشت «بعض الحجر إنسان» را با فرض؛ این درست.
میآییم سراغ سالبه؛ سالبه که میگفت: «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»، این ناظر به فرض نیست؛ میگوید «فی نفس الأمر»، در نفسالامر «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة».
پس قضیهٔ سالبهٔ ما ناظر به نفسالامر است، و قضیهٔ موجبهٔ ما ناظر به فرض است؛ او میگوید اگر فرض کنی اینچنین است، این میگوید در نفسالامر اینچنین است. خب، دیگر تناقض نیست! یکی ناظر به نفسالامر است و یکی ناظر به فرض است.
دو تا قضیه در صورتی تناقض دارند که هر دو ناظر به یک چیز باشند؛ هر دو در یک فرض صدق کنند میشود تناقض، هر دو در نفسالامر صدق کنند میشود تناقض؛ اما یکی در یک فرضی صدق کرد و یکی در نفسالامر صدق کرد، تناقض نمیشود، چون ظرفِ صدقشان فرق دارد. وقتی ظرفِ صدقشان فرق کرد تناقض نیست.
اثبات عدم تحقق تناقض به دلیل اختلاف در ظرف صدق
پس بنابراین «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» که امر ممکنی را توضیح میدهد، ما این ممکن را واقع فرض میکنیم؛ با فرضِ وقوعِ این ممکن، قضیه میشود صادق. قضیه با فرضِ وقوع ممکن میشود صادق؛ خودش صادق نیست، «بعض الحجر إنسان» کاذب است، ولی با فرضِ وقوع ممکن — یعنی آن که ادعای امکانش را کردیم اگر واقع شود — با فرضِ وقوع صادق است.
بعد، این با فرضِ وقوع صادق است، و آن عکسی هم که ادعا کردی که «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة» است، در نفسالامر صادق است. خب، دو چیز صادقاند: یکی در آن ظرف و یکی در این ظرف؛ تناقضی پیش نمیآید.
البته ممکن است بعداً شما اشکال کنید که فرضِ وقوع اصلاً درست نیست؛ «بعض الحجر إنسان بالإمکان» فرضِ وقوعش درست نیست؛ این را حالا بعداً توضیح میدهیم که فرضِ وقوعش هم اشکال ندارد. اینکه ما میگوییم «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان»، همینجا کار را خراب کردیم؛ همین که میگوییم «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» و ادعای امکان میکنیم، اگر ادعای امکان کردیم، خب یک نفر میآید میگوید: امر ممکن، ممکن است واقع بشود، و درست هم میگوید؛ امری که ممکن است وقوعش اشکالی ندارد که، خب فرض میکند وقوع آن را. اشکال سرِ همان اولی است که شما میگویید «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان»؛ آن را ادعا کردید، خب آن شخص میگوید که انسان بودنِ حجر ممکن است و ممکن را هم میشود فرض کرد واقع، آن وقت فرض میکند واقع شدنش را؛ فرض اشکالی ندارد به شرطی که آن اولی درست باشد، یعنی «بعض الحجر إنسان بالإمکان» اگر درست بود فرضمون درست است.
حالا این را انشاءالله توضیح بیشتری میدهیم؛ بحثش مفصل است و انشاءالله وقتی رسیدیم بیان میکنم. فعلاً اشکال نکنید که این فرض جایز نیست؛ کاری به جایز بودن و عدم جوازِ فرض نداریم.
اگر این فرض را در این قضیهٔ موجبه داشتید، قضیه صادق میشود در ظرفِ این فرض؛ آن قضیهٔ دیگر که سالبهٔ کلیه بود صادق میشود در نفسالامر. دو تا قضیه که ظاهرشان با هم تناقض دارد: یکی در آن ظرف صادق باشد و یکی در این ظرف صادق باشد اشکال ندارد؛ هر دو در یک ظرف بخواهند صادق باشند اشکال دارد.
نتیجهٔ طعن و لزوم ایضاح مفهوم ممکن
پس عیب این است؛ پس شما از کذبِ عکسی که ادعا شده نمیتوانید صدقِ این یکی را نتیجه بگیرید، صدقِ این نقیض را نمیتوانید نتیجه بگیرید چون نقیض نیست. اگر صدقِ این موجبه را نتوانستید نتیجه بگیرید، صدقِ عکسِ این موجبه را هم نمیتوانید نتیجه بگیرید؛ پس دو تا قضیهٔ موجبهٔ صادق ندارید تا درگیر بشوند با آن دو تا سالبهها و آن دو تا سالبههاتان را کاذب کنند؛ اصلاً استدلال دیگر ادامه پیدا نمیکند.
این طعنِ طاعن است، که عمده در کلام طاعن این بود که «الممکن» در عبارت شارح معلوم بشود کیست و «الممکن» معلوم بشود چیست. اصلاً ایشان توضیح نداده که منظور از ممکن چیست؛ با توجه به اینکه قیدِ «بالإمکان» را هم در این قضیه نیاورد، هیچ روشن نشد که این ممکنی را که ایشان میخواهد بگوید واقع فرض کن چیست؛ ولی با توضیحاتی که بیان کردم معلوم شد که ممکنه چیست. ایشان در آن قضیه قیدِ «بالإمکان» را نیاورد، باید میآورد؛ بعد هم مشخص نبود که ممکن چیست، اما حالا دارد ادعا میکند فرضِ ممکنه را نه، لازمِ نقیضش؛ بله، در تناقض به ضرورت به ضرورت میشود؛ یعنی «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»، نقیضش میشد: «لیس لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة»، ضرورت محفوظ ماند؛ ولی وقتی لازمِ نقیض بخواهد بگیرد، ضرورت تبدیل به امکان میشود. لازمِ نقیض بخواهد بگیرد، این ضرورت تبدیل به امکان میشود؛ اول توضیح دادم: «بعض الحجر إنسانٌ بالإمکان» میشود؛ این لازمِ نقیض است، خودِ نقیض نیست.
در خودِ نقیض، ضرورتی که در اصل بود در نقیض هم محفوظ میماند؛ ولی در لازمِ نقیض، ضرورتی که در نقیض بوده در لازمِ نقیض تبدیل به امکان میشود، چون امکان لازم است؛ امکان، لازمهٔ سلبِ ضرورت است. شما دارید سلبِ ضرورت میکنید در نقیض، لازمش امکان است در لازمِ نقیض.
دقت میکنید؟ همانطور که سلبِ کلی لازمش ایجابِ جزئی است، سلبِ ضرورت هم لازمش امکان است. بنابراین شما اگر بخواهید لازمِ نقیض را بیاورید، باید همهٔ آن نقیض را لازمش را بیاورید: ایجابش را — لازمِ ایجاب را — بیاورید، لازمِ کمیت را بیاورید، لازمِ جهت را بیاورید؛ آن وقت لازمِ سلب، ایجاب میشود؛ لازمِ سلبِ کلی، جزئی میشود؛ لازمِ سلبِ ضرورت، امکان میشود؛ آن وقت یک قضیهٔ موجبهٔ جزئیهٔ ممکنه حاصل میشود.
فرمایشتان درست بود: در سالبه ایشان جهت را عوض نمیکند، در نقیض ایشان جهت را عوض نمیکند، ولی به شرطی که نقیض، نقیض باشد نه لازمِ نقیض؛ اگر لازمِ نقیض بود جهت را عوض میکند.
قرائت و شرح متن طعن بعض المتأخرین
خب، طعنِ بعض اکابرِ افاضلِ متأخرین چیست؟ در این استدلال اینجور تعبیر کرده است:
«بأنّ اللاّزم بعد فرض وقوع الممكن هو أنّ «بعض ج على ذلك التّقدير-أعنى: تقدير فرض وقوع الممكن- هو ب» ، و هو لا يناقض: «لا شيء من ج ب بالضّرورة فى نفس الأمر».
این همان است که از خارج مفصل توضیح دادم، ولی به عبارت دقت بکنید خیلی مجمل گفته شده است:
«اللازم»؛ الف و لامش الف و لام موصول است، «اللازم» یعنی آنچه که لازم میآید؛ این اسمِ «أنّ» است و خبرش در سطر بعد میآید: آنچه که لازم میآید بعد از فرضِ وقوعِ آن چیزی که ممکن است — آن چیزی که ممکن است در مثالِ ما این بود که انسان شدنِ حجر ممکن است؛ حالا ما همین امرِ ممکن را واقع فرض کنیم — بعد از فرضِ وقوعِ ممکن، چیزی که لازم میآید این است که «بعض ج» (جیم را کنایه از حجر بگیرید)، «بعض ج علی ذلک التقدیر» یعنی بر فرضِ وقوعِ ممکن، «هو ب» (و «ب» را انسان بگیرید)؛ لازمش این است که بعضِ جیم، «ب» باشد بالفعل. آن «بالإمکان» را تبدیل میکنیم به «بالفعل»؛ ممکن میشود واقع، ولی در چه فرضی میشود واقع؟ در فرضی که ما فرضِ وقوع کرده باشیم.
«و هو لا یناقض...»؛ و این جملهای که در فرضِ وقوع صادق است مناقض نیست با «لا شيء من ج ب بالضرورة فی نفس الأمر»؛ یعنی با «لا شيء من الحجر بإنسان بالضرورة فی نفس الأمر»؛ چون این ظرفش نفسالامر است و آن ظرفش فرض است. این دو تا با هم تناقض ندارند؛ چرا؟ بیان کردم چون ما در فرضِ وقوعِ ممکن میگوییم «بعض ج ب»، ولی فی نفس الأمر میگوییم «لا شيء من ج ب». این «لا شيء من ج ب» برای نفسالامر است و آن «بعض ج ب» برای این فرض است؛ این دو تا با هم تناقض ندارند، چون یکی مربوط به فرض است و یکی مربوط به نفسالامر.
جمعبندی و تمهید برای پاسخ به اشکال
خب، با این توضیحاتی که بیان شد احتمال میدهم روشن شده باشد این اشکال. جوابش میماند برای جلسهٔ بعد؛ و ظاهراً در جلسهٔ بعد هم باید من دوباره اشکال را یک توضیح مختصری تکرار بکنم تا وارد جواب بشوم.
مطالعه میکنید انشاءالله برایتان حل میشود؛ چون احتمال میدهم حل نشده باشد برای بعضیها، نگاهها نشان میدهد برای بعضیها حل نشده باشد. انشاءالله مطالعه کنید حل میشود.