84/09/21
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه پنجم در عکس (عکس مستوی) /بررسی تفصیلی برهان انعکاس قضایای موجبه به موجبهٔ جزئیه در حکمت اشراق
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بخش اول: امتناع انعکاس کلی و اثبات انعکاس به موجبهٔ جزئیه
میفرمایند که عکسِ موجبهٔ کلیه نمیتواند موجبهٔ کلیه باشد، بلکه باید حتماً موجبهٔ جزئیه باشد؛ زیرا گاهی محمولِ ما در اصل — یعنی در قضیهٔ اصل — اعم از موضوع است. اگر ما بخواهیم این قضیهٔ اصل را به طور کلی عکس کنیم — یعنی موجبهٔ کلیه را به موجبهٔ کلیه عکس کنیم — آن محمولِ اعم میشود موضوع و موضوعِ اخص میشود محمول، و لازم میآید که اخص بر اعم به نحو کلی صدق کند؛ در حالی که هیچوقت اخص بر تمام افراد اعم نمیتواند صدق کند.
پس ناچار ما باید در اینگونه موارد عکسمان جزئی باشد؛ چون اخص میتواند بر بعض صدق کند. بنابراین اگر ما قضیه را جزئیه گرفتیم، صدقِ اخص بر بعضی افراد اعم لازم میآید در عکس، و اشکالی ندارد؛ اما اگر بخواهیم قضیه را کلی قرار دهیم، صدقِ اخص بر تمام افراد اعم لازم میآید که این جایز نیست.
پس در چنین مواردی که در قضیهٔ اصلیمان محمول اعم باشد و موضوع اخص باشد، ما حق نداریم قضیهٔ کلیه را به قضیهٔ کلیه عکس کنیم؛ در اینجور موارد باید به جزئیه عکس کنیم. در مواردی که موضوع و محمول مساوی هستند اشکالی ندارد که ما کلی را به کلی عکس کنیم، ولی در مواردی که محمول اعم است حق نداریم که کلی را به کلی عکس کنیم؛ و چون قانون منطقی کلی است، نمیتوانیم بگوییم در بعضی موارد عکس کلی به کلی جایز است و در بعضی موارد جایز نیست، بلکه باید یک قاعدهای را طرح کنیم که در همهٔ موارد جایز باشد، و آن این است که: موجبهٔ کلیه به موجبهٔ جزئیه عکس بشود. این قاعده در تمام موارد صادق است: چه در حالی که قضیهٔ اصلیمان موضوع و محمولش مساوی است عکس آن به جزئیه جایز است، و چه در صورتی که محمول در اصل اعم از موضوع باشد باز هم عکس آن به جزئیه صادق است؛ بنابراین حکم میکنیم به اینکه موجبهٔ کلیه عکس میشود به موجبهٔ جزئیه.
همین بیان را در موجبهٔ جزئیه هم داریم: اگر اصلمان موجبهٔ جزئیه بود، آن را اگر بخواهیم به موجبهٔ کلیه عکس کنیم، باز همین مشکل را سر راه داریم که در موجبهٔ کلیه عرض کردیم؛ پس ناچار آن را هم باید به موجبهٔ جزئیه عکس کنیم، به همین بیانی که گفته شد و بدون تفاوت. بنابراین نتیجه میگیریم که عکس موجبهٔ کلیه و همچنین عکس موجبهٔ جزئیه، موجبهٔ جزئیه است. این خلاصهٔ مطلبی است که ما در اینجا بیان میکنیم.
البته مصنف مطلب را ادامه میدهد و تقریباً تمام شقوق مفروض در مسئله را با عبارتی مختصر ذکر میکند و ما آن شقوق مسئله را با عبارت ایشان توضیح میدهیم؛ و چون متوجه هستیم که عبارت ایشان احتیاج به تقدیر و تأویل و این حرفها دارد تا توضیح داده بشود، دو مرتبه خودمان بعد از بیان کلام مصنف، یک عبارتی را میآوریم که همان مطالب مصنف بدون احتیاج به این تقدیرات و تأویلات ذکر شده باشد؛ بدون اینکه این تأویلات و تقدیرات را گرفته باشیم، همان مطالبی را که مصنف گفته با عبارت دیگری بیان کرده باشیم. تمام بحث ما همین بود که بیان کردیم.
بعد نوبت میرسد به آن عبارت مصنف که شقوق را ذکر میکند، منتها کلامش ابهام دارد و احتیاج به تقدیر دارد؛ و بعد نوبت میرسد به کلام خود ما که باز همین شقوق را ذکر میکنیم، منتها با عبارتی که احتیاج به تقدیر گرفتن و تأویل بردن ندارد. پس مطلب یکی است، منتها سه عبارت میآوریم: یکی همین عبارتی که الان از خارج گفتم، مطلب دوم عبارت مصنف است، و مطلب سوم عبارت خودمان است که همان عبارت مصنف است منتها مقداری عوض شده است. این سه عبارت را برای افادهٔ همین یک مطلب میآوریم و یک صفحه هم مطلبمان طول میکشد؛ میخواهیم فقط بگوییم عکس موجبهٔ کلیه و عکس موجبهٔ جزئیه، موجبهٔ جزئیه است. مطلب همین است و عبارتها سه تاست.
پرسش: در مورد سالبه چطور...
پاسخ: سالبه هنوز وارد نشدیم؛ سالبه بعداً انشاءالله مطرح میشود و فعلاً بحثمان در موجبهٔ کلیه است؛ عکس موجبهٔ کلیه و موجبهٔ جزئیه، موجبهٔ جزئیه است، سالبه انشاءالله بعداً بحث میشود.
تطبیق متن
رسیده بودیم به صفحهٔ ۸۷، سطر دوازدهم:
«و تعلم أنّک إذا قلت: کل إنسان حیوان»[1] که یک موجبهٔ کلیه است، «لا یمکن أن تقول» در عکس آن: «و کل حیوان إنسان» که باز هم موجبهٔ کلیه است؛ یعنی موجبهٔ کلیه را نمیتوانی به موجبهٔ کلیه عکس کنی. اگرچه در بعضی مواد، عکس موجبهٔ کلیه به موجبهٔ کلیه جایز است، ولی اینطور نیست که در همه جا جایز باشد؛ مثلاً در اینجا که محمول ما اعم است، عکس موجبهٔ کلیه به موجبهٔ کلیه جایز نیست.
«و کذا کل قضیة»؛ مطلب را با مثال فهماند و حالا با قانون کلی بیان میکند: «و کذا کل قضیة موضوعها أخص من محمولها»؛ قضیهٔ اصلی که موضوعش اخص باشد از محمولش، نمیتوانید به نحو کلی عکسش کنید و الا لازم میآید که موضوع بشود اعم و محمول بشود اخص، آن وقت موجبه هم موجبهٔ کلیه باشد؛ لازمش این است که اخص بر تمام افراد اعم صدق کند و این غلط است. اخص بر بعضی افراد اعم میتواند صدق کند، ولی بر تمام افراد اعم نمیتواند صدق کند.
مراد مصنف از این عبارت — که اول با مثال تفهیم کرد و بعداً قانون کلی را گفت — این است که قضیهٔ موجبه چه کلیه باشد چنانکه ذکر شد، یا موجبهٔ جزئیه باشد مثل «بعض الإنسان حیوان» (که در این موجبهٔ جزئیه هم دقت میکنید موضوع اخص از محمول است، یعنی همان وضعی که در موجبهٔ کلیه گفتیم در موجبهٔ جزئیه هم داریم)، در اینجور مواردی که موضوع اخص از محمول است، چه موجبمان جزئیه باشد و چه کلیه باشد: «لا تنعکس کلیةً»؛ قضیهٔ اصلیمان نمیتواند به صورت کلی عکس شود، یعنی نمیتواند به موجبهٔ کلیه عکس بشود.
چرا؟
«لاحتمال کون المحمول أعم من الموضوع»؛
در قضیهٔ اصل ممکن است محمول اعم از موضوع باشد. البته ممکن است محمول مساوی با موضوع باشد و ممکن هم هست اعم باشد، دیگر فرض سومی نداریم؛ محمول نمیتواند اخص باشد از موضوع، ولی میتواند مساوی باشد یا اعم باشد. آنجایی که مساوی باشد مشکل نداریم، ولی احتمال دارد که در بعضی قضایای اصلیمان محمول اعم باشد از موضوع؛ این یک مقدمه.
آن وقت اگر بخواهیم اینچنین قضیهای را عکس کنیم، محمول اخص میشود از موضوع، یعنی لازم میآید که خاص بر آن عام حمل بشود؛ در حالی که: «و امتناع حمل الخاص علی کل أفراد العام»؛ این مقدمهٔ دوم است: ممتنع است که خاص را بر تمام افراد عام حمل کنیم. خاص را میتوانیم بر بعضی افراد عام حمل کنیم، ولی بر تمام افراد عام نمیتوانیم حمل کنیم؛ یعنی انسان را نمیشود بر تمام افراد حیوان حمل کرد، بله بر بعضی افراد حیوان که خود انسان است میشود حملش کرد. مثل «کل حیوان إنسان» که این دیگر غلط میشود؛ «کل حیوان إنسان» غلط است. پس عکس موجبهٔ کلیه یا موجبهٔ جزئیه نمیتواند موجبهٔ کلیه باشد؛ چون در مواردی که در قضیهٔ اصل محمول اعم از موضوع است، اگر عکسمان عکس کلی باشد قضیهمان کاذب میشود، در حالی که قبلاً گفتیم اگر اصلمان صادق است عکسمان هم باید صادق باشد و ممکن نیست که عکس کاذب بشود.
«لکنها تنعکس جزئیةً»؛ تا اینجا قسمت نفی مسئله را بیان کردیم که موجبهٔ کلیه و موجبهٔ جزئیه به موجبهٔ کلیه عکس نمیشوند. حالا میخواهیم اثبات مسئله را مطرح کنیم که به موجبهٔ جزئیه عکس میشوند؛ این را الان میخواهیم اثبات کنیم. چطور میشود که به موجبهٔ جزئیه عکس میشوند؟ این احتیاج به بیان دارد.
بیانش این است که شما در بین افراد موضوع — حالا چه موجبتان کلیه باشد چه جزئیه باشد فرقی نمیکند — در بین افراد موضوع، فردی را پیدا میکنید یا افرادی را پیدا میکنید که هم میتوانند متصف بشوند به وصف عنوانی موضوع و هم میتوانند متصف بشوند به وصف عنوانی محمول. مثلاً در این مثالی که الان گفتیم که موضوعمان انسان بود و محمولمان حیوان بود، میتوانید فردی یا افرادی را پیدا کنید که هم انسان باشد و هم حیوان باشد؛ چون حمل حیوان بر انسان این اقتضا را میکند که شما در تحت موضوع، افرادی را بیابید که بتوانند محمول را قبول کنند، همانطور که خود موضوع را قبول کردند و شدند انسان، محمول را هم قبول بکنند و بشوند حیوان. اینجور افراد در موضوع مندرجاند؛ حالا یا تمام موضوعاند یا بعضی از موضوعاند، ما دیگر قدر متیقنش را میگیریم که بعضی از افراد موضوعاند.
خب، این فرد را اگر شما ملاحظه کنید، هم موضوع برایش صدق میکند و هم محمول برایش صدق میکند؛ ولی چون ممکن است که همهٔ افراد محمول نباشد (این فرد یا افرادی که شما پیدا کردید، عیبی ندارد که همهٔ افراد موضوع باشد، میتواند همهٔ افراد موضوع باشد و میتواند بعضی افراد موضوع باشد، ولی ممکن است همهٔ افراد محمول نباشد، چون محمول احتمال دارد اعم باشد)، این چند فردی که شما پیدا کردید ممکن است تمام افراد موضوع باشند، ولی احتمال دارد که تمام افراد محمول نباشند. مثلاً فرض کنید در مثل «کل إنسان حیوان»، آن افرادی که الان انسان برایشان صادق است و شما پیدا کردید، وصف عنوانی موضوع را که انسان است قبول میکنند، وصف عنوانی محمول را هم که حیوان است قبول میکنند، ولی تمام افراد محمول یعنی تمام افراد حیوان نیستند، بلکه بعضی از افراد هستند.
پس شما پیدا میکنید افرادی را که هم محمول برایشان صادق باشد و هم موضوع؛ ولی این افراد لازم نیست همیشه همهٔ افراد محمول باشند، بلکه همیشه بعضی از افراد محمول هستند، اگرچه احتمال دارد که کل افراد محمول هم باشند. چون همیشه بعضی از افراد محمول هستند و شما میخواهید با عکس کردن قضیه محمول را موضوع قرار دهید و همین افرادی را که مشترک بین موضوع و محمولاند در موضوع مندرج کنید، اگر به صورت «بعض» این افرادی را که به دست آوردهاید موضوع قرار دهید اشکالی پیش نمیآید: هم محمول برایشان صدق میکند (محمول جدیدی که قبلاً موضوع بوده)، و هم موضوع برایشان صدق میکند (موضوع جدیدی که قبلاً محمول بوده). پس اگر «بعض» را شما انتخاب کنید در عکس مشکلی پیش نمیآید؛ اما اگر «کل» را بخواهید انتخاب کنید، ممکن است این کل اگرچه متصف به موضوع قدیم هستند، ولی متصف به موضوع جدید نشوند.
بخش دوم: برهان افتراض و حالات چهارگانهٔ «جیم»
همه ممکن است نباشند، همهشان متصف به موضوع جدید نمیشوند؛ وقتی میگویید «کل حیوان»، همهٔ آن افراد تحت موضوع جدید مندرج نمیشوند.
«لا تنعكس كلّيّة»؛ یعنی لکن این قضیه — حالا چه موجبهٔ کلیه باشد و چه موجبهٔ جزئیه باشد — تنعکس جزئیةً؛ «إذ لا بدّ من شيءٍ موصوفٍ بهما»؛ زیرا به اقتضای حمل، به مقتضای حملی که صورت گرفته در قضیهٔ اصل، شما میتوانید شیئی را پیدا کنید که موصوف بهماست؛ موصوف بهما یعنی موصوف به محمول و موضوع است، هم وصف عنوانی موضوع برایش صدق میکند و هم وصف عنوانی محمول برایش صدق میکند. آن وقت این در اصل پیدا میشود.
آن وقت: «فيصدق: أنّ بعض ما صدق عليه المحمول صدق عليه الموضوع» (محمول قدیم)، «صدق علیه الموضوع» (یعنی موضوع قدیم). بعضی از چیزهایی که محمول قبلی — که الان شده است موضوع — برایشان صدق میکند، موضوع هم برایشان صدق میکند. این مشکلی ندارد؛ ولی اگر بخواهی بگویی کل آنچه که محمول برایش صدق میکرد موضوع هم بر آن صدق میکند، این درست نیست؛ یعنی موضوع بر تمام افرادی که محمول صدق میکرد الان صدق نمیکند.
«فيصدق: أنّ بعض ما صدق عليه المحمول صدق عليه الموضوع، فيصدق «بعض الحيوان إنسان».
در این عکسِ ما اینطور شد: «بعض الحیوان» یعنی بعض محمول قدیم، «إنسان» یعنی موضوع قدیم؛ که موضوع صدق میکند بر بعضی افراد محمول. در عکس، موضوع صدق میکند بر بعض افراد محمول، در حالی که در اصل، محمول صدق میکرد بر موضوع.
«و إلیه أشار بقوله»؛ مصنف به همین مطلب اشاره کرد به قولش، که این قولش عبارت دوم ماست که در این عبارت ایشان بیان میکند که موجبهٔ کلیه و موجبهٔ جزئیه عکس میشوند به موجبهٔ جزئیه. قبلاً بیان کرد که عکس نمیشوند به موجبهٔ کلیه و این قسمت نفی را قبلاً بیان کرد؛ حالا میخواهد بیان کند که عکس میشوند به موجبهٔ جزئیه، یعنی میخواهد قسمت اثباتی را حالا بیان کند.
بیانش این است: فرض کنید ما یک قضیهای داریم، قضیهٔ اصل، که موضوعش «فلان» است و محمولش «بهمان» است. این کنایهای است که ایشان از موضوع و محمول میآورد و تا آخر هم با همین کنایه ما کار داریم. میفرماید شما وقتی که یک همچین قضیهای دارید که «کل فلان بهمان» یا «بعض فلان بهمان»، شیئی را پیدا میکنید مثلاً به نام «جیم» که هم میتواند متصف باشد به فلان که موضوع است، و هم میتواند متصف باشد به بهمان که محمول است. گاهی این شیء که عبارت از جیم است، کل افراد فلان است در صورتی که قضیهتان «کل فلان بهمان» باشد؛ گاهی بعض افراد فلان است در صورتی که قضیهتان «بعض فلان بهمان» باشد. بالاخره شما یک جیمی پیدا کردهاید که مصداق موضوع است؛ در قضیهٔ کلیه کل افراد موضوع است و در قضیهٔ جزئیه بعض افراد است. این هم مصداق فلان است و هم مصداق بهمان است.
اگر شما قضیه را عکس کنید، باز میبینید که باید فردی را پیدا کنید یا افرادی را که هم به بهمان که فعلاً شده است موضوع متصف باشد، و هم به فلان که الان شده است محمول متصف باشد؛ به هر دو باید بتواند متصف باشد. باز اسم این فرد را «جیم» میگذاریم. این یا به کل بهمان متصف است در صورتی که عکس ما موجبهٔ کلیه باشد، یا به بعض بهمان متصف است در صورتی که عکس موجبهٔ جزئیه باشد.
خب، چهار حالت برای این جیم پیدا شد تا حالا:
یکی اینکه بعضی افراد فلان باشد که موضوع قدیم است؛
دوم اینکه کل افراد فلان باشد که بازم موضوع قدیم است؛
سوم اینکه بعضی افراد بهمان باشد که موضوع جدید است؛
چهارم اینکه کل افراد بهمان باشد که موضوع جدید است.
پس دو بار او را فرض میکنیم و مرتبطش میکنیم با فلان: یک بار میگوییم کل افراد فلان است، یک بار میگوییم بعض افراد فلان است؛ دو بار هم مرتبطش میکنیم با بهمان: یک بار میگوییم کل افراد بهمان است، یک بار میگوییم بعض افراد بهمان است. پس برای این جیمی که فرض کردیم که هم متصف است به فلان و هم متصف است به بهمان، چهار حالت پیدا شد.
در این چهار حالت، اتصافش اگر به بعضی افراد باشد، اگر بعضی افراد فلان باشد میتواند متصف به بهمان هم باشد، و اگر بعضی افراد بهمان باشد میتواند متصف به فلان هم باشد؛ اما اگر کل افراد شد، ممکن است متصف به افراد دیگری نشود. اگر بعضی افراد فلان بود میتواند به بهمان متصف بشود، اگر بعض افراد بهمان بود میتواند به فلان متصف بشود؛ اما اگر کل بود، کل افراد فلان ممکن است متصف به بهمان بشود و ممکن است نشود؛ کل افراد بهمان هم ممکن است متصف به فلان بشود و ممکن است نشود. این فلان و بهمان ممکن است یکی عام باشد و یکی خاص باشد. ولی اگر درون اینها یک بعضی را انتخاب کردیم که مصداق هر دو است، چه شما بگویید «بعض فلان بهمان است» و منظورتان آن جیم باشد، چه بگویید «بعض بهمان فلان است» و باز هم منظورتان آن جیم باشد، در هر حال صادق است؛ چه فلان را بر بهمان حمل کنید چنانکه در عکس این کار را میکنید، چه بهمان را بر فلان حمل کنید چنانکه در اصل این کار را میکردید.
قدر متیقن همین است دیگر، این صادق است؛ اما اگر بخواهید از این تجاوز کنید احتمال کذب هست. به همین جهت باید بر همین مقدار اکتفا کنید، قدر متیقن را اخذ کنید و بیش از این دیگر پیش نیایید. این هم حرفی است که مصنف گفته است؛ مطلب از خارج توجه کردید روشن است، همان حرفی است که شارح در ظرف یکی دو خط اخیر بیان کرد و مصنف همان حرف را به صورت طویل بیان میکند. البته با شرح شارح طویل میشود و الا خود مصنف هم خیلی مفصل ذکرش نکرده است. بعد تقدیراتی در عبارت مصنف لازم است گرفته بشود که ما این تقدیرات را میگیریم، ولی عبارت مقداری طولانی میشود. برای اینکه مسئله را روشنتر بکنیم دوباره با یک عبارات جدیدی همین مطالب را بدون کم و زیاد میآوریم.
«و إلیه أشار بقوله: و لكن لا أقلّ من أن يوجد شيء [هو]موصوف بأنّه فلان...»؛
گفتیم که نمیتوانید موجبهٔ کلیه را به موجبهٔ کلیه عکس کنید، لکن یک کار دیگری میگوییم که آن را میتوانید انجام دهید: عکس کردن کلی به کلی را نمیتوانید، لکن میتوانید این کاری را که الان مطرح میکنیم انجام دهید.
پرسش: تبدیل به جیم بشود؟
پاسخ: نه، اگر تبدیل به جیم بشود قبلاً گفتیم کلیه میشود؛ اما ما در اینجا قضیه را تبدیل به جیم نمیکنیم. فرض میکنیم جیم را که هم مصداق بهمان است و هم مصداق فلان است، بعد این را توضیح میدهیم تا به همان نتیجهای که بیان کردیم برسیم. جیم را جانشین بهمان و فلان نمیکنیم؛ اگر جیم را جانشین فلان یا بهمان بکنیم شاید قضیه عوض بشود، حالا یا شخصیه بشود یا کلیه بشود. این کار را نمیکنیم؛ جیم را الان دخالت میدهیم در بحث تا مشخص کنیم که آن جیم هم مصداق فلان است و هم مصداق بهمان است، چه در اصل و چه در عکس. آن وقت باید روشن کنیم که اگر اصل را تبدیل کردی به عکس در حالی که مرادت از موضوع همان جیم بود که بعض فلان است یا بعض بهمان است، اگر مراد جیم بود عکست درست است و اگر مراد مازاد بر جیم بود عکس درست نیست. نمیخواهیم جیم را جانشین کنیم، جیم را فرض میکنیم تا وضع فلان و بهمان برایمان مشخص بشود. حالا در عبارت میآییم یک خرده شاید روشنتر بشود.
«و لا أقلّ من أن یُوجَد شيءٌ»؛
لااقل شما در هر قضیهٔ موجبهٔ کلیه یا موجبهٔ جزئیه مییابید شیئی را که — حالا آن شیء را بعداً ما اسمش را میگذاریم جیم و همهاش از آن تعبیر میکنیم به «ذلک الشيء»، بعداً هی میگوییم ذلک الشيء، منظورمان همین شیئی است که هم موصوف به بهمان شده و هم موصوف به فلان — لااقل شیئی را مییابید که آن شیء موصوف است به اینکه فلان است، و موصوف است به اینکه بهمان است. قضیهای را ایشان فرض میکند که موضوعش فلان است و محمولش بهمان است، آن وقت تعبیر به فلان و بهمان میکند. شیئی را پیدا میکنی که هم موصوف است به اینکه فلان است یعنی موصوف به موضوع است، و هم موصوف است به اینکه بهمان است یعنی موصوف به محمول است.
«ولیکن ج»؛ ضمیر یکون برمیگردد به آن شیء، یعنی باشد آن شیء که فرض میکنی مثلاً جیم. خب، این یک فرضمون بود. حالا به عبارتهای درشت که مال مصنف است توجه کنید، من میخوانم و کاری فعلاً به شرح شارح ندارم تا عبارت را منسجم بکنم، بعد وارد شرح میشوم:
«فإذا کان شيءٌ من فلان بهمان، کان کلّه أو بعضه»؛
این «کان»، جوابِ «إذا» نیست؛ جواب «إذا» بعداً میآید. «کان» یعنی «سواءٌ کان»، ضمیر «کان» هم برمیگردد به همان شیء، به جیم، همان شیء که جیم است.
بعد عبارت بعدی: «فلا بدّ»؛ این «فلا بدّ» جوابِ «إذا» است. تا قبل از «فلا بدّ» نظر مصنف به قضیهٔ اصل است، بعد از «فلا بدّ» نظرش به قضیهٔ عکس است. «فلا بدّ» در عکس، «من أن یکون شيءٌ ممّا یُوصف بأنه بهمان یُوصف بأنه فلان، کان کلّه أو بعضه»؛ این «کان» باز یعنی «سواءٌ کان»، ضمیر «کان» باز به همین شیء برمیگردد که در عبارت «فلا بدّ من أن یکون شيءٌ ممّا یُوصف» ذکر شده است. پس شیء را در عبارت اصل — یعنی در عبارت قبل از «فلا بدّ»، در عبارتی که شرطِ «إذا» است — به فلان نسبت داده منتها یا کل فلان گرفت یا بعض فلان؛ در «فلا بدّ» که مربوط به قضیهٔ عکس است، همان شیء را مرتبط به بهمان قرار داده، منتها یا کل بهمان یا بعض بهمان.
الان این شیئی که در شرطِ «إذا» مطرح بود و در جواب «إذا» هم مطرح شد، شیءِ واحدی است و فرقی نمیکند؛ آن که در شرط «إذا» آمده و آن که در جواب «إذا» آمده هر دو یکی هستند. در شرط «إذا» متصفش کردیم به دو چیز: به کل افراد فلان و بعض افراد فلان؛ در جواب «إذا» هم همان را متصف کردیم به دو چیز: کل افراد بهمان و بعضی افراد بهمان. بعد که این چهار تا را گفتیم، میگوییم: «فالجیم موصوفٌ بکلّیهما»؛ یعنی همان شیء که هم قبل از جواب «إذا» آوردیمش و هم بعد از جواب «إذا» آوردیم، آن شیء و آن جیم موصوف به کلّیهما است، یعنی هم موصوف به فلان است و هم موصوف به بهمان است.
بخش سوم: شرح تفصیلی شرطِ قضیه در کلام شارح
خب، حالا اینکه گفته شد، بعد مطلب تکمیل میشود که میتواند موصوف به هر دو باشد. این را ما یک بار موضوع قرار میدهیم در اصل، و همین را باز موضوع قرار میدهیم در عکس. آن وقتی که موضوع قرارش دادیم در اصل، مربوطش کردیم به فلان؛ آن وقتی که موضوع قرارش دادیم در عکس، مربوطش کردیم به بهمان؛ چون موضوعمان در اصل «کل فلان بهمان» بود و موضوع فلان بود، در عکس «کل بهمان فلان» یا «بعض بهمان فلان» بود که موضوع شده بود بهمان. وقتی این شیء را در اصل به جای موضوع قرار میدهیم، در عکس به جای محمول قرار میدهیم.
چون میتواند — این نکته را دقت کنید — چون میتواند هم مصداق موضوع باشد و هم مصداق محمول باشد، لذا در اصل مصداق فلان میشود و در عکس مصداق بهمان میشود، چون قابلیت هر دو را دارد. آن وقت این حتماً باید جوری باشد که بتواند در وقتی که مصداق فلان شده مصداق بهمان بشود یعنی در اصل، و در وقتی که مصداق بهمان شده بتواند مصداق فلان بشود یعنی در عکس؛ و این در صورتی است که جزئی تصور بشود. اگر کلی تصور بشود این وضع پیش نمیآید؛ در صورتی که جزئی تصور بشود، میتواند در اصل مصداق فلان و بهمان باشد و در عکس هم میتواند مصداق بهمان باشد؛ چون با جزئی بودن، مصداق قرار میگیرد علیأیحال، و با کلی بودن در بعض احوال میتواند مصداق قرار بگیرد و در بعض احوال نمیتواند مصداق قرار بگیرد. بنابراین ما ملزم هستیم که حتماً عکس را جزئی قرار دهیم.
این توضیح بحث بود، منتها چون مطلب در ذهنتان آشناست و گفته شد و قبلاً هم با مثال توضیح داده شد، فکر میکنم به همین مقدار اکتفا کنیم، مطلب تقریباً روشن است.
«فإذا کان» یعنی در اصل؛ این «فإذا کان» تا قبل از جواب «إذا»، قبل از «فلا بدّ»، سر و کارمان با اصل است و به عکس کار نداریم. میگوییم اگر در اصلیمان یک همچین چیزی صادق بود، در عکسمان هم یک همچون چیزی صادق خواهد شد.
«فإذا کان» در اصل، «شيءٌ من فلان بهمان»؛ شیئی که مصداق فلان است بهمان باشد، یعنی بتوانیم بگوییم «فلان بهمان است»؛ حالا یا «کل فلان بهمان» یا «بعض فلان بهمان». «شيءٌ من فلان بهمان»؛ فلان و بهمان را ایشان توضیح میدهد: «أی من الموضوع محمولاً»؛ شیء من فلان بهمان، یا به تعبیر دیگر بفرمایید «شيءٌ من الموضوع محمولاً»، به جای فلان موضوع را میگذارد و به جای بهمان محمول را میگذارد؛ چون مصنف کنایه گفت، شارح بیان میکند که منظورش از این کنایه چیست.
بعد مثال هم میزند، برای موضوع و محمول مثال میزند: «کما إذا کان شيءٌ من الحیوان إنساناً، و من الإنسان ناطقاً». در عبارت اول حیوان را فلان گرفته و انسان را بهمان گرفته، یا در عبارت بعدی انسان را فلان گرفته و ناطق را بهمان گرفته است؛ دو تا مثال میزند. در یک مثال فلان و بهمان اعم و اخص هستند که حیوان و انسان باشد، در یک مثال فلان و بهمان مساوی هستند که انسان و ناطق باشد.
در آنجایی که فلان اخص است از انسان، شیئی که ما از آن تعبیر به جیم کردیم «بعض الفلان» است؛ در آنجایی که فلان مساوی است با بهمان، شیئی که ما از آن تعبیر به جیم کردیم «کل الفلان» است. توجه کردید چه شد؟ در جایی که فلان را حیوان گرفتیم — یعنی فلان و بهمان اعم و اخص بودند و فلان عبارت شد از حیوان — شیئی که ما فرض کردیم و اسمش را جیم گذاشتیم «بعض الفلان» است یعنی «بعض الحیوان»؛ و در صورتی که فلان و بهمان مساوی باشند — یعنی انسان و ناطق باشد — آن شیئی که ما فرض کردیم و اسمش را گذاشتیم جیم، «کل الفلان» است. پس در یک مثال «بعض الفلان» را جیم نامیدیم و در یک مثال «کل الفلان» را جیم نامیدیم.
لذا پشت سرش میگوید: «کان کلّه أو بعضه»؛ یعنی باشد آن شیئی که جیم نامیده شد کل فلان باشد یا بعض فلان باشد؛ اگر کل فلان باشد موجبه میشود کلیه مانند «کل إنسان ناطق»، اگر بعض فلان باشد موجبه میشود جزئیه مانند «بعض الحیوان إنسان».
«أی»؛ ببینید هی دارد تقدیر میگیرد، هی باید محذوفها را معنا کند. جملهٔ مصنف جملهٔ کاملی است ولی احتیاج به تأویل و احتیاج به تقدیر دارد تا مطلب روشن بشود: «أی کان ذلک الشيء...»؛ ضمیر «کان» را برگردانید؛ در عبارت مصنف «کان» بدون مشخص کردن ضمیر آمد و ضمیر در آن مستتر بود و مشخص هم نشد به کجا برمیگردد، شارح دارد ضمیر را برمیگرداند: «أی کان ذلک الشيء من الموضوع الصادق علیه المحمول...». خود این شیء را دارد توصیف میکند: شیئی که ما فرض کردیم، شیئی بود از موضوع که محمول هم برایش صدق میکرد، یعنی هم وصف عنوانی موضوع را قبول میکرد و هم وصف عنوانی محمول را قبول میکرد. چون وصف عنوانی موضوع را قبول میکرد «شيءٌ من الموضوع» بود، چون وصف عنوانی محمول را قبول میکرد «الصادق علیه المحمول» بود. چنین شیئی بوده باشد: «کلَّ الموضوع» — دو خط بعد — «أو بعضَ الموضوع». چنین شیئی که ما هم از موضوع قرارش میدهیم و هم محمول برایش صدق میکند — یعنی جامع این دو وصف عنوانی است — این خواه کل موضوع باشد چنانکه در «کل إنسان ناطق» داشتیم، یا بعض موضوع باشد چنانکه در «بعض الحیوان إنسان» داشتیم. «کلَّ الموضوع» شد خبرِ «کان»؛ «کان ذلک الشيء من الموضوع الصادق علیه المحمول» همه شدند اسم «کان»، یعنی «ذلک الشيء» با تمام آن متعلقاتی که بعد آوردیم شدند اسم «کان»، و «کلَّ الموضوع» شد خبرِ «کان».
خب، حالا کل موضوع باشد یعنی چه؟ «علی معنی أنّ ذلک الشيء...»؛ به ضمیر توجه کنید: «علی معنی أنّ ذلک الشيء» (آن شیئی که جیم فرض شد)، «یصدق علی کل ما صدق علیه الموضوع»؛ به این معنا که آن شیء صدق میکند بر هر چیزی که موضوع بر آن صدق میکند. آن وقت این شیء میشود کل افراد موضوع دیگر؛ اگر این شیء صدق میکند بر هر چیزی که افراد موضوع صدق میکند، پس کل افراد موضوع را این شیء جمع کرده است، چون بر تمام افراد موضوع میتواند صدق کند، پس کل افراد موضوع در این شیء جمع شده است؛ مثل قول ما: «کل إنسان ناطق». آن شیئی را که ما اسمش را جیم گذاشتیم، حالا با موضوع مساوی است و کل افراد انسان را شامل است، یعنی هر چه که بر آن انسان صدق میکند آن شیء هم بر آن چیز صدق میکند.
«فإنّه إذا كان شيء من الإنسان ناطقا كان كلّه كذلك»؛ اگر شیئی از انسان ناطق باشد، کل آن شیء ناطق است یا کل انسان ناطق است. شیئی از انسان که ناطق است کل انسان است؛ افرادی از انسان که میتوانند ناطق باشند چه کسانی هستند؟ کل انسان هستند دیگر؛ افرادی از انسان که میتوانند ناطق باشند همهٔ افراد انسان هستند، همهٔ افراد انسان ناطقاند. پس اینطور: «إذا کان شيءٌ من الإنسان ناطقاً، کان کلّه کذلك»؛ کل این انسان کذلک ناطق است، یا شیئی از انسان که ناطق است کل انسان است.
«أو بعضَ الموضوع»؛ عطف است بر خبرِ «کان»، یعنی بر «کلَّ الموضوع» که در دو خط قبل آمد. گفتیم «سواءٌ کان ذلک الشيء من الموضوع الصادق علیه المحمول... سواءً کان کلَّ الموضوع»، حالا میگوییم: «أو بعضَ الموضوع»؛ یا آن شیئی که ما اسمش را جیم گذاشتیم بعضی از افراد موضوع باشد؛ مانند قول ما: «بعض الحیوان إنسان» که موضوع ما حیوان است و آن شیء بعض الحیوان است. آن شیء که ما فرض کردیم بعض الحیوان است، آن وقت حالا انسان را بر آن حمل کردیم.
شیئی از حیوان که انسان است، در واقع بعض الحیوان است. در آن «کل إنسان ناطق» گفتیم شیئی از انسان که ناطق است کل انسان است؛ در اینجا میگوییم شیئی از حیوان که انسان است بعض حیوان است. چرا میگوییم بعض حیوان است؟ «لامتناع صدق ذلک الشيء علی الموضوع کلیّاً»؛ یعنی لامتناع صدق ذلک الشيء علی الموضوع صدقاً کلیّاً؛ صدق کلی نمیتواند بکند، زیرا که: «لیس إذا کان شيءٌ من الحیوان إنساناً»[2] ؛ اینچنین نیست که اگر شیئی از حیوان انسان بود، کل حیوان هم کذلک انسان باشد. در آنجا گفتیم اگر شیئی از انسان ناطق باشد کل انسان کذلک ناطق است، اینجا میگوییم: اینچنین نیست که اگر شیئی از حیوان انسان بود کل آن حیوان هم انسان باشد؛ کل حیوان نمیتواند انسان باشد.
بخش چهارم: شرح تفصیلی جواب شرط و اقسام اربعه
حیوان هم انسان باشد، کلِ حیوان هم انسان باشد. در آنجا میگفتیم همانطور که قبلاً معنا کردم و درست هم معنا کرده بودم: اگر شیئی از انسان ناطق باشد، «کان کلّه کذلک»، کلِ آن شیء انسان است و کلِ آن شیء ناطق است، چون موضوع و محمول با هم مساوی هستند. در اینجا «إذا کان» است و در آنجا «لیس إذا کان»؛ چرا؟ چون موضوع و محمول در همه جا مساوی نیستند. چون در آنجا مساوی بودند، فرمود «کان کلّه کذلک»؛ در اینجا که موضوع و محمول مساوی نیستند، میگوید «لیس کلّه کذلک». این مطلب را همان اول که وارد بحث شدم توضیح دادم که دو تا مثال زدهاند: یکی بین موضوع و محمولش عام و خاص است، و یکی بین موضوع و محمولش تساوی است؛ در همانجا همهٔ مطالب روشن شد.
خب، اگر اینچنین اصلی صادق بود، با این بیانی که توضیح دادیم، «فلا بدّ» که عکس هم صادق باشد. «فلا بدّ» در عکس، اگر در اصل آن وضع آمد، «فلا بدّ» در عکس که «أن یکون شيءٌ ممّا یوصف بأنه بهمان» — یعنی «ممّا یوصف بأنه محمولٌ» — «یوصف بأنه فلان» یعنی «یوصف بأنه موضوعٌ». در اصل گفتیم اگر چیزی موصوف به فلان است موصوف به بهمان هم باشد؛ در عکس میگوییم اگر شیئی موصوف به بهمان است، موصوف به فلان باشد.
حالا باز میفرماید: «کان کلّه أو بعضه»، یعنی باز هم «سواءٌ کان کلّه أو بعضه». چون عبارت باز مبهم است و ضمایرش مشخص نیست، شارح ضمایر را برمیگرداند؛ ضمیر «کان» باز برمیگردد به همین «ذلک الشيء» که در «فلا بدّ من أن یکون شيءٌ» گفتیم. یعنی «سواءٌ کان ذلک الشيء...»؛ در اینجا شارح «سواءً» را ذکر کرد، در عبارت قبلی «سواءً» را نیاورده بود؛ حالا شاید در نسخهٔ قدیم «سواءً» هم بوده و من نگاه نکردهام، ولی در جملهٔ قبلی ایشان «سواءً» را نیاورد و در جملهٔ دوم «سواءً» را آورده است.
«سواءً کان ذلک الشيء من المحمول الصادق علیه الموضوع...»؛ اینها همه دنبالههای «ذلک الشيء» هستند و هنوز خبرِ «کان» نیامده است. خبرِ «کان»، «کلَّ المحمول» در سطر بعدی است: «أو بعضَه».
«سواءٌ کان» این شیء از محمول که صادق است بر آن موضوع — یعنی شیء از بهمان که محمولِ قدیم است و صادق است بر آن موضوع، یعنی صادق بر آن فلان که در اصل موضوعِ قدیم بود — این شیء «کلَّ المحمول» باشد، یعنی کلِ بهمان باشد، یعنی عکسمان موجبهٔ کلیه باشد.
«کلَّ المحمول» باشد به این معنا که «صدق الموضوع علی المحمول صدقاً کلیّاً فی اللفظ»؛ که قرار شد آن شیء که ما شیء از بهمان گرفتیمش، کلِ بهمان باشد، همهٔ بهمان باشد؛ به این معنا که موضوع که فلان است و قبلاً در اصل موضوع بود، حالا در عکس صدق کند بر محمولی که قبلاً محمول بود و اسمش بهمان است، صدقِ کلی کند در قضیهٔ عکس؛ مانند قول ما: «کل ناطق إنسان».
در اینجا ناطق بهمان بود قبلاً، یادتان هست؟ این محمول بود در قضیهٔ اصل، و انسان فلان بود یعنی در قضیهٔ اصل موضوع بود؛ حالا صدقِ موضوع که عبارت است از انسان بر محمول که عبارت است از ناطق، صدقاً کلیّاً شد: «کل ناطق إنسان». در قضیهٔ اصل بود: «کل إنسان ناطق»، حالا عکس شده است: «کل ناطق إنسان». مطلب خیلی واضح است، ولی ایشان اینطور پیش برده است.
«أو بعضَه»؛ گفتم عطف است بر خبرِ «کان»، که خبرِ «کان»، «کلَّ المحمول» بود. بنابراین عبارت اینطور میشود: «سواءٌ کان ذلک الشيء من المحمول الصادق علیه الموضوع، کلَّ المحمول أو بعضَه»، یعنی یا بعضِ محمولِ قدیم باشد که الان شده است موضوعِ جدید؛ مانند قول ما: «بعض الحیوان إنسان».
در اول بود: «کل إنسان حیوان» که فلان عبارت بود از انسان و بهمان عبارت بود از حیوان، و حیوان محمول بود و انسان موضوع بود؛ حالا عکسش کردیم و میگوییم: «بعض الحیوان إنسان». الان این «شیءٌ من بهمان» یعنی شیء از حیوانی که انسان است، این الان «بعض الحیوان» است، یعنی بعضِ بهمان و بعضِ محمول است نه کلِ محمول. محمول یعنی محمولِ قدیم، نه محمولِ جدید؛ محمولِ جدید که الان انسان است، محمول یعنی محمولِ قدیم یعنی حیوان.
خب، تا اینجا مطلب روشن شد و تمام شد. میفرماید: چیزی را پیدا میکنیم به نام جیم که در اصل «شیءٌ من الموضوع» است که محمول بر آن صدق میکند، و در عکس «شیءٌ من المحمول» است که موضوع بر آن صدق میکند. آن وقت این شیء در اصل میتواند کلِ موضوع باشد، میتواند بعضِ موضوع باشد؛ در عکس میتواند کلِ محمول باشد، میتواند بعضِ محمول باشد. این خلاصهٔ سخن است.
حالا این جیمی که فرض کردیم، معلوم شد که موصوف به کلّیهما هست، یعنی هم موصوف به فلان و هم موصوف به بهمان است. چون در عکس هم آمد موضوع را گرفت و در اصل محمول را گرفته بود؛ در عکس آمد موضوع را گرفت و در اصل هم محمول را گرفته بود، پس معلوم میشود هر دو را دارد؛ منتها در یک جا کل را گرفته بود و در یک جا بعض را گرفته بود که توضیح داده شد و دوباره تکرار نمیکنم.
«فالجیم، و هو ذلک الشيء المفروض»؛ همین شیئی که فرض شد که هم قبل از «إذا» مربوطش کردیم به موضوعِ اصل، و بعد از «إذا» مربوطش کردیم به محمولِ اصل، این شیء مفروض «موصوفٌ بکلّیهما»، یعنی هم موصوف است به موضوع و هم موصوف است به محمول، یعنی به فلان و بهمان. بعد به جای فلان و بهمان میگوید: «بل بالموضوع و المحمول»؛ این «بل» برای ترقی است، یعنی گمان نکنید فقط فلان و بهمان است، بلکه در هر موضوع و محمولی جاری است.
«و موصوفٌ بهما»؛ حالا میخواهد بگوید که این شیء چهار حالت میتواند داشته باشد، همانطور که از خارج توضیح داده شد که این شیء چهار حالت دارد: میتواند «بعض الموضوع» باشد (یک)، «کل الموضوع» باشد (دو)، «بعض المحمول» باشد (سه)، «کل المحمول» باشد (چهار). پس چهار حالت میتواند داشته باشد؛ نه اینکه این چهار حالت با هم جمع بشوند، بلکه میتواند چهار حالت متصور باشد.
«و موصوفٌ بهما» یعنی آن شیئی که موصوف به فلان و بهمان است، میتواند کلِ موضوع باشد یعنی کلِ فلان باشد، یا بعضِ فلان؛ کذلک میتواند کلِ محمول باشد یعنی کلِ بهمان باشد، یا بعضِ محمول یعنی بعضِ بهمان باشد.
«فالأقسام أربعة»؛ یعنی اقسام شیء اربعه است، یعنی در مورد آن شیء چهار احتمال هست.
«و لهذا» یعنی چون آن شیء که عبارت از جیم بود، نسبتش به موضوع دو احتمال دارد که الان گفتیم، و نسبتش به محمول نیز دو احتمال دارد، به همین جهت مصنف قولِ خود یعنی «کلّه أو بعضه» را مکرر کرد. خودِ «کلّه أو بعضه» مشتمل بر دو احتمال است؛ یک بار این قول را که مشتمل بر دو احتمال است اسناد داد به جیمی که مربوط به موضوع است، و یک بار اسناد داد به جیمی که مربوط به محمول است؛ چون این جملهٔ «کلّه أو بعضه» مشتمل بر دو احتمال است و به دو چیز نسبت داده شد، دو احتمال ضرب در دو چیز میشود چهار تا.
«و علّل بقوله «فإنّ الجيم موصوف بهما» ، كما قرّرنا»؛ مصنف بعد از اینکه چهار حالت را ذکر کرد، مطلب را به این قول خود معلل کرد که «فإنّ الجیم موصوفٌ بهما». یعنی اول مسئله را توضیح داد و بعد گفت حالا که این روشن شد، پس معلوم میشود که جیم موصوف به هر دو هست، یعنی هم موصوف به بهمان است و هم موصوف به فلان؛ حالا یا کلِ افراد بهمان است یا بعضِ افراد بهمان، و همچنین یا کلِ افراد فلان است یا بعضِ افراد فلان، «کما قرّرنا».
خب، تا اینجا مطلب اینطور شد که ایشان زحمت کشید و آن «بعض» را پیدا کرد. بقیهٔ مطلب را ایشان نگفته است؛ بقیهٔ مطلب این است که حالا اگر آن جیم را «بعض» فرض کنید، در تمام حالات صادق است، یعنی موصوف به کلّیهما هست؛ اما اگر «کل» فرض کنید، گاهی موصوف به کلّیهما نیست. پس چون ناچاریم همیشه موصوف به کلّیهما باشد، همیشه «بعض» فرض کنید؛ بنابراین قضیهٔ موجبهٔ کلیه و موجبهٔ جزئیه را به موجبهٔ جزئیه عکس کنید، نه به موجبهٔ کلیه. این تتمهٔ بحث است.
خب، تا اینجا عبارت مصنف هم تمام شد، و از عبارت «و تقریره بوجهٍ أحسن...» کلام شارح شروع میشود که همین مطلب را بدون کم و زیاد با عبارتی بهتر و روانتر بیان کند، که ظاهراً وقت نمیرسد ادامهاش دهیم و میماند برای جلسهٔ بعد.