84/09/14
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه سوم در جهات قضایا /لا به شرط بودن موضوع نسبت به وصف بودن یا حقیقت بودنِ عنوان
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
مروری بر احکام موضوع در قضایای حملیه
بحثمان در این بود که موضوع قضیه حملیه چگونه باید باشد. توضیح دادیم که موضوع قضیه حملیه عبارت از ذات مقید به وصف عنوانی نیست، و همچنین مقید به عدم وصف عنوانی هم نیست. و همچنین توضیح دادیم که موضوع عبارت از موضوع موجود فیالخارج مقید به موجود فیالخارج نیست، مقید به موجود فیالذهن هم نیست، بلکه «لا به شرط» است؛ هم لا به شرط است نسبت به داشتن وصف عنوانی، و هم لا به شرط است نسبت به خارجیت و ذهنیت. این دو تا خاصیت را قبلاً گفتیم.
البته در جلسات قبل هم گفته بودیم که مراد از موضوع «کل واحد» است، نه مراد کل مجموعی است، نه مراد کل عقلی و نه هم مراد کلی منطقی است، بلکه مراد کل واحد است. الان هم اضافه کردیم این دو تای دیگر را که: لا به شرط است به لحاظ وصف عنوانی، و لا به شرط است به لحاظ موجودیت فیالخارج و فیالذهن. این سه تا گفته شد.
لا به شرط بودن موضوع نسبت به دوام و لا دوام
یک امور دیگری هم درباره موضوع هست که اینها هم باید توضیح داده بشود: آیا موضوع در قضیه حملیه موضوعی است مقید به دوام، یا مقید به لا دوام، یا نسبت به دوام و لا دوام هم لا به شرط است؟
میفرماید موضوع نسبت به دوام و لا دوام «لا به شرط» است؛ اینطور نیست که مقید باشد به دوام یا مقید باشد به لا دوام. چون اگر مقید باشد به دوام، بعضی از قضایا کاذب میشوند؛ مثل «کل منخسفٍ قمرٌ»[1] . «منخسف» موضوع این قضیه قرار گرفته؛ اگر ما منخسف را مقید به دوام کنیم معنایش این میشود: هر ذاتی که دائماً منخسف باشد قمر است، به صورتی که اگر مثلاً لحظهای منخسف نبود قمر نباشد، در حالی که این خلاف واقع است؛ قمر که همیشه منخسف نیست، بلکه گاهی منخسف میشود. پس نمیتوانیم منخسف را مقید به دوام کنیم بگوییم «کل منخسفٍ بدوامٍ» بعد بگوییم قمر است، بلکه «کل منخسفٍ» لا به شرط است که بتواند بالاخره منخسف بشود.
همچنین مقید به لا دوام هم غلط میکند بعضی قضایا را؛ مثلاً «کل ممکنٍ محتاجٌ إلی العلة». «ممکن» موضوع است، نمیشود مقیدش کرد به لا دوام؛ چون مفهوم این میشود — وصف که مقید به لا دوام بشود مفهومش این میشود — که هر ممکنی که دائماً ممکن نباشد، بلکه گاهی واجب باشد و گاهی ممکن باشد، این احتیاج دارد به علت؛ خب این غلط است، ممکن تا وقتی ممکن است احتیاج به علت دارد. و تازه نمیشود ممکنی واجب بشود و ممکن بشود [واجب بالذات بشود]. پس اگر بخواهیم مقید به دوام بکنیم موضوع را، در بعضی قضایا کاذب میشود؛ اگر بخواهیم مقید به لا دوام بکنیم، در بعضی دیگر کاذب میشود. برای اینکه تمام قضایای حملیه صادق باشد و ما قضیه کاذبی نداشته باشیم، باید موضوع را نسبت به دوام و لا دوام «لا به شرط» بگیریم؛ نه قید دوام بیاوریم و نه قید لا دوام.
رسیده بودیم صفحه ۷۹ ، سطر بیست و سوم:
«ولا ما هو جیمٌ دائماً»؛ یعنی مراد از موضوع — «لا» یعنی لا نعنی؛ قصد نمیکنیم از آن جیم که موضوع قضیهمان بود — «ما هو جیمٌ دائماً»؛ یعنی موضوع را مقید به دوام نمیکنیم، «وإلا لم یصدق: کل منخسفٍ قمرٌ»؛ و الا لازم بود این جمله صادق نباشد که توضیح داده شد.
«ولا ما هو جیمٌ لا دائماً»؛ یعنی قصد نمیکنیم از جیم که موضوع است «ما هو جیمٌ بقید لا دوام» را، «وإلا لم یصدق: کل ممکنٍ محتاجٌ»؛ با توضیحی که عرض شد.
«بل لا بشرط الدوام واللا دوام فیه»[2] ؛ فیه یعنی در جیم بودن؛ بله، لا به شرط از دوام و لا دوام است، یعنی در جیم بودن نه شرط دوام میشود و نه شرط لا دوام میشود، موضوع به هیچکدام مقید نیست. خب، تمام شد.
لا به شرط بودن موضوع نسبت به وصف بودن یا حقیقت بودنِ عنوان
یک بحث دیگر: موضوع همیشه دارای وصف عنوانی است، همیشه؛ مثلاً وقتی میگوییم «کل إنسانٍ»، انسانیت وصف عنوانیِ موضوع است، یعنی ذاتی است که متصف به انسانیت است. وقتی میگوییم «کل متحرکٍ»، باز حرکتْ وصف عنوانی موضوع است؛ اما حرکتْ وصف است و انسانیتْ حقیقت است. پس وصف عنوانی میتواند وصف باشد برای موضوع و میتواند حقیقت باشد برای موضو مثلاً وقتی میگوییم «کل جسمٍ کذا»، جسمیت حقیقت این موضوع است؛ ولی وقتی میگوییم «کل متحرکٍ کذا»، تحرک وصفِ اوست؛ ولی هر دو را ما اصطلاحاً «وصف عنوانی» میگوییم.
حالا سؤال ما این است که آیا موضوع باید متصف باشد به عنوانی که وصف است، یا باید معنون باشد به عنوانی که حقیقت است؟
میگوییم اگر لازم باشد که متصف باشد به عنوانی که وصف است، آن وقت «کل جسمٍ کذا» فاسد میشود، چون عنوان در اینجا وصف نیست و حقیقت است. اگر مقید باشد به اینکه عنوان باید حقیقت باشد، «کل متحرکٍ کذا» فاسد میشود، چون در «کل متحرکٍ کذا» عنوانْ وصف است نه حقیقت. پس ناچاریم بگوییم عنوانی که در موضوع هست نه لازم است که وصف باشد و نه لازم است که حقیقت باشد، بلکه «لا به شرط» است نسبت به وصف بودن و حقیقت بودن؛ میتواند وصف باشد و میتواند حقیقت باشد.
«ولا ما حقیقته جیمٌ»؛ ما قصد نمیکنیم از جیم آنی را که فقط حقیقتش وصف عنوانیِ جیم را داشته باشد؛ زیرا میبینیم «کل متحرکٍ متغیرٌ» که عنوان موضوعش حقیقتش نیست — حقیقتش تحرک نیست بلکه وصفش تحرک است — میبینیم صادق است؛ از اینجا میفهمیم که لازم نیست عنوانِ موضوعِ ما حقیقتِ موضوعمان باشد.
«ولا ما صفته جیمٌ»؛ باز قصد نمیکنیم به جیمی که موضوع است آنچه را که فقط صفتش جیم باشد؛ یعنی مقید نمیکنیم به اینکه عنوانش صفتش باشد به این صورت که حقیقتش جیم نباشد، زیرا میبینیم «کل جسمٍ منقسمٌ» صادق است در حالی که موضوع ما عنوانش صفت نیست، عنوانش حقیقت است که جسمیت حقیقت این موضوع است. پس اگر مقید کنیم موضوعمان را به چیزی که صفتش عنوان است، لازم میآید «کل جسمٍ منقسمٌ» صادق نباشد چون در اینجا موضوعمان صفتش جسمیت نیست، حقیقتش جسمیت است. پس ناچاریم بگوییم که موضوع ما نسبت به اینکه عنوانش وصف باشد یا حقیقت باشد «لا به شرط» است.
بررسی تقیید موضوع به وصفِ بالفعل یا بالقوه (اختلاف شیخ و فارابی)
مطلب دیگر: آیا موضوع ما باید بالقوه آن وصف را داشته باشد، یا لازم است که بالفعل داشته باشد؟
اینجا دیگر «لا به شرط» را قبول ندارد، اینجا دو تا قول است: یک قولِ فارابی است که میگوید کافی است که بالقوه باشد؛ وقتی میگوییم «کل إنسانٍ مثلاً کاتبٌ»، انسان بالفعل را هم میگیرد، انسان بالقوه را هم میگیرد؛ اصلاً ایشان گفته «کل إنسان» یعنی کل انسان بالقوه. ابنسینا گفته نه، «کل إنسان» یعنی کل انسان بالفعل؛ هر انسانی که بالفعل انسان باشد کاتب است، اگر بالقوه انسان باشد و بالفعل نطفه باشد این دیگر کاتب نیست، حتی کاتب بالقوه نیست.
پرسش: فارابی میگوید بالقوه هم کافی است؟
پاسخ: بله، البته فارابی ظاهراً بالقوه بودن را کافی میداند از باب اینکه بالقوه هم بالاخره میرسد به فعلیت، آن را هم کافی میبیند؛ ولی آنجور که رایج است میگویند فارابی وصف عنوانی را برای موضوع بالقوه میگیرد، ولی شیخ وصف عنوانی را بالفعل میگیرد. ایشان اینطوری میگوید؛ ایشان میگوید که وصف عنوانی پیش فارابی بالقوه است و پیش شیخ بالفعل است، و بعد هم توضیح میدهد حق با شیخ است؛ یعنی باید وصف عنوانی بالفعل باشد، یعنی موضوع در صورتی که بالفعل وصف عنوانی داشته باشد میتواند صاحب محمول باشد و الا اگر بالقوه باشد نمیتواند محمول را داشته باشد.
مثلاً فرض کنید «کل إنسانٍ کاتبٌ»؛ اگر «کل إنسان» یعنی نطفه — یعنی کل انسان بالقوه که نطفه است — خب این را نمیشود گفت کاتب است، نمیشود بر نطفه اطلاق انسان کرد تا محمولات انسان را بتوانیم بر نطفه هم حمل کنیم. پس از «کل إنسان» ما باید انسان بالفعل را قصد کنیم تا محمولات مناسب انسان را بتوانیم حمل کنیم. محمولات مناسب نطفه را بله عیبی ندارد بر انسان بالقوه که همان نطفه است حمل کنید، ولی باز همان نطفه در نطفه بودنش بالفعل است که میتواند محمولات مناسبش را قبول کند. همچنین انسان باید در انسانیت بالفعل باشد تا محمولات مناسب را قبول کند؛ انسان بالقوه، انسان نامیده نمیشود عرفاً، بنابراین محمولات انسان را نمیتواند واجد بشود. پس اگر محمولتان محمولی است که مربوط به انسان است، باید از موضوعتان که انسان است انسان بالفعل را اراده کنید نه انسان بالقوه را، چون انسان بالقوه نمیتواند اینچنین محمولاتی را قبول کند. این نظر ایشان است.
پس روشن شد که در قضیه حملیه، موضوع نباید بالقوه باشد بلکه باید بالفعل باشد.
پرسش: اگر محمول برای موضوع بالقوه باشد چه؟
پاسخ: محمول برای موضوع اگر بخواهد بالقوه باشد یعنی جهت قضیه امکان است، محمول اگر بخواهد برای موضوع بالفعل باشد یعنی جهت قضیه اطلاق است؛ آن جهت قضیه را تعیین میکند. نحوه ثبوت محمول برای موضوع، جهت قضیه است یا ماده قضیه است؛ که حالا یا بالقوه است یعنی بالإمکان و قضیه میشود ممکنه، یا بالفعل است و قضیه میشود مطلقه. اما ما الان صحبتمان در این نیست، بحثمان در این است که به موضوع آیا باید قید بالقوه را چسباند یا قید بالفعل را چسباند؟ کاری به نسبت نداریم. آنی که شما میفرمودید که نسبتمان نسبت بالقوه باشد یا نسبتمان نسبت بالفعل باشد، آن ماده قضیه و جهت قضیه است و الان از بحث ما بیرون است؛ آنی که الان در بحث ماست این است که این موضوع باید مقید باشد به قوه یا مقید باشد به فعل؟ ایشان میگوید باید مقید باشد به فعل، و مقید بودنش به قوه که حرف فارابی است درست نیست.
پرسش: بالقوه انسان است...
پاسخ: بالقوه انسان است ولی عرفاً به آن انسان گفته نمیشود، پس محمولات انسان را نمیتواند داشته باشد. نطفه کاتب بالقوه است، آن اشکال ندارد که شما نسبت کتابت را به نطفه بالقوه بگیرید، بگویید مرادمان از انسان انسان بالقوه است یعنی نطفه؛ وقتی کتابت را هم برای انسان بالقوه درست میکنیم.
تحلیل اقسام سهگانه قید بالقوه در قضیه و تبیین نزاع فارابی و ابنسینا
ببینید، مطلب روشن نشده؛ نخیر، سه تا «بالقوه» ما در قضیه داریم:
یک وقت میگوییم «انسان، کاتب بالقوه است»، این «بالقوه» قیدِ کاتب است؛ و ما هم میگوییم یعنی انسان بالفعل، کاتب بالقوه است. الان دستش قلم نگرفته، اگر دستش قلم بگیرد کاتب بالفعل میشود. این انسانِ بالفعل کاتب بالفعل است یا کاتب بالقوه است؟ این یک قید است، برای محمول است.
اما یک وقت میگوییم انسان کاتب است بالقوه؛ منظورمان از کاتب هم کاتب بالفعل است، انسانی که الان دست روی دست گذاشته بالقوه کاتب بالفعل است؛ این قید نسبت است، این «بالقوه» قید نسبت است. انسانی که بالفعل انسان است و الان هم مشغول نوشتن نیست، این بالقوه کاتب بالفعل است؛ انسان بالفعل انسان است، کاتب هم مراد کاتب بالفعل است، وقتی نسبت کاتب بالفعل به انسانی که الان مشغول کتابت نیست برقرار میشود، این نسبتْ بالقوه است.
پس سه تا بالقوه میتوانیم ما داشته باشیم:
۱. یکی «انسان بالقوه» باشد که مثلاً نطفه باشد ولی انسان بالقوه است.
۲. یکی «کاتب بالقوه» باشد که الان دست به قلم نزده، بعداً میخواهد قلم دست بگیرد و بنویسد.
۳. یکی هم «نسبت» کتابت بالفعل به انسان بالفعل بالقوه باشد.
این سه تا از هم جدا بشود: اینکه ما میگوییم انسان کاتب بالقوه است، این را میگوییم که انسان بالفعل کاتب بالقوه است؛ «بالقوه» میرود جزء محمول میشود. اما انسان بالقوه که نطفه است بالقوه کاتب بالفعل است، این به قول ایشان غلط است؛ فارابی میگوید درست است ولی ایشان میگوید این غلط است که انسان بالقوه یعنی نطفه بالقوه کاتب بالفعل است.
ببینید سه تا قید است: یکی قید موضوع شده است، یکی قید محمول شده است، یکی قید نسبت. «انسان بالقوه یا بالفعل» (قید موضوع)، «میتواند یا هست» (قید نسبت)، «کاتب بالقوه یا کاتب بالفعل» (قید محمول). «میتواند» یا «هست» قید نسبت است؛ اگر بگوییم «میتواند» یعنی نسبت بالقوه است، اگر بگوییم «هست» یعنی نسبت بالفعل است.
تحلیل نقد وارد بر دیدگاه فارابی
فارابی میگوید انسان بالقوه، بالقوه کاتب بالفعل است یا بالقوه کاتب بالقوه است، و درست هم هست یعنی واقعش این است که با استعداد دور و با قوه دور بالاخره کاتب بالقوه است و کاتب بالفعل هم هست؛ ولی اینها میگویند نه، انسان در صورتی که بالفعل باشد بالقوه کاتب بالقوه یا کاتب بالفعل است.
نظرشان هم این نیست که انسان بالقوه نمیتواند کاتب باشد، این را نمیگویند؛ میگویند بر نطفه «انسان» صدق نمیکند. توجه کنید، دو جور میشود ما استدلال بکنیم بر بطلان حرف فارابی:
یکی اینکه بگوییم انسان بالقوه نمیتواند بالقوه کاتب باشد؛ این را اگر بگوییم غلط است، فارابی میگوید چرا، میتواند؛ فارابی میگوید انسان بالقوه بالقوه کاتب است، یعنی بعدها که شد انسان، انسان بالقوه یعنی نطفه بعدها کاتب است، بعد که شد انسان حالا یا کاتب بالقوه میشود یا کاتب بالفعل میشود؛ پس از این جهت به فارابی ما اشکال نمیدهیم.
اشکالمان بر فارابی این است که شما بر انسان بالقوه که نطفه است چطوری اطلاق «انسان» میکنید میگویید «کل إنسانٍ کاتبٌ بالقوة» یا کاتب بالفعل؟ اطلاق انسان بر انسان بالقوه درست نیست. پس اشکال ایشان این است.
دو تا اشکال میتوانست بکند: یکی اینکه انسان بالقوه کاتب بودنش غلط است، این اشکال را نکرده چون این اشکال وارد نیست؛ یک اشکال این است که بر انسان بالقوه نمیتوانیم انسان اطلاق کنیم، یعنی نطفه را کسی انسان نمیگوید، این اشکال را وارد کرده است.
اشکالش این است که وقتی میگویی «کل إنسانٍ کاتبٌ»، چطور بر انسان بالقوه یعنی بر نطفه اطلاق انسان کردی در حالی که انسان نیست؟ البته این اشکالی که ایشان میکند به لحاظ عرف است؛ یعنی عرف اطلاق نمیکند انسان را بر نطفه، ولی ما از نظر فلسفی شاید بتوانیم اطلاق کنیم. عرف قبول نمیکند؛ نطفه زمینه انسان است و خودِ انسان نیست.
بررسی عبارت کتاب در ترجیح مسلک ابنسینا
«ولا ما هو ج بالقوة والإمکان...»؛ و باز مراد از موضوع «ما هو جیمٌ بالقوة والإمکان» نیست؛ یعنی موضوعِ بالقوه و امکان را ما موضوع قرار نمیدهیم، مثل نطفهای که بالقوه و امکانْ انسان است، «وهو مصطلح الفارابی»؛ قیدِ منفی است، یعنی بالقوه بودن که ما داریم نفیاش میکنیم مصطلح فارابی است؛ «بل ما هو ج بالفعل، على ما هو مصطلح الرّئيس أبى عليّ»؛ بلکه قصد میکنیم از موضوع آنی را که بالفعل جیم است، علی ما هو مصطلح الرئیس ابیعلی بن سینا، که مصطلح ابنسینا همین است که باید موضوع ما موضوع بالفعل باشد، یعنی وصف عنوانی بر ذات بالفعل صادق باشد.
چرا حق را به ابنسینا میدهید؟ «فاستمرّ علیه مباحث صاحب الکتاب»؛ چون شیخ اشراق تابع ابنسینا است و موضوعهایی که در این کتاب از آنها استفاده میکند موضوع بالفعل هستند، یعنی موضوع بالفعل اراده میکند، ایشان تابع اصطلاح ابنسینا است.
تکمیل بحث مذهب فارابی و شیخ الرئیس
«فإنه...» یعنی همین مصطلح رئیس مصطلحعلیه هست در مباحث صاحب این کتاب یعنی شیخ اشراق، بلکه نه تنها در مباحث شیخ اشراق «بل فی مباحث جمیع العلماء»؛ همه علما این اصطلاح ابنسینا را دارند «إلا ما لا یخفی». «فالأول» یعنی حرف فارابی «مخالفٌ للعرف والتحقیق»؛ هم مخالف عرف است و هم مخالف تحقیق است. «فإنّ ما...» تعلیل است هم برای «مخالفٌ للعرف» و هم برای «مخالفٌ للتحقیق»؛ «فإنّ ما هو إنسانٌ بالقوة لا یُطلق علیه أنه إنسانٌ»؛ به موضوعی که انسان بالقوه است یعنی نطفه است، «انسان» اطلاق نمیشود در عرف و تحقیق. عرفش که روشن است، حالا تحقیقش یک مقدار بحث دارد، تحقیقش را هم ایشان ادعا کرده است. تمام شد.
خلاصه شرایط موضوع و محمول در قضیه حملیه
«فالحاصل...» سرِ خط، خلاصهگیری است از آنچه که از جلسه اسبق شروع کردیم. تمام آن را ایشان خلاصه میکند، یعنی شرایط موضوع را ذکر میکند و بعد به دنبالش شرایط محمول را هم میگوید. تا حالا شرایط محمول را نگفته بود، ولی حالا شرایط محمول را هم اضافه میکند.
شرایط موضوع را که قبلاً گفتیم اینطور خلاصهگیری میکند: وقتی میگوییم «کل ج ب»، یعنی «کل واحد واحد من أفراد جیم». در جلسات قبل گفتیم مراد از «کل ج»، کل واحد واحد است؛ کل مجموعی نیست، کلی منطقی نیست، کلی عقلی نیست. بعد توضیح میدهد که منظور از کل واحد، کل واحدِ موجود در خارج نیست، بلکه کل واحدی است که یا موجود در خارج باشد یا بتواند در آینده موجود در خارج بشود؛ همه را شامل میشود.
به تعبیر اصطلاحی، مراد از «کل إنسانٍ مثلاً کاتبٌ» قضیه خارجیه نیست که فقط بر افراد موجود فیالخارج بالفعل صدق کند، بلکه قضیه مقدره [حقیقیه] است؛ یعنی قضیهای که این موضوعی که الان موجود است یا موضوعی که فرض میشود وجودش در آینده، همه این موضوعها در این قضیه ملحوظند. و وقتی میگوییم «کل إنسانٍ کاتبٌ»، یعنی همه افراد، چه افرادی که الان هستند و چه افرادی که مقدر الوجودند بعداً میآیند.
پس چون قضیهمان مقید نیست به وجود داشتن فعلی، میفرماید که منظور از موضوع آن است که در ذهن بتواند تصور شود، ولو الان در خارج موجود نباشد و بعداً در خارج موجود بشود؛ ولی این قید را باید داشته باشیم: موضوعی که ممتنع التصور است آن را دیگر ما موضوع قرار نمیدهیم، اینجا فقط امکان تصور را داشته باشد، حالا میخواهد الان در خارج باشد یا بعداً در خارج وجود بگیرد.
خب، پس اینطور شد که مرادمان از «کل ج»، «کل واحد واحد من أفراد جیم» است اولاً؛ ثانیاً مقید به وجودی که الان داشته باشد نیست، بلکه میتواند الان موجود باشد و میتواند فرض شود وجودش، یعنی به تعبیر جامع، ذهن بتواند آن را تصور کند. اینکه میگوییم اعم است از موجود و مقدر الوجود، یعنی ذهن میتواند تصورش کند؛ ذهن، تصورش را و وجودش را ممتنع نبیند، بگوید الان موجود شده عیبی ندارد، بعداً هم موجود باشد عیبی ندارد. این یک مطلب.
مطلب دوم: چه این موضوعی که اینچنین فرضش کردیم موضوع خارجی باشد یا موضوع ذهنی. دقت کنید این اشتباه نشود با این حرفی که الان زدیم؛ الان گفتم موضوعی که ذهن بتواند تصورش کند چه در خارج الان موجود باشد چه در خارج بعداً موجود شود، اما الان قید دیگری که میآوریم میگوییم: چه این موجود خارجی باشد چه ذهنی باشد؛ این فرق دارد با آن که قبلاً گفتیم. قبلاً گفتیم موجودی که ذهن تصورش میکند ولی هر وقت بخواهد موجود شود در خارج موجود میشود؛ مقدر الوجود یعنی مقدر الوجود فیالخارج، یا مقدر الوجود فیالذهن، فرقی نمیکند.
یک موجودی هست ذهنی، یک موجودی هست خارجی؛ مثلاً انسان موجود خارجی است، ولی مفهوم مثلاً انسانیت که یک کلی است این موجود ذهنی است. حالا ما میگوییم مفهومی که امروزه در ذهن من موجود باشد یا مفاهیمی که در ذهن انسانهای بعدی موجود میشود، همه این مفاهیم مثلاً نوع است: «کل مفهوم إنسانٍ نوعٌ». پس منظور از مفهوم انسان در اینجا یعنی آنچه که وجودش را ذهن ممتنع نمیبیند؛ کل واحد واحد از این مفاهیمی که وجودشان را ذهن ممتنع نمیبیند، چه الان موجود در ذهن انسانها باشند، چه بعداً در ذهن همین انسانهای موجود حاصل بشود، چه بعداً در ذهن انسانهایی که بعداً میآیند حاصل بشود، فرقی نمیکند؛ همه این مفاهیم را ما میگوییم مثلاً نوع است.
وقتی میگوییم «کل إنسانٍ کاتبٌ»، نظر به انسان خارجی داریم؛ آن مثال اولی که نظر به انسان ذهنی داشتیم محمولش عبارت از نوع بود، در مثال دوم نظر به انسان خارجی است: «کل إنسانٍ کاتبٌ». منظور از «کل إنسان» یعنی هر انسانی، چه انسان موجود فیالخارج الان و چه انسان موجود فیالخارج در آینده؛ پس چه انسانی که الان موجود باشد در خارج و چه انسانی که فرض شود وجودش در خارج، همین میشود انسان.
پس توجه کنید من چه بیان کردم: میخواهم بگویم موضوع چه موجود فیالخارج باشد چه موجود فیالذهن باشد، اعم است از محقق الوجود و مقدر الوجود. محقق الوجود و مقدر الوجودِ این موجود خارجی است که در «کل إنسانٍ کاتبٌ» اراده شده، چه الان محقق باشد چه بعداً محقق شود و الان مقدر باشد. همچنین این مفهوم ذهنی در «کل انسانٍ [مفهومِ انسان] نوعٌ»، چه الان محقق باشد در اذهان و چه مقدر باشد و بعداً محقق شود در اذهان، هر دو را ما موضوع قرار میدهیم.
پس منظورمان از موضوع «کل واحد واحد من أفراده» است چه ذهنی باشند و چه خارجی، و چه الان در آن موطن مخصوص خودشان که ذهن است یا خارج است موجود باشند و چه مقدر شود وجودشان در آن موطن خودشان.
پس توجه فرمودید بین دو مسئله فرق گذاشتیم: یکی اینکه گفتیم مراد کل واحد واحدی است اعم از اینکه الان موجود باشند یا بعداً موجود شوند، بعد به طور جامع گفتیم به شرطی که ذهن بتواند تصور کند آنها را. بعد در تعمیمی که گفتیم، گفتیم: «سواء کان» این موضوع در خارج که ذهن تعمیمش بدهد به محقق الوجود و مقدر الوجود، یا در ذهن باشد که باز هم ذهن تعمیم داشته باشد به محقق الوجود و مقدر الوجود.
مطلب سوم: اعم از اینکه این موضوع مقید باشد به دوام یا مقید باشد به لا دوام؛ و باز اعم از اینکه آن وصف عنوانیاش صفت باشد یا حقیقت باشد.
موضوع اینچنینی که بیان کردیم کل واحد واحد است؛ اعم از اینکه محقق باشد وجودش یا مقدر باشد، اعم از اینکه ذهنی باشد یا خارجی باشد، اعم از اینکه دائم باشد یا غیر دائم، اعم از اینکه وصف عنوانیاش وصف باشد یا حقیقت. موضوع اینچنینی را ما در قضیه حملیه میآوریم و بعد هم محمول را برایش حمل میکنیم.
در محمول هم اینطور میگوییم: اعم از اینکه این محمول مقید به وقتی باشد یا مقید به وقت نباشد، اعم از اینکه این محمول مقید به حالی باشد یا مقید نباشد؛ یعنی محمولمان هم نسبت به وقت و حال مطلق است و لا به شرط است.
پس شرایط موضوع معلوم شد و قبلاً گفته بودیم، حالا خلاصهگیری کردیم؛ شرایط محمول را هم اضافه کردیم، شرایط محمول این بود که نسبت به وقت و حال لا به شرط باشد.
بررسی متن کتاب در عبارت فالحاصل
«فالحاصل: أنّ معنى «كلّ ج ب» هو أنّ كلّ واحد واحد من أفراده الشّخصيّة و غيرها»؛ هر فرد فردی از افراد جیم؛ افراد شخصیه که الان موجودند، و غیر این افراد شخصیه که مفروض الوجودند.
«وبالجملة»؛ این «وبالجملة» میخواهد جامع بین افراد شخصیه و غیر آنها را ذکر کند و کاری به چیز دیگر ندارد؛ میخواهد جامع این را ذکر کند: کل واحد واحد را ما گفتیم «من أفراده الشخصیة وغیرها»، حالا به جای «من أفراده الشخصیة وغیرها» ایشان میخواهد یک مفهوم کلی بگذارد: «وبالجملة ما یُفرض فی الذهن أنه جیمٌ بالفعل»؛ هر فردی که بتوانیم در ذهن بگوییم این انسان بالفعل است؛ چه انسان بالفعل که الان هست، چه انسان بالفعل که مقدر الوجود است و بعداً میخواهد بیاید.
پرسش: قضیه حقیقیه اعم از افراد ذهنی و خارجی است؟
پاسخ: یک قضیه خارجیه داریم، یک قضیه حقیقیه داریم؛ قضیه حقیقیه اعم از خارجیه است. مراد ما از قضیه، قضیه حقیقیه است؛ یعنی اعم از اینکه خارجیه باشد یعنی محقق الوجود باشد موضوعش، یا مقدر الوجود باشد؛ اعم از اینکه افراد موضوع ذهنی باشند یا خارجی باشند.
اگر در جای دیگر محقق و مقدر الوجود را آنطوری معنا کنند اشکال ندارد، ولی در اینجا نمیتوانیم آنطوری معنایش کنیم؛ چون ایشان بعداً قید «اعم از اینکه در خارج باشد یا در ذهن باشد» را میآورد. من دارم عبارت ایشان را میگویم؛ در ادامه همین قید را میآورد که بعد از اینکه ثابت کرد موضوع ما موضوعی است که در ذهن تصور شود اعم از اینکه محقق الوجود باشد یا مقدر الوجود، بعد از اینکه این را گفت، برای چنین موضوعی میگوید: «سواء کان فی الخارج أو فی الذهن مما یکون کذلک»؛ این «مما یکون کذلک» یعنی آنچه که فرض میشود در ذهن «أنه جیمٌ بالفعل». دوباره توضیح میدهد: آنی که در ذهن فرض میشود که جیم بالفعل است عبارت است از هر چیزی که «مما لا یمتنع أن یکون کذلک»؛ یعنی جیم بالفعل. هر چیزی که ممتنع نیست جیم بالفعل باشد. حالا اعم از اینکه در خارج الان موجود باشد یا در خارج بعداً موجود بشود، همچنین اعم از اینکه در ذهن الان موجود باشد یا در ذهن در آینده موجود بشود.
بررسی قیود موضوع و شروط محمول در متن کتاب
«فإنه...»؛ این را دقت کنید ضمیرش برمیگردد به «ما لا یمتنع أن یکون کذلک»؛ «فإنه قیدٌ معتبرٌ». باید این قید را بیاوریم در هر قضیه حملیه؛ در صورتی که موضوع ما نتواند هیچگاه جیم بالفعل بشود احکام جیم بر آن بار نمیشود. مثلاً در «کل حجرٍ کاتبٌ» این حجر هیچ وقت انسان نمیشود؛ مثلاً اگر در «کل إنسانٍ» مرادمان از انسان آن حجر باشد، خب این حجر در ذهن هیچ وقت تصور نمیشود که انسان بالفعل باشد تا محمولات انسان بالفعل برایش حمل بشود. چیزی که ممتنع است در ذهن که این موضوع خاص باشد و بشود آن، دیگر هرگز نمیتواند آن محمول را بگیرد. اگر الان آن موضوع هست محمول را الان میگیرد، اگر بعداً آن موضوع میشود محمول را بعداً میگیرد؛ ولی اگر اصلاً نمیتواند آن موضوع بشود، خب محمول را هیچ وقت نمیگیرد. پس این قید معتبر است که موضوع ما که این محمول را گرفته باید موضوعی باشد که در شأنش امکانِ بالفعل شدنش باشد؛ اگر یک موضوعی باشد که هرگز آن موضوع خاصی که در نظر ماست نمیشود، نمیتواند محمولی را بگیرد.
پس «فإنه» یعنی «ما لا یمتنع أن یکون کذلک» بودن، «قیدٌ معتبرٌ».
«سواء کان موجوداً...»؛ از اینجا تعمیمها شروع میشود. حالا که معلوم شد مرادمان از موضوع «کل واحد واحد من أفراده الشخصیة وغیرها» است، تعمیمها را پشت سر هم میآوریم:
«سواء کان» این موضوع «موجوداً فی الأعیان أو غیر موجودٍ فی الأعیان»، «وموصوفاً به» یعنی و سواء کان این موضوع موصوفاً به یعنی موصوفاً به جیم «دائماً أو غیر دائمٍ»، «وکونه» یعنی و سواء کان «حقیقةً» مثل «کل جسمٍ کذا» «أو صفةً» مثل «کل متحرکٍ کذا». تا اینجا موضوع را توضیح دادیم.
«فهو باءٌ...»؛ از «من غیر زیادة متی وحالٍ» شرایط محمول را داریم میگوییم: «فهو باءٌ من غیر زیادة متی وحالٍ»؛ یعنی این جیمِ اینچنینی که توضیحش گذشت، «ب» هست بدون اینکه در «ب» متی و زمانی را اضافه کنیم و «فی حالٍ» بودن را اضافه کنیم؛ یعنی نه مقیدش میکنیم به زمان خاص و نه مقیدش میکنیم به حال خاص، «بل علی ما یعمّ الموقّت والمقیّد ومقابلیهما»؛ شامل موقت و مقید هم میشود، شامل مقابل این دو تا هم میشود. مقابل این دو تا یعنی چه؟ یعنی غیر موقت و غیر مقید، یعنی موقت به وقت دیگر یا مقید به قید دیگر؛ خلاصه «لا به شرط» منظور است. منظور این است که محمول نسبت به زمان و نسبت به حالت لا به شرط و مطلق است.
«فهذه شرائط الموضوع و المحمول»؛ آنچه گفتیم شرایط موضوع و محمول بود؛ یعنی شرایط موضوع را قبلاً گفتیم، دوباره خلاصهگیری کردیم، الان هم در ضمن یک جمله مختصر به شرایط محمول اشاره کردیم.
ثمرات رعایت شروط موضوع و محمول و نقد متأخرین
«و فيها فوائد كثيرة تتعلّق بنتائج الأقيسة و غيرها»؛ در این شرایط موضوع و محمول فوائد کثیری است که تعلق دارد به نتایج قیاسها و غیر نتایج قیاسها؛ در جاهای مختلف کاربرد دارد. این شرایط اگر رعایت بشود افکارمان صحیح خواهد بود و قضایایی که ترتیب میدهیم قضایای صحیحی خواهند بود؛ و اگر رعایت نشود قضایایمان باطل و افکارمان هم افکار باطلی خواهد شد.
حالا در مورد قیاس این مطلب را بیشتر توضیح میدهیم، در غیر قیاس هم شما قیاس کنید به خود قیاس. در قیاس ما توضیح میدهیم انشاءالله که اگر این شرایط رعایت نشوند به مشکل برخورد میکنیم و اگر رعایت بشوند قیاس روبهراه میشود. فوائد زیادی دارد که مربوطند به نتایج قیاسها و غیر قیاسها، «و فى الإخلال بها مفاسد لا تعدّ و لا تحصى، كما يظهر لمن تأمّل فى منطق المتأخّرين من الإشكالات الّتي أوردوها على المتقدّمين»؛ «من الإشکالات» بیان است برای ما یتأمل. منطقیین متأخر بر متقدمین اشکالاتی وارد کردند که هیچکدام از اشکالاتشان وارد نیست. علت وارد کردن این اشکالات این است که متأخرین به این شرایطی که متقدمین توجه داشتند توجه نداشتند. متقدمین به شرایطی توجه داشتند و طبق آن شرایط مسائلی را گفتند؛ متأخرین آمدند و به آن شرایط توجه نداشتند و بر متقدمین اشکال کردند، در حالی که اشکال بر خودِ متأخرین وارد است که چرا شرایط را رعایت نکردند. اگر شرایط را رعایت میکردند حرف متقدمین را میفهمیدند و اشکال نمیکردند؛ پس منشأ آن اشکالات اخلال به این شرایط بوده است که این اخلال در متأخرین حاصل شده و در متقدمین نبوده است. «لمن تأمّل فيه حقّ التّأمّل إن شاء اللّه العزيز»؛ اگر خوب تأمل بکنند متوجه میشوند که متقدمین درست گفتند و متأخرین اگر اشکال کردند اشکالاتشان به خاطر این است که شرایط را رعایت نکردند نه اینکه اشکالشان وارد باشد.
تطبیق شرط کل افرادی در قیاس شکل اول
چرا ما این شرایط را شرط میدانیم؟ در قیاس یکی از این شرایط را مطرح میکنیم تا ببینید که لازم است، بقیه شرایط را قیاس میکنیم بر همین یک شرطی که گفتیم. در خود قیاس هم شرایطی گفتیم برای موضوع و برای محمول؛ یکی از این شرایط را مطرح میکنیم و بقیه شرایط را به خود شما واگذار میکنیم که ملاحظه بکنید.
یکی از شرایط موضوع این بود که به معنای «کل واحد واحد» باشد و به معنای «مجموعی» نباشد. حالا همین را میخواهیم رسیدگی بکنیم ببینیم که اگر این شرط رعایت نشود، آیا قیاس میتواند نتیجه بدهد یا نه؟ ما میخواهیم ثابت کنیم که اگر این شرط رعایت نشود قیاس نتیجه نمیدهد.
مثلاً اینطوری میگوییم: «کل ج ب»؛ این «کل ج ب» یک قضیه است، این را صغری قرار میدهیم، بعد ضمیمه میکنیم: «وکل ب ا»؛ این شکل اول هم هست، چون «ب» که حد وسط است تکرار شده است. در «کل ب ا» این را اراده میکنیم که هر فردی که متصف به «ب» شود متصف به «ا» خواهد بود. حالا اگر در «کل ج ب» همین کار را کردیم، گفتیم «کل ج» یعنی کل واحد واحد من أفراد جیم که متصف به «ب» هستند، آن وقت قضیه درست میشود؛ اینطور میشود: کل واحد واحد جیم «ب» هستند، کل واحد واحد «ب» هم «ا» است، خب معلوم میشود کل واحد واحد جیم هم «ا» است؛ چون در آنجا هم کل واحد اراده شد و در اینجا هم کل واحد اراده شد، حکمی که روی کل واحد «ب» رفت از باب اینکه کل واحدِ جیم «ب» هستند به جیم هم سرایت کرد و نتیجه را گرفتیم.
اما اگر شما با توجه به اینکه منظور از «کل ب ا»، «کل واحد واحد من ب ا» است، اگر در «کل ج ب» کل واحد واحد از افراد جیم را ملاحظه نکنید و کل مجموعی را ملاحظه کنید، لازمش این است که بگوییم: کل مجموعیِ جیم «ب» است، و کل فردِ «ب» «ا» است؛ خب «ا» حکمِ فردِ «ب» است، و جیم هم مجموعش «ب» است و افرادش «ب» نیستند، پس حکمی را که برای افراد «ب» هست به افراد جیم نمیشود سرایت داد. اگر شما تفاوت بین کل واحد و کل مجموعی را رعایت نکنید — در یک قضیه کل واحد را در نظر بگیرید و در یک قضیه مجموعی را در نظر بگیرید — نتیجه نمیگیرید، چرا؟ چون حد وسط تکرار نشده است؟ چطور تکرار نشده است؟ کل جیمی که در صغری است با کل جیمی که در نتیجه است،اگر در هر دو مجموع باشد اشکال ندارد. ببینید، به این حرف اخیر که زدم دقت بفرمایید، دقت بکنید روشن میشود:
بیان کردم باید در هر دو یک چیزی را اراده کنید تا حد وسط تکرار بشود؛ اگر بخواهد حد وسط تکرار نشود، مشکل درست میشود. در «کل ب ا» کل واحد واحد من أفراد «ب» را ملاحظه میکنید، ولی در «کل ج» چون از جیم کل واحد واحد را اراده نکردید، کل واحد واحد «ب» هم اراده نشده است.
پرسش: اگر در نتیجه هم از کل جیم کل مجموعی مورد نظر باشد چه؟
پاسخ: بله، همینطوری با کنایه حرف بزنیم یعنی «جیم» بگوییم و «الف» بگوییم و بگوییم درست درمیآید، ولی بیاییم در مثال پیادهاش کنیم؛ آیا این درست درمیآید؟
مثلاً «کل مجموع انسانها ب هستند» یعنی در یک خانه جا نمیشوند و بیشترند از فضای یک خانه؛ خب بعد «کل ب» میشود کل واحد از افراد «ب»، «الف» هستند. آن وقت آیا میتوانید شما کل واحدی را که یکی از افرادش همین است که در خانه جا نمیشود [نتیجه بگیرید]؟ یعنی هر فردی که در خانه جا نمیشود «الف» است؟ در صورتی که شما بخواهید در یک قضیه کل واحد اراده کنید از افراد «ب»، و در یک قضیه بخواهید کل واحد اراده نکنید، حد وسط تکرار نمیشود.
پرسش: حد وسط در هر دو تا کل واحد من افراده است، منتها یک فرد «ب»، کل مجموعی جیم است...
پاسخ: کل واحد من أفراد «ب» را در کبری اراده میکنیم، در صغری هم باید از «ب» کل واحد اراده کنیم. الان به جیم کار نداریم؛ اگر کل واحد من أفراد جیم کاتب باشد، یعنی کاتب بر کل واحد من الإنسان حمل میشود، در «ب» هم شما کل واحد اراده میکنید. اگر در جیم کل واحد اراده کردید در «ب» هم کل واحد اراده میکنید، آن وقت در این «ب» کل واحد اراده شده است؛ بعد میگوییم کل واحد من أفراد کاتب هم مثلاً متحرکالید هستند، خب این درست است، پس کل واحد از افراد جیم متحرکالید هستند و این درست است.
اما اگر بیایید بگویید کل مجموع جیم، کل مجموع «ب» است — یعنی کل انسان، مجموع انسان را یک فرد بگیریدش، کل مجموع کاتب را هم یک فرد بگیرید — و کل مجموع کاتب دیگر متحرکالید نیست، افرادش متحرکالیدند. مشکل اینجا پیدا میشود که اگر شما در موضوع کل واحد را گرفتید محمول هم کل واحد میشود؛ بعد اگر بخواهید در موضوع بعدی همان محمولی را که کل واحد بود کل واحد بگیرید نتیجه درست است، اما اگر در صغرایتان موضوع را مجموعی گرفتید محمول مجموعی میشود، و همین محمول مجموعی را اگر بخواهید در کبری افرادی بگیرید نمیشود و غلط میشود.
من میخواستم از اول این را بگویم، منتها یک خرده حواس من پرت شد.
پرسش: بحث این بود که آن شرایطی که ما گفتیم باید رعایت بشود لازمه است؛ الان اینجا میخواهد بگوید اگر شرایط ما را رعایت نکنید قیاس نتیجه نمیدهد...
پاسخ: بله، یعنی در هر دو جا باید همان معنا رعایت بشود. انشاءالله در جلسه آینده توضیح میدهم؛ چون وقت نرسید، انشاءالله جلسه آینده با مثال توضیح میدهم که مطلب کاملاً روشن بشود.