درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/09/08

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه دوم در حصر قضایا و اهمال و ایجاب و سلب آن /تمایز سالبه محصله از موجبه معدوله در زبان عربی

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تمایز سالبه محصله از موجبه معدوله در زبان عربی

 

در پایان جلسه گذشته گفتیم که گاهی محمول ما مشتق است و یا اینکه کلمه است، یعنی فعل است؛ در این صورت مشتمل بر ضمیر است، اما این ضمیر را ما رابط به موضوع قرار نمی‌دهیم، بلکه این ضمیر را فاعل می‌گیریم. در واقع این ضمیر رابط به فاعل است نه رابط به موضو

 

سؤال شد که این ضمیر خودِ فاعل است نه رابط به فاعل، چرا ما اسمش را رابط به فاعل می‌گذاریم؟ جواب این سؤال این است که این ضمیر در عینی که فاعل است، رابط هم هست؛ به این معنا که رابطِ فعل است به خودش. فعل را این ضمیر به خودش ارتباط می‌دهد، و به این ترتیب هم فاعل می‌شود و هم رابطِ فعل به خودش می‌شود؛ پس عیبی ندارد که ما بر آن اطلاق رابط کنیم، ولو اینکه فاعل هم هست. خب، این مطلب مربوط به گذشته بود.

 

تعریف موجبه معدوله و تفاوت آن با سالبه

 

در آخر بحث گذشته به بحث از سالبه حملیه پرداختیم. گفتیم که عبارت است از قضیه‌ای که در آن قضیه نسبت سلب می‌شود، رابطه سلب می‌شود و حرف سلبی می‌آید و رابطه را قطع می‌کند. حالا می‌خواهیم بیان کنیم که گاهی حرف سلب در کلام می‌آید اما رابطه را قطع نمی‌کند، بلکه جزء محمول قرار می‌گیرد؛ یا بعداً بیان می‌کنیم که جزء موضوع قرار می‌گیرد. حالا جزء موضوع قرار گرفتنش فعلاً مورد بحث ما نیست؛ جزء محمول قرار می‌گیرد، بعد ما به توسط رابطه، آن محمول را به ضمیمه این سلب، دوتایی مرتبط می‌کنیم به موضو

 

این‌چنین قضیه‌ای در واقع دیگر قضیه سالبه نیست، اگرچه مشتمل بر حرف سلب هم هست. علتش این است که ما در آنجا یک محمول سالبه را [به موضوع ربط می‌دهیم]، در حالی که در سالبه ما ربط را قطع می‌کنیم؛ اینجا ربط را اثبات کردیم، پس قضیه سالبه نیست بلکه قضیه موجبه است، منتها موجبه معدوله است؛ به این معنا که موجبه‌ای است که ما به طرف سلب عدولش داده‌ایم. این‌طوری ایشان معدوله را معنا می‌کند: موجبه‌ای است که ما به طرف سلب عدولش داده‌ایم؛ یعنی یک سلبی در آن ذکر کرده‌ایم و از آن حالت ایجاب خالص درش آورده‌ایم.

 

گفتیم بعضی‌ها البته احتمالاً این‌طوری — آن‌جور که در ذهن من است — معدوله را توضیح می‌دهند که معدوله است یعنی از سلب به ایجاب عدول داده شده است؛ این حرف سلبی که می‌توانست روی رابطه واقع بشود و قضیه را سالبه کند، عدول داده شد و از آن وظیفه اصلی‌اش که سلب رابطه است بیرون آمده و شده جزء محمول؛ که ما این سلب را عدول داده‌ایم از آن وظیفه اصلی‌اش که قطع رابطه باشد به این حالت جدیدش که جزء المحمول باشد. بعضی‌ها این‌طوری گفته‌اند عدول را؛ آن‌طوری که در ذهن من هست، گفته‌اند قضیه معدوله است چون سلب در آن عدول داده شده است. اما ایشان می‌گوید قضیه معدوله است چون این قضیه موجبه با آمدن سلب به طرف سالبه عدول داده شده است؛ که عدول را به قضیه نسبت می‌دهد نه به سلب.

 

خب، حالا در قضیه موجبه معدوله چه وضعی پیش می‌آید که ما آن را از قضیه سالبه جدا کنیم و امتیاز بدهیم؟ یعنی فرق بین این دو تا چیست؟ چه می‌شود که قضیه معدولة المحمول می‌شود و چه می‌شود که قضیه سالبه می‌شود؟ این فرقش را باید بیان کنیم که هم فرق لفظی دارد و هم فرق معنوی دارد، ان‌شاءالله وقتی رسیدیم توضیح بیان می‌کنم.

 

بررسی عبارت کتاب در تقدم و تأخر سلب و رابطه

 

رسیده بودیم صفحه ۷۳، سطر سیزدهم، بعد از اینکه سالبه را توضیح دادیم:

 

«و فى العربيّة ينبغى أن يكون السّلب ، أى: حرفه، متقدّما على الرّابطة»[1] ؛

این قانونی که می‌گوییم قانونی نیست که در همه لغات اجرا بشود چنانچه بعداً توضیح هم می‌دهیم، این قانون فعلاً در لغت عربی هست و فعلاً ما در لغت عربی داریم توضیح می‌دهیم. در قضیه سالبه حرف سلب مقدم است بر رابطه، و به تعبیر دیگر وارد بر رابطه است؛ وقتی وارد شد بر ربط، ربط را قطع می‌کند و سلب می‌کند، قضیه می‌شود سالبه. اما گاهی حرف سلب وارد بر ربط نیست، حرف سلب وارد بر محمول است و جزء محمول قرار داده می‌شود؛ رابطه جلوتر از حرف سلب می‌آید، آن وقت این سلبِ مؤخر را به ضمیمه آن محمولی هم که مؤخر است ارتباط می‌دهد به موضو

 

پس گاهی حرف سلب مؤخر می‌شود از رابطه [رابطه مقدم می‌شود بر سلب]، که در این صورت قضیه همان‌طور که موجبه بوده موجبه هست؛ منتها قبل از اینکه سلب را بیاوریم محمول موجبه را به موضوع ارتباط می‌دادیم، حالا که حرف سلب را آورده‌ایم محمول سلب‌شده را به موضوع ارتباط می‌دهیم. گاهی از اوقات هم حرف سلب بر رابطه مقدم است، که در این صورت قضیه‌مان قضیه سالبه است که حرف سلب آن ربط را سلب می‌کند و نتیجتاً قضیه را سالبه می‌کند. و این در عربی اتفاق می‌افتد. لذا می‌فرماید: «وفی العربیة ینبغی...»؛ «ینبغی» هم یعنی واجب نیست ولی سزاوار است که این عمل انجام بگیرد.

 

این بعداً توضیح داده می‌شود که در بعضی لغت‌ها یا در خودِ عربی احتمال دارد که ما لفظی را مخصوص سلب رابطه قرار بدهیم چنانچه در «لیس» گفته‌اند، و لفظی را مخصوص سلب محمول قرار بدهیم چنانچه در «غیر» و «لا» گفته شده است. اگر آن وضع باشد، احتیاج به تقدیم و تأخیر ندارد دیگر؛ هر وقت این «لا» بیاید یا «غیر» بیاید مشخص است که محمول مسلوب است نه رابطه، هر وقت «لیس» بیاید مشخص است که رابطه مسلوب است نه محمول. ولی در غیر این صورت سزاوار است که ما برای تمییز سالبه از موجبه معدوله همین رفتاری را بکنیم که ایشان دارد اینجا توضیح می‌دهد؛ یعنی در سالبه سلب را بر رابطه مقدم کنیم، در موجبه معدوله رابطه را بر سلب مقدم کنیم.

 

پرسش: در مورد لای نفی جنس...

 

پاسخ: بله، در مورد لای نفی جنس اگر داشته باشد می‌دانید که — حالا توضیح داده می‌شود — همه قبول ندارند که «لا» اختصاص داشته باشد به معدوله؛ بعضی‌ها «لا» را قائلند که در سالبه هم به کار می‌رود، یا شاید مثلاً «لا»ها مختلف باشد، بعضی از اقسام «لا» بتواند برای سالبه به کار برود و بعضی اختصاص به موجبه معدوله داشته باشد؛ حالا این‌ها بعداً باید بحث بشود. لای نفی جنس که می‌فرمایید بر محمول وارد نشده، حالا آن‌ها بعداً باید بحث بشود.

 

«وفی العربیة ینبغی أن یکون السلب» یعنی حرف سلب، ، «متقدماً علی الرابطة»؛ باید حرف سلب مقدم بر رابطه باشد تا این حرف سلب نفی کند رابطه را و قضیه بشود قضیه سالبه؛ مثل قول عرب که می‌گویند: «زیدٌ لیس هو کاتباً»؛ «لیس» را که حرف سلب است بر «هو» که حرف ربط است مقدم می‌کنند تا «لیس» این ربط را سلب کند و نفی کند و قضیه بشود سالبه. ولی اگر این‌چنین عملی نشد، یعنی حرف سلب مقدم نشد بلکه رابطه مقدم شد، آن وقت قضیه به همان ایجابی که داشته باقی می‌ماند؛ منتها تفاوتش با آن موجبه این است که در آن موجبه محمول هم موجبه بود، در این یکی که الان ذکر می‌کنیم محمول سالبه است که ما اسم این را دیگر موجبه [محصله] نمی‌گذاریم، اسمش را می‌گذاریم موجبه معدوله.

 

نقش رابط در جزء محمول ساختن سلب

 

«وإذا ارتبط السلب»؛ متعلق «ارتبط» که «بالموضوع» باشد حذف شده است؛ یعنی «وإذا ارتبط السلب بالموضوع أیضاً» یعنی کالمحمول؛ یعنی همان‌طور که محمول به موضوع ربط داده می‌شود، سلب هم به موضوع ربط داده بشود. به چه وسیله؟ «بالرابطة» یعنی به سبب رابط؛ به سبب رابط دو چیز به موضوع ربط داده بشوند: یکی سلب و یکی محمول. «کما ارتبط المحمول بها» توضیح «أیضاً» است؛ توضیح «أیضاً»یی است که در متن مصنف آمده، یعنی همان‌طور که محمول «بها» یعنی به سبب رابطه به موضوع ارتباط داده شده است، اگر سلب هم به موضوع ارتباط داده بشود، «فصار السلب جزء أحد جزءَیها»؛ پس این حرف سلب، جزء یکی از دو جزء قضیه می‌شود که منظور از یکی از دو جزء در اینجا محمول است. البته می‌تواند جزء موضوع هم بشود، ولی چون الان بحث ما در محمولی است که سلب می‌شود، ما آن «أحد جزءَیها» را تطبیق می‌کنیم بر محمول، و الا موضوع هم می‌تواند احد جزءی القضیة باشد، اتفاقاً سلب بر او هم وارد می‌شود، «وهو المحمول»؛ یعنی آن احد جزءی القضیه‌ای که سلب جزئش می‌شود، محمول است.

 

«فالربط الإیجابی بعدُ باقٍ»؛ ربط ایجابی هنوز باقی است، یعنی قبلاً موجبه بوده حالا هم که حرف سلب وارد شده از ایجاب بیرون نیامده، بلکه هنوز آن ربط ایجابی را دارد. جوابِ «إذا ارتبط السلب...»، جواب همین «فالربط الإیجابی بعدُ باقٍ» است؛ آن «فصار» را جواب نگیرید، «فصار» را تفریع بگیرید. وقتی سلب به رابطه، به وسیله رابطه به موضوع مرتبط بشود نتیجه‌اش این می‌شود که سلب هم یکی از دو جزء قضیه می‌شود، آن وقت «فالربط الإیجابی بعدُ باقٍ». البته اشکالی هم ندارد که شما «فصار» را جواب «إذا» بگیرید و «فالربط الإیجابی» را تفریع بگیرید؛ ولی شاید بهتر باشد که «فصار» را تفریع بگیرید و «فالربط الإیجابی» را جواب بگیرید.

 

«کما یقال فی العربیة: زیدٌ هو لا کاتبٌ»؛ که توجه می‌کنید «هو» را که حرف ربط است مقدم می‌کنیم بر «لا» که حرف سلب است. در این صورت «فإنّ الربط الإیجابی باقٍ»؛ ربط ایجابی باقی است، یعنی قبل از آوردن «لا» ربط ایجابی را داشتیم، حالا که این «لا» را می‌آوریم باز هنوز این ربط ایجابی باقی است، یعنی قضیه سالبه نشده؛ همان‌طور که قبلاً موجبه بوده، هنوز هم موجبه است.

 

«وقد صَیَّرَ الربطُ السلبَ جزءَ المحمول»؛

یک قاعده داریم که حرف ربط، ما بعدِ خودش را به ما قبلش ربط می‌دهد. این قاعده اقتضا می‌کند که هر چیزی که ما بعدِ ربط است بشود محمول. در قبل از اینکه حرف «لا» را بیاوریم، آن مفرد که مثلاً «کاتبٌ» بود، آن بعد از حرف ربط قرار می‌گرفت و او می‌شد محمول؛ حالا که ما به جای «کاتب»، «لاکاتب» را ذکر کردیم، آنچه که بعد از حرف ربط می‌آید هم این سلب است و هم آن «کاتب» است؛ بنابراین همه مجموعاً می‌شوند محمول. اگر همه مجموعاً شدند محمول، «لا» می‌شود جزء المحمول؛ چون قاعده این است که حرف ربط، ما بعد خودش را محمول قرار بدهد برای ما قبل خودش. چون قاعده این‌چنین است، هر چه که ما بعد حرف ربط بیاید می‌شود محمول. حالا اگر آنی که بعد از حرف ربط است یکی باشد او می‌شود محمول؛ اگر دو تا باشند هر کدامشان می‌شوند جزء محمول. چون «لاکاتب» دو چیز بعد از حرف ربط می‌آید، هر کدام می‌شود جزء محمول؛ «لا» می‌شود جزء محمول، «کاتب» می‌شود جزء دیگر، مجموعاً می‌شوند محمول. پس حرف ربط است که «لا» را جزء محمول قرار می‌دهد طبق همان قاعده‌ای که بیان شد؛ چون قاعده اقتضا می‌کند که هر چه ما بعد ربط باشد بشود محمول.

 

«وقد صَیَّرَ الربطُ السلبَ جزءَ المحمول»؛ حرف ربط، سلب را جزء محمول ساخته است طبق همان قاعده‌ای که بیان کردیم. حرف سلب جزء محمول نبوده، ولی وقتی که رابطه آمده بر حرف سلب وارد شده، حرف سلب و محمول هر دو پشت رابطه قرار گرفتند و هر دو شدند جزء محمول.

 

«فإنّ من شأنه ربط ما بعده بالموضوع»؛

«فإنّ من شأنه» یعنی از شأن آن حرف ربط این است که ربط دهد ما بعدش را به موضوع. هر چه که ما بعدش باشد می‌شود محمول؛ اگر ما بعدش «کاتبٌ» باشد «کاتبٌ» می‌شود محمول، اگر «لاکاتبٌ» باشد «لاکاتبٌ» می‌شود محمول. چون «کاتبٌ» مفرد است دیگر جزء ندارد، اما «لاکاتبٌ» چون مرکب است جزء دارد و هر کدامش را می‌گوییم جزء المحمول.

 

«فالمرتبط» آن چیزی که به موضوع مرتبط می‌شود به توسط حرف ربط در قضیه معدوله، «هو لاکاتب» است، «وهو» یعنی همین مجموعه «لاکاتب»، محمول است، نه اینکه «کاتب» محمول باشد و حرف سلب مثلاً به رابطه کار داشته باشد؛ حرف سلب جزء محمول است.

 

پرسش: «وهو» یعنی ما بعدش محمول است؟

 

پاسخ: عیبی ندارد «هو» را به «ما بعده» مرتبط کنید، ولی سیاق عبارت اقتضا می‌کند که به «لاکاتب» مرتبط بشود. البته «لاکاتب» هم بعد از حرف ربط است. به «ما بعده» بزنید کلام عام می‌شود، یعنی آنچه که بعد از حرف ربط می‌آید محمول است؛ الان می‌گوید مرتبط «لاکاتب» است و همین «لاکاتب» محمول است. سیاق عبارت اقتضا می‌کند که «هو» به «لاکاتب» برگردد، اما اگر به «ما بعده» هم برگردد، یعنی ما بعدِ ربط هم برگردد، اشکالی ندارد، اعم می‌شود.

 

پرسش: چرا «لا» را دوباره حرف ربط بگیریم؟

 

پاسخ: «لا» را حرف ربط بگیریم؟ کسی نمی‌گوید «لا» حرف ربط است. ما جزء محمول گرفتیم، حرف ربط نگرفتیم. «هو»یی که در اینجاست محمول را ربط می‌دهد. محمول عبارت است از «لاکاتب»؛ «هو» ربط می‌دهد «لاکاتب» را به ما قبلش. «لاکاتب»، «لا»یش می‌شود جزء محمول، «کاتب»ش می‌شود جزء دیگر، مجموعاً می‌شود محمول؛ آن وقت این «هو» ربط می‌دهد «لاکاتب» را، نه اینکه «لا» ربط بدهد. «لا» که رابط نیست، «لا» فقط سالبه است [علامت سلب است].

 

علت نام‌گذاری موجبه معدوله

 

«فتسمّی موجبةً معدولةً»؛ این‌چنین قضیه‌ای که توضیحش گذشت که حرف سلب، ربطش را قطع نمی‌کند بلکه محمولش را مسلوب می‌کند، این‌چنین قضیه‌ای موجبه است و ما آن را «موجبه معدوله» می‌نامیم. چرا معدوله می‌گوییم؟ «لأنه عُدِل بها عن صیغة الإیجاب إلی صیغة السلب»؛ چون موجبه خالص بوده، ما آن را از ایجاب به سلب عدول دادیم، یعنی از آن حالت خالص ایجابی درش آوردیم. چرا به سلب عدولش دادیم؟ «نظراً إلی وجود حرف السلب فیها»؛ چون حرف سلب در آن وجود پیدا کرده است.

 

قبلاً که حرف سلب را نداشت ایجاب خالص بود، حالا حرف سلب را آوردیم و هنوز هم ایجابش را باقی گذاشتیم، منتها عدولش دادیم به طرف سلب؛ یعنی یک مقداری منحرفش کردیم به طرف سلب، زیرا که حرف سلب در آن آمد، بنابراین یک معنای سلبی در آن پیدا شد. یعنی قضیه موجبه دیگر از حالت ایجاب درآمد و عدول پیدا کرد به طرف سالبه، ولی سالبه نشد؛ چون وقتی سالبه می‌شود که ربطش قطع بشود، ولی ربط را قطع نکردید.

 

«عُدِلَ بها»؛ این ضمیر مؤنث در «بها» به این قضیه برمی‌گردد؛ یعنی این قضیه عدول داده شد از صیغه ایجاب به صیغه سلب. این قضیه که قبلاً ریخت ایجابی داشت حالا ریخت سلبی پیدا کرده است. چرا ریخت سلبی پیدا کرده؟ «نظراً إلی وجود حرف السلب فیها»؛ چون حرف سلب در آن پیدا شده است، نه اینکه سالبه شده؛ سالبه نشده، ریخت سلبی پیدا کرده یعنی حالت سلبی به آن دادیم ولی سالبه‌اش نکردیم، چون اگر سالبه می‌خواست بشود باید ربطش قطع می‌شد، در حالی که ربطش قطع نشده است.

 

تفاوت دیدگاه مصنف با سایر منطقیین در معنای عدول

 

پرسش: دلیل دوم که فرمودید به خاطر این است که حرف سلب از کار خودش عدول کرده است؟

 

پاسخ: بله، بعضی‌ها — آن‌جور که در ذهن من است، خیلی هم الان دقیق یادم نیست، در ذهنم هست که — بعضی‌ها معدوله بودن قضیه را این‌طوری توضیح می‌دهند: چون سلبی که در این قضیه آمده از وظیفه اصلی خودش که قطع ربط است عدول کرده و آمده جزء محمول قرار گرفته است، چون از وظیفه اصلی‌اش عدول کرده قضیه را به این اعتبار می‌گویند معدوله؛ به نظرم می‌آید یک هم‌چین چیزی گفته شده است. اما ایشان جوری دیگر معدوله را توضیح می‌دهد، یعنی جهت عدول را چیز دیگری بیان می‌کند؛ ایشان جهت عدول را به قضیه نسبت می‌دهد، دیگران جهت عدول را به آن حرف سلب نسبت می‌دهند و می‌گویند ما حرف سلب را عدول دادیم، ولی ایشان می‌گوید ما قضیه را عدول دادیم.

 

پرسش: استدلال ایشان هم این است که قضیه سالبه بوده ما به طرف موجبه عدولش دادیم...

 

پاسخ: نه، استدلال نیست، توجیه است. ایشان می‌گوید قضیه موجبه است؛ لذا ببینید عبارتش هم این است: «فالربط الإیجابی بعدُ باقٍ»، اول موجبه بوده و هنوز آن ربط ایجابی باقی است؛ یعنی موجبه بوده که ما آوردیم سلب در آن ذکر کردیم، نه اینکه سالبه را موجبه کرده باشیم، موجبه را معدوله کردیم. موجبه خالص بوده، حرف سلب را آوردیم جزء محمول قرار دادیم، «فالربط الإیجابی» که قبلاً موجود بوده «بعدُ» یعنی هنوز هم «باقٍ». تمام تعبیرات ایشان نشان می‌دهد که این‌جوری وارد بحث شده که موجبه‌ای داریم و آن موجبه را با حرف سلب معدوله می‌کنیم؛ نه اینکه سالبه داریم و جای سلب را عوض می‌کنیم معدوله می‌شود. ایشان می‌گوید موجبه داریم و یک سلبی در آن می‌آوریم معدوله می‌کنیم. روش ورود ایشان در بحث این‌چنین است. حالا شما ممکن است یک جور دیگر وارد بشوید، ایشان این‌طوری وارد شده است: موجبه‌ای داشتیم خالص، بعد حرف سلب را وارد کردیم ولی این حرف سلب را بر رابطه وارد نکردیم بلکه بر محمول وارد کردیم، این قضیه از آن ایجاب به این سلب عدول پیدا کرد ولی سالبه نشد.

 

تفاوت قواعد زبان عربی و فارسی در تقدم و تأخر سلب

 

در لغات مختلف، تقدم سلب بر رابطه یا تأخر سلب از رابطه مفهوم مختلفی دارد. این‌طور نیست که در همه لغت‌ها تقدم یک چیز را افاده کند و تأخر یک چیز دیگر را افاده کند. در همه لغت‌ها این‌طور نیست که افاده، افاده مشترک باشد که در همه لغت‌ها بگوییم اگر سلب مقدم شد قضیه سالبه است و اگر ربط مقدم شد و سلب مؤخر شد قضیه موجبه معدوله است. این حکم مربوط به عربی است؛ حالا شاید در بعضی لغت‌های دیگر هم باشد، ولی چنین نیست که حکم عام باشد و در تمام لغت‌ها صادق باشد. به همین دلیل می‌بینیم در فارسی مثلاً این‌طور نیست.

 

در فارسی نگاه می‌کنید می‌بینید که در قضیه موجبه معدوله، حرف سلب را بر محمول وارد می‌کنیم و قبل از محمول می‌آوریم؛ می‌گوییم «زید نادبیر است». دبیر فارسیِ کاتب است؛ یعنی به جای اینکه بگوییم کاتب، فارسی‌اش می‌کنیم می‌گوییم دبیر: «زید نادبیر است». همان‌طور که توجه می‌کنید «نا» را که حرف سلب است بر محمول که «دبیر» است وارد کردیم، این قضیه می‌شود معدوله. اما در قضیه سالبه ما حرف سلب را بعد از محمول می‌آوریم: «زید دبیر نیست»؛ «نیست» یعنی «نی‌است»، «نی‌است» یعنی «نه‌است»؛ «نه» حرف سلب است و «است» رابطه است. «زید دبیر نه‌است»؛ «نه» بعد از دبیر یعنی بعد از محمول آمده است.

 

پس در فارسی، در قضیه معدوله حرف سلب قبل از محمول می‌آید و در سالبه حرف سلب بعد از محمول می‌آید و کاری به رابطه ندارد؛ و در هر دو حال رابطه آخرِ همه می‌آید، چه در معدوله و چه در سالبه. دقت کنید در عبارت: «زید نادبیر است»، این «است» رابطه است که بعد از محمول و بعد از حرف سلب آمده است. در آنجا می‌گوییم «زید دبیر نیست»؛ «نیست» یعنی «نه‌است»، باز رابطه بعد از حرف سلب آمده است.

 

بنابراین در فارسی، محمول در هر صورت مقدم است بر رابط؛ منتها گاهی حرف سلب بر محمول هم مقدم است همان‌طور که بر رابطه مقدم است، گاهی نه، فقط بر رابطه مقدم است و دیگر بر محمول مقدم نیست. آنجایی که هم بر محمول مقدم است و هم بر رابطه مقدم است قضیه معدوله است، و آنجایی که فقط بر رابط مقدم است و بر محمول مقدم نیست قضیه سالبه است. در فارسی این‌طور است.

 

پس توجه کردید که در فارسی، قانون عربی رایج نیست. در عربی گفتیم اگر حرف سلب مقدم باشد بر رابطه، قضیه می‌شود سالبه؛ اگر مؤخر باشد، قضیه می‌شود معدوله. تقدم و تأخیر در عربی تفاوت ایجاد کرد بین قضیه معدوله و سالبه، اما در فارسی این تقدم و تأخیر اثری ندارد؛ در هر صورت حرف سلب بر رابط مقدم است، در عین حال قضیه می‌تواند سالبه باشد و می‌تواند معدوله باشد. در عربی اگر حرف سلب مقدم بود بر رابطه حتماً قضیه سالبه بود، ولی در فارسی حرف سلب همیشه مقدم بر رابطه است؛ با این حال قضیه می‌تواند معدوله باشد و می‌تواند سالبه باشد. پس آن مفهومی که ما از تقدم و تأخیر در عربی داشتیم در فارسی نداریم؛ بنابراین نمی‌شود به طور کلی معدوله را این‌طور معنا کرد که معدوله قضیه‌ای است که رابطش بر سلبش مقدم باشد. این در عربی صادق است ولی در کلیت لغات صادق نیست. چون نمی‌توانیم چنین تفسیری برای معدوله ناچاریم که یک تفسیر عامی برای معدوله ارائه بدهیم که در تمام لغات صادق باشد. اینی که الان در عربی صادق بود، دیدیم در همه صادق نبود؛ پس این را نمی‌توانیم تفسیر معدوله بگیریم. برای معدوله باید یک تفسیر عام بیاوریم. آن تفسیر عام این است که: هر قضیه‌ای که در آن قضیه سلب به موضوع نسبت داده شود و ربط داده شود، این قضیه معدوله است. در هر قضیه‌ای که سلب جزء محمول بشود و به موضوع ارتباط داده بشود — همان‌طور که محمول را به موضوع ارتباط می‌دهیم سلب را هم به موضوع ارتباط بدهیم، یعنی محمول سلب‌شده را به موضوع ارتباط بدهیم — در هر قضیه‌ای که محمول سلب‌شده به موضوع ارتباط داده می‌شود، این قضیه معدوله است، چه در زبان عربی باشد چه در زبان فارسی باشد چه در زبان‌های دیگر.

 

این قانون، توجه می‌کنید، یک قانون کلی است؛ پس اگر بخواهیم قانون کلی بکنیم، نمی‌توانیم این‌طوری تفسیر کنیم قضیه معدوله را که «قضیه معدوله قضیه‌ای است که حرف ربطش بر حرف سلبش مقدم است». این تعریف قضیه معدوله در عربی است نه تعریف قضیه معدوله به طور کلی. تعریف قضیه معدوله به طور کلی همین است که اخیراً عرض شد، که قضیه‌ای است که محمول سلب‌شده‌اش به موضوع ارتباط داده می‌شود؛ حالا چه مقدم باشد حرف سلب چه مؤخر باشد، دیگر به آن‌ها کار نداریم.

 

بررسی عبارت کتاب در نفی اعتبار تقدم و تأخر در غیر عربی

 

«وفی غیر العربیة...»؛ می‌خواهد یک تفسیر دیگری، همان‌طور که عرض شد، از معدوله ارائه بدهد که این تفسیر اختصاص به لغتی دونِ لغتی نداشته باشد و در همه لغات صادق باشد. تا حالا تفسیری که ارائه داد اختصاص به لغت عربی داشت، حالا می‌خواهد تفسیر عامی ارائه بدهد. ابتدائاً قبل از ورود در آن تفسیر عام توضیح می‌دهد که این تفسیری که ما قبلاً گفتیم که در عربی صادق است، در همه‌جا و در همه لغات صادق نیست. لذا در فارسی ما می‌بینیم که آن تفسیر گذشته کارایی ندارد، ناچاریم که یک تفسیر جدیدی ارائه بدهیم که تفسیر عام است و در همه لغات ساری و جاری است.

 

«وفی غیر العربیة»؛ گاهی چون همه لغات غیر عربی را ما نمی‌دانیم، و بلکه احتمال می‌دهیم بعضی لغات با عربی در این مسئله شریک باشند، لذا به طور مطلق نمی‌گوییم در غیر عربی این‌چنین است، بلکه می‌گوییم در بعضی زبان‌های غیر عربی: «قد لا یُعتبر تقدّم الرابطة وتأخّرها [فی السلب والإیجاب]»؛ «فی السلب والإیجاب» متعلق به «لا یُعتبر» است؛ یعنی در سلب و ایجاب، تقدم رابطه بر سلب یا تأخر رابطه از سلب اعتباری ندارد و دخالتی در موجبه یا سالبه بودن ندارد. در بعضی از لغات این‌چنین است. در عربی دخالت داشت، ولی در بعضی از غیر عربی‌ها دخالت ندارد.

 

چرا در همه‌جا تقدم و تأخر مثل عربی نیست؟

زیرا مفهوم تقدم و تأخر به حسب لغات اختلاف دارد. در یک لغت می‌بینید آنچه که از تقدم و تأخر فهمیده می‌شود باعث می‌شود که ما سلب و ایجاب درست کنیم؛ در بعضی لغات آنچه که از تقدم و تأخر فهمیده می‌شود سلب و ایجابی درست نمی‌کند. منظور از تقدم و تأخر، مطلقِ تقدم و تأخر نیست؛ در همه لغات مفهوم تقدم و تأخر یکسان است و مختلف نیست. الف و لامِ «التقدّم والتأخّر» الف و لام عهدیه [ذکریه] است؛ یعنی همین تقدم رابطه و تأخر رابطه در همه لغات یک مفهوم ندارند. در عربی مفهومِ تقدم رابطه و تأخر رابطه طوری است که سلب و ایجاب می‌سازد، اما در لغت فارسی مفهوم تقدم رابطه و تأخر رابطه این نیست. پس اختلاف دارد مفهوم تقدم و تأخر رابطه به حسب لغات.

 

تطبیق بر زبان فارسی

 

«ألا تری...»؛ شاهد بر اختلاف مفهوم تقدم و تأخر در لغات دیگر یعنی مثلاً در فارسی است: «ألا تری أنّ تقدیم السلب علی المحمول» در لغت فارسی اقتضای عدول می‌کند، یعنی اقتضا می‌کند که قضیه معدوله باشد؛ مثل قول ما: «زید نادبیر است» که حرف سلب مقدم شده بر محمول و قضیه شده معدوله. «وتأخیره عنه» یعنی تأخیر سلب از محمول اقتضا می‌کند سلب را، یعنی اقتضا می‌کند که قضیه سالبه باشد؛ مثل قولنا: «زید دبیر نیست»[2] که در اینجا «نی» حرف سلب است و بعد از محمول که «دبیر» است آمده، و آن «است»ی که بعد از «نی» آمده آن رابطه است و حرف سلب نیست. خود «نیست» هم حرف سلب است و هم حرف ربط است، دوتایی با هم چسبیده‌اند.

 

خب، در فارسی تقدم سلب بر محمول با تأخر سلب از محمول فرق می‌کند، ولی تقدم سلب بر رابطه با تأخر سلب از رابطه فرق نمی‌کند؛ زیرا که در هر دوی این دو قضیه دیدید که «مع تقدّم السلب علی الرابطة فی الصورتین»؛ در هر دو صورت، یعنی در صورتی که حرف سلب مقدم بر محمول بود مقدم بر رابطه هم بود، آنجایی هم که حرف سلب مؤخر از محمول بود باز مقدم بر رابطه بود. در هر دو صورت حرف سلب بر رابطه مقدم بود. در عربی این‌طور نبود؛ در عربی در سالبه حرف سلب مقدم بر رابطه بود، در موجبه حرف سلب مؤخر بود. ولی در فارسی می‌بینید که حرف سلب مطلقاً مقدم بر رابطه است؛ تقدیم و تأخیر نسبت به محمول دارد: اگر بر محمول مقدم بود قضیه معدوله است، اگر از محمول مؤخر بود قضیه سالبه است؛ حرف سلب را با محمول باید بسنجید نه با رابطه.

 

ضابطه کلی قضیه معدوله و اقسام آن

 

خب، پس آن تعریفی که ما برای معدوله کردیم تعریفی بود که مربوط به لغت عربی و هر چه که شبیه لغت عربی باشد بود، اما در همه لغات جاری نبود. پس بهتر است که ما یک تعریف جامعی برای معدوله ارائه بدهیم که اختصاص به لغت عربی نداشته باشد. آن تعریف جامع را الان می‌گوییم:

 

«فالمعتبر فی العدول» در تمام لغات، آنچه که در عدول معتبر است در تمام لغات این است که «أن یرتبط السلب بالمحمول بحیث یصیر جزءاً من المحمول»؛ سلب به محمول ارتباط داده بشود به طوری که جزء محمول بشود، بعد این مجموع سلب و محمول که دو جزء هستند به موضوع ارتباط داده بشود؛ این می‌شود قضیه معدوله، «سواء کان» این سلب مقدم بر رابطه — چنانچه در فارسی این‌چنین است که حرف سلب در معدوله مقدم بر رابطه است — یا مؤخر از رابطه باشد این حرف سلب — چنانچه در عربی است که در عربی حرف سلب بعد از رابطه می‌آید در موجبه معدوله. در موجبه معدوله در فارسی حرف سلب مقدم بر رابطه است، در عربی حرف سلب مؤخر از رابطه است.

 

خب، پس در غیر عربی اعتبار نمی‌شود در سلب و ایجاب تقدم رابطه و تأخر رابطه. دارم عبارت مصنف را می‌خوانم؛ عبارت قبلی‌اش این بود که در غیر عربی تقدم رابطه و تأخر رابطه دخالتی در سلب و ایجاب ندارند، «بل ما دام الربط حاصلاً والسلب [موجوداً] فهی موجبة»؛ مادامی که ربط حاصل است و سلب موجود است، «هی» یعنی قضیه، موجبه است. این تعریف جامع است که در همه لغات جاری است؛ تعریف جامع برای معدوله. مادامی که ربط حاصل باشد — در قضیه سالبه ربط حاصل نیست، ربط قطع می‌شود — ولی مادامی که ربط حاصل باشد و سلب هم موجود باشد [قضیه موجبه معدوله است]. اگر ربط حاصل نیست قضیه سالبه است، اگر سلب موجود نیست قضیه موجبه محصله است؛ اگر بخواهد موجبه معدوله باشد، هم باید ربط حاصل باشد تا سالبه نباشد، هم باید سلب موجود باشد تا موجبه محصله نباشد. «بل ما دام الربط حاصلاً والسلب [موجوداً] فهی موجبة»؛ قضیه موجبه است.

 

آن وقت یک جمله معترضه دارد بعد از «السلب»: «سواء کان جزءَ الموضوع أو المحمول»؛ این سلب باید در قضیه باشد، حالا چه جزء موضوع باشد تا قضیه بشود معدولة الموضوع، یا جزء محمول باشد این سلب تا قضیه بشود معدولة المحمول، این دیگر تفاوت ندارد. سلب باید در قضیه باشد، حالا یا جزء موضوع باشد یا جزء محمول، رابطه را قطع نکند، ولی جزء موضوع بودن یا جزء محمول بودنش مشکلی ندارد، یعنی باید باشد. پس هم باید ربط حاصل باشد، یعنی حرف سلب به رابطه کار نداشته باشد، و هم باید سلب موجود باشد. وقتی سلب موجود است و قضیه هم سه جزء بیشتر ندارد — یکی رابطه، یکی موضوع، یکی محمول — و ما گفتیم که به رابطه کار نداشته باشد، حتماً باید به یکی از این دو تای دیگر کار داشته باشد؛ یا باید به موضوع کار داشته باشد یا به محمول، یعنی یا جزء موضوع بشود یا جزء محمول.

 

در همه حال «فهی موجبة»، یعنی قضیه‌ای که ربط در آن حاصل است و سلب در آن موجود است قضیه موجبه است، «إلا أنّ الأول» یعنی آن قضیه‌ای که سلب جزء موضوعش شده است «یکون موجبةً معدولةَ الموضوع، والثانی» یعنی آنی که سلب جزء محمولش شده است «یکون موجبةً معدولةَ المحمول».

 

«إلا أن یکون السلب قاطعاً لها»؛ مگر اینکه حرف سلب بیاید رابطه را قطع کند که در آن صورت دیگر موجبه نیست، نه معدولة الموضوع و نه معدولة المحمول، آن دیگر می‌شود سالبه؛ چرا؟ چون ربط سلب شده است. «إلا أن یکون السلب قاطعاً لها»؛ یعنی قضیه موجبه است مگر اینکه سلب، قاطعِ «لها» یعنی رابطه باشد. «لها» به رابطه برمی‌گردد، به قضیه برنمی‌گردد. مگر اینکه سلب رابطه را قطع کند که دیگر موجبه نیست بلکه سالبه است؛ «تکون سالبةً للرابطة»؛ آن قضیه مسلوب‌الرابطه است و رابطه‌اش سلب شده است. «سالبةً للرابطة» یعنی سلب‌کننده رابطه خودش است و قهراً می‌شود قضیه سالبه.

 

خلاصه و نتیجه‌گیری

 

پس خلاصه مطلب این شد که قضیه سه جزء دارد: اگر حرف سلب در هیچ‌یک از این سه جزء نیامد، قضیه می‌شود موجبه محصله؛ اگر حرف سلب آمد، باید ببینیم کجا آمده است: اگر آمد بر سرِ رابطه وارد شد قضیه می‌شود سالبه، اگر آمد بر سرِ آن دو تای دیگر وارد شد یعنی بر موضوع و محمول وارد شد قضیه دیگر سالبه نمی‌شود بلکه معدوله می‌شود؛ حالا یا معدولة الموضوع می‌شود اگر حرف سلب بر موضوع وارد شود، یا معدولة المحمول می‌شود اگر حرف سلب بر محمول وارد شود.

 

«وإذا قلت...» این یک مثالی است برای موجبه معدولة الموضوع و احتیاج به گفتن خارج از متن ندارد...

 

مثال برای موجبه معدولة الموضوع

 

«وإذا قلت: کل لا زوجٍ فردٌ»؛ اگر این‌چنین بگویید که هر لا زوجی فرد است، و فرد را بر لا زوج حمل کنید، «فهو إیجاب الفردیة علی جمیع الموصوفات باللازوجیة»؛ در واقع اثبات فردیت می‌کنی بر تمام آن اموری که به لازوجیت موصوفند؛ همه موصوف‌های به لازوجیت را داری اعلام می‌کنی که فردند.

 

«فتکون [القضیة] موجبةً»؛ چون داری ایجاب می‌کنی و ایجاب فردیت می‌کنی، پس قضیه موجبه است، «لکنها» یعنی لکن این قضیه «معدولة الموضوع» است، چون حرف سلب در موضوع آمده است.

 

فرق لفظی بین موجبه معدولة المحمول و سالبه محصله

 

خب، حالا که این توضیحات در مورد موجبه معدوله تمام شد و توضیحاتی هم در سالبه دادیم — سالبه را با موجبه تقریباً با هم بیان کردیم و فرقشان را در عربی و غیر عربی و این‌ها گفتیم — حالا می‌خواهیم خلاصه‌گیری بکنیم که بین موجبه معدولة المحمول و سالبه چه فرقی است.

 

موجبه معدولة الموضوع با سالبه اشتباه نمی‌شود، لذا سعی ندارند که فرق بین این دو تا را بگویند چون اشتباه نمی‌شود؛ فقط موجبه معدولة المحمول با سالبه به لحاظ معنا یکی هستند؛ چه بگوییم «زید نابصیر است» چه بگوییم «زید بصیر نیست»، معنایشان یکی است. چون از نظر معنا تفاوت ندارند، آمده‌اند فرق بین این دو تا را گفته‌اند. دو تا فرق ذکر کرده‌اند: یکی فرق لفظی، یکی فرق معنوی.

 

فرق لفظی این است که در موجبه معدوله، حرف سلب جزء محمول است و در سالبه جزء محمول نیست. این فرقی که گفتیم در تمام لغات صادق است؛ در همه لغات، در موجبه معدولة المحمول حرف سلب جزء محمول است و در سالبه حرف سلب جزء محمول نیست. این فرقی است که در تمام لغات مقبول است. اما یک فرق دیگری می‌گوییم که اختصاص به لغت عربی دارد و آن این است — که فرق لفظی هم هست — که در سالبه حرف سلب مقدم بر رابطه است، و در موجبه معدوله رابطه مقدم بر حرف سلب است. این فرق، فرق بین موجبه معدولة المحمول و سالبه هست، منتها مربوط به عربی و زبان‌هایی است که مشابه عربی هستند. اما آن فرق اولی که گفتیم، فرق لفظی بین موجبه معدولة المحمول و سالبه است در تمام لغات. این فرق لفظی بود، تا به فرق معنوی‌اش بعداً برسیم.

 

بررسی عبارت کتاب در فرق لفظی

 

«فإذن الفرق اللّفظىّ» الان ما خط دهمیم؛ خط سیزدهم را توجه کنید:« أن يضع أنّ حرف السّلب إذا تأخّر». این «فإذن الفرق اللّفظىّ» مبتدا است، «هو أن يضع» که سه یا چهار خط بعد می‌آید خبرش است. سطر سیزدهم: «هو أن يضع أنّ حرف السّلب إذا تأخّر...».

 

فرق لفظی بین موجبه معدوله — یعنی معدولة المحمول؛ بیان کردم «معدوله» در اینجا و به طور کلی معدوله که می‌گوییم معدولة المحمول است؛ اگر بخواهیم معدولة الموضوع را اراده کنیم در منطق گفته‌اند حتماً قید الموضوع را باید بچسبانید؛ معدولة المحمول، معدولة المحمول است و معدوله مطلق هم معدولة المحمول است، یعنی بر معدولة المحمول دو تا اطلاق داریم: یکی معدولة المحمول، یکی معدوله به طور مطلق، اما معدولة الموضوع حتماً باید با قید موضوع بیاید — فرق لفظی بین موجبه معدوله مثل «زیدٌ هو لا کاتبٌ» و بین سالبه بسیطه مثل «زیدٌ لیس هو بکاتبٍ».

 

اگر — این تکه را من یادم رفت از خارج بگویم — اگر توانستیم به وسیله الفاظ مخصوص فرق بینشان بگذاریم، که دیگر دنبال این فرق لفظی که گفتیم نمی‌رویم. البته این فرق لفظی هست؛ فرق لفظی که الان توضیح دادیم موجود است ولی دیگر دنبالش نمی‌رویم. گفتم در لغت عربی بعضی‌ها گفته‌اند در لغت عربی بعضی الفاظ هستند که مخصوص سلبند مثل «لیس»، و بعضی الفاظ هستند که مخصوص عدولند مثل «لا» و «غیر». هر گاه «لا» و «غیر» آمد، بدون اینکه شما توجه به تقدیم رابطه و تأخیر رابطه کنید، حکم کنید به اینکه قضیه معدوله است؛ هر گاه حرف «لیس» آمد، باز بدون توجه به اینکه حالا حرف سلب مقدم شده یا رابطه مقدم شده، حکم کنید به اینکه قضیه سالبه است. در این‌جور موارد وضع روشن است و دیگر لازم نیست آن قاعده‌ای که گفتیم به کار بگیریم.

 

اما در صورتی که ما لفظی نداشته باشیم — حالا لغتی باشد که لفظ مخصوص برای سلب و لفظ مخصوص برای عدول نداشته باشد، یا مثلاً در لغت عربی ما این قول را قبول نکنیم که حرف «لیس» برای سلب است و «غیر» و «لا» برای عدول است، این را قبول نکنیم — در این صورت ناچاریم که از این فرقی که گفتیم استفاده کنیم؛ فرق لفظی که گفتیم تقدیم و تأخیر رابطه را ملاحظه کنیم در عربی و امثال عربی، یا جزء المحمول بودن سلب و جزء المحمول نبودن سلب را ملاحظه کنیم در تمام لغات. که بیان کردم فرق در عربی دو تا است: یکی اینکه حرف سلب جزء المحمول است یا جزء المحمول نیست که این فرق در تمام لغات هست در عربی هم هست؛ یک فرق دیگر هم هست که آیا حرف سلب مقدم است یا حرف ربط مقدم است، که این اختصاص به عربی و امثال عربی دارد و در همه لغات نیست.

 

«فإذن الفرق اللّفظىّ بين الموجبة المعدولة، نحو: «زيد هو لا كاتب» ، و بين السّالبة البسيطة، نحو «زيد ليس هو بكاتب» ، حيث لم يكن عرف...»؛ «عُرِفَ» ضمیرش به فرق برمی‌گردد؛ زمانی که ما نتوانیم بفهمیم این فرق را از طریق تخصیص بعضی الفاظ به عدول و بعضی‌ها به سلب، اگر نتوانستیم از راه اختصاص داشتن بعضی از الفاظ به عدول و بعضی از الفاظ به سلب بفهمیم، فرق همان است که گفتیم.

 

خب، بعضی الفاظ را که تخصیص دارند به عدول ذکر می‌کنیم: «بتخصیص بعض الألفاظ بالعدول نحو غیر ولا»، در عربی؛ «وبعضها بالسلب نحو لیس»، باز هم در عربی. اگر ما نشناسیم فرق را از راه تخصیص بعضی الفاظ به عدول و بعضی‌ها به سلب، اگر نتوانیم فرق لفظی را از این طریق تحصیل کنیم، فرق لفظی بین موجبه معدوله و سالبه «هو أن یُجعل أنّ حرف السلب إذا تأخّر...». این «هو» نباید توی گیومه نوشته بشود؛ بعد از «لیس» گیومه باید بسته بشود. این «هو» جزء خبر است. آن حرف سلبی که قضیه را سالبه می‌کند «لیس» است نه «لیس هو»، این ناسخ اشتباه کرده است، «هو» جزء خبر است.

 

بیان کردم دیگر معلوم است؛ پس فرق لفظی بین موجبه معدوله و سالبه بسیطه در جایی که این فرق از طریق الفاظ فهمیده نشود، فرق این است: «هو أن یُجعل» که ملاحظه شود «أنّ حرف السلب إذا تأخّر عن الرابطة» در لغت عربی، «أو کان مربوطاً بالمحمول» در تمام لغات، «علی ما ذکرنا»؛ «علی ما ذکرنا» اشاره دارد به تفصیلی که در صدر همین صفحه گفت که گفت در عربی با تقدیم و تأخیر ما می‌توانیم بفهمیم ولی در تمام لغات با جزء محمول شدن سلب می‌توانیم بفهمیم. عدول را این‌طور قرار بدهیم که سلب اگر مؤخر شود از رابطه در لغت عربی، یا مربوط به محمول باشد چنانچه در تمام لغات است، «فالقضیة» در این صورت موجبه معدوله می‌شود؛ البته موجبه معدولة المحمول می‌شود، چه صادق باشد چه کاذب؛ صدق و کذب قضیه در اینجا مطرح نیست، بالاخره قضیه می‌شود قضیه موجبه معدوله. این فرق لفظی بود.

 

فرق معنوی: تشبیه به لازمة السلب و سالبة اللزوم

 

اما فرق معنوی: فرق معنوی فرق مفصلی است. ایشان قبل از اینکه فرق معنوی را تصریح بکند، با تشبیه این فرق معنوی را می‌فهماند نه با تصریح، بعداً وارد تصریح می‌شود؛ می‌گوید فرق بین موجبه معدوله و سالبه بسیطه مثل فرق بین «لازمة السلب» و «سالبة اللزوم» است. با تشبیه می‌خواهد بفهماند، اصلاً تصریحی به فرق ندارد؛ فرق معنوی را نمی‌گوید.

 

فرق معنوی بعداً ذکر می‌شود که در سالبه وجود خارجی موضوع لازم نیست و در معدوله وجود خارجی موضوع لازم هست؛ اما وجود ذهنی در هر دو لازم است. توجه بکنید، وجود ذهنی موضوع در هر دو لازم است چه در سالبه و چه در موجبه معدوله؛ شما باید در ذهنتان موضوع را نگه دارید بعد بر آن حکم کنید یا از آن حکم را سلب کنید، موضوع حتماً در هر دو اگر بخواهد در ذهن باشد باید ثابت باشد. اما در خارج فرق می‌کند: اگر سالبه بود موضوع لازم نیست در خارج ثابت باشد، اگر معدوله بود موضوع در خارج باید ثابت باشد. این بحثی است که بعداً می‌کنیم؛ چون امروز به آن نمی‌رسیم، همین قدر که گفتم کافی است و دیگر بیشتر از این توضیح نمی‌دهم. البته توضیح دارد و استثنا دارد، توضیحاتی دارد که ان‌شاءالله بعداً بیان می‌شود.

 

آنچه که الان می‌خواهم بیان کنم همین تشبیهی است که ایشان می‌گوید؛ می‌گوید فرق بین موجبه معدولة المحمول و سالبه بسیطه — که ما سالبه محصله هم به آن می‌گوییم — مثل فرق بین «لازمة السلب» و «سالبة اللزوم» است.

 

دقت کنید این توضیح داده بشود: در قضیه شرطیه لزومیه یک مقدم داریم و یک تالی داریم. گاهی تالی را از مقدم سلب می‌کنیم، یعنی می‌گوییم تالی لازمِ مقدم نیست، اصطلاحاً به این‌چنین قضیه‌ای می‌گوییم «سالبة اللزوم»، یعنی قضیه‌ای که در آن لزوم سلب شده است؛ سالبة اللزوم یعنی لزوم سلب شده است. تالی‌مان موجبه است، مقدممان هم موجبه است — حالا به مقدم کار نداریم — تالی‌مان موجبه است و ما این تالی را از مقدم سلب می‌کنیم، یعنی می‌گوییم این تالی لازم مقدم نیست؛ این را اصطلاحاً می‌گوییم سالبة اللزوم، یعنی قضیه‌ای که در آن لزومِ تالی برای مقدم سلب شده است. این قضیه در واقع سالبه است، گاهی می‌گوییم سالبه متصله.

 

اما یک وقت تالی‌مان یک قضیه سالبه است و این قضیه سالبه را لازم مقدم قرار می‌دهیم. همیشه لازم نیست قضیه موجبه لازمِ مقدم باشد، گاهی هم قضیه سالبه لازمِ مقدم است. می‌دانید که در شرطیه، تالی‌مان حتماً قضیه است همان‌طور که مقدممان قضیه است؛ قضیه شرطیه از دو تا قضیه ترکیب می‌شود. حالا اگر این تالی سالبه بود و ما این سالبه را مرتبط کردیم به مقدم و لازمِ مقدم دانستیم، اصطلاحاً می‌شود «لازمة السلب»؛ یعنی قضیه‌ای که در آن، سلبْ لازمِ مقدم قرار داده شده است، تالیِ سالبْ لازمِ مقدم قرار داده شده است، این می‌شود «لازمة السلب».

 

پس در قضیه لازمة السلب مثل معدوله، ما سلب را به مقدم ارتباط دادیم همان‌طور که در معدوله سلب را به موضوع ارتباط می‌دهیم. در قضیه سالبة اللزوم، لزوم را سلب کردیم همان‌طور که در قضیه سالبه رابطه را سلب می‌کنیم؛ در قضیه سالبة اللزوم تالی را از مقدم کندیم، همان‌طور که در قضیه سالبه حملیه محمول را از موضوع می‌کنیم.

 

پس توجه کردید که موجبه معدولة المحمول نظیر «لازمة السلب» است، و قضیه سالبه نظیر «سالبة اللزوم» است. در قضیه معدوله مسلوب به موضوع نسبت داده می‌شود، در قضیه لازمة السلب هم تالیِ مسلوب، لازمِ مقدم قرار داده می‌شود. در قضیه سالبه حملیه شما محمول را از موضوع سلب می‌کنید، در قضیه سالبة اللزوم هم تالی را از مقدم سلب می‌کنید و می‌کَنید و لزومش را از بین می‌برید. پس فرق معنوی بین قضیه معدوله و سالبه، مثل فرق معنوی بین «لازمة السلب» و «سالبة اللزوم» است. این را با تشبیه ایشان فهماند، ولی به فرق تصریح نکرد.

 

حالا به عبارت توجه کنید:

 

«وأما الفرق المعنوی بین ثبوت العدم» در موجبه معدوله — که ما حکم می‌کنیم به اینکه عدم ثابت است، یعنی نابصیر بودن ثابت است برای زید، که عدم را یعنی عدم خاص را که عدم بصیرت هست یا عدم کتابت هست برای زید ثابت می‌کنیم در موجبه معدوله — «وبین عدم الثبوت» — که می‌گوییم کتابت ثابت نیست، بصیر بودن ثابت نیست، که در سالبه بسیطه این کار را می‌کنیم — فرق بین این دو تا «فهو علی قیاس الفرق بین لزوم السلب وسلب اللزوم» است.

 

«لزوم السلب» و «سلب اللزوم» را تفسیر می‌کند: «أعنی» منظور از «لزوم السلب» این است: «أعنی الفرق بین لزوم القضیة السالبة» که تالی قرار داده می‌شود، این لزوم داشته باشد «للمقدَّم»؛ قضیه سالبه‌ای که تالی قرار داده شده این لازم باشد برای مقدم، «فی المتصلة الموجبة»؛ متصله‌مان موجبه است، منتها تالی‌مان سالبه است، این تالیِ سالبه را لازم مقدم قرار می‌دهیم، این می‌شود «لازمة السلب».

 

«وبین [سلب] لزوم القضیة الموجبة [لها] فی المتصلة السالبة»؛ بین سلب لزوم، در سالبة اللزوم ما سلب می‌کنیم قضیه موجبه را، قضیه موجبه‌ای که تالی قرار داده شده لزومش را، «لزومها له» یعنی لزوم این قضیه موجبه را «له» یعنی للمقدّم سلب می‌کنیم. دقت کنید این «له» متعلق به «سلب» نیست، متعلق به «لزوم» است؛ لزومِ قضیه موجبه برای مقدم را سلب می‌کنیم، یعنی می‌گوییم این قضیه موجبه‌ای که مثلاً فرض کنید تالی است این لزوم برای مقدم ندارد، در قضیه متصله سالبه این کار را می‌کنیم.

 

در قضیه متصله سالبه، ما لزوم قضیه موجبه‌ای را که تالی قرار گرفته، لزوم این قضیه را برای مقدم سلب می‌کنیم؛ در قضیه لازمة السلب [متصله موجبه]، لزوم تالی سالبه را برای مقدم اثبات می‌کنیم.

 

جمع‌بندی و پایان جلسه

 

خب، گفتیم فرق بین معدوله و سالبه «علی قیاس الفرق بین لزوم السلب وسلب اللزوم» است؛ یعنی به قیاس فرق بین لزوم قضیه سالبه تا آخر، و بین سلب لزوم قضیه موجبه تا آخر است، که توجه کردید این «أعنی» تفسیر می‌کند بین «لزوم السلب» و «سلب اللزوم» را. پس «علی قیاس الفرق» که بر سرِ بین «لزوم السلب» و «سلب اللزوم» درآمد، بر سرِ بین «لزوم القضیة السالبة» تا آخر هم درمی‌آید.

 

پس فرق معنوی بین قضیه موجبه معدوله و قضیه سالبه «علی قیاس الفرق بین لزوم السلب وسلب اللزوم» است؛ و به عبارت اخری علی قیاس الفرق بین لزوم قضیه سالبه برای مقدم و بین سلب لزوم قضیه موجبه برای آن است.

 

ان‌شاءالله بقیه‌اش می‌ماند برای بعد، دیگر نمی‌رسیم بخوانیم. تشبیه تمام شد، تصریح ان‌شاءالله در جلسه آینده بیان می‌شود.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص73.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص74.