درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/09/04

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/ضابطه دوم در حصر قضایا و اهمال و ایجاب و سلب آن /دلالت مطابقی و التزامی در سورهای سالبه جزئیه

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

تکمیل و تصحیح تبیین سورهای سالبه جزئیه

 

در ضابط دوم، بحث قضایای محصوره و مهمله مطرح شدند و توضیح داده شد آن لفظی که می‌تواند قضیه‌ای را محصوره کند، یعنی وضع موضوعش را معین کند، آن لفظ اسمش «سور» است. بعد توضیح دادیم که در سور موجبه جزئیه و موجبه کلیه و همچنین سالبه کلیه بحثی نداریم؛ توضیح دادیم که سور سالبه جزئیه عبارت است از: «لیس کلّ»[1] ، «لیس بعض» و «بعض... لیس». بعد وارد فرق این سه سور شدیم که توضیحاتی هم داده شد.

 

توضیحات مقداری با تعبیرات ناقصی بیان شده بود، لذا برای بعضی‌ها ایجاد توهم کرده است؛ دوباره توضیح می‌دهم با عبارت بهتری. البته مطالب گذشته هم درست بوده ولی کامل بیان نشده است؛ باید کامل‌تر بیان بشود تا آن شبهاتی که برای بعضی‌ها پیش آمد پیش نیاید.

 

دلالت مطابقی و التزامی در سورهای سالبه جزئیه

 

فرق بین «لیس کل» و آن دو تای دیگر این است که «لیس کل» دلالت می‌کند به طور مطابقی بر نفی کل، و به طور التزامی بر نفی از بعض؛ و آن دو تای دیگر به عکس‌اند، یعنی بالمطابقه دلالت می‌کنند بر نفی از بعض و بالالتزام دلالت می‌کنند بر نفی از کل.

 

آنچه درباره «لیس کل» در جلسه گذشته گفته شده بود کامل بود و مشکلی نداشت، ولی آنچه درباره «لیس بعض» و «بعض... لیس» گفته شده بود مقداری ابهام داشت که باید الان توضیح داده بشود.

 

درباره «لیس کل» گفتیم که نفی می‌کنیم محمول را از کل افراد موضوع، به این بیان که می‌گوییم: همه افراد انسان مثلاً کاتب بالفعل نیستند. مفهوم این است که همه‌شان کاتب بالفعل نیستند ولی ممکن است بعضی‌هایشان کاتب بالفعل باشند و بعضی‌ها نباشند. پس ظاهر این است که همه کاتب بالفعل نیستند و نفی کتابت می‌کنیم از همه، ولی مفهومش این است که همه کاتب نیستند اما ممکن است بعضی‌ها کاتب باشند و بعضی‌ها نباشند. اینکه بعضی‌ها کاتب نباشند مفهوم التزامی است و ما به همین مفهوم التزامی اخذ می‌کنیم؛ سور می‌شود سور سالبه جزئیه که بعضی‌ها کاتب نیستند. اگرچه ظاهر عبارت این است که همه کاتب نیستند، ولی معنای مراد از این عبارت این است که بعضی‌ها کاتب نیستند.

 

به همین جهت ما گفتیم همه کاتب نیستند؛ چون بعضی‌ها کاتب نیستند نتوانستیم بگوییم همه کاتب هستند، ناچار شدیم که بگوییم همه کاتب نیستند. در دو جا صادق است: جایی که هیچ کاتبی نداشته باشیم صادق است، جایی هم که بعضی‌ها کاتب نباشند باز هم صادق است؛ ولی آنچه که یقینی است این است که بعضی کاتب نیستند از «لیس کل» استفاده می‌شود. پس مفهوم مطابقی «لیس کل» نفی از کل است همان‌طوری که ظاهر عبارت نشان می‌دهد، ولی مفهوم التزامی‌اش نفی از بعض است.

 

تبیین دلالت التزامی در «لیس بعض» و «بعض... لیس»

 

اما در دو تای اخیر که «لیس بعض» و «بعض... لیس» باشد، کار برعکس است؛ یعنی نفی به ظاهر به بعض تعلق گرفته، پس دلالت مطابقی نفی از بعض می‌کند، اما در باطن و در دلالت التزامی، نفی از کل می‌تواند صورت بگیرد.

 

بیان مطلب این است که دقت کنید: این تکه را من در جلسه گذشته نگفتم و ابهام به خاطر همین بود که این مسئله گفته نشده بود. مسئله این است که ما در هر کلی چندین بعض داریم، لااقلش این است که دو تا داریم. اگر این بعض را تعیین نکنیم و بگوییم بعضی‌ها این‌چنین نیستند، خب این بعضی‌ها که نیستند صدق می‌کند بر بعض اول، بر بعض دوم، بر بعض سوم، بر بعض دهم و بیستم، بر همه صدق می‌کند؛ پس بالالتزام می‌توانیم بفهمیم که همه این‌طور نیستند. وقتی من می‌گویم بعضی این‌طور نیست، و هر بعضی می‌خواهد باشد (بعض اول باشد، بعض دوم باشد، بعض سوم باشد)، معنایش این است که کل هم این‌طور نیست.

 

پس بالالتزام ما نفی از کل می‌کنیم، ولی به شرطی که بعض را معین نکنیم؛ یعنی وقتی نفی از بعض کردیم به این معنا باشد که هر بعضی که اتفاق بیفتد ما بتوانیم «لیس» را بر سرش داخل کنیم، آن وقت این می‌شود در واقع نفی از کل.

 

اما یک وقت بعض را معین می‌کنیم ولو به تعیین اجمالی؛ مثلاً بعضی که در طرف شرق هستند این‌چنین نیستند، ولو تصریح هم نمی‌کنیم ولی اجمالاً معین می‌شود؛ این دیگر نمی‌تواند حتی التزاماً دلالت کند بر نفی از کل، بلکه فقط همان نفی از بعض شرقی می‌کند، و به بعض غربی یا اثبات می‌کند در بعض غربی، یا اصلاً کاری به بعض غربی ندارد، یعنی نه اثبات می‌کند و نه نفی می‌کند؛ که در قضیه جزئیه هم همین روش را ما داریم که یک بعض را نفی می‌کنیم و به بعض دیگر کاری نداریم.

 

پس چند حالت ممکن است در اینجا ما تصویر کنیم:

یک: اینکه نفی کنیم از بعض نامعین به عنوان یک بعض از امکنه یا افراد؛

دو: نفی کنیم از بعض معین و اثبات کنیم بر بعض دیگر؛

سه: نفی کنیم از بعض معین و به بعض دیگر کار نداشته باشیم.

 

در صورت اول دلالت التزامی حاصل است که ما نفی کنیم از یک بعض نامعین؛ آن وقت نفی از بعض، بالالتزام نفی از کل را افاده می‌کند. ظاهرش این است که از بعض داریم نفی می‌کنیم، ولی چون به هر بعضی که می‌رسیم می‌توانیم نفی کنیم، نتیجه این می‌شود که از کل داریم نفی می‌کنیم؛ پس بالالتزام نفی از کل حاصل می‌شود. اما در صورتی که نفی از بعض معین بکنیم و نسبت به بعض دیگر مثبت باشیم یا نسبت به بعض دیگر ساکت باشیم، این دلالت التزامی را نداریم بلکه فقط نفی از بعض شده است. این نکته باید در جلسه گذشته گفته می‌شد که گفته نشده بود و همین ابهام را جمع کرد.

 

تطبیق با متن کتاب و بیان تفاوت‌های «لیس بعض» با «بعض... لیس»

 

رسیده بودیم به صفحه هفتاد، سطر دهم:

«و الفرق بين هذه الأسوار الثّلاثة...» یعنی همین سه سور اخیری که برای سالبه جزئیه ذکر کردیم. فرق بین این سه سور این است که «لیس کل» دلالت می‌کند بالمطابقه بر سلب حکم از کل افراد موضوع و به التزام دلالت می‌کند بر سلب حکم از بعض افراد موضوع؛ «والأخیران بالعکس»، یعنی دلالت مطابقی‌شان سلب از بعض است و دلالت التزامی‌شان سلب از کل است. بیان کردم دلالت التزامی در یک حالت اتفاق می‌افتد و در دو حالت دیگر دلالت التزامی را ما نداریم.

 

حالا بحث بعدی: می‌خواهیم توضیحی بدهیم که «لیس بعض» با «بعض... لیس» فرق می‌کند. «لیس بعض» را ما برای سالبه جزئیه به کار می‌بریم، «بعض... لیس» را هم برای سالبه جزئیه به کار می‌بریم؛ این وجه اشتراکشان است. اما دو تا افتراق بینشان هست:

 

افتراق اول این است که ما «لیس بعض» را می‌توانیم برای سلب کلی به کار ببریم در صورتی که ماده اجازه بدهد. مثلاً بگوییم: «ليس بعض النّاس حجرا»؛ این‌طور است که به جای «لیس بعض» می‌توانیم «لا شیء» بگذاریم و بگوییم: «لا شيء منهم بحجر». در چنین حالتی ما در «لیس بعض» همان دلالت التزامی را اراده می‌کنیم که در بحث قبلی گفتیم؛ یعنی «لیس بعض الناس حجراً» به عنوان یک بعض نامعین. خب، این دلالت می‌کند بر اینکه «لا شيء منهم بحجر». پس می‌توانیم «لیس بعض» را برای سلب کلی استفاده کنیم، اما «بعض... لیس» را نمی‌توانیم؛ «بعض... لیس» اگرچه دلالت التزامی‌اش را قبول کردیم ولی نمی‌توانیم از این دلالت التزامی‌اش استفاده کنیم، بلکه همیشه باید «بعض... لیس» را در سالبه جزئیه به کار ببریم. این یک فرق.

 

فرق دوم این است که «لیس بعض» اصلاً در ایجاب به کار برده نمی‌شود، نه در ایجاب تحصیلی و نه در ایجاب عدولی؛ «لیس بعض» فقط باید در سالبه به کار برده بشود. اما «بعض... لیس» را ما در ایجاب به کار می‌بریم، منتها ایجاب عدولی؛ یعنی از «بعض... لیس» یک قضیه موجبه معدوله می‌سازیم. مثلاً می‌گوییم: «بعض الإنسان لیس بحجر»؛ «لیس» بعد از «بعض» آمده است، این همان «بعض... لیس» است و «لیس بعض» نیست. یک وقت می‌گوییم «لیس بعض الناس حجراً» که «لیس» جلو آمده است، این را می‌توانیم سلب کلی اراده کنیم؛ اما یک وقت می‌گوییم «بعض الإنسان لیس بحجر» که سلب بعد از «بعض» آمده است، این را اولاً دیگر نمی‌توانیم سلب کلی اراده کنیم، ثانیاً می‌توانیم از آن ایجاب اراده کنیم، یعنی بگوییم «بعض الإنسان هو لیس بحجر» که بشود قضیه موجبه معدولة المحمول، نه اینکه بگوییم بعضی انسان‌ها حجر نیستند تا سالبه بشود، بلکه بگوییم بعضی از انسان‌ها متصف به «لیس بحجر» هستند تا بشود قضیه موجبه معدوله. پس «بعض... لیس» به جای سور معدوله می‌تواند باشد، ولی «لیس بعض» نمی‌تواند باشد.

 

خلاصه دو فرق این شد که:

اولاً: «لیس بعض» ممکن است برای سالبه کلیه به کار رود و «بعض... لیس» ممکن نیست.

ثانیاً: «لیس بعض» در ایجاب به کار گرفته نمی‌شود، حتی در ایجاب عدولی، و فقط در سالبه به کار گرفته می‌شود؛ اما «بعض... لیس» در ایجاب عدولی به کار گرفته می‌شود.

 

شرح عبارت متن اشارات

 

«ولیس بعض قد یُستعمل للسلب الکلی... ولا یُستعمل للإیجاب...»؛ «لیس بعض» گاهی استعمال می‌شود در صورتی که ماده اجازه بدهد، مثل قول ما: «لیس بعض الناس بحجر» أی «لا شیء منهم بحجر»، که به جای «لیس بعض» می‌توانیم «لا شیء» بگذاریم چون ماده‌ای که در قضیه آمده اجازه می‌دهد که «لیس بعض» را به «لا شیء» تبدیل کنیم. این فرق اول.

 

فرق دوم این است که «لیس بعض» را هیچ‌وقت برای ایجاب نمی‌توانید به کار ببرید، حتی ایجاب عدولی؛ بلکه حتماً فقط باید برای سالبه به کار برده بشود. این دو مطلب در «لیس بعض» هست، در حالی که خلافشان در «بعض... لیس» است:

 

« و لا يستعمل للإيجاب، «و بعض ليس» لا يستعمل للسّلب الكلّىّ و يستعمل للإيجاب المعدول، نحو «بعض الحيوان هو ليس بإنسان» ، و المراد حمل اللاّإنسان على بعض الحيوان.» مثل قول ما: «بعض الحیوان هو لیس بإنسان» که «لیس» بعد از رابط آمده است...

تبیین قضیه موجبه معدولة المحمول

 

از لفظ «هو» آورده تا بفهماند که قضیه‌مان موجبه است و محمولمان سالب است، نه اینکه سلب نسبت کرده باشد. نسبت با «هو» ایجاب شده است اما محمول ما سالب است که «لیس بحجر» یا «لیس بإنسان» باشد: «بعض الحیوان هو لیس بإنسان». و مراد این است که «لا إنسان» را می‌خواهیم بر حیوان حمل کنیم؛ «لا إنسان» را که محمول سلبی است می‌خواهیم بر حیوان حمل کنیم، نمی‌خواهیم انسان را از حیوان سلب کنیم. سلبی در کار نیست، بلکه حمل در کار است، منتها حملِ لاإنسان است که امر سلبی است.

 

پرسش و پاسخ درباره دلالت التزامی در «بعض... لیس»

 

شاگرد: آیا «بعض... لیس» دلالت التزامی بر کل می‌تواند داشته باشد؟ ما گفتیم «لیس بعض» و «بعض... لیس» به دلالت مطابقی سلب از بعض می‌کنند و به دلالت التزامی می‌توانند سلب از کل بکنند؛ آن وقت چرا ما «بعض... لیس» را برای سلب کلی استعمال نمی‌کنیم در حالی که دلالت التزامی هست؟ چرا ما از این دلالت التزامی نتوانیم استفاده کنیم، یعنی دلالت التزامی را چرا نفی می‌کنیم؟

 

استاد: جواب این است که ما دلالت التزامی را نفی نمی‌کنیم. ما دو تا حرف داریم: یکی اینکه دلالت التزامی هست یا نیست، یکی اینکه ما این دلالت التزامی را می‌توانیم اراده کنیم یا نه؛ یعنی می‌توانیم کلام را در این دلالت التزامی استعمال کنیم یا نه.

 

در فرقی که بین «لیس کل» و آن دو تای دیگر گفتیم، گفتیم دلالت التزامی هست؛ یعنی «لیس بعض» و «بعض... لیس» دلالت التزامی بر نفی از کل دارند. این اصل دلالت التزامی را قبول کردیم که هست؛ الان می‌خواهیم بگوییم نمی‌توانیم استعمال کنیم در این دلالت التزامی و این دلالت التزامی را اراده کنیم، یعنی نمی‌توانیم اراده کنیم. نمی‌خواهیم نفی کنیم دلالت التزامی را، تناقض نگفتیم.

 

آنچه در فرق بین «لیس کل» و آن دو تای دیگر گفتیم این بود که در این دو تای دیگر دلالت التزامی بر نفی کل هست؛ آنچه الان داریم می‌گوییم که «بعض... لیس» برای سلب کلی استعمال نمی‌شود این است که آن دلالت التزامی را که هست، ما نمی‌توانیم اراده کنیم و کلام را نمی‌توانیم در آن دلالت استعمال کنیم. دو تا مطلب است؛ هیچ اشکالی هم ندارد یک امری وجود داشته باشد ولی ما از استفاده نسبت به آن امر ممنوع باشیم. تناقضی هم بین دو کلام نیست. فرمایشتان خوب بود، جوابش هم همین است که بیان کردم.

 

چگونه متوجه می‌شویم که هست ولی نمی‌توانیم استعمال کنیم؟ بیان کردم: شما وقتی می‌گویید «لیس بعض» یا «بعض... لیس»، از بعض دارید حکم را نفی می‌کنید و بعض خاصی هم اراده نشده، بلکه از یک بعضِ نامعین نفی می‌کنید که می‌تواند بر هر بعضی منطبق شود و سلب کلی بشود. در «لیس بعض» این کار را می‌کنید، در «بعض... لیس» نباید این کار را بکنید، ولی در هر دو می‌شود این کار را کرد.

 

تعریف قضیه مصوّره و محصوره

 

مطلب بعدی: قضیه‌ای که دارای سور است و به خاطر داشتن این سور از آن حالت اهمال درآمده است، این‌چنین قضیه‌ای را ما «مصوَّرة» یا «محصورة» می‌گوییم. «مصوَّرة» می‌گوییم به خاطر اینکه دارای سور است؛ «محصورة» می‌گوییم به خاطر اینکه تعیین شده و از آن حالت اهمال و لاتعینی درآمده است و به واسطه لفظِ «کل»، «لا شیء» و امثال ذلک از حالت ابهام درآمده و معین شده است. «حصر» یعنی محصور کردن که مفاد التزامی‌اش یعنی معین کردن؛ یعنی حصار دور موضوع کشیده‌ایم و مشخص کرده‌ایم که این موضوعمان چیست، پس معین کردیم قضیه را. چون قضیه معین شده اسمش را می‌گذاریم «محصورة».

 

منتها این محصوره، همان‌طوری که در جلسه گذشته هم بیان شد، گاهی موجبه است و گاهی سالبه است؛ هر یک از این دو تا گاهی کلیه است و گاهی جزئیه است. پس ما چهار تا محصوره داریم و به این مناسبت به آن‌ها «محصورات اربع» می‌گویند.

 

حالا برای دو تایش اسمی داریم و برای دو تای دیگر اسم دیگری داریم؛ برای سالبه و موجبه دو اسم متفاوت نداریم، ولی برای کلیه و جزئیه دو اسم متفاوت داریم. یعنی ما به قضیه‌ای که کلی باشد، چه سالبه باشد و چه موجبه، اسم «محیطة» را اطلاق می‌کنیم و می‌گوییم قضیه، قضیه محیطه است. قضیه محیطه چه در سالبه باشد و چه در موجبه، معنایش این است که محمول به کل موضوع احاطه دارد و هیچ‌یک از افراد موضوع از تحت این محمول خارج نیستند؛ پس اسم این قضیه را قضیه محیطه گذاشتیم.

 

اما در صورتی که حکم بر بعضی افراد موضوع بار بشود یا از بعضی افراد موضوع سلب بشود، چه قضیه‌مان موجبه باشد که حکم را حمل کنیم و چه قضیه‌مان سالبه باشد که حکم را نفی کنیم، در هر دو حال ما قضیه‌ای را که بعضی افرادش متعلق ایجابِ محمول یا متعلق سلبِ محمول قرار گرفته‌اند، این‌چنین قضیه‌ای را «مهملة بعضیة» می‌گوییم.

 

«بعضیة» به آن می‌گوییم چون روشن است، بالاخره ما حکم را بر بعض افراد حمل کردیم یا از بعضی افراد سلب کردیم؛ پس روشن است که جا دارد ما به این قضیه بعضیه بگوییم. اما چرا «مهملة» می‌گوییم؟ می‌فرماید به خاطر اینکه خود «بعض» هم مهمل است. کدام بعض از ابعاضی که تحت این کل مندرجند مرادند؟ وقتی می‌گویید بعضی انسان‌ها کاتب نیستند یا بعضی حیوان‌ها انسان نیستند، کدامشان را اراده کرده‌اید؟ بعض را معین نکرده‌ایم. اگرچه این بعض در واقع معین است ولی ما در لفظ معین نکرده‌ایم؛ چون معین نکرده‌ایم و به اهمال گذاشته‌ایم، قضیه را می‌توانیم مهمله هم بنامیم. پس قضیه مهمله است، اما نه مهمله‌های رایج، بلکه «مهملة بعضیة»؛ یعنی اهمالش از ناحیه آن «بعض» آمده است که آن بعض قابل صدق بر هر بعضی است که تحت این کل مندرج باشد. بنابراین قضیه را می‌توانیم مهمله بعضیه بگوییم.

 

ایشان بعد از این هم به اصطلاح خودش حرف می‌زند، گاهی از اوقات هم ممکن است به اصطلاح دیگران باشد، ولی نوعاً به اصطلاح خودش قضیه محیطه قضیه‌ای است کلیه، و قضیه مهمله بعضیه قضیه‌ای است جزئیه.

 

تطبیق با متن شرح اشارات در محصورات اربعه

 

«و القضيّة المسوّرة ، و تسمّى القضيّة المسوّرة ، محصورة»؛ قضیه مصوره، محصوره نامیده می‌شود. عبارت مصنف این است: «القضيّة المسوّرة ، محصورة»، ولی شارح چون «تُسمّی» را اضافه کرده است، نایب فاعل گرفته و «مسوَّرةً» می‌خوانید که شده مفعول دوم: «و تسمّى القضيّة المسوّرة ، محصورة». قضیه‌ای که دارای سور باشد محصوره نامیده می‌شود.

 

«وهی [یعنی این قضیه مصوره محصوره] إما کلیة وإما جزئیة، وکل منهما [یعنی از کلیه و جزئیه] إما موجبة وإما سالبة، فالمحصورات أربع». حالا می‌خواهیم این چهار تا محصوره را نام‌گذاری کنیم، منتها چون برای سالبه و موجبه نام جداگانه‌ای نداریم، برای دو تای کلیه (موجبه و سالبه) یک نام می‌گذاریم و بر دو تای جزئیه (موجبه و سالبه) یک نام دیگر.

 

«و الحاصرة الكلّيّة [یعنی آن قضیه‌ای که حاصر موضوع است و معین می‌کند موضوع را به طور کلی، یعنی تمام افراد موضوع را شامل می‌شود، یعنی محصوره کلیه، چه موجبه باشد چه سالبه باشد] سمّیناها القضیة المحیطة؛ لإحاطتها و شمولها جميع الأفراد»؛ به آن قضیه محیطه می‌گوییم به خاطر شمول چنین قضیه‌ای نسبت به جمیع افراد موضوع.

 

البته من در جلسه گذشته هم بیان کردم، دوباره تکرار می‌کنم: الان در این بحث، توجهمان به قضیه حملیه است؛ اگرچه این تقسیمات برای قضیه شرطیه هم هست، ولی توجه ما به قضیه حملیه است، لذا می‌بینید بحث افراد را مطرح می‌کنیم و می‌گوییم محمول مربوط است به کل افراد یا مربوط است به بعض افراد. این در قضیه حملیه گفته می‌شود؛ در قضیه شرطیه، همان‌طور که در جلسه گذشته بیان کردیم، اصلاً افراد مطرح نیستند بلکه حالات و ازمنه مطرح‌اند. الان ما بحث از حالات و ازمنه نداریم، بحثمان از افراد است به خاطر اینکه بحث را روی قضیه حملیه برده‌ایم، نه اینکه بحث اختصاص به قضیه حملیه داشته باشد، بلکه به خاطر اینکه ما با قضیه حملیه مأنوس‌تریم و توضیح مطلب در قضیه حملیه آسان‌تر است، ما بحث را روی قضیه حملیه بردیم؛ بعداً قضیه شرطیه را هم خودتان قیاس می‌کنید به همین قضیه حملیه.

 

«و الّتي ، أى: و سمّينا: الّتي: عيّن فيها الحكم على البعض [حکم در آن معین شده بر بعض، یعنی معین شده که حکم بر بعض اطلاق شود، اما خودِ بعض معین نشده است؛ حکم معین شده است که بر بعض اطلاق بشود منتها بدون اینکه آن بعضِ مصداقی معین بشود، أى: المحصورة الجزئيّة موجبة كانت أو سالبة ، مهملة بعضيّة»؛ آن را مهمله بعضیه نامیدیم.

 

چرا «بعضیة» گفتیم؟ توضیح نمی‌دهد چون روشن است؛ «بعضیة» گفتیم به خاطر اینکه حکم بر بعض اطلاق شده است. اما چرا «مهملة» می‌گوییم؟ توضیح می‌دهد: «لما فی البعض من الإهمال»؛ چون در خودِ مفهومِ بعض اهمال هست. اهمالی که در بعض هست همان است که بیان کردم، یعنی چون در یک کل چندین بعض تصور می‌شود و ما نمی‌دانیم کدام‌یک از این بعض‌ها اراده شده است، پس نسبت به مصداقِ بعض اهمال داریم، ولو خودِ مفهومِ بعض نسبت به کل معین است که کل اراده نشده و بعض اراده شده است؛ از این جهت تعیین شده است، ولی از این جهت که نمی‌دانیم کدام‌یک از این ابعاض اراده شده، اهمال هست.

 

جریان محصوره جزئیه در قضایای شرطیه

 

همان‌طور که بیان شد بحث در حملیه بود و ما هم در حملیه مطلب را توضیح دادیم. ایشان می‌فرماید همین مطالب در شرطیه هم هست؛ یعنی شرطیه هم دارای محصورات اربعه است: موجبه کلیه دارد، سالبه کلیه دارد، موجبه جزئیه دارد، سالبه جزئیه دارد؛ همه این چهار تایی که ما در حملیه گفتیم در شرطیه هم هست.

 

اما در شرطیه توجه داشته باشید: به موجبه کلیه و سالبه کلیه‌اش فعلاً کاری نداریم به خاطر اینکه مسئله روشن است. الان بعد از اینکه ایشان محصورات را در حملیه پیاده کرد، باید در شرطیه هم پیاده بکند. در شرطیه که می‌رسد فقط می‌رود سراغ آن بعضیه به قول خودش، می‌رود سراغ مهمله بعضیه و دیگر سراغ آن کلیه (یعنی محیطه) نمی‌آید، چه سالبه‌اش و چه موجبه‌اش؛ چرا؟ چون محیطه در شرطیه روشن است و احتیاج به بیان ندارد.

 

ایشان وارد آن مهمله بعضیه می‌شود و می‌گوید در شرطیه هم مهمله بعضیه داریم، چه شرطیه متصله باشد و چه شرطیه منفصله باشد، و برای هر دو مثال می‌زند تا مهمله بعضیه درست بشود:

 

«و فى المهملة البعضيّة الشّرطيّة، نقول:»؛ در شرطیه‌ای که مهمله بعضیه باشد، یعنی این شرطیه جزئیه، در متصله‌اش این‌طور می‌گوییم: «قد يكون إذا كان ، أ ب فج د، مثلا، أو قد يكون إمّا، أ ب أو ج د»، و در منفصله‌اش این‌طور می‌گوییم: «قد يكون إذا كان ، أ ب فج د، مثلا، أو قد يكون إمّا، أ ب أو ج د»...

تبیین فرمول رمزی در شرطیات جزئیه

 

اینکه ما از بین محتملات، یک محتمل را انتخاب کنیم و بگوییم این محتمل به عنوان مثال گفته شده است، در جایی است که مثال جزئی باشد؛ ولی در اینجا وقتی ما رمز گفتیم: «[الف] [ب] [ج] [د]»، این بر همه مثال‌ها تطبیق می‌کند و دیگر مثالِ خاص نیست، بلکه کلی می‌شود و به عنوان یک ضابطه عام است. یعنی هر مثالی را که شما بیاورید که شرطیه متصله باشد، می‌توانید مندرجش کنید در این مثالی که ما گفتیم؛ چون مثال رمزی است و با همه مثال‌ها می‌سازد، پس این به عنوان یک مثال خاص گفته نشده است، بلکه یعنی همه شرطیه‌های مهمله بعضیه همین است که گفتیم.

 

مگر اینکه بگوییم تعبیر «مثلاً» مربوط به این است که چون هم می‌توانست برای سالبه مثال بزند و هم برای موجبه، ولی فقط برای موجبه مثال زد، پس صورت موجبه به عنوان مثال انتخاب شده است؛ که اگر این گفته شود جا دارد. یا اینکه این‌طور توجیه کنیم که ما «الف» و «ب» و «جیم» و «دال» را به عنوان مثال و کنایه قرار دادیم و شما می‌توانید به جای آن‌ها حروف دیگر بگذارید.

 

عبارت متن این است: «وفی مهملة البعض الشرطیة نقول: قد یکون...»؛ چون فرموده است «نقول»، دیگر تعبیر «کقولنا» نمی‌آورد.

 

حالا من این رمز را باز کنم و به جای آن مثال عینی بگذارم: در «قد یکون إذا کان [أ] [ب] فـ [ج] [د]»، به جای «الف» کلمه «انسان»، به جای «ب» عبارت «فی مجلس الدرس»، به جای «جیم» کلمه «یده» و به جای «دال» کلمه «متحرکة» را قرار می‌دهیم. قضیه این‌گونه می‌شود: «قد یکون إذا کان الإنسان فی مجلس الدرس فیده متحرکة»؛ یعنی گاهی چنین است که اگر انسان در مجلس درس باشد دستش متحرک است (به جهت نوشتن). که توجه می‌کنید ما تلازم قائل می‌شویم بین حضور در مجلس درس و حرکت دست، ولی این تلازم همیشگی نیست بلکه «قد یکون» و گاهی این‌چنین است.

 

مثال برای منفصله جزئیه و تعاند در بعض احوال

 

در قضیه منفصله فرمود: «أو: قد یکون إما [أ] [ب] أو [ج] [د]». در قضیه منفصله همان‌طور که یادتان هست ما گفتیم که گاهی جمع طرفین ممنوع است، گاهی رفع طرفین ممنوع است، و گاهی هم جمع و رفع هر دو طرف ممنوع است. این «[الف] [ب]» یا «[ج] [د]» جمعشان همیشه ممنوع نیست، رفعشان هم همیشه ممنوع نیست، قهراً جمع و رفعشان هم همیشه ممنوع نیست؛ بلکه گاهی بینشان تعاند حاصل می‌شود. به عبارت بهتر، در منفصله، تعاند یا در مقام جمع است یا در مقام رفع و یا در هر دو مقام؛ اما در این منفصله بعضیه، تعاند «فی بعض الأحوال» یا «فی بعض الأوقات» است.

 

حالا توجه کنید چگونه مثال می‌زنیم: «قد یکون إما [أ] [ب]» مثلاً «زیدٌ قائمٌ»، «أو [ج] [د]» یعنی «عمروٌ قاعدٌ». فی‌نفسه بین قیام زید و قعود عمرو تنافی نیست و قابل اجتماع و قابل ارتفاع است؛ این‌طور نیست که اجتماعشان ممتنع باشد یا ارتفاعشان ممتنع باشد، لذا قهراً نه منفصله حقیقیه کلیه می‌توانیم تشکیل دهیم و نه منفصله مانعة‌الجمع یا مانعة‌الخلو کلیه. بلکه گاهی این‌چنین است که بین این دو تعاند حاصل می‌شود؛ یعنی قیام زید و قعود عمرو با هم جمع نمی‌شوند.

 

چه زمانی جمع نمی‌شوند؟ آن وقتی که مثلاً زید موقعیت والاتری داشته باشد و عمرو در رتبه پایین‌تری باشد و بخواهد به زید احترام بگذارد. در این حالت تعاند هست؛ زیرا عمرو حاضر نیست در حالی که زید ایستاده است بنشیند، مگر اینکه زید بنشیند تا عمرو هم بنشیند. توجه می‌کنید که در شرطیه گفتیم حالت و زمان رعایت می‌شود و با شخص کاری نداریم؛ اگر در یک حالتی تعاند صدق کرد و در حالات دیگر صدق نکرد، شرطیه‌مان جزئیه می‌شود. الان تعاند بین قیام زید و قعود عمرو در همه حالات صدق نمی‌کند، ولی در بعض حالات (حالت احترام) تعاند هست؛ پس تعاند دائمی نیست بلکه گاهی است.

 

دقت بکنید در عبارت مصنف: هیچ‌کدام از مفردات این قضیه منفصله تکراری نیست: «إما أن یکون [أ] [ب] أو [ج] [د]»؛ الف و ب و جیم و دال هیچ‌کدام تکراری نیستند. در حالی که در منفصلات کلیه گاهی تکرار دارید، مثل: «إما أن یکون العدد زوجاً وإما أن یکون العدد فرداً» که خود «عدد» تکرار می‌شود. آنجایی که تکرار می‌شود اگر یکی سالبه و یکی موجبه باشد تناقض درست می‌شود؛ اگر یکی موجبه و دیگری جانشین سالبه باشد منفصله حقیقیه درست می‌شود؛ اگر اخص باشد مانعة‌الجمع و اگر اعم باشد مانعة‌الخلو درست می‌شود. اما آنجایی که هیچ‌کدام از حدود تکرار نمی‌شوند، تعاند دائمی نیست و تعاندش «فی بعض الأحیان» یا «فی بعض الأحوال» است، و مصنف هم برای اینکه بتواند موجبه جزئیه درست کند حدود را تکرار نکرده است.

 

ارجاع قضایای جزئیه به کلیه در نظام منطقی مصنف

 

تا اینجا توضیح دادیم که محصوره چهار قسم است: دو قسم آن سالبه و دو قسم آن موجبه است؛ باز دو قسم آن کلیه و دو قسم آن جزئیه است.

 

مصنف در اینجا در پی آن است که قضایای جزئیه را به قضایای کلیه ارجاع دهد تا به طور کلی قضیه جزئیه از ساختار بنیادین منطق برچیده شود. در مباحث بعدی نیز خواهد آمد که ایشان تمام قضایای سالبه را به موجبه معدوله برمی‌گرداند؛ و در بحث جهات نیز تمام جهات قضیه را به جهت ضرورت ارجاع می‌دهد. ایشان معتقد است ما در عالم یک سنخ قضیه بنیادین بیشتر نداریم و آن «قضیه موجبه کلیه ضروریه» است و بقیه قضایا شعب همین قضیه هستند که باید به آن بازگردانده شوند:

به لحاظ کم، تمام قضایا را کلیه می‌کند؛

به لحاظ کیف، تمام قضایا را موجبه می‌کند؛

به لحاظ جهت، تمام قضایا را ضروریه می‌کند.

 

در اینجا می‌خواهد تصرف در کم بکند و قضایای جزئیه را به قضایای کلیه بازگرداند، چه در حملیه و چه در شرطیه. ابتدا مطلب را در حملیه که آسان‌تر است مطرح می‌کند و سپس به شرطیه می‌پردازد.

 

روش تبدیل قضیه جزئیه به کلیه در قضایای حملیه

 

فرمایش ایشان این است: مثلاً وقتی می‌گوییم «بعض الحیوان ناطق»، این قضیه صادق است و یک قضیه جزئیه (یا به تعبیر ایشان مهمله بعضیه) است. می‌فرماید ما به جای ترکیبِ «بعض الحیوان»، یک لفظ مفرد می‌نشانیم که همان «الإنسان» است؛ یعنی به جای مجموع «بعض الحیوان» یک مفرد قرار می‌دهیم. قضیه می‌شود: «الإنسان ناطق». حالا سور کلی را بر سر آن می‌آوریم و می‌گوییم: «کل إنسان ناطق».

 

چون به جای «بعض الحیوان» مفهوم «انسان» را گذاشتیم، دیگر لازم نیست لفظ «بعض» تکرار شود، بلکه می‌گوییم: «کل إنسان ناطق». پس می‌توانیم یک عنوان مفرد را به جای «بعضِ کذا» قرار دهیم؛ آن وقت «بعض» حذف می‌شود و به جایش «کل» می‌آید و قضیه تبدیل به موجبه کلیه می‌شود (و اگر سالبه بود، به سالبه کلیه تبدیل می‌شد).

 

پس روش کار این شد: ما به جای افراد موضوع که به همراه لفظ «بعض» آمده‌اند، یک مفهوم مفرد می‌گذاریم که این مفرد شامل کل آن بعض می‌شود؛ آن وقت می‌توانیم بگوییم کلِ این مفهوم واجد محمول است. قبلاً می‌گفتیم این بعض از حیوان ناطق است، و آن بعض از حیوان عبارت از انسان بود؛ حالا به جای آن بعض از حیوان، خود انسان را می‌گذاریم و می‌گوییم کل افرادی که مصداق این مفهوم هستند ناطقند. بدین صورت ایشان قضیه جزئیه را به کلیه تبدیل می‌کند.

 

پرسش شاگرد و پاسخ استاد پیرامون ابعاض نامعین:

 

شاگرد: آیا این تبدیل در جایی که «بعض» غیرمعین باشد نیز امکان‌پذیر است؟ در تعریف مهمله بیان شد که ابعاضِ غیرمعین متعددی وجود دارد.

 

استاد: این نحوه بیانی که من برای تقریب به ذهن وارد بحث شدم، یک توضیح ابتدایی بود؛ اما خود مصنف از مسیر دقیق‌تری وارد بحث می‌شود. ایشان می‌فرماید در ابعاضِ یک کل، اهمال وجود دارد و بر پایه همان اهمالِ موجود در ابعاض، تحلیل را پیش می‌برد که در ادامه بررسی خواهیم کرد.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص70.