درس شرح حکمت اشراق استاد محمدحسین حشمت پور

84/09/02

بسم الله الرحمن الرحیم

 

موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله دوم در حجج و مبادی آن /اقسام و ترکیبات قضایای شرطیه متصله و منفصله

 

این متن توسط هوش مصنوعی پیاده‌سازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.

 

اقسام و ترکیبات قضایای شرطیه متصله و منفصله

 

بحث ما در اقسام قضایای شرطیه بود که ترکیبات مختلفی برای شرطیه‌های متصله و منفصله داریم. توضیح دادیم که شش ترکیب وجود دارد که هم برای منفصله حاصل می‌شود و هم برای متصله؛ با این تفاوت که از این ترکیب‌ها در متصله، اگر جای مقدم و تالی تغییر کند، اقسام جدیدی به وجود می‌آید، اما در منفصله اگر جای دو جزء تغییر کند، قسم جدیدی ایجاد نمی‌شود.

 

به همین جهت، ما در شرطیه متصله قائل به نه قسم می‌شویم و در منفصله معتقد به شش قسم هستیم. مجموع شش و نه، پانزده قسم می‌شود؛ بنابراین ترکیبات ما در قضایای شرطیه پانزده صنف یا به تعبیر لغوی پانزده نوع هستند.

 

تمام اقسام پانزده‌گانه در جلسه گذشته توضیح داده شد و دیگر نیازی به تکرار ندارد؛ صرفاً جهت تذکر و برای ذکر مثال، آن‌ها را بیان می‌کنم تا هم یادآوری شود و هم مثالی برای هر قسم بیان گردد.

 

توجه داشته باشید که بنده فقط اقسام مشترک را بیان می‌کنم. سه قسم مختص به شرطیه متصله است که وقتی مثالِ قسم مشترک زده شد، اگر آن را عکس کنید، همان قسم مختص حاصل می‌شود؛ یعنی مثال‌ها فرقی نمی‌کند و تنها کافی است که جای مقدم و تالی را تغییر دهید.

 

در جلسه گذشته گفتیم سه قسمی که مرکب از «حملیه و متصله»، «حملیه و منفصله» و «متصله و منفصله» هستند، در قضیه منفصله اگر جای دو جزء آن‌ها عوض شود، تغییری ایجاد نمی‌شود و قسم جدیدی درست نمی‌شود؛ اما در متصله اگر جای مقدم و تالی تغییر کند، قسم جدیدی پدید می‌آید. این سه قسم جدید را مثال نمی‌زنم، زیرا مثال آن از همان قسم متناظر که بیان می‌شود، مشخص خواهد شد. برای نمونه اگر ترکیبی از حملیه و متصله داشتیم، مثالی می‌زنیم که جزء اول آن حملیه و جزء دوم آن متصله باشد؛ عکس آن را که اول متصله و دوم حملیه باشد به خودتان واگذار می‌کنیم تا با جابه‌جایی، مثال آن روشن شود. پس ما شش مثالِ مشترک را ذکر می‌کنیم.

 

پرسش و پاسخ درباره جابه‌جایی مقدم و تالی

 

پرسش: آیا همیشه این جابه‌جایی امکان‌پذیر است؟ اگر تالی، لازمِ اخص یا اعم باشد چطور؟

 

پاسخ: اگر لازم، مساوی یا اخص باشد اشکالی ندارد، اما اگر اعم باشد دچار اشکال می‌شود. البته این مباحث توضیح داده خواهد شد. من در جلسه گذشته وارد تفاصیل این بحث نشدم و صرفاً فهرست آن را بیان کردم. اکنون نیز بنای تکرار آن فهرست را ندارم، ولی چگونگی این تبدیل‌ها بعداً با توضیح بیشتری بیان خواهد شد. غرض این است که شش مثال مشترک را بیان کنیم و شما می‌توانید با جابه‌جایی مقدم و تالی در سه مورد از آن‌ها، سه قسم مختص به متصله را استخراج کنید.

 

اقسام شش‌گانه مشترک و مثال‌های آن‌ها

 

قسم اول: مرکب از دو قضیه حملیه (من حملیتین)

 

یک قسم از این مشترکات این است که متصله یا منفصله مرکب از دو حملیه باشد. برای این قسم مثال‌های زیادی بیان کردیم:

 

در متصله می‌گوییم: «إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود». «کانت الشمس طالعة» مقدم و «النهار موجود» تالی است و هر دو قضیه حملیه‌اند.

 

در منفصله می‌گوییم: «إما أن یکون العدد زوجاً وإما أن یکون العدد فرداً». در اینجا نیز «یکون العدد زوجاً» و «یکون العدد فرداً» هر دو جزء قضیه منفصله بوده و هر دو حملیه‌اند.

 

قسم دوم: مرکب از دو قضیه متصله (من متصلتین)

 

مثال موردی که قضیه متصله از دو متصله ترکیب شده باشد، همان مثالی است که در جلسه گذشته از عبارت مصنف خواندیم و نیازی به تکرار ندارد: «إن کان کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود، فکلما کانت الشمس غاربة فاللیل موجود»[1] . این یک قضیه شرطیه متصله است که از دو شرطیه متصله تشکیل شده است.

 

مثال قضیه منفصله‌ای که مرکب از دو متصله باشد نیز در عبارت مصنف خوانده شد: «إما أن یکون إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود، وإما أن یکون إذا کانت الشمس غاربة فاللیل موجود».

 

بنابراین دو مثال اول تمام شد: یکی مرکب از دو حملیه (چه در متصله و چه در منفصله) و دیگری مرکب از دو متصله (چه در متصله و چه در منفصله).

 

قسم سوم: مرکب از دو قضیه منفصله (من منفصلتین)

 

چهار قسم دیگر باقی می‌ماند که یکی از آن‌ها مرکب از دو منفصله است؛ هم در متصله و هم در منفصله. تمام این مثال‌ها از کتاب «اشارات» نقل می‌شود و در متن اشارات موجود است و در صورت نیاز می‌توانید به آن مراجعه فرمایید.

 

مثال برای قضیه متصله‌ای که مرکب از دو منفصله باشد: «إن کان العدد إما زوجاً وإما فرداً، فعدد الکواکب إما زوج وإما فرد». به مقدم توجه کنید: «إن کان العدد إما زوجاً وإما فرداً» مقدم است، و «فعدد الکواکب إما زوج وإما فرد» تالی است. هر دو جزء، یعنی هم مقدم و هم تالی، قضیه منفصله هستند و به وسیله ادات اتصال بین این دو، ارتباط برقرار شده و یک شرطیه متصله متشکل از دو منفصله تشکیل شده است.

 

مثال برای قضیه منفصله‌ای که از دو منفصله تشکیل شده باشد: «إما أن یکون العدد إما زوجاً وإما فرداً، وإما أن یکون العدد زوجاً أو منقسماً بمتساویین». ملاحظه می‌کنید که دو منفصله داریم: یکی جزء اول و دیگری جزء دوم است و میان این دو منفصله، ادات انفصال آورده‌ایم تا یک منفصله بزرگ‌تر تشکیل شود.

 

جزء اول این است: «إما أن یکون العدد إما زوجاً وإما فرداً».

جزء دوم این است: «وإما أن یکون العدد زوجاً أو منقسماً بمتساویین».

 

معنای این قضیه آن است که یا میان دو عدد تعاند است (یکی زوج و دیگری فرد است)، یا اینکه میان دو عدد تعاند نیست (یکی زوج و دیگری منقسم به متساویین است که همان زوج است).

 

پس جزء اول قضیه که «إما أن یکون العدد إما زوجاً وإما فرداً» است، خلاصه‌اش این می‌شود که: «إما أن یکون بین العددین تعاند». جزء دوم نیز خلاصه‌اش این است که: «وإما لا یکون تعاند بین العددین». در واقع به جای اینکه به صورت کوتاه بگوییم میان دو عدد یا تعاند هست یا تعاند نیست، قضیه منفصله مفصلی آوردیم و گفتیم: «إما أن یکون العدد إما زوجاً وإما فرداً، وإما أن یکون العدد زوجاً أو منقسماً بمتساویین».

 

بررسی تعاند در اجزای قضیه منفصله

 

پرسش: آیا در جزء دوم تعاند وجود ندارد و قابل اجتماع است؟

پاسخ: بله، تعاند ندارد؛ جزء اول قضیه منفصله حقیقیه و مانعة‌الجمع و مانعة‌الخلو است، اما در جزء دوم، اجتماع و ارتفاع هر دو جایز است؛ زیرا اصلاً مباین نیستند. با این حال آوردن آن به صورت قضیه منفصله مانعی ندارد.

 

تطبیق با متن کتاب

 

مناسب است متن کتاب را بخوانیم و مثال‌ها را بر آن تطبیق دهیم. به صفحه شصت و هشت، سطر پانزدهم رسیدیم:

 

«و التّصرّفات فيه، أى: فى تركيب كلّ من المتّصلة و المنفصلة من قضيّتين، كثيرة»: ضمیر «فیه» به ترکیبی برمی‌گردد که از «قد تترکب» یا «قد یترکب» در عبارات قبل فهمیده می‌شود؛ آنجا که فرمود: «قد تترکب المتصلة والمنفصلة من متصلتین» و «قد یترکب منهما منفصلة». یعنی تصرفات در ترکیب هر یک از متصله و منفصله از دو قضیه، بسیار است و می‌توان به نحوهای مختلفی قضیه متصله یا منفصله را ترکیب کرد.

 

«هى خمس عشرة،»: پانزده ترکیب داریم که بیان شد شش قسم آن برای منفصله و نه قسم آن برای متصله است.

 

«لأن القضیتین»: این عبارت به شش قسم مشترک اشاره می‌کند؛ یعنی آن دو قضیه‌ای که در متصله به عنوان مقدم و تالی یا در منفصله به عنوان جزء اول و جزء دوم واقع می‌شوند، از چند حالت خارج نیستند:

 

یا هر دو حملیه‌اند که مثال آن بیان شد؛

یا هر دو متصله‌اند که مثال آن در عبارت مصنف گذشت؛

یا هر دو منفصله‌اند که مثال آن را اخیراً بیان کردیم.

 

ترکیب قضایا از اقسام ناهمجنس

 

در این سه قسم مشترک، ترکیب از دو قضیه همجنس بود؛ یعنی یا از دو حملیه، یا از دو متصله و یا از دو منفصله. اما در سه قسم بعدی، ترکیب از قضایای ناهمجنس است؛ یعنی ترکیب از «حملیه و متصله»، «حملیه و منفصله» یا «متصله و منفصله».

 

قسم چهارم: ترکیب از قضیه حملیه و متصله

 

این قسم نیز دو مثال می‌خواهد: یکی برای متصله‌ای که چنین ترکیبی داشته باشد و دیگری برای منفصله‌ای با این ترکیب.

 

مثال برای متصله‌ای که مرکب از حملیه و متصله باشد: «إن کانت الشمس علة النهار، فإذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود».

مقدم قضیه، «إن کانت الشمس علة النهار» است که یک قضیه حملیه است.

تالی قضیه، «فإذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» است که یک قضیه شرطیه متصله است.

معنای جمله این است که اگر علیت حاصل باشد، این شرطیه متصله صادق است. بنابراین قضیه حملیه، مقدم این شرطیه طولانی قرار گرفته و قضیه شرطیه متصله، تالی آن واقع شده است.

 

مثال برای منفصله‌ای که مرکب از حملیه و متصله باشد: «إما أن تکون الشمس علة النهار...» که این بخش اول و جزء اول آن است که قضیه حملیه می‌باشد.

ادامه قسم چهارم: منفصله مرکب از حملیه و متصله

 

جزء اول این قضیه، یک حملیه سالبه است و جزء دوم آن، یک شرطیه متصله: «إما أن لا تکون الشمس علة النهار، وإما أن یکون إذا طلعت الشمس فالنهار موجود».

 

در این قضیه منفصله، یا آن قضیه حملیه صادق است یا این قضیه شرطیه؛ قضیه حملیه می‌گوید خورشید علت روز نیست، و قضیه شرطیه می‌گوید اگر خورشید طلوع کند روز موجود می‌شود. پس یا آن طرف صادق است که علیت خورشید را برای روز نفی می‌کند، یا این طرف صادق است که علیت را اثبات می‌کند؛ به گونه‌ای که اگر خورشید طلوع کند، حتماً روز پدید می‌آید. بدین ترتیب، ترکیب از حملیه و متصله، هم در شرطیه متصله و هم در شرطیه منفصله تبیین شد.

 

توضیح تکمیلی درباره تعاند در مثال منفصله از دو منفصله

 

ضمناً برای رفع اشکالی که ممکن است در ذهن باقی مانده باشد، درباره مثال «إما زوجاً وإما منقسماً بمتساویین» یادآور می‌شوم که تعاند اصلی میان دو جزء بزرگ قضیه منفصله برقرار است؛ یعنی میان «إما أن یکون العدد إما زوجاً وإما فرداً» از یک سو، و «إما أن یکون العدد زوجاً أو منقسماً بمتساویین» از سوی دیگر. تعاند میان این دو جزء است؛ یعنی یا این دو سازگار نیستند یا سازگار هستند، و بالاخره میان این دو طرف، تعاند وجود دارد. اما درونِ خود منفصله‌ای که جزء دوم قرار گرفته است، تعاند نیست و همان‌طور که بیان شد، مانعی برای آوردن آن به این صورت وجود ندارد.

 

قسم پنجم: شرطیه مرکب از حملیه و منفصله

 

قسم پنجم حالتی است که قضیه شرطیه از یک قضیه حملیه و یک قضیه منفصله ترکیب شود؛ چه در شرطیه متصله و چه در شرطیه منفصله.

 

مثال برای شرطیه متصله‌ای که مرکب از حملیه و منفصله باشد: «إذا کان الشیء ذا عدد، فهو إما زوج وإما فرد».

مقدم در این قضیه، «إذا کان الشیء ذا عدد» است که یک قضیه حملیه است. تالی، «فهو إما زوج وإما فرد» است که یک قضیه منفصله است. ادات اتصال میان این قضیه حملیه و منفصله رابطه برقرار کرده و یک قضیه شرطیه متصله ساخته است.

 

مثال برای شرطیه منفصله‌ای که مرکب از حملیه و منفصله باشد: «إما أن یکون الشیء واحداً، وإما أن یکون ذا عدد إما زوجاً وإما فرداً».

جزء اول قضیه، «إما أن یکون الشیء واحداً» است که یک قضیه حملیه است، مانند ذات باری‌تعالی که اصلاً عددبردار نیست و واحد است. جزء دوم، «وإما أن یکون ذا عدد إما زوجاً وإما فرداً» است که یک قضیه منفصله است؛ یعنی اگر دارای عدد باشد، یا زوج است یا فرد. با ادات انفصال میان این قضیه حملیه و قضیه منفصله، یک قضیه منفصله طویل تشکیل داده‌ایم که جزء نخست آن حملیه و جزء دوم آن منفصله است.

 

قسم ششم: شرطیه مرکب از متصله و منفصله

 

قسم ششم حالتی است که قضیه شرطیه ما مرکب از یک قضیه متصله و یک قضیه منفصله باشد؛ چه در شرطیه متصله و چه در شرطیه منفصله.

 

مثال برای متصله‌ای که مرکب از متصله و منفصله باشد: «إن کان إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود، فإما أن تکون الشمس طالعة وإما أن یکون النهار معدوماً».

در این مثال، مقدم یک شرطیه متصله است: «إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»؛ و تالی یک قضیه منفصله است: «فإما أن تکون الشمس طالعة وإما أن یکون النهار معدوماً». اگر این متصله صادق باشد که با طلوع خورشید روز موجود است، یکی از دو حالت رخ می‌دهد: یا خورشید طلوع کرده است که در نتیجه روز هم هست، یا روز معدوم است که نشان می‌دهد خورشید طلوع نکرده است. در اینجا یک قضیه متصله و یک قضیه منفصله داریم که با ادات اتصال به هم پیوند خورده و یک متصله طویل را تشکیل داده‌اند.

 

مثال برای منفصله‌ای که مرکب از متصله و منفصله باشد: «إما أن یکون إذا کان العدد فرداً فهو زوج، وإما أن یکون العدد إما فرداً وإما زوجاً».

این قضیه منفصله دو جزء دارد؛ جزء اول می‌گوید: «إما أن یکون إذا کان العدد فرداً فهو زوج»؛ یعنی یا میان فردیت و زوجیت تعاند نیست بلکه تعانق و همراهی است، به طوری که اگر عدد فرد باشد زوج هم خواهد بود؛ جزء دوم می‌گوید: «وإما أن یکون العدد إما فرداً وإما زوجاً»؛ یعنی یا اینکه میان آن‌ها تعاند برقرار است، به این نحو که یا فرد است یا زوج، و اگر فرد بود دیگر زوج نخواهد بود. ملاحظه می‌فرمایید که جزء اول یک قضیه متصله است و جزء دوم یک قضیه منفصله. در جزء اول تعاند میان زوج و فرد نفی شده و در جزء دوم تعاند محقق دانسته شده است. با ادات انفصال میان «تعاند هست» و «تعاند نیست»، یک قضیه منفصله طویل ساخته شده است که جزء اول آن شرطیه متصله و جزء دوم آن شرطیه منفصله است.

 

شش قسم مشترک با این مثال‌ها به پایان رسید و تفاصیل آن‌ها در کتاب اشارات موجود است.

 

تفاوت متصله و منفصله در تعداد اقسام و علت آن

 

در متن کتاب آمده است: «ولکل شرطیة ستة أقسام». در نسخه‌های خطی و چاپی «ولکل شرطیة ستة أقسام» یا «فلکل شرطیة ستة أقسام» ضبط شده است که اگر با «فاء» تفریع باشد مناسب‌تر است؛ زیرا متفرع بر ذکر همان شش قسم مشترک است. یعنی هر قضیه شرطیه‌ای، چه متصله باشد و چه منفصله، دارای شش قسم پایه است.

 

اما نکته در این است که شرطیه متصله سه قسم اضافی نیز دارد که مجموع اقسام آن را به نه قسم می‌رساند، در حالی که قضیه منفصله همان شش قسم را دارد و افزایشی در آن پدید نمی‌آید.

 

دلیل این تفاوت آن است که در شرطیه متصله دو جزء قضیه رابطه علت و معلولی یا ملزوم و لازمی دارند؛ یعنی مقدم در حکم علت و ملزوم، و تالی در حکم معلول و لازم است. رابطه علیت و معلولیت یک رابطه واقعی و طبیعی است و تابع قرارداد ما نیست؛ این‌گونه نیست که اگر اراده کنیم علت را بعد از معلول ذکر کنیم، علت تبدیل به معلول یا معلول تبدیل به علت شود. طبع علت اقتضا می‌کند که مقدم باشد. در مقام وضع و بیان نیز همیشه علت را مقدم می‌داریم و می‌گوییم: «إن کانت الشمس طالعة» و معلول را مؤخر قرار داده و می‌گوییم: «فالنهار موجود». بنابراین در شرطیه متصله، طبع و وضع با یکدیگر هماهنگ هستند.

 

همان‌طور که دو جزء متصله در طبع از یکدیگر متمایزند (یکی ذاتاً علت و دیگری ذاتاً معلول است)، در وضع نیز متمایزند، زیرا یکی مقدم و دیگری تالی قرار گرفته است. از این قاعده استفاده می‌شود که اگر جای مقدم و تالی را در متصله تغییر دهیم، قضیه عوض می‌شود. برای مثال اگر بگویید «إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود»، طلوع خورشید را علت برای وجود روز گرفته‌اید؛ اما اگر بگویید «إذا رأیت النهار فاعلم أن الشمس طالعة»، رؤیت روز را علتِ علم و کشف از طلوع خورشید قرار داده‌اید. در اینجا جای علت و معلول معرفتی جابه‌جا شده است. پس با تغییر جای مقدم و تالی در متصله، یک قضیه کاملاً جدید به دست می‌آید.

 

اما در قضیه منفصله این‌گونه نیست؛ در منفصله هیچ‌یک از دو جزء، علت برای جزء دیگر نیست. از این رو اگر جای دو جزء را عوض کنیم، هیچ تغییری در حقیقت قضیه حاصل نمی‌شود و همان قضیه قبلی است؛ صرفاً جای دو جزء تغییر کرده و این جابه‌جایی، قضیه جدیدی تولید نمی‌کند.

 

به همین جهت، در آن سه قسم اخیر که مرکب از قضایای ناهمجنس بودند:

 

نخست، در ترکیب از حملیه و متصله: اگر جای مقدم و تالی را در متصله عوض کنیم (به این صورت که مقدم متصله باشد و تالی حملیه)، یک قضیه شرطیه متصله جدید حاصل می‌شود؛ در حالی که در منفصله چنین جابه‌جایی قسم جدیدی به وجود نمی‌آورد.

 

دوم، در ترکیب از حملیه و منفصله: اگر مقدم را منفصله و تالی را حملیه قرار دهیم، یک قضیه متصله جدید ساخته می‌شود.

 

سوم، در ترکیب از متصله و منفصله: اگر منفصله را مقدم و متصله را تالی قرار دهیم، باز هم یک قضیه شرطیه متصله جدید به دست می‌آید.

 

علت پیدایش این سه قسم جدید در متصله، همان تمایز طبیعی میان دو طرفِ قضیه متصله و رابطه لزوم و علیت میان آن‌هاست.

 

جابه‌جایی مقدم و تالی و مسئله صدق و کذب در شرطیات

 

طلوع خورشید را علت برای وجود روز می‌گیریم، نه اینکه برعکس، وجود روز را علت برای طلوع خورشید قرار دهیم؛ هرچند ممکن است این کار را انجام دهیم و قضیه شرطیه از نظر صدق، کاذب درآید، ولی در هر صورت، قضیه حاصل یک شرطیه دیگر خواهد بود.

 

اگر بخواهیم صدق هر دو شرطیه محفوظ بماند، باید تصرفی در آن صورت گیرد؛ یعنی بگوییم: «إذا طلعت الشمس فالنهار موجود» که در این حالت و در مقام ثبوت، طلوع خورشید علت و وجود روز معلول است؛ اما اگر بخواهیم آن را برعکس کنیم و قضیه نیز صادق باشد، باید آن را به مقام اثبات و معرفت برگردانیم و بگوییم: «إذا رأیت النهار فاعلم أن الشمس طالعة»؛ یعنی اگر روز نزد من کشف و مشاهده شد، این رؤیت روز، علت برای علم و کشف طلوع خورشید می‌شود. این قضیه نیز صادق است.

 

اما بحث فعلی ما در جابه‌جا کردن مقدم و تالی بدون دست بردن در اجزای شرطیه است؛ یعنی ابتدا بگوییم: «إذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» که یک قضیه است، سپس اجزای آن را جابه‌جا کرده و بگوییم: «إذا کان النهار موجوداً فالشمس طالعة». این قضیه دوم هرچند ممکن است کاذب باشد، اما هدف ما در این مرحله بررسی صدق و کذب قضایا نیست، بلکه مقصود این است که با این تبدیل، یک قضیه شرطیه جدید تشکیل می‌شود. در قضیه شرطیه، به صرف ادعای تلازم، شرطیه محقق می‌شود؛ هرچند آن قضیه شرطیه فی‌نفسه کاذب باشد.

 

بنابراین، اصراری نداریم که هر دو قضیه شرطیه لزوماً صادق باشند؛ ممکن است صادق باشند یا کاذب. اگر بخواهید هر دو قضیه صادق باشند باید در آن‌ها تصرف کنید، اما اگر به صدق و کذب آن‌ها کاری نداشته باشیم و صرفاً تشکیل قضیه شرطیه مد نظر باشد، با جابه‌جا کردن اجزا، قضیه شرطیه جدیدی حاصل می‌شود که وضع و مفاد آن با قضیه نخست تفاوت دارد.

 

اما در قضیه منفصله این‌گونه نیست؛ در منفصله اگر قضیه اصلی صادق باشد، با جابه‌جا کردن دو جزء، باز هم قضیه صادق خواهد بود و هیچ تفاوتی پدید نمی‌آید؛ چه بگویید «العدد إما زوج وإما فرد» و چه بگویید «العدد إما فرد وإما زوج»، در حقیقتِ قضیه هیچ تغییری ایجاد نمی‌شود.

 

شمارش اقسام نه‌گانه در قضیه شرطیه متصله

 

اصل مطلب این است که در قضیه متصله، چون دو طرف تمایز طبعی دارند (یکی علت و ملزوم و دیگری معلول و لازم است)، با جابه‌جا کردن آن‌ها قضیه متصله جدیدی ساخته می‌شود.

 

بر این اساس:

اگر ترکیبی از «حملیه و متصله» داشته باشیم و اجزای آن را جابه‌جا کنیم، ترکیب از «متصله و حملیه» حاصل می‌شود که قضیه جدیدی است.

اگر ترکیبی از «حملیه و منفصله» داشته باشیم و آن را جابه‌جا کنیم، ترکیب از «منفصله و حملیه» به دست می‌آید.

اگر ترکیبی از «متصله و منفصله» داشته باشیم و جابه‌جا کنیم، ترکیب از «منفصله و متصله» شکل می‌گیرد.

 

بنابراین، سه قسم اخیر از اقسام شش‌گانه مشترک، در شرطیه متصله در دو ضرب می‌شوند و شش قسم را تشکیل می‌دهند. اما سه قسم نخست را نمی‌توان در دو ضرب کرد؛ زیرا سه قسم نخست از دو قضیه همجنس تشکیل شده‌اند. اگر دو قضیه حملیه را جابه‌جا کنید، باز هم قضیه از دو حملیه تشکیل شده است؛ هرچند جای علت و معلول عوض می‌شود، اما نوع ترکیب همان «مرکب از دو حملیه» است. همچنین در ترکیبی که از دو متصله یا از دو منفصله تشکیل شده باشد، با جابه‌جایی باز هم ترکیبی از دو متصله یا دو منفصله خواهیم داشت و صنف جدیدی پدید نمی‌آید. ولی در سه قسم اخیر که از دو قضیه ناهمجنس تشکیل شده‌اند، با جابه‌جایی مقدم و تالی، قضیه متصله جدیدی پدید می‌آید.

 

بر این اساس، اقسام نه‌گانه متصلات بدین شرح است:

یک: مرکب از دو قضیه حملیه (من حملیتین).

دو: مرکب از دو قضیه متصله (من متصلتین).

سه: مرکب از دو قضیه منفصله (من منفصلتین).

چهار: مرکب از قضیه حملیه و متصله (من حملیة و متصلة).

پنج: عکس آن، یعنی مرکب از متصله و حملیه (وعکس ذلک).

شش: مرکب از قضیه حملیه و منفصله (من حملیة و منفصلة).

هفت: عکس آن، یعنی مرکب از منفصله و حملیه (وعکس ذلک).

هشت: مرکب از قضیه متصله و منفصله (من متصلة و منفصلة).

نه: عکس آن، یعنی مرکب از منفصله و متصله (وعکس ذلک).

 

این «عکس ذلک» در متصلات ذکر می‌شود، اما در منفصلات آورده نمی‌شود؛ زیرا در منفصله با جابه‌جاییِ اجزا، قسم جدیدی پدید نمی‌آید. بنابراین در منفصله شش قسم و در متصله نه قسم داریم که مجموع آن‌ها پانزده قسم می‌شود.

 

قاعده لزوم و نسبت میان ملزوم و لازم

 

قاعده دیگری در متن کتاب اشارات مطرح شده است که البته در این بخش از بحث ساختار، دخالت مستقیمی ندارد، بلکه مصنف نتیجه دیگری از آن در نظر دارد.

 

آن قاعده این است که: ملزوم یا مساوی با لازم است یا اخص از لازم، و ملزوم اعم نداریم. لازم نیز یا مساوی با ملزوم است یا اعم از ملزوم، و لازم اخص نداریم.

 

مصنف این قاعده را بیان می‌کند تا روشن شود هنگامی که می‌گوییم مقدم در حکم ملزوم است، چه نوع ملزومی مد نظر است (ملزوم مساوی یا اخص)؛ و هنگامی که می‌گوییم تالی در حکم لازم است، چه نوع لازمی مقصود است (لازم مساوی یا اعم).

 

آنچه در بحث فعلی ما اهمیت دارد این است که با جابه‌جا کردن مقدم و تالی، قضیه شرطیه متصله دگرگون می‌شود؛ زیرا یکی از دو طرف ملزوم و دیگری لازم است و عکس آن صادق نیست؛ یعنی مقدم مستلزم تالی است، نه اینکه تالی مستلزم مقدم باشد. اگر این مطلب تثبیت شود، معلوم می‌گردد که ما شش قسم شرطیه متصله مختلف (از جابه‌جایی سه قسم ناهمجنس) خواهیم داشت، صرف‌نظر از اینکه لازم، مساوی باشد یا اعم، و ملزوم، مساوی باشد یا اخص.

 

البته این نکته نیز قابل توجه است که اگر لازم اعم باشد، نمی‌توان بدون تصرف، آن را مقدم قرار داد؛ مگر آنکه به صدق و کذب قضیه توجهی نداشته باشیم یا تصرفی در لازم اعم صورت گیرد تا اخص یا مساوی شود و سپس جابه‌جا گردد. از این رو، این قاعده دوم نیز به نوعی در بحث دخالت دارد، اما دخالت آن مستقیم نیست.

 

بررسی عبارت کتاب در تمایز طبعی مقدم و تالی

 

متن عبارت مصنف چنین است: «لكن لمّا كان المقدّم فى المتّصلة متميّزا عن التّالى بالطّبع، كما هو فى الوضع، لجواز أن يكون التّالى أعمّ من المقدّم و استلزام المقدّم إيّاه دون العكس...».

 

مصنف بیان می‌کند که در قضیه متصله، مقدم و تالی همان‌طور که در مقام وضع و چینش لفظی از یکدیگر متمایزند (یکی بعد از ادات شرط وضع می‌شود و دیگری بعد از ادات جزا)، در طبع و واقعیت نیز تمایز دارند؛ چراکه یکی ملزوم و علت است و دیگری لازم و معلول.

 

ایشان علت این تمایز طبعی را به دو نکته مستند می‌کند:

نخست: «لجواز أن یکون التالی أعم»؛ زیرا جایز است تالی اعم از مقدم و مقدم اخص از تالی باشد (یا مساوی باشند).

دوم: «واستلزام المقدم التالی دون العکس»؛ یعنی مقدم مستلزم تالی است، در حالی که تالی مستلزم مقدم نیست.

 

نکته دوم، یعنی استلزام مقدم نسبت به تالی بدون عکس، مستقیماً تمایز طبعی میان مقدم و تالی را اثبات می‌کند و بر مدعای ما دلالت دارد.

 

تمایز طبعی میان مقدم و تالی در قضیه متصله

 

مقدم، تالی را لازم دارد و لزوم از طرف مقدم به سوی تالی است، نه از طرف تالی به سوی مقدم. چون چنین است، در طبعِ مقدم این است که ملزوم باشد و در طبعِ تالی این است که لازم باشد؛ و چون لازم و ملزوم تمایز طبعی دارند، پس مقدم و تالی نیز متمایز بالطبع خواهند بود.

 

با این بیان، نیاز به طرح مسئله مساوی و اخص بودن نیست؛ بلکه همان عبارت «استلزام المقدم إیاه» مطلب را تمام می‌کند؛ زیرا مقدم مستلزم تالی است، پس در طبع مقدم این است که ملزوم باشد و در طبع تالی این است که لازم باشد، و چون لازم و ملزوم تمایز طبعی دارند، مقدم و تالی نیز طبعاً از یکدیگر متمایزند.

 

اما مصنف با استفاده از قاعده نخست، یعنی «لجواز أن یکون التالی أعم من المقدم»، مطلب را این‌گونه توضیح می‌دهد که در طبع مقدم این است که ملزوم باشد (خواه ملزوم اخص باشد یا ملزوم مساوی)، و در طبع تالی نیز این است که لازم باشد (خواه لازم اعم باشد یا لازم مساوی). همان‌طور که بیان شد، آنچه اهمیت اساسی دارد ملزوم بودنِ این طرف و لازم بودنِ آن طرف است؛ هرچند به اخص، اعم یا مساوی بودن آن‌ها نیز اشاره می‌کنیم، ولی مساوی یا اعم و اخص بودن، در اصلِ تمایز طبعی میان مقدم و تالی دخالت مستقیمی ندارد؛ آنچه دخالت مستقیم دارد، رابطه لزوم و ملزومیت میان دو طرف است که موجب تمایز طبعی آن‌ها می‌شود.

 

تقسیم اقسام سه‌گانه اخیر در متصلات و انحصار اقسام به نه و شش

 

به دلیل اینکه در قضیه متصله، دو جزء تمایز طبعی دارند و جابه‌جایی آن‌ها معنا و قضیه را دگرگون می‌کند، هر یک از سه قسم اخیر از آن شش قسم پایه، تبدیل به دو قسم می‌شود. با ضرب این سه قسم در دو، شش قسم حاصل می‌گردد که با جمع شدن با آن سه قسم متفق، مجموعاً نه قسم پدید می‌آید.

 

شارح در این باره می‌فرماید: «ولذلک ینقسم کل واحد من الأقسام الثلاثة الأخیرة فی المتصلات...»؛ یعنی به همین دلیل، هر یک از اقسام سه‌گانه اخیر (مرکب از حملیه و متصله، مرکب از حملیه و منفصله، و مرکب از متصله و منفصله) در قضایای متصله به دو قسم تقسیم می‌شوند؛ اما در منفصلات به قسم دیگری تقسیم نمی‌گردند، زیرا در قضیه منفصله با جابه‌جاییِ اجزا تغییری حاصل نمی‌شود.

 

دلیل دو قسم شدن در متصلات این است که در قضیه مرکب از حملیه و متصله، گاهی مقدم حملیه و تالی متصله است که یک قسم می‌شود، و گاهی مقدم متصله و تالی حملیه است که قسم دوم را می‌سازد. همچنین در قضیه مرکب از حملیه و منفصله، گاهی حملیه مقدم و منفصله تالی است، و گاهی بالعکس؛ و در قضیه مرکب از متصله و منفصله نیز گاهی متصله مقدم و منفصله تالی است، و گاهی منفصله مقدم و متصله تالی واقع می‌شود.

 

بنابراین، «فأقسام المتصلات تسعة»[2] ؛ اقسام متصلات نه قسم است که شش قسم آن مختلف و سه قسم آن متفق است. اما «وأقسام المنفصلات ستة»؛ اقسام منفصله همان شش قسم است؛ یعنی سه قسم متفق دارد و سه قسم مختلف، و در آن سه قسم مختلف حتی اگر اجزا جابه‌جا شوند، همان قضیه پیشین است و قسم جدیدی پدید نمی‌آید. در نتیجه نه قسم متصله و شش قسم منفصله داریم که مجموعاً پانزده قسم می‌شود.

 

شرطیات بیش از دو جزء و تفاوت متصله با منفصله

 

شارح پس از بیان این اقسام پانزده‌گانه اشاره می‌کند که بحث ما تاکنون در قضیه منفصله دوجزئی بود؛ زیرا در منفصله دوجزئی بیش از شش قسم نداریم، اما اگر منفصله سه‌جزئی یا چندجزئی شود، اقسام آن بسیار زیاد خواهد شد؛ چراکه ممکن است هر سه جزء حملیه، هر سه متصله، هر سه منفصله، یا دو جزء حملیه و یک جزء متصله، یا دو جزء متصله و یک جزء حملیه باشد و ترکیبات متعددی شکل بگیرد. بنابراین هرچه اجزای منفصله افزایش یابد، تعداد اقسام آن نیز بیشتر می‌شود.

 

پس این انحصار در شش قسم، مربوط به منفصله دوجزئی است. اما در قضیه متصله، اجزا همواره دو جزء (مقدم و تالی) بیشتر نیست و از آغاز تا پایان همواره نه قسم باقی می‌ماند. البته ممکن است یکی از اجزای متصله، خود مرکب از چند شرطیه باشد، اما ساختار کلی متصله همواره متشکل از یک مقدم و یک تالی است.

 

شارح می‌فرماید: «وهذا علی تقدیر أن لا یزید أجزاء المنفصلة [علی اثنین]، فإن زادت تضاعفت أقسامها»؛ یعنی شش قسم بودن منفصله بر این فرض است که اجزای منفصله بیش از دو جزء نباشد، و اگر اجزا افزایش یابد، اقسام آن چند برابر و افزوده می‌شود؛ که مراد از تضاعف در اینجا معنای لغوی آن یعنی افزایش یافتن و زیاد شدن است، نه صرفاً دو برابر شدن.

 

تکثیر اقسام با لحاظ کیفیت، کمیت، جهت، عدول و تحصیل

 

تاکنون تقسیماتی که انجام دادیم، صرفاً با توجه به سنخ قضایا (حملیه، متصله و منفصله) بود که به نه قسم متصله و شش قسم منفصله انجامید. حال اگر ویژگی‌های دیگر قضایا را نیز دخالت دهیم، اقسام بسیار گسترده‌تر خواهند شد:

 

نخست، سلب و ایجاب (کیفیت): اگر در هر جزء، سلب و ایجاب را دخالت دهیم، به عنوان مثال در ترکیبی که از دو حملیه تشکیل شده است، چهار حالت متصور است: هر دو موجبه، هر دو سالبه، جزء اول موجبه و جزء دوم سالبه، یا جزء اول سالبه و جزء دوم موجبه. با ضرب این چهار حالت در آن پانزده قسم، شصت قسم حاصل می‌شود.

 

دوم، کلیت و جزئیت (کمیت): اگر کمیت قضایا را نیز لحاظ کنیم، هر قضیه می‌تواند کلی یا جزئی باشد؛ بنابراین چهار حالت پدید می‌آید (هر دو کلی، هر دو جزئی، اولی کلی و دومی جزئی، اولی جزئی و دومی کلی). با ضرب این چهار حالت در شصت قسم قبلی، تعداد به دویست و چهل قسم می‌رسد.

 

سوم، عدول و تحصیل: اگر اعتبار کنیم که قضایا محصله هستند یا معدوله، تعداد باز هم افزایش می‌یابد.

 

چهارم، جهات قضایا: اگر جهات قضایا نظیر ضرورت، امکان، دوام، فعلیت و مانند آن را نیز ضمیمه کنیم، اقسام به مراتب گسترده‌تر خواهند شد.

 

به همین دلیل متن اشاره می‌کند: اگر علاوه بر سنخ قضیه، سلب و ایجاب، کلیت و جزئیت، عدول و تحصیل و جهات نیز اعتبار شوند، «انجرّت الأقسام لا إلی نهایة»؛ یعنی اقسام به سمت بی‌نهایت کشیده خواهد شد.

 

وضوح مثال‌ها بر اساس قواعد ترکیب

 

مصنف پس از بیان اقسام بر پایه سنخ قضیه و اشاره به اقسام متکثر بر پایه کیفیات و جهات، جز دو مثالی که در جلسات پیشین خوانده شد، مثال دیگری برای بقیه اقسام ذکر نکرد؛ زیرا همان‌طور که بیان شده است: «وأمثلتها لا تخفی»؛ مثال‌های این اقسام پوشیده نیست و هر کسی که دارای ذهن آماده و قریحه منطقی باشد، به شرط آشنایی با قوانین ترکیب، می‌تواند خود مثال‌های آن‌ها را تنظیم و استخراج نماید.

 

سهولت استخراج امثله برای اهل قریحه

 

اگر قاعده و روش ترکیب برای انسان معلوم باشد، می‌تواند مثال‌های مربوط به هر قسم را به دست آورد. شارح می‌فرماید: «وأمثلتها لا تخفی علی الفطن»؛ یعنی مثال‌های این اقسام، چه اقسامی که در آن‌ها سنخ قضیه لحاظ شده است و چه اقسامی که در آن‌ها سلب و ایجاب، کلیت و جزئیت و امثال آن در نظر گرفته شده است، بر انسان زیرک پوشیده نیست.

 

همان‌طور که مصنف نیز فرموده است: «كما قال : و من كان له قريحة، لا يصعب عليه مثل هذه التّركيبات بعد معرفة القانون، قانون تركيبها». قریحه در اصطلاح به کسی اطلاق می‌شود که طبع شعر یا توانایی نگارش نثر روان دارد، اما گاه در معنای عام‌تر نیز به کار می‌رود و در اینجا مراد همان ذوق، طبع روان و هوش و توانایی فکری است. برای چنین فردی، آوردن مثال برای این ترکیبات، پس از شناخت قاعده و روش ترکیب شرطیه‌ها، دشوار نخواهد بود؛ هرچند این کار نیازمند دقت، حوصله و تسلط است.

 

امکان ارجاع و قلب شرطیات به حملیات

 

مطلب بعدی این است که ایشان می‌فرماید: می‌توان قضایای شرطیه را به قضایای حملیه قلب و تبدیل کرد؛ یعنی یک جمله شرطیه را به یک قضیه حملیه بازگرداند.

 

برای نمونه، قضیه شرطیه متصله «إن کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» را می‌توان به این صورت درآورد: «طلوع الشمس ملزوم لوجود النهار» یا «طلوع الشمس علة لوجود النهار» یا «طلوع الشمس یلزمه وجود النهار»؛ یعنی طلوع خورشید را وجود روز لازم است. این قضیه تبدیل به یک قضیه حملیه می‌شود.

 

همچنین در شرطیه منفصله، مانند «العدد إما زوج وإما فرد»، می‌توان آن را به صورت حملیه بیان کرد و گفت: «بین الزوج والفرد عناد» یا «طلوع الشمس یعانده وجود اللیل».

 

بنابراین هم قضایای شرطیه متصله و هم قضایای شرطیه منفصله را می‌توان به قضایای حملیه برگرداند.

 

شرطیات به منزله قضایای حملیه محرّفه

 

از این بیان روشن می‌شود که قضایای شرطیه، اعم از متصله و منفصله، در واقع صورت‌های تحریف‌شده و دگرگون‌شده قضایای حملیه هستند؛ به این معنا که شما قضایای حملیه را داشته‌اید و با تصرف و تغییر در آن‌ها، قضیه شرطیه متصله یا منفصله ساخته‌اید.

 

شارح می‌فرماید: «و اعلم أنّ الشّرطيّات يصحّ قلبها إلى الحمليّات: بأن يصرّح باللّزوم أو العناد...».

پیش‌تر اشاره کردیم که انسان با در دست داشتن دو قضیه تامه، اگر ادات اتصال یا ادات انفصال را بر آن‌ها وارد کند، هر دو قضیه را از حالت تمامیت خارج می‌سازد و از مجموع آن دو قضیه که اکنون دو جزء شده‌اند، یک قضیه مرکب طولانی تشکیل می‌دهد. پس شرطیه، صورتی دگرگون‌شده از همان قضایای حملیه است که به وسیله ادات اتصال یا انفصال به قالب شرطیه درآمده‌اند.

 

اولویت رتبی قضیه حملیه بر قضیه شرطیه

 

ممکن است این اشکال به ذهن برسد که همان‌طور که شرطیه را تحریفی از حملیه می‌دانیم، چرا نتوانیم برعکس بگوییم که حملیه تحریفی از شرطیه است؟

 

پاسخ این است که همواره جزء بر کل تقدم رتبی دارد. قضیه شرطیه هر اندازه که طولانی و مرکب باشد، در مقام تحلیل، ابتدا به شرطیه‌های ساده‌تر و سپس به قضایای حملیه تحلیل می‌شود؛ و قضیه حملیه نیز در تحلیل نهایی به مفردات (موضوع و محمول) تجزیه می‌گردد. بنابراین در رتبه نخست مفردات قرار دارند، در مرتبه دوم قضایای حملیه پدید می‌آیند، و در مرتبه سوم به بعد قضایای شرطیه شکل می‌گیرند.

 

چون مرتبه شرطیه متأخر است، از حملیه اخذ شده است؛ نه اینکه حملیه از شرطیه گرفته شده باشد. حرکت طبیعی ذهن همواره از جزء به کل و از مفرد به مرکب است، مگر در مقام تحلیل که حرکتی معکوس صورت می‌گیرد. بر این اساس، در ابتدا قضایای حملیه ساخته می‌شوند، سپس با وارد کردن ادات اتصال یا انفصال، قضایای حملیه تامه به اجزای قضیه تبدیل شده و قضیه شرطیه را می‌سازند. پس شرطیه تحریفِ حملیه است، اما حملیه تحریفِ شرطیه نیست.

 

نحوه تبدیل شرطیه به حملیه و تغییر تعلیق به تحصیل

 

شارح می‌فرماید شرطیات را می‌توان با تصریح به لزوم (در متصله) یا تصریح به عناد (در منفصله) به حملیات قلب کرد؛ مثلاً در متصله بگوییم «طلوع الشمس یلزمه وجود النهار»؛ یعنی وجود روز لازمِ طلوع خورشید است؛ و در منفصله بگوییم «طلوع الشمس یعانده اللیل» یا «بین الزوج والفرد عناد».

 

بر این اساس، «فالشرطیات محرّفة عن الحملیات»؛ یعنی هر قضیه شرطیه‌ای در تقدیر قضیه‌ای حملیه است که «حُذف عنها التصریح باللزوم أو العناد»؛ تصریح به لزوم یا تصریح به عناد از آن حذف شده و به جای تصریح لفظی، ادات اتصال یا انفصال قرار داده شده است؛ به طوری که دلالت بر لزوم یا عناد، از طریق ادات شرطیه صورت می‌پذیرد. «وجُعلت متصلة أو منفصلة بأداتیهما»؛ یعنی آن حملیه به وسیله ادات اتصال و انفصال به قضیه متصله یا منفصله تبدیل شده است.

 

هنگامی که می‌خواهیم قضیه شرطیه را به حملیه برگردانیم، ادات اتصال یا انفصال را برمی‌داریم و آن رابطه «تعلیق» را که میان دو قضیه برقرار بود، به «تحصیل» تبدیل می‌کنیم؛ خواه تعلیق حتمی و لزومی در متصله باشد و خواه تعلیق در منفصله. پس با برداشتن ادات و تبدیل تعلیق به تحصیل، قضیه شرطیه به حملیه تبدیل می‌شود.

 

اصناف بودن حملیه و شرطیه نه انواعِ ماهوی

 

این دگرگونی‌ها همگی با تغییر عوارض و احوال خارجیه (مانند اضافه کردن یا حذف ادوات و تبدیل حالت تعلیق به تحصیل) انجام می‌شود و ذات و حقیقت قضیه دگرگون نمی‌گردد.

 

از اینجا معلوم می‌شود که قضیه حملیه و قضیه شرطیه، دو «صنف» برای قضیه هستند نه دو «نوع»؛ زیرا انواع با فصول ذاتی از یکدیگر متمایز می‌شوند، در حالی که اصناف با عوارض و احوال خارجی تمایز می‌یابند. در تبدیل حملیه به شرطیه و بالعکس، فصل مقوم قضیه تغییر نمی‌کند، بلکه عوارض قضیه دستخوش تغییر می‌شود.

 

به همین جهت، این احوال و عوارضِ خارجیه، «و لأنّه لا يتغيّر بعد جعل الشّرطيّة حمليّة و تحصيل جزئيها إلاّ أحوال خارجيّة مصنّفة، لا منوّعة، جعلت الحمليّة و الشّرطيّات أصنافا، لا أنواعا»؛ یعنی موجب دسته‌بندی قضایا به اصناف مختلف می‌شوند نه پدیدآورنده انواع ماهوی جدید. از این رو مصنف، حملیه و شرطیه را به عنوان اصناف قضیه دسته‌بندی فرموده است نه انواع آن.

 

ادامه مباحث به جلسه آینده موکول می‌شود.

 


[1] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص68.
[2] شرح حكمة الإشراق سهروردي، قطب الدين الشيرازي، ج1، ص69.