84/09/01
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع: حکمت اشراق بخش منطق/مقاله دوم در حجج و مبادی آن /اقسام قضایای منفصله و احکام آنها
این متن توسط هوش مصنوعی پیادهسازی و سپس توسط انسان برای مستندسازی و تطبیق با فایل صوتی استاد، بازبینی و تأیید شده است.
بخش اول: اقسام قضایای منفصله و احکام آنها
بحث در اقسام منفصله داشتیم. بیان کردیم که منفصله گاهی مانعةالجمع، گاهی مانعةالخلو و گاهی هم حقیقیه است. مانعةالجمع را عبارت گرفتیم از منفصلهای که دو طرف آن امکان صدق نداشتند، ولی امکان رفع برای دو طرف بود. مانعةالخلو را عبارت کردیم از دو قضیهای که با هم ممکن بود جمع بشوند، ولی ارتفاعشان یا به تعبیر دیگر کذبشان محال بود. و منفصله حقیقیه را گفتیم که عبارت است از منفصلهای که دو طرف آن نه قابل جمع هستند و نه قابل ارتفا منفصله مانعةالجمع و مانعةالخلو را خواندیم و تمام شد. مثالی که برای منفصله مانعةالخلو زده بودیم مثال درستی بود، اما مورد پسند بعضی از حاضرین قرار نگرفت. مثال را عوض میکنیم که مشکلی نداشته باشد. مثال اشارات را میآوریم. مثال خواجه در اشارات را برای مانعةالخلو مثال میزند: «بهذا الشیء اما لا حجر و اما لا شجر». حجر و شجر مانعةالجمع هستند، اما «لا شجر» و «لا حجر» مانعةالجمع نیستند، بلکه مانعةالخلو هستند؛ یعنی ممکن است با هم جمع بشوند، امری داشته باشیم که «لا حجر» و «لا شجر» باشد، ولی این دو تا را رفع کنیم که امری داشته باشیم که «لا حجر» در آن رفع بشود و بشود «حجر»، «لا شجر» هم در آن رفع بشود و بشود «شجر»؛ یعنی آن امر هم حجر باشد و هم شجر، ممکن نیست.
بعد برای اینکه ثابت کنیم که مانعةالخلو امکان جمع دو طرفش هست، دو دلیل آوردیم. دلیل دوم ما که جلسه گذشته توضیح داده شد، منتها مقداری کم و زیادش کردیم، دلیل دوم خلاصهاش این است که اگر هر کدام از دو طرف اعم از دیگری است؛ «لا شجر» اعم است از «لا حجر»، بله اشتباه گفتم، اعم از نقیض «لا شجر»؛ «لا شجر» اعم است از نقیض «لا حجر» که «حجر» باشد، «لا حجر» هم اعم است از نقیض «لا شجر» که «شجر» باشد. طرفین اعم هستند از نقیض هر یک؛ هر یک از دو طرف اعم است از نقیض طرف دیگر. اگر جمع این دو تا محال باشد، یعنی صدق یکی مستلزم رفع دیگری باشد، لازم میآید که این دو تا را مناقض بگیریم؛ یعنی «لا شجر» بشود نقیض «لا حجر» و «لا حجر» هم بشود نقیض «لا شجر». و در صورتی ممکن است که این دو تا نقیض هم باشند که «لا شجر»، «شجر» را که نقیض «لا حجر» است ایجاب کند، اقتضا کند؛ و همچنین «لا حجر»، «شجر» را که نقیض «لا شجر» است اقتضا کند. آن وقت صدق «لا شجر» با صدق «لا حجر» به معنای صدق «لا شجر» و صدق «شجر» میشود. همچنین صدق «لا حجر» با «لا شجر» به معنای صدق «لا حجر» با «حجر» میشود؛ آن وقت صدق نقیضین لازم میآید و محال است.
ولی این در صورتی است که ما قبول کنیم که «لا شجر» که اعم از «حجر» است مستلزم «حجر» است و «حجر» که اعم از «شجر» است مستلزم «شجر» است؛ یعنی هرگاه این صدق کرد، آن را هم با خودش میآورد. آن وقت لازم میآید صدق نقیضین؛ چون «لا شجر» صدق میدهد، «لا حجر» هم «شجر» را صدق میدهد، پس بالاخره هم «شجر» صدق میکند و هم «لا شجر»؛ جمع نقیضین میشود و محال است. ولی اگر ما قائل شدیم به اینکه عام مستلزم خاص نیست، در این صورت اگر «لا شجر» آمد، «حجر» را همراه خودش نمیآورد تا با «لا حجر» تناقض درست شود؛ و اگر «لا حجر» آمد، «شجر» را همراه خودش نمیآورد تا با «لا شجر» تناقض درست بشود. و محال است که ما بگوییم عام مستلزم خاص است، پس محال است که «لا شجر»، «حجر» را اقتضا کند و «لا حجر»، «شجر» را اقتضا کند. «لا شجر»، «حجر» را و «لا حجر»، «شجر» را. مثل اینکه هی تکرار میکنم، من به جای اینکه آن مقابلش را بگویم تکرار میکنم، ولی عیبی ندارد، معلوم میشود منظور که محال است عام خاص را اقتضا کند. پس اگر «لا شجر» صدق کرد با «لا حجر»، لازم نمیآید که در ضمن «لا حجر»، «شجر» هم صدق کند تا وضع یکی مستلزم رفع دیگری باشد تا تناقض لازم بیاید؛ بلکه ممکن است وضع یکی همراه وضع دیگری باشد بدون اینکه تناقض لازم بیاید. پس نتیجه میگیریم که در منفصله مانعةالخلو جمع هر دو ممکن است، زیرا مستلزم جمع نقیضین نیست؛ مگر در صورتی که عام مستلزم خاص باشد که در آن صورت جمع هر دو مستلزم جمع نقیضین میشود و محال است. و چون ما قائلیم که عام مستلزم خاص نیست، جمع طرفین مانعةالخلو باعث جمع نقیضین نمیشود. این هم تتمه بحث گذشته که در بحث گذشته همین مطالب گفته شده بود. الان تکرار کردم که اگر ابهامی باقی مانده برطرف بشود.
اما بحث امروزمان؛ اگر منفصله ما در دو طرف، اگر دو طرف منفصله ما در ثبوت و انتفا در هر دو منافات داشته باشد، تنافی داشته باشد، تعاند داشته باشد، منفصلهمان میشود منفصله حقیقیه؛ به این معنا که نه جمع دو طرفش ممکن باشد و نه رفع دو طرفش ممکن باشد. در این صورت میشود منفصله حقیقیه. در جلسات گذشته بیان میکردم که منفصله حقیقیه مرکب است از نقیضین؛ و چون نقیضین اجتماعشان ممکن نیست، ارتفاعشان هم ممکن نیست، طرفین منفصله هم اینچنین هستند؛ یعنی اجتماعشان ممکن نیست، ارتفاعشان هم ممکن نیست. و بعد اضافه میکردیم که اضافه میکردیم که ترکیب از شیء و مساویِ نقیضش هم منفصله را منفصله حقیقیه میکند. یعنی اگر از دو نقیض منفصله نسازیم، بلکه از یک طرف بهعلاوه مساویِ نقیضِ آن طرف منفصله بسازیم، بازم منفصلهمان حقیقی است. مثلاً اگر بگوییم «هذا العدد إمّا زوج أو لا»، از دو نقیض منفصله ساختیم، منفصلهمان میشود حقیقیه. اگر بگوییم «هذا العدد إمّا زوج أو فرد»[1] ، از یک طرف نقیض و مساوی با نقیض دیگر ما منفصله ساختیم؛ یعنی از زوج و مساویِ «لا زوج» که «فرد» باشد، منفصله حقیقیه به دست آوردیم. پس منفصله حقیقیه میتواند مرکب باشد از دو نقیض و میتواند مرکب باشد از شیء با مساویِ نقیض. در هر دو حال این قانون را دارد که نه اجتماع دو طرفش ممکن است و نه ارتفاع دو طرفش ممکن است. اینها مطالبی است روشن. آنچه باید اضافه بشود به این بحث این است که گاهی منفصله ما چند تا طرف دارد، بیش از دو طرف دارد. خب اگر ما بخواهیم نقیض را درست کنیم، نقیض بین دو طرف بیشتر نیست؛ باید چه کنیم؟ مثلاً میگوییم که «لکلٍّ اما جنس و اما فصل و اما نوع و اما عرض عام و اما عرض خاص». یک منفصله پنجضلعی درست میکنیم. خب این دو تا نقیض در آن ذکر نشده است؛ نگفتیم «اما جنس او لا جنس»، بلکه مساویِ نقیض را به جای خودِ نقیض گذاشتیم. ولی مساویِ نقیض در اینجا چهار تا است؛ یعنی یک طرف منفصلهمان «جنس» است، یک طرف دیگر «لا جنس» است. «لا جنس» با چهار تا مفرد بیان شده است: نوع و فصل و عرض عام و عرض خاص. این چهار تا با هم جانشین «لا جنس» شدند. از «الکلی اما جنس او لا جنس»، جای «لا جنس» میتوانیم -یعنی باید- چهار تا کلی بگذاریم تا مساویِ نقیض جانشین نقیض بشود. اگر هم بخواهیم رفع بکنیم..
پس اینطور شد که اگر ما بخواهیم در اینجا منفصله حقیقیه درست کنیم، نمیتوانیم به دو تا جزء اکتفا کنیم، بلکه یک جزء را میآوریم و نقیض آن جزء را ذکر میکنیم. اگر خواستیم به جای آن نقیض چیزی بگذاریم، تمام اجزای باقیمانده را به جای آن نقیض میگذاریم، نه فقط یکی از آنها را.
خب حالا این مطلب روشن شد؛ اجتماع این اجزا محال است، ارتفاع همه این اجزا هم محال است. همه اجزا با هم جمع نمیشوند، ارتفاع همهشان هم محال است. منتها در اجتماع، ما میتوانیم بگوییم اجتماع دو تا دو تا با هم محال است؛ یعنی یک شیء هم جنس باشد هم فصل باشد، هم جنس باشد هم نوع باشد، نمیشود. ممکن است به لحاظ شیء دیگری جنس باشد، به لحاظ شیء دیگری نوع باشد، آن را کار نداریم، آن اشکالی ندارد؛ ولی بخواهد در یک امری هم جنسیت و هم نوعیت جمع بشود ممکن نیست. اما اگر بخواهد رفع بشود، شما اگر جنس را با نوع را از یک جا رفع کردید مشکلی ندارد؛ مشکل آنجایی حاصل میشود که هر پنج تا را رفع کنید. پس توجه میکنید که در آن منفصلههایی که ضلعشان بیشتر از دو تا است، استحاله اجتماع با استحاله ارتفاع فرق میکند. در استحاله اجتماع میگوییم که دو تا از این چندضلعی با هم جمع بشوند محال است؛ اما در ارتفاع نمیگوییم دو تا رفع بشوند محال است، میگوییم همه رفع بشوند محال است. میگوییم همهشان باید رفع بشوند تا محال باشد؛ ارتفاع دو تا از این پنج تا محالی لازم نمیآورد. البته این تکهای که الان اخیراً وارد شدم توضیح بیشتری لازم دارد که وقتی رسیدیم بیان میکنم. پس توجه کنید که ما در منفصله چندضلعی دو مطلب الان گفتیم: یک مطلب اینکه اگر دائر باشد... اگر بخواهیم منفصله حقیقیه درست کنیم، یک طرف از این اضلاع را ذکر میکنیم با نقیضش، و بعد آن نقیض را حذف میکنیم و به جای آن نقیض بقیه اطراف را میآوریم که بقیه اطراف ولو متعدد باشند جانشین یک نقیض میشوند. مرکب میشود این منفصله از شیء و مساویِ نقیض، که مساویِ نقیض دیگر یکی نیست، چند تا است. این یک مطلب بود. یک مطلب دیگر اینکه در اینچنین منفصلههایی که حقیقیه هستند ولی بیش از دو ضلع دارند، اجتماع با ارتفاع فرق میکند. اجتماعی که محال است «ایّ جزئین کانا» هست؛ هر دو جزئی بخواهد جمع بشود محال است. ولی ارتفاع اینطور نیست؛ ارتفاع هر دو جزئی ارتفاعش محال است یا همه اجزا ارتفاعشان محال است؟ همه اجزا ارتفاعشان محال است؛ دو جزء ارتفاعشان محال نیست. البته این تفسیری دارد که بعداً عرض میشود همین تکه اخیر.
خب رسیده بودیم صفحه ۶۷ سطر هجدهم:
«و ان کانت» یعنی و ان کانت این منافاتی که در هر منفصلهای موجود است، «و إن كانت فى طرفى الثّبوت و الانتفاء»[2] ؛ این منافات هم در طرف ثبوت باشد و هم در طرف انتفاع باشد. یعنی نه ثبوت دو طرف جایز باشد و نه هم انتفاع دو طرف. «تسمّى» چنین قضیه منفصلهای «حقیقیة».
«و هی» این حقیقیه «مرکبة من قضیتین»، همانطور که آن مانعةالخلو و مانعةالجمع مرکب بودند از قضیتین. منتها این دو قضیهای که منفصله حقیقی را میسازند، یکی از دو حال را باید داشته باشند: حالت اول «احداهما نقیض الاخرى کقولنا العدد اما زوج او لا زوج»؛ دو قضیه که یکی نقیض دیگری است، یعنی دو قضیه که متناقض هستند. حالت دوم «او مساویة لنقیض الاخرى»؛ نقیض دیگری نیست، مساویِ نقیض است. «مثل قولنا هذا العدد اما زوج او فرد»؛ فأن الفرد مساوٍ لنقیض الزوج؛ فرد مساویِ نقیضِ زوج است. نقیضِ زوج «لا زوج» است، «فرد» هم مساوی با «لا زوج» است، پس میشود مساوی با نقیضِ زوج. آن وقت اگر ما بین زوج و فرد را جمع کردیم، گویی که بین مناقضین جمع کرده باشیم؛ منفصلهمان میشود منفصله حقیقیه. این در صورتی است که منفصلهمان از دو جزء تشکیل شده باشد.
بخش دوم: احکام منفصلات کثیرالاجزا و شرط ترکب آنها
از بیش از دو جزء تشکیل بشود باز هم همینطور است؛ یکی از طرفین نقیض میشود... بله، یکی از دو طرف با مساویِ نقیضش میخواهد منفصله را بسازد نه با نقیض، چون نقیض بیش از دو طرف ندارد. الان ما مثلاً در این منفصله که گفتیم پنج طرف داریم، پنج طرف نمیتوانند نقیض هم باشند؛ حتماً یک طرف نقیض است طرف دیگر آن چهار تای دیگر مساویِ نقیض هستند.
«و کذا کل جزء من کثیر الاجزاء مساو لنقیض الباقیة»؛ هر جزئی از کثیرالاجزا مساوی با نقیض دیگران است. من برعکسش را گفتم، عیبی ندارد، حرف من هم درست است، حرف ایشان هم درست است. جنس را مساویِ نقیضِ آن چهار تای دیگر بگیرید، یا چهار تای دیگر را مساویِ نقیضِ جنس بگیرید، هر دو درست است. ایشان از آن طرف آمده، من در خارج از آن طرف دیگر آمدم؛ هر دو حرف درست است.
«فإنّ الجنس مساو لنقيض الأربعة الباقية»؛ جنس مساوی است با نقیض آن چهار تای دیگر. پس ما آن چهار تا را نقیض کردیم، به جایش مساوی که جنس باشد نشاندیم.
«و قس الباقی علیه»؛ یعنی باقی را بر جنس قیاس کن. همانطور که جنس مساویِ نقیضِ باقی است، نوع هم مساویِ نقیضِ باقی است، فصل هم مساویِ نقیضِ باقی است و کذا. که این «الباقی» اشاره دارد به آن چهار تای دیگر غیر از جنس، یعنی نوع و فصل و عرض عام و عرض خاص. ضمیر «علیه» هم برمیگردد به جنس. میتوانیم یک جور دیگر این «قس الباقی علیه» را هم معنا کنیم که شاید بهتر هم باشد؛ و آن اینکه «باقی» را عبارت بگیریم از منفصلههای دیگری که پنججزئی نیستند، سهجزئی هستند، چهارجزئی، ششجزئی، هشتجزئی، دهجزئی هستند؛ و اینها را قیاس کن بر همین منفصله کثیرالاجزای پنججزئی که من گفتم. در آنها هم همین حکم است که یک جزئش میشود نقیض بقیه، مساویِ نقیضِ بقیه اجزا. پس «قس الباقی» یعنی بقیه منفصلات کثیرالاجزا را بر این کثیرالاجزای پنجضلعی قیاس کن. در این منفصله یا کثیرالاجزای پنجضلعی، یا «قس» یعنی در همین منفصله پنجضلعی قیاس کن مابقی یعنی غیر از جنس را علیه بر خود جنس. هر دو معنا درست است؛ شاید معنای اول که گفتم «قس الباقی» یعنی بقیه منفصلات کثیرالاجزا را علیه بر این کثیرالاجزای پنجضلعی قیاس کن، این شاید بهتر باشد از باب اینکه توسعهاش بیشتر است و الا مطلب هر دو درست است. هر دو جور عبارت معنا میشود، منتها در یک صورت توسعه عبارت بیشتر است، یعنی مطالب بیشتری را اضافه میکند.
خب وارد مطلب دوم میشویم که از خارج بیان کردم؛ که گفتیم در منفصله مثلاً پنجضلعی، در منفصله پنجضلعی یعنی منفصلهای که بالاتر از دو ضلع داشته باشد، اجتماع مسئلهای ندارد؛ اجتماع هر دو جزء با هم ممکن نیست. یعنی جنس را با فصل نمیتوانید جمع کنید و کذا در بقیه؛ اجتماع هر دو جزء ممکن نیست. ولی در ارتفاع چه؟ ارتفاع دو جزء محال است یا ارتفاع دو جزء جایز است؟ ارتفاع همه محال است. میفرماید اگر ارتفاع همه را بگوییم محال است اشکالی لازم نمیآید؛ یعنی یک کلی داشته باشیم که یکی از این پنج تا را نداشته باشیم، این محال است. اگر بگوییم ارتفاع دو جزء دو جزء محال است، یعنی جنس و نوع نمیتوانند ارتفاع پیدا کنند، این حرفمان غلط است؛ چون در فصل این دو تا مرتفع شدند، پس نمیتوانیم بگوییم ارتفاعشان محال است. خلو از دو تا دو تا اشکالی ندارد؛ چون اگر اشکال میداشت دیگر ما فصل را نمیداشتیم، ما عرض عام و عرض خاص را نمیداشتیم؛ چون در فصل و عرض عام و عرض خاص آن دو تا که مثلاً جنس و نوع ما باشند خلف پیدا کردند، ارتفاع پیدا کردند. اگر ارتفاع هر دو تا دو تا ممنوع بود، ما دیگر نمیتوانستیم بعد از این دو ضلع، ضلع سوم و چهارم و پنجم را بیاوریم؛ در حالی که ضلع چهارم و پنجم ما هم آمد، سوم و چهارم و پنجم آمد. پس معلوم میشود ارتفاع دو تا دو تا مشکل ندارد، ارتفاع هر پنج تا با هم مشکل دارد.
ایشان این مطلب را به صورت دیگر بیان میکنند؛ میفرمایند که آیا میشود منفصلهای را مرکب کرد از بیش از دو جزء یا نمیشود؟ میفرماید اگر ما مذهبمان این شد که ارتفاع همه را محال دانستیم، همه اجزا را محال دانستیم، گفتیم اینکه میگوییم منفصله حقیقی مانعةالخلو هست به این معنا که خلو از همه اجزایش ممنوع است نه خلو از دو جزء دو جزء، در این صورت اشکال ندارد که منفصله را مرکب کنیم از بیش از دو جزء؛ چون ارتفاع همه اجزا را ممنوع میکنیم. اما اگر ما ارتفاع دو جزء دو جزء را ممنوع کردیم، منفصله حتماً باید مرکب از دو جزء بشود. منفصله سهضلعی ما دیگر نخواهیم داشت؛ زیرا در صورتی که ما منفصله سهضلعی داشته باشیم، منفصله حقیقی سهضلعی داشته باشیم، لازم میآید که ارتفاع دو ضلعش محال باشد، در حالی که ارتفاع دو ضلعش محال نیست چون ضلع سومش هست. در ضلع سوم دو ضلع قبلی ارتفاع پیدا کردند. اگر ارتفاع محال بود ضلع سوم درست نمیشد. پس اگر منفصلهمان حقیقیه باشد، یعنی ارتفاع دو جزئش محال باشد، ما منفصله سهضلعی نخواهیم داشت. منفصله سهضلعی یا باید مانعةالخلو باشد یا مانعةالجمع باشد؛ منفصلات حقیقیه دیگر بیش از دو ضلع نخواهند داشت. پس توجه کنید مطلب را من از خارج یک جوری بیان کردم که روشن بشود، بعد نحوه بیان ایشان یک چیز دیگر بود، آن را بیان کردم. بیان ایشان این است که آیا میتوانیم منفصله حقیقی بیش از دو جزئی داشته باشیم یا نه؟ این سؤال است. جوابی که ایشان میدهد از همان مطلبی که از خارج بیان کردم استفاده میکند؛ میگوید که اگر در منفصله حقیقیه قائل شدیم که ارتفاع اجزا باید ممنوع باشد، ارتفاع اجزا، در آن صورت میتوانیم منفصلهمان را مرکب کنیم از بیش از دو جزء؛ چون در اینچنین منفصلهمان ارتفاع اجزا محال است. اما اگر گفتیم در منفصله حقیقی ارتفاع جزئین جزئین محال است، نه ارتفاع اجزا، هر دو جزء دو جزء محال است، منفصله حقیقیمان دیگر نمیتواند مرکب بشود از بیش از دو جزء. چون اگر مرکب شده باشد از سه جزء، ما دو جزء را که بخواهیم رفع کنیم محال نیست، جزء سوم هست؛ در جزء سوم هر دو جزء قبلی رفع شدند و هیچ استحالهای پیش نیامده است. در حالی که در منفصله حقیقیه به این مبنای دوم باید رفع هر دو جزئی ممنوع باشد، در حالی که در این منفصلات سهضلعی میبینیم رفع هر دو جزء ممنوع نیست؛ رفع دو جزء را میکنیم، جزء سوم صدق میکند و منعی حاصل نیست. پس در صورتی که ما قائل شدیم که در منفصلات حقیقی رفع اجزا ممتنع است، میتوانیم منفصله حقیقی را مرکب کنیم از اجزا؛ اما اگر قائل شدیم که در منفصله حقیقی رفع «ایّ جزئین کانا» ممتنع است، منفصله حقیقیه را بیش از دو جزء نمیتوانیم داشته باشیم. منفصله حقیقیمان حتماً باید دو جزئی باشد.
«و اعلم: أنّ الحقيقيّة» یعنی منفصله حقیقیه، «إن اشترط فيها استحالة الجمع بين أجزائها و الخلوّ عن جميعها،»؛ اگر شرط کنیم که منفصله حقیقی را اینطور معنا کنیم، شرط بشود در منفصله حقیقی این مطلب که جمع اجزایش ممکن نباشد و خلو از جمیع اجزا ممکن نباشد. در جمع اجزا، جمع دو جزئش هم ممکن نیست، آن مشکلی ندارد. در رفع حرف داریم که آیا رفع همه باید ممنوع باشد یا رفع هر دو جزء دو جزء باید ممنوع باشد.
«کما ذهب الیه الاکثرون»؛ اکثرون اینجا گفتند اجزا ممنوعالجمع، اجزا ممنوعالرفع؛ دو جزء نگفتند، گفتند اجزا. «و یشعر به لفظ المصنف»؛ اشعار به همین مطلب هم دارد لفظ مصنف که بعداً میآید. مصنف میگوید که عبارت بعدی که صفحه ۶۸ سطر سوم است: «لا یکن اجتماع اجزائها و لا خلو عن اجزائها». اصلاً جزءین را مطرح نکرده، اجزا را مطرح کرده است. کلام مصنف هم اشعار به همین دارد. البته میگوید کلام مصنف اشعار دارد، نمیگوید تصریح دارد؛
چرا؟ چون اجزا جمع منطقی میتواند باشد و بر دو جزء هم میتواند اطلاق بشود. کلام صریح در اجزای به معنای سه تا به بالا نیست؛ کلام میتواند اشاره باشد به اجزاء به معنای سه تا به بالا ولی صریح در آن نیست. به این جهت میگوید کلام مصنف اشعار دارد، نمیگوید کلام مصنف صریح است. خب اگر چنین باشد، اگر شرط کنیم در منفصله حقیقی این مطلب را که اجتماع اجزا محال باشد و ارتفاع اجزا محال باشد، «جاز تركّبها من ثلاثة اجزاء، فصاعدا»؛ یعنی میتواند سه جزء یا بیشتر داشته باشد. ولی «و إن اشترط استحالة الجمع و الخلوّ بين أىّ جزءين كانا»؛ اگر شرط کردید که جمع و خلو بین «ایّ جزئین کانا» محال باشد، یعنی هر دو جزء دو جزئش را که ملاحظه کنید نه جمعش ممکن باشد و نه رفعش ممکن باشد. اینکه جمعش ممکن نباشد مشکلی درست نمیکند، ولی رفعش ممکن نباشد مشکل درست میکند. شما میگویید رفع این دو جزء ممکن نباشد، در حالی که جزء سوم را ذکر کردید؛ جزء سوم که ذکر شده یعنی در جزء سوم هر دو جزء قبلی رفع شدند، پس رفع هر دو جزء مشکل نبوده است. اگر مشکل بود و غیرممکن بود جزء سوم درست نمیشد؛ از اینکه جزء سوم درست شده معلوم میشود اجزای قبلی ممتنعالرفع نبودند، دو جزء قبلی ممتنعالرفع نبودند، پس منفصله منفصله حقیقی نبود. ولی اگر شرط کنیم استحاله جمع و خلو را بین «ایّ جزئین کانا»، «امتنع تركّبها من ثلاثة أجزاء»[3] ؛ نه هر منفصلهای، منفصله حقیقیه را نمیتوانیم مرکب کنیم از سه جزء. زیرا اگر مرکبش کنیم از سه جزء، لازم دارد جزء سوم خلو از دو جزء قبل را، در حالی که شما گفتید در منفصله حقیقی خلو از دو جزء ممکن نیست. «فلا یکون بینهما امتناع الخلو»؛ نتیجه آمدن جزء سوم و ارتفاع دو جزء این میشود که بین آن دو جزء قبل امتناع خلف نبوده است. چون اگر امتناع خلو بوده که جزء سوم درست نمیشده؛ از اینکه جزء سوم درست میشود معلوم میشود که بین دو جزء امتناع خلف نبوده، در حالی که فرض خلاف این است. یعنی ما گفتیم در منفصله حقیقیه بین هر دو جزئش امتناع خلو است همانطور که امتناع جمع است. پس اگر ما امتناع خلو را بین هر دو جزء هر دو جزء اعتبار کردیم، منفصله حقیقیمان بیش از دو جزء نمیتواند داشته باشد. ولی اگر امتناع خلو را بین اجزا ما اعتبار کردیم، منفصله حقیقیمان بیش از دو جزء میتواند داشته باشد. مطلب سنگینی نبود و آن توضیحی هم که از خارج دادم انشاءالله روشن شده است. شارح را دقت بکنیم، مصنف را دقت بکنید چهجوری حرف زده است. حرفهایی که گفتیم منفصله مانعةالجمع و مانعةالخلو و حقیقی، اینها همه حرفهای شارح بود، حرف مصنف نبود. مصنف تا حالا هیچکدام از این منفصلهها را مطرح نکرده است.
بخش سوم: قیاس استثنایی در منفصله حقیقیه
«ان کانت بین الجملتین عناد فالشرطیة منفصلة» و بعد گفت «یجوز ان تکون اجزاها اکثر من اثنین». بعد از اینکه اصل منفصله را توضیح داد، حالا میخواهد در ذکر اقسام وارد بشود. از بین اقسام هم فقط حقیقی را ذکر میکند؛ مانعةالجمع و مانعةالخلو را اصلاً نمیآورد.
میگوید «و الحقيقيّة هى الّتي لا يمكن اجتماع أجزائها و لا الخلوّ عن أجزائها». مانعةالجمع و مانعةالخلو را نمیآورد، فقط منفصله حقیقی را میآورد و بعد هم از این منفصله حقیقی قیاس درست میکند. باز از مانعةالجمع و مانعةالخلو قیاس درست نمیکند چون آن اقسام را مطرح نکرده است که قیاس کند. مثالی هم که زدم... مثالی هم که مصنف زده، مثال اصلاً کاری به مانعةالجمع و مانعةالخلو مصنف ندارد؛ این حرفها را شارح اضافه کرده بود. حالا مصنف میگوید «و الحقيقيّة» یعنی منفصله حقیقیه، «هی التی لا یکن اجتماع اجزائها» یک، «و لا خلو عن اجزائها» دو. منفصلهای است که دو تا شرط در آن حاصل باشد، دو تا امر در آن حاصل باشد؛ یکی امتناع اجتماع، یکی امتناع خلف. اگر اجزایش با هم جمع نشدند و اجزایش با همدیگر رفع نشدند، منفصله میشود منفصله حقیقیه. اما اگر اجزایش فقط جمع نشدند میشود مانعةالجمع، اگر فقط رفع نشدند میشود مانعةالخلو. این را مصنف تصریح نکرده ولی از ضمن کلامش میشود استخراج کرد. پس میشود گفت ایشان به منفصله مانعةالجمع و مانعةالخلو اشاره خفیفی دارد ولو آنکه تصریح نکرده است که متقدمین مشروحاً توضیح دادهاند. حالا مصنف مختصراً گفته و تمام شد.
در اینجا در منفصله دو تا بحث را گفتیم؛ یکی اصلاً منفصله چیست، این را توضیح دادیم. یکی اقسام منفصله کدام است، این را هم توضیح دادیم. اقسام منفصله را گفتیم که سه قسم هستند. بعد حالا میخواهیم قیاس درست کنیم از منفصله. قیاسمان هم میدانید که قیاسی که از منفصله درست میشود میتواند قیاس اقترانی باشد که اصلاً مورد بحث ما فعلاً نیست، و میتواند قیاس استثنایی باشد و این مورد بحث ما است.
میخواهیم از منفصله قیاس استثنایی درست کنیم. قیاس اقترانی از منفصله درست کردن الان مورد نظر ما نیست. در منفصله حقیقی همانطور که در شرطیه متصله اگر بخواهیم قیاس استثنایی را درست کنیم چهار صورت فرض میشد، منتها در شرطیه متصله چهار صورت ما همهشان منتج نبودند، دو تای آنها منتج بود و دو تای آنها عقیم. در منفصله حقیقیه چهار وجه داریم که هر چهار وجه منتج هستند. در منفصله ما تعبیر به مقدم و تالی نمیکنیم، فقط میگوییم جزء؛ ولی حالا عیبی هم ندارد تعبیر به تالی و مقدم بکنیم، یک قراردادی مثلاً برای روشن شدن مطلب ببندیم؛ آن اولی را بگیریم مقدم، دومی را بگیریم تالی. اشکالی ندارد. اینطور میگوییم: چون میدانید که در قیاس استثنایی یک شرطی داریم اول، یک استثنا داریم دوم. اگر ما در استثنا وضع مقدم را استثنا کردیم، رفع تالی را نتیجه میگیریم، نه وضع تالی را؛ چون وضع هر دو محال است، اجتماع نقیضین میشود و وضع هر دو محال است. پس اگر مقدم را وضع کردیم، رفع تالی را نتیجه میگیریم. اگر تالی را وضع کردیم، رفع مقدم را نتیجه میگیریم. به تعبیر جامع، هر جزئی را که وضع کنیم، رفع جزء دیگر نتیجه گرفته میشود؛ که ایشان همین تعبیر جامع را به کار برده است: وضع هر جزئی اتفاق بیفتد مستلزم رفع جزء باقی است. و بالعکس؛ اگر مقدم را رفع کردیم، تالی باید وضع بشود، نمیتواند رفع بشود زیرا که ارتفاع نقیضین لازم میآید. و اگر تالی را رفع کردیم، مقدم باید وضع بشود، آن هم نمیتواند رفع بشود و رفع نقیضین لازم میآید. پس باز به طور جامع میتوانیم بگوییم رفع کل جزء مستلزم وضع جزء دیگر است؛ یا به تعبیر ایشان رفع هر جزئی اتفاق بیفتد مستلزم وضع جزء باقی است. خب دو تا جزء داریم؛ یک بار این دو جزء را وضع میکنیم نتیجه میگیریم رفع دیگری را، یک بار یک جزء را وضع میکنیم نتیجه میگیریم رفع دیگری را، یک بار یک جزء را رفع میکنیم نتیجه میگیریم وضع دیگری را. پس چهار حالت پیدا میشود. دو تا جزء داریم، هر کدامشان یک بار رفع میشوند و یک بار وضع میشوند، دو حالت پیدا میکنند، چهار صورت درست میشود. هر چهار صورت هم منتج است. «هذا العدد اما زوج و اما فرد؛ لکنه زوج فلیس بفرد، لکن فرد فلیس بزوج، لکن لیس بزوج فهو فرد، لکنه لیس بفرد فهو زوج». که توجه میکنید این چهار صورت را ما داریم. پس در منفصله حقیقیه چهار ضرب داریم، هر چهار ضرب آن هم منتج است. چهار ضرب تصور میشود، هر چهار ضرب هم منتج است. در متصله چهار ضرب تصور میشد ولی هر چهار ضرب منتج نبود، دو ضرب آن منتج بود. اما در منفصله چهار ضرب تصور میشود و هر چهار ضرب آن هم منتج است؛ یعنی قیاس استثنایی منفصله چهار ضرب دارد.
منفصله مانعةالجمع و منفصله مانعةالخلو را مصنف و شارح هیچکدام توضیح ندادند؛ قیاسی که از منفصله مانعةالجمع یا مانعةالخلو درست میشود را توضیح ندادند. ولی برای اینکه مطلب تمام بشود این را من توضیح میدهم. اگر ما قیاس استثناییمان از منفصله مانعةالخلو درست شد، پشت سرش ما استثنا آوردیم، باز هم چهار ضرب تصور میشود؛ چون بالاخره یا استثنا میکنیم وضع اولی را، یا وضع دومی را، یا رفع اولی را، یا رفع دومی را. چهار صورت تصور میشود ولی دو ضرب منتج دارد. اگر استثنا کرد فقط دو ضرب منتج دارد. دقت کنید چه بیان میکنم؛ اگر استثنا کردیم رفع جزء اول را، حتماً نتیجه میگیریم وضع جزء دوم را؛ چون رفع هر دو در منفصله مانعةالخلو محال است. چون رفع هر دو محال است، اگر یکی رفع شد دیگری دیگر نمیتواند رفع بشود، دیگری حتماً وضع میشود. پس رفع جزء اول مستلزم وضع جزء دوم است و بالعکس؛ رفع جزء دوم مستلزم وضع جزء اول است. این دو تا نتیجه را داریم، این دو تا نتیجه درست است و قیاس نسبت به این دو نتیجه حرفی ندارد. اما اگر وضع کردیم جزء اول را، رفع جزء دوم نتیجه گرفته نمیشود؛ چون ممکن است که جزء دوم وضع شود، چون جمع که محال نیست، ممکن است جزء دوم وضع شود، ممکن است جزء دوم رفع شود. اگر جزء اول را وضع کردید، جزء دوم دو حالت دارد؛ میتواند وضع بشود چون وضع هر دو جزء اشکال ندارد در مانعةالخلو، و میتواند رفع بشود. پس نمیتوانیم نتیجه بگیریم نه رفع جزء دوم را و نه وضع جزء دوم را؛ قیاس عقیم است. اگر جزء دوم را وضع کردیم، باز جزء اول میتواند وضع شود، میتواند رفع شود؛ هیچکدام را نمیتوانیم نتیجه بگیریم، نه وضعش را و نه رفعش را. پس رفع کل منهما مستلزم وضع دیگری است، ولی وضع کل منهما مستلزم رفع دیگری یا مستلزم وضع دیگری نیست. پس در قیاس استثنایی منفصله که منفصلهاش مانعةالخلو باشد، دو ضرب منتج داریم که رفع هر کدام نتیجه میدهد وضع دیگری را.
مانعةالجمع هم دو ضرب منتج دارد. در جایی که قیاس استثنایی مرکب باشد از منفصله مانعةالجمع و استثنا، باز چهار ضرب تصور میشود. از این چهار ضرب، دو ضرب منتج دارد و دو ضرب غیرمنتج دارد. البته شاید هم بتوانیم بگوییم شش ضرب تصور میشود؛ اگر نتیجهها را حساب کنیم شش ضرب میشود. حالا الان توضیح میدهم ولی خب چهار ضرب تصور میشود، نمیگوییم شش ضرب. در منفصله مانعةالجمع اگر یک جزء را وضع کردید در استثنا، جزء دیگر باید رفع بشود، حتماً باید رفع بشود؛ چون وضع هر دو جزء ممکن نیست، مانعةالجمع است دیگر، وضع هر دو جزئش ممکن نیست. اگر یک جزء را وضع کردید، جزء دیگر باید رفع بشود. جزء اول را وضع کردید، جزء دوم باید رفع بشود؛ جزء دوم را وضع کردید، جزء اول باید رفع بشود. اجتماع هر دو ممکن نیست، پس این نتیجه را میدهد. اما اگر یک جزء را رفع کردید، جزء اول را رفع کردید، جزء دوم میتواند رفع شود، میتواند وضع شود. اگر رفع بشود اشکال ندارد، هر دو جزء رفع شده است؛ در مانعةالجمع رفع هر دو جزء اشکال ندارد. اگر وضع بشود، یک جزء رفع شده و یک جزء وضع شده، این هم مشکلی ندارد. پس اگر بخواهید جزء اول را رفع کنید -دقت کنید چه میخواهم عرض کنم- جزء اول را رفع کنید، میتوانید نتیجه بگیرید وضع جزء دوم را یا رفع جزء دوم را، ولی نتیجه عقیم است؛ تصور میشود نتیجه ولی نتیجه ندارد. این شد دو تا. اگر رفع کنید جزء دوم را، میتوانید نتیجه بگیرید وضع جزء اول را یا رفع جزء اول را؛ این هم تصور میشود، این شد چهار تا. این چهار ضرب غیرمنتج است، دو ضرب منتج هم داشتیم، میشود شش ضرب. اینکه بیان کردم میتوانیم شش ضرب درست کنیم، یعنی اگر نتیجه را ملاحظه کنید شش تا ضرب درست میشود. اما اگر اجزا را ملاحظه کنید چهار تا ضرب است؛ یعنی یا شما رفع میکنید جزء اول را، یا رفع میکنید جزء دوم را، این میشد دو تا؛ یا وضع میکنید جزء اول را، یا وضع میکنید جزء دوم را، این میشود چهار تا. بیش از چهار تا ما پشت استثنا نمیتوانیم بیاوریم، ولی نتیجهای که میگیرید شش تا است. اگر وضع کردید جزء اول را، رفع جزء دوم را نتیجه میگیرید، دیگر وضعش را نمیتوانیم نتیجه بگیریم. اگر وضع کردید جزء دوم را، رفع جزء اول را باید نتیجه بگیرید، دیگر وضعش را نمیتوانید نتیجه بگیرید؛ این دو تا نتیجه. ولی اگر رفع کردید جزء اول را، دو تا نتیجه میتوانید نسبت به جزء دوم بگیرید: رفعش را و وضعش را. اگر رفع کردید جزء دوم را، دو تا نتیجه میتوانید نسبت به جزء اول بگیرید: یکی رفعش و یکی وضعش. پس نسبت به نتایج که حساب کنید شش ضرب پیدا میکنیم، نسبت به استثنا که حساب کنیم چهار ضرب پیدا میکنیم. ولی چون نتایج عقیم است، ما اصلاً به نتایج نباید نگاه کنیم، فقط باید به همان استثناها توجه کنیم. استثنا چهار تا است؛ چهار جور استثنا داریم که دو تای آن منتج است و دو تای آن عقیم.
پس تلخیص کل بحث اینطور شد که در منفصله حقیقی چهار ضرب تصور میشود و هر چهار ضرب منتج است. در منفصله مانعةالجمع و مانعةالخلو هر کدام چهار ضرب تصور میشود، منتها دو ضرب آن منتج و دو ضرب آن عقیم است؛ که توضیح داده شد و احتیاج به تکرار هم ندارد. «و إن أريد أن يجعل منها ، أى: من الحقيقيّة»؛ اگر اراده شود که قرار داده شود «منها» یعنی از حقیقیه قیاس، یعنی اگر بخواهیم از حقیقیه قیاس استثنایی تشکیل بدهیم چه کار میکنیم؟ «قياس يستثنى فيها عين ما يتّفق». استثنا میکنیم در چنین قضیه حقیقیهای عین آنچه که اتفاق بیفتد، یعنی عین هر جزئی که اتفاق بیفتد؛ جزء را دیگر مشخص نمیکند که جزء اول باشد یا جزء دوم باشد.
بخش چهارم: احکام قیاس در منفصلات کثیرالاجزا و ترکیبات شرطی
عین آنچه اتفاق بیفتد، یعنی هر جزئی که اتفاق افتاد، هر جزئی که دلمان خواست؛ گوییم «كقولنا: «لكنّه زوج أو فرد أو جنس» مثلاً جزء اول، «او فرد» جزء دوم، «او جنس» در قیاسات پنجضلعی. استثنا کردیم، نتیجهای که میگیریم چیست؟ «فیلزم» یعنی نتیجه میدهد نقیض مابقی را. شما یک جزئی را که اتفاق افتاده استثنا میکنید، نقیض آن جزء دیگری که باقی مانده را نتیجه میگیرید؛ مثل اینکه در «لکنه زوج» نتیجه میگیریم «فلیس بفرد»، در «لکنه فرد» نتیجه میگیریم «فلیس بزوج»، در «لکنه جنس» نتیجه میگیریم «فليس أحد الأربعة الباقية». دقت کنید اینجا یک نکتهای باید بیان بشود؛ کل این نکته که آن قسمت مهمش مربوط به اینجایی که الان میگویم نیست، ولی خب چون دیگر میخواهم خارج از متن مقداری بیان بکنم همه با هم گفته میشود. در قیاس استثنایی منفصل، اگر منفصلهمان دو جزء داشت، همان احکامی را دارد که گفتیم؛ چهار ضرب متصور دارد که هر چهار ضرب هم منتج است (در حقیقیه داریم بحث میکنیم، مانعةالخلو و مانعةالجمع را فعلاً گذاشتیم کنار). در منفصلاتی که بیش از دو جزء داشته باشند چه میکنیم؟ اگر وضع کردیم یک جزء را، نتیجه میگیریم نفی مابقی را؛ به راحتی، همین که الان گفت. وضع میکنیم «لکنه جنس»، نتیجه میگیریم پس آن چهار تای دیگر نیست. اما اگر رفع کردیم -که این مربوط به بحث بعدی است و عرض کردم مهمترین بحثم همانجا است- اگر رفع کردیم یک جزء را، گفتیم «لکنه لیس بجنس»، چه نتیجهای میگیریم؟ نتیجه نمیگیریم «فهو فصل»، بلکه نتیجه میدهیم منفصله را: «فهو اما نوع و اما فصل و اما عرض عام و اما عرض خاص». که نتیجه دیگر در اینجا حملیه نیست. استثنایمان حملیه است، میگوییم «لکنه لیس بجنس»، اما نتیجهمان دیگر حملیه نیست، منفصله است: «فهو اما نوع و اما فصل و اما عرض عام و اما عرض خاص». برخلاف اینکه ما جنس را وضع کنیم؛ اگر جنس را وضع کردیم میگفتیم «لکنه جنس»، نتیجهمان حملیه است: «فلیس باحد الاربعة الباقیة». این یک منفصله دیگر نیست، نتیجهمان یک جمله حملیه سالبه است. اما اگر ما جنس را رفع کردیم، نتیجهمان اثبات آن چهار تای دیگر است، منتها به نحو تردید و انفصال.
پس مطلب روشن شد که در منفصلات دو جزئی، رفع هر جزئی نتیجه میدهد وضع دیگری را، و وضع هر جزئی نتیجه میدهد رفع دیگری را؛ مشکلی ندارد. در بیش از دو جزئی، وضع هر یکی نتیجه میدهد نفی مابقی را؛ رفع هر یکی نتیجه نمیدهد وضع مابقی را، بلکه نتیجه میدهد وضع تردیدی مابقی را، وضع انفصالی مابقی را که یکی از این مابقی هست. حالا اینجا را توجه کنید؛ ایشان میگوید که «فیلزم نقیض ما بقی»؛ «فلیس بفرد»، «فلیس بـ...» که اینها روشن است. «او فلیس احد الباقیة»؛ یکی از چهار تای باقی نیست، چون وضع کرد این جنس را، نتیجه میگیریم که یکی از چهار تای باقی نیست. اگر رفع کنیم جنس را، نتیجه نمیگیریم که چهار تای باقی هست، نتیجه میگیریم یکی از چهار تای باقی هست که به صورت انفصال است. این حالت اول بود که مشتمل بر دو امر شد؛ حالت اول این بود که وضع کنیم عین هر جزئی را که ممکن باشد، نتیجه گرفتیم رفع جزء دیگر را. حالا میخواهیم حالت دوم را بگوییم که رفع کنیم هر جزئی را که اتفاق افتاد، یعنی نقیض هر جزئی را که اتفاق افتاد پشت سر «لکن» بیاوریم. آن وقت نتیجه میگیریم اثبات آن جزء دیگر را یا اثبات تردیدی آن اجزای دیگر را.
این در منطق ارسطو بود یا اینکه مثلاً بعد از ارسطو ابداع شد؟ نمیدانم ابتکارش از کیست؛ ارسطو استثنایی نداشته است، قیاس استثنایی نداشته است. اقترانی شرطی را ارسطو نداشته، اقترانی شرطی را ابنسینا اضافه کرده است؛ اما استثنایی را من الان یادم نیست که ارسطو داشته است یا نه. حالا شاید ایشان یادشان باشد. استثنایی را شاید ارسطو نداشته باشد؛ اگر نداشته باشد، بیان کردم تاریخ این مطالب را من نمیدانم، غالباً نمیدانم که کی این را گفته و کی نگفته، ابتکارش از کی بوده است؛ اینها را من تحقیق نکردهام. سؤالم بر این است که غربیها زود یک چیزی را به نام خودشان میکنند، حالا صد سال قبل حتی هست، اعتنایی نمیکنند. الان به عنوان یک امر مهمی که این را به نام یک دانشمندی به نام دمرگان میکنیم؛ دو قضیه دمرگان که وقتی که میگوید که مثلاً این یا این، نفی این دو تا را میکنیم، این نفیاش را میآورند در تکتک این قضایا و این دو تا را به هم به جای «یا» تبدیل میکند به «و»؛ نه این و نه آن. که الان میبینید به نام دمرگان است، در حالی که لااقل اینجا الان در کلام سهروردی هست، احتمالاً بله لااقلش به قول شما در کلام سهروردی هست، در کلام ابنسینا هم حتماً هست، بله در شرح مواقف هم هست. این باز منطق جدید به آنها میگویند، همان منطق جدید میگویند ولی منطق جدید مطلبش این است.
«او نقیض ما یتفق»؛ عطف بر «عین ما یتفق». یعنی قیاس... بله، «یستثنى فیها عین ما یتفق او نقیض ما یتفق». «ای و یستثنى نقیض ما یتفق کقولنا لکنه لیس بزوج او لکنه لیس بفرد». این «لیس بجنس» را نمیآورد چون در مورد جنس تفصیلی دارد که بعداً میخواهد بگوید. «لیس بجنس» را بعداً میگوید. «لیس بزوج» را در این استثنا میآوریم، «فیلزم» یعنی نتیجه میگیریم عین مابقی را که «فهو فرد»؛ این آسان است. «و ان کانت منفصلة حقیقیة ذات اجزاء کثیرة و استثنی نقیض واحد»؛ نقیض یک جزء را استثنا کردیم، «لکنه لیس بزوج»، «فبقی منفصلاً». فباقی یعنی آن منفصله حقیقیه در باقی به همان انفصالی که داشته باقی میماند. تعبیر ایشان این است، ولی بیان کردم نتیجه میگیریم مابقی را، اثبات مابقی را به صورت انفصال. هر دو درست است؛ ایشان عبارت را اینطوری میآورد که منفصله را در مابقی به حال خودش باقی میگذاریم. یعنی منفصله اینطور بود: «الکلی اما جنس او فصل او نوع او عرض خاص». ما جنس را که بیرون آوردیم، بقیه را سر جای خودش میگذاریم، یعنی همانطور که هست باشد؛ نتیجه همان مابقی میشود: «فهو اما نوع او فصل او عرض خاص».
خب بحثمان در منفصله هم تمام شد و در قیاسی که از منفصلات هم تشکیل بشود باز بحثمان تمام شد. ولی فقط توجه کردید که قیاس را ایشان از منفصله حقیقیه تشکیل داد، از منفصله مانعةالجمع و مانعةالخلو تشکیل نداد؛ در حالی که آن هم میشود. چون بحث را اصلاً در منفصله مانعةالخلو و مانعةالجمع مطرح نکرد، قیاس را هم در آن دو منفصله تشکیل نداد. مطلب بعدی این است که گاهی متصله از دو متصله تشکیل میشود. ما قبلاً توضیح داده بودیم که قضیه شرطیه متصله قضیهای است که از دو تا قضیه درست بشود، ولی مقید نکرده بودیم که از دو قضیه حملیه درست بشود؛ بلکه میتواند از دو قضیه حملیه درست بشود، میتواند از دو قضیه شرطیه درست بشود، میتواند از مختلف درست بشود. این هم مطالبی است که بعداً هم انشاءالله با تفصیل واردش میشویم. الان میخواهیم این را بگوییم که قضیه شرطیه متصله میتواند از دو متصله تشکیل بشود؛ یعنی مقدم یک شرطیه متصله باشد، تالی هم یک شرطیه متصله باشد. به طوری که اگر ما این قضیه متصله کبیر را منحل کردیم، به دو قضیه متصله صغیر برسیم؛ بعد اگر آن متصلات صغیر را هم تحلیل کردیم، به چهار تا حملیه برسیم؛ بعد اگر آن چهار تا حملیه را تحلیل کردیم، به هشت تا مفرد برسیم. بعد از اینکه این مطلب را توضیح میدهند میفرمایند گاهی هم ما یک قضیه منفصله را از دو تا شرطیه متصله درست میکنیم؛ یعنی جزء اول منفصله را میگوییم متصله، جزء دوم منفصله را هم میگوییم متصله. یعنی دو تا متصله میآوریم، بین این دو تا متصله با «اما» ارتباط برقرار میکنیم. پس ممکن است دو متصله یک متصله کبیر را بسازند و ممکن است دو متصله یک منفصله را بسازند. یا به عکس بفرمایید؛ ممکن است یک متصله کبیر از دو متصله صغیر درست شود یا ممکن است یک منفصله از دو متصله درست شود. هر دو طرف درست است؛ هم میتوانید بگویید که ممکن است یک متصله از دو متصله ساخته شود، یک منفصله از دو متصله ساخته شود، و هم میتوانید بگویید که از دو متصله میتوان یک متصله ترکیب کرد، از دو متصله هم میشود یک منفصله به دست آورد.
«قد تترکب متصلة من متصلتین»؛ قضیه متصله از دو متصله درست میشود که یک متصله مقدم آن شرطی دراز است، یکی هم تالی آن شرطی هست. مثل قول حکما: «ان کان...» این «ان کان» اداتی است که دو متصله را به هم وصل میکند که اگر آن را بردارید دو تا متصله از هم گسیخته و فاصلهدار میشوند. «ان کان (کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود) فـ (کلما کانت الشمس غاربة فاللیل موجود)». یعنی «ان کان تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار، فـ تلازم بین غروب شمس و وجود لیل». اگر تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار باشد، حتماً تلازم بین غروب شمس و وجود لیل هم هست. توجه کردید ایشان به صورت دو متصله آورد، من به صورت دو حملی تبدیلش کردم؛ تبدیل کردم به صورت حملیه برای اینکه مطلب روشن بشود. پس «کلما کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» میشود مقدم، «فـ کلما کانت الشمس غاربة فاللیل موجود» میشود تالی. بین این مقدم و تالی با آن «ان کان» که در صدر مثال آوردیم ارتباط برقرار کردیم. اگر این ارتباط را برداریم دیگر مقدم و تالی نیست، دو تا قضیه متصله جدای از هم هست. ما با این ارتباط یک قضیه متصله بلندی را درست کردیم که از دو متصله درست شده است.
«و قد یترکب منهما منفصلة»؛ گاهی از این دو متصله یک منفصله ساخته میشود. قول ما: «اما ان یکون اذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود و اما ان یکون اذا کانت الشمس غاربة فاللیل موجود». یعنی یکی از این دو باید صادق باشد.
پرسش: هر دو با هم نمیتوانند صادق باشند؟
پاسخ: بله هر دو با هم میتوانستند...
پرسش: حقیقی... هر دو با هم میتوانستند باشند؟
پاسخ: بله منظورم مانعةالخلو است. نه الان توضیح میدهم؛ ببینید «اما ان یکون اذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» یعنی یا اینطور است که تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار است، یا تلازم بین غروب شمس و وجود لیل است. این دو تا اجتماعشان ممکن است؛ که هم تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار باشد، هم تلازم بین غروب شمس و وجود لیل باشد. هر دو تلازم صادق است، پس اجتماعشان ممکن است. چون اجتماعشان ممکن است، منفصله منفصله حقیقی نیست، منفصله مانعةالجمع هم نیست، ولی مانعةالخلو هست. نمیشود هیچکدام از دو تلازم درست نباشد، بلکه هر دو تلازم درست است. این با یک دید؛ با یک دید منفصله شد منفصله ما مانعةالخلو است، مانعةالجمع نیست؛ جمعشان ممکن است. وقتی مانعةالجمع نبود، قهراً حقیقی هم نیست؛ چون در حقیقی هم باید مانعةالجمع باشد و هم باید مانعةالخلو باشد. به یک دید دیگر اگر داریم نگاه میکنیم میبینیم منفصله منفصله حقیقی هست؛ به این دید که «اما ان یکون اذا کانت الشمس طالعة فالنهار موجود» یا چنین است که تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار هست، یا آن تلازم نیست. این تلازم هست که بین غروبش هست و وجود لیل تلازم هست...
نه اینجوری توضیح بدهیم؛ بیان میکنم اینطوری توضیح بدهیم: یا آن تلازم بالا درست است یا این تلازم پایین درست است؛ یعنی یکی از دو تلازم درست است. این البته فرضی میشود، مثالی نیست؛ ببینید میگوییم یا این است یا این است. البته آن که اول بیان کردم که هیچ مشکلی نداریم؛ مانعةالخلو است. قضیه مانعةالخلو است، مانعةالجمع نیست و نتیجتاً حقیقی هم نیست. اما با یک دید دیگر شاید بتوانیم حقیقیاش بکنیم؛ البته حقیقی فرضی میشود دیگر، حقیقی واقعی نمیشود. و الا در خارج بالاخره این کتاب دیگر درهمین را میخواهیم منفصله حقیقیاش بکنیم منتها با فرض؛ نه با فرض به این معنا که «کانت الشمس». بگوییم یا تلازم بین طلوع شمس و وجود نهار هست، یا تلازم نیست. این «تلازم نیست» را البته در عبارت ما نداریم؛ ما در عبارت نداریم منتها فرض میکنیم در عبارت. خب این هم بالاخره اگر هم درست نباشد اشکالی ندارد، چون ما همان منفصله مانعةالخلو را درست کردیم و تمام شد. این منفصله مانعةالخلو واقعاً هم منفصله مانعةالخلو هست. حالا اگر بخواهیم منفصله را حقیقیه کنیم یک تصرفی در آن دومی میکنیم؛ هیچ لزومی هم نداریم این کار را بکنیم، لزومی هم نداریم این کار را بکنیم. همان منفصله را مانعةالخلو میگیریم و رد میشویم.
خب دیدید که ترکیب کردیم متصله را در مثال اول از دو متصله، و ترکیب کردیم منفصله را در مثال دوم از دو متصله. قبلاً هم گفته بودیم که متصله ترکیب میشود از دو حملیه، و قبلاً هم گفته بودیم که منفصله ترکیب میشود از دو حملیه. پس نتیجه میگیریم تا اینجا که متصله میتواند مرکب باشد از دو حملیه، میتواند مرکب باشد از دو متصله. و باز هم نتیجه میگیریم که منفصله میتواند مرکب باشد از دو حملیه و میتواند مرکب باشد از دو متصله. چون تا حالا همین چهار تا را گفتیم که متصله مرکب باشد «من حملیتین ام متصلتین»، منفصله مرکب باشد «من حملیتین ام متصلتین». اینها را تا حالا گفتیم. ایشان میگوید نه، ترکیب منحصر به این چهار تایی که گفتیم نیست؛ ما پانزده تا ترکیب داریم. نه تای آن مربوط به متصله است، شش تای آن مربوط به منفصله است. ترکیب بیش از اینها است؛ ما فقط مثال زدیم تا مدخلی باشد برای ورود در بحث ترکیب، شما را آماده بکنیم برای اینکه وارد بحث ترکیب بشویم. حالا ترکیب خیلی بیشتر از اینها است. توجه کنید چهطوری ایشان پانزده قسم را درست میکند. میگوییم که در هر یک از متصله و منفصله شش قسم تصور میشود. کاری به نه قسم متصله فعلاً نداریم، مشترکات را بحث میکنیم. در هر یک از متصله و منفصله شش نوع ترکیب تصور میشود؛ سه نوع آن ترکیب متفقات است، سه نوع آن ترکیب مختلفات است. سه نوع ترکیب از متفقات: «من حملیتین» (هر دو متفق هستند دیگر، هر دو حملی هستند)، «من متصلتین» (هر دو متصل هستند)، «من منفصلتین» (هر دو منفصل هستند). متصله را میشود «من حملیتین» یا «من متصلتین» یا «من منفصلتین» درست کرد؛ منفصله را هم میشود «من حملیتین»، «من متصلتین»، «من منفصلتین» تشکیل داد. این سه قسم متفق. سه قسم هم غیرمتفق (مختلف): «من حملیة و متصلة» یک، «من حملیة و منفصلة» دو، «من متصلة و منفصلة» سه. هم متصله را میشود از این مختلفات ترکیب کرد، هم منفصله را میشود ترکیب کرد. پس سه قسم متفق و سه قسم مختلف مجموعاً میشود شش تا. اما در منفصله بیش از این شش قسم نداریم؛ چرا؟ چون منفصله جزء اول و دومش فرقی نمیکند. شما بگویید «العدد اما زوج و اما فرد» یا بگویید «العدد اما فرد و اما زوج»، هیچ فرقی نمیکند جز در لفظ. بنابراین اگر دو تا حملیه را در منفصله جابهجا کردید فرق نمیکند، دو تا متصله فرق نمیکند، دو تا منفصله فرق نمیکند. آن سه قسم مختلف هم همینطور؛ اول حملیه دوم متصله یا به عکس فرق ندارد، اول حملیه دوم منفصله یا به عکس فرق ندارد، اول متصله دوم منفصله یا به عکس فرق ندارد. در منفصلات اصلاً فرقی نیست، لذا این شش قسم تکرار نمیشود، تعدد پیدا نمیکند، همین شش تا است.
اما در متصله، مقدمتان با تالیتان فرق دارد؛ نه تنها در لفظ فرق دارد، در طبع هم فرق دارد. در طبع، مقدم ملزوم است و تالی لازم است. ملزوم و لازم یکی نیستند. چون که یکی ملزوم است و یکی لازم است، جابهجا کردن این دو، لازم و ملزوم را عوض میکند، به همین دلیل خود قضیه عوض میشود. یعنی میتوانید بگویید در آن دو تایی که از حملیه تشکیل شدند، از متصله تشکیل شدند یا از منفصله تشکیل شدند، فرقی نمیکند که جابهجا کنید؛ باز هم «من حملیتین» است، باز هم «من شرطیتین متصلتین» است، باز هم «من منفصلتین» است. در آن سه قسم اخیری که گفتیم که مرکب از تفاوت حاصل میشود. یعنی در شرطیه متصله میتوانید بگویید گاهی اولی حملیه دومی متصله، گاهی به عکس؛ گاهی اولی حملیه دومی منفصله، گاهی به عکس؛ گاهی اولی متصله دومی منفصله، گاهی به عکس. پس آن سه قسم مختلفات را در متصله ضربدر دو میکنیم میشود شش؛ سه قسم متفق هم که داشت، با شش میشود نه تا. پس در متصله ما نه تا ترکیب داریم، در منفصله شش تا ترکیب داریم؛ مجموع شش و نه میشود پانزده. پس پانزده نوع ترکیب ما در شرطیات داریم که اینها را باید همه را یکییکی مثالش را بگوییم و بیان کنیم.
نمیرسیم دیگر...انشاء الله برای جلسه آینده.